اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**
به تیغم گرنمائی سینه صد چاک
فوادی یبتغیک القلب یهواک

تو هرگز گر نمیآری ز من یاد
فانی طول عمری است انساک

ز سر تا پا همه حسن و ملاحت
تعالی من بهذا الحسن سواک

ترا سرو چمن گفتن زهی ظلم
ومابدر الدیاجی منک حاشاک

شکفت از طلعتت ما را بهاری
و صبح طالع لی من محیاک

سرت را از وفاداری که پیچید
بقتلی من بغیر الذنب اوصاک

بکویت راه پیمودن که یابد
بباب القصر اذ کثرت قتلاک

نیائی ساعتی ما را ببالین
وانت الساعة ایان مرساک

عزیزا مصر جان جای تو باشد
فما الباسآء ما اکرمت مثواک

همی گوید مدام اسرار نومید
متی تدنوا وانی این القاک
 
ای که ریزی بدل ریشم از آن حقه نمک
حقه بازی ز دهان تو بیاموخت فلک

جلوه گر چون بخرامی تو بود ذکر ملک
بهر پاس تو زهر چشم یداللّه معک

یک طرف ریخته از بی گنهان خون و ز مکر
یکسو آویختهٔ از طره چو زهاد حنک

من دریغ آیدم آلوده شود دامن تو
زاهدا از در میخانه برو دور ترک

گر تو با سرو قدان رخش ملاحت تازی
چرخ بهر تو زند کوس که السبعة لک

دل ز من برده شه کشور حسنی که برش
نام خوبان همه از دفتر خوبی شده حک

شعله خوئی بمن خاک نشین آبی داد
که بدیدم می و ساقی و صراحی همه یک

خال بر صفحهٔ رخسار تو مانندس سماک
دل اسرار طپدزان چوشب است و توسمک
 
زدی مشاطهات شانه به سنبل
که میآرد صبا بوی قرنفل

ببین از ناب می بر عارضش خوی
چو شبنم صبحدم بنشسته بر گل

چه سازم با دلی کورا نباشد
نه تاب التفات و نی تغافل

زدندی خوشه چینان تو آتش
مرا در خرمن صبر و تحمل

چو گلشن را کند تاراج کلچین
چه باشد حالت بیچاره بلبل

حکیما ای محال اندیش بنگر
بدور عارضش ز اشگم تسلسل

به پاداش دعایم ناسزا گفت
تذللنا له زاد التذلل

چو میدانی دعای درد اسرار
چرا در چاره اش داری تعلّل
 
چه شوری بود یاران بر سر دل
ز غم گوئی سرشته پیکر دل

نریزد ساقی بزم محبت
بجز خوناب غم در ساغر دل

بجز سوزش نسازد هیچ باطبع
گلستان خلیل است آذر دل

بر آتش پارهها برمیفشاند
مگر بال سمندر شد پر دل

نشد افسرده ز آب هفت دریا
چه آتش بود اندر مجمر دل

حمل جز برج ناری نیست گوئی
اثر هم جز وبال از اختر دل

بسوز نار دوزخ خندد اسرار
جهدگر یک شرار از اخگر دل
 
فلک دوران زند بر محور دل
وجود هر دو عالم مظهر دل

اگر اکسیر درد عشق خواهی
بیا شو از گدایان در دل

هر آن کالا که در بازار عشق است
بجو سرمایهاش از کشور دل

هر آن نقشی که بر لوح از قلم رفت
نوشته دست حق بر دفتر دل

سرشته عشق پاکان در نهادش
کز اصل پاک آمد گوهر دل

جهان معنوی دل را اسیر است
ز فر عشق باشد افسر دل

چرا این مرغ دل پرد بهر شاخ
چو هست اسرار یار دل بر دل
 
ای قامت تو سرو لب جویبار دل
وی طلعت تو صورت باغ و بهار دل

افکنده عقد زلف تو در کار جان گره
در طرهٔ تو تیره شده روزگار دل

گو نگهتی ز گیسوی مشکین او صبا
کز حد گذشت بر سر ره انتظار دل

نی از وصال خرم و نی از فراق خوش
افتادهام بورطهٔ حیرت ز کار دل

دنیا و دین و جان و خرد میدهد بباد
بیچاره آن فلک زده کوشد دچار دل

دیدم برت چو خواری دل عزت رقیب
گشتم ز بیوفائی تو شرمسار دل

خون می خورد دل و همه سرخوش ز جام تو
نبود روا بدور تو اینسان مدار دل

رفت از برو قرار ببزم رقیب کرد
با زلف بی قرار تو این شد قرار دل

این لخت دل به پیش سگش هم نیفکند
دیدی چقدر بود برش اعتبار دل

گفتی که دل بطرهٔ خوبان مده چه سود
اکنون که رفت از کف من اختیار دل

اسرار موج بحر محبت بیفکند
آخر در نگار دل اندر کنار دل
 
هست در سینه سل بدیده سبل
زین طعامی که کرده خصم دغل

گه شدش یوم لیل و لیلش یوم
بوم آسا زهی ضلال و زلل

گه ز امکان برد بواجب پی
گه نهد از حدوث طرح جدل

آنکه از هستیش نمود اثبات
بیند امکان حدوث وضع علل

آنکه لیل و نهار با لیلی است
بنگرد کی بربع و دمنه و تل

نی چگویم چه جای اثبات است
هست اثبات ماسوی اعقل

هستی سازج است ووحدت صرف
دونماید بدیدهٔ احول

یک مسمّی است خرفه کش خوانند
بلبن و برفه بر بهن بوخل

عین ما عین غیر از ره عین
بصل از هستی است عین بسل

هیچ تغییر نیست در معنی
گرچه صورت همی شود مبدل

گرچه نبود مثال هستی و هست
ترک تمثال بیمثال امثل

لیک وهم و خیال را قوتی
گر رسانی چو عقل هست اعدل

کان و ارکان و جن و انس و فلک
ملک و دیو و تاوک و تاول

گر بپوئی تو هر عدد را نیست
جز یکی در قوامشان مدخل

نقطه شد خط و خط بسیط و بسیط
به بسیط و بمؤتلف منحل

باز در کسوت و حروفش بین
ابتث و ابجد ایقغ و ادبل

خواهی ار سر لوح بشناسی
تا شود مشکل تو از این حل

نصف کن لوح و یک نگاه بکن
ضرب در ضلع و ضلع نیم افضل

وفق ضلع مربعات نگر
همچو آب بقا بهر جدول

همه اطوار وفق بین اضلاع
چون شئون خدای عزوجل

آن و رسم زمان بی سر و بن
آن سیال و آن نه آن مفصل

مشعل آتشی بدور انداز
که کند رسم دایره مشعل

قطره خطی شود ز سرعت سیر
چون شود از محیط خود منزل

عکس را گر بری بصد مرآت
عکس آخر بود همان اول

کان کسانی که خالی از عشقند
هم کالانعام بل هی بل اضل

هرکرا در سر است عشق اسرار
سر هذا لحدیث عنهم سل
 
دهید شیشهٔ صهبای سالخورده بدستم
کنون که شیشهٔ تقوای چند ساله شکستم

کتاب و خرقه و سجاده رهن باده نمودم
بتار چنگ زدم و چنگ و تار سبحه گسستم

فتاده لرزه بر اندام من ز جلوهٔ ساقی
خدا نکرده مبادا فتد پیاله ز دستم

مرا به گل چه سر و کار کز تو بشکفدم دل
مرا بباده چه حاصل که از نگاه تو مستم

بخود چو خویش بگویم توئی ز خویش مرادم
اگرچه خویش پرستم ولی زخویش برستم

نداشت کعبه صفائی به پیش درگهش اسرار
از آن گذشتم و احرام کوی یار ببستم
 

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا