اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

انتشاریافته دلنوشته افكار چراغاني | Rigina

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
ژانر اثر
  1. اجتماعی
  2. تراژدی
سطح اثر ادبی
برنزی
اثر اختصاصی
نه، این اثر در جاهای دیگر نیز منتشر شده است.

afkar_(1)_md0n.png


"به نام چاشني بخش زبان‌ها"

نام: افكار چراغاني
دلنويس: ر. دوست حسيني
ژانر: اجتماعي _ تراژدي

مقدمه:

همه‌چیز از يک‌جرقه آغاز مي‌شود.

افكار و احساسات خوب، مثل يک ميدان‌ مغناطيسي مي‌‌‌ماندكه هرچه

دورتر شوي، جاذبه آن هم زيادخواهد‌ شد.اگر قلب مهربانت را از حصار

زنجيرهاي غم،كينه و دشمني‌، آزادكني؛ با چشمانِ خودت نظاره‌گر

رهاشدن فرشته‌ي درونت خواهي‌ شد.​

استارت: 1400/10/7
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
مهربانی هم حدی دارد،
ناراحت نشدن هم مرزی دارد
و گذشت هم حد و مرزی دارد.
گرچه، پشت خطوط سفید، شلوغ است؛
اما به این باورم، آن‌چنان، جای من خالی‌ست
که صدای شهر می‌پیچد.​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
«زندگی»، مانند جوهر خودكار، گسيل‌ است و پايان می‌يابد.
ولوم‌ موسيقی سينه‌سرخ، گاهی اوج می‌گيرد و گاهی خاموش می‌شود.
دفترچه‌ خاطراتمان، مانند ورقه فصل‌ها پاره می‌شود،
با اين تفاوت كه عمرشان یکی بيشتر و یکی كمتر... .​

توضيح: سينه‌سرخ، پرنده خوش آواز و بومی شمال شرق آمريکا و کانادا. پرهای این پرنده مشکی-سیاه براق بوده و در زیر سینه‌اش پرهای مثلثی شکل به رنگ قرمز تیره دیده می‌شوند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
به التقای جاده‌ی پرپيچ و تاب سراب، نزدیک می‌شويم.
در امتداد طوفان خشمگين،
صف بلند صنوبرهای سبزپوش و آوای شيرين سينه سرخ
كه صدايش همچون ابری آشفته، پهنای كرانه را پيموده،
اين تيتراژ آخر زندگی نيست!
خبری است كه ما را با خود، خواهد برد به شهر.​

التقا: به هم رسيدن
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
كفشی، پديدار می‌آيد، در پی و كوهای غريب به سمتش خم می‌شوند.
كسی می‌آرايد در پيش و گرده‌ها به سويش سر می‌كشند،
من در آن چاه تنهایی، از صورت مسرت بخش خورشيد و در آن روزنه‌ی سرد و عبوس، از درختان بـر×ه×ن×ه‌ی پاييز و در آن رودخانه زلال زندگی‌ام، از گل‌های يخ زده زمستان، پرسيدم:
- چه بايد كرد؟​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
«خواهان» راه‌ رفتنيم با پا؛ اما كو‌‌ راهی برای ما؟
«خواهان» دنيايی اَلوان، بدون غم؛ ولی پنهان
شد، آن دنيای رنگارنگ.
«خواهان» چهره‌ای بی‌آلايش در اين روزنه‌ی تاریک و كلامی آخر...
بدون رَغبت، دست يافتن به اين «خواهان‌ها»،
می‌شود دشوار، برای ماها.​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
«اين پست را تقديم می‌كنم به همه‌ی خواننده‌های دلنوشته‌ام كه با نظرات قشنگشون و لايک‌هاشون بهم انرژی ميدن»

مهربان باش!
تا كی می‌خواهی خودت را پشت آن صورتَک،
پنهان كنی؟
بگذار وَقَب‌های قلبت را پر كنند،
بگذار، وجود نگارينت كه مدت‌ها آن را حَبس كردی، بيرون آيد.
پس لبخند بزن... !
لبخند بزن به اين دنيا كه تنها با اين كار می‌توانی‌، وجودت را آرام کنی.
آن‌جاست كه وقتی زندگی‌ به چهره‌ی مُولَع تو،
مُواجه می‌شود، عقب می‌کشد.​

مُولع: شاد، مشتاق
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
در سراشیبی «افكارت» مُمانِعَت نكن،
ببین، نورون‌های مغزت، كدام تاب‌ خوردگی مسير را برای گذاشتن اولين گام انتخاب می‌كنند.
اما به ياد داشته‌‌ باش؛ ناخودای اين راه تویی،
نه شاخه‌های درخت گردويت... !​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
كودک، گمان می‌كرد،گرم‌تر از خورشيد، چيزی وجود ندارد.
هر روز صبح، گرمی‌اش را به جان می‌خريد،
تا بتواند برای يک‌بار، دستان كوچكش را به سمتش، دراز كند و لمسش كند... .​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
همان‌قدر كه با زندگی، شوخی كنی؛ زندگی هم در واقع با تو شوخی می‌كند.
پس ازش دلسرد نشو!
راه بازی كردن را باهاش، بلد‌ باش.
چه بسا، آن‌ را جدی‌تر بگيری، روی دوشت،
سنگينی می‌كند و تنها كسی كه از خنده‌هايش، غافل می‌شود،
تویی... !
چايت را بنوش و به تصوير هموار اين بازی كه روی شيشه صاف پنجره‌ات نقش بسته، بنگر!​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
به التقای دو دالان طرح شده‌ی آن بالا که
نزدیک می‌شوم؛ پيرمردی را ديدم،
صورتِ مشفقش، نور عجیبی داشت؛
انگار كه ستارگان محقر آسمان به تک تک سلول‌های صورتش نفوذ كردند.
ندای ملایمی از طرفش آمد.
"انتهای راه پرتگاهی‌ست! يادت باشد"
اعتنایی نكردم.
به انتهای مسير كه رسيدم؛ خودم را در
سياه‌چال ديدم... .​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
178

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا