اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام دلنوشته دریای غم | فاطمه اکبری

رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
  3. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. تراژدی
به نام خالق

نام دلنوشته: دریای غم
ژانر: تراژدی
نویسنده: فاطمه اکبری
ناظر: @...rose


مقدمه:
غصه‌ها در دلم جمع شده‌اندچمدانی از غم در دلم لانه کرده‌ است خودم هم نمی‌دانم بایدچه کنم تا این غم‌ها از دلم برود.
غصه‌ها در دلم جمع شده‌اندچمدانی از غم در دلم لانه کرده‌ است خودم هم نمی‌دانم بایدچه کنم تا این غم‌ها از دلم کنار برود تا بتوانم کمی بی خیال از دنیا نفس بکشم؛ تا بتوانم کمی فارق از رنج دنیا باشم و بگذارم دقیقه‌ی آسوده باشم.
خودم هم نمی‌دانم باید چه کنم تا این غم‌ها از کنج دلم کنار برود و بتوانم از آن دیوار ویران کوهی بسازم و نگذارم به راحتی با هر غمی فرو بریزد.
خودم هم نمی‌دانم باید چه‌کنم تا یاد بگیریم زندگی دیر یا زود تمام می‌شود.
نمی‌خواهد شما نصیحت کنید یا دیگری من خودم بیش از هرکس می‌دانم اما باز ماشین زمان خود را معکول بر دیروز یا آینده می‌کنم و نمی‌گذارم لبخندی از امروز سهم قلبم باشد.
من با عذاب دادن خود زندگی را می‌گذارم و به همین رول زندگی را جریان می‌دهم و توقع دارم غم‌ها کنار رود‌ می‌دانم خودم هم مقصرم اما چه کنم غم نمی‌رود که نمی‌رود باید آخر با اون دست به یقه شوم راست می‌گویم زیادی باعث شده است زندگیم از رول عادی خارج شود.
روزی چنان سیلی با آن می‌زنم که راهش را کج‌کند و برود باید بفهمد من خستم و غم هم حدی دارد نمی‌شود که تا ابد در دل باشد و جا خوش کند و در مصیبت قوض بالا قوض شود
من این غم را دیر یا زود می‌کشم نمی‌گذارم زمین‌گیرم کند نمی‌گذارم سبب آن شود که دیگران نیش خند زنند و بخواهند ترحم کنند من این غم را می‌کشم قبل آن دیگری بخواهد از آن بوی ببرد می‌کشم همان ندانستن و نفهمیدن و کشتن به نفع خودم است و قضاوت‌هایی بی‌‌جا حداقل بهتر است سبب آن نمی‌شود بگویم کاش غم ها را گشته بودم ودیوار دل را پیش دیگران نشانه نمی‌دادم حداقل برای این همین باشد بهتر است.

#فاطمه
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
20230912-190802-rpnm.jpg

سلام خدمت شما دلنویس عزیز

متشکریم از شما بابت انتخاب انجمن رمانیک برای نگارش آثار ارزشمندتان

خواهشمندیم قبل از شروع دلنوشته‌ی خود، قوانین مذکور در تاپیک زیر را با دقت مطالعه کنید.
قوانین ایجاد دلنوشته

پس از ارسال حداقل ده پارت از دلنوشته خود، می‌توانید طبق قوانین تاپیک زیر برای اثر خود درخواست جلد دهید.

درخواست جلد برای دلنوشته

آموزش درخواست جلد رو در لینک زیر مشاهده کنید:
آموزش درخواست جلد برای دلنوشته​

پس از اتمام نگارش، برای درخواست نقد و تعیین سطح اثرتان، از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست نقد و بررسی دلنوشته

پس از اتمام نگارش دلنوشته، در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک اعلام پایان تایپ

شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد برای دلنوشته

بعد از اتمام رصد، مدیران هر تالار تاپیک‌های مربوطه رو ایجاد و نظر شما رو در پایان میپرسند و نیازی به ایجاد تاپیک‌های مختلف تا بر روی سایت رفتن اثر نمی‌باشد.

در صورت علاقمندی به صوتی شدن اثر خودتان، در لینک زیر درخواست صوتی شدن دهید.
درخواست صوتی شدن دلنوشته

آموزش و قوانین درخواست صوتی شدن رو در لینک زیر مشاهده کنید:
آموزش و قوانین صوتی شدن

جهت انتقال اثر به متروکه و یا بیرون آوردن اثر از متروکه، از طریق لینک زیر اقدام کنید.

درخواست انتقال یا خروج از متروکه

|متشکریم از حضور گرم و همکاری شما در انجمن رمانیک!

| مدیریت تالار ادبیات انجمن رمانیک |
 
به نام خالق

نام دلنوشته: دریای غم
ژانر: تراژدی
نویسنده: فاطمه اکبری

مقدمه:
غصه‌ها در دلم جمع شده‌اندچمدانی از غم در دلم لانه کرده‌ است خودم هم نمی‌دانم بایدچه کنم تا این غم‌ها از دلم برود.
غصه‌ها در دلم جمع شده‌اندچمدانی از غم در دلم لانه کرده‌ است خودم هم نمی‌دانم بایدچه کنم تا این غم‌ها از دلم کنار برود تا بتوانم کمی بی خیال از دنیا نفس بکشم؛ تا بتوانم کمی فارق از رنج دنیا باشم و بگذارم دقیقه‌ی آسوده باشم.
خودم هم نمی‌دانم باید چه کنم تا این غم‌ها از کنج دلم کنار برود و بتوانم از آن دیوار ویران کوهی بسازم و نگذارم به راحتی با هر غمی فرو بریزد.
خودم هم نمی‌دانم باید چه‌کنم تا یاد بگیریم زندگی دیر یا زود تمام می‌شود.
نمی‌خواهد شما نصیحت کنید یا دیگری من خودم بیش از هرکس می‌دانم اما باز ماشین زمان خود را معکول بر دیروز یا آینده می‌کنم و نمی‌گذارم لبخندی از امروز سهم قلبم باشد.
من با عذاب دادن خود زندگی را می‌گذارم و به همین رول زندگی را جریان می‌دهم و توقع دارم غم‌ها کنار رود‌ می‌دانم خودم هم مقصرم اما چه کنم غم نمی‌رود که نمی‌رود باید آخر با اون دست به یقه شوم راست می‌گویم زیادی باعث شده است زندگیم از رول عادی خارج شود.
روزی چنان سیلی با آن می‌زنم که راهش را کج‌کند و برود باید بفهمد من خستم و غم هم حدی دارد نمی‌شود که تا ابد در دل باشد و جا خوش کند و در مصیبت قوض بالا قوض شود
من این غم را دیر یا زود می‌کشم نمی‌گذارم زمین‌گیرم کند نمی‌گذارم سبب آن شود که دیگران نیش خند زنند و بخواهند ترحم کنند من این غم را می‌کشم قبل آن دیگری بخواهد از آن بوی ببرد می‌کشم همان ندانستن و نفهمیدن و کشتن به نفع خودم است و قضاوت‌هایی بی‌‌جا حداقل بهتر است سبب آن نمی‌شود بگویم کاش غم ها را گشته بودم ودیوار دل را پیش دیگران نشانه نمی‌دادم حداقل برای این همین باشد بهتر است.

#فاطمه
"از یاد می‌رویم و از یاد نمی‌شویم"
آخرین مرحله‌ای که آدمی از بین می‌رود مرگ نیست فراموش شدنَ است.
فراموشی و آن که اصلا انگار نه انگار وجود داشته استَ آخرین مرحله‌‌ای آدمی استَ.
وقتی آدمی فراموش شودَ ذره ذره جانش در خاک فرو می‌رودَ خاک ذره ذره جانش را می‌بلعد در واقع خاک نیست همان از یاد بردن جان او را بلیعده و از او یک بت ساخته است پس از چنین آدمی انتظار یک فرشته نمی‌توان داشت.
از اون نمی‌توان توقع یک آدم با قلب صاف داشت چون دقیقا همان آدم‌هایی آن را فراموش کرده‌اند که روزی می‌گفتند بی تو می‌میرم روزی می‌گفتند تو را بیش از هرچیزی دوست دارم .
این‌آدم قلبش از یک کویر تبدیل به بیابان لوت شده است در درون این آدمی دیگر جایی برای اعتماد یا حتی عشق نمی‌توانَ پیدا کرد گوش‌او از این حرفا پر است تمام حرف‌ها برای او باد هوا است.
هیچ‌وقت اجازه آن نمی‌دهد کسی قلبش را تصرف کند هیچ وقت دیگر نمی‌گذارد عشق پیوسته در سراسر جانش نفوذ کن
آن آدم برای این حرف‌ها زیادی پیر و فسرده شده است آن آدم با فراموشی و از یاد رفتن قلبش ذره ذره از هزارن بیابان خشک‌تر شده‌است آن قدر خشک که ذره‌ی محبت و عشق در آن نمی‌توان پیدا کرد.
ما آن آدم نبودیم و نمی‌توانیم درکش کنیم نمی‌توانیم بفهیم درد جانش چه‌قدر طاقت فرسا است نمی‌توانم هیچ‌کدامش را بفهیم و ما مثل همه بی‌نادیده گرفتن و بی ‌توجه‌ی ادامه‌ می‌دهیم تا جایی که برای او مثل همه می‌شویم و هیچ چیز برایش فرقی ندارد و با خود می‌گوید بالاتر از سیاهی رنگی نیست بگذار هرچه‌قدر آدم‌ها می‌خواهند بد باشند بلاخره یک روز همگی می‌رویم.
آن‌ها یک روز که دیر است می‌فهمند دنیا آن قدر نیز ارزش نداشت.
#فاطمه
 
قلبم از هجوم دردها غبار آلوده شده می‌گویند هوا کثیف شده است هوا در فرسایش است چرا کسی نمی‌گویند؛ قلبم سایه انداخته است غبار گرفته است.
قلب من از سایه‌ی خودش هم می‌ترسد از هر آدمی که می‌آید می‌ترسد.
قلب من از قندیل بستن می‌ترسد از محبت می‌ترسد از هرچیزی که به دوست داشتن ختم شود می‌ترسد‌.
می‌دانی قلب من خیلی‌وقت دیگر قلب من نیست اون درد‌های من است ‌
قلب من خیلی‌وقت است که دیگر جای ثابتش نیست.
قلب من انگار دچار دوگانگی شده است یک بار دوست دارد قلب باشد یک بار آدم یک بار مغز قلب من در تناقص ترین حالت ممکن است آن قدر دچار نقص است که دلم برای او می‌سوزد او قلب من است اما نمی‌دانم نمی‌شناسمش.
زمانی آدم‌هایی زیادی جا داشتند چرا الان دیگر می‌خواهد همه بروند؟!
اصلا انگار قلبم به جای من خسته است به جای من دچار درد است‌
قلبم ذره‌ذره نابود شد و این نابودی از او به‌جای قلب کوه یخبندان ساخت‌ کوهی که از یخی خودش هم دوام نمی‌آورد
کوهی که سختش است به این سردی باشد اما آدم‌ها مجلاب نمی‌دهند و مجبور است و طوری سردش می‌شود که تا مغز استخوان جانش در کویر می‌ماند نه می‌تواند نجات دهد نه می‌تواند دست پا بزند تنها در یک جا ثابت است و طوری بی تفاوت و قلب نداشتن را به هرچیزی ترجیح می‌دهد.
می‌دانی آدم‌ها از یک‌جایی بعد یاد می‌گیرند بدون‌ قلب زندگی کنند و طوری عادت می‌کنند انگار از اول نبوده است.
اولش تلخ است بعد‌ها خودشان هم عادت می‌کنند و این آغاز مرگ ترویجی و از بین رفتن خود آدمی و قلبش است.
#یهویی‌نویس
#فاطمه
 
قلبم از هجوم دردها غبار آلوده شده می‌گویند هوا کثیف شده است هوا در فرسایش است چرا کسی نمی‌گویند؛ قلبم سایه انداخته است غبار گرفته است.
قلب من از سایه‌ی خودش هم می‌ترسد از هر آدمی که می‌آید می‌ترسد.
قلب من از قندیل بستن می‌ترسد از محبت می‌ترسد از هرچیزی که به دوست داشتن ختم شود می‌ترسد‌.
می‌دانی قلب من خیلی‌وقت دیگر قلب من نیست اون درد‌های من است ‌
قلب من خیلی‌وقت است که دیگر جای ثابتش نیست.
قلب من انگار دچار دوگانگی شده است یک بار دوست دارد قلب باشد یک بار آدم یک بار مغز قلب من در تناقص ترین حالت ممکن است آن قدر دچار نقص است که دلم برای او می‌سوزد او قلب من است اما نمی‌دانم نمی‌شناسمش.
زمانی آدم‌هایی زیادی جا داشتند چرا الان دیگر می‌خواهد همه بروند؟!
اصلا انگار قلبم به جای من خسته است به جای من دچار درد است‌
قلبم ذره‌ذره نابود شد و این نابودی از او به‌جای قلب کوه یخبندان ساخت‌ کوهی که از یخی خودش هم دوام نمی‌آورد
کوهی که سختش است به این سردی باشد اما آدم‌ها مجلاب نمی‌دهند و مجبور است و طوری سردش می‌شود که تا مغز استخوان جانش در کویر می‌ماند نه می‌تواند نجات دهد نه می‌تواند دست پا بزند تنها در یک جا ثابت است و طوری بی تفاوت و قلب نداشتن را به هرچیزی ترجیح می‌دهد.
می‌دانی آدم‌ها از یک‌جایی بعد یاد می‌گیرند بدون‌ قلب زندگی کنند و طوری عادت می‌کنند انگار از اول نبوده است.
اولش تلخ است بعد‌ها خودشان هم عادت می‌کنند و این آغاز مرگ ترویجی و از بین رفتن خود آدمی و قلبش است.
#یهویی‌نویس
#فاطمه‌نوشت🦋
 
قلبم از هجوم دردها غبار آلوده شده می‌گویند هوا کثیف شده است هوا در فرسایش است چرا کسی نمی‌گویند؛ قلبم سایه انداخته است غبار گرفته است.
قلب من از سایه‌ی خودش هم می‌ترسد از هر آدمی که می‌آید می‌ترسد.
قلب من از قندیل بستن می‌ترسد از محبت می‌ترسد از هرچیزی که به دوست داشتن ختم شود می‌ترسد‌.
می‌دانی قلب من خیلی‌وقت دیگر قلب من نیست اون درد‌های من است ‌
قلب من خیلی‌وقت است که دیگر جای ثابتش نیست.
قلب من انگار دچار دوگانگی شده است یک بار دوست دارد قلب باشد یک بار آدم یک بار مغز قلب من در تناقص ترین حالت ممکن است آن قدر دچار نقص است که دلم برای او می‌سوزد او قلب من است اما نمی‌دانم نمی‌شناسمش.
زمانی آدم‌هایی زیادی جا داشتند چرا الان دیگر می‌خواهد همه بروند؟!
اصلا انگار قلبم به جای من خسته است به جای من دچار درد است‌
قلبم ذره‌ذره نابود شد و این نابودی از او به‌جای قلب کوه یخبندان ساخت‌ کوهی که از یخی خودش هم دوام نمی‌آورد
کوهی که سختش است به این سردی باشد اما آدم‌ها مجلاب نمی‌دهند و مجبور است و طوری سردش می‌شود که تا مغز استخوان جانش در کویر می‌ماند نه می‌تواند نجات دهد نه می‌تواند دست پا بزند تنها در یک جا ثابت است و طوری بی تفاوت و قلب نداشتن را به هرچیزی ترجیح می‌دهد.
می‌دانی آدم‌ها از یک‌جایی بعد یاد می‌گیرند بدون‌ قلب زندگی کنند و طوری عادت می‌کنند انگار از اول نبوده است.
اولش تلخ است بعد‌ها خودشان هم عادت می‌کنند و این آغاز مرگ ترویجی و از بین رفتن خود آدمی و قلبش است.
#یهویی‌نویس
#فاطمه‌نوشت
 
دروازه‌ی خاک و زندگی"
در بند وجودم چون روح سرگردانم این‌طور بگویم من پر از تاریکی هستم که دنیا را جز سیاهی رنگی نمی‌ببینم.
من از همه خسته‌ام و دنیا من جای برای ‌ذره‌‌‌ای تنفس نیست من از تنگی نفس باز زیست می‌کنم از تشنگی باز زیست می‌کنم من از آدم‌های که دنیا را برای من عوض کرده‌‌اند.
من نمی‌توانم با این آدم‌ها زندگی کنم خود را معطلق به این‌ آدم‌ها نمی‌‌‌دانم من چو دریای پر آبم که نا‌امیدی باعث شده‌ همه چیز را بی آب و خشک ببینم .
من چو بخشی از وجودم که روح دارد اما انگار ندارد هست انگار نیست من پر از سیاهی هستم که سبب شده دنیا برای من رنگ جز‌سیاهی نداشته باشد سیاهی هایی وجودم باعث فرو پاشی من شده است.
تاریک وجود تا مغز استخوان آدم می‌رود حتی تا خود لوزه معده و باعث می‌شود گاه جان در معرض درد جان دهد.
جان ما را درد ‌های تاریک وجود به درد می‌آورد این تن بی‌جان چی‌ می‌داند از درد بخش تاریک درد را به سینه می‌افکند و آن‌قدر بلند آوار می‌شود که همچون آوره‌ای بین همه‌جا می‌ببینی‌ و هیچ چیز نمی‌تواند روح سرگردان تو را آرام کند و آن قدر تو پر از هیچ می‌شوی که از دنیا که خسته می‌شوی حتی از خود خسته می‌شوی و با تفاوت ترین حالت ممکن سعی می‌کنی کمی نفس‌ بکشی و وانمود جان در پیکر خاک نیست و زنده‌ام
#نقد
#فاطمه
 
«بین دیوار آرزو‌ها و مرگ»
من بین دو طرف دیوار مانده‌ام تو می‌توانی آزادم کنی یا باید به عزایل بگویم؟ من بین دیواری مانده‌ام که یک طرف مرگ یک طرف زندگی است دلم می‌‌خواهد طرف مرگ بروم یعنی دل نه که زندگی باعث شده است بین دیوار تنهایی بی کسی باشم و خودم را در یک قفس رها کنم و بخواهم بین دیوار مرگ باشم.
فاصله بین دیوارمرگ و زندگی یک بند انگشت است ولی‌نمی‌‌دانی یک فاصله تا چند اندازه می‌تواند خطرناک باشد باعث چه راه‌هایی نفس‌هایی شود می‌تواند باعث این شود من خودم را در باتلاق زندگی گرفتار کنم و بگویم باید زندگی کنم با آن که آب از سرم گذشته است باید هرطور شده است زندگی را بگذارنم هرطور شده حتی به غلط حتی با درد برای آن یک روز منتظر مرگ باشم خوب وقتی زندگی خود مرگ چرا دیگر باید منتظر آغوش مرگ باشم؟
چرا وقتی دارم با وجود همه چیز سر پا می‌مانم باز یک نفر از امید الکی حرف‌می‌‌زد هدفش این است من را مثلا سر پا نگه دارد؟ من خودم می‌توانم با وجود درد سر پا باشم باید به آرزوها و خواسته‌هایم برسم و گرنه هر روز از زندگی تاریک از قبل برای‌من تمام می‌شود و هیچ فرقی برای‌من با زندان و مرگ ندارد وایی از روز که نا امیدتر شوم شاید کار خودم را تمام کنم یا اصلا خودم را محو کنم من تنها چیزی که باعث شده‌ است با دیوار بی کسی و ترحم‌هایی آدم ها که مثل سایه سیاه لگد بر بخت می‌زنند کنار آیم تنها همین آرزوهای بر باد رفته و هنوز مانده در دلم است. و گرنه‌اگر آن‌ها نبودند من خیلی وقت بود که نبودم حتی اسمی هم حتما از من برده نمی‌شود حتی آفتاب یادش می‌رفت بر پنجره اتاقم بتابد یا شاید حتی مادرم یادش می‌رفت من به دنیا آمدم فراموشی در ذات آدمی است.
می‌خواهم آن‌آدمی باشم که بدون آن که فکر خیال یا حتی یک نیم استکان حسرت در دلش باشد بمیرد اگر قرار بود با حسرت مرد پس چرا باید به دنیاآمد؟
می‌خواهم آن روزی رسد که به آرزهایم رسیده‌ام به همان‌هایی که قصد جانم را دارند تا برآورده شوند.
من اگر به آرزوهایم نرسم و بمیرم با مرگ تلخ مرده‌ام و تلخ است حداقل برای خودم باید برسم نمی‌شود من خودم را در آن‌ها غرق‌کرده‌ام هیچ‌‌گاه نمی‌گذارم آرزوهایم آرزو بماند و بمیرم حداقل با خیال راحت به خودم بگویم رسیده‌ام و الان بمیرم هم مهم نیست، مهم نیست چون تنها به شوق همان‌ها سرپا ماندم تنها بخاطر آن‌ها هرچیزی را تحمل کردم و نا انصافی است اگر به آن نرسم.
#نقد
#فاطمه🦋
#قلمت‌چی‌میشنوه
 
«بین دیوار آرزو‌ها و مرگ»
من بین دو طرف دیوار مانده‌ام تو می‌توانی آزادم کنی یا باید به عزایل بگویم؟ من بین دیواری مانده‌ام که یک طرف مرگ یک طرف زندگی است دلم می‌‌خواهد طرف مرگ بروم یعنی دل نه که زندگی باعث شده است بین دیوار تنهایی بی کسی باشم و خودم را در یک قفس رها کنم و بخواهم بین دیوار مرگ باشم.
فاصله بین دیوارمرگ و زندگی یک بند انگشت است ولی‌نمی‌‌دانی یک فاصله تا چند اندازه می‌تواند خطرناک باشد باعث چه راه‌هایی نفس‌هایی شود می‌تواند باعث این شود من خودم را در باتلاق زندگی گرفتار کنم و بگویم باید زندگی کنم با آن که آب از سرم گذشته است باید هرطور شده است زندگی را بگذارنم هرطور شده حتی به غلط حتی با درد برای آن یک روز منتظر مرگ باشم خوب وقتی زندگی خود مرگ چرا دیگر باید منتظر آغوش مرگ باشم؟
چرا وقتی دارم با وجود همه چیز سر پا می‌مانم باز یک نفر از امید الکی حرف‌می‌‌زد هدفش این است من را مثلا سر پا نگه دارد؟ من خودم می‌توانم با وجود درد سر پا باشم باید به آرزوها و خواسته‌هایم برسم و گرنه هر روز از زندگی تاریک از قبل برای‌من تمام می‌شود و هیچ فرقی برای‌من با زندان و مرگ ندارد وایی از روز که نا امیدتر شوم شاید کار خودم را تمام کنم یا اصلا خودم را محو کنم من تنها چیزی که باعث شده‌ است با دیوار بی کسی و ترحم‌هایی آدم ها که مثل سایه سیاه لگد بر بخت می‌زنند کنار آیم تنها همین آرزوهای بر باد رفته و هنوز مانده در دلم است. و گرنه‌اگر آن‌ها نبودند من خیلی وقت بود که نبودم حتی اسمی هم حتما از من برده نمی‌شود حتی آفتاب یادش می‌رفت بر پنجره اتاقم بتابد یا شاید حتی مادرم یادش می‌رفت من به دنیا آمدم فراموشی در ذات آدمی است.
می‌خواهم آن‌آدمی باشم که بدون آن که فکر خیال یا حتی یک نیم استکان حسرت در دلش باشد بمیرد اگر قرار بود با حسرت مرد پس چرا باید به دنیاآمد؟
می‌خواهم آن روزی رسد که به آرزهایم رسیده‌ام به همان‌هایی که قصد جانم را دارند تا برآورده شوند.
من اگر به آرزوهایم نرسم و بمیرم با مرگ تلخ مرده‌ام و تلخ است حداقل برای خودم باید برسم نمی‌شود من خودم را در آن‌ها غرق‌کرده‌ام هیچ‌‌گاه نمی‌گذارم آرزوهایم آرزو بماند و بمیرم حداقل با خیال راحت به خودم بگویم رسیده‌ام و الان بمیرم هم مهم نیست، مهم نیست چون تنها به شوق همان‌ها سرپا ماندم تنها بخاطر آن‌ها هرچیزی را تحمل کردم و نا انصافی است اگر به آن نرسم.
#نقد
#فاطمه🦋
#قلمت‌چی‌میشنوه
«بین دیوار آرزو‌ها و مرگ»
من بین دو طرف دیوار مانده‌ام تو می‌توانی آزادم کنی یا باید به عزایل بگویم؟ من بین دیواری مانده‌ام که یک طرف مرگ یک طرف زندگی است دلم می‌‌خواهد طرف مرگ بروم یعنی دل نه که زندگی باعث شده است بین دیوار تنهایی بی کسی باشم و خودم را در یک قفس رها کنم و بخواهم بین دیوار مرگ باشم.
فاصله بین دیوارمرگ و زندگی یک بند انگشت است ولی‌نمی‌‌دانی یک فاصله تا چند اندازه می‌تواند خطرناک باشد باعث چه راه‌هایی نفس‌هایی شود می‌تواند باعث این شود من خودم را در باتلاق زندگی گرفتار کنم و بگویم باید زندگی کنم با آن که آب از سرم گذشته است باید هرطور شده است زندگی را بگذارنم هرطور شده حتی به غلط حتی با درد برای آن یک روز منتظر مرگ باشم خوب وقتی زندگی خود مرگ چرا دیگر باید منتظر آغوش مرگ باشم؟
چرا وقتی دارم با وجود همه چیز سر پا می‌مانم باز یک نفر از امید الکی حرف‌می‌‌زد هدفش این است من را مثلا سر پا نگه دارد؟ من خودم می‌توانم با وجود درد سر پا باشم باید به آرزوها و خواسته‌هایم برسم و گرنه هر روز از زندگی تاریک از قبل برای‌من تمام می‌شود و هیچ فرقی برای‌من با زندان و مرگ ندارد وایی از روز که نا امیدتر شوم شاید کار خودم را تمام کنم یا اصلا خودم را محو کنم من تنها چیزی که باعث شده‌ است با دیوار بی کسی و ترحم‌هایی آدم ها که مثل سایه سیاه لگد بر بخت می‌زنند کنار آیم تنها همین آرزوهای بر باد رفته و هنوز مانده در دلم است. و گرنه‌اگر آن‌ها نبودند من خیلی وقت بود که نبودم حتی اسمی هم حتما از من برده نمی‌شود حتی آفتاب یادش می‌رفت بر پنجره اتاقم بتابد یا شاید حتی مادرم یادش می‌رفت من به دنیا آمدم فراموشی در ذات آدمی است.
می‌خواهم آن‌آدمی باشم که بدون آن که فکر خیال یا حتی یک نیم استکان حسرت در دلش باشد بمیرد اگر قرار بود با حسرت مرد پس چرا باید به دنیاآمد؟
می‌خواهم آن روزی رسد که به آرزهایم رسیده‌ام به همان‌هایی که قصد جانم را دارند تا برآورده شوند.
من اگر به آرزوهایم نرسم و بمیرم با مرگ تلخ مرده‌ام و تلخ است حداقل برای خودم باید برسم نمی‌شود من خودم را در آن‌ها غرق‌کرده‌ام هیچ‌‌گاه نمی‌گذارم آرزوهایم آرزو بماند و بمیرم حداقل با خیال راحت به خودم بگویم رسیده‌ام و الان بمیرم هم مهم نیست، مهم نیست چون تنها به شوق همان‌ها سرپا ماندم تنها بخاطر آن‌ها هرچیزی را تحمل کردم و نا انصافی است اگر به آن نرسم.
#نقد
#فاطمه🦋
#قلمت‌چی‌میشنوه
 
«قلبی از جنس کوه یخبدان»
این روز‌ها زیاد این جمله را می‌شنوم می‌توانی احساس من‌‌را درک کنی؟
یا تو احساس من را تجربه کردی؟
احساس من را دیدی که حرف بی احساس بودن می‌‌زنی؟
من که شب‌‌ها با گریه می‌خوابیدم بی‌احساسم؟
من که روزی با دیدن فلیم گریه می‌‌‌کردم بی‌احساسم؟
من که روزی قصه هر‌آدمی می‌شنیدم هنوز نشنیده گریه می‌کردیم بی‌احساسم؟
این آدم روزی شعر می‌‌‌نوشت احساسات زیاد داشت. ببین آدمی که احساسات او از پوست شیر بود الان تبدیل به آدمی شده که همه به‌او بی احساس می‌گویند!
مثل درختان که توی سرما یخ می‌‌زنند قلبم من‌ نیز یخ زده است یعنی از یخ هم آن‌ورتر قندیل بسته است. بخاطر همین هیچ چیزی‌ را درک نمی‌کند قصه عشق را‌ می‌شنود می‌‌گویند توهم!
کسی را ببینم از عشق این‌جور داستان‌ها حرف‌ می‌زنند سریع راهم را کج می‌‌‌کنم وبه یک کوچه‌ی دیگر می‌روم، این حرف‌‌‌ها دیگر‌ تکراری شده‌‌‌است و نمی‌‌خواهم بشنوم. قلب من یخ زده شده‌است جنس قلب من از یخ است و هیچ دوست داشتی را باور نمی‌‌کند.هرچه کنی باز سرد است حتی اگر صد پتو روی آن بکشی از سرمایی آن ذره‌ی کاسته نمی‌شود.
کاش می‌شد قبلم‌رو با یک قلب دیگر عوض کنم بنظر تو آخر این قدر سردی برای یک قلب خوب است" ؟! "
آن ‌‌قد سرد که به‌جایی قلب حس می‌کنم توی قلبم کوه یخبندان قرار دارد. این همان قلبی بود که روزی گرمایی او از هر آتشی گرم‌تر بود و با‌ هر حسی فورا شعله می‌‌‌کشید، آن‌زمان هنوز زخمی داخل قلبم نبود، همه‌را دوست داشتی می‌‌‌دیدم ولی از اونجایی معامله خراب شد قلبم تبدیل به قندیل یخ شد الان من با این قلب یخ زده‌کجا بروم؟
قلبم کجا بگذارم حس سردی آن باعث فرو پاشی تنم نشود؟
من این از قلب بدم می‌آید روحم دوباره همان قلب گرم خودش را می‌‌‌‌خواهد، گرمی او مثل گرمایی تیر در اهواز بود ؛ حتی در سرترین روز‌هایی سال باز گرم بود بخاطر آن‌که هنوز زخمی درونش احساس نمی‌‌کرد؛ وایی از روزی که زخم‌ها شروع شدند قلبم سردیش زیاد و زیادتر شد از آنجا که‌شمال با آن سرما در برابرش کم می‌آورد.
قلبم یخی من روحم را سیراب نمی‌‌‌کند باعث پریشانی او‌ می‌شود بخاطر همین است آشفته شده‌ام.‌ قلبم روحم را زیر فشارگذاشته است.
وقتی نگاه می‌کنم می‌ببینم حق دارد زخم‌‌ها هیچ‌وقت خوب نمی‌شوند،فقط کم‌رنگ می‌شوند آن هم بخاطر مرور زمان است‌ مجدد با یک تلنگر ساده یاد آوری می‌شوند و دوباره زخم کهنه رویش پیدا می‌کند.
می‌‌‌ببینی قلب تا چه‌اندازه مظلوم است؟
باید تا ابد تاوان پس بدهد ولی دیگر چاره‌ی نیست آن‌هم یک روز می‌ایستاد و دیگر نمی‌تپد زیر فشار کمرش خم‌می‌‌شود و دیگر یک قلب مرده است که از درد آسود شده‌است.
#نقد
#فاطمه🦋
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
190

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا