اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام دلنوشته سی فصل عاشقی| فاطمه سبلانی

رده سنی
  1. جوانان
  2. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
به نام ایزد دانا
دلنوشته: سی فصل عاشقی
نویسنده: فاطمه سبلانی
ژانر:عاشقانه

خلاصه:
چه شد؟چشمانت قهوه‌اش ته گرفته عزیزم! که دیگر نمی‌بینی ام.
کمی مثل قدیم ندیم ها حرف بزن، من هنوز برای بهانه‌های صدمن یه غازِ بی‌در و پیکرت، خریتی عظیم دارم که باور کنم.
یکی یکی بگو تا باز هم عشق را قافیه کنم با نام تو، چگونه‌اش هم بماند... .
قبای زر می‌خرم و سرمه به چشم و خنده لب، تا بدانی هنوز همان من دیروز- پریروزام، که حسابی سرکارش گذاشتی و خندیدی و رفتی.
راستی! چه شد که دیگر دلت زده شد؟ بازی بهتری از یک قول دو قول بازی کردن با احساسات من یافتی؟
قهوه تلخ است، با قاشق قاشق شکر باز هم همان است.
وای به حال عاشقی که رنگ آن را هم بپرستد چه برسد به قهوه‌ی زهرماری که حتی نمی‌شود نگاهش کرد.

۱۴۰۴/۵/۲۱
۰۱:۴۳
 
آخرین ویرایش:
«یک دنیا تفاوت»
دنیای یک روز قبل از عاشق شدن و یک روز بعد از آن زمین تا آسمان فرق دارد، بعد از عاشق شدن با دنیا غریبه می‌شوی.
چون معشوق را در بر خود نداری، کمتر دنیا را شاد می‌یابی در نبودش به‌گونه‌ای غم بر تو مستولی می‌شود که انگار رنج و بداقبالی قرن‌ها برشانه تو لانه کرده باشد.
و چنان شکسته می‌شوی در فراق اویی که شاید از الماس احساس تو بی‌خبر بوده باشد؛ که در عجب می‌مانی از این حالات خود... .
و با خود به کرار می‌گویی خدای من چه باید کرد با این احساسِ حساسِ سرشار.

✍فاطمه سبلانی
 
«افق چشمانت»

سرزمین من به اندازه آغوشت کوچک و به قدر افق چشمانت گسترده می‌شود.
ای زیباترین، امن‌ترین، سبزترین سرزمین جهان! تو را می‌پرستمت؛ چنان که موجود ناامید در لحظه‌های مرگ خدا را می‌پرستد.
دوست می‌دارمت، به اصالت اولین دوستی، اولین عشق و اولین ب×و×س×ه.
آه! ای زیبای من، وطنم، ای ماه ترین انسان، ای روشنایی مرا از هر کجا که بودم به سمت خودت بخوان.

و این باشد نامه‌ای بی امضاء، برای یک ناشناس... .


۰۹:۰۹
۱۴ اردیبهشت۱۴۰۴، اردبیل
«گل سرخ»

هنوز هم همان زیبای منحصر به فرد و یکتایی که زخم بر پیکر سکوت من کاشت.
هنوز همان قدر بی‌رحمی شاید کمی نرم تر از گذشته، تنم هوای تنت را کرده است و چشمانم هوس دیدن چهره‌ی شرقی تو را در سلول به سلول خود احساس می‌کند.
فقط ببخش که آنقدر بالایی و من این همه پایین؛ زیر انگشتان و در هرم اشک‌های تو که با عطر گلاب آغشته شده است.
شاید به فاصله‌ی دو متر خاک زیر زمین... .
برایم چند گل آورده‌ای که باعث شد داغ حسرت دور انداختن گل سرخ امیدم، را تازه کند.
قدیم ندیم ها چقدر راحت هر چیزی را که از چشمت می‌افتاد، کنار می گذاشتی!
و چه راحت مرا به بادم دادی برای خاطر بوی تلخ کافه‌های بالاشهر تهران.
شاخه گل آرزوهای محال من! متعجبم از یاد کردن نا به‌ هنگام تو بعد از این همه مدت، چرا آمده‌ای؟
اشک ندامت تو، مرا از گور بلند نمی‌کند، تا قیامت هم اگر زاری کنی من زنده نمی‌شوم.
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
دیر آمدی، خیلی دیر.

1404/5/24
07:13
 
«صداقت»
مدتی می‌شود هواس پرت شده‌ام، گیج و منگم ناگهان میان کار کردن بی‌حرکت می‌شوم زمان و مکان یادم می‌رود.
مدام می‌گویم یعنی انقدر از من بیزار بود که حداقل لایق یک خداحافظی ندانست؟
صداقت رود در رفتن را دوست دارم، می‌داند با خودش و اطرافیانش چند چند است.
می‌داند اهل ماندن نیست و قول نمی‌دهد، امیدوار نمی‌کند، وابسته نمی‌کند.
کاش می‌گفتی برای ماندن نیامدی، کاش موقع رفتن می‌گفتی و می‌رفتی.
نمی‌دانی در آن یک ماه بی‌خبری چه بر من گذشت چه فکرها که نکردم از چه کسی خبر می‌گرفتم؟
اصلا چه می‌گفتم؟ بعد یک ماه پیام دادی که به درد هم نمی‌خوریم بی انصاف.
به همین راحتی، بدون هیچ توضیح و عذرخواهی بعد یک ماه جان به لب کردن.
حالا این ویرانه را من چطور سرپا کنم؟

✍️فاطمه سبلانی
 
«شب نامه»
چشمان میشی ات امشب عجیب با ماه می‌رقصند و من جز ذره‌ای آشنایی دیگر چیزی در چشمانت نمی‌بینم.
که آن را هم خدا اویی را رحمت کند که کوچه‌ی علی چپ را شناساند.
خیالت تخت دیگر چیزی از عشقم باقی نمانده، حتی اگر برگردی چیزی فرو نمیریزد، چشمی از شوق نمی‌درخشد.
من این روزها عجیب غریبه شدم با آن که سر قبرش گریه کردی، شبیه شعر محبوبت شدم.
همان که می‌گفت:
«با همین نیمه معمولی ساده بساز
دیر کردی نیمه‌ی عاشقترم را باد برد»
نمی‌دانم اگر برگردی مثل امشب که چشمت هوس شیطنت کرده بود... چگونه با این من معمولی کنار می‌آیی.
این روزها عجیب ساکتم، عجیب سرد و بی‌احساسم.
دیگر خبری از آن همه شوق شیرین و گرمی دلخواه نیست؛ حالا دیگر مدتی است که از جنس سنگ شدم.
دیگر اگر یک روز کامل منتظرم باشی و آخر وقت ببینم که در تب و تاب بودی؛ عذاب وجدان نمی‌گیرم، حتی باز هم سراغت نمی‌آیم و می‌خوابم.
یادت هست چت های دم صبحمان را؟ دیگر توانی برای بیداری ندارم.
سکوت سنگینی دارم و لبی با خنده اما دریغ که خنده میهمان باشد، بیشتر نیشخندی است زهرآگین... .
این من معمولی زیاد نگرانت نیست، اگر بیایی باید در جهنم عشقی ناکام که خود آن را به دار آویختی، زندگی کنی.
اگر بخواهی در این جهنم دوباره گل عشق را بکاری، نکاشته برشته می‌شود و اندکی خاک!
تو بگو، خودت قاضی باش.
ثمره‌ی
سیلی یک وقاحت
بر صورت بکارت گل چه می‌شود؟
جز شکستن و مرگ زود هنگام!
این همان جهنمی است که خواستی سپهر.
حالا دیگر به جز این نیمه‌ی ساده چیزی نمانده؛ پس دیگر بر سر قبری که مرده ندارد گریه نکن.
عشق‌! همیشه سخت و نامطمئن پدید می‌آید، به دشواری حفظ می‌شود و به آسانی خاکستر مرده می‌شود، که به رسم هندی‌ها باید آن را به آب سپرد.
تا جریان زندگی آن را با خود یکی کند، رام کند و معمولی.
۱۴۰۳/۱۲/۱۸
۰۴:۴۷
 
″هوالحق″

پرسیده بودی چرا می‌گویی از قبیله‌ی این نیز بگذردم!
برایت می‌نویسم ای آیه‌ی نور، مقصود خود را می‌گویم.
من اهل ماندن نیستم، سعی کن هیچ‌گاه به بودن و ماندن من عادت نکنی اهل ریشه دواندن و تاریخ شدن، نیستم.
از قبیله‌ی بادم، رودم و زندگی... .
بودن من محض بودن است نه ماندن، برای رفتن آمده‌ام.
آمده‌ام تا دشت تهی از احساس و خاطره و لحظه را سبز کنم، تا سبز شدن و شاد شدن و گریه‌ای صمیمانه را به ارمغان بیاورم، مثل پستچی که میآید.
این مهر و عاطفه و بودن در نهاد من است، بشارت من است و هویتم.
مثل قالب عکس روی دیوار که دیگر در آن روز نیست ولی همچنان هست؛ این تلاش من در جهت خوب شدن حال تو و این پیگیر بودنم هیچ ارتباطی با خواست و نیاز تو ندارد کمی جسورانه بگویم ربطی به لایق بودن و نبودن تو ندارد.
از آن جهت است که من آن مهر را دارم و نمی‌توانم در راکد بود احساساتم دوام بیاورم.
این محبت شبیه آبی است که اگر روان نگردد و قطره قطره بر دامان دشت نیفتد، می‌گندد.
این بازی با احساس دیگری نیست، ابداً این محبت بی منت آب است.
نه بازی کثیف روزگاری که درش تنفس می‌کنیم چرا که من می‌گویم می‌روم،
صادقم در بودنم.
من نیاز دارم این بذر را برای عبور کردن جا بگذارم، رودم و برای آب شدن جاری گشته‌ام.
می‌پرسی آب شدن یعنی چه؟ آب شدن یعنی هیچ شدن و از صرافت نام افتادن، من اندکی دنبال سبز شدن توام.
حتی اگر نخواهی، حتی اگر در آخر شکوفه‌ی سیب را نبینم، حتی اگر غم ببارد و از نهاد آن تعمق ریشه زند؛ هرچند که دیده نشود.
بودنم برای تو لازم و‌ حیاتیست که باب آشنایی ما گشوده شده است؛ یادت نرود! به بودن و گپ هاو خنده‌ها و قصه‌هایم عادت نکنی.
من وارث صداقت رودم، شک نکن به همین نسیمی که لای انگشتانم بازی می‌کند، سوگند.
۱۴۰۴/۵/۱۶
۲۰:۱۲
 
«به من بگو»
تا چه اندازه پی سبز زیستنی نمی‌دانم، تا چه اندازه شکوه سرد آب را می‌شناسی و گوش به حرف او، نمی‌دانم.
فقط می‌دانم که مدتی نزدیک به چندین قرن منتظرت بودم، با تمام این تضاد خانمان سوز میانمان.
با این تفاوت سرد و تاریک تو و سبز و روشن من!
بیا کمی از سمفونی سیاهی برایم تعریف کن تا من نیز علتی بیابم و از شادی گل شدن غنچه‌های ته باغ حرف بزنم.
سکوت را یکبار بشکن، بس نیست حرف میان من روی این نیمکت و تو روی آن نیمکت و جواب‌های بی‌صدای آن مجسمه‌ی زن که در گوشه‌ی پارک همان‌جا که بیشتر می‌شود بوی مرگ را از قبرستان متروک کناری، گرفت.
غم بر نهاد او مستولی شده و بر تو و از بی‌جوابی بر من... .
۱۴۰۴/۶/۲۴
۰۹:۳۷
 
عزیز ناآشنای من!
برای تو این را می‌نویسم، برای تویی که نمی‌شناسی ام اما با تو حالم خوب است حتی اگر به روی خود نیاوری، می‌گفتم:« این روزها حالم خوب است؛ بیشتر می‌خندم، شعر می‌خوانم، آهنگ زیبا گوش می‌دهم حتی بیشتر در جمع حاضر می‌شوم.
فقط کمی جای تو که آشنا به منی خالیست، تویی که شاید نمی‌دانی چه اندازه آشناتر از آشناهای اطراف من هستی.»
مرحمتی کن و دوباره به دیدن گل‌ها بیا، باغبان ناآشنای آشنا.
ارادتمند دوستدار تو.
 
«خودت می‌دانی»
تو را دوست دارم!
اندکی برای آنکه سکوت میان ما رمزگشایی می‌شود، قدری هم برای آنکه کنار تو احساس‌هایی از جنس ناشناخته در کنج دلم غوغا می‌کند و بزم شادی راه می‌اندازد.
اما تو را بسیار برای چشمانت! همان گوی خاکستری آرام و همان هلالی که ماه را از اعتبار انداخت؛ دوست می‌دارم.
چون نگاهت به من، مردم و به جهان متفاوت است؛ سیاه نیست، قضاوت گر نیست.
سبز است! با اندیشه‌های گل‌های بهاری، با ترنم جویبارها و ارکست مرغکان باغ؛ کسی را پیش فرض بد و بد و بد نمی‌دانی.
و این برای من که از برهوت سکوت آمده‌ام بسیار زیباست، چون در من امید سبز شدن شعر را دیده‌ای و با محبت آبیاری کردی.
مانده‌ام که تو جواب کدامین دعا و کدامین صبر من در بیابان تنهایی بوده‌ای... .
اگر کمی اجازه دهی قد ذوقی کودکانه خنده‌ی غنچه‌ی سرخ لبانت را نیز دوست می‌دارم برای آنکه... خودت می‌دانی مگر نه؟

۴:۳۱
۱۴۰۴/۷/۱۱
 
«گناه»
من از برهوت به دشت آباد سر انگشتان تو رسیده‌ بودم که باران بارید و بوی خاک و تن تو در هم پیچید و شـ×ر×ا×ب از انگورها پدید آمد و با لبان تو بر کویر تنم، مرا م×س×ت کرد.
این‌گونه گناه اعظم عشق محقق شد و من اولین گناه را با ب×و×س×ه‌ از لبانی که سیب بوسیده بود، مرتکب شدم.
و از بهشت برین به آغوش او تبعید گشتم و خدا روی برگرداند به گفته‌ی آنهایی که عزیز درگاه بودند.
و ما نه با گل پیکری زیبا بلکه با شیطان رجیم هم آغوش بودیم، ولی نوری آتش را به حرمت احساس بلوری، گلستان کرد.
و ما همچنان م×س×ت بودیم از جام لبانی که بوی سیب می‌داد، می‌رقصیدیم.

۴۰۴/۸/۱
۲۳:۱۸
 
«سعی باطل»
سعی می‌کنم زمانی که حالم بد است خودم را با خیال تو که بی‌خیال دو عالمی گرم کنم، سعی می‌کنم همه تلخی‌ها را با یادت تقسیم کنم.
اما باور کن بودنت، بودنت، بودنت برای من ضرورت دارد؛ چون بودن دوات برای قلم نی!
آتش برای نان، ابر برای باران... .
نمی‌فهمم چرا انقدر تلخی می‌کنی؟ تو را به دیدار روزانه و لحظه به لحظه خود تبعید کنم، خوب است؟
چرا آزار می‌دهی؟ چگونه بگویم بند بند وجودم محتاج توست؟
کاش حال خراب امشبم را می‌دانستی، وگرنه که این‌گونه خود را درمانده نمی‌دیدم.
خط بزنم برایت و حرف بگویم و تو انگار نه انگار که منی بودم، هستم.
دلم برایت تنگ است، کاش با من مهربان باشی.
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
190

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 12)

عقب
بالا