اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام دلنوشته غروب مهتاب | میناجرجندی

رده سنی
  1. جوانان
ژانر اثر
  1. تراژدی
دلنوشته: غروب مهتاب
نویسنده: میناجرجندی
ژانر: تراژدی

خلاصه:

در تاریک‌ترین گوشه‌های روحم، کوهی فرو ریخته است و من تنها بازمانده‌ی ویرانه‌ای هستم که هیچ نقشه‌ای برایش وجود ندارد.
این‌جا قلبی نفس می‌کشد که مدت‌هاست مرده و در هر تپش، رازِ یک فقدانِ ابدی را زمزمه می‌کند.
چه کسی می‌داند پشت این سکوتِ عمیق، چه آشوبی نهفته است؟ و چه کسی می‌تواند ردِ پای آن گرمای از دست رفته را در سرمایِ بی‌کرانِ این هستیِ از هم پاشیده بیابد؟
 
20230912-190802-rpnm.jpg

سلام خدمت شما دلنویس عزیز

متشکریم از شما بابت انتخاب انجمن رمانیک برای نگارش آثار ارزشمندتان

خواهشمندیم قبل از شروع دلنوشته‌ی خود، قوانین مذکور در تاپیک زیر را با دقت مطالعه کنید.
قوانین ایجاد دلنوشته

پس از ارسال حداقل ده پارت از دلنوشته خود، می‌توانید طبق قوانین تاپیک زیر برای اثر خود درخواست جلد دهید.

درخواست جلد برای دلنوشته

آموزش درخواست جلد رو در لینک زیر مشاهده کنید:
آموزش درخواست جلد برای دلنوشته​

پس از اتمام نگارش، برای درخواست نقد و تعیین سطح اثرتان، از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست نقد و بررسی دلنوشته

پس از اتمام نگارش دلنوشته، در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک اعلام پایان تایپ

شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد برای دلنوشته

بعد از اتمام رصد، مدیران هر تالار تاپیک‌های مربوطه رو ایجاد و نظر شما رو در پایان میپرسند و نیازی به ایجاد تاپیک‌های مختلف تا بر روی سایت رفتن اثر نمی‌باشد.

در صورت علاقمندی به صوتی شدن اثر خودتان، در لینک زیر درخواست صوتی شدن دهید.
درخواست صوتی شدن دلنوشته

آموزش و قوانین درخواست صوتی شدن رو در لینک زیر مشاهده کنید:
آموزش و قوانین صوتی شدن

جهت انتقال اثر به متروکه و یا بیرون آوردن اثر از متروکه، از طریق لینک زیر اقدام کنید.

درخواست انتقال یا خروج از متروکه

|متشکریم از حضور گرم و همکاری شما در انجمن رمانیک!

| مدیریت تالار ادبیات انجمن رمانیک |
 
من، کوهی از درد هستم که هر صبح با آفتابِ نبودنِ او بیشتر فرو می‌ریزم، همانند صخره‌ای باستانی که قرن‌هاست در معرض فرسایشِ بی‌امانِ زمان و طوفان‌های بی‌رحم قرار گرفته است.
از همان روزِ تلخ، قلبم تندیسی از بلور بود که با ضربه‌ی فقدان، به هزار تکه شد و هر تکه‌اش پژواکِ غمگینی شد که در تالارِ روحم طنین‌انداز است؛ پژواکی جاودانه که هرگز نمی‌میرد و در هر نفس به گوش می‌رسد.
 
نبودنِ او، نه حفره‌ای کوچک، که اقیانوسی بی‌کران از خلأ در وجودم ایجاد کرده، اقیانوسی که هر لحظه مرا به اعماقِ تاریکِ ناامیدی می‌کشاند جایی که هیچ نوری به آن نمی‌رسد و هیچ صدایی از آن بازنمی‌گردد، فقط سکوت مطلق است.
سال‌های زیادی از آن غروب بی‌بازگشت می‌گذرد، سال‌هایی به درازای انتظاری از جنس برزخ؛ امّا جای خالی‌اش هر روز عمیق‌تر می‌شود.
 
دلتنگی‌ام برای او چشمه‌ای است که هر روز از عمقِ زخم‌های کهنه‌ی روحم تازه می‌جوشد، بی‌آنکه خشکسالیِ زمان یا گرمایِ روزگار، آن را بخشکاند. هر طلوع خورشید خنجری است بر زخمِ تازه‌ی نبودنش، و مرا به یاد می‌آورد که تکیه‌گاهم، کوهی از جنسِ سنگِ سردِ مزار است، نه از جنسِ آغوشِ گرمی که می‌شناختم؛ کوهی که ریشه‌هایش را در اعماق خاک از دست داده و دیگر نه پناهی است، نه سایبانی و تنها یک نشان از نیستی است.
 
این جای خالی، چون حفره‌ای سیاه و بی‌انتها تمام وجودم را می‌بلعد و مرا به مرز نیستی می‌کشاند. این زخم التیام‌ناپذیر است؛ نه زمان آن را می‌بندد و نه توان تحمل در من باقی مانده.
زندگی‌ام با رفتنش ایستاد و من در ابدیتی از نبودنش جا مانده‌ام، جایی که هر نفسش درد و هر لحظه‌اش مرگ تدریجی است.
 
قلب خسته‌ام، این قلبِ از هم پاشیده که اکنون تهی از هر تپش زندگی است، همچنان در برابر تنها عکس
او بی‌قرار می‌تپد. هر تپش آن زنگ خطری مرگبار است که خاطرات گذشته را با هجوم وحشیانه‌ای به ذهنم می‌آورد؛ خاطراتی که تیغ می‌شوند و هر بار مرا می‌درند.
 
دست‌های مهربانش همچون شاخه‌های درختی تناور بود که ناگهان از ریشه‌اش جدا شد، و من را در طوفانی از سردرگمی و بی‌کسی رها کرد، طوفانی که هنوز هم در روحم می‌وزد و مرا به هر سو می‌کشاند، بی‌آنکه ساحل نجاتی در کار باشد.
زندگی‌ام بعد از او، بوم نقاشی‌ای شد که تنها با رنگ‌های خاکستری و سیاه، بی‌رحمانه رنگ‌آمیزی شده و هیچ نوری بر آن نمی‌تابد؛ بومی که هرگز رنگِ شادی به خود ندید و تنها تصاویری از اندوه را منعکس می‌کند.
 
روحم پرنده‌ای است که بال‌هایش را در قفسی بی‌سقف از دست داده و تنها آرزوی سقوط دارد، سقوطی بی‌انتها در تاریکی و قلبم شهری متروکه است که چراغ‌هایش برای همیشه خاموش شده‌اند و خیابان‌هایش پر از سکوتِ مرگ است، سکوتی که در گوش‌هایم فریاد می‌زند.
هر شادی جرقه کوچکی است که در بارانِ غم خاموش می‌شود، و هر درد سنگ‌ریزه‌ای است که بر کوه رنجم اضافه می‌کند، کوهی که هر لحظه بلندتر و سنگین‌تر می‌شود و مرا زیر خود مدفون می‌کند.
 
گاهی آرزوی پروانه‌ای شدن دارم، با عمری به کوتاهی یک رویا، همچون گلی که تنها برای یک صبح می‌شکفد و در آرامش می‌میرد، تا از این بارِ سنگینِ زیستنِ بی‌او رها شوم.
کاش می‌شد زمان را به عقب بازگرداند، به آن نقطه از هستی که وجودش سایبانِ من بود و من خودم را در اقیانوسِ حضورِ گرمش غرق می‌کردم پیش از آنکه موجِ بی‌رحمِ مرگ مرا به ساحلِ نیستیِ بی‌او پرتاب کند، ساحلی که تنها شن‌های سرد و بی‌جان دارد و هیچ ردپایی از زندگی بر آن نیست.
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
151
پاسخ‌ها
6
بازدیدها
454
پاسخ‌ها
7
بازدیدها
338

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا