نویسندهی عزیزی که قصد تایپ رمانت رو داری، کافیه که روی فرستادن موضوع کلیک کنی و اسم اثر، نویسنده و خلاصه رمانت رو به همراه ژانرش بنویسی و منتظر تایید توسط مدیر مربوطه باشی. لازم به ارسال مجدد تاپیک اثرت نیست.
به نام ایزد دانا
دلنوشته: سی فصل عاشقی
نویسنده: فاطمه سبلانی
ژانر:عاشقانه
خلاصه:
چه شد؟چشمانت قهوهاش ته گرفته عزیزم! که دیگر نمیبینی ام.
کمی مثل قدیم ندیم ها حرف بزن، من هنوز برای بهانههای صدمن یه غازِ بیدر و پیکرت، خریتی عظیم دارم که باور کنم.
یکی یکی بگو تا باز هم عشق را قافیه کنم با نام تو، چگونهاش هم بماند... .
قبای زر میخرم و سرمه به چشم و خنده لب، تا بدانی هنوز همان من دیروز- پریروزام، که حسابی سرکارش گذاشتی و خندیدی و رفتی.
راستی! چه شد که دیگر دلت زده شد؟ بازی بهتری از یک قول دو قول بازی کردن با احساسات من یافتی؟
قهوه تلخ است، با قاشق قاشق شکر باز هم همان است.
وای به حال عاشقی که رنگ آن را هم بپرستد چه برسد به قهوهی زهرماری که حتی نمیشود نگاهش کرد.
شما میبایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید. درخواست رصد برای دلنوشته
بعد از اتمام رصد، مدیران هر تالار تاپیکهای مربوطه رو ایجاد و نظر شما رو در پایان میپرسند و نیازی به ایجاد تاپیکهای مختلف تا بر روی سایت رفتن اثر نمیباشد.
در صورت علاقمندی به صوتی شدن اثر خودتان، در لینک زیر درخواست صوتی شدن دهید. درخواست صوتی شدن دلنوشته
هنوز هم همان زیبای منحصر به فرد و یکتایی که زخم بر پیکر سکوت من کاشت.
هنوز همان قدر بیرحمی شاید کمی نرم تر از گذشته، تنم هوای تنت را کرده است و چشمانم هوس دیدن چهرهی شرقی تو را در سلول به سلول خود احساس میکند.
فقط ببخش که آنقدر بالایی و من این همه پایین؛ زیر انگشتان و در هرم اشکهای تو که با عطر گلاب آغشته شده است.
شاید به فاصلهی دو متر خاک زیر زمین... .
برایم چند گل آوردهای که باعث شد داغ حسرت دور انداختن گل سرخ امیدم، را تازه کند.
قدیم ندیم ها چقدر راحت هر چیزی را که از چشمت میافتاد، کنار می گذاشتی!
و چه راحت مرا به بادم دادی برای خاطر بوی تلخ کافههای بالاشهر تهران.
شاخه گل آرزوهای محال من! متعجبم از یاد کردن نا به هنگام تو بعد از این همه مدت، چرا آمدهای؟
اشک ندامت تو، مرا از گور بلند نمیکند، تا قیامت هم اگر زاری کنی من زنده نمیشوم.
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
دیر آمدی، خیلی دیر.
«مخدر»
حالا دیگر یاد گرفتم، سر کردن روزهایم بدون تو را!
اما! آغوشت عجیب اعتیادی بود، که گاهی تنم هوای بغلهایت را داشت و گاهی فراری از فتح ب×و×س×ههایت.
گه گاهی که نئشه میشوم یادم میرود که بودی و چه کردی، باز به خاطراتت تکیه میزنم و دوباره از نو عاشقت و باز هم کار به جدایی از تو میرسد.
هرگز بد نبودی و هرگز از بودن در کنار تو سرخورده نیستم اما! آدم هم نبودیم.
خوب بودیم اما نه برای هم، درست اما نه کنار هم؛ برای همین این قصه را از هر سمت که نوشتیم باز هم جدایی لغت زیبای دنیای کوتاهِ با هم بودنمان بود.
سخت بود، اما بدون تو نفس کشیدن را یاد گرفتم... .
سخت بود مبتلا شدن به حضور دائمی یک عشق نو رَس، حالا هم اگر خاطراتت مرا به آغوش بکشد نفسم میگیرد؛ اما سر کردن روزهای بعد تو را یاد گرفتم.
و چه سختِ آرام بخشی است، این وصال گسسته که آدمی را از تعهد به اشتباه خود رها میکند.
سرزمین من به اندازه آغوشت کوچک و به قدر افق چشمانت گسترده میشود.
ای زیباترین، امنترین، سبزترین سرزمین جهان! تو را میپرستمت؛ چنان که موجود ناامید در لحظههای مرگ خدا را میپرستد.
دوست میدارمت، به اصالت اولین دوستی، اولین عشق و اولین ب×و×س×ه.
آه! ای زیبای من، وطنم، ای ماه ترین انسان، ای روشنایی مرا از هر کجا که بودم به سمت خودت بخوان.
«بخوان مرا»
دلبرا! من خودم را تا زمانی که با تو آشنا بشوم، آدمی ساکت میدانستم.
از لحظهی نخستی که دیدمت، مرا با منی روبهرو کردی که برایم بسی جالب و هیجانانگیز بود.
اندکی ناشناخته و غریب، میان من و این من تفاوت و بین من با تو شباهتی زیبا جاری بود.
هر بار برای دوباره دیدنت لحظهها را انتظار که نه، سر میکشیدم تا تمام شود.
که دوباره ببینمت تا آهنگ صدای بهشتی ات مرا تا آنسوی مرزهای ناشناختهها ببری.
دلم میخواست مسیری بودم طولانی و تکراری آن را بپیمای، کتابی بودم که میخواندی، نجوایی که با لذت گوش میدادی و لیوان قهوهای بودم که با شوق مزه کنی و شاخه گلی که میبویی.
من به تمام روزهای بی تو دیگر فکر هم نمیکنم!
تو گنجینهای هستی در دل اقیانوس مواج دنیا، که یافتم اش و طاقتی ندارم کسی آن را با من شریک شود؛ تمام و کمال میخواهم.
به شاعرانگی حرفهایت سوگند و م×س×ت×ی چشمانت که من، این من جدید را با تو دوست میدارم و با تو میشناسم.
تصور این من بدون تو چون تصور رویش درخت در هواست، همینقدر باور نکردنی... .
حرفهایم با تو شعله میکشد، اشعارم با تو جان میگیرد و چان میسپارد! با تو است که قدرت جنگ دارم، با تو است که محبت را باور کردهام.
ای! ورای تمام دانستهها و داشتهها و خواستنهای من، بیتو بودن چگونه بیمعنی و عبث است، پوچ و خالی.
احساس میکنم کویری دردمند بودم که به حرمت نفس مسیحاییت گلستان شده است.
چگونه از من انتظار داری گل از آب و خاک و نورش بگذرد؟
از جان شاید اما از تو محال است که بگذرم خاتون، حالا هر چه میخواهد شود! بگذار بشود.
مرا ببخش که اینگونه دلتنگ به تو میاندیشم.
مرا ببخش که تو را چنین شیفته وار میپرستم؛ که یادم رفته است رفتهای و باز دلتنگ میشوم.
چگونه باور کنم نبودت را؟ وقتی تمام تنم بوی تو را میدهد، خانه همانی است که بود و من عاشق تر از دیروز؛ چگونه یادم باشد نیستی؟
شبها یک بغل خاطره با پیرهن شیری رنگت را بغل میکنم و صبح به طمع بوسیدنت، چشم میگشایم.
کجا را بنگرم که نباشی؟
به کدام سو روم که یادم نیایی؟
تا آسمان هست و خورشید زنده! از یادم نمیروی.
تا نفس دارم، بهجای نفس تو را در هر دم و بازدمم راهی سلولهایم میکنم.
ببخش که عاشقم، عاشقی قول و قرار نمیشناسد.
من هنوز چشمان مشتاق تو را برای ب×و×س×های عجلهای و پر هول ولا را از یاد نبرده ام، رد دستانت را لایه موهایم، عطر لباست را هنوز داخل ماشین بو میکشم.
نبودنت را چگونه یاد بگیرم؟
چگونه میخواهی عادت کنم به دستهایی که دیگر محکم نمیگیری! شال گردنی که دور گردنم گره نمیزنی.
هر وقت که دلتنگی جان را به لب میرساند، خیالت را سر میکشم.
با عکسهایت تنهاییم را پُر میکنم؛ مرا ببخش که اینگونه دلتنگ به تو میاندیشم.
ببخش که عاشقت هستم و قصدی برای بازنشستگی از این شغل حساس ندارم.
تو را دوست میدارم چون گل که میشکفد!
چون چشمه که خنک و گواراست و چون گیاه که میروید با طراوت.
تو را دوست میدارم نه برای جسمت، نه برای عشقت! نه برای چهرهی زیبایت که آدمی را مدهوش میکند.
نه برای اینکه زنی!
تو را دوست میدارم چون لایق ستایشی، برای فکری روشن که داری و برای قلبی زیبا.
تو دوست میدارم بهخاطر دوست داشتن.
برای اینکه تو معنای دوستی حقیقی هستی.
روزی بالاخره زیر درخت هلو روی همان نیمکت رنگ و رفتهی قدیمی، حواست سرجایش میآید و من را به یاد میآوری.
مدتهاست که خیره به چشمان در سکون تو تمرین بندگی میکنم، تمرین صبر و صبر و صبر.
خدا مرده زنده میکند و نیل را میشکافد و عاشق در هجر را به شهد وصل پاداش نیک میدهد.
کاری ندارد که خدای بیحرکت من را نیز هوشیار کند... .
او عشق را هیچ گاه کفر به خود نمیداند که بخواهد به حکم جزا تو را چنین بیروح و مرا چنین مرده کند.
او عشق را دوست میدارد و تو را و دوستی میان ما را! و این انتظار سراسر عبادت را.
اینها که خدا را با ظالم یکی میکنند، یا خدا را نمیشناسند یا او با یکی دوتای روزگارشان منفعتی ندارد.
برای همین است که در روزگار وصل و صبر ما خدا اینگونه دور است، دلبرکم.
اما من به خدا چون عاطفهی چشم تو ایمان دارم، به احساس خداییت او ایمان دارم.
که روزی آغوش مهری میگشاید برای ما که عشق را تا هیچ شدن ادامه دهیم، تا خنده بکاریم، تا بذر عشق را در آغوش بگیریم و بپرورانیم.
و چه کسی گفت که من از تو روی برمیگردانم دلبرکم؟ چه دلیلی بیپایه تر از این پریشانی تو آوردند، که باور کنی؟
من تا سرود آب، چون رقاصهی شهر دور تو میرقصم و میسوزم! تا روزی روزگاری کنار درختی با بوی هلو، مرا به یاد بیاوری.
«استکان»
هر روز با خیالت استکان چایی مینوشم و
هر صبح با خندههایت جانی دوباره میگیرم.
با شوخیهایت همراهی میکنم!
هربار که به یادت زندگئ روی ریتم خوشی اش میچرخد، زندگی را جدا زندگی میکنم.
میبینی با وجود من چه ها کردی؟
حتی زندگی با خیالت هم زندهتر از روزهای آتی من هست.