نویسندهی عزیزی که قصد تایپ رمانت رو داری، کافیه که روی فرستادن موضوع کلیک کنی و اسم اثر، نویسنده و خلاصه رمانت رو به همراه ژانرش بنویسی و منتظر تایید توسط مدیر مربوطه باشی. لازم به ارسال مجدد تاپیک اثرت نیست.
نام عنوان : نجوای دلم
ژانر: عاشقانه ، تراژدی
مقدمه :
می گویم که ز دل، عاشق شُدُ و رفت
این بار دگر عشق
همهمه شد
در نجوای دلم
که گویم چه نامرد
زدی دل بردی
که شدم انگشت همه شاه غرور!
شما میبایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید. درخواست رصد برای دلنوشته
بعد از اتمام رصد، مدیران هر تالار تاپیکهای مربوطه رو ایجاد و نظر شما رو در پایان میپرسند و نیازی به ایجاد تاپیکهای مختلف تا بر روی سایت رفتن اثر نمیباشد.
در صورت علاقمندی به صوتی شدن اثر خودتان، در لینک زیر درخواست صوتی شدن دهید. درخواست صوتی شدن دلنوشته
از کجا شروع شد؟ نمی دانم!در دلم هزار و یک خیال کردم.دریغ از آنکه بدانم ، زهی خیال باطل است. نگاهش، صدایش ، جهانش تکذیب کردند و من ساده دلم ، جان دادم.یاد دارم که در آن کوه بلند،دست دادی و منم دست دادم.
شاید نشود یادت ، اما با تو بسیار خاطره دارم.
لبهی حیاط نگاه میاندازم به نیمکت دو نفرهمان.
روز اول اشناییت را یادت است؟ تو میگفتی و من میخندیدم. یادت امد، چه قولهایی بر روی همین نمیکت ها دادی؟
پس کجا رفت معرفتهای واقعی؟کجا رفت غیرت دیرینهات؟ یا حتی چه شد که شدم عاشق مردی که عشقش یک طرفه بود؟ اصلاً حرفایت وجود خارجی داشت؟
اشک پس میزنم و نگاهم را به گربه همسایه میاندازم.تنها همدم درد من او بود. فقط میشنید و نه قضاوت میکرد و نه ناراحت میکرد.
همسایه ها که رحمی نداشتن. داشتند به یک عاشق لقب دیوانه نمیدادند!
نه آنکه گویای احوالت نباشم، هر روز که وارد اتوبوس میشویو مسیر خانه تا دانشگاه را طی میکنی ، میبینمت. نجواهای عاشقانهای که پشت موبایل برای همسرت میخوانی، میشنوم. نفسم تنگ میشود ، چنان که دستانت را بر روی رگ هایمگذاری؛ حسش میکنی. با این حال بر نمیگردی و این عذاب میدهد. کسی که هر روز مخفیانه برایم نجواهای شیطنت آمیز میگفت ، انقدر بیرحم باشد.
باورش سخت است اما او مرا به یاد ندارد. زندگی میکند، بدان که جویا این عاشق زخم خورده شود.اونمیدانست من ظریفم ، حساسم و شکننده. مانند یک لیوانشیشهای که با هر شکست نمیشکند،نابود میشود. اون میدانست و باز هم کارش را کرد. چندین بار تا دلت بخواهد به خودکشی یا حتی انتقام فکر کرده ام ، اما باز هم به خود نهیب زدم که او برمیگردد و دوسم دارد.
ولی زهی خیال باطل!
حال که هوای دیگران جز من ، پر سودا است . دختری به جای من در حال نجوای دلش با تو است . حال دیگر زندگی برایم معنایی ندارد ، مانند شکستن یک لیوانِ از قبل ترک خورده . چشمانم بعد از تو دیگر فقط ارتفاع را نگاه می کند ، دقیقا فاصله ی بینمان را میگفت . چگونه میخواهی پاسخ های اشک هایم را بدی؟
یا قلبی که در انتظار تو است؟ من شاه غروری را داشتم که بی گمان بر نمی گردد. صدای گنجشک همراه نجواهای دلم هماهنگ شده و در آن حیاط جانم شکستن قلبم همچنان روانه میشود.
آن گاه که تورا برای خود میخواستم ، مرا برای چه میخواستی؟ عدالت را این گونه برایت توصیف کرده اند؟