اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

انتشاریافته دلنوشته غبار غم | مینا جرجندی

رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
ژانر اثر
  1. تراژدی
سطح اثر ادبی
برنزی
اثر اختصاصی
بله، این اثر اختصاصی می‌باشد و فقط در انجمن رمانیک نوشته شده است.
inshot_۲۰۲۴۰۴۲۶_۲۳۲۶۰۳۳۴۲_ul7b.jpg

دلنوشته: غبار غم
نویسنده: مینا جرجندی
ژانر: تراژدی
مقدمه:
من زاده‌ی دردم‌!
دردی از جنس تمام نشدن‌ها و رفتن‌ها.
من زاده‌ی حسرتم!
حسرتی از جنس تمام محالات.
من زاده‌ی تنهایی‌ام!
تنهایی از جنس نداشتن‌ها و نبودن‌ها.
من آنم که عزیزانم تک به تک رفتند،
آتش گرفتم؛ امّا تنفسم قطع نشد،
قلبم به درد آمد و نمردم.
من زاده‌ شده‌ام تا
ببینم،
بسوزم،
خاکستر شوم،
بشکنم
و تا ابد
دلتنگ بمانم.

"به‌یاد‌ پدر"
 
خبر داری تا چه اندازه دلتنگت هستم؟
من که جز بودن تو خواسته‌ی دیگری نداشتم
و تو چه آسان جسم‌ات را به خاک
و روحت را به آسمان سپردی.
وای بر من که دگر تو را ندارم!
سال‌ها است بعد از تو تمام وجودم درد دارد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
چه دردها در این قلب سوخته جای دارد
چه حرف‌ها در این سینه‌ی پر درد نهفته است،
چه می‌شود من هم همانند تو به آسمان سفر کنم!
آن‌جا در کنار تو؛ تنها با تو آرامش را
پیدا خواهم کرد.
یعنی می‌شود آن روز برسد که تنها من باشم و حضور گرم تو؟
یعنی می‌شود شبی به خوابم بیایی
و از دلتنگی‌ات برای من بگویی!
یعنی خواهد رسید روزی که
تمام این فاصله‌ها به پایان رسد؟
ایمان دارم که آن روز خواهد رسید
آن گاه به تو خواهم گفت که
از فراق نبودت چه‌ها کشیدم و چه روزها از سر گذراندم.
 
دگر چیزی جز یک کالبد بی‌جان برایم
باقی نمانده است!
دگر هیچ شادی بر قلبم اثر ندارد
در تمام این سال‌ها تظاهر کننده‌‌ی قهاری شده‌ام
که تمامی اطرافیانم فریب نقاب شادم را خورده‌اند.
آخرین بار چه زمانی با تمام وجود خندیده‌ام؟ هیچ‌وقت!
دگر بعد از تو خنده‌‌هایم تلخ‌تر از هر زهری است!
روزگاری در کنار تمام سختی‌ها، یک انسان،
تمام شادمانی‌ام بود؛ امّا
تنها چند صباحی ماند و در آخر رفت؛
رفتنی که در آن برگشتی ندارد،
او که رفت بقیه‌ی درد‌ها برایم معنایشان را
از دست دادند و او شد تمام دردم،
اویی که رفت و دگر چشم‌های پر مهرش را
ندیدم!
تنها در پس قاب‌‌ها به تماشا‌یش نشستم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
از آن هنگام که چشم‌های گرم و مهربانت خاموش شد‌، روشناییِ زندگانی‌ام به تاریکی رسید
و زندگانی‌ام تنها سرمای زمستان را
به خود دید، دگر تا باز نگردی این زمستان بهاران نخواهد شد.
هر شب من می‌مانم و غم تو،
روحی غمگین، کالبدی خسته و
خیال تو.
کجایی که دنیای تیره و تارم را ببینی؟
غم چشم‌هایم را دیده‌ای؟
می‌بینی چگونه در برابر عکس‌هایت،
چشم‌هایم به جوش و خروش می‌افتند؟!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
باز دل‌تنگت شدم و بغض امانم نمی‌دهد،
باز خاطراتت پیله‌ی تنهایی‌ام را تنگ‌تر کرد،
باز یادت من را در دریای خیالاتم غرق کرد!
قلب مریضم دگر طاقت این همه نبودت را ندارد.
برگرد!
تا ببینی تا چه اندازه پژمرده شده‌ام،
تا چه اندازه حال و هوایم بارانی و مه آلود است.
برگرد!
تا دگر اشک‌هایم نریزد، این درد پایان یابد و این انتظار به اتمام برسد
و در حسرت نگاهت هم چون شمع نسوزم.
می‌دانم این درد ذره‌ذره جانم را خواهد گرفت!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
روزگار چه ضربه‌ی مهلکی بر زندگی‌ام زد!
آن‌چنان ضربه‌ای به روح خسته‌ام زده شد
که روحم را به بند کشید.
خیلی وقت است که دگر خود را به فراموشی سپرده‌ام.
دنیا برایم هیچ رحمی نشان نداد، آن‌چنان به زمینم زد که تا آخرین لحظه‌‌های زندگانی‌ام از خاطر نمی‌برم.
نمی‌دانم شکایت و اندوه‌ام را نزد چه کسی ببرم،
نمی‌دانم به کجا پناه ببرم تا
دردم مداوا پیدا کند؛ امّا اصلاً شدنی است؟ نه!
من هم چون گنجشکک باران زده در پی پناه‌گاه خود هستم، پناهی که سال‌ها از من دریغ شد!
می‌دانم آن زمان که این انتظار به پایان برسد
به آرامش ابدی دست خواهم یافت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
کاش بدون من راهی نمی‌شدی!
کاش می‌توانستی برای لحظه‌ای من را از این درد فاصله دهی.
یک امشب را باز به خانه برگرد...
بگذار برای یک شب فراموش کنم رفتنت را
و باز ببینم قامتت را!
عزیزتر از جانم، تو تمام من بودی و اینک تمام دردم!
هر چند که بی تو زندگانی‌ام می‌گذرد؛ امّا سخت.
هر شب برایت خواهم نوشت از تمام حال بدی‌هایم و آن هنگام تو خواهی دید دختری گریان و شکسته را
که از غم فراق پدر نالان است.



پایان
جمعه هفده فروردین هزاروچهارصدوسه​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:


عرض سلام و خسته نباشیدی ویژه خدمت شما نویسنده‌ی عزیز!
بدین وسیله پایان تایپ اثر شما را اعلام می‌‌دارم. با آرزوی موفقیت روز افزون!


|مدیریت کتابدونی|
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
189

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 2)

عقب
بالا