اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**
رده سنی
  1. جوانان
  2. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. تراژدی
اثر اختصاصی
بله، این اثر اختصاصی می‌باشد و فقط در انجمن رمانیک نوشته شده است.
به نام خالق هستی

دلنوشته: غمی در پیچش زلف

ژانر: تراژدی، عاشقانه

نویسندگان:
اسرا(ژیکان)-ققنوس-فاطمه-فاطمه سبلانی(ناحله) - شرقی‌ِ‌غمگین-پریسا- ملودی-محیا-دلارام-مآدریا-سورینا


مقدمه:
عشق سه کلمه است با هزاران کلمه‌ی نهفته. عشق خودش سر می‌رسد و آغاز مشخصی ندارد. گاه در گوشه‌ای، در خلوتی، در مکانی، برای لبخندی، برای چشم‌هایی، برای تار مویی، دل می‌لرزد. بی‌آن که به عشق یک طرفه فکر کند؛ بی‌آن که به پایانش فکر کند. و می‌شود سر آغاز عشق یک طرفه، سر آغاز نخی که انتهایی ندارد. سر آغاز تلخی‌ها و بغض. باعث می‌شود همیشه چشم‌هایش خیس باشد. و ذهنش را فقط برای یک نفر محدود کند!
احساس می‌کند تنهاتر از همیشه هست، دیگر نمی‌تواند به خوبی لبخند بزند. دردش درمانی ندارد، داروی خاصی ندارد. دیگر قلبش برای اولین بار لرزیده است و اشتباهی عاشق شده است.
#اسرا(ژیکان)​
 
آخرین ویرایش:
«آخرین جدال»
ندایی‌ست در دل که آخرین جدالش بر سر توست. آخرین باری‌ست که باد با بوی تو در سینه غوغا بر پا می‌کند.
آخرین باری‌ست که قلبم با تکه‌هایش تو را می‌پرستد و نفرت با زهر نگاهش به نظاره‌ات می‌نشیند.
آخرین گریز مغزم از مهلکه خواستن‌ها، همین امروز است. با این همه گیج ایستاده‌ام بین خواستن‌ها و نخواستن‌ها؛ و هوایم را بسی غمگین است.
مثل بیت های حسین صفا دقیقا همان‌جا که می‌گوید:
«غمت غمگینم کرده ولی دوستت دارم.»
تو هوای چه داری که موازی شده‌ای با من؟
#دلارام
 
«خطوط موازی نشکن»
از همان روز اول دیدار می‌دانستم که دیر می‌شود. از همان سلام نخستین مشخص بود که تو برای من نمی‌مانی. اصلا به تو نمی‌آمد گشتن با دختری همچون من. بلند پرواز بودی و آرزوی خیلی‌ها، من اما درگیر خودم بودم. افکارم حول خودم می‌چرخید و به کسی کار نداشتم. تو دورت همیشه خدا شلوغ بود و من سربه‌زیر می‌آمدم و سربه‌زیر‌تر برمی‌گشتم. در بند ایده آل‌های امروزی نبودم. زیر سقف کوتاه آرزوهایم راضی راضی می‌زیستم تا اینکه... تو آمدی!
همه چیز از آن‌جایی شروع شد که بعد از سه ترم همکلاس بودن، یک روز در صندلی کناری‌ام جا گرفتی و تصمیم گرفتی درباره‌ام کنجکاوی به خرج دهی. به خودم که آمدم دیدم سقف آرزوهایم تا خواستنت ارتفاع گرفته و من... جرئت کردم کسی را دوست بدارم که در حد من نبود.
#پریسا
 
احتمالا وقتی این کلمات را می‌خوانی من به ابدیت پیوسته باشم. می‌گویند آدم هرچقدر هم از دنیا بریده باشد، وقتی به یک قدمی مرگ می‌رسد عقب گرد می‌کند. اما عزیز دل کار از این حرف‌ها گذشته است. نگذار دوباره مجبور به تحمل این لجن‌زار عظیم شوم.
می‌دانم اگر در یک ظهر جمعه مقابلت نشسته و این حرف‌ها را می‌زدم صدها دلیل برای زیستن ردیف می‌کردی تا آخرش بگویی: «لیلی این دنیا هنوز ارزش زیستن دارد.»
شاید بخاطر همین باشد که رودررو با تو خداحافظی نکردم. که نکند بار دیگر قانعم کنی دنیا را طوری ببینم که نیست.
بدون اینکه هیچ یک از شگفتی‌های این جهان را انکار کنم می‌روم. آری این‌جا پر از پروانه‌های آسیب پذیر، جنگل‌های بکر، برگ‌های زرد و قرمز و نسیم‌های نوازش گر است؛ با این همه آن‌ها نتوانستند زشتی‌های عظیم دنیا را بپوشانند و همچنین نتوانستند که جلویم را بگیرند.
#پریسا
 
«کوچ»
باید سخن گفت! از عشق از بلای شیرین این روزها که می‌درد پرده‌ی هر چه عقل و عقلانیت است.
باید شروع کرد درد و دل کردن با تو را، باید گفت خستگی کوچ از دیار عقل را، اما صد حیف که گوش شنوایت را رو به من بسته‌ای تا هیچ نشنوی.
آری! باید از عشق گفت و خطرات در کمین، که بعد از دریده شدن پرده‌ی عقل در مسیر دل پدیدار می‌شود.
فقط این سخن را بپذیر ای عاشق سر م×س×ت از این دل‌شکسته:«غلط است عشق و لذت ابرازش، لذتی نیست چرا؟ چون قیمتی ندارد عشق اینجا».
#ناحله
 
«یک دنیا تفاوت»
دنیای یک روز قبل از عاشق شدن و یک روز بعد آن زمین تا آسمان فرق دارد، بعد از عاشق شدن با دنیای گذشته غریبه می‌شوی.
چون معشوق را در بر خود نداری! کمتر دنیا را شاد می‌یابی، در نبودش به‌گونه‌ای غم بر تو مستولی می‌شود که انگار رنج و بداقبالی قرن‌ها برشانه تو لانه کرده باشد.
و چنان شکسته می‌شوی در فراق اویی که شاید از الماس احساس تو بی‌خبر بوده باشد؛ که در عجب می‌مانی از این حالات خود... .
و با خود به کرار می‌گویی خدای من چه باید کرد با این احساسِ حساسِ سرشار!.. .
#ناحله
 
تیرگی که راهنمایی برای ورود به دنیایی است که در آن جمعی از دل‌‌های شکسته را پناهنده گشته‌اند، دل‌هایی که زمانی سرمستی را معنی می‌ساختند اکنون کلبه‌ای از غم را بنا ساخته اند.
دنیایی که در آن تجربه‌ای متفاوت ولی درد یکسانی دارند، آری درد بی مهری، عجب حس خانمان سوزی است دوست داشتن و دوست داشته نشدن...
#مآدریا
 
عشقی که می‌توان در رقص مو‌های خرمایی رنگ معشوق یافت، گاهی همین پیچ و تابِ زلف یار به قدری فریبنده است که دل را اسیر شاخته و حکم حبس ابد را برای وی رقم می‌زند.
و این اسارت از جنس درد و فراق است، دردی که از بی مهری معشوق نشات می‌گیرد همچون سمی کشنده، تمام سلول‌های زنده را به کام مرگ می‌برد.
و از دوری نور محبت معشوق تیرگی را تقدیر خویش بر می گزیند.
#مآدریا
 
میدانی من بغض‌های شبانه‌ام را بر گلویم بخیه زده‌ام، جراحت تنهایی‌ام عمیق و عمیق‌تر شده و دردهایم از استخوان نیز فراتر رفته‌اند گویا جایی در میان سلول‌هایم و پناهنده در پشت زخم‌هایم جا گرفته‌اند.
احساساتم زخم و زیلی‌اند، عشق شاهرگِ‌ام را با تیغ فراق از بیخ و بن بریده است؛ هجوم خون را در پشت حصار دندان‌هایم احساس می‌کنم گویا شوینده‌ای با عصاره‌ی فراموشی تمام عقده‌ها و حرف‌های گندیده‌ی قلبم را شسته‌ است و درونم را از «رویای‌ تو» پاک کرده است.
طوری به گِل نشسته‌ام که جنگل چشم‌هایم بعد وداع بارانِ عشق تو، کویری چون لوت را به گونه‌هایم بخشیدند.
چشم‌هایم از گرد و غبار ترک کردنت کور شده‌اند،
دست‌هایم همچون تندیسِ گِلیِ لیلیِ بی‌مجنون و پاهایم در اسارت ردپایِ بی‌مهری تو جان می‌دهند،
ساده بگویم من با تو دفن شده‌ام.
- آیدن(شرقےغمگین)
 
«تدفين او»
روز تدفين او بود و قرار فراق‌ ابدی‌مان در متروکه‌ترین کنج قبرستان و من، شاهد فرو رفتن خویش در باتلاقِ سیاهی بودم و اما در اخرین صف، روح عاشقم مأیوس ایستاده بود و چشم‌هایش دنیا را خزانِ بعد مرگ فرهاد میدید، فرهادی که کوه عشق نکنده بود؛ ولی کوه‌های غم را بر شانه‌های رنجورم آوار کرد و رفت.

در نهایت من بودم، منی که چون غریبه‌ای رهگذر عقب ایستاده‌ بودم و نه می‌توانستم به مزار نزدیک شوم و نه می‌توانستم پا پیش بگذارم و وداع بگویم.
هیچ اشکی نداشتم، چشم‌هایم تهی بودند؛ اما گلویم لبریز...لبریز از بغض و دوستت دارم‌های پوسیده!
رد خیال‌های خام شبانه‌ام کنج چشمانم جا مانده‌ بود، رویاهای عذادارم، تمسخر آمیز نگاهم می‌کردند، سر تأسف تکان دادند و زیر خاک نم‌خرده‌ی باران، خاک شدند.
همه چیز دفن شد!
او، نامش، نگاهش، خنده‌هایش، حرف‌هایش، خصلت‌هایش و رویای وصالش!
من جلو رفتم و روی مزار فرود آمدم، زار زدم، داد زدم، خدا را صدا زدم، مدام می‌پرسیدم چرا؟ چرا؟ چرا؟
و جوابی برای شیرینِ عاشق کنج قلبم پیدا نمی‌کردم.
باران بیشتر می‌بارید و شلاق تنهایی بر تن خسته و زارم می‌کوبید.
کنار مزار دراز کشیدم، با تمام وجودم خواهان انکار بودم اما حیف...!
تا جان در تن داشتم گریه کردم، چشم‌‌هایم بینایی‌شان را بذر مزار یار کردند، گل یاس کاشتند و صدای گریه‌ام، دوستت دارم‌های کهنه‌ی هرگز ناگفته‌ام را روی خاک مزار خالی کردند.
و من با دستانم، قلبم را میان همان خاک و گل‌های یاس جا گذاشتم، رنجور بلند شدم و رفتم.
رفتم به ناکجا آباد ترین شهر جهان، آن شهر هوایش بوی تدفين او را می‌داد، حال سال‌هاست کسی را جز او نمی‌بینم و با کسی جز او سخن نمی‌گویم.
من خودم را با او در وداع‌ وصال ابدی‌مان دفن کرده بودم و از او فقط غَمی در پیچش زلف‌هایم به یادگار ماند.
-آیدن(شرقےغمگین)
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
182
پاسخ‌ها
6
بازدیدها
485

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا