تمام شده دلنوشته در خود گم گشته | ستاره

تالار دلنوشته کاربران
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
ژانر اثر
  1. تراژدی
negar_04b3c364e1ff5e29_r8qy.png


نام اثر: در خود گم گشته
نویسنده: ف.ستاره
ژانر: تراژدی

مقدمه: هماهنگ برایم رخ می‌دهند واقعیت و خیال
قدرت تشخیص را از دست میدهم ، عقلم می‌گوید خیال است اما چشمانم میبیند آنچه را که عقل باور ندارد گویی در شیشه ای حبس شده ام با خیال، به سمت آنچه را که بیست و چهارسال زندگی کرده ام میدوم اما با خیال برخورد میکنم و زمینم میزند آنچکه باعث می‌شود مرا روانی خطاب کنند. این تراژدی خود من بودم،در حالی که در مغزم قوانین مختلف از آیین دادرسی و در دستم کتاب قانون بود
محکوم شده بودم به گنگ ترین روزهای زندگی ام .
سخن نویسنده : نیمی از واقعیت تلخ و ناباوری که تجربه کردم و کنارم تجربه کردن عزیزانم ، به قلم میکشم تا یادآور آن باشم که می‌شود از قعر برزخ اتفاقات ناگوار به دنیای خود بازگشت
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
  • قلب شکسته
  • گل رز
واکنش‌ها[ی پسندها]: 21 users

Romanik Bot

رمانیک بات
کاربر VIP
شناسه کاربر
235
تاریخ ثبت‌نام
2020-12-27
آخرین بازدید
موضوعات
52
نوشته‌ها
507
پسندها
5,561
زمان آنلاینی
4d 17h 35m
امتیازها
218
سطح
0
محل سکونت
romanik.ir

  • #2
screenshot-1266_eff3.png

به نام خداوند دل‌های پاک​

سلام خدمت شما دل‌نویس عزیز!​

متشکریم از شما برای انتخاب انجمن رمانیک جهت انتشار آثار ارزشمندتان.​
خواهشمندیم قبل از شروع کردن نگارش دلنوشته‌تان، قوانین مذکور در تاپیک زیر را با دقت مطالعه فرمایید!​

پس از ارسال حداقل ده پارت از دلنوشته خود، می‌توانید طبق قوانین تاپیک زیر برای اثر خود درخواست جلد دهید.
[درخواست جلد برای دلنوشته]

پس از اتمام نگارش، برای درخواست نقد و تعیین سطح اثرتان، از طریق لینک زیر اقدام کنید.
[درخواست نقد و تعیین سطح دلنوشته]

پس از رفع ایرادات گفته شده توسط منتقد، جهت بررسی دوباره و تعیین سطح مجدد اثرتان از طریق لینک زیر اقدام کنید.
[تعیین سطح مجدد دلنوشته]

پس از اتمام نگارش دلنوشته، می‌توانید از طریق لینک زیر برای صوتی کردن دلنوشته خود اقدام کنید.
[درخواست صوتی شدن دلنوشته]

پس از اتمام نگارش دلنوشته، در تاپیک زیر اعلام کنید.
[اعلام پایان نگارش دلنوشته]

شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.​

پس از اتمام رصد برای ویراستاری و ارسال اثر شما روی سایت، طبق موارد گفته شده در لینک زیر اقدام کنید.
[درخواست ویراستاری دلنوشته]

جهت انتقال اثر به متروکه و یا بیرون آوردن اثر از متروکه، از طریق لینک زیر اقدام کنید.
[انتقال و بیرون آوردن دلنوشته از متروکه]

متشکریم از حضور گرم و همکاری شما در انجمن رمانیک!​

| مدیریت تالار ادبیات انجمن رمانیک |​
 
  • لایک
  • گل رز
واکنش‌ها[ی پسندها]: 17 users

star

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
2263
تاریخ ثبت‌نام
2022-05-16
آخرین بازدید
موضوعات
3
نوشته‌ها
32
پسندها
234
زمان آنلاینی
1d 12h 0m
امتیازها
48
سطح
0

  • #2
یک طرف واقعیت طرف دیگر خیال

خوش شانس باشی درک میشوی اما اگر بدشانس باشی با هر عنوانی ممکن است خطاب شوی ، پزشک ها با تعجب به چشمانم خیره می‌شوند و راهی نمیبینند جز آنکه کنترل شوند افکارم با قرص های آرامبخش اما چگونه ممکن است این افکار از هم گسیخته ، که مرا به سمت تباهی توهم میبرند کنترل شوند؟

لحظه ای فکر کن تمام اطرافت را درک میکنی اما خودت و آنچکه میبینی را درک نمیکنی.

غرق میشوی در توهماتی که میسوزاند ریشه ی واقعیتت را.

به آن نقطه از دو راهی میرسی که با تردید دستت را به سمت هر اتفاقی دراز میکنی تا با لمس مرز بین واقعیت یا توهمش را درک کنی.

و آنجاست که باید تصمیم بگیری
یا میبازی در نبرد با تمام آنچکه بر سر راهت قرار گرفته است یا آنکه ادامه میدهی و از میدان خارج میکنی آنچه را که تو را از تو گرفته است.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
  • قلب شکسته
  • گل رز
واکنش‌ها[ی پسندها]: 22 users

star

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
2263
تاریخ ثبت‌نام
2022-05-16
آخرین بازدید
موضوعات
3
نوشته‌ها
32
پسندها
234
زمان آنلاینی
1d 12h 0m
امتیازها
48
سطح
0

  • #3
دقیقا همانند عروسک پارچه ای بدون هیچ احساس و توانایی حرکتی طول و عرض بیمارستان‌های مختلف را طی کرده ام ، پزشک های متفاوتی را دیده ام که هرکدام سعی در فهم این حال زار دارند ، نه من چیزی از آن ها میفهمم نه آنها از من .
حتی خودم هم متوجه نیستم در چه برزخی از بازی های مغز خسته ام گیر افتاده ام
میبینم چیزهایی که خراش می‌دهند روان را
همکلام میشوم با موجوداتی که خودم هم باورشان ندارم
گاه برایم دوست می‌شوند گاه دشمن و چنان آزارم می‌دهند که پناه میبرم به قرص هایی که مرا به خواب عمیق فرو میبرند.
پاهایت تو را میکشاند هر کجا که بخواهد
مغزت تو را گمراه میکند به هر بیراهه ای
به خودت می آیی و میبینی جایی نا معلوم ایستاده ای
برایت گنگ است تمام صداها
و اینجا است که باید اتفاقی بیفتد یا دستی به سمتت دراز شود تا تو را از چیزی که به آن تبدیل شده ای نجات دهد
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
  • گل رز
  • قلب شکسته
واکنش‌ها[ی پسندها]: 21 users

star

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
2263
تاریخ ثبت‌نام
2022-05-16
آخرین بازدید
موضوعات
3
نوشته‌ها
32
پسندها
234
زمان آنلاینی
1d 12h 0m
امتیازها
48
سطح
0

  • #4
صدای مادرم را میشنوم ، مدام صدایم میزند و طلب کمک میکند با دو به سمت صدا می‌روم اما کسی نیست ، باز هم صدایم میزند این بار از سمت دیگر باز هم کسی نیست ، می ایستم و سعی میکنم اگر مغزم مرا به بازی گرفته است همبازیش نشوم ، همان راه را درتاریکی مطلق باز میگردم‌.

گمشده در افکار خود
رها شده از واقعیت ها و گرفتار شده در توهمات
لرزش در دستانی که گویی مال دیگری است
تهی از خود و یک قدم در نابودی

نشسته روی نیمکت بیمارستان
صدایش چند دفعه در گوشم میپیچد، باید خودت کمک کنی تا از این وضعیت خارج شوی ، آن پزشکی که مرا باورداشت حتی زمانیکه من خودم را باور نداشتم و اجازه داد خودم به خودم بازگردد و خودش را پیدا کند
سرم را بالا می آورم
برای اولین دفعه بعد از چند ماه با دقت نگاه به اطرافم می اندازم و میبینم عزیزانم را که خارج از این برزخ منتظر نگاهم می‌کنند
برایم کافی بود دیدن قامت بلند و چهار شانه اش از پشت در آن تاریکی که آهسته میلرزیدند
شانه هایی که پناه میبرم به آنها در اوج خوشحالی و اندوه
قامتی که با دیدنش پرستوهای دل پر میکشندبه سمتش
قامتی که وجودش امنیت است و لمس قلب به بلندای رفاقتی از جنس عشق تا انتهای عمر ، لشکر یک تنه است با بوی پدر
برادر..
برایم کافی بود دیدن اشک های مادری که هم قدم بود با من در مسیری که انتهای آن مشخص نبود با خستگی به اندازه ی چند ماه بیداری با قلبی از جنس خدا
نگرانی پدری که می‌شود حس کرد با چشم ، اما با صدایی از جنس آرامش و حضوری که گرم میکند دلت را
برایم کافی بود تا وارد مجادله ای شوم یک تنه با تمام آنچکه به سمت تباهی میکشاندم.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
  • قلب شکسته
  • گل رز
واکنش‌ها[ی پسندها]: 22 users

star

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
2263
تاریخ ثبت‌نام
2022-05-16
آخرین بازدید
موضوعات
3
نوشته‌ها
32
پسندها
234
زمان آنلاینی
1d 12h 0m
امتیازها
48
سطح
0

  • #5
برایم اتفاق افتاد یک تلنگر ، از همان هایی که از زمین بلندت میکند و به تو شهامت جنگیدن میدهد
اما در این نبرد بارها ویران شده ام
دیگر سعی ندارم اثبات کنم که میبینم هر آنچه را که بقیه نمیبینند
میبینم و نادیده میگیرم
کنارم میشینند و حرف میزنند اما من کور میشوم و کر
اگر بازی مغز است همبازیش نمیشوم
زنجیر این توهمات باید از هم گسیخته شود
دیگر سعی نمیکنم به پرستارها بفهمانم که چه چیزی را میبینم بلکه سعی می‌کنم خود را وارد مسیری کنم که از آن خارج شده ام و با خودمیگویم اگر بقیه نمیبینند تو هم نمیبینی
راهی سخت است اما من دوست دارم راه های سختی را که انتهای آن پیروزی باشد و یک لبخند از ته دل برای خودم‌

از طرف نویسنده : برای عزیزانی که در مطالعه ی تجربه ام هم قدم شدن وقتش رسیده که عنوان کنم من در حالی که داوطلب آزمون وکالت و درحال نویسندگی بودم ناگهان دچار بیماری شدم که با تشخیص های گوناگون رو به رو شد از جمله حملات استرسی در حالی که جسمم کاملا سالم بود مغزم در جدالی سخت بود تا اینکه خداوند پزشکی را بر سر راهم قرار داد که تا آخرین نفس مدیون درک بالا و علم ایشان هستم و به نظر درگیر بازی با مغز خسته ام شده بودم که نیاز به استراحت داشت.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
  • قلب شکسته
  • گل رز
واکنش‌ها[ی پسندها]: 20 users

star

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
2263
تاریخ ثبت‌نام
2022-05-16
آخرین بازدید
موضوعات
3
نوشته‌ها
32
پسندها
234
زمان آنلاینی
1d 12h 0m
امتیازها
48
سطح
0

  • #6
سعی میکنم مکانی را که مجبورم موقتا در آن بمانم را بشناسم و بعد از چند ماه به اطرافم توجه کنم
ارتباط میگیریم با پرستارها ، در این مدت آنها را خیلی آزرده ام اما خوش شانس بودم که با کادری برخورد داشتم که از درک بالا برخوردار بودند و در این مدت برایم دوستانی شدن از جنس مهربانی و احترام
ارتباط میگیریم با بیمارانی که هر کدام در برزخی از تنهایی ، نا امیدی و انکار موقعیت هستند
هیچ کس نمیتواند بگوید عمیقا درک میکند وضعیتشان را ، حتی من
برایم جالب است که هرکدام مهارت خاصی دارند و از هوش بالایی برخوردارند یکی نقاش است دیگری دانشجوی پزشکی و..
هنوز هم از برزخ خودم خارج نشده ام اما با این تفاوت که نادیده میگیرم تمام دیده های غیر منطقی را
سعی میکنم شروع کنم در همین برزخ باز هم به نوشتن و افکارم را مجبور میکنم به همراهی با خودم
از پرستارها سوال و جواب میکنم ، مرا به چای مهمان می‌کنند و خوشحال هستند از این که بعد از مدتی قصد جنگیدن دارم و به دنبال خودم میگردم
دست رفاقت دراز میکنم به سمت بیماران و با آنها صحبت میکنم
گاهی مینویسم از تجربه هایشان
بازهم به دست میگیرم قوانین را
افسار این افکار از هم گسیخته را به دست میگیرم و میگویم نوبت تو است ، باید با من همراه شوی کافیست هر چقدر من با تو همراه شده ام
سر درد میشوم
از درون زار میزنم
مدام چشمانم را میبندم و گوشهایم را میگیرم در مقابل آنچکه هنوزهم میبینم و میشنوم
توهماتی از صدا و تصویر
تفاوت کرده است برخوردم در مواجهه با این اتفاقات .
آرام چشم‌هایم را میبندم و با افکارم صحبت میکنم
بازیچه ی شما نمیشوم
این حقیقت ندارد
حقیقت من هستم
چشمهایم‌را باز میکنم ، واقعا جواب میدهد

دست کم نگیرید قدرت مغز را ، زمانیکه تحت شرایطی بازی میدهد آدمی را به وسیله ی افکار
زمانیکه از این قدرت بی خبر باشی نادانسته با آن همراه میشوی و از دست میدهی قدرت تشخیص میان واقعیت و خیال را
به محض آنکه تو را از این قدرت مطلع کنند دو راه داری ، انتخاب با خودت است یا بازیچه میشوی و با این افکار همراه آن وقت دیگر تویی وجود ندارد یا آنکه به خودت میایی و به دست میگیری افسار این افکار را و قوی تر از قبل دست به دست خود حقیقی ات به میدان زندگی باز میگردی
من راه دوم را انتخاب کردم
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
  • قلب شکسته
  • گل رز
واکنش‌ها[ی پسندها]: 20 users

star

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
2263
تاریخ ثبت‌نام
2022-05-16
آخرین بازدید
موضوعات
3
نوشته‌ها
32
پسندها
234
زمان آنلاینی
1d 12h 0m
امتیازها
48
سطح
0

  • #7
در تاریکی اتاق نشسته ام
به جای خالی هم اتاقی ام که مرخص شده است نگاه میکنم
هم خوشحالم هم غمگین
خوشحال از بهبود یک نفر و غمگین از وضعیت خودم
در خلوت و تنهایی جستجو میکنم خودم را در درون خودم
دلم تنگ شده است برای ساده ترین کارها
برای همنشینی با دوستانم
برای ورزش کردن
درس خواندن
وقت گذراندن با خانواده
اما تلخی ماجرا آنجاست که به خاطر نمیاورم خاطرات قبل از این برزخ را ، آرامبخش ها مرا به سمت فراموشی برده اند
قلبم تیر میکشد اما نباید زمانی که نیم خیز شدم برای بلند شدن بازهم با کمر سقوط کنم
به ساعت نگاه میکنم حدودا سه صبح است ماه ها است که چشمانم خواب ندیده است
ناگهان در تاریکی کنارم میشیند پتو را چنگ میزنم ، با چشمان به خون نشسته و ورم کرده به چشمانم خیره می‌شود چهره ای پیر و درهم چروکیده دارد با ناخن هایی بلند و تیز ، بیشتر از یک بار قدرت نگاه کردن به این موجود را ندارم عصبانی با ناخن هایش روی دستم میکشد سریع با دست جیغم را خفه میکنم ، دستانم را از زیر دستانش میکشم و به زیر پتو پناه میبرم
دست از سرم بر نمیدارد و صداهای وحشتناکی از حنجره اش بیرون می آید ، زیر پتو با خودم زمزمه میکنم کافی است هر چقدر در این مدت مرا به بازی گرفتید دست از سرم بردارید.
گفته بودم آزارم می‌دهند گاهی
تصمیم گرفتم رو به رو شوم با آن موجود ترسناک
با لرزش دست و بدن خیس از عـ*ـرق که از شدت وحشت روی تنم خودنمایی می‌کرد آهسته پتو را کنار زدم و
نبود ..
خودم را بالای تخت کشیدم حسابی خسته ام از این دیده ها و شنیده ها که مرا بازی می‌دهند و هیچ منشا جسمی و روانی ندارند
زانوهایم را بغل میگیرم و خفه اشک میریزم
چه زمانی از این آشفتگی نجات پیدا میکنم؟
 
  • لایک
  • گل رز
  • قلب شکسته
واکنش‌ها[ی پسندها]: 20 users

star

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
2263
تاریخ ثبت‌نام
2022-05-16
آخرین بازدید
موضوعات
3
نوشته‌ها
32
پسندها
234
زمان آنلاینی
1d 12h 0m
امتیازها
48
سطح
0

  • #8
از زمانی که تصمیم به نبرد با آن لشکر از توهمات گرفته بودم گویی عصبانی تر شده و با شدت بیشتری در بر گرفته بودند وجود این دختر را
تمام مدت اطرافم‌‌ را فرا گرفته بودند و این شروع با قدرت تری بود برای آنها
تصمیم به قدم زدن گرفتم و راهی را که دو‌طرف آن درخت های سر به فلک کشیده احاطه کرده بود را انتخاب کردم ، هوای تمیز را عمیق تنفس میکنم دارد حس خوبی به وجودم تزریق می‌شود که ناگهان..
ناگهان آسمان برایم رنگ دگری می‌گیرد
تیره و تار می‌شود تمام فضای اطرافم ، آسمان شکافته می شود و صدای نهیبی در گوشم میپیچد
این اتفاقات را میشناسم سه ماه است که آنها را زندگی کرده ام
سر جایم خشک میشوم ، انسان ها با تعجب خیره می‌شوند و با دست به یکدیگر نشانم می‌دهند برایشان ساده است قضاوت کردن دختری که میان جمعیت متوقف شده و با ترس و دلهره سعی دارد افسار لجام گسیخته ی افکارش را در دست بگیرد
لحظه ای دنیا برایم جهنم می‌شود
آدم‌های اطرافم به مجسمه تبدیل می‌شوند
و درختان به سمتم حرکت می‌کنند..
چشمانم را میبندم ، دستانم را مشت میکنم و با حالی که سعی دارم میان انسان ها طبیعی جلوه کند در درون فریاد میزنم بر سر خودم
میگذرد تمام اینها ،گمان کن وارد یک بازی رایانه ای شده ای آن هم ترسناک پس مراحل را با دقت طی کن تا انتهای این بازی پیروزی باشد
چشم‌هایم را آهسته و با دلهره باز میکنم
نیستند
پس هر چقدر هم که خیالات قوی باشند قوی تر از خودمان نیستند
من آنهارا در مسیری که بخواهم کنترل میکنم نه آنها من را در مسیر پوچی
 
  • لایک
  • قلب شکسته
  • گل رز
واکنش‌ها[ی پسندها]: 13 users

star

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
2263
تاریخ ثبت‌نام
2022-05-16
آخرین بازدید
موضوعات
3
نوشته‌ها
32
پسندها
234
زمان آنلاینی
1d 12h 0m
امتیازها
48
سطح
0

  • #9
خودم را درگیر زندگی میکنم و بازهم شروع میکنم به انجام دادن کارهایی که خیلی دلم برایشان تنگ شده است ، حتی ساده ترین ها
اگرچه هنوز هم در طی روز پرت میشوم داخل آن بازی ترسناک اما برای مجادله نباید صرفا نشست و تماشا کرد بلکه باید به چالش بکشانی تمام شخصیتت را.
با دوستانم درحال صحبت و رفع دلتنگی ام ، ناگهان لبخند روی لبهایم خشک می‌شود
از پشت یکی از دوستانم نزدیک می‌شود
چشم های طبیعی ندارد
رنگ پوستش تیره است و کدر
نگاهم که میکند خیلی خشمگین است و همین لرزه به جانم می اندازد
صدای دوستم مرا به خود می آورد و سعی میکنم لبخندی را که محو شده است بازهم پررنگ کنم
میدانم که آن را کسی جز من نمیبیند دیگر به این موضوع کاملا آگاه شده ام پس برای اینکه دیگران را دچار نگرانی و اضطراب نکنم کاملا به خودم مسلط میشوم
این مشکل من است نه دیگران
اما قدرت ماندن هم ندارم و با یک خداحافظی سریع دور میشوم از محیطی که برای دیگران عادی و برای من کاملا غیر عادی بود
این بازی اگر چه در این مدت گرفت از من طیف هایی از زندگی و لمس وقایع را اما بی انصافی است اگر نگویم با تمام نقش و نگارهایی اززخم که ترسیم کرد بر روان و قلبم به من نشان داد روی چه کسانی می‌توانم تا پایان عمر در هر شرایطی حساب بازکنم و مرا قضاوت نکردند حتی زمانی که خودم ، خودم را قضاوت کرد.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
  • قلب شکسته
  • گل رز
واکنش‌ها[ی پسندها]: 13 users

star

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
2263
تاریخ ثبت‌نام
2022-05-16
آخرین بازدید
موضوعات
3
نوشته‌ها
32
پسندها
234
زمان آنلاینی
1d 12h 0m
امتیازها
48
سطح
0

  • #10
اگر چه میگذرد اما دیر میگذرد
سخت میگذرد
اوضاع دارد بدتر می‌شود
قرص های آرامبخش امانم را بریده اند و به جای آرام کردن افکارم تیشه میزنند به ریشه ی حافظه ام و از من میگیرند تمام آنچکه از گذشته در این برزخ برایم باقی مانده است
از پاهایم قرار ماندن را گرفته اند و هیچ کنترلی روی آنها ندارم
نشسته ام گوشه ای ، مسخ شده در گذشته و به دنبال خاطراتی که به فراموشی سپرده شده اند
قلبم یخ میزند
هرچقدر جستجو میکنم نتیجه ای حاصل نمی‌شود
گویی بیست و چهارسال را پوچ زندگی کرده ام تهی از هر چیز و پر از هیچ چیز
هنوز هضم نکرده ام این بی حاصلی را که ناگهان بی اراده کشیده میشوم به سمت در ، خارج میشوم از خانه بی اراده و بی توجه به اسمم که مدام صدا زده می‌شود از سوی عزیزانم و پاهایم با قدرت دو چندان فاصله می‌گیرد از آنچکه آشنا است برایم ..
بی هدف خیابان ها را طی می‌کنم به فاصله ی یک پلک بر هم‌ زدن همه جا برایم نا آشنا می‌شود
صداها خفه می‌شوند
هر چقدر اطرافم را با چشم های حیرت زده از وضعیت نا معلوم خود اسکن میکنم به نقطه ی آشنایی برخورد نمیکنم
نامعلوم است احوالم
ترس فرا می‌گیرد وجود خسته ام را
قدرت اشک ریختن را هم ندارم
پاهایی که دو برابر قدرت گرفته بودند سست می‌شوند و قابلیت حمل وزنم را ندارند
من به یک لحظه از دست دادم تمام هویتم‌ را ..
دقایقی میشینم و سعی میکنم به تنهایی بیابم آنچکه حافظه ام آن را گم‌کرده است ، علاقه ای ندارم کسی را در جریان این وضع نامعلوم قرار بدهم اما واقعیت آن است که زندگی همیشه با علایق و پسند ما پیش نمیرود و گاها ناچاری به تسلیم شدن
تماس میگیرم و از خانواده ام درخواست میکنم من را بیابند زمانی که خودم از پس این کار بر نمی آیم.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
  • قلب شکسته
واکنش‌ها[ی پسندها]: 5 users
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 5)

بالا پایین