اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان سیاهی شب | مرضیه کاویانی

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
رده سنی
  1. جوانان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. اجتماعی
  3. معمایی
negar_1753134791592_60z1_ag3v.png

نام رمان: سیاهی شب
نویسنده: مرضیه کاویانی پویا
ژانر: عاشقانه، اجتماعی، ترسناک
ناظر: @ansel

خلاصه ...

نمی‌دانم کجا هستم...
سال‌هاست میان آدم‌هایی زندگی کردم که مرا ندیدند، نشنیدند.
در میان گرگانی که نقاب دوست به چهره داشتند، رها شدم؛ گرگانی که قلبم را نشانه گرفتند.
گم شدم در هیاهوی آدم‌ها، در تاریکی مطلق...
جایی میان عشق، خیانت، و انتقامی که طعم مرگ دا
رد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
چیزی درون سینه ام سنگینی می کند هرچه می گذرد حس می کنم بزرگ تر عمیق ترمی شود ومن نمی توانم رهایش کنم ؟یعنی سعی می کنم آنرا رها کنم اما نمی شود هربار که سعی می کنم درد بیشتر می شود ومن با آن درد غرق می شوم غرق در گذشته غرق در تاریکی بی نهایت\ نمی دانم چرا این گونه شد ؟ویا باید برای رهایی چه کار کنم هرچه فکر می کنم به جایی نمی رسم اما حس ام می گوید باید آنرا بکشم !به دستانم نگاه می کنم دستانم خونی شد است پراز خون ولی دردی که داشتم هنوز درقلبم هست حتی دردش بدتر از قبل شده است .
.پس در گوشه ای می ایستم و نظاره گر سقوط خود می شوم ):
 
آخرین ویرایش:
پارت نوزدهم

ترسیده بودم...
اطمینان داشتم صدای گریه‌ی بچه شنیده بودم. کلافه سمت در خانه می‌رم تا داخل شم، اما در کمال تعجب می‌بینم که در قفل شده.

قدمی عقب می‌رم. نگاهم به آسمان می‌افته.
زمزمه می‌کنم:
— «نمی‌دونم چه کردم، ولی تو که می‌دونی... بگو، چه گناهی کردم که این‌طور عذاب می‌کشم؟!
آخه مشتی، کمکم نمی‌کنی، لااقل رهام کن...
من فقط دنبال یه ذره آرامشم... اما هر چی بیشتر می‌گردم، همه‌چیز بدتر می‌شه!»

روی پله‌ها می‌نشینم و اجازه می‌دم اشک‌هام جاری شن.
بین هق‌هق‌هام، خودمو لعنت می‌کنم... که یهو صدایی می‌شنوم:

— «هی! خانم!»

سرم رو بلند می‌کنم.
مرد جوانی رو روبه‌روم می‌بینم.
قلبم توی سینه‌م می‌کوبه.
اون کیه؟!
چطور اومده داخل؟ نکنه... نکنه همونه؟ نکنه همون کسیه که باعث همه‌ی این اتفاقاته؟

زبانم بند اومده. پا‌هام به زمین چسبیده.

مرد با اخم می‌پرسه:
— «تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟ اصلاً کی هستی؟ نکنه بی‌خانمانی؟!»

با حرف آخرش بغض خفه‌کننده‌ای توی گلوم می‌پیچه.
با صدایی لرزون جواب می‌دم:
— «من اینجا ساکن شدم... با اجازه‌ی صاحب‌خونه. ولی تو کی هستی؟! نکنه خودت اون روانی‌ هستی که با من بازی می‌کنی؟ ها؟!»

بلند می‌شم و قدمی به عقب می‌رم، صدام رو بالا می‌برم:
— «از اینجا برو! وگرنه فریاد می‌زنم!»

قدم آرومی به جلو می‌آد و با لحنی جدی می‌گه:
— «اینجا خونه‌ی پدربزرگمه... اومدم چند روزی بمونم. ولی تو گفتی صاحب‌خونه اینجا رو بهت داده. می‌شه اسمشو بگی؟»

نفس عمیقی می‌کشم و با خشم می‌گم:
— «آوا. آوا کلید رو بهم داد و خودش منو آورد. می‌شناسیش؟»

سکوت کوتاهی می‌کنه، بعد سری تکون می‌ده:
— «آره... اون دختر دایی منه.»

نفس‌هام سنگین‌تر می‌شه.
با تردید می‌پرسم:
— «خب، پس می‌تونی بهش زنگ بزنی و ازش بپرسی. چون من چند روزه دارم تماس می‌گیرم اما گوشیش خاموشه.»

سرش رو پایین می‌ندازه، صدای لحنش ناراحت‌تر می‌شه:
— «نمی‌دونم چرا اون احمق تو رو اینجا
آورده... اونم با این وضعیتی که این خونه داره.»
 
آخرین ویرایش:
پارت بیستم

با شنیدن حرفش، ترسیده نگاهش می‌کنم و می‌پرسم:
— «چه مشکلی داره این خونه؟ چرا آوا نباید منو اینجا می‌آورد؟ می‌تونی بیشتر توضیح بدی؟ با حرفت دارم به کل قضیه شک می‌کنم. اصلاً چرا باید کسی همچین جایی رو برای اقامت به من بده؟»

نفسش رو با صدا بیرون می‌فرسته. کمی مکث می‌کنه، بعد می‌پرسه:
— «تو این مدتی که اینجا بودی، اتفاق عجیبی نیفتاده؟»

آهسته سرم رو تکون می‌دم.
— «چرا... اتفاق افتاده. ولی فکر می‌کردم فقط یه نفر داره منو اذیت می‌کنه. سعی کردم بی‌تفاوت باشم، شاید خودش حل بشه.»

قدم آرومی جلو می‌آد.
— «بشین، برام تعریف کن. شاید بتونم کمکت کنم.»

روی پله می‌شینم. اون هم کنارم، کمی دورتر می‌شینه.
شروع می‌کنم به گفتن...
از گربه‌ی کشته‌شده توی اتاقم می‌گم، از چاقوی خونی کنارش... از سنگ خونی پشت پنجره، از عروسک‌های داخل حیاط، صدای گریه، و درهایی که قفل می‌شن...

وقتی حرف‌هام تموم می‌شه، نگاهش می‌کنم. چشماش رو به زمین دوخته. بعد از چند لحظه، آروم می‌گه:
— «می‌دونی... نزدیک ده ساله که کسی توی این خونه زندگی نکرده. و همیشه این برام سوال بود که چرا؟ ما حتی حق ورود به این خونه رو نداشتیم. همه ازش می‌ترسیدن.»

کمی مکث می‌کنه، بعد ادامه می‌ده:
— «یه بار از مادرم پرسیدم. گفتم چرا هیچ‌کس به خونه‌ای که داریم سر نمی‌زنه؟ ترستون از چیه؟
اولش سکوت کرد. چیزی نگفت. شاید می‌ترسید. ولی من ول‌کن نبودم. اون‌قدر اصرار کردم تا بالاخره گفت...

حدود دوازده سال پیش، پدربزرگم این خونه رو از یه مرد جوون خرید. اون موقع وضع مالی‌ش خوب نبود. تصمیم گرفتن از شهر برگردن اینجا، به زادگاه پدربزرگ.
اولش همه‌چی خوب بود. تا اینکه یه شب، صدای گریه‌ی بچه‌ای شنیدن...

اینجا بود که کابوس‌ها شروع شد.

یه شب، یکی از دایی‌هام که اون موقع سنش کم بود، با زخمی روی پاش بیدار شد. کنار تختش یه چاقوی خونی افتاده بود. نشونش داد به پدربزرگ.
بعدش هر روز یه چیز عجیب‌تر. دستمال خونی تو حموم... صداهای نامفهوم شبانه... سایه‌هایی که از کنار در رد می‌شن...»

نفسش می‌لرزه، ولی ادامه می‌ده:

— «همه‌ی اینا شبیه یه اخطار بود. پدربزرگم فهمید باید اون‌جا رو ترک کنن. نمی‌دونم چی توی این خونه بود، ولی مادرم گفت... اون خونه هر کی رو که بخواد، نگ
ه می‌داره. و بقیه رو پس می‌زنه.»
 
آخرین ویرایش:
پارت بیست یکم
بعد از گفتن اون جمله‌ی آخر — «کسی که اذیتشون می‌کرد، انسان نبود...» — کل تنم یخ بست. ترس تا مغزم دوید. با نگرانی بهش نگاه کردم:

— «پس چرا آوا منو به اینجا آورد؟ وقتی همه‌چی رو می‌دونسته؟! الان چرا گوشیش خاموشه؟ تو می‌تونی بهش زنگ بزنی؟»

نگاه کوتاهی بهم انداخت.
— «زنگ می‌زنم، ولی الان نه. فعلاً نمی‌تونم... چون خودمم بنا به یه دلیلی اینجام. حالا تصمیم با خودته: یا برو، یا بمون.»

بعد از گفتن این جمله، یه نگاه دقیق به صورتم انداخت.
— «من امشب می‌رم مسجد، همون‌جا می‌مونم. فردا دوباره میام، شاید بتونیم بیشتر در مورد آوا و اینکه چرا تو رو آورد اینجا، بفهمیم.»

سرم رو به نشونه‌ی تأیید تکون دادم. خداحافظی کرد و رفت. وقتی در بسته شد، انگار با رفتنش، ترس واقعی شروع شد. به خونه نگاه کردم... تصمیم گرفتم شب رو بیرون بمونم.
ترجیح می‌دادم زیر آسمون باشم تا توی اون خونه.

به خودم گفتم فردا برمی‌گردم، فقط وسایلمو برمی‌دارم و برای همیشه از اینجا می‌رم.
اما... اگه برم، همه‌چی درست می‌شه؟
نکنه این خونه دنبال من راه بیافته...؟

چشم‌هامو بستم. سرم رو تکیه دادم به دیوار سرد حیاط. بدنم درد می‌کرد. پلک‌هام سنگین شد... و خوابم برد...


---

با پرت شدن چیزی، چشم‌هام ناگهان باز شد.
به اطراف نگاه کردم. هنوز توی حیاط بودم.
سرد و خشک.
درد وحشتناکی توی سرم پیچید.
چرا اینجام؟ چی شد دیشب؟!

همه‌چی مثل یه فیلم از جلو چشمم رد شد.
یادم اومد که خوابم برده بود... یادم اومد که توی خواب از پله‌ها افتادم. شاید کابوس بوده، شاید واقعیت... فقط اینو می‌دونم که تمام تنم درد می‌کنه.

نفس عمیقی می‌کشم. دستم رو به زمین می‌ذارم، به‌زور بلند می‌شم.
می‌رم سمت دستشویی. دست و صورتمو می‌شورم...
بعد، رو به خونه قدم برمی‌دارم...
جایی که ن
می‌دونم در انتظارم، چی خوابیده...
 
آخرین ویرایش:
پارت بیست دوم

در کمال تعجب، دری که دیشب قفل بود، حالا باز بود. قدمی عقب رفتم و دوباره به در نگاه کردم... نه، اشتباه نمی‌کردم. باز بود.
حرف‌های اون مرد جوون توی ذهنم چرخ می‌زد. هر چی بیشتر فکر می‌کردم، بیشتر مطمئن می‌شدم که راست می‌گفت.

سریع وارد خونه شدم، مستقیم رفتم سمت اتاق. وسایلم رو جمع کردم، لباس پوشیدم و با عجله اومدم بیرون.
درِ حیاط رو قفل کردم و نگاهی به خونه انداختم—همون‌جا که قرار بود پناهگاهم باشه، ولی حالا حس زندان و قبرستون رو با هم داشت.

تصمیمم رو گرفته بودم: باید می‌رفتم. نمی‌خواستم تک و تنها، توی این خونه‌ی لعنتی، بمیرم.

یه نگاه به خونه‌ی ساره انداختم. دلم نمی‌اومد بی‌خداحافظی برم. رفتم جلوی در حیاطشون، چند بار در زدم، اما کسی جواب نداد.
شاید خونه نبودن...

راه افتادم. اول باید از روستا می‌زدم بیرون، شاید کنار جاده کسی بود که کمکم کنه برسونتم شهر. از اون‌جا هم قطار... تهران...
فقط یه مشکل بود: با برگشتن به تهران، رسماً بی‌پناه می‌شدم. اما... هنوز زنده بودم. و زنده موندن مهم‌تر از هر چیز دیگه‌ای بود.

از کوچه‌ها رد شدم. هوا گرفته بود. سکوت، ترسناک‌تر از شب قبل. هیچ‌کس نبود... هیچ حرکتی، هیچ صدایی...


---

وقتی از کوچه‌ها گذشتم، به یه راه رسیدم که شبیه جاده بود. مسیر فرارم...
همین‌طور که راه می‌رفتم، ناگهان دستی از پشت گردنم رو گرفت!
قلبم ایستاد. نتونستم حتی جیغ بکشم. سرم رو برگردوندم ولی چیزی ندیدم.

همون لحظه، با شدت روی زمین پرت شدم. درد وحشتناکی توی سرم پیچید.

با ترس و گیجی، با دست لرزون، ساکم رو باز کردم. گوشی رو درآوردم، دوربین سلفی رو روشن کردم و گردنم رو نگاه کردم...
رد انگشت‌هایی کبود، عمیق... روی پوستم جا گذاشته شده بود.

نفسم برید. لرزیدم.
همون لحظه نگاهم به یه کاغذ افتاد. کنار پام افتاده بود.
دست بردم، برداشتمش. با دلی پر از وحشت، بازش کردم...

روی کاغذ نوشته بود:

«محکوم به ماندن در اینجایی. تلاش برای خارج شدن یعنی مرگ.»

لحظه‌ای ایستادم. همه‌چیز دور سرم چرخید.
اشک‌هام اومد، ولی سعی کردم گریه نکنم.
چاره‌ای نبود. باید برمی‌گشتم...

من نمی‌خ
واستم بمیرم.
حداقل...
نه توی این مکان...
 
آخرین ویرایش:
پارت بیست دوم

آهی کشیدم و مسیر رفته رو برگشتم.
سرگردون بودم... نمی‌دونستم باید چه کار کنم.
از یه طرف دلم می‌خواست برم، از طرف دیگه تهدیدی که امروز باهاش روبه‌رو شدم مثل طناب دور گردنم پیچیده بود و نمی‌ذاشت نفس بکشم.

دلم گریه می‌خواست...
یه آغوش امن... یه شونه برای تکیه‌ دادن...

کبودی دور گردنم دوباره جلوی چشمم اومد.
واقعاً اونا می‌خواستن منو بکشن؟

اما من... من نمی‌خواستم بمیرم.
تو تمام این بیست سال، واقعاً زندگی نکردم.
هیچ‌وقت از ته دل نخندیدم،
هیچ‌وقت حس نکردم خوشبختم.

می‌خواستم زندگی رو تجربه کنم.
یه زندگی واقعی...
یه بار هم شده، خوشی رو با تمام وجودم حس کنم.
پس باید می‌جنگیدم.

وقتی به خونه برگشتم، اون مرد جوون—پسرعمه‌ی آوا—رو جلوی در دیدم.
نزدیک شدم و با صدایی خسته سلام کردم. توجهش جلب شد و نگام کرد:

– داشتی از اینجا می‌رفتی؟

آروم سر تکون دادم:
– آره... اما نشد.
رفتم سمت در حیاط، کلید رو درآوردم و درو باز کردم.
از جلوم کنار رفت تا وارد شم. پشت سرم اونم اومد تو.

نگاهش کردم و گفتم:
– می‌تونستی مثل دیشب از دیوار بیای... نه اینکه وایستی منتظر بمونی.

لبخند کمرنگی زد:
– دیشب نمی‌دونستم یه خانم اینجاست... اگه می‌دونستم، هیچ‌وقت از دیوار بالا نمی‌اومدم.

با سری خمیده گفتم:
– مهم نیست...

چند لحظه مکث کردم، بعد بهش خیره شدم:

– تو می‌تونی کمکم کنی؟
من نمی‌دونم باید چیکار کنم... هیچ‌کس رو ندارم باهاش حرف بزنم.
اگه به کسی بگم یکی داره اذیتم می‌کنه—اونم کسی که انسان نیست—فقط می‌خندن...
می‌گن دیوونه‌ام.

اما تو... تو می‌دونی این خونه چه قصه‌ای پشتشه.
حتی اون آوای لعنتی هم می‌دونسته... ولی با این حال منو آورد اینجا.
و من... نمی‌فهمم چرا. چون تا جایی که یادمه، هیچ دشمنی‌ای بینمون
نبود... هیچ چیزی که بخواد باعث همچین کاری بشه...
 
آخرین ویرایش:
پارت بیست سوم

با حرف‌هام، حامی کلافه شد.
– منم از کار آوا گیجم، نمی‌دونم چی باید بگم...
الانم نمی‌تونم با هیچ‌کس تماس بگیرم.

نگاهی عمیق بهم انداخت و با لحنی جدی پرسید:
– پس چرا نرفتی؟ چرا برگشتی؟

از شدت عصبانیت، بلند خندیدم، اونم خنده‌ای تلخ...
– از ترس برگشتم! باورت می‌شه؟ من حتی نمی‌تونم از این‌جا فرار کنم...
ولی بدتر از همه می‌دونی چیه؟

نگاهش پر از سؤال بود.
با صدایی تحلیل‌رفته ادامه دادم:

– بدتر از همه‌ی اینا، اینه که نمی‌دونم دارم تقاص چی رو پس می‌دم...
این از همه دردناک‌تره...

سعی کردم اشکامو نگه دارم، اما چشمه‌ی دلم ترکید... بغض توی گلوم گیر کرده بود و چشم‌هام پر از اشک شد.

اون جلو اومد و با لحنی مهربون گفت:

– می‌تونی روی کمک من حساب کنی.
اسمم حامیه، و از امروز می‌تونی منو دوست خودت بدونی... اگه قابل دونستی.

سرمو بالا آوردم، با صدایی گرفته گفتم:
– منم رها هستم...

لبخندی زد، آروم و گرم:
– خوشبختم، رها...
و اینو بدون، کنارت می‌مونم تا مشکلتو حل کنیم.

مکثی کرد و نگاهشو به اطراف انداخت:
– راستش، اول فکر می‌کردم یه آدم پشت ماجراست و همه‌ی اینا یه بازیه...
اما با حرف‌های تو مطمئن شدم که واقعاً پای یه موجود غیرانسانی وسطه...
این خونه، متأسفانه، جن داره.

با شنیدن این جمله، عصبی داد زدم:
– تکرار نکن! من همین الآنشم دارم از ترس می‌لرزم!

اون خندید و گفت:
– نترس... هرچیزی یه راه‌حلی داره.
من نمی‌تونم شب اینجا بمونم، می‌رم تو مسجد بخوابم.
ولی فردا که اوضاع بهتر شد، یه نفر رو میارم که کمک کنه.
تو هم فعلاً باید تحمل کنی، باشه؟


---

بعد از رفتن حامی، برگشتم داخل.
ترس همه‌ی وجودمو گرفته بود، اما مجبور بودم فعلاً اینجا بمونم.
تا غروب توی پذیرایی موندم. از گشنگی، با زور چند لقمه خوردم و بعد رفتم سمت اتاق.

در اتاق رو باز گذاشتم،
با خودم خندیدم—واقعاً؟ وقتی مشکل کل خونه‌ست، باز گذاشتن در چه فایده‌ای داره؟

روی تخت دراز کشیدم، چشم‌هامو بستم.
به گذشته فکر کردم...
به روزهایی که می‌خندیدم،
به آغوش مادرم...
همون لحظه‌هایی که حتی کوتاه بودن، اما واقعی بودن.

خوابم برد...


---

با حس نفس کشیدن کسی کنار گوشم از خواب پریدم.
نشستم روی تخت، اتاق تاریک بود.
اما کسی نبود.
نفس راحتی کشیدم.
خواستم بلند شم که ناگهان دستم به یه چیز گرم و خیسی خورد.

یخ زدم. همون‌جا خشکم زد.

شجاعتمو جمع کردم، پتو رو کنار زدم.
رفتم سمت کلید برق و روشنش کردم.

با قلبی که داشت از سینه‌م بیرون می‌زد برگشتم سمت تخت.
پتو رو کنار زدم...

و دیدمش.

عروسکی وسط تخت بود.
عروسکی با پارچه‌ی پیچیده دور تنش،
و خون تازه‌ای که روش جاری بود.

اون چیز گرم... خون بود.
و اون صدای نفس کنار گوشم...

جیغ زدم.
جیغی که اتاقو لرزوند.
 
آخرین ویرایش:
پارت بیست چهارم،

از تخت فاصله گرفتم.
با دستی لرزان، از اتاق بیرون زدم و پشت سرم در رو محکم بستم.
همون‌جا، پشت در نشستم و سعی کردم نفس بکشم—اما انگار نفس کشیدن رو یادم رفته بود...

ناگهان صدای گریه‌ی بچه دوباره بلند شد.
اما این بار، واضح‌تر.
بلندتر.
صدای گریه، همه‌جای خانه رو پر کرد.

دست‌هامو روی گوش‌هام گذاشتم. نمی‌خواستم بشنوم.
شروع کردم به جیغ کشیدن.
اما همه‌چیز تیره شد... چشم‌هام سیاهی رفت و روی زمین افتادم.


---

صبح با سردردی شدید بیدار شدم.
خودمو روی زمینِ پذیرایی دیدم.
همه‌چیز به یادم اومد.
سری تکون دادم...
نمی‌خواستم فکر کنم.
نمی‌خواستم دوباره دردش رو حس کنم.

بلند شدم. اما یه حس عجیب منو سمت اتاق کشوند...
انگار کسی یا چیزی می‌خواست برم و ببینم…
ببینم هنوز اون عروسک اونجاست یا نه.

با ترس قدم برداشتم.
در اتاقو باز کردم و رفتم سمت تخت.
پا‌هام می‌لرزیدن.

اما...

فقط چند قطره خون روی تخت بود.
عروسک، ناپدید شده بود.

حالم بد شد. با عجله از اتاق خارج شدم.

در همون لحظه صدای در حیاط اومد.

– کیه؟!

صدای حامی بود.
– منم. می‌شه در رو باز کنی؟

با شنیدن صداش، قلبم آروم گرفت.
– صبر کن، الان میام!

با عجله رفتم داخل، یه مانتو و شال تنم کردم و دویدم سمت در.
در حیاط رو باز کردم.

لبخند زدم:
– سلام، خوب هستی؟

اونم لبخند زد:
– خوبم، اما مثل اینکه تو خوب نیستی...
زیر چشمات سیاه شده، صورتت زرد شده... اتفاقی افتاده؟

سری تکون دادم:
– نه، چیز مهمی نیست... کاری داشتی؟

– آره، اگه اجازه بدی بیام داخل، توضیح می‌دم.

کنار رفتم تا وارد شه. اما همون لحظه چشمم افتاد به ساره و مادرش که انگار می‌خواستن بیرون برن.
سمتشون رفتم، سلام کردم، اونا هم با خوش‌رویی جواب دادن.

ساره با نگاه کنجکاو به حامی نگاه کرد:
– رها جان، ایشون فامیلتونه؟

ناخودآگاه گفتم:
– برادرم هست... اومده یه سری بهم بزنه.

خودم هم از حرفم جا خوردم.

بعد رو به حامی کردم:
– اینا همسایه‌هامن، خیلی ب
هم لطف داشتن.

حامی لبخند زد و جلو اومد، با احترام شروع کرد به احوال‌پرسی.
 
آخرین ویرایش:
بیست پنجم

بعد از احوال‌پرسی، همراه حامی وارد خانه شدیم.
وقتی در بسته شد، حامی برگشت و نگاهم کرد.

– حالت خوبه؟ رنگت پریده.
راستش از دیشب یه دلشوره‌ی عجیب تو دلم افتاده.

سری تکون دادم و آهسته گفتم:
– دیشب برای من شبیه یه کابوس بود.
نه… حتی بدتر از کابوس.

بعد، با جزئیات همه‌ی اتفاقات دیشب رو براش تعریف کردم.
وقتی تموم شد، شوکه نگاهم کرد.

– شاید فقط از ترس اینا رو تصور کردی…
شاید اونچه دیدی، فقط یه توهم بوده.

با عصبانیت نگاهش کردم.

– من قطره‌های خون رو با چشم خودم روی پتو دیدم!
چرا باور نمی‌کنی؟
خودت گفتی این خونه گذشته‌ی مشکوکی داره. خودت گفتی!
حالا که خودم تجربه‌اش کردم، می‌گی توهم بوده؟
ای کاش حرف تو درست باشه، کاش واقعاً دیوونه شده باشم!
اصلاً منو ببر...
منو ببر شهر، منو ببر تیمارستان!
اینطوری معلوم می‌شه کی راست می‌گه.

– باشه… ناراحت نشو.
من فقط نمی‌خوام بیشتر از این بترسی. باور کن، خودمم حس عجیبی دارم…
فقط گفتم، اگه فکر کنیم همه‌ش توهمه، شاید تحملش راحت‌تر بشه.

نگاهش کردم و با صدایی گرفته گفتم:
– من از مرز ترس گذشتم…
دیگه دلسوزی نمی‌خوام.

سرش رو پایین انداخت، ناراحت بود.
بعد از کمی سکوت گفت:

– اما یه فکری دارم… شاید بشه کاری کرد.
ناامید نشو.

سری تکون دادم:
– خب، بگو. منتظرم.

روی یکی از پله‌های ایوون نشست، نگاهش جدی شد.

– ببین… این خونه چند سالیه خالیه، چون اتفاق‌های بدی اینجا افتاده.
فکر می‌کنم افرادی که مدت‌هاست توی این روستا زندگی می‌کنن، مخصوصاً مسن‌ترها، بدونن چه بلایی سر این خونه اومده…
و شاید بدونن اولین کسی که این خونه رو خرید کی بوده.
اگه یه کم تحقیق کنیم، شاید به چیزی برسیم.

می‌خواستم چیزی بگم که سریع ادامه داد:

– فقط نه نیار. گوش کن.
الانم برو حاضر شو. امروز باید شروع کنیم.

لبخند بی‌جونی زدم و سمت خونه رفتم.
یه لباس ساده پوشیدم و برگشتم بیرون.

حامی با دیدنم، به سمت کوچه رفت. من هم دنبالش راه افتادم.
اما همین‌که وارد کوچه شدیم، ایستاد و برگشت سمتم.

– دوست ندارم پشت سرم راه بیای

حس می‌کنم به زور داری همراهم میای، و این حس، اصلاً خوب نیست.
 
آخرین ویرایش:
بیست ششم
با شنیدن حرفش، به سمتش رفتم و کنار ایستادم.

– نه، این حس رو نداشته باش.
من فقط هنوز نتونستم بهت اعتماد کنم.
یه‌بار به آوا اعتماد کردم و نتیجه‌ش شد اینکه الان اینجام...
شاید بپرسی پس چرا کنارت وایسادم. باید بگم: مجبورم.

نگاهی بهش انداختم و ادامه دادم:

– از حرف‌هام ناراحت نشو… ولی حالم اصلاً خوب نیست.
همه‌ی این اتفاق‌ها مثل یه کابوسه…
یا شاید بهتره بگم، انگار دارم تو یه توهم زندگی می‌کنم.
هر لحظه منتظرم از خواب بیدار شم و خودمو ببینم که تو کوچه، دارم با بچه‌ها بازی می‌کنم.
می‌خوام این‌جوری ببینمش…
انگار از بچگی تا الان خواب بودم.

حامی ناراحت نگاهم کرد.
– به چشم‌هام نگاه کن.

متعجب به چشماش خیره شدم.
چشماش عسلی بودن، اما غم عجیبی ته اون روشنی پنهون شده بود.
و حالا که دقت می‌کردم، واقعاً آرام‌بخش بودن…

– باور کن قصدم کمک کردنه.
چون خودمم یه روزی تو یه کابوس وحشتناک گیر افتاده بودم.
هیچ‌کس نیومد کمکم…
شایدم بودن، ولی نتونستن منو درک کنن.
اما من حال تو رو می‌فهمم.
و می‌خوام باور کنی که کنارتم.

به چشماش زل زدم… راست می‌گفت.
از بین کلماتش، می‌شد صداقت رو حس کرد.
چشم‌هایی که با اینکه روشن بودن، غمی بزرگ توشون موج می‌زد.
و تجربه بهم یاد داده بود:
آدمایی که چشم‌های پر از غم دارن، معمولاً خوش‌قلب‌ترین آدما هستن…
حتی با قلب ترک‌خورده‌شون، باز به دیگران محبت می‌کنن.

سرم رو پایین انداختم.

– باشه… از امروز روی کمکت حساب می‌کنم.
تو هم می‌تونی منو دوست خودت بدونی.

لبخندی زد. بی‌هیچ حرفی راه افتادیم.


---

به خانه‌ای رسیدیم که در حیاطش باز بود.
حامی همان‌جا ایستاد.

– باید از چند نفر درباره‌ی اون خونه‌ی لعنتی بپرسیم.

بعد، به طرف در رفت و چند بار در زد.

چند لحظه بعد، زنی با چادری گل‌گلی ظاهر شد.
من هم خودم را به آن‌ها رساندم.
حامی سلام کرد.

– ببخشید خانم، چند تا سؤال داشتیم.
امیدوارم بتونید کمکمون کنید.

زن سری تکون داد.
– بفرمایید؟

– راستش… یه خونه توی همین کوچه هست که چند ساله خالیه.
می‌خوایم ساکنش بشیم، ولی یه چیزهایی در موردش شنیدیم.
گفتم شاید شما هم چیزی بدونید…

زن لحظه‌ای فکر کرد.

– حقیقتش، من تازه این خونه رو خریدم.
تا قبلش ساکن روستای بغلی بودم.
اما… دو تا خونه پایین‌تر، یه در چوبی هست.
صاحب اون خونه، از قدیمی‌های این‌جاست.
شاید اون بیشتر بدونه.

تشکر کردیم و سمت خونه‌ای رفتیم که زن گفته بود.

در چوبی‌اش قدیمی بود و رنگش پریده.
حامی جلو رفت و در زد.

– کیه؟

– ببخشید، می‌شه یه لحظه بیاید دم در؟

چند لحظه گذشت تا بالاخره در باز شد.
پسربچه‌ای حدود ده‌ساله ظاهر شد.
با دیدن‌مون سلام کرد، و ما هم با لبخند جوابش را دادیم.

حامی گفت:

– آقا پسر، با صاحب‌خونه کار داریم. خونه‌ان؟

پسر نگاهی‌مون کرد.

– پس با پدربزرگم کار دارید.
یه کم مریض‌احواله… ولی اگه کار دارید، بیاید داخل.

کنار رفت و در را باز گذاشت.
حامی با نگاهی بهم اشاره کرد و گفت: برو.

من جلوتر رفتم، بعد اون پشت سرم اومد.
پسر گفت:

– دنبالم بیاید.

و راه افتاد.
ما هم پشت سرش رفتیم تا رسیدیم به در خانه.
در رو باز کر
د و کنار ایستاد تا اول ما وارد بشیم.
من وارد شدم، بعد حامی.

که صدای مردی از داخل بلند شد:

– نیهان؟ کی بود؟
 
آخرین ویرایش:
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
5
بازدیدها
30
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
57
پاسخ‌ها
13
بازدیدها
226
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
131

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 2)

عقب
بالا