اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی

نام رمان:
آوای دروغین ماه
نام نویسنده:
شکوفه فدیعمی
ژانر رمان:
عاشقانه، هیجانی

خلاصه:
دلربا سوگندی خورده؛ سوگندی که به طرز فجیعی بوی خون می‌دهد.
اما وقتی نقشه‌اش از مسیر خارج می‌شود، همه‌چیز پیچیده‌تر از آن می‌شود که فکرش را می‌کرد و این حادثه، آغازگر بازی تاریک و فراتر از حد تصور است.
چون صاحب بازی او را به اسارت می‌کشاند و مجبور به ورود بازی خطرناکی خواهد کرد.
بازی که قوانینش روشن نیست، مرز دشمن و ناجی در آن محو است و هر قدم می‌تواند آخرین قدم او باشد.
آرتام چه می‌خواهد؟
انتقام… یا چیزی خطرناک‌تر؟
اکنون دلربا باید انتخاب کند:
بقای خود، یا فرو رفتن در بازی‌ای که روحش را برای همیشه می‌بلعد.

مقدمه:
برای اون، اشک نشونه‌ی ضعف نبود؛ بیشتر شبیه جوهری بود برای انتقامی که تو دلِ تاریکی می‌نوشت. با تنهاییش عهد بسته بود که هیچ زخمی رو بی‌جواب نذاره. می‌خندید ولی خنده‌هاش یه پوشش بود رو خالی‌های دلش تا کسی نفهمه تهِ چشم‌های سیاهش چه خبره... .
صدای تنهاییش همیشه مثل یه زمزمه‌ی سرد تو گوشش می‌پیچید و بهش می‌گفت: «این‌بار باید تو ضربه بزنی.» اما غم، مثل یه مهِ غلیظ دورش پیچیده بود و دیگه راه برگشتی براش نمی‌ذاشت. اون خوب می‌دونست تهِ این مسیر، نه عدالتی هست و نه آرامشی؛ فقط یه حقیقت مونده که باید با خونِ دل نوشته بشه.
 
آخرین ویرایش:
یوسف ماشین رو دقیقا مقابل پله‌های ورودی متوقف کرد.
با شنیدن صدای موسیقی، قلبم بی‌اراده فشرده شد. چقدر آدم‌ها بی‌رحم شدن. کشتن یه آدم براشون مثل یه سر بریدن مرغ شده بود. همین‌قدر معمولی، بی‌صدا، بدون احساس.
با این فکر لباسم رو از فشار بغض گلوم توی دستم مچاله کردم و توی دلم گفتم:
- آخ، داوود بیچاره‌ی من.
با این فکر می‌خواستم از ماشین پیاده بشم که یوسف گفت:
- من نمی‌دونم قراره چی‌کار بکنی. فقط می‌تونم بگم مواظب خودت باش.
با حرف یوسف نفس عمیقی کشیدم و از ماشین پیاده شدم. با ناز جلوی لباسم رو گرفتم و به سمت در ورودی رفتم.
خوب می‌دونستم تو این جمع هرکی بهم لبخند می‌زنه اصلا دوستم نیست و هرکی نگاه عمیق بهم بندازه، قصدش عشق و عاشقی و ازدواج نیست.
من دلربا‌ی فتحی‌ام، قرار نیست شکار بشم؛ چون من خود شکارچی‌ام.
با این فکر به سمت در ورودی سالن رفتم که صدای پچ‌پچ، خنده‌ها و موسیقی بالماسکه، به گوشم رسید.
می‌خواستم وارد سالن بشم که ناگهان دوتا نگهبان هیکل‌گنده جلوم سبز شدن.
نگهبان اولی نگاهی به سر تاپام کرد و گفت:
- خانم کارت دعوتتون.
با این حرف کارت VIP رو جلوی نگهبان گرفتم که نگهبان دوباره گفت:
- گوشی همراهتون رو هم تحویل بدید.
با این حرف لبم رو بی‌اختیار گاز گرفتم.
چی؟! من با چه رویی گوشی مدل پایینم رو تحویل این‌ها بدم؟!
- خانم گوشیتون؟!
با این حرف با خجالت به سرعت گوشیم رو از کیفم در آوردم. بدون چشم توی چشم گذاشتن با نگهبان گوشیم رو به سمتش گرفتم. نگهبان با دیدن گوشیم پوزخند بزرگی زد و با یه نگاه سریع به همکارش، در بزرگ رو برای من باز کردن.
وقتی داخل سالن قدم گذاشتم. ناگهان دنیام عوض شد.
با تعجب و دهن باز دور تا دور سالن رو با چشم چک کردم.
سقف بلند با لوسترهای عظیم، نور گرم، رقص، زن‌ها با لباس‌های براق و فانتزی، مردها با کت‌ و شلوارهای گرون‌قیمت بودند. بوی عطرهایی که هرکدوم چند میلیون فقط قیمت داشتن.
همه‌چیز این‌قدر تجملاتی بود که چند ثانیه‌ای گیج‌ شدم.
با گیجی چند قدم به سمت جلو برداشتم که نگاه چند نفر روی من، نه از روی شناخت بلکه از کنجکاوی روی من نشست.
 
من که از دنیاشون نبودم پس با خیال راحت لبخند کوچیکی زدم و خواستم به سمت گوشه‌‌ی سالن برم که ناگهان صدای زنی از کنارم بلند شد.
- تازه واردی... نه؟!
با این حرف با تعجب به سمت صدا برگشتم. زنی با ماسک نقره‌ای رو دیدم. لبخند کج پرعشوه و لباس بلند براق به رنگ قرمز که روی زمین کشیده می‌شد، کنارم ایستاده بود. با دیدنش ابرو بالا پروندم و نگاهی به لیوان کریستالیش که توی دستش بود، انداختم و گفتم:
- نه همیشه میام.
زنه با حرفم خنده‌ی بلندی سر داد و با لحنی که حرف من رو باور نکرده بود گفت:
- جوجه کوچولو، مراقب خودت باش عزیزم.
بعد بازوم رو گرفت و به مهمون‌ها اشاره کرد و گفت:
- این‌جا همه‌شون نقاب روی صورتشونه.
بعد در ادامه‌ی حرفش، سرش رو نزدیک گوشم کرد و گفت:
- اما بترس از کسایی که پشت نقابشون هم نقاب دارن.
با گوشه چشمم نگاهش کردم و لبخند ساختگی زدم، اما قبل از این‌که جواب زن رو بدم، صدای اعلام ورود یه شخص مهم در سالن پیچید.
یه مرد قد بلند و سفید پوست وارد سالن شد. کت و شلوار مشکی براق پوشیده بود و یکم لاغر به نظر می‌رسید. موهای بالا زده و ماسک مشکی براق به صورتش زده بود.
نگاه همه برای چند لحظه به اون مرد برگشت.
زن با لحن بامزه‌ قلپی از نوشیدنی‌اش خورد و زیر لب گفت:
- اوه... ستاره‌ی امشب بلاخره سررسید.
با حرفش قلبم شروع به تند تپیدن کرد و رو به زن کردم، با کنجکاوی گفتم:
- کیه این ستاره‌ی شب؟!
زنه با حرفم چشم‌هاش رو با بی‌حوصلگی چرخوند و گفت:
- همونی که تو حتی لایق شنیدنِ اسمش هم نیستی. پس زیاد خودت رو درگیرش نکن؛ ستاره‌ها هیچ‌وقت برای آدم‌کوچولوهایی مثل تو نوری ندارن، فقط تو رو می‌سوزونن.
با حرفش از حرص دندون‌هام رو روی هم فشار دادم. منظورش این بود که لقمه‌ی بزرگتر از دهنم بر ندارم.
چشم خانم جلف، برنمی‌دارم، با حرص جلوی لباسم رو گرفتم و با قدم‌های تند از اون زنه رومخ دور شدم.
کنار میز پایه بلند، بدون صندلی ایستادم و حبه انگوری از کاسه‌ی میوه‌‌ی روی میز برداشتم و توی دهنم گذاشتم.
می‌مردی بگی کیه؟! اخه من چطور می‌تونم آرش ستوده رو پیدا کنم، اون‌ هم بین این همه جمعیت؟!
حرف یوسف یادم اومد. گفته بود آرش ستوده کنار گوشش اول اسمش AR رو تتو کرده. با این نشونه می‌تونم پیداش کنم.
خب آخه چطوری برم دنبالش بگردم؟!
با حرص نفسم رو بیرون دادم و یه حبه انگور دیگه‌ داخل دهنم گذاشتم.
 
چند ثانیه فقط ایستادم و به جمع نگاه کردم.
سالن شلوغ بود و همه ماسک‌های عجیب و غریبی به صورتشون زده بودن. پیدا کردن آرش سخت‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردم.
یه مرد با پیرهن سفید که کل دکمه‌های پیرهنش باز بود به همراه ماسک سفید شیکی به صورتش زده بود.
حس کردم خیلی بی‌هدف راه می‌ره اما بد نیست کنار گوشش رو چک کنم شاید خود آرش ستوده در بیاد.
چون یوسف گفته بود اون مرد خیلی هوس‌باز و بی‌خیالیه.‌‌..
پس با دقت از خوردن انگور دست کشیدم و به کنار گوش اون مرد نگاه کرد که با ناامیدی بزرگی مواجه شدم؛ هیچ تتو نبود.
زیر لب آهی کشیدم که ناگهان صدای آهنگ زیاد شد و من‌ هم از همین فرصت استفاده کردم.
آروم‌تر از قبل قدم برداشتم و سعی کردم از لابه‌لای جمع رقاص رد بشم و کنار یک ستون بزرگی ایستادم. دوباره شروع به چک کردن گوش‌ها کردم. این بار یه نفر درست روبه‌روم ایستاده بود.
همون مرد ستاره‌ی شبی که اون زن رو مخ با ورودش لب و لوچه‌اش آویزون شد.
مرد ستاره‌ی شب با ژست شیک، دستش رو دور کمر یه زنه مثل باربی با لباس کوتاه صورتی حلقه کرده بود. جالب این‌جاست سه مرد‌ با ظاهر بوی شدید ثروت و نوشیدنی به دست، دورش حلقه زده بودن و هرهر و کرکر بلندی راه انداخته بودند.
حس شیشمم میگه که این خود آرش ستوده‌‌اس، با این حس عجیبم، خیره نگاهش کردم و از دور می‌خواستم ببینم کنار گوشش آیا تتو هم وجود داره؟! که اون مرد سنگینی نگاهم رو حس کرد و ناگهان نگاهش رو توی نگاهم قفل کرد.
با چشم توی چشم شدنمون بی‌اراده ضربان قلبم بالا رفت و کل تنم شروع به لرزیدن کرد.
دلربای احمق، با این ترس می‌خوای انتقام برادرت رو بگیری؟!
برای آروم کردن خودم نفس عمیقی کشیدم که ناگهان چشمم به تتوی AR کنار گوش یه مرد خورد.
خدای من، یعنی پیداش کردم؟!
با چشم، مردی که صاحب تتوی AR بود رو دنبال کردم که با دیدن ظاهرش، ابرو بالا پروندم.
یه مرد قد بلند با هیکل ورزشکاری اما خوش‌فرم، به همراه کت و شلوار ساده‌ی طوسی مایل به تیره و پیرهن مشکی پوشیده بود که هیکل ورزیده‌اش رو دو‌ برابر جذاب‌تر کرده بود‌.
این‌بار نگاهم رو از هیکلش برداشتم و به صورتش قفل کردم.
موهای بالا زده‌ی حالت‌دار و یه ماسک طوسی نصف و نیمه تا بینی‌اش، به صورتش زده‌ بود که فک و ته ریش خوش‌فرمش رو حسابی به نمایش گذاشته بود.
پس آرش ستوده تویی؟!
با نفرت نگاهش کردم که بی‌اراده یاد صورت مهربون داوودم افتادم.
الهی خواهرت برات بمیره، چطور دلشون اومد به زندگی مرد جوون معصومی مثل تو پایان بدن؟!
با چشم‌های پر از اشک اما با شعله‌های نفرت بهش خیره شدم.
مرد ستاره‌ی شب از اون جمع سه نفره دست کشید و به سمت آرش ستوده اومد.
مرده ستاره‌ی شب لیوان نوشیدنی‌اش رو به سمت آرش برد که آرش پوزخند بزرگی زد و لیوانش رو به لیوان اون مرد زد.
هه... چه خوش‌خیال بودند.
 
با دیدنشون از روی حرص دندون‌هام رو روی هم فشار دادم و نگاهی به اطراف کردم.
با دیدن چاقوی تیز میوه‌خوری، پوزخندی زدم و به سمت میز رفتم.
نامحسوس چاقو رو برداشتم و توی آستین لباسم قایم کرد که ناگهان یکی از پشت صدام زد. من از ترس به خودم لرزیدم و با چشم‌های گرد به سمت صدا برگشتم:
- افتخار رقص رو به من می‌دید، خانم زیبا؟!
با دیدن یه پسر کم سن با تیپ جلف حال بهم زنش، چپ‌چپ نگاهش کردم، گفتم:
- نه افتخار نمی‌دم.
پسر جلف با اون ماسک ترسناکش گردنش رو کج کرد و گفت:
- اوی‌اوی، می‌تونم بپرسم چرا؟!
با حرص نگاهش کردم و گفتم:
- چون از جنابعالی خوشم نیومد.
پسره با حرفم دو تا دست‌هاش رو بهم کوبید و گفت:
- فهمیدم‌. گلوت پیش اون بالا بالاها گیر کرده، ولی از من به تو نصیحت خانم زیبا.
با این حرف صورتش رو نزدیک صورتم کرد و گفت:
- این‌جور مردها محل سگ که هیچ، محل خر هم بهت نمی‌دن.
با حرفش دوباره چپ‌چپ نگاهش کردم که پسره با گفتن حرفش از من دور شد.
حالا کی گفته من می‌خوام بهم محل سگ یا خر بدن؟!
عجب هااا؟! روانی بود این بشر...
دوباره با چشم، دنبال آرش ستوده گشتم که دیدم با قدم‌های بلند به سمت پله‌ها‌ی طبقه‌ی بالا رفت.
فرصت خوبی بود، برای گیر انداختن موش توی تله...
با قدم‌های آروم به سمت پله‌ها رفتم، با دیدن آرش که وارد اتاقی شد، لبخند پیروزمندانه‌ی زدم و پشت در ایستادم.
راهرو نیمه تاریک و خلوت بود. همه درگیر رقص و نوشیدنی در طبقه پایین بودند.
نفسم رو با استرس بیرون دادم و می‌خواستم وارد اتاق بشم که صدای مکالمه تلفنی آرش به گوشم خورد.
- تو غلط می‌کنی سامان؟! چطور تونستی بدون خبر دادن به من همچین غلطی رو بکنی؟!
بعد از این حرف ناگهان با داد گفت:
- خفه‌شو.
و با عصبانیت گوشی رو به سمت دیوار پرت کرد که گوشی هزار تیکه شد.
بدون اهمیت دادن به عصبانیتش در اتاق رو آروم باز کردم و وارد اتاق شدم که آرش با شنیدن باز شدن در با سرعت به سمتم برگشت.
در اتاق رو پشت سرم بستم و چشم توی چشم آرش ستوده گذاشتم.
الان وقت انتقام و حسابرسی بود.
آرش با دیدنم سوالی نگام کرد و گفت:
- فرمایش؟!
با ناز جلوی لباسم رو گرفتم و به سمتش قدم برداشتم. روبه‌روی صورتش قرار گرفتم که بی‌اراده غرق رنگ چشم‌های طوسیش شدم. نمی‌دونم چرا؟! اما ته چشم‌هاش حس شروری و بدی رو به‌هم انتقال نداد.
لب‌هام رو بی‌اراده تر کردم که نگاه آرش به سمت‌ لب‌هام افتاد. بعد مسیر نگاهش رو عوض کرد و توی چشم‌هام خیره شد. باید خودم رو کنترل می‌کردم که فریب نگاه مسحورش نشم. نفس عمیقی کشیدم.
حس‌های مزخرفم رو از سرم دور کردم.
 
- ببخشید اتاق اشتباهی اومدم.
با این حرف ازش فاصله گرفتم و پشتم رو بهش کردم، یهو از پشت محکم دستم رو گرفت‌.
- چه جالب، که اتاق اشتباهی اومدی آره؟!
نمی‌دونم چرا اما از بم صداش لحظه‌‌ای ترسیدم. نکنه از پسش بر‌نیام؟! نفس عمیقی کشیدم و روی خودم مسلط شدم.
با قدرت به سمتش برگشتم و صورتم رو این‌بار خیلی زیاد به صورتش نزدیک کردم و گفتم:
- شاید هم از آدم اشتباهی خوشم اومده.
با این حرف لبخند کج و پرعشوه‌‌ای زدم که آرش نگاه نافذی به چشم‌هام انداخت و گفت:
- از شهامتی که داری خوشم اومده، ولی این‌ها به کنار دخترخانم.
با این حرف چونه‌ی صورتم رو با دستش گرفت و گفت:
- بگو ببینم کی هستی و برای چی اومدی توی این اتاق؟!
چشم توی چشم آرش گذاشتم و با لحن خاصی گفتم:
- شاید باورم نکنی، اما تا دیدمت ازت خوشم اومد. تا چشم بهم زدم خودم رو توی این اتاق و در کنار تو دیدم.
آرش با این حرف خنده‌ی مردونه‌ای کرد. ناگهان دستش دور کمرم حلقه کرد و من رو به خودش چسبوند.
کنار گوشم با لحن خاصی گفت:
- اسمت چیه؟!
حالا وقتش بود.
من‌ هم دستی که توش چاقو رو توی آستینم قایم کرده بودم رو پشت کمرش گذاشتم و اون یکی دستم رو روی سینه‌اش گذاشتم.
قلبم از هیجان و ترس تند‌تند می‌زد، اما به خودم مسلط شدم و با لبخند کج ناز می‌خواستم اسم واقعی خودم رو بگم. یهو به خودم اومدم و گفتم:
- شیوا.
آرش با شنیدن اسم مستعارم، من رو بیشتر به خودش فشار داد. اما این‌بار نه خندید و نه پوزخندی زد.
فقط بی‌صدا و خنثی به صورتم نگاه کرد. نگاهش به من حسابی مشکوک بود. من‌ هم فرصت رو طلایی دونستم و ناگهان چاقو رو از آستینم بیرون کشیدم. غافلگیرانه محکم توی سینه‌ی راستش فرو کردم.
آرش با حرکت ناگهانیم سرجاش خشکش زد.
با تعجب به جای چاقو که توی سینه‌اش فرو کرده بودم، نگاه کرد که ناگهان صورتش از شدت درد قرمز شد.
اما چون مرد قوی‌ای بود، کم نیاورد و محکم گلوم رو گرفت و فشار داد.
از لای دندون‌های کلید شد‌‌ه‌اش غرید:
- تو کی هستی؟!
با فشار دستش به مرز خفگی رسیده بودم و محکم به دست‌هاش ضربه می‌زدم.
اما اون از درد زخم سینه‌اش کم‌کم فشار دستش کم شد و روی زمین افتاد.
با ول کردن گلوم، شروع به سرفه کردم. چون حسابی نفس کم آورده بودم. خدا به دادم رسید از درد زخمش، دست از سر من برداشت.
اگه ول نمی‌کرد که قطعا من رو اون‌ور دنیا پشت‌سر برادر عزیزم می‌فرستاد.
آرش با ضربه‌ی من، روی زمین پخش شده بود و با صورتی قرمز و رگ گردن متورم شده‌، ماسک صورتش رو گوشه‌ی اتاق پرت کرد و باز تکرار کرد و گفت:
- ت... تو کی هستی لعنتی؟!
با حرفش پوزخندی زدم و گفتم:
- آره، آرش ستوده تا همین جا بود. الان مثل برادر بیچاره‌ام این‌قدر از درد به خودت بپیچ تا جون بدی‌.
آرش با حرفم چشم‌هاش از تعجب بیرون زدن و با درد گفت:
- آر...ش؟!
با این حرف بهش نزدیک شدم و با خشم گفتم:
- آره لعنتی، خود تو... برادرم داوود رو از من گرفتی و من رو تک و تنها کردی.
با این حرف زیر گریه زدم و با چشم‌های پر از اشک گفتم:
- یتیم بودم، یتیم‌ترم کردی‌. خدا لعنتت کنه.
با این حرفم آرش با درد زخم سینه‌اش، سرش رو به زور به سمتم بلند کرد و گفت:
- من این‌... کار رو نکردم.
با حرفش عصبی شدم و داد زدم:
- کردی، خودت کردی لعنتی.
آرش با حرفم چشم‌هاش رو روی هم بست و با بی‌حالی گفت:
- من آ‌‌... رتام ستوده‌ام. برا...در آرش.
با این حرف ناگهان سرجام خشکم زد.
چی؟! آرتام ستوده؟! من... من چی‌ کار کردم؟!
 
اتاق سکوت وحشتناکی به خود گرفته بود.
- نه… نه، داری دروغ میگی! داری بازی می‌کنی تا زنده بمونی!
با این حرفم، هیچ جوابی ازش دریافت نکردم.
با ترس به سمتش رفتم و می‌خواستم کاری کنم تا جلوی خون‌ریزی رو بگیرم، اما پاهام سست شدن. خدای من! کمکم کن؛ چون توی وضعیت بدی قرار گرفتم.
آرتام چشم‌هاش رو کمی باز کرد و نگاه کوتاهی بهم انداخت.
با دیدن نگاه معصومش دلم بی‌اختیار به آتیش کشیده شد. نگاه چند دقیقه قبلش که پر از غرور و شک بود کجا؟! و نگاه بی‌حال و خونین الانش کجاست؟!
آرتام با دیدنم سعی کرد حرفی بزنه، اما تنها چیزی که از گلوش خارج شد، ناله‌ای خفه‌ از درد بود. بعد سرش رو با بی‌حالی دوباره روی زمین انداخت.
با دیدن این صحنه ترس تموم وجودم رو گرفته بود. من فقط می‌خواستم انتقام داوود رو بگیرم، نه این‌که یه بی‌گناه رو به کشتن بدم.
اگه آرتام می‌مرد، من هم قاتلِ یک بی‌گناه می‌شدم و هیچ فرقی با آرش پیدا نمی‌کردم دیگه!
صدای نفس‌های بریده‌ی آرتام، حسابی من رو به وحشت انداخته بود. با دیدن پخش شدن خونش روی فرش گرون قیمتشون، با ترس به خودم لرزیدم.
با همون لرزش بدنم چاقو رو به سمت زمین پرت کردم و با عجله به سمتش رفتم، سعی کردم جلوی خون‌ریزی رو بگیرم، اما دست‌هام چنان می‌لرزیدن که قادر به انجام هیچ کاری نبودم.
با درموندگی زیر گریه زدم و با زار صداش زدم:
- آرتام؟! آرتام، صدام رو می‌شنوی؟ تورو‌خدا نمیر… من… من اشتباه کردم.
با حرفم دوباره گریه‌ام شدت گرفت که ناگهان صدای ضربه به در اتاق بلند شد. با شنیدن صدا با وحشت به سمت در نگاه کردم.
بدبخت شدم!
یه نگاه به در و یه نگاه به آرتام انداختم.
دیگه فرصتی نبود. اگه گیر می‌افتادم قطعا به حسابم می‌رسیدن؛ چون به مهم‌ترین شخص امشب یعنی به آرش ستوده چاقو زده بودم. پس با لرز از جام بلند شدم و به سمت در رفتم، در رو باز کردم.
زنی با موهای مشکی و چشم‌های نگران رو دیدم.
این زن دیگه کی بود؟! قبل از این‌که بتونم چیزی بگم، نگاهش سریع به سمت آرتام که روی زمین افتاده بود، کشیده شد.
با دیدن این صحنه چشم‌هاش گرد شدند و جیغ کوتاهی کشید.
- آرتام! چی شده؟!
زنه با تعجب به سمت آرتام دوید، اما من، با ترس و استرس به دیوار اتاق چسبیدم.
زنه که حالا کنار آرتام زانو زده بود، شال دور شونه‌هاش رو در آورد و روی زخم آرتام گذاشت.
ناگهان با خشم نگاهش رو به سمت من چرخوند که من برای یه لحظه از نگاهش ترسیدم. توی چشم‌هاش ترکیبی از خشم و نگرانی موج می‌زد.
- تو… تو این کا رو کردی؟!
قبل از این‌که بتونم جوابی بدم، جلوی لباسم رو گرفتم و پا به فرار گذاشتم.
خدای من! من چیکار کردم؟! چه‌قدر احمق بودم و خودم خبر نداشتم.
با ترس فقط می‌دویدم، اما وقتی به طبقه پایین رسیدم چون چراغ‌ها خاموش بودن و همگی در‌حال رقص بودن. خون روی دست‌هام زیادی توی چشم نبودن.
دست‌هام رو با لباسم قایم کردم و به سمت در خروجی زدم دویدم که خدا رو شکر نگهبان‌ها حواسشون پرت صحبت بود؛ اما با خروج پرسرعت من از سالن، توجهشون رو بی‌اراده جلب کردم که یکیشون محکم داد زد:
- خانم؟!
ولی من بدون اهمیت دادن به دادش، با سرعت از عمارت بیرون زدم.
با یادآوری آرتام که روی زمین از درد به خودش می‌پیچید، دوباره توی چشم‌هام اشک جمع شد و زیر گریه زدم.
با همون لباس مجلسیم دستم رو برای اولین تاکسی بلند کردم و سوار تاکسی شدم.
- آقا فقط برو.
 
با حرص ماسک مسخره‌ی صورتم رو در آوردم و سرم رو به شیشه ماشین تکیه دادم.
- دخترم بیا این روسری خانمم رو بنداز روی خودت.
با حرف راننده‌ی تاکسی که یه مرد میانسالی بود، به سمتش نگاه کردم و روسری رو از دستش به طور نامحسوس کشیدم تا خون روی دست‌هام رو نبینه؛ چون فقط دستی که توش چاقو رو گرفته بودم، کمی خونی بود. اما اون یکی دستم در حد چند لکه بود.
با غم روسری رو روی خودم انداختم و آدرس خونم رو بهش دادم که این وقت‌ شب الکی دور خودمون نچرخیم.
با دادن آدرس، سرم رو با غم روی شیشه‌ی ماشین تکیه دادم.
چراغ‌های خیابون از شیشه‌ی ماشین عبور می‌کردن و صورت پر از اشکم رو روشن می‌کرد.
ذهنم خیلی آشفته بود. نمی‌دونم آرتام زنده می‌مونه یا نه!
با اون زخم عمیقی که من احمق روی سینه‌اش کاشته بودم... فکر نکنم زنده بمونه.
با این فکر از ترس و نگرانی زیر گریه زدم، چون من… من در آستانه‌ی فروپاشی بودم و خودم خبر نداشتم.
راننده تاکسی با دیدن گریه‌هام، با چهره‌‌‌ای خسته، نگاهی به من انداخت و گفت:
- خانم، حالتون خوبه؟! رنگتون پریده.
با حرفش سرم رو آروم تکون دادم و گفتم:
- بله… خوبم.
راننده‌ی تاکسی با حرفم سرش رو تکون داد و گفت:
- دخترم نمی‌دونم مشکلت چیه، اما هر چی بوده فقط باید بسپاریش به اون بالا سری.
با حرفش با چشم‌های گریون به آسمون تاریک نگاه کردم.
خدایا... ازت خواهش می‌کنم که هیچ بلایی سر آرتام ستوده نیاد.
تو رو به بزرگیت قسمت میدم، حالش رو خوب نگه‌دار؛ چون خودت می‌دونی اگه چیزیش بشه من از عذاب‌ و وجدان قطعا می‌مردم.
با درد چشم‌هام رو بستم. حس می‌کردم در گردابی از ترس و پشیمونی غرق شده بودم و توی مسیر آینده‌ی نامعلومی قرار گرفته بودم.
ولی تنها چیزی که خوب می‌دونستم این بود که زندگیم دیگه از این به بعد، هرگز مثل قبل نمیشه و نخواهد شد.
ماشین با لرزش کمی از روی یه دست‌انداز رد شد و من رو از افکار ترسناکم بیرون کشید.
چشم‌هام رو به آرومی باز کردم و خودم رو جلوی در خونه‌ام دیدم.
راننده کرایه رو اعلام کرد، اما من هیچ پولی نداشتم!
صورتم از شرمندگی داغ شد و با تته‌پته گفتم:
- ببخشید… من.
با خجالت حرفم رو خوردم.
راننده که انگار متوجه بدبختی من شد، با خستگی دستش رو تکان داد و گفت:
- اشکال نداره دخترم. برو به آمون خدا.
با حرفش سریع تشکر کردم و از ماشین پیاده شدم، به سمت پله‌های کوتاه ورودی دویدم. کلید خونه رو که زیر گلدون گذاشته بودم برداشتم و با دست لرزونم در خونه‌ام رو باز کردم که در باز شد و با بی‌حالی به داخل هجوم آوردم.
به محض بسته شدن در، دیگه نتونستم خودم رو نگه دارم و چسبیدم به در سرد چوبی خونه‌ام و از ته دلم زار زدم. گریه‌ای از اعماق وجودم... از ترس، از گناه، از پشیمانی. اشک‌ها بی‌وقفه روی گونه‌هام سرازیر می‌شدن.
- آرتام… آرتام.
اسمش رو با هق‌هق صدا می‌زدم.
- من چیکار کردم… غلط کردم… خدایا.
روی زمین سرد سر خوردم و نشستم. زانوهام رو محکم بغل کردم و سرم رو روشون گذاشتم. دیگه نه تنها لکه‌های خون روی دست‌هام که تمام وجودم از گناه و ترس آلوده شده بود. تصویر صورت رنگ‌ پریده‌ی آرتام، زخم عمیقی که خودم روی سینه‌اش گذاشته بودم، مدام توی ذهنم تکرار می‌شد.
اگه بمیره چی؟!
یع... یعنی من باید برم زندان؟!
نکنه اعدام بشم؟!
اگه آرش بود اصلا برام مهم نبود، اما گناه این مرد چی بود که من رفتم زدمش؟!
دوباره زار زدم. زار از ترس آینده‌ای که حالا دیگه از نظر من سیاه و تاریک‌تر از هر شبی شده بود.
 
***
سه هفته گذشت.
سه هفته‌ای که هر روزش برای من به اندازه‌ی یه سال طول کشید.
سه هفته‌ای که در سکوتِ و ترس فقط منتظر نشستم.
منتظر یوسف که از همون شب مهمونی غیبش زده بود.
هر لحظه منتظر خبر مرگ آرتام ستوده بودم. اما با جا گذاشتن گوشیم توی مهمونی، از همه‌ی خبر‌ها عقب موندم.
حتی شماره‌ی یوسف رو حفظ نبودم که بهش زنگ بزنم و حالش رو بپرسم. هم از حال خودش و هم از حال آرتام...
توی این سه هفته حسابی توهمی شده بودم. چون هر بار که صدای زنگِ در می‌اومد قلب بی‌چاره‌ی من بی‌اختیار فرو می‌ریخت. چون تصورِ اومدنِ پلیس، یا شاید خودِ آرتام، یا حتی کسی که خبرِ بدی رو بیاره، دیوونه‌ام می‌کرد.
اما سکوت بود و سکوت... سکوتی که سنگین‌تر از هر فریادی، روح و ذهنم رو فشار می‌داد.
عذاب وجدان مثل خوره به جونم افتاده بود. حتی خواب رو هم از چشم‌هام گرفته بود.
نمی‌دونستم اصلا یوسف کجاست؟!
چرا خبری ازش نیست؟! معمولا توی این مواقع حتما بهم سر میزد؛ اما نیست که نیست... با کلافگی سرم رو با دو دست گرفتم. احساس می‌کردم در باتلاقی از اشتباهات خودم فرو رفتم و هرچی بیشتر دست و پا بزنم، عمیق‌تر غرق میشم. زندگیم دیگه نه متعلق به خودم بود و نه حتی قابلِ پیش‌بینی.
ساعت بیست و دو دقیقه‌ی شب بود. خسته از روزی پر از اضطراب، با بی‌حالی روی مبل لم داده بودم و با بی‌حوصلگی کانال‌های تلویزیون رو عوض می‌کردم. ناگهان صدای کوبیده شدن شدید در به گوشم رسید.
بی‌اراده ضربان قلبم تند شد. کی می‌تونست توی این وقت شب به خونه‌ی من بیاد؟!
با تردید به سمت در رفتم و دست‌گیره رو چرخوندم و در رو کمی باز کردم. پیرزن همسایه‌مون که چادر سفید با گل‌های آبی پوشیده بود رو دیدم. با لبخند بزرگ به همراه یه قابلمه‌ی داغ در دست‌های ضعیفش گرفته بود. با دیدن حالش لبخند غمگینی بهش زدم و گفتم:
- چرا زحمت کشیدی حاج‌خانم؟!
-زحمت چیه دخترم؟! دیدم چراغ روشنه، گفتم شاید یه غذای گرم لازم داشته باشی. خودم قیمه بار گذاشته بودم گفتم که حتما باید برات بیارم.
بوی قیمه‌ی خونگی حاج‌خانم بی‌اراده توی هوا پیچید.
آخ که چه عطر و بویی داشت این قیمه...
سینی غذا رو رو از دستش گرفتم و گفتم:
- وای چقدر لطف کردید. خیلی
خیلی ممنونم ازتون.
حاج خانم دستی به بازوم کشبد و با لحن مهربونی گفت:
- پوست و استخون شدی دخترم‌. حتما بخور که از پا نیوفتی.
با حرفش بغض شدیدی کردم که حاج خانم در ادامه گفت:
- هر وقت خواستی حرف بزنی بهم بگو. باشه دخترم.
سرم رو به معنی تایید تکون دادم.
حاج خانم با گفتن چند حرف دیگه با من خداحافظی کرد و رفت. با حالی پر از غم در رو بستم و سینی غذا رو روی اپن گذاشتم.
با بوی غدا نمی‌دونم چرا ضعف کردم؟! نون رو با دست‌هام بریدم، توی قیمه فرو کردم و می‌خواستم داخل دهنم بزارم که در خونه دوباره به صدا در اومد.
از دست تو حاج خانم... بزار دو لقمه بخورم بعد بیا پیگیر کاسه و سینی‌ات باش.
با کلافگی لقمه رو توی سینی گذاشتم و به سمت در رفتم و با لبخند ساختگی در رو باز کردم که با دیدن شخص مقابلم، بی‌اراده دستم از روی دستگیره‌ی در سر خورد و پایین افتاد.
 
با دیدن آرتام شوکه شدم.
آرتام زنده بود؟!
نگاهی از سر تا پا بهش انداختم، با دیدن هیکل ورزیده‌اش بی‌اختیار آب دهنم رو قورت دادم.
پیرهن و شلوار سورمه‌ای شیکی پوشیده بود و آستین‌های پیرهنش رو هم با دقت بالا زده بود. در کنارش یه ساعت مچی گرون‌قیمتی به دستش زده بود که خیلی برق می‌زد. کفش‌های براق مشکی، استایلش رو کامل‌تر می‌کرد.
بی‌اختیار ضربان قلبم بالا رفت، چون دیدنش از نزدیک برای من یه چیز دیگه‌ای بود. اون ماسک مسخره و فضای پر استرسِ مراسم اون‌ شب، باعث شده بود اصلاً چهره‌اش رو درست و حسابی نبینم؛ اما حالا همه‌چیز یک‌دفعه، یه‌ جا رو‌به‌رویم ایستاده بود.
موهای حالت‌دارش رو بالا زده بود؛ صورت مردونه‌اش با ته‌ریش کم و لب‌های قلوه‌ایش جذابیتش رو دو برابر کرده بود.
اما نمی‌دونم چرا، رنگ چشم‌هاش این‌قدر برای من خاص بودن.
چشم‌هاش به رنگ طوسی بودن، کمی درشت، با مژه‌هایی که به اندازه‌ی کافی بلند بودن. واقعاً چشم‌هاش برای خودشون خدایی بودن.
دهن باز کردم و می‌خواستم حرفی بزنم اما چیزی به ذهنم نرسید. آرتام با دیدن قیافه‌ی متعجبم لبخندی که بیشتر شبیه پوزخند بود زد و گفت:
- تموم شد؟!
با حرفش ناگهان به خودم اومدم و با گیجی گفتم:
- چی؟!
آرتام با بی‌حوصلگی نگاهی به صورتم کرد و گفت:
- نمی‌خوای تعارف کنی بیام تو؟!
با حرفش لبم رو از خجالت گاز گرفتم و در رو کامل براش باز کردم و گفتم:
- ببخشید... بفرمایید تو.
آرتام بشکنی توی هوا زد و با لحن مغرورانه‌‌ای گفت:
- آفرین... حالا شدی دختر خوب.
آرتام با زدن این حرف، با قدم‌های آروم وارد خونه شد. نگاه بی‌تفاوتی به خونه‌ی درب و داغونم کرد، اما هیچ واکنشی توی صورتش نشون داد. خیلی آروم روی مبل زرد رنگم نشست‌.
استرس تموم وجودم رو گرفته بود. نمی‌دونستم چیکار کنم؟! چایی بیارم براش یعنی؟!
زرشک، آرتام ستوده که همش با قهوه و کاپوچینو و ... سر و کار داره. بیاد چایی خاک‌برسر من رو بخوره؟!
با درموندگی به سمتش رفتم و می‌خواستم دهن باز کنم و حرفی بزنم که خودش زودتر از من دست به کار شد و گفت:
- ممنون، هیچی نمی‌خورم. فقط بی‌زحمت یه لیوان آب برای من بیاری کافیه.
با حرفش سریع به سمت آشپزخونه رفتم و قشنگ‌ترین لیوانم رو براش انتخاب کردم. از پارچ آب که توی یخچال بود. لیوان رو پر از آب خنک کردم و به سمت آرتام بردم.
آرتام خیلی محترم و با ادب لیوان رو از دست من گرفت و روی میز گذاشت.
با استرس دوتا دست‌هام رو بهم قفل کردم که آرتام نگاهی به‌هم کرد و با دست روی مبل اشاره کرد و گفت:
- بشین. ‌می‌خوام باهات صحبت کنم.
با حرفش روی مبل روبه‌رویش نشستم و آب دهنم رو با استرس قورت دادم.
یعنی برای چی اومده بود؟!
می‌خواد باهام دعوا کنه؟! نه بابا... با این ظاهر آرومش فکر نکنم.
پس برای چی پا شده تا خونه‌ی من اومده؟!
نکنه می‌خواد با دست‌های خودش من رو بندازه زندان؟!
با این فکر‌های مزخرفم، نفس عمیقی کشیدم.
آروم باش دلربا... نباید جلوش باخت بدی. درسته توی دلت غوغایی از ترس و استرسه، اما ظاهرت باید مثل دریا آروم باشه.
با آرامش دورغین، چشم توی چشم‌های طوسی رنگ آرتام گذاشتم که در کمال تعجب دیدم نگاه اون‌هم به سمت صورتم بود. داشت حسابی من رو آنالیزم می‌کرد.
از نگاه نافذش خجالت کشیدم. سرم رو پایین انداختم و گفتم:
- بابت اتفاق اون شب خیلی ناراحت و متاسفم. من نمی‌خواستم به شما آسیبی برسونم آخه من...
با این حرفم آرتام ناگهان شروع به باز کردن دکمه‌های پیرهنش کرد. با دیدن این حرکتش با تعجب نگاهش کردم.
این چش شد یهو؟!
چرا داره دکمه‌های پیرهنش رو باز می‌کنه؟!
بی‌اختیار ضربان قلبم بالا رفت و با چشم‌های پر از ترس و تعجب نگاهش کردم.
 
آرتام ناگهان پیرهن سمت راستش رو کنار زد و من با دیدن بخیه‌های سینه‌اش، چشم‌هام رو از درد روی هم بستم و با لحن ناراحت‌کننده‌‌ای گفتم:
- متاسفم.
آرتام با دیدن صورتم پوزخند صداداری بهم زد و گفت:
- اما تو به‌هم آسیب رسوندی، شیوا... عاعا ببخشید. دلربا خانم.
با این حرف با شرمندگی نگاهم رو به قالی قدیمیم دادم که آرتام در ادامه با لحن تندی گفت:
- قشنگ به دسته گلی که روی سینه‌ام کاشتی نگاه کن و بگو. برای چی و به چه دلیل این‌کار رو کردی؟!
با حرف آرتام، لبم رو محکم گاز گرفتم که آرتام با لحن تندتر از قبل گفت:
- روزه‌ی سکوت گرفتی؟! اون‌ شب خوب بلد بودی برای من بلبل زبونی کنی، پس الان چی‌شد؟! موش زبونت رو خورده؟!
با حرفش ناگهان خونم به جوش اومد. برادر بی‌رحمش‌ داداش معصوم من رو به قتل رسونده. الان برادر دیگه‌اش پررو پررو نشسته و داره از من حساب پس می‌گیره.
خودم رو جمع کردم و نگاهم رو با جدیت توی نگاهش گذاشتم و گفتم:
- اون شب برات بلبل زبونی نکردم. فقط حقیقت رو برات روشن کردم آقای ستوده.
آرتام با حرفم پوزخندی زد. شروع به بستن دکمه‌های پیرهنش کرد و با لحن مسخره‌‌ کننده‌‌ای گفت:
- عه؟! حقیقت؟! میشه بگی کدوم حقیقت؟!
با این حرفش بی‌اختیار گیج نگاهش کردم و سکوت کردم. وا؟! چرا سعی داره با کلمات بازی کنه؟!
آرتام حق به جانب نگاهم کرد و گفت:
- یالا... منتظرم دوباره حقیقت رو برای روشن کنی دلربا خانم.
با این حرف پا روی پا انداخت و به مبل تکیه داد و گفت:
- خب می‌شنوم؟!
با تعحب نگاهش کردم. یعنی خبر نداره یا داره خودش رو به کوچه علی چپ می‌زنه؟!
رفتار و حرف زدن آرتام حسابی روی مخم بود. شیطونه میگه بزنم لت و پارش کنم مرتیکه‌ی رو مخ. با حرص اخمی کردم بهش کردم و گفتم:
- این‌که برادرت آرش...
آرتام به سرعت دستش رو به معنی بسه بالا آورد و گفت:
- دلربای فتحی که برای انتقام خون برادرش اومده توی مهمونی VIP ما و می‌خواسته آرش ستوده رو به قتل برسونه تا روح برادر معصومش رو به آرامش ابدی برسونه... درسته؟!
مات و مبهوت نگاهش کردم که آرتام کوبنده گفت:
- درسته؟!
با حرفش بی‌اراده اشک توی چشم‌هام جمع شد و با لب‌های لرزونی گفتم:
- آخه آدم چقدر می‌تونه ع×و×ض×ی و بی‌رحم باشه؟!
آرتام با حرفم لبخند کجی زد و گفت:
- یعنی آدم بی‌گناه این داستان فقط برادر عزیزت بود و من و برادرم شارلاتانیم. درست فهمیدم؟!
با این حرفش سیم‌های مخم بی‌اراده اتصالی پیدا کردند و با داد گفتم:
- اون مگه باهاتون چی‌کار کرده که حقش مردن بود. هان؟!
آرتام خنثی نگاهم کرد که من در ادامه گفتم:
- به چه دلیل اصلا؟! چرا داداش من رو کشتید؟! چرا؟! چرا؟!
چرای آخر رو با داد گفتم که آرتام دستش رو به معنی آروم باش بالا آورد و گفت:
- آروم باش دختر.
دیگه خونم به جوش اومده بود. بدون کنترل روی رفتارم، از جام بلند شدم و با عصبانیت داد زدم:
- چطور می‌تونم آروم باشم وقتی داداشم رو پرپر کردید و به زور رو زیر خاک سرد فرستادینش؟!
با این حرف ناگهان زیر گریه زدم و صورتم رو با دوتا دست‌هام قایم کردم.
دست خودم نبود. جلوی آرتام هق می‌زدم و گریه می‌کردم، چون دلتنگ داوودم بودم اون‌هم خیلی زیاد.
آرتام با دیدن گریه‌هام، از جاش بلند شد. من رو روی مبل نشوند و نفس عمیقی از کلافگی کشید. با لحنی جدی گفت:
- نمی‌تونم دلیلش رو بگم، چون دوست ندارم لحظه‌ی آخری تصویر بدی از برادرت داشته باشی.
با چشم‌های خیس از اشک نگاهش کردم و گفتم:
- یعنی چی؟!
- یعنی نمی‌تونم بهت بگم.
با تعجب اشک‌هام رو با پشت دست پاک کردم و گفتم:
- چرا؟!
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
14
بازدیدها
1K
پاسخ‌ها
9
بازدیدها
725
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
1K
پاسخ‌ها
9
بازدیدها
981
پاسخ‌ها
12
بازدیدها
252

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

عقب
بالا