اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان یین و یانگ | سارینا الماسی

رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
  3. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. تخیلی
  3. ماجراجویی
  4. فانتزی
  5. اساطیری
رمان: یین و یانگ
ژانر: فانتزی، عاشقانه
نویسنده: سارینا الماسی
خلاصه: از هنگامی که پا به دنیا گذاشت، مورد توجه و احترام ظاهری و ترس و نفرت در دل همگان شد. از همان روزها همه‌چیز برایش متفاوت بود. هیچ‌گاه نفهمید چرا متفاوت از هم‌نوعان خود تغذیه می‌کرد یا دلیل هراس برادرانش از او چیست. او، فرزندی زاده‌ی نسل شاه شیطان، در بی‌خبری رشد می‌کرد. بی‌خبر از آن فرزندی که با مأموریت قتل او آموزش می‌دید؛ فرزندی که از نسل نور بود. نوری با سرنوشتی تاریک‌تر از هر تاریکی... .
 
2a3627_23IMG-20230927-100706-639.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در زیر سوالتون رو مطرح کنید.
بخش پرسش سوال‌ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد

برای رمان شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد


جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
 
مقدمه:
و یین و یانگ هیچ‌گاه یکی نمی‌شوند و اگر روزی ناممکن ممکن شود، هیچ قدرتی جلودار فاجعه پیش آمده نخواهد بود.

پارت اول

صدای غرش آسمان تاریک ترس به جان کودکان بی‌پناه ساکن در خیابان‌های سرد و بی‌رحم می‌انداخت.
هر کدام به سویی پناه می‌گرفتند تا یک وقت سقف آسمان پاره نشود و هیولایی وحشی به روی زمین نیاید تا جسم ضعیف آنان را بدرد؛ البته این ترس، تنها برای کودکان وحشتناک بود زیرا که بلایای بدتر از این برای بزرگسالان عادی و روزمره بود. از هنگامی که شاه شیطان در نبرد با الهه‌ها جان باخت، امنیت برای اهریمنان معنایی نداشت.
تا هنگامی که او در قید حیات بود، تنها ترسی که وجود داشت، ترس از خشم او بود. شاید در قلمروی دشمن از او به بی‌رحمی یاد می‌کردند؛ اما او تنها در پاسخ به مجرمان و دشمنان بی‌رحم می‌شد. او هیچ‌گاه اجازه نمی‌داد مردمانش به کسی باج دهند و یا در بدبختی مطلق باشند؛ البته تمام این‌ها قصه‌هاییست که دهان‌به‌دهان می‌چرخد و جز آنانی که بالای ۳۰۰ سال سن دارند، هیچ‌کس آن روزها را ندیده است.
کنار هر خانه‌ای که می‌ایستادی، صدای ناله‌های دردمند اعضای خانواده را می‌شنیدی؛ اما این صدا، صدایی که از انتهایی‌ترین اتاق خانه‌ی کاهگلی کوچه‌ای از یاد رفته در محلی متروکه به گوش می‌رسید، بسیار متفاوت بود.
کارلوس، چنگی به موج موهای شب‌رنگش انداخت و طول و عرض اتاق را با نگرانی طی کرد. این قلمروی جهنمی همیشه گرم بود؛ اما او به طور متفاوتی احساس سوختن می‌کرد. مدام سخنان طبیب در مغزش تکرار می‌شد که می‌گفت: «این جنین قدرت زیادی برای رشد نیاز داره. ممکنه هر دو سالم نمونن.» با هر جیغ همسرش قلب خاموش او کم‌تر می‌کوبید و او را تا پای مرگ می‌برد.
تا دقایقی بعد که دیگر صدایی نشنید. دل درون دلش نبود برای دیدن کودک جدیدش در آغوش مادرش. به سمت اتاق قدم برداشت که دختر بزرگش کاترین همراه با قابله‌ی پیر محله از اتاق خارج شدند.
نگاهش به فرزندش که درون دستان قابله بود افتاد. بر خلاف نوزادی کاترین او نمی‌گریست و ساکت بود. بالأخره قابله حرکت کرد و نوزاد را در آغوش کارلوس گذاشت.
-‌ تبریک میگم! فرزندتون پسره.
اما صدای زن آن‌چنان هم شاد نبود. تازه توانست چشم‌های آبی کاترین که از اشک خیس شده‌اند را ببیند. لحظه‌ای احساس کرد که قلبش دیگر نمی‌تپد.
نوزاد را به دست کاترین داد و با سرعتی که از خودش انتظار نداشت به سمت تخت همسرش الا رفت. با دیدن جسم بی‌جانش، زانوانش سست شدند و بر روی زمین افتاد. دست یخ زده او را در دست گرفت و قطره اشکی از چشمان سرخ شده‌اش چکید.
-‌ الا... .
کاترین برادرش را در آغوش گرفت و وارد اتاق مادرش شد. اولین بار بود که شانه‌های استوار پدرش را این‌طور خمیده می‌دید. بغضش را قورت داد و نگاهی به کودک درون آغوشش انداخت.
با دیدن لبخند او، اخمی بر صورتش نقش بست. این کودک نحس پس از این بلایا چطور می‌توانست بخندد؟ او مسبب مرگ مادرش شده بود. اگر او نبود شانه‌های پدرش این‌طور خم نمی‌شد و زیبایی از زندگی آن‌ها نمی‌رفت. با انزجار به کودکی خیره شد که از نظرش حق او تنها مرگ بود.
-‌ همه‌ی این‌ها تقصیر توعه!
دستش را روی گلوی نوزاد گذاشت؛ اما قبل از آن‌که فشاری وارد کند، نیرویی او را به عقب پرتاب کرد و کودک را به آغوش گرفت. این نیرو از سمت یکی از سربازهای حکومت بود.
***
جاستین، مرد متکبری که پس از مرگ شاه شیطان بر روی تخت سلطنت نشسته و زندگی را به کام شیاطین تلخ‌تر از گذشته کرده، از جایش برخاست و به سمت دخترک خدمتکاری که در وسط سالن زانو زده قدم برداشت. تن دخترک از سرمای وجود او به لرزش افتاد.
-‌ جداً برام سؤال شده؛ با چه جرأتی تصمیم گرفتی از خزانه‌ی قصر من، دزدی کنی؟!
دخترک اگر جرأت گشودن زبانش را داشت، می‌گفت که هیچ‌گاه شجاعتش را نداشته؛ اما به دلیل سیر کردن شکم برادر کوچکش مجبور به این کار شده بود. می‌گفت که اگر حکومت استبدادی جاستین نبود، هیچ‌گاه تصمیم به کاری همانند دزدی نمی‌گرفت؛ اما نمی‌توانست بگوید؛ زیرا که حضور سرد او مانند قفلی بر روی زبانش بود.
لرزش تن و همچنین سکوت دخترک، صحنه و آهنگی دلنشین برای ارضای غرور جاستین بود. از همان زمان که عنوان مشاور دست راست شیطان به او داده شد، عقده قدرت در قلبش پرورش یافته و حال به آن رسیده بود.
هنگامی که صدای ناله و شیون‌های زنان بی‌گناهی که امروز صاحب کودک شدند از حیاط به گوشش رسید، دست از سر دخترک برداشت. پوزخندی مغرور بر روی لب‌های سردش نشست.
-‌ بالأخره!
قدم‌های محکمش را به سمت درب حیاط اصلی قصر برداشت.
دو سربازی که جلوی درب ایستاده بودند، درب را برای او گشودند و ورود او را به جمعیت اعلام کردند.
برای آن‌که صدای ناله و شیون نوزادهایی که تازه چند ساعت از ورودشان به این دنیا نگذشته بود را بشنوی، نیازی نبود خیلی نزدیک بروی.
مادرها به جای آن‌که این روز را به استراحت بپردازند، برای نجات جان فرزندشان التماس می‌کردند.
تمام این‌ها با بالا رفتن صدای شیپور که به معنای ورود جاستین بود، تمام شد. تنها صدایی که شنیده میشد صدای قدم‌های محکم و استوار جاستین و برخورد کفش‌های او به زمین بود.
 
آخرین ویرایش:
هوای این جهنم هیچ‌گاه سرد نمی‌شد؛ اما تن تمامی حاضرین می‌لرزید. صدای ناله و شیون کودکان دل هر سنگی را آب می‌کرد؛ اما در مورد جاستین، این صحنه روح او را سیراب می‌کرد. او یک اهریمن بود؛ اما حتی برای یک اهریمن هم چنین کاری بسیار بی‌رحمانه شمرده می‌شد. لحظه‌ای چشمانش را بست و به گذشته‌ی شوم و خفت‌بارش اندیشید. به روزهایی که برای یک تکه نان التماس می‌کرد و تمام مردم او را با تحقیر می‌راندند. به یاد روزهایی افتاد که پدرش به دلیل زنی که در می‌خانه کار می‌کرد آن‌ها را ترک کرد و مادرش به دلیل فقر جان باخت. صدای گریه‌هایش هنگامی که زیر کتک و لگد باقی اهریمنان بود هنوز درون گوش‌هایش زنگ می‌زد. شب‌هایی که مجبور به دزدی برای زنده ماندن میشد و اگر لو می‌رفت با چوب و جارو به جانش می‌افتادند. هیچ‌کس نبود که روی کبودی‌هایش مرهم بگذارد.
چشمانش را گشود و لبخند سردی روی لب‌هایش آمد. تمام این‌ها برای گذشته بود و حال، او در این جایگاه است. حالا می‌تواند انتقام تمام آن روزها را از تمام این مردم بگیرد؛ اما خب، امروز هدف او انتقام نیست.
بدون آن‌که شنیدن نوای دلنشین التماس مادران و غرور له شده‌ی پدران، حواس او را از مقصود اصلی‌اش دور کند، قدم برمی‌داشت. صدای برخورد کفش چرمش به زمین مانند ناقوس مرگ بود. خیلی نگذشته بود که نوزادی با چشمانی به سرخی خون توجهش را جلب کرد. این نوزاد مانند دیگر کودکان احمق و پرسروصدا نبود. لبخندی مرموز روی لبش جا خوش کرد.
-‌ خودشه!
جلوی مردی که با نفرت به فرزندش خیره شده، زانو زد. با تحقیر دستش را روی سر او کشید.
-‌ فرزندت پسره! چرا ناراحتی؟
مرد با انزجار نگاهی به کودکش انداخت. پوزخندی تلخ روی لب خشکیده‌اش نشست.
-‌ فرزند؟! این قاتل نسبتی با من نداره!
خشم و نفرت مرد نسبت به کودک بی‌گناهش کاملاً واضح و عریان بود. پوزخندی مغرور مهمان لب‌های جاستین شد. آسان‌تر از آن بود که فکر می‌کرد.
-‌ درسته، فرزند تو نیست؛ چون از حالا... فرزند منه.
کودک را مانند شیء‌ای ارزشمند در آغوش گرفت و از جای برخواست. وردی زیر لب خواند و دستش را بر روی چشمان پسرک گذاشت. پس از برداشتن دستش، رنگ خونین چشمان او محو و به رنگ قهوه‌ای مبدل شد. جاستین فرزند منتخب را یافته بود؛ اما تنها یک احمق بابت خانواده خودش در این آشوب آسوده خاطر میشد؛ همه می‌دانستند جاستین رحمی در دل ندارد.
بدون کم‌ترین توجه به آوای شیون و التماس مادران، به سمت درب بزرگ سالن به راه افتاد. پسر هفده ساله‌‌ی جاستین سباستین، گوشه‌ای از حیاط ایستاده بود و با تعجب به معرکه‌ای که پدرش بابت تنها یک کودک به پا کرده، می‌نگریست. نمی‌توانست پدرش را درک کند. او همین حالا هم یک پسر داشت، چه نیازی به چنین کاری بود؟ یعنی تنها به این دلیل که مادرش یکی از خدمتکاران قصر بود، فرزند او حساب نمی‌شد؟ با خشمی که از یک نوجوان هفده ساله بعید بود، دسته‌ی شمشیرش را در دست فشرد.
جاستین به سمت او قدم برداشت. درحالی که فرزند جدیدش را در دست گرفته، از بالا به سباستین نگاه کرد و آرام خم شد تا به قد او برسد. کنار گوشش با خباثتی که هیچ شباهتی به یک پدر ندارد، زمزمه کرد:
-‌ می‌خوای ثابت کنی لیاقت شاهزاده بودن رو داری؟ وقتشه!
سپس بدون اندکی توجه به احوال او، وارد کاخ شد.
سباستین یک شیطان اصیل بود. با کشتن و خون ریختن مشکلی نداشت؛ ولی آیا نقش او به عنوان فرزند ارشد جاستین تنها با این راه اثبات میشد؟ خشم خود را روی دسته شمشیر خالی کرد.
شمشیر را از غلاف خارج کرد و به سمت افرادی که تنها گناهشان بچه‌دار شدن بود یورش برد. صدای ناله‌ها و التماس‌ها برای او بر خلاف پدرش یک دوا نبود. هر دفعه شمشیر را در قلب بی‌گناهی فرو می‌کرد، تنها نفرتش از خودش و پدرش بیشتر میشد. نفرت و خون جلوی چشمانش را گرفته بود.
ع×ر×ق سرد از پیشانی‌اش می‌چکید. تیغه‌ی شمشیر خون‌آلود را دنبال خود بر روی زمین می‌کشید. تنها دو نفر زنده مانده بودند. کاترین و پدرش که نیمه‌جان و در حال خداحافظی با دخترکش بود. مانند مردی م×س×ت، تلوتلو خوران به سمت دخترک قدم برمی‌داشت.
کاترین به هیچ‌وجه توجهی به احتمال مرگ خودش نداشت؛ نه در این زمان که پدرش، تنها تکیه‌گاهش این‌طور بی‌جان روی زانوانش افتاده است. دست‌های لرزانش را روی شانه‌های همیشه استوار پدرش گذاشت و سعی در بیدار کردنش داشت.
-‌ پدر! پدر! بیدار شو... بیدار شو! لطفاً!
سباستین با چشمان به خون نشسته‌اش به صحنه نگاه می‌کرد. با خود اندیشید: «این یک نمایشه؟ مگه چنین عشقی بین پدر و فرزند هم وجود داره؟» دسته‌ی شمشیر را در دست فشرد.
با حس کشیده شدن لباس ابریشمی سیاهش، پایین را نگاه کرد.
 
آخرین ویرایش:
-‌ لطفاً...به پدرم رحم کن. هر کار بگی می‌کنم...التماست می‌کنم... من رو به جاش بکش...هنوز...هنوز ممکنه زنده بمونه.
دخترک به پای او افتاده بود و ناامیدانه التماس می‌کرد. با گیجی نگاه دخترک می‌کرد.
- قول...قول میدم هر...هرچی بخوای انجام بدم...اجازه بده پدرم...زنده بمونه... .
احساسی مبهم داشت که نمی‌توانست درک کند. برای اولین بار، دودل شده و نمی‌دانست آیا اطاعت از پدرش عواقب خوبی به دنبال دارد؟ چشمانش را بست. ع×ر×ق سرد از پیشانی‌اش می‌چکید. نمی‌توانست تصمیم بگیرد. با خود فکر می‌کرد: «اگر پدر بفهمه چی؟» اما صدای هق‌هق‌های ملتمس و سوزان دخترک باعث میشد برای نخستین بار بخواهد سرکشی از دستورات جاستین را امتحان کند. سرد لب زد:
-‌ به نفعته وقتی چشم‌هام رو باز می‌کنم، هیچ‌کدومتون این‌جا نباشید.
کاترین با شنیدن این جمله، بدون تلف کردن وقت جسم نیمه‌جان پدرش را بر روی دوش خود انداخت و به سمت خروجی راه افتاد. لحظه‌ی آخر، نگاهی به شاهزاده سباستین انداخت. به خوبی می‌دانست زندگی خودش و پدرش را مدیون اوست. با زحمت فراوان پدرش را با خود حمل کرد و از قصر خارج شد.
سباستین چشمانش را گشود. دخترک هنوز در دیدرسش بود. وزن مرد برای دخترک مو طلایی زیاد بود و بارها بر روی زمین‌ می‌افتاد؛ اما باز هم تسلیم نمی‌شد. این پشتکار از کجا می‌آمد؟
هنوز هم چنین عشقی در نظرش مبهم بود. چشمش را از پدر و دختر گرفت و به سمت عمارت شرقی قدم برداشت؛ ماندن در این دریای خون تنها سبب عذاب دادن خودش میشد.

***
یک ساعت بعد
کاترین - مرز میان قلمروی شیاطین و انسان‌ها

-‌ پدر...یکم دووم بیار. الان یک پناه‌گاه پیدا می‌کنیم.
زمین هر لحظه گرم‌تر میشد و حمل مرد بی‌جان روی دوشش سخت‌تر. برای آن که از قلمروی شیاطین خارج شود، می‌بایست از این مرز داغ و آتشین گذر می‌کردند. اگر کاترین به تنهایی بود آسان‌تر میشد؛ اما این‌طور و درون این شرایط غیرممکن به نظر می‌رسید.
هنگامی که مأموران به خانه آن‌ها حمله کردند، حتی فرصت کفش پوشیدن را به او ندادند. ذغال‌های نیمه سوزان زیر پایش، پوست نازک و نرم پای او را می‌سوزاندند؛ اما به خود اجازه‌ی ناله کردن از درد را نمی‌داد زیرا که نمی‌خواست پدرش را غمگین کند.
با دیدن طبیعت سرسبز فقط یک کیلومتر جلوتر، بذر امید درون قلبش جوانه زد. اگر فقط یک کیلومتر جلوتر می‌رفت، این عذاب تمام میشد.
پدرش روی شانه‌اش سنگینی می‌کرد؛ اما مگر می‌توانست او را جای بگذارد؟ ع×ر×ق روی پیشانی‌اش را با آستین خاکی شده‌اش پاک کرد و پدرش را به دنبال خود کشید. هنگامی که بالأخره از اون جهنم خارج شدند، برای اولین بار نسیم ملایم بهاری، موهای طلایی‌اش را نوازش کرد. چشمانش را بست و هوای پاک را به ریه‌اش هدیه داد. احساس سبکی می‌کرد؛ با وجود آن که حال وزن پدرش روی دوشش بیش از قبل شده بود.
-‌ می‌بینی پدر؟ از چنین هوای عالی‌ای منع شده بودیم.
اما این دفعه حتی انگشت‌های مرد در جواب سخنش تکان نخوردند.
-‌ پدر؟!
گوش‌هایش را تیز کرد اما حتی یک نفس حس نکرد. پدرش را بر روی زمین گذاشت و تن یخ کرده او را بررسی کرد. چرا تا به این حد یخ بود؟
-‌ پدر... .
دست لرزانش را روی گردن زخمی او گذاشت.
- لعنتی! چرا نبض نداری؟ پدر...نرو... .
نمی‌توانست باور کند. قبول کردن این درد برای یک دختر پانزده ساله آسان نبود.
او سنی نداشت و در یک روز مرگ هم پدر و هم مادرش را تجربه کرد. پرده‌ای از اشک جلوی دیدش را می‌گرفت. شانه‌های پدرش را تکان می‌داد و فریاد می‌زد:
-‌ پدر! بیدار شو...لطفاً نرو...بیدار شو!
سرش را بر روی سینه‌ی او گذاشت و از ته دلش گریست.
 
آخرین ویرایش:
***
همان لحظه - سباستین

در اتاقش روی تخت سلطنتی نشسته بود و تیغه خون‌آلود شمشیرش را با پارچه‌ای سپید پاک می‌کرد. قتل‌عام امروز از ذهنش دور نمی‌شد. نمی‌توانست منطق پدرش را درک کند؛ این‌ نسل‌کشی تنها برای یک کودک؟ شیاطین رحمی در دل نداشتند؛ اما آن‌ مردم قسم وفاداری خورده بودند. سلطنت وظیفه محافظت از مردم را داشت؛ نه قتل‌عام آن‌ها! آن‌قدر درون دنیای افکارش در خشم غرق شد که این چنین لبه‌های تیز شمشیر را در دستش فشرد. با حس سوزش دستش به خوش آمد و به شمشیر نقره‌ای‌اش خیره شد که حال دوباره به خون آلوده شده؛ اما این‌بار سرخی خون خودش بود نه مردمش. دست سالمش را روی زخم گذاشت تا مانع خون‌ریزی بیشتر شود.
- لعنتی!
او یک شاهزاده بود؛ اما خدمتکاری نبود که زخم او را تمیز کند. هیچ پزشکی برای ترمیم حتی بزرگ‌ترین زخم او آن‌جا نمی‌آمد؛ پس از جای برخواست و به سمت چاه وسط حیاط اتاقش رفت.
تنها چیزی که از قصر میشد گفت به او تعلق دارد، همین حیاط و اتاق بود. تنها جای امنی که می‌توانست مادرش را در آن مانند دیگر کودک‌ها در آغوش بگیرد همین قسمت طرد شده‌ی قصر بود.
به چاه رسید. سطل را درون چاه انداخت و منتظر ماند. سپس طناب را مجدد کشید و سطل را بالا آورد. دستش را داخل سطل برد. نتوانست خنکای دلنشین آب را حس کند. نفرینی که قلمروی آنان را در بر گرفته، این اجازه رو به آن‌ها نمی‌داد. برای او هم عجیب نبود؛ این نفرین سالیان قبل شیطاین را در بر گرفته بود که او حتی به دنیا نیامده بود؛ پس به جای آن که کلیشه قدیمی بستن چشمانش و لذت بردن از لطافت آب را تکرار کند، روی کارش تمرکز کرد و زخمش را شستشو داد. اهمیتی به سوزش زخم نمی‌داد و محکم دست دیگرش را روی آن می‌کشید. انعکاس چشمان سیاهش درون آب به وسیله خون دستش به رنگ سرخ مبدل شد. چشمان سرخ، درست شبیه به همان پسر نحس! نتوانست دیدن این صحنه را بیش از این تحمل کند. دستش را از آب خارج کرد و نگاهش را از آن گرفت
تکه‌ای پارچه که با خود آورده بود را برداشت و زخمش را با آن بست. به آسمانی که در صبح و شب قرمز بود، خیره شد. چرا هر چیزی که می‌دید چنین رنگی داشت؟ دست پانسمان شده‌اش از میزان خشم مشت شد.
به یاد دخترکی افتاد که آن‌چنان برای زندگی مردی که بیش از چند ساعت زنده نمی‌ماند التماس می‌کرد. چنین عشقی میان پدر و فرزند مگر وجود دارد؟ اگر کسی می‌خواست پدر او را به قتل برساند خودش کمک می‌کرد. احساسی گنگ و نامفهوم به آن اتفاق داشت.
صدای جیغ و وحشت از تالار مرکزی توجهش را جلب کرد.

***
سی دقیقه پس از مرگ کارلوس - کاترین، قلمروی انسان‌ها

آخرین ذره خاک را بر روی چاهی که حفر کرده و پدرش را در آن گذاشته بود ریخت. تخته سنگی را به عنوان نشانه روی خاک گذاشت. اشک‌هایش را با آستین خاکی‌اش پاک کرد.
-‌ الان وقت گریه نیست. قسم می‌خورم...قسم می‌خورم انتقام بگیرم.
بیشتر از همه از برادرش متنفر بود. برادر؟ او قاتل خانواده‌اش بود نه برادرش. نقشه‌های انتقام را در ذهنش مرور کرد و برای کشف دنیای انسان‌ها به راه افتاد.

***
همان لحظه - سباستین، تالار مرکزی

نمی‌توانست نمایش ترسناکی که جلوی چشمانش د. حال اجرا شدن بود را باور کند. پدرش قلب دختری که مقدار کمی دزدی کرده بود را از سینه‌اش خارج کرد تا فرزند جدیدش از آن تغذیه کند. این دیگر زیاده‌روی بود. چه نیازی به قلب یک شیطان دیگر بود؟ مگر او چه تفاوتی با دیگران داشت؟ چیزی درون دلش پیچید و پیش از آن که بالا بیاورد، از تالار خارج شد و به سمت اتاق دورافتاده‌ی خودش دوید.
پس از آن که معده‌اش را کنار چاه خالی کرد، سست و لنگان به سمت اتاقش قدم برداشت. درب چوبی اتاقش راگشود و وارد اتاق شد. خودش را روی تخت انداخت و با ساعد دست راستش، چشمانش را پوشاند. فرزندی از نسل رعیت‌زاده‌ها بیش از او لیاقت تاج و تخت را داشت؟ حتی اگر هم این چنین بود چه نیازی به قتل و کشتن بود؟
کلافه پتو را روی خودش انداخت. به پهلو چرخید و پلک‌هایش را مانند کودکی که از صحنه‌ی وحشتناکی هراسان است، محکم به هم فشرد. «التماست می‌کنم... من رو به جای پدرم بکش... .» تصویر چشمان لرزان و ملتمس دخترک پشت پلک‌های بسته‌اش جان گرفت. صدای او درون گوشش تکرار میشد و نمی‌توانست آن را از ذهن دور کند.
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
4
بازدیدها
115
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
60
پاسخ‌ها
13
بازدیدها
264
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
139

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 5)

عقب
بالا