اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان بازمانده شب (فصل دوم سیاهی شب )|مرضیه کاویانی پویا

رده سنی
  1. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. پلیسی
  3. جنایی
رمان بازمانده شب
نویسنده: مرضیه کاویانی پویا
ژانر: عاشقانه، پلیسی، جنایی
ناظر: @ریان

خلاصه:
من خودم گناهکارها رو آتیش می‌زنم؛ جای خدا.
نگو هرکس ادعا داشت، نابود شد.
عشق، نابودی رو نمی‌شناسه.
گاهی باید شیطان شد…
و برای عشق، از بهشت گذشت
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
پارت چهل نهم
نمی‌دانست از کجا شروع کند؛ تمام پرونده مثل طناب داری شده بود و گلویش را بسته بود.
طبق تحقیقات، از شبِ قتل خبری از همسرِ موقتِ مهراد نبود و در کنارش سهراب، که متهم اصلی بود...

صدای امینی بلند شد:
ـ چیزی که فهمیدم اینه که قبل از صیغه با مهراد، یه مدتی توی زندان بوده. انگاری که در حال فروش مواد دیدنش. ولی خیلی عجیبه که فقط یک ماه براش بریدن و بعدش آزاد شده...

سری تکان می‌دهد و انگشتانش را روی صفحه‌ی خط‌خطیِ کاغذ می‌کشد. بعد سر بالا می‌آورد و به امینی نگاه می‌کند. نمی‌داند چرا، اما صورتش مضطرب بود؛ این را می‌توانست از چشمانش که هر بار با نگاه به او می‌لغزید بفهمد.

ـ خب، از مهراد خبری نشده؟ یا خانواده‌ی محتشم؟
ـ نه، رفت‌وآمد معمولی دارن و جز مهراد هیچ‌کدوم چیز پنهانی ندارن...
ـ مطمئنی؟
ـ بله.
ـ خیلی خب، می‌تونی بری.
ـ پس با اجازه!

بعد از رفتنش، مسیحا تلفنش را برمی‌دارد و شروع به گرفتن شماره‌ی نسیم می‌کند. خبری از او نبود؛ باید می‌فهمید که کیفیت فیلم را بالا برده یا نه.
صدای بوق در گوشش می‌پیچد؛ با هر بوق، درد سرش دردناک‌تر می‌شود، اما جوابی نمی‌گیرد.

با ناامیدی از روی صندلیِ خشکِ چرم بلند می‌شود و سمت بیرون می‌رود. باید فکرش را متمرکز می‌کرد؛ شاید می‌توانست با خوردن یک فنجان قهوه و بعد از خوابیدن روی تشکی نرم، فکرش را آزاد کند. بلکه بتواند چیزی پیدا کند.
حلِ این پرونده مثل این بود که بخواهد نخی از لابه‌لای پارچه‌هایی که روی هم انبار شده‌اند پیدا کند؛ همان‌قدر سخت، دشوار و در عین حال ممکن.

*

روبروی آپارتمان قرار گرفت و نگاهش روی دختری افتاد که سعی در بلند کردن آن جعبه‌ی چوبی داشت. صورتش قرمز شده بود، روی پیشانی‌اش چین افتاده بود...
اصلاً چرا اینجا آمده بود؟ چرا یک‌راست به خانه‌ی آرش نرفته بود و به جایش آمده بود این جا ؟ نکند هدفش دیدنِ سوگند است؟ نه، این‌گونه نبود...

از کنار تیر برق فاصله می‌گیرد، سمتش قدم برمی‌دارد و زمزمه می‌کند :
ـ دیگر به دیدنت نمی‌آیم ،این دفعه آخر است.
 
آخرین ویرایش:
پارت پنجاه
پاهایش کند قدم بر می داشتند، بر خلافش قلبش که تند تند می کوبید.اما سوگند گویا زودتر متوجه حضوراو شد که سرش را چرخاند؛ لبخند خجولی زد و همانجا ایستاد تا او نزدیکش شود. وقتی درست روبرویش قرار گرفت دستانش را پر شتاب جلو برد در سکوت جعبه را از دستان کوچکش دزدید.
صدای مظطرب سوگند بلند شد اتصال نگاهشان را قطع کرد:
ـ سلام ،واقعا نمی دونم باید چی بگم تنها چیزی که به ذهنم می رسه اینه که بگم ممنون، واقعا ممنونم.

ـ کاری نکردم،فقط امیدوارم با جابجایی به اینجا آرامش به خودتون خانوادتون برگرده.
وبعد با اخم جعبه را محکم در بغل گرفت.
سمت خانه قدم برداشت از سنگینی جعبه خشمگین بود،در حدی که دلش می خواست آن را محکم بر زمین بکوبد تا هزارتکه شود.
بعد محاکمه اش کند (احمقانه بود)
صدای هول زده او به گوشش خورد
ـ به زحمت نیفتید خودمون انجامش میدیم همین جوریش ..
با سرعت از او فاصله گرفت تا صدایش را قطع کند و چه ساده با اینکار صدایش خفه شد
****
آخرین کارتن را که روی کابینت گذاشت
نگاهش را به ساعتش داد هشت شب بود،او بجای حله پرونده خودش را علاف کرده بود.
نفسش را بیرون داد که همان لحظه صدای پدر سوگند را شنید:
ـ ممنون پسرم لطف کردی..
سرش را سمتش چرخاند سعی کرد حفظ ظاهر کند حداقلش لبخند خشکی تحویلش بدهد.
ـ خواهش می کنم...دیگه باید برم امیدوارم شب خوبی داشته باشید.
ـ لطف کنین امشب اینجا بمونید، بد موقع است.

سرفه ای می کند خودش را جلومی کشد. وبعد از چند لحظه لب می زند:
ـ با کسی قرار دارم ووقت مناسبی نیست.
ـ اصرار نمی کنم بازهم ممنون.
ـ کاری نکردم که..خدانگهدار
ـ خدانگهدار
از مادرش هم سر سری خداحافظی می کند با‌چشم به دنبال سوگند می گردد؛ اما نمی بیندش پر حرص به این فکر می کند ،که چقدر بی چشم روست.ناراحت قدم به بیرون می گذارد. از خانه که بیرون می زند..که سوگند را کنار دختر بچه ای که در دستش چند شاخه گل دارد می بیند ،چشمانش را زوم می کند. در آن تاریکی صورتش را نمی توانست خوب ببیند.‌‌..اما
حس می کرد آن بچه را جایی دیده‌.
 
پارت پنجاه یکم

جلوتررفت و نگاهش را دقیق به او داد؛خودش بود!همان دختری که آن روز سر چهارراه دیده بود.

به او که سوگند را خواهر خطاب می کرد نگاه می کند بعد لبخند بی جانی می زند، اوهم سرش را بالا می آورد و مسیحا را می بیند.
انگار اوهم اورا شناخت که صورتش جان میگیرد با لب های خندان به حرف می آید،

ـ سلام شما هستید!

سرش را به نشانه تایید تکان می دهد،جوابش را گرم دوستانه می دهد.

که سوگند متعجب نگاهش رامیان آن دو رد بدل می کند با ابرو های بالارفته می پرسد

ـ یگانه تو ایشون می شناسی؟

یگانه سر تکان می دهد سمتش می‌رود با لبخند در گوشش پچ پچ می کند، صورت سوگند از حرص سرخ می شود ؛نیشگونی از بازوی خواهرش می گیرد.که از چشم مسیحا دور نماند.
سری تکان می دهد نگاهش را ازآن دو میگیرد
ـ خب باید برم،اما اگر کمکی بود می تونی روی من حساب کنی.
سوگند سرش را بالا می آورد آرام خجول روبه صورت خونسردی که نگاهش می کند خیره می شود، لب می زند
ـ لطفا شام پیش ما بمونید...خوشحال میشیم.
با این حرف باخودش فکر می کند که بد نیست شام را کنارشان بماند، این همه لطف کرده حال خوردن یک شام ساده چیزی را به نفع آنها تغییر نمی داد، بااین فکر از خودش حرصش می گیرد ،فکر می کند خنده دار است ،که بعد از خداحافظی سفت سخت با پدر مادرش برمی گشت دوباره سلام می‌داد.
بااین فکر نفس عمیقی می کشد.
وبی حوصله لب میزند
ـ ممنون ،باید برم خدانگهدار
ـ اصرار نمی کنم بازم ممنون خدانگهدار...
****
نزدیک ماشینش که می شود تلفنش زنگ می خورد. آن را را از جیب کاپشنش بیرون می کشد... نسیم بود.
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
35
پاسخ‌ها
0
بازدیدها
18
پاسخ‌ها
21
بازدیدها
473
پاسخ‌ها
19
بازدیدها
273

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 5)

عقب
بالا