اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان پیله سکوت | هستی اعظمی

رده سنی
  1. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
نام رمان: پیله سکوت
نویسنده : هستی اعظمی
ژانر: عاشقانه
خلاصه:
"آوا" دختری آرام و صبور است که زندگی‌اش با سکوت و اطاعت از خانواده و عرف جامعه سپری می‌شود تقدیر او را در مسیری پر فراز و نشیب قرار می‌دهد. از سوی دیگر، "آرین" وارث ثروتمندترین خانواده‌ی شهر، پسری با ظاهری جذاب و سرد است که سال‌هاست با بیماری روانی پنهان و خاطرات تلخ گذشته دست و پنجه نرم می‌کند. غرور و انزوای او، دیواری بلند بین او و دنیای اطرافش کشیده است.

این دو نفر به طور ناگهانی و در میانه‌ی اتفاقاتی جنجالی با هم روبرو می‌شوند. رابطه‌ی پر از تنش و کشمکش آن‌ها، با ورود شخصیت‌های فرعی متعدد، پیچیده‌تر و جذاب‌تر می‌شود


پارت ۱
بوی تند و شیرینِ اسپری مو، با عطرِ گلِ رُزِ مصنوعیِ ارزان‌قیمتِ روی پیشخوان، در هم آمیخته بود. نور فلورسنتِ بالای سر، روی صورتِ زنانی که روی صندلی‌های چرمیِ کهنه نشسته بودند، می‌افتاد و سایه‌های کشیده‌ای از گونه‌ها و خط فکشان روی صورتشان می‌انداخت. صدای قیچی، ریتمِ مشخصی داشت؛ تیک... تاک... تیک... تاک... که با خش‌خشِ ملایمِ ورق‌های مجله‌های قدیمی، که روی میزِ کنارِ دیوار تلنبار شده بودند، در هم می‌آمیخت.

آوا، پشتِ صندلیِ آرایشگاه نشسته بود. آینه‌ی بزرگِ جلوی رویش، تصویرِ خودش را با خطوطِ نورِ زننده‌ای که از پنجره‌ی فلزیِ غبارگرفته می‌گذشت، منعکس می‌کرد. موهایش، که حالا اندازه‌ی کوتاهی داشت، در دستانِ سرد و خیسِ زنی که پشتِ سرش ایستاده بود، وول می‌خورد. این زن، صاحبِ آرایشگاه بود؛ زنی با پیش‌بندِ چرمیِ لکه‌دار و موهایی که انگار با عجله، پشتِ سرش جمع کرده بود.

«این‌جوری بهتره، نه؟» صدایش، کمی خشن بود، انگار که سال‌ها سیگار کشیده باشد. «دیگه خبری از اون موهای بلندِ آویزون نیست که بخواد اذیتت کنه.»

آوا، به سختی توانست پلک بزند. احساسِ خیسیِ موهایش، حسِ سردیِ تیغِ قیچی که روی پوستِ گردنش حس می‌کرد، و بویِ عطرِ تندِ آرایشگاه... همه‌چیز با هم، مثلِ مِه غلیظی، دورِ ذهنش را گرفته بود. «خیلی... ممنونم.» صدایش، مثلِ نجوا بود، تهی از هر حس.

«قابلی نداشت دخترم گفتم شاید لازم بشه یه دستی به موهات بکشم. آدم باید برای همچین روزی، مرتب باشه.»


«ولی خب، اگه بخوایم عروس رو با این قیافه بفرستیم...» زن، حرفش را خورد و قیچی را با صدایی خشن، روی میز انداخت. «ولی انگار عجله داری. اشکال نداره.
آوا، احساس کرد تمامِ تنش، از این حرفِ ناگهانی، مثلِ برق گرفته‌ها، منقبض شد. به خودش آمد. به آینه خیره شد. تصویرِ زنی را دید که انگار تازه از جایی دور، آمده بود. زنی که حتی خودش هم، دیگر نمی‌شناختش.

زن، انگشتانش را با حالتی بی‌حوصله، روی موهای آوا کشید. انگار داشت علف هرز را از باغچه‌اش بیرون می‌کشید. «خب، حالا که موهات این‌جوریه، باید یه فکری به حال صورتت بکنیم. نباید که همین‌جوری بری.»

آوا، سرش را کمی چرخاند. نگاهش به دست‌های زن افتاد. ناخن‌هایش، با لاکِ قرمزی جیغ و براق، که کمی هم گوشه‌هایش ریخته بود بوی تندِ لاک، حالا با بوی موهای خیس و عطرِ ارزانِ آرایشگاه، مخلوط شده بود. احساسِ خفگی می‌کرد.

«صورتتو تمیز کن اول.» زن، به سمتِ یک میزِ کوچکِ فلزی رفت که پر از شیشه‌ها و کاسه‌هایِ رنگارنگ بود. «یه وقت فکر نکنی می‌خوام صورتتو خوشگل کنم ها! فقط می‌خوام یه خورده... قابل تحمل بشی.»

آوا، به سختی نفس کشید. احساس کرد تمامِ رگ‌هایِ گردنش، دارند تیر می‌کشند. «لازم نیست...» صدایش، هنوز همان زمزمه‌ی ضعیف بود.

زن، با پوزخندی، برگشت. یک کاسه‌ی کوچکِ سفید، با مایعی غلیظ و کرم‌رنگ در دست داشت. «لازم نیست؟ دخترم، تو همین فردا صبح، باید بری زیرِ یه سقفِ دیگه. با یه مردی که معلوم نیست کی هست و چی می‌خواد. فکر کردی، با این قیافه، قراره خوشبخت بشی؟»

او، آرام به سمتِ آوا آمد. دستِ زن، با کاسه، به سمتِ صورتِ آوا نزدیک شد. «اینا رو می‌مالم به صورتت، که یه خورده سرخ و سفید بشی. انگار که از خونه‌ی بابات، بدونِ دغدغه رفتی بیرون.»

آوا، چشم‌هایش را بست. گرمایِ کرم، روی پوستِ سردش، حسِ ناخوشایندی بود. انگار که کسی داشت روی زخمش، لایه‌ای از گچ می‌کشید. «من... فقط می‌خوام برم.»

«کجا بری؟» زن، با صدایِ بلندتری پرسید. دستش، حالا با پدِ پنبه‌ایِ آغشته به کرم، روی گونه‌ی آوا کشیده می‌شد. «این روزا، تنها جایی که می‌تونی بری، همون سمتیه که دارن می‌فرستنت. حالا یا قشنگ برو، یا زشت.»

آوا، احساس کرد چیزی توی دلش، مثلِ گره‌ای کور، سفت شد. صدایِ قیچی، حالا بیشتر توی گوشش می‌پیچید. صدایِ رنگ شدن، صدایِ کشیده شدنِ کرم، صدایِ خودِ زن... همه‌چیز، مثلِ آژیرِ خطر بود.


زن، پدِ پنبه‌ای را با فشارِ بیشتری روی گونه‌ی آوا کشید. «خب، حالا بگو ببینم. این دامادِ خوش‌شانس کیه که قراره تو رو به این روز بندازه؟» چشمانش، ریز شد و با کنجکاویِ زننده‌ای، آوا را برانداز کرد. «حتماً از این پولدارهاست دیگه، که انقدر بی‌دغدغه‌ست.»

آوا، احساس کرد گونه‌هایش از کرمِ سرد، داغ شده‌اند. «من... نمی‌دونم.» صدایش، لرزید. این دروغ، از زبانش خارج شد، اما تمامِ وجودش داشت فریاد می‌زد که این حقیقت ندارد.

«نمی‌دونی؟» زن، خنده‌ی کوتاهی کرد. خنده‌ای که بیشتر شبیه به غرغر بود. «پس حتماً از اون رسم‌های قدیمیه که عروس رو فقط برای شبِ زفاف می‌برن. ولی خب، این روزا دیگه کسی این کارا رو نمی‌کنه، دخترم.» او، نزدیک‌تر شد. انگار که می‌خواست چیزی در گوشِ آوا زمزمه کند. «شایدم... شایدم از اون مردایِ چند زنه؟ که زنشو طلاق داده و الان می‌خواد با یکی دیگه...»

آوا، ناگهان سرش را عقب کشید. احساس کرد نفسش بند آمده است. «خواهش می‌کنم... حرف نزنید.» صدایش، دیگر حتی زمزمه هم نبود. انگار که از تهِ چاه، صدا می‌آمد.

زن، شانه‌هایش را بالا انداخت. «خب، حرفی نزن. ولی خب، آدم دلش می‌خواد بدونه. بالاخره، عروسی، یه اتفاقِ مهمه. کی بهتر از من، که تمامِ حرف‌هایِ پشتِ پرده رو می‌شنوم؟» او، از بالایِ سرِ آوا، به سمتِ جعبه‌ی لوازمِ آرایشش رفت. «بذار یه خورده رژ بزنیم. باید یه لبِ قشنگ داشته باشی. یه لبِ قرمزِ تیره، که همه بفهمن... چه خبره.»

صدایِ درِ کشویِ لوازم، مثلِ صدایِ دندان‌هایی بود که روی هم ساییده می‌شوند. آوا، احساس کرد دارد تویِ این فضایِ تنگ و بویِ عطرِ غلیظ، خفه می‌شود. نگاهش، دوباره به آینه‌ی جلوی رویش افتاد. تصویرِ خودش، حالا با گونه‌هایِ سرخ، اما چشمانی تهی، داشت به او خیره می‌شد. زنی که داشت از او ساخته می‌شد غریبه‌تر از همیشه بود
 
2a3627_23IMG-20230927-100706-639.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در زیر سوالتون رو مطرح کنید.
بخش پرسش سوال‌ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد

برای رمان شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد


جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
12
بازدیدها
241
پاسخ‌ها
13
بازدیدها
133
پاسخ‌ها
13
بازدیدها
271
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
145

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 5)

عقب
بالا