اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان سیاهی شب | مرضیه کاویانی

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
رده سنی
  1. جوانان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. اجتماعی
  3. معمایی
negar_1753134791592_60z1_ag3v.png

نام رمان: سیاهی شب
نویسنده: مرضیه کاویانی پویا
ژانر: عاشقانه، اجتماعی، ترسناک
ناظر: @ansel

خلاصه ...

نمی‌دانم کجا هستم...
سال‌هاست میان آدم‌هایی زندگی کردم که مرا ندیدند، نشنیدند.
در میان گرگانی که نقاب دوست به چهره داشتند، رها شدم؛ گرگانی که قلبم را نشانه گرفتند.
گم شدم در هیاهوی آدم‌ها، در تاریکی مطلق...
جایی میان عشق، خیانت، و انتقامی که طعم مرگ دا
رد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
پارت نهم

سمت ساکم که داخل اتاق گذاشته بودم می‌روم و کیکی که در آن بود را برمی‌دارم و شروع به خوردن می‌کنم.
خوردنش باعث می‌شود کمی از گرسنگی‌ام کم شود.

نگاهی به اطراف خانه می‌اندازم.
باید خانه را تمیز می‌کردم… و بعد هم باید جایی را برای خرید وسایل ضروری پیدا می‌کردم.

داخل پذیرایی و آشپزخانه را می‌گردم، دنبال جارویی، وسیله‌ای… اما هرچقدر می‌گردم، چیزی پیدا نمی‌کنم.
نفسم را با کلافگی بیرون می‌دهم.
شاید از همسایه‌ها بتوانم کمک بگیرم.

برمی‌گردم به اتاق، لباس مناسبی می‌پوشم و از خانه بیرون می‌زنم.

سمت خانه‌ای که درش باز است می‌روم.
کمی خجالت می‌کشم، اما چاره‌ای ندارم.

دختری را می‌بینم که در حیاط ایستاده.
صدایش می‌زنم. توجه‌اش به من جلب می‌شود و سمتم می‌آید.
وقتی نزدیک می‌شود، لبخند می‌زنم و سلام می‌کنم.
با لبخند جوابم را می‌دهد.

رو به او می‌گویم:
ـ من دیروز به اینجا اومدم و ساکن شدم. راستش می‌خواستم خونه رو تمیز کنم ولی وسیله‌ای برای تمیزکاری ندارم، برای همین مزاحمتون شدم ببینم می‌شه ازتون جارو قرض بگیرم؟

با شنیدن حرفم گفت:
ـ از آشنایی باهات خوشحال شدم.
بعد نگاهی بهم انداخت و ادامه داد:
ـ تو خونه‌ی روبروی ما ساکن شدی، درسته؟

لبخندی می‌زنم و می‌گویم:
ـ بله، همونه.

سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید:
ـ چند سالی بود کسی اونجا نیومده بود… تا چند ماه پیش که یه دختر با چند نفر اومدن اونجا...

هنوز حرفش تمام نشده بود که کسی از داخل صدایش زد.
حرفش نیمه‌کاره ماند...
 
آخرین ویرایش:
#پارت دهم

نگاهم به کسی که صدایش زد می‌افتد؛ خانم میانسالی بود، به‌نظر مادرش می‌آمد. سمت ما می‌آید. با آمدنش سلام می‌دهم که لبخند می‌زند و می‌گوید:

ـ سلام دخترم، خوبی؟

با لبخند جوابش را می‌دهم و می‌گویم:

ـ ممنون. راستش من همین دیروز به خانه روبه‌رویی نقل مکان کردم. امروز هم می‌خواستم خانه را تمیز کنم، ولی متأسفانه وسیله‌ای برای این کار نداشتم و این‌طور شد که مزاحم شما شدم.

با شنیدن حرفم می‌گوید:

ـ خوش اومدی عزیزم. مراحم هستی دخترم، هر وقت کاری داشتی به من بگو، منم مثل مادرت!

(با این حرفش چیزی درونم فرو می‌ریزد... «مادر» چه کلمه‌ی غریبی بود برای من.)

بعد رو به دخترش می‌گوید:

ـ ساره، مادر، برو یه جارو و یه دستمال برای خانم بیار.

ساره با گفتن «باشه» می‌رود و من تشکر می‌کنم. بعد از رفتنش، آن خانم می‌پرسد:

ـ با خانواده اومدی یا تنهایی؟

سری تکان می‌دهم و می‌گویم:

ـ نه، تنها اومدم، برای یه مدت کوتاه.

با شنیدن این جمله، چیزی نمی‌گوید و فقط لبخند می‌زند.

چند لحظه بعد، ساره با جارو برمی‌گردد. وقتی نزدیک می‌شود، جارو را به سمتم می‌گیرد و می‌گوید:

ـ بفرمایید.

دوباره تشکر می‌کنم و وقتی می‌خواهم بروم، چیزی یادم می‌افتد. برمی‌گردم و می‌پرسم:

ـ ببخشید، میشه آدرس یه مغازه یا جایی رو بهم بدین که بتونم وسایل ضروری خونه رو تهیه کنم؟

ساره لبخند می‌زند و می‌گوید:

ـ هر وقت خواستی بری، بیا سراغ من، باهم می‌ریم.

با شنیدن حرفش لبخند می‌زنم و می‌گویم:

ـ از لطفتون ممنونم، پس مزاحمتون می‌ش
م.

و بعد از خداحافظی، به سمت خانه می‌روم.
 
آخرین ویرایش:
#پارت یازدهم

وارد خانه که می‌شوم، شروع به کار می‌کنم و تمام خانه را جارو می‌کشم. حدود یک ساعت طول می‌کشد. بعد از جارو کشیدن، سمت آشپزخانه می‌روم و شروع به گردگیری می‌کنم. همان‌طور که مشغول کار هستم، صدای در حیاط را می‌شنوم.

پس دست از کار می‌کشم و بعد از اینکه شال سرم می‌کنم، بیرون می‌روم.

در حیاط را که باز می‌کنم، ساره را می‌بینم.

با دیدنش لبخندی می‌زنم و سلام می‌کنم.

او جوابم را می‌دهد و سینی‌ای که در دست دارد را به سمتم می‌گیرد و می‌گوید:

ـ مادرم گفت شاید چون مشغول کار بودی، نتونسته باشی ناهار درست کنی، برای همین برات غذا آوردم.

و بعد از گفتن این جمله، سینی را به سمتم می‌گیرد.

لبخندی می‌زنم و تشکر می‌کنم که می‌گوید:

ـ قابل نداره.

با شنیدن حرفش، می‌گویم:

ـ شرمنده کردین. امروز حسابی زحمتتون دادم. از طرف من از مادرت هم تشکر کن.

لبخندی می‌زند و می‌گوید:

ـ خواهش می‌کنم.

و بعد از خداحافظی از ساره، به داخل خانه برمی‌گردم و نگاهی به داخل سینی می‌اندازم. ماهی کبابی آورده بود.

لبخندی می‌زنم. واقعاً چقدر مهربونی خوبه... با اینکه هیچ شناختی ازشون نداشتم، اما حس می‌کردم اینجا غریب نیستم.

و با همین فکر، کلی انرژی می‌گیرم.

بعد از خوردن غذا...

دوباره شروع به کار می‌کنم و حدود دو ساعت بعد، وقتی کارم کاملاً تمام می‌شود، سمت تلفنم می‌روم و به ساعت نگاه می‌کنم.

ساعت پنج عصر
بود؛ پس هنوز وقت برای خرید هم داشتم.
 
آخرین ویرایش:
پارت دوازدهم

لباس مناسبی می‌پوشم و بعد از برداشتن مقداری پول، از خانه بیرون می‌زنم. باید از ساره کمک بگیرم.

سمت خانه‌شان می‌روم. وقتی می‌رسم، درِ حیاط را می‌زنم. چند لحظه طول می‌کشد تا در باز شود.

مادرش در را باز کرده بود. سلام می‌دهم؛

که لبخند می‌زند و جوابم را با مهربانی می‌دهد.

رو به او می‌گویم: خرید داشتم، نمی‌دونستم باید کجا برم، اومدم از شما بپرسم.

با شنیدن حرفم، از جلوی در کنار می‌رود و می‌گوید:

ـ بیا داخل عزیزم، تا به ساره بگم همراهت بیاد.

لبخندی می‌زنم و می‌گویم:

ـ ممنون از لطفتون خانم!

لبخند می‌زند و می‌گوید:

ـ من زهرا هستم، دوست داشتی خاله صدام کن، یا به اسم راحت باش.

سری تکان می‌دهم و می‌گویم:

ـ همون "خاله" صداتون می‌زنم.

با این حرفم می‌خندد و با هم وارد حیاط می‌شویم. شروع می‌کند به صدا زدن ساره.

ساره بیرون می‌آید و با دیدنم سلام می‌دهد. با لبخند جوابش را می‌دهم.

زهرا خانم می‌گوید:

ـ ساره‌جان، رها برای خرید بیرون می‌ره، اما با اینجا آشنا نیست. اینجا براش غریبه‌ست. زحمت بکش باهاش برو مادر.

ساره می‌گوید: چشم، لباس مناسب بپوشم و می‌آم. و بعد داخل خانه می‌شود.

بعد از رفتن او، زهرا خانم می‌گوید:

ـ اینجا یه مغازه هست. اگر چیزی خواستی و نداشت، می‌تونی مبلغی بهش
بدی تا وقتی به شهر رفت برات تهیه کنه.
 
آخرین ویرایش:
پارت سیزدهم


سرم را تکان دادم و گفتم: ممنون.
لبخندی زد و گفت: خواهش می‌کنم.
و دیگر نه من چیزی گفتم و نه او.
چند دقیقه بعد، ساره بیرون آمد. لباس بلوچی پوشیده بود. با دیدنش در آن لباس‌ها، لبخند زدم. واقعاً با آن لباس محلی، زیباتر و باوقارتر به نظر می‌آمد.

وقتی نزدیکم شد، رو به من گفت:
ـ بریم؟
و بعد از خداحافظی با خاله زهرا، هر دو راه افتادیم.

وقتی از کوچه خارج شدیم، رو به ساره گفتم:
ـ واقعاً لباس‌های خیلی زیبایی دارید. کاش من هم می‌تونستم یکی مثل اینا داشته باشم.

ساره نگاهی به من کرد و گفت:
ـ ممنون از نظرت. خب، می‌تونیم باهم بریم شهر، پارچه بخریم و بعد درستش کنیم. مادرم خیاطیه بلده و سنگ‌دوزی روی لباس رو هم خودش انجام می‌ده.

با شنیدن این حرفش لبخندی زدم و گفتم:
ـ باید یه وقت مناسب پیدا کنم تا این کار رو انجام بدم.

سری تکان داد و لبخندی زد، و دیگر چیزی نگفت.
من هم ساکت شدم و فقط به اطراف نگاه کردم.

وقتی از کوچه خارج شدیم، مستقیم رفتیم و بعد داخل یک کوچه دیگر پیچیدیم.
ساره گفت:
ـ مغازه داخل همین کوچه‌ست. دفعه‌ی دیگه اگه من نبودم و چیزی خواستی، خودت راه رو بلدی.

تشکر کردم و باهم به سمت مغازه رفتیم.

وقتی وارد مغازه شدیم، نگاهی به فروشنده انداختم. مردی مسن بود.
ساره سلام داد و من هم به تبعیت از او سلام کردم.
نگاهی کلی به مغازه انداختم. مغازه زیاد بزرگ نبود.

ساره صدایم زد:
ـ چیزهایی که لازم داری بگو تا برات بیاره.

سری تکان دادم و کاغذی که همراهم بود را بیرون آوردم و چیزهایی که می‌خواستم را گفتم.

بعد از اینکه تمام شد، فروشنده نگاهی به من انداخت و گفت:
ـ چیزهایی که خواستی دارم، اما اگه گوشت خواستی، از قبل بگو تا وقتی می‌رم شهر برات بیارم.

سری تکان دادم و گفتم:
ـ ممنون، اگر خواستم، حتماً از قبل بهتون می‌گم.

او هم سری تکان داد و گفت:
ـ چیزهایی که خواستید، الان براتون میارم.

و خودش یک کارتن خالی از زیر میزش برداشت و از درِ کوچکی که داخل مغازه بود، بیرون رفت.

وقتی رفت، از ساره پرسیدم:
ـ چرا بیرون رفت؟

ساره نگاهی به من انداخت و گفت:
ـ رفت تا از انباری که داخل خونه‌ش هست، چیزهایی که خواستی رو بیاره.
 
آخرین ویرایش:
پارت چهاردهم

سری تکان دادم. چند دقیقه بعد، فروشنده وارد مغازه شد و خریدها را روی میز مقابلم گذاشت. گفت: «الان حساب می‌کنم.»
تشکر کردم. ماشین‌حساب را برداشت و بعد از حساب کردن گفت: «پانصد تومن می‌شه.»
پول را از داخل کیفم برداشتم و روی میز گذاشتم. وسایل را برداشتم و با ساره از مغازه بیرون آمدیم.

همان‌طور که می‌رفتیم، ساره پرسید:
«راستی چند سالته؟ از کدوم شهر اومدی؟»
نگاهش کردم و گفتم: «بیست سالمه، از تهران اومدم.»
سری تکان داد. پرسیدم: «تو چند سالته؟»
لبخند زد: «هیجده.»
لبخند زدم و گفتم: «امیدوارم توی این مدت دوستای خوبی برای هم باشیم و همسایه‌های خوبی. البته اینم بگم که توی این دو روز خیلی مزاحمتون شدم، واقعاً شرمنده‌م.»
لبخندی زد: «کاری نکردیم که.»
من هم لبخندی زدم و دیگر چیزی نگفتم.

وقتی به خانه رسیدیم، از ساره خداحافظی کردم و داخل شدم. اول سمت آشپزخانه رفتم و وسایلی که خریده بودم را سر جای‌شان گذاشتم. همان‌طور که وسایل را مرتب می‌کردم، با خودم فکر می‌کردم باید فکری برای درآمد کنم؛ این‌طوری نمی‌شد ادامه داد.

بعد از تمام شدن کارم، سمت اتاق رفتم. باید حمام می‌کردم. داخل شدم و سمت تخت رفتم که...
چشمم به صحنه‌ای وحشتناک افتاد. جیغ کشیدم و قدمی عقب رفتم. شوکه شده بودم. حالت تهوع گرفتم و با عجله از اتاق بیرون زدم.
روی تخت، گربه‌ای کشته‌شده افتاده بود، با چاقویی خون‌آلود کنار بدنش.
از ترس تا مرز مرگ رفتم. نمی‌دانستم باید چه کار کنم.
شاید کسی می‌خواست شوخی کند، اما چه روانی‌ای همچین شوخی‌ای می‌کند؟ اصلاً مگر کسی این‌جا من را می‌شناخت؟
نفسم را با کلافگی بیرون دادم.
سمت در رفتم و آن را قفل کردم. بعد، چند نایلون برداشتم و دوباره به اتاق برگشتم.
گربه را داخل نایلون گذاشتم... و
همان موقع بالا آوردم.
 
آخرین ویرایش:
پارت پونزدهم

کنار تخت نشستم و به نایلونی که در دستم بود نگاه کردم.
بیشتر از اینکه چندش‌آور باشد، ترسناک بود.
کار چه کسی می‌توانست باشد؟
من که این‌جا با کسی دشمنی نداشتم... داشتم؟

بلند شدم. نایلون را به دست گرفتم و از خانه بیرون رفتم.
کنار درِ حیاط، همان‌جا رهایش کردم و دوباره به داخل برگشتم.
اول به سمت آشپزخانه رفتم و دستانم را با وسواس شستم.
سپس به اتاق برگشتم تا لباس‌هایم را عوض کنم.

بعد از تعویض لباس، پتوی روی تخت را برداشتم و داخل حمام انداختم.
نمی‌خواستم امشب در آن اتاق بخوابم. تصویر آن گربه‌ی بی‌جان از جلوی چشمانم کنار نمی‌رفت.
به همین دلیل، روی مبلِ پذیرایی نشستم.

اشتهایم را کامل از دست داده بودم. حتی فکر غذا هم حالم را بد می‌کرد.
احساس کردم نیاز به حرف زدن دارم. و چه کسی بهتر از آوا؟
تلفن را برداشتم و با او تماس گرفتم، اما خاموش بود.
شاید شارژ گوشی‌اش تمام شده بود...
با خودم گفتم فردا دوباره تماس می‌گیرم.

نفسم را عمیق بیرون دادم.
چشمانم را بستم و در ذهنم هزار سوال بی‌جواب چرخ می‌زد.
چرا همیشه باید بد بیاورم؟
چرا هیچ‌وقت آرامش در زندگی‌ام جایی ندارد؟
چه کرده‌ام که لایق این‌همه درد و بی‌قراری باشم؟

سرم را تکان دادم، انگار می‌خواستم این فکرها را از مغزم بیرون بریزم.
بلند شدم. باید می‌خوابیدم. شاید خواب، تنها مرهم امشبم باشد...
 
آخرین ویرایش:
پارت شونزدهم

بلند می‌شوم.
امشب نمی‌خواهم در اتاق بخوابم؛
پس به سمت اتاق می‌روم، پتو و بالش را برمی‌دارم و برمی‌گردم به پذیرایی.
وقتی دراز می‌کشم، ذهنم دوباره سراغ همان صحنه‌ی ترسناک می‌رود.
چه کسی گربه را در اتاقم انداخته بود؟
مگر در خانه را قفل نکرده بودم؟
نکند کسی کلید این خانه را دارد؟
شاید فهمیده که تنها هستم و خواسته مرا بترساند...

اگر این‌طور باشد، باید حتما قفل خانه را عوض کنم.

با هزار فکر و حدس، بالاخره خوابم می‌برد.

صبح با صدای آلارم گوشی بیدار می‌شوم.
اولین چیزی که به ذهنم می‌آید، همان گربه‌ی مرده است.
باید از شرش خلاص می‌شدم.

بلند می‌شوم، به دستشویی می‌روم و دست‌هایم را کنار شیر آب می‌شویم.
بعد سمت آشپزخانه می‌روم، تخم‌مرغی درست می‌کنم و صبحانه می‌خورم.
سپس لباس مناسب می‌پوشم و دو نایلون مشکی برمی‌دارم.
داخل حیاط می‌روم. با زحمت زیاد، گربه را داخل نایلون‌ها می‌اندازم و از خانه بیرون می‌زنم...


---

دو هفته بعد

در این دو هفته، اوضاع تا حدودی خوب بود.
اما نبود آوا و خاموش بودن تلفنش، کم‌کم مرا به شک انداخت.
از طرفی، اتفاقات عجیبی در این خانه می‌افتاد...

یک‌بار که بیرون بودم، برگشتم و دیدم پنجره‌ی اتاقم شکسته و سنگی خونی وسط اتاق افتاده بود.
یا روزی که بی‌هیچ دلیلی، عروسکی که نمی‌شناختم، وسط حیاط پیدایش شد...
این چیزها مرا می‌ترساندند.
ولی خوشبختانه ساره و مادر مهربانش در این مدت حسابی هوایم را داشتند.

امروز قرار بود بروم خانه‌ی ساره تا از مادرش سنگ‌دوزی یاد بگیرم.
می‌خواستم در این مدت، از این راه درآمدی داشته باشم؛
حداقل تا وقتی که اوضاع آرام شود و بتوانم به تهران برگردم.

بعد از ناهار، به سمت خانه‌ی ساره می‌روم.
درِ حیاط را می‌زنم. چند لحظه بعد، صدای برادر بزرگ‌ترش می‌آید:
— "آمدم."

کمی صبر می‌کنم. محمد، برادر ساره، در را باز می‌کند و با لبخند می‌گوید:
— "خوش اومدی آبجی."

لبخند کمرنگی می‌زنم و سلام می‌دهم.
از جلوی در کنار می‌رود و من وارد می‌شوم.
معذبم...
با اینکه پدر و برادر ساره همیشه رفتار محترمانه و خوبی داشتند،
اما نمی‌دانم چرا در حضورشان راحت نیستم.

صدای ساره را می‌شنوم:
— "بیا داخل، رها!"

به سمتش برمی‌گردم. روی ایوان ایستاده و با لبخند نگاهم می‌کن
د.
من هم لبخندی می‌زنم و با کمی خجالت به سمتش می‌روم...
 
آخرین ویرایش:
پارت هفدهم

نزدیک‌تر که می‌شویم، محمد از جلوی در کنار می‌رود و با لبخند می‌گوید:
— "بیا داخل."

لبخندی می‌زنم و داخل می‌شوم.
پدرشان هم خانه بود. سلام می‌دهم که با گرمی جوابم را می‌دهد.
به خاله زهرا هم سلام می‌کنم. او هم جوابم را با مهربانی می‌دهد و می‌گوید:
— "بشین عزیزم، راحت باش."
سری تکان می‌دهم و همان‌جا می‌نشینم. چند دقیقه بعد، آقا یحیی و محمد خانه را ترک می‌کنند.

پدر و برادر ساره صیادند و بیشتر اوقات در دریا یا بازار ماهی‌اند.
بعد از رفتنشان، خاله زهرا کنارم می‌نشیند و می‌گوید:
— "خب، آماده‌ای یاد بگیری؟"

با لبخند سری تکان می‌دهم.
ادامه می‌دهد:
— "این هفته باید کار رو تا حدی یاد بگیری، چون هفته‌های بعد یکم سرم شلوغ می‌شه و کلاس‌ها تعطیله!"
آخر حرفش را با خنده می‌گوید و من هم می‌خندم.

می‌پرسم:
— "خیر باشه ان‌شاالله."
ساره، که تا آن لحظه ساکت بود، می‌گوید:
— "خیر که هست."

با کنجکاوی نگاهش می‌کنم.
خاله زهرا با شیطنتی مادرانه می‌خندد و می‌گوید:
— "راستش برای محمد رفتیم خواستگاری. اگه خدا بخواد و وصلت جور بشه، هفته‌ی آینده مراسم داریم."

لبخند گرمی می‌زنم و می‌گویم:
— "خوشبخت بشن. بهترین‌ها رو براشون آرزو می‌کنم."
خاله زهرا تشکر می‌کند.


---

حدود دو ساعتی‌ست که مشغول کاریم.
خاله زهرا دست از کار می‌کشد و با خستگی شیرینی می‌گوید:
— "دیگه بسه برای امروز، خسته شدم. بقیه‌ش بمونه برای فردا."
سپس رو به ساره می‌گوید:
— "یه چایی بیار برای من و رها."

ساره با لبخند می‌گوید:
— "چشم."
من هم تشکر می‌کنم.

چند دقیقه بعد، ساره با سه استکان چای برمی‌گردد و کنارمان می‌نشیند.
لحظه‌ای سکوت بینمان می‌افتد.

ساره بالاخره سکوت را می‌شکند و با لحنی آرام می‌پرسد:
— "راستی رها جان... تو خونه‌ای که هستی، ت
ا حالا چیزی مشکوک ندیدی؟ اذیت نمی‌شی؟ نمی‌ترسی؟"
 
آخرین ویرایش:
پارت هجدهم

با حرف ساره خیره نگاهش می‌کنم و با تردید می‌پرسم:
— "منظورتو نمی‌فهمم... تو چیزی می‌دونی که اینطوری حرف می‌زنی؟"

خاله زهرا اخمی می‌کنه و با لحنی جدی می‌گه:
— "ساره، این حرف‌ها چیه؟ دلیل محکمی داری برای این چیزا؟"

ساره سرش رو پایین میندازه و آروم می‌گه:
— "من... من واقعاً قصدم این نبود که بترسونمت، ولی... چند وقت پیش، چندتا دختر اومده بودن اینجا... چهارنفر بودن. فرداش رفتن، ولی وقتی داشتن می‌رفتن، کلافه و ترسیده بودن.
همون شب، برق‌ها یک‌دفعه رفتن... و من صدای حرف زدن از داخل خونه‌شون شنیدم... در حالی که خونه خالی بود."

با شنیدن حرفش، حس سرمای عجیبی توی وجودم دوید. تصویر گربه‌ی کشته‌شده، عروسک‌های مرموز حیاط... شاید بی‌دلیل نبودن.

خاله زهرا نگاهی به من می‌اندازه و سعی می‌کنه فضا رو کمی آروم کنه:
— "شاید چیزی جا گذاشته بودن و برگشته بودن دنبالش... یا شاید آشنایی داشتن که بی‌خبر اومده بوده. ساره، این‌طوری قاطع حرف نزن که بچه رو بترسونی."

سری تکون می‌دم و آهسته می‌گم:
— "نمی‌دونم... فقط می‌دونم فعلاً مجبورم اینجا بمونم. باید تحمل کنم، تا وقتی که بتونم برگردم تهران."

هر دو با ناراحتی سری تکون می‌دن و چیزی نمی‌گن.

بعد از چند دقیقه بلند می‌شم و با لبخندی خسته می‌گم:
— "من باید برم. ممنونم از کمکتون... خیلی لطف کردین."


---

حدود یک ساعتی می‌گذره از وقتی که برگشتم خونه. مشغول آشپزی‌ام که یه‌دفعه صدایی می‌شنوم. صدای گریه...

اول فکر می‌کنم خیالاتی شدم. ولی وقتی دوباره گوش می‌دم، صدای واضح گریه‌ی یه بچه‌ست.
با ترسی که تو دلم می‌پیچه، از آشپزخونه بیرون می‌رم.
صدا از حیاط میاد...

آروم در رو باز می‌کنم. نگاهی به اطراف می‌اندازم.
هیچ‌کس نیست.

اما صدای گریه هم... قطع شده
.
انگار هر چی بود، فقط برای من بود.
 
آخرین ویرایش:
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
5
بازدیدها
30
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
57
پاسخ‌ها
13
بازدیدها
226
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
131

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 2)

عقب
بالا