اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان بازمانده شب (فصل دوم سیاهی شب )|مرضیه کاویانی پویا

رده سنی
  1. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. پلیسی
  3. جنایی
رمان بازمانده شب
نویسنده: مرضیه کاویانی پویا
ژانر: عاشقانه، پلیسی، جنایی
ناظر: @ریان

خلاصه:
من خودم گناهکارها رو آتیش می‌زنم؛ جای خدا.
نگو هرکس ادعا داشت، نابود شد.
عشق، نابودی رو نمی‌شناسه.
گاهی باید شیطان شد…
و برای عشق، از بهشت گذشت
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
2a3627_23IMG-20230927-100706-639.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در زیر سوالتون رو مطرح کنید.
بخش پرسش سوال‌ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد

برای رمان شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد


جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
 
پارت اول
صدای مادرش او را به خود آورد.
ـ مسیحا، می‌فهمی چی داری میگی؟ یعنی چی که نمی‌خوایش؟

مسیحا آرام سرش را بالا آورد و با صدایی که در عین خونسردی، عصبی به نظر می‌رسید، گفت:
ـ مادر... اون دختر فقط هجده سالشه، من بیست‌وهشت! می‌دونین چقدر تفاوت سنی داریم؟ اصلاً مگه من قولی داده‌ام که حالا باید جواب پس بدم؟

مادرش خشمگین نگاهش کرد. سعی داشت آرام و منطقی باشد، اما ناامیدی در چشمانش موج می‌زد. بی‌آنکه حرفی بزند، از اتاق خارج شد و در را پشت سرش بست.

مسیحا لحظه‌ای به در خیره ماند. سپس روی تخت نشست و دستانش را روی سرش گذاشت. خسته بود... از حرف‌های تکراری، از فشار تصمیماتی که هیچ‌گاه خودش نگرفته بود. او می‌خواست با انسانی بالغ و هم‌فکر ازدواج کند، نه دختری نوجوان که زندگی را هنوز از لابه‌لای رویاها می‌دید.

در همین افکار بود که تلفنش زنگ خورد.
ـ بفرمایید؟
ـ سلام جناب کامکار، یه اتفاقی افتاده... لازمه بیاید صحنه‌ی جرم.
ـ امروز مرخصی‌امِ...
ـ می‌دونم قربان. ولی موضوع مهمیه.
ـ باشه. آدرس رو بفرست.

تماس را با بی‌حوصلگی قطع کرد. روزش خراب شده بود... از بحث بی‌پایان با مادرش تا استراحتی که حالا باید قربانی شغلش می‌کرد.

به سرعت لباس پوشید، سویچ را از روی میز برداشت و راهی شد.
آدرس ارسالی مربوط به عمارتی بزرگ در شمال شهر بود. اطلاعات اولیه از وقوع قتلی دلخراش خبر می‌داد.

وقتی رسید، ستوان امینی را در نزدیکی نوار زردرنگ پلیس دید. با گام‌های بلند نزدیک شد.
ـ امینی؟
ـ سلام قربان. خوب شد اومدید. مقتول یه دختر جوونه که به بدترین شکل ممکن کشته شده. فکر می‌کنم خودتون باید صحنه رو ببینید.

مسیحا سری تکان داد و وارد عمارت شد. فضای سرد و ساکت، بوی تند خون و صدای جیرجیر آرام پنجره‌ها، همه چیز را شبیه کابوس کرده بود.
و آن‌گاه که چشمش به جسد افتاد، نفس در سینه‌اش حبس شد.

نه... این صحنه برایش تازه بود. چیزی شبیه آن فقط در فیلم‌های هالیوودی دیده می‌شد.


---
 
آخرین ویرایش:
پارت دوم
نگاهش ناباور به درخت روبه‌رویش میخکوب شد. سرش را به سمت امینی چرخاند؛ می‌خواست آن تصویر را نبیند، و اگر از قضاوت دیگران نمی‌ترسید، همان‌جا روی زمین می‌نشست و عُوق می‌زد.
نگاهش ناخواسته دوباره به سمت درخت افتاد؛
درختی که از هر شاخه‌اش یک عضو از بدن مقتول آویزان شده بود و معلوم نبود کار چه حیوانی‌ست...
همان‌طور که غرق در فکر بود، صدای سرگرد مرادی در گوشش پیچید:

ـ آمدی؟

نگاهش را از درخت روبه‌رو گرفت و خدا خواسته به سمت سرگرد مرادی برگشت. بعد، سلام نظامی داد:
ـ آزاد!
ـ سلام عرض شد، قربان.
ـ سلام. کامکار، گزارش قتل رو بنویس. به خبرنگارهایی که اومدن هم اطلاع بده که حق ندارن هیچ نوع عکسی رو پخش کنن! این پرونده هم به تو می‌سپارم.

با این حرف، مسیحا سری تکان داد. سرگرد مرادی ادامه داد:
ـ تا وقتی اوضاع اینجا آروم نشده، اجازه‌ی ورود به صاحب عمارت نده! این مسئله مهمیه؛ چون اولین متهم‌ها ممکنه از اعضای همین عمارت باشن!
ـ چشم قربان.

بعد از رفتن سرگرد، مسیحا و ستوان امینی به سمت درخت رفتند. وقتی نزدیک شد، با صدای بلند و جدی رو به سربازی که کنار نوار زرد رنگ ایستاده بود گفت:
ـ اینجا رو خلوت کن!
ـ چشم قربان.

دستکش مخصوص را پوشید و از نوار زرد عبور کرد. نگاهی به پایین‌تنه‌ی درخت انداخت، شاید چیزی ببیند... که دید!
یک شی شبیه کارت، نظرش را جلب کرد.
خم شد و کارت را برداشت. کارت شناسایی بود!
به نام: آوا سهرابی
 
آخرین ویرایش:
پارت سوم
نگاهش روی اسم ماند.
صدای امینی بلند شد:
ـ جناب کامکار، چیزی پیدا کردید؟
ـ یه کارت شناسایی. فکر می‌کنم باید برای مقتول باشه!

و بعد کارت را به سمت امینی گرفت تا داخل نایلون مخصوص بگذارد.
نگاهش سمت خون‌های خشک‌شده روی زمین افتاد و متعجب جلو رفت. یعنی قاتل جسد را بعد از مرگ سریع به اینجا آورده بود؟!
چطور خون‌ها روی زمین بود؟
این اتفاق برایش عجیب بود! چطور خون لخته نبسته بود و اینطور روی زمین پخش شده بود؟

فقط در یک صورت این امکان وجود داشت؛
و آن هم این بود که قاتل قتل را همین‌جا انجام داده باشد؛ که البته بعید به نظر می‌رسید.

ـ امینی.
ـ بله.
ـ جسم مقتول رو بفرست پزشکی قانونی.
ـ چشم.

ـ فقط خیلی مراقب باش و قبل از فرستادن به پزشک قانونی، بگو که بدن مثله شده!
ـ حتماً.

نگاهش را از امینی گرفت و قدم برداشت و از داخل نوار زردرنگ بیرون آمد.
می‌دانست که این پرونده تازه شروع شده و قرار است خاطره‌های آزاردهنده‌ای را از خود به جا بگذارد.
نفس عمیقی کشید و به این فکر کرد که از فردا باید تحقیقات صورت بگیرد.

ساعت چهار صبح به خانه برگشت و با همان لباس‌ها روی تخت دراز کشید...
صدای زنگ مثل ناقوس مرگ در گوشش پیچید. با کلافگی بلند شد و صدا را خاموش کرد.
می‌خواست دوباره دراز بکشد ؛اما یادش آمد که تا یک ساعت دیگر باید در محل کار حاضر باشد.
لعنتی زیر لب گفت و بلند شد.
اولین چیزی که به ذهنش رسید، گرفتن یک دوش بود. اگر دوش می‌گرفت، حالش جا می‌آمد.

پس با همین فکر سمت کشو رفت و لباس و حوله‌اش را بیرون آورد و بعد به سمت طبقه پایین رفت...
همه خواب بودند؛ حتی مادرش!

وارد حمام که شد، شیر آب را باز کرد و بعد بیرون آمد و کتری آب را روی گاز گذاشت تا جوش بیاید.
 
آخرین ویرایش:
پارت چهارم
و بعد دوباره سمت حمام رفت.
زیر آب که رفت، انگار تازه از خواب بیدار شده بود و کمی انرژی گرفت. فکرش سمت دیشب رفت و با خود فکر کرد: ممکن است آن دختر به دست معشوقه خود یا چنین کسی به قتل رسیده باشد؟ سری تکان داد و سعی کرد فکرش را متمرکز کند...

بیرون که آمد، به سمت آشپزخانه رفت که مادرش را دید در حال چیدن میز صبحانه.
با دیدنش لبخندی زد و سلام کرد:
ـ سلام مامان. صبح بخیر.
ـ سلام عزیزم، بیا بشین.

مسیحا تشکری کرد و روی صندلی نشست و شروع به خوردن کرد. بعد از خوردن صبحانه، تشکری کرد و پس از برداشتن سوییچ، به سمت بیرون رفت...

بعد از رسیدنش به کلانتری، داخل شد.
سربازی که کنار در ایستاده بود، احترام نظامی گذاشت. مسیحا سری تکان داد (آزاد) و بعد با آرامش همیشگی‌اش به سمت اتاقش رفت.
وارد که شد، پشت میز نشست و تلفنش را برداشت و به امینی زنگ زد:
ـ سلام، دیر کردی.
ـ سلام. همین الان رسیدم.
ـ منتظرم!

و بعد تلفن را قطع کرد.
باید اول از همه از خانواده مقتول و از افرادی که داخل عمارت بودند بازجویی می‌کرد. بازجویی با افراد داخل عمارت کار آسان‌تری بود تا بازجویی از افراد داغ‌دیده...!

صدای در بلند شد:
ـ بیا داخل.

امینی وارد شد. بعد از اینکه داخل شد، مسیحا نگاهی به او انداخت و گفت:
ـ زنگ بزن صاحب عمارت و بگو که امروز حتماً بیان.
ـ حتماً. راستی هویت مقتول رو با همون کارت شناسایی شناسایی کردیم، اما باید جواب آزمایش بیاد تا مطمئن بشیم.
ـ زنگ بزن خانواده آوا سهرابی. بهشون بگو خودشون برسونن اینجا. ممکنه مقتول آوا سهرابی نباشه و صرفاً اون کارت شناسایی یه رد گم کنی باشه.

بعد از رفتن امینی، مسیحا از روی صندلی بلند شد و دور اتاق چرخید.
می‌خواست فکرش را متمرکز پرونده کند؛ اما هنوز هیچ سرنخی نداشت و همه چیز گیج‌کننده بود.
سمت پنجره رفت و بازش کرد. نفسش را بیرون فرستاد.
براش پرونده سختی بود و اگر این پرونده را حل می‌کرد، می‌شد دومین پرونده‌ای که حل کرده بود؛ و همین تجربه کم برایش دردسر بود.


---
 
آخرین ویرایش:
پارت پنجم


همان‌طور که در افکارش غرق بود، توجهش به بیرون جلب شد و نگاهش به دختری افتاد که روبه‌روی کلانتری ایستاده بود و خیره نگاه می‌کرد.
برای مسیحا عجیب بود، این نوع نگاه... خیره و ساکن.

نگاهش هنوز روی او بود که صدای در آمد.

ـ بفرمایید!

سپس امینی همراه با پیرمردی ویلچرنشین وارد اتاق شد.
با ابروهای بالا رفته نگاهی به هر دو انداخت که امینی زودتر به خود آمد و گفت:

ـ آقای محتشم، صاحب عمارت هستن.

مسیحا به خود آمد و سری تکان داد.

ـ سلام، بفرمایید.

بعد خودش به سمت صندلی رفت و روی آن لم داد.
امینی ویلچر را جلو آورد و روبه‌روی مسیحا قرار داد. با اشاره‌ی او، از اتاق بیرون رفت.

بعد از رفتن امینی، مسیحا نگاهی به پیرمرد انداخت و گفت:

ـ لطفاً خودتون رو معرفی کنید.

محتشم اخم کرد و با لحنی سرد لب گشود:

ـ اسماعیل محتشم هستم.

ـ صحنه‌ی قتل رو کی دیدید؟

ـ من شب حادثه خانه نبودم. با خانواده‌ام رفته بودیم جشن. ولی پسرم زودتر برگشت و اون صحنه‌ی قتل رو دیده بود.

مسیحا نگاهی به مرد مقابلش انداخت. از طرز حرف زدنش معلوم بود آدم مغروری‌ست، اما برای او فرقی نمی‌کرد. در این اتاق همه مظنون بودند، مگر اینکه خلافش ثابت شود.

ـ آقای محتشم، شما به چه جشنی رفته بودید؟

محتشم نگاهش را عصبی به او دوخت و با لحنی تحقیرآمیز گفت:

ـ متوجه نمی‌شم! من باید شاکی باشم که در خانه‌ی من این افتضاح به بار آمده و کسی پاسخ‌گو
نیست؛ اما برعکس شده و شما دارید منو بازجویی می‌کنید؟!

مسیحا خندید.
عادتش بود؛ همیشه در محل کار، عصبانیتش را با خنده دور می‌کرد.

ـ آقای محترم، ما داریم به وظیفه‌مون عمل می‌کنیم. و نیازی نیست شما عصبی بشید... مگر اینکه چیزی برای ترسیدن دارید؟

محتشم نگاهش را به او دوخت. مسیحا با این حرف، او را آچمز کرده بود و مجبورش می‌کرد پاسخش را بدهد، هرچند برخلاف میلش بود.
 
آخرین ویرایش:
پارت ششم
ـ جشن تولد یکی از نوه‌هام بود و بچه‌ها اصرار کردن جشن رو توی تالار بگیریم.

مسیحا سری تکان داد و آخرین سؤالش را پرسید:

ـ شما آوا سهرابی رو می‌شناسید؟

محتشم نگاهش کرد، زیر لب نام «آوا» را زمزمه کرد. دستانش ناخودآگاه سرد شد، اما با این حال سری تکان داد و گفت:

ـ نه!

مسیحا تقریباً از تمام اعضای خانواده سؤال کرده بود، اما هیچ‌کدام جواب روشنی ندادند. هرکسی حرف خودش را می‌زد.
او نفسش را با کلافگی بیرون داد و آخرین فرد را برای بازجویی صدا کرد.

همان مردی که اولین بار صحنه قتل را دیده بود.

با قدم‌هایی آهسته وارد اتاق شد و نگاهی محتاطانه به مسیحا انداخت.
نگاهش ترسیده بود و مسیحا آن ترس را به‌خوبی حس می‌کرد.

ـ بفرمایید آقای محتشم.

روبه‌روی مسیحا نشست و نگاهش را منتظر به او دوخت.
اما مسیحا ساکت ماند؛ می‌خواست سنگینی فضا را بر او تحمیل کند.
بااین‌حال، خودش به حرف آمد:

ـ می‌شنوم، بفرمایید.

مسیحا اخمی کرد و گفت:

ـ خب، خودتون رو معرفی کنید.

ـ مهراد محتشم هستم.

ـ طبق گفته‌ی پدرتون، شما اولین نفری بودید که صحنه‌ی قتل رو دیدید. درسته؟

با این حرف، لرزش دستانش آشکار شد.
و این وضعیت اصلاً به نفعش نبود.

مسیحا سؤالش را تکرار کرد، این بار با صدای نسبتاً بلند.
همین باعث شد مهراد کمی بر خودش مسلط شود و زبان باز کند:

ـ درسته... اما اون‌طور که گفتن نبوده. یعنی من یه چیزی جا گذاشتم، برای همین برگشتم عمارت.

ـ آقای محتشم، من کی گفتم چیزی درباره‌ی شما گفتن؟ چرا این‌قدر به‌هم ریختید؟ نکنه کار خودتون بوده؟ اصلاً چی جا گذاشتید که برگشتید اونم با این فاصله؟ این‌طور که شنیدم، مسیر تالار تا عمارت حدود نیم ساعته!

ـ نه، اشتباه می‌کنید... من وقتی اون صحنه رو دیدم، راستش ترسیدم... آخه صحنه وحشتناکی
بود ؛اما باید بگم که تلفن‌ همراهمو جا گذاشته بودم، برای همین برگشتم...


---
 
آخرین ویرایش:
پارت هفتم

---

مسیحا به او شک داشت، اما با این حال بعید به نظر می‌رسید که بتواند دست به قتل بزند.
با چند سؤال ساده این‌طور خودش را باخته بود. هرچند غیرممکن هم نبود.
تصمیم گرفت خودش دروغ‌گویی کند، شاید دروغی در این میان فاش شود.

ــ گفتید که کسی بهتون زنگ زد و شما برگشتید به عمارت.
ولی حالا می‌گید تلفنتون جا مونده؟
این کمی عجیبه، نه آقای محتشم؟

مرد سکوت کرد.
مسیحا کمی به سمتش خم شد، نگاهش را مستقیم در چشمان او دوخت و محکم گفت:

ــ امینی!

ستوان امینی وارد شد.
مهراد با ترس به مسیحا نگاه کرد، اما آخرین حرف مسیحا همچون تیری در قلبش نشست.

ــ ببرش.

امینی مکث کرد.
نگاهی مردد به مهراد انداخت، سپس به مسیحا که با اخمی سنگین نگاهش می‌کرد.
جلو آمد، اما قبل از اینکه دستوری اجرا شود، مهراد ناگهان به حرف آمد:

ــ نه... درسته، شما درست می‌گید... من تلفنمو جا نذاشتم!
کسی باهام تماس گرفت، اما اون‌طور که فکر می‌کنید نیست!
توضیح می‌دم، فقط ، نباید همسرم چیزی بفهمه، لطفاً!

امینی ناخواسته لبخند محوی زد، اما نگاه سرد مسیحا کافی بود تا آن را محو کند و سرش را پایین بیندازد.

ــ می‌شنوم.

ــ جناب، حقیقتش اینه که یه غلطی کردم. با یه خانوم صیغه شدم.
اون شب زنگ زد که بیاد دم عمارت و به همسرم همه‌چیز رو بگه.
من بهش گفته بودم هیچ احساسی بهش ندارم ؛اما اون گوشش بدهکار نبود.
شرط کرد همون شب پولی بهش بدم، وگرنه کوتاه نمیاد.
باور کنید قضیه همینه!

مسیحا به مهراد نگاه کرد.
از مرد مقابلش ناامید شده بود.
او نه از همسرش، بلکه از آبرویش می‌ترسید.
وگرنه اگر ذره‌ای خجالت می‌کشید، از اول به زنش خیانت نمی‌کرد.

اما نباید خودش را درگیر مسائل شخصی این مرد می‌کرد.
او باید روی پرونده تمرکز می‌کرد.

ــ خب، می‌تونستید از اول اینو بگید.
حالا مشکلی نیست، می‌تونید برید.

لبخندی زد.

این حرف لبخند مهراد را به دنبال داشت ؛ اما همان حرف، اخم را به چهره‌ی امینی آورد.

بعد از رفتن مهراد، امینی با لحنی تند گفت:

ــ قربان، چرا نگفتید اون خانم بیاد اینجا؟
و اینکه چرا بدون اثبات حرفش گذاشتید بره؟
اون باید نشون می‌داد چه کسی باهاش تماس گرفته.

مسیحا بدون اینکه نگاهش را از پرونده‌های روی میز بردارد، آرام اما محکم پاسخ داد:

ــ امینی، وقتی که اومدن اینجا تلفنشون رو گرفتیم و سپردم اطلاعات‌شون رو استخراج کنن، شنود هم گذاشتم.
خیالت راحت. اگر من زنگ می‌زدم که اون خانوم بیاد، حواسش جمع می‌شد.
تنها چیزی که منو توی شک می‌بره اینه که چرا درست توی شب حادثه باید اون خانوم بیاد اونجا؟
و این کمی گیجم می‌کنه.
اگر ما زنگ می‌زدیم و اون خانوم می‌اومد، حرفشو ثابت می‌کرد.
اما اگر فقط یک درصد،فقط یک درصد،این خانوم به پرونده ربط داشت و می‌تونستیم سرنخی ازش به دست بیاریم، همش بهم می‌ریخت.

---
 
آخرین ویرایش:
---
پارت هشتم

ساعت هشت شب بود که راهی خانه شد.
دلش خواب می‌خواست...

***

صدای زیادی از خانه می‌شنید؛ بین صداها یک صدای آشنا بود، صدای مینو!
با شنیدن صدایش، لحظه‌ای پشت در ایستاد ؛اما بعد وارد شد.

با ورودش، خانواده‌ی خاله‌اش را دید.
جلو رفت و سلام داد؛ جوابش را گرم دادند.

– من باید برم حمام. شما شام بخورید، منتظر من نباشید.

– نه، خاله‌جان، منتظر می‌مونیم تا شام رو با هم بخوریم.

– آره، خالت درست میگه. تا ما سفره رو بندازیم، حمام تو هم تموم شده.

چیزی نگفت و با بی‌حالی به سمت اتاقش رفت.
حمام بهانه بود! او فقط می‌خواست از آن جمع فاصله بگیرد؛ اما موفق نشد.

بعد از یک دوش کوتاه، بیرون آمد و به سمت پذیرایی رفت.
وقتی وارد شد، چشمش به سفره‌ی خوش‌رنگی که وسط پذیرایی پهن شده بود، افتاد.
لبخندی زد و یادش آمد که چقدر گرسنه است.
اما صدای مینو باعث شد اخم کند.

– معلومه که حسابی خسته‌ای، پسرخاله.

– آره، امروز خسته بودم، ولی خسته‌تر شدم.

– منظورت چیه؟

– هیچی، منظوری ندارم.

صدای مادرش بلند شد.

– بفرمایید، شام حاضره!

سر سفره که نشست، تلفنش زنگ خورد.
بلند شد تا تلفنش را بیاورد ؛اما مینو زودتر بلند شد و گفت:

– الآن من میارمش، تو راحت باش.

و بعد با عجله به سمت تلفن رفت.
نگاهش سمت مادرش چرخید که برای مسیحا چشمکی زد و سپس، نامحسوس به مینو اشاره کرد.
این کار باعث اخم مسیحا شد.
خب، چه کند که بلند شده... این‌ها که نشانه‌ی تفاهم نیست!

تلفن را به سمت مسیحا گرفت.

– ممنون.

تلفن را برداشت؛ سرگرد مرادی بود.

– سلام، قربان.

– سلام، خوبی، کامکار؟
زنگ زدم تا در مورد قتل دیشب بپرسم.
چیزی دستگیرتون شد؟

– فعلاً نه! منتظرم تا جواب پزشک قانونی بیاد.

– با خانواده‌ی سهرابی تماس گرفتی بابت اون کارت شناسایی؟

– نه، درگیر بازجویی بودم.
اما فردا زنگ می‌زنم تا بیان کلانتری.

– کامکار، سریع باش! داری لفتش میدی.
و این‌که خودت شخصاً برو از خانواده‌شون بپرس ببین **آوا سهرابی هستش یا نه**.
و اگه نباشه، به احتمال زیاد **مقتول، خودِ آوا سهرابی**ه.

– حتماً، فردا پیگیر می‌شم.

– خدا نگهدار.

بعد از قطع شدن تلفن، عصبی شد.

**لعنتی...**

فکرش لحظه‌ای سمت آن سر رفت.
آن‌قدر ضربه دیده بود که قابل شناسایی نبود!
بااین‌حال سری تکان داد تا این افکار را از ذهنش بیرون کند.

چون اگر ادامه پیدا می‌کرد، نمی‌توانست حتی یک لقمه غذا بخورد.

در همین فکرها بود که صدای خاله نگارش بلند شد:

– مسیحا، خاله!
من جای تو باشم، از این شغل استعفا میدم.
چیه، همش دنبال دردسر، قتل و این‌طور چیزایی!
این کار برای خودت هم خطرناکه.

– خواهرِ منم چند بار بهش گفتم، اما کو گوش شنوا؟
بهش می‌گم بیا استعفا بده، برو وردست پدرت ؛اما گوش نمی‌ده!

عصبی به هردو نگاه کرد و با غیظ گفت:

– آخه من اگر می‌خواستم برم حجره و وردست بابا بشم، از همون اول می‌رفتم!
نه اینکه برم دانشگاه...
الآنم بی‌خیالِ شغلِ من بشید، غذاتون رو بخورید.

---
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
51
پاسخ‌ها
13
بازدیدها
219
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
124

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 5)

عقب
بالا