اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان قرار آن‌جاست| دردانه

نام: قرار آن‌جاست
نویسنده: دردانه عوض‌زاده
ژانر: تراژدی، عاشقانه


خلاصه:
این رمان در ادامه‌ی رمان «راهی جز او نیست» می‌باشد. ماجرای زندگی سارینا را با یک وقفه‌ی پنج‌ساله نشان می‌دهد. خلاصه‌ی داستان رمان تلاش سارینا برای رسیدن به آرامشی است که نبود علی آن را از زندگی‌اش برده.


مقدمه:
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره‌ها میماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی، فهم نفهمیدن‌هاست
زندگی، پنجره‌ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی‌ست
زندگی شاید آن لبخندی‌ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه‌ پاک حیاتست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی‌ست
من دلم می‌خواهد
قدر این خاطره را دریابیم

کیوان شاهبداغی
 
رفتنمان را به عابد خبر داده بودیم و خانواده‌ی ماهر منتظرمان بودند. سه سالی میشد در خانه جدید ساکن شده بودند. خانه‌ای که به خاطر علی ساختم در همان انبار ضایعات بود اما دری رو به بیرون داشت. در ورودی آن دو پله از زمین ارتفاع گرفته و به رو به سالن خانه باز می‌شد. چند تقه به در سفید رنگ کوچک کافی بود تا در توسط عابد باز شود. بعد از عابد، ماهر و عشرت زنش و عایشه به استقبالمان آمدند. عابد پاکت عیدی‌ها را از دستمان گرفت و من و زینب داخل خانه شدیم. کنار در ورودی، آشپزخانه‌ی کوچکی قرار داشت و دری که داخل انبار ضایعات باز میشد طرف دیگر سالن هجده‌متری خانه بود. یک اتاق و حمام هم در سمت راست سالن قرار داشت. گرچه دوست داشتم خانه ی بزرگ‌تری برایشان بسازم اما صیاد صاحب کارشان که با نام صیادخان یا ارباب صدایش می‌زدند، با اینکه رضایت داده بود خانه بسازیم اما زمین بیشتری در اختیارمان قرار نداد و ما اجباراً در همان زمین خانه را ساختیم. گرچه اتاق سابقشان هم که با کمی فاصله از خانه قرار داشت هنور تحت اختیارشان بود اما مشخصاً خانه برای آن جمعیت کوچک بود.
با وارد شدن به سالن خانه متوجه ساعد، گلشن و سارینا را شدم که اطراف یک تلویزیون لامپی قدیمی جمع شده و مشغول بودند همین که با سلام گفتن ما بچه‌ها متوجه حضورمان شدند، دخترها بلند شده به طرفمان دویدند من و زینب مشغول احوالپرسی با گلشن و سارینا شدیم. ساعد که یک بالش چهارگوش را تا زده و زیر ساعدش گذاشته بود از همان‌جایی که نشسته بود، دستش را بلند کرد.
- سلام خانم‌دکتر! سلام‌ خانم‌سید!
هر دو همزمان گفتیم:
- سلام آقاساعد!
سارینای کوچک را به بغل گرفتم و بوسیدم. عابد وسایل دستش را کنار سالن روی زمین گذاشت و بالش زیر دست ساعد را با لگد پرت کرد.
- پاشو! خجالت بکش! این چه طرز رفتار جلوی مهمونه؟
ساعد که با آرنج به زمین خورده بود، عصبی بلند شد و من درحالی که سارینا را زمین می‌گذاشتم گفتم:
- عابد‍! اذیتش نکن! بذار راحت باشه.
عابد گویا دل پری از ساعد داشت گفت:
- آخه ادب حالیش نمی‌شه، پاهاشو همین‌جور دراز کرده خوابیده... شما بفرمایید بشینید.
ماهر هم تشری زد:
- حق با عابده، این ساعد زیاد چموشی می‌کنه.
ساعد اخم کرده پشت به ما رو به تلویزیون نشست. عابد خواست دوباره به او‌ چیزی بگوید که گفتم:
- عابد! ما راحتیم بذار ساعد کارشو بکنه.
روی پتوهای کنار دیوار سالن پهن کرده بودند، تکیه زده به متکاهای قهوه‌ای رنگ نشستیم و زینب رو به عایشه کرد.
- عایشه‌جان! روی کادوها اسم نوشتم خودت لطف کن.
گلشن با شنیدن اسم کادو با ذوق به طرف پاکت‌ها رفت و گفت:
- آخ جون کادو!
سارینا هم به دنبال گلشن به سراغ کادوها رفت. عایشه که با یک ظرف شیرینی از آشپزخانه بیرون می‌آمد گفت:
- دستتون درد نکنه زینب‌خانم! زحمت کشیدید.
- کاری نکردم عیدیه فقط.
عایشه ظرف شیرینی را به تعارف مقابلم گرفت و من یک شیرینی کوچک کلوچه‌ای شکل کرم‌رنگ که پودر پسته روی آن بود را برداشتم.
- البته من هم دست خالی نیومدم ولی کادوهای من کاغذ نشده، اسم هم نداره، عایشه‌جان خودت دیگه زحمتشو بکش.
عایشه لبخندی زد.
- دست شما هم درد نکنه خانم‌دکتر!
عایشه ظرف شیرینی را به طرف زینب گرفته بود، همین که شیرینی را برداشت و تشکر کرد، عشرت به عایشه گفت:
- عایشه! ظرف شیرینی رو بذار اینجا برو بچه‌ها عیدیا رو پخش و پلا کردن.
نگاهم به گلشن و سارینا افتاد که با ذوق و شوق وسایل درون پاکت‌ها را بیرون می‌ریختند. عایشه سریع سر وقتشان رفت و هرچه بیرون ریخته بودند را جمع کرده و دستان هر دو را گرفت و همراه با کیسه‌ها به اتاق برد.
ماهر که با فاصله از ما نشسته و پای مصنوعی‌اش را دراز کرده بود تا «خوش آمدید» گفت دری که رو به انبار بود زده شد. عابد بلند شد و در را باز کرد. چند لحظه بیرون رفت و بعد از چند دقیقه برگشت.
- آقاجان! صیادخان اومده میگه مهمون داره، خواسته مادر و‌ عایشه برن براشون چایی و غذا درست کنن.
ماهر که دیگر با پای مصنوعی نیازی به عصا نداشت بلند شد و «لا اله الا الله»ی زمزمه‌ کرد و رو به زنش گفت:
- چند بار به ارباب گفتم عایشه رو نخونه، پاشو خودم میام باهات.
زن و مرد از ما عذرخواهی کرده و رفتند. عابد که نشست پرسیدم:
- چی شده؟
- صیادخان هر وقت مهمون داره میاد سراغ مادر و عایشه، ما دلمون نمی‌خواد عایشه بره اونجا میون مردا، آقام جاش میره کمک.
اخم کردم. عایشه دختر جوان و زیبایی شده بود و چشمان آبی و پوست سفیدش از هر کسی دلبری می‌کرد، این پدر و پسر حق داشتند که نخواهند او میان مهمان‌های معلوم‌الحال صیاد ظاهر شود. آرام فقط گفتم:
- حق دارید... .
عایشه از اتاق بیرون آمد و سراغ آشپزخانه رفت و با سینی فنجان و‌ فلاسک چای پیش ما برگشت.
- خیلی خوش اومدین! چرا شیرینی برنداشتید؟
همین که عایشه نشست. عابد بلند شد.
- عایشه! پیش خانوما‌ باش تا من یه سر برم پیش این مردک!
عابد از در انبار بیرون رفت و عایشه گفت:
- خانم دستتون درد نکنه دخترها فعلاً مشغول‌ عیدی‌هاشون شدن.
زینب لبخندی زد.
- قابلی نداره دختر!
عایشه ظرف شیرینی را نزدیک‌تر گذاشت.
- خانم! بازم از اینا بخورید این کلوچه خطایی سوغات افغانستانه.
متعجب ابروهایم را بالا انداختم و درحالی که یکی دیگر برمی‌داشتم گفتم:
- مگه شیرینی افغانستانی بلدی درست کنی؟
عایشه خندید.
- نه خانم! اینا رو پسرعموم سوغات آورده.
کمی از شیرینی را با دقت در دهان گذاشته و جویدم. عطر هل قالب بود پرسیدم:
- پسرعموت؟
عایشه نگاهی به ساعد که سخت مشغول‌ کانال‌یابی تلویزیون بود کرد و‌ سرش را نزدیک‌تر آورد و آرام گفت:
- قبل از عید پسرعموم از افغانستان اومده بود.
من و زینب که از رفتار عایشه فهمیدیم نکته‌ای در میان است با کنجکاوی همزمان «خب» گفتیم. عایشه ادامه داد:
- داشت می‌رفت ترکیه که از اونجا بره آلمان.
زینب «به سلامتی» گفت و‌ عایشه ادامه داد:
- گفت وقتی کار خودش درست شد میاد دنبال من.
 
چشم‌هایم گرد شد.
- دنبال تو؟
- آره خانم! با آقام هم حرف زده، از من خوشش اومده، تازه گفته عموم هم به آقام حرف بزنه.
- مبارکه... تو چی؟ تو هم ازش خوشت میاد؟
- خانم! پسر عمومه، من عموم و خونواده‌شو ندیدم، یعنی ما هیچ کدوم از قوم خویشامونو ندیدیم، همشون افغانستانن، فقط همین پسرعمومو دیدم، پسر خوبیه، میگه آلمان خیلی بهتر از اینجاس.
تا خواست چیزی بگوید صدای جیغ گلشن و سارینا که سر چیزی دعوا می‌کردند، بلند شد و عایشه برخاست و به اتاق رفت.
زینب رو به من کرد.
- پسرعموی از راه نرسیده بدجور دل دخترو برده.
- پسره اومده دیده چه دخترعموی خوشگلی داره ولش نکرده، عایشه هم که ساده با دوتا حرف خوش خام شده.
زینب کمی از تأسف سر تکان داد.
- امیدوارم‌ حالا که عایشه دلشو داده، اون هم پسر خوبی باشه.
- خدا کنه بالاخره تصمیمش با ماهره که به پسر برادرش دختر بده یا نه.
شیرینی دیگری برداشتم و این بار با خیال پسری که با این شیرینی مخ دختری را زده به آن نگاه کردم. عابد در را باز کرد و‌ داخل شد. نگاهم به قد رشید عابد نشسته بود که دوباره به ساعد تشر زد.
- پاشو‌! این تلویزیونو ول کن! ما اصلاً لازمش نداشتیم که رفتی گرفتیش.
- چته عابد؟ رفتم گرفتم فوتبال ببینم.
- فوتبال به چه درد تو می‌خوره؟ تو باید سر درس و مشقت باشی.
- عابد! اذیت نکن الان تعطیلاته.
به طرفداری از ساعد گفتم:
- آقاعابد! چرا دوست نداری ساعد تلویویزیون وصل کنه؟
عابد کنار ما نشست و گفت:
- خانم دکتر! ساعد نمی‌فهمه، اون الان جاییه که من آرزوشو داشتم، داره مدرسه میره ولی جای درس خوندن چسبیده به فوتبال.
- آقاعابد، ساعد نوجوونه، تفریح لازم داره، یه خورده کمتر بهش سخت بگیر.
و با صدای بلندی که ساعد متوجه شود ادامه دادم:
- ساعد هم قول میده درساشو خوب بخونه، مگه نه ساعد؟
ساعد که ناامید از کانال‌یابی، پشت تلویزیون رفته، فیش آنتن را بیرون آورده و درحال دوباره بستن فیش بود گفت:
- خانم دکتر! قول میدم همه‌ی نمره‌هام خوب بشه.
- آفرین پسر! آخر سال کارنامه‌تو خودم چک می‌کنم اگه حتی یه درس کم شده باشی خودم میام تلویزیونو توقیف می‌کنم، می‌دونی که شوخی هم ندارم.
ساعد همان‌طور که دور فیش آنتن را چسب نواری می‌انداخت تا آن را به کابل محکم کند، سرش را بالا آورد و به من نگاه کرد.
- خیالتون راحت خانم‌دکتر!
- در ضمن قول هم میدم اگه همه‌ی نمره‌هات خوب و خیلی‌خوب شد برای جایزه هر چی دوست داشته باشی برات می‌خرم.
ساعد که فیش آنتن را به تلویزیون میزد با این حرف من سریع کارش را رها کرد و خودش را به ما رساند.
- واقعاً خانم دکتر؟
عابد تشر زد.
- بشین سرجات پسر! خجالت بکش.
ساعد روبه‌روی ما نشست و من گفتم:
- ساعد؟ شده من یه قولی بدم بدقولی کنم؟
ساعد دستش را روی یک زانویش که بالا بود انداخت.
- نه والا!
- پس خیالت تخت، حالا چی دوست داری؟
بی‌معطلی گفت:
- دوچرخه... دوچرخه برام می‌خرید؟
- باشه، اگر یه کارنامه‌ی درخشان برای من بیاری، من هم تو رو می‌برم یه مغازه‌ی دوچرخه‌فروشی هر مدل دوچرخه‌ای که خواستی بردار، ولی حواست باشه همه نمرهات باید خوب و خیلی‌خوب باشه، همش ها!
ساعد سریع ذوق کرد.
- آخ‌جون! اصلاً خوب چیه؟ همه‌شو خیلی‌خوب میشم، خیلی آقایی خانم‌دکتر!
من و زینب خنده‌مان گرفت و عابد تشر زد:
- شرم کن پسر! این چه طرز حرف زدن با خانم دکتره؟ تازه تو دوچرخه داری.
عابد رو به من کرد.
- خانم‌! ساعد دوچرخه نمی‌خواد.
ساعد برآشفته بلند شد.
- چی‌چی دوچرخه نمی‌خواد؟ اون دوچرخه‌ی قراضه‌ی تو همش زنجیرش در میره.
به طرفداری از ساعد رو به عابد کردم.
- عابد! من قول دادم ساعد نمره‌ی خوب بهم بده من هم دوچرخه براش بگیرم، تو دیگه مانع نشو! مگه نه ساعد؟ حواست باشه نمره‌هات خوب بشه ها.
ساعد پیش تلویزیون برگشت.
- خانم‌دکتر! شما از همین الان پول دوچرخه رو بذارید کنار، من نمره‌هام حتماً خیلی‌خوب میشه.
لبخندی زدم.
- باشه آقاساعد! من هم منتظرم.
عایشه هم به همراه سارینا و گلشن از اتاق بیرون آمد. خودش کنار ما نشست و آن دو را پیش ساعد فرستاد. همین که نشست گفت:
- خانم‌دکتر! ساعد خیلی خودسری می‌کنه، عابد بهش پول نمیده، نمی‌دونم پول این تلویزیونو از کجا آورده؟
ساعد همان‌طور که دوباره کانال‌یابی می‌کرد بدون آنکه برگردد گفت:
- هی عایشه! زیر آبمو پیش خانم‌دکتر نزن.
عابد با تشر نامش را صدا زد و من لبخند زدم و ساعد ادامه داد:
- خانم‌دکتر! آقام پولشو‌ داد، مال بابابزرگ یکی از رفقامه، خودم ازش خریدم و تا اینجا آوردم، آنتن‌شو هم خودم درست کردم فقط سیم براش خریدم.
زینب با تعجب گفت:
- واقعاً خودت براش آنتن درست کردی؟
ساعد دست از کانال‌یابی کشید و برگشت.
- آره سیدخانم! دو تا حلب رو‌ برش دادم به یه میله وصل کردم، زدم رو پشت‌بوم، بهش سیم وصل کردم و سیمو از پنجره دادم تو.
زینب با لبخند تحسین‌آمیزی به او «آفرین» گفت. ساعد به طرف تلویزیون برگشت و به ادامه کانال‌یابی‌اش رسید با هر کانالی که پیدا شده و ساعد آن را ذخیره می‌کرد، سارینا و گلشن از ذوق بالا می‌پریدند. ذوق و شوق آن سه من و زینب را هم به شوق می‌رساند. یک تلویزیون قدیمی دست دوم که چندان هم کیفیتی نداشت، مهم‌ترین وسیله‌ی سرگرمی آن سه نفر در حال حاضر بود. ساعد، گلشن و زینب با چه چیزهای ساده‌ای خوشحال می‌شدند. عابد برادر بزرگی بود که حواسش را به خواهران و برادرش داده و عایشه دختر نوجوانی بود که به تازگی دلدادگی را تجربه می‌کرد. خانواده‌ ماهر سال‌های سختی را پشت سر گذاشته بود اما اکنون به یک ثبات نسبی رسیده بود و من توانسته بودم پیش علی سربلند بمانم.
 
زینب زودتر از من از ماشین پیاده شد و زنگ خانه‌ی مرضیه‌خانم را زد. وقتی به او رسیدم در حال زدن سومین زنگ بود و همزمان گفت:
- مثل اینکه مرضیه‌خانم نیست.
با گفتن «صبر کن» گوشی‌ام را بیرون آورده و شماره‌ی مرضیه‌خانم را گرفتم.
- سلام‌ مادرجون! ما‌ اومدیم‌ جلو‌ی در، نیستید شما؟
- سلام‌ دخترم! من و سیدعلی اومدیم‌ پارک، کلید که داری؟ برید داخل تا ما‌ هم بیایم.
- باشه، پس خوش بگذره، خداحافظ.
بعد از خداحافظی مرضیه‌خانم گوشی را درون جیبم‌ انداختم و رو به زینب کردم.
- رفتن پارک.
- وای... سیدعلی حالاحالاها دست از بازی نمی‌کشه، برم پارک دنبالشون.
تا خواست برگردد دستش را گرفتم.
- بی‌خیال زینب! چیکارشون داری؟ هم سیدعلی خوشحاله، هم‌ مرضیه‌خانم.
نگاهش را به من دوخت و یک «آخه» ضعیف گفت.
به طرف ماشین که آن سوی‌ کوچه پارک‌ کرده بودم راه افتادم.
- صبر کن کلید بیارم بریم داخل.
زینب هم به دنبالم راه افتاد.
- نه، تو بیا بریم خونه‌ی ما، از پنجره نگاه می‌کنم هر وقت اومدن میام دنبال سیدعلی.
در ماشین را باز کرده و به داخل خم شدم تا کلید را از درون کیفم بیرون بیاورم.
- تعارف نکن دختر!
با کلید از ماشین بیرون آمدم.
- من و تو میریم داخل منتظر میمونیم.
طول کوچه را پیموده و‌ کلید را در قفل در انداختم.
-آخه سارینا... .
در را برایش باز کردم.
- آخه و اما نداره، بیا برو‌ داخل!
با کمی تعلل وارد شد. به دنبالش داخل شدم و گفتم:
- الان میان نگران نباش!
به طرف در ساختمان می‌رفتم که زینب گفت:
- سارینا! دیگه داخل نرو‌، روی تخت می‌شینیم.
برگشتم چادرم را از سرم باز کرده و روی دستم انداختم
- هر جور میلته، پس برم یه شیرینی، آجیلی، چیزی... .
زینب روی تخت نشست.
- نه عزیزم! چیزی لازم‌ نیست.
زینب همین که نشست نگاهش را به کاشی‌های حیاط دوخت. کنارش نشستم و چادرم را پشت سرمان روی تخت انداختم. خوب می‌فهمیدم امروز هم دمغ شده، دستم را روی پایش گذاشتم.
- زینب‌جان! چی شده این همه گرفته‌ای؟
سرش را بلند کرد و لبخندی بی‌حس زد.
- خوبم!
- نیستی!
نگاه از من گرفت و به کاشی‌ها داد.
- خب دلتنگ آسید شدم، ده روز دیگه میاد.
دستم را روی شانه‌اش فشردم.
- غصه‌شو‌ نخور! ده روز‌ به سرعت برق و باد می‌گذره، ولی گرفتگی تو از دلتنگی نیست، اونو بهم بگو.
بغض کرد.
- هیچی‌ نیست.
- هست! هیچ کاری هم نتونم‌ بکنم می‌تونم که همراهت غصه بخورم، بگو چی روی دلت سنگینی می‌کنه؟
زینب همان‌طور‌ که نگاهش را به انگشتانش دوخته بود و‌ با آن‌ها ور‌می‌رفت با بغض مشهودی گفت:
- از همون روزی که علی‌آقا رفت گلزار، آسید هم بی‌قرار شد، از همون شب عوض شد، دیگه آرامش نداشت، کل اون شب رو نخوابید و فقط توی خونه راه رفت؛ بعد نماز صبح بهش گفتم این سرنوشت علی‌آقا بوده باید قبول کنی و‌ اینقدر خودخوری نکنی، بهم گفت از دست خودم دلخورم، گفت رفیقم ازم‌ جلو‌ زده و‌ من عقب موندم، گفت از ندیدنش می‌سوزم اما طاقتم از دست خودم طاق شده که هیچی نیستم. از همون موقع دیگه آدم قبل نشد، یه چند روز بعد گفت می‌خوام برم سپاه، مخالفتی نداشتم، پدر و مادرش هم مخالفت نکردن، رفت، یه مدت بعد، بعدِ سالگرد علی‌آقا گفت اسم نوشتم برای سوریه، از اینکه هوای سوریه زده بود به سرش ترس برم داشت، مخالفت کردم، خاله و شوهرخاله هم مخالفت کردن، خوب یادمه شب‌نشینی بعد از شام خونه‌ی خاله بودیم که آسید گفت می‌خواد بره، پدرش گفت:«منو توی مغازه دست تنها گذاشتی چیزی نگفتم، حالا می‌خوای توی زندگی هم بی‌نصیبم کنی؟» خاله گفت:«همین‌جا هم به نیروی سپاه نیاز داره چرا میری سوریه؟» گفتم:«سیدعلی کوچیکه من تنهایی از عهده‌ش برنمیام.» آسید گفت:«باشه نمیرم ولی فردا روز‌ همه‌ی شما جواب بی‌بی زینبو‌ بدید» گفت:«بابا اسم‌ منو گذاشتید غلامحسین تا غلام آقا باشم ولی حالا که بی‌بی کمک می‌خواد جلوی منو می‌گیرید؟ پس چی شد اون همه ارادت؟»
زینب اشک‌هایش را با گوشه‌ی شال شکلاتی رنگش پاک کرد.
- دهن هممون با حرفاش بسته شد و رضایت دادیم بره، فرداش آسید رفت عابد رو آورد جای خودش گذاشت توی مغازه پدرش برای شاگردی.
 
آخرین ویرایش:
زینب آهی کشید.
- موقعی هم که برای اولین بار می‌رفت به پدرش گفت:«بی‌نصیب نیستی از زندگی، جای من سیدعلی رو داری»
گریه‌ی زینب شدیدتر شد. من هم حال بهتری نداشتم و اشک‌هایم دیگر سدی در برابر خود نداشتند. دستم را دور‌ گردنش انداختم و سرش را به آغوش گرفتم.
- آروم باش عزیزم! تا الان که شکرخدا اتفاق بدی نیفتاده، ان‌شاءالله بعد از این هم نمیفته، جنگ تموم میشه و سالم برمی‌گرده سر زندگیش.
کمی در آغوشم گریه کرد و من هم سرش را نوازش کردم.
- سارینا! این چند سال رو با تنهایی، با نبودن‌هاش، با ترس از دست دادنش زندگی کردم... خیلی سخت بود اما هیچی اونقدر روم اثر نذاشت که دلمو بشکنه.
- پس چی دلتو شکسته؟
گریه‌اش را تمام کرد.
- زخم زبون!
از حرص پلک‌هایم را فشردم.
- گفتی زن‌داییت طعنه می‌زنه، خوب تو هم نرفتی دیدنش، حالا پیغام فرستاده؟
بینی‌اش را بالا کشید.
- نه! شوهرعمم صبح قبل اینکه بریم زنگ زده بود ببینه پیشنهاد کارشو‌ قبول کردم یا نه؟
سرش را از خودم جدا کردم و متعجب گفتم:
- حالت خوبه دختر؟ این کجاش ناراحت‌کننده‌س؟
زینب کاملاً از من جدا شد و گفت:
- از این ناراحت نشدم.
- پس از چی ناراحت شدی؟
- شوهرعمم تازگی‌ها یه آموزشگاه کنکور زده، مدرس کم داره، یه ده بیست روز پیش بهم گفت برم شیمی درس بدم، من هم از خداخواسته رفتم آموزشگاهش، خب نیاز دارم جایی کار کنم، همه‌ی روزم توی خونه به فکر و خیال می‌گذره، گفتم میرم‌ سر یه کاری هم کمک خرجمون بشه هم اینقدر خودآزاری نمی‌کنم، بین احوالپرسی‌هامون حال آسید رو پرسید و منشیش هم فهمید آسید رفته سوریه، وقتی شوهرعمم رفت و‌ ما تنها شدیم می‌دونی منشیه بهم چی گفت؟ گفت چرا اومدی سرکار؟ گفتم نیاز دارم گفت تو نیا تا یه بدبختی که واقعاً کار لازم داره بیاد سرکار، تو که شوهرت رفته سوریه خوب پول می‌گیره نیاز نداری به این کارها.
گریه‌ی زینب دوباره بلند شد.
- سارینا! نتونستم چیزی بگم بی‌خبر گذاشتم اومدم بیرون، دلم شکست، بدجور‌ هم شکست، مگه شوهر من چقدر از سپاه می‌گیره که اینا اینجور دلمو می‌سوزونن؟ واقعاً چی با خودشون فکر کردن؟ شوهر من اگه رفته برای اعتقاداتش رفته، ولی بقیه که باور نمی‌کنن، هر جا میرم طعنه بارم می‌کنن، سر همین حرفاس که من خیلی جاها نمیرم، هر بار یه بهونه‌ای میارم و میمونم خونه، ولی دیگه بریدم، دیگه تحمل ندارم، شدم یه افسرده‌ی منزوی که از همه فرار می‌کنه، بیچاره پسرم‌، اگه خاله و مرضیه‌خانم نبودن اون هم به‌ پای مادر بی‌عرضه‌اش افسرده میشد.
دوباره او‌ را در آغوش‌ گرفتم.
- اینقدر سر بی‌مغزی بقیه اشکاتو حروم نکن! اینکه میگم یه زبون داشته باشی برای جواب دادن برای این موقع‌هاس، من جات بودم همون‌جا به اون منشی چلغوز می‌گفتم اتفاقاً میام اینجا کار می‌کنم تا چشات از جاش درآد، زیاد هم زرزر کردی پارتیم قویه، میگم پرتت کنن بیرون.
زینب گریه‌اش را کنترل کرد.
- با اینکه خیلی به این کار نیاز دارم اما صبح به شوهرعمم گفتم سیدعلی تنهاس نمی‌تونم بیام.
دوباره سرش را از خودم جدا کردم و به چشم‌های سرخش نگاه کردم.
- یعنی چی دختر؟ به خاطر حرف‌های یه ابله می‌خوای خودتو اذیت کنی؟
رو از من گرفت و عصبی دستانش به صورتش کشید.
- به خدا تحمل ندارم هر روز از این حرفا بشنوم.
- محل نده، این احمقا دهنشون بازه، کله‌شون بسته.
به طرفم برگشت.
- سارینا! کم آوردم.
نگاهش را از من گرفت و باز با انگشتانش ور رفت. چند لحظه بعد گفتم:
- می‌دونی زینب من جات بودم‌ چیکار می‌کردم؟ شکایت این منشی رو‌ به شوهرعمم می‌کردم چهارتا هم‌ می‌ذاشتم‌ روش تا اخراج بشه، بعد حساب کار دست بقیه می‌اومد.
بدون آنکه سرش را بلند کند گفت:
- چرا اونو از کار بیکار کنم؟ خب خودم نمیرم.
- اون که امکان نداره! تو زنگ‌ می‌زنی به شوهرعمت میگی پیشنهادشو‌ قبول‌ کردی و‌ میری اونجا‌ کار می‌کنی، برای تنهایی سیدعلی، هم مادرشوهرت هست هم‌ مرضیه‌خانم، نگهش می‌دارن، یه روز هم‌ میریم کتاب‌های شیمی دبیرستان رو تهیه می‌کنیم، جنابعالی بنده رو هم دعوت می‌کنی به خونت، بهم یه شام یا ناهار میدی تا من هم لطف کنم‌ بهت، باهات بشینم ببینی توی این کتاب شیمی جدیدها چی به خورد دانش‌آموزا دادن.
آرام جواب داد:
- لازم‌ نیست سارینا!
 
ضربه‌ای به بازویش زدم.
- ببین! شام نمی‌خوای بدی؟ یا فکر‌ می‌کنی مباحث همون قدیمی‌هاست که خودمون خوندیم؟ شاید هم فکر می‌کنی من چیزی حالیم‌ نیست، ها؟ کدومشه؟
بالاخره تلاش‌هایم‌ نتیجه داد و با لبخند سرش را بلند کرد.
- نه عزیزم! هم تو خانم‌ دکتری، هم من بهت شام میدم، فقط نمی‌خوام‌ برم‌ آموزشگاه.
- اون که بایدیه، مذاکره هم‌ نداره، باید بری اونجا تا چشم اون منشی رو دربیاری.
سرش را به نشانه نفی بالا انداخت و دوباره به انگشتانش نگاه کرد.
کمی آرام‌تر گفتم:
- به خاطر سیدعلی هم که شده باید بری سر اون کار.
- ولی... .
ضربه‌ای دیگر به بازویش زدم.
- ولی نداره دختر! قوی باش! سیدعلی مادر قوی‌ می‌خواد، باید قوی‌ باشی تا سید تو‌ی سوریه دلش به تو گرم باشه.
سرش را بلند کرد و به‌ من نگاه کرد.
- سارینا! حق با توئه، ولی خیلی سخته.
- می‌دونم، اما تو‌ قوی‌تری.
زینب فقط لبخند تلخی زد و سرش را زیر انداخت. دستم را روی شانه‌اش گذاشتم.
- به من نگاه کن!
سرش را بالا آورد و به چشمانم نگاه کرد
- اگه بفهمم نرفتی سر کار، میرم آموزشگاه یه کولی‌بازی درمیارم و دعوایی‌ راه می‌ندازم‌ که اون منشی رو‌ اخراج کنن.
سرزنش‌گر با اخم‌ نامم را صدا زد. رو از او‌ گرفتم و شانه‌ام‌ را بالا انداختم.
- دیگه خود دانی! منو که می‌شناسی؟ عقل درست و‌ حسابی ندارم، اگه می‌خوای آبروریزی نشه مثل بچه‌ی آدم‌ میری سر اون کار، خودم هم‌ میام صحت رفتنتو چک‌ می‌کنم.
- خانم دکتری مثلاً؟
به طرفش برگشتم.
- خانم دکتر؟ چی میگی؟ زینب من یه سلـیطه‌ایَم که دومی نداره، پاش بیفته همه‌ی این لقب‌ها رو‌ می‌ریزم دور.
بالاخره‌ خنده روی لب‌های زینب آمد.
- اذیت نکن سارینا!
خرسند از خنده‌اش با همان لحن قبل ادامه دادم:
- دارم‌ راستشو میگم، اگه دلت می‌خواد شوهر‌عمت بفهمه چه رفیق ضایعی داری و آبروت پیش بقیه بره پس نرو‌ سر کار، فقط یادت باشه من از قبل اخطارهای لازم‌ رو‌ بهت دادم، بعداً معترض نشی.
بلندتر خندید.
- ول کن سارینا! دست از شوخی بردار!
خرسند از اینکه حالش بهتر شده لبخند زدم.
- پس‌ می‌خوای بقیه هم‌ با روی غربتی من آشنا بشن؟
همان‌طور‌ که می‌خندید دستش را روی دستم گذاشت.
- عزیزی تو سارینا! نگو این حرفو.
دستم‌ دیگرم را روی دستش گذاشتم.
- پس فهمیدی که باید بری سرکار؟
آرام‌ شد. اما‌ لبخندش را حفظ کرد.
- اجباره؟
- واقعاً چرا منو جدی نمی‌گیری؟ وقتی سارینا یه چیزی میگه بقیه باید گوش بدن هیچ‌ راه دیگه‌ای هم‌ ندارن، اینو‌ همیشه یادت باشه.
لحظاتی با لبخند نگاهم کرد و بعد مرا در‌ آغوش کشید.
- ممنونم ازت رفیق! فقط تویی که وقتی پیششم‌ حالم‌ خوب میشه، اگه تو نبودی حرفامو بشنوی من از غصه می‌ترکیدم.
دستم را به نوازش بین دو کتفش کشیدم.
- تو‌ هم روزهای اول‌ رفتن علی منو تنها نذاشتی و منو آروم کردی.
از هم جدا شدیم و لحظاتی به گذشته‌ها فکر کردیم تا زینب سکوت را شکست.
- با این همه من نتونستم برات رفاقت کنم، چهلم‌ علی‌آقا اگه زودتر رسیده بودم، نمی‌ذاشتم نرگس اون کارو بکنه.
دلم‌ از یادآوری تنهایی آن روزم پر از غصه شد.
- بی خیال! همه‌چی گذشته.
- هنوزم نمی‌خوای چیزی به مرضیه‌خانم بگی؟ روزهایی که می‌بینم‌ نرگس میاد اینجا دلم‌ می‌خواد برم بهش بگم اونی که باعث شد عروست دیگه به هیچ یک از قوم و خویشات نزدیک‌ نشه همین عفریته‌س.
با تندی به طرفش برگشتم.
- یه وقت نری بهش‌ بگی ها! پنج سال از اون موقع گذشته، فایده‌ای جز دلخوری نداره، همه‌ی اقوام علی برای من تموم شدن، فقط مادرش برام‌ کافیه، اونا منو نمی‌خوان، من هم‌ اونا رو‌ نمی‌خوام، همیشه کاری کردم چشمم به‌ چشم هیچ‌کدومشون نخوره، بذار مرضیه‌خانم‌ فکر کنه مشکل از اجتماعی نبودن منه که هیچ‌وقت توی جمع‌های خونوادگیشون همراهیش نکردم، نمی‌خوام به خاطر من بیشتر از این غصه بخوره.
کمی‌ مکث کردم و بعد گفتم:
- تو‌‌ فقط قول‌‌ بده بری سرکار و‌ حرف کسی هم روت اثر نذاره.
زینب لبخندی زد.
- به خاطر تو قول میدم برم‌ سر کار و سعی می‌کنم حرف کسی رو نشنوم.
لبخندی زدم.
- آفرین دختر خوب! الان رفیق خوب خودمی!
 
صدای چرخیدن کلید در قفل در، خبر از ورود مرضیه خانم و سیدعلی داد. سیدعلی تا چشمش به مادرش افتاد با گام‌های کوتاه ذوق‌زده به سمت ما دوید و درحالی‌که بستنی درون دستش را نشان می‌داد گفت:
- مامان زینب ببین! خاله برام بستنی گابی خریده.
زینب دستی روی موهای پسرش کشید.
- فدات بشم! تشکر کردی از خاله؟
- آره مامان! تازه برای شما هم خریدیم.
سیدعلی به پاکت پر از بستنی دست مرضیه‌خانم اشاره کرد. زینب از مرضیه‌خانم تشکر کرد و من با لبخندی که از دیدن پسرش روی لبم آمده بود گفتم:
- سید کوچولو! پیش خاله نمیایی؟
سیدعلی با آن لپ‌های سرخ شده و بستنی‌هایی که به دور دهانش مالیده شده بود، بامزه‌تر از همیشه رو به من کرد.
- سلام خاله!
با دو انگشت لپ‌هایش را گرفتم.
- سلام به روی‌ ماهت! چطوری پهلوون؟
مرضیه‌خانم یک بستنی از درون پاکت بیرون آورد و به طرف من گرفت.
- بخور دخترم! پیشنهاد علی‌آقاست.
همان لحنی را از زبانش شنیدم که هنگام صدا زدن علی می‌شنیدم. بستنی را گرفته و نگاهم را به نگاه غمگینش دوختم. ما دو نفر خوب همدیگر‌ را می‌فهمیدیم، باز هم دلتنگ پسرش شده بود.
- ممنون مامان!
لبخندی زد و کنارمان روی تخت نشست و عصایش را به تخت تکیه داد. نگاهم قفل عصا ماند.
- وضع پاتون چطوره؟
مرضیه‌خانم دستش را روی‌ زانویش کشید.
- بهتر که نمی‌شه، باید باهاش بسازم.
زینب درحالی‌که دهان بستنی‌مال شده‌ی پسرش را با دستمال پاک‌ می‌کرد گفت:
- شرمنده مرضیه‌خانم! سیدعلی هم اسباب مزاحمت شما شد، بهش گفته بودم اصرار نکنه ببریدش پارک.
- چی میگی دختر؟ بچه‌س، حوصله‌اش سر میره با من پیرزن، اون هم که هیچی نگفت، خودم بردمش، اونجا حداقل هم سن و سالاش هستن.
نگاهم را به پاکت بستنی درون دستم دادم و با دیدن شکل گاو‌ روی آن گفتم:
- پس بگو چرا سیدعلی میگه بستنی گابی.
زینب خندید.
- آره منظورش گاویه.
پاکت را باز کردم و بستنی‌ را بیرون آوردم.
- پهلوون! حالا ببینم‌ مزه‌ی گاو هم‌ میده یا نه؟
بستنی را در دهان گذاشتم. پسرک با جدیت دست بدون بستنی‌اش را بالا آورد.
- نه خاله! مزه گاو‌ نمیده، مزه شیر میده.
ابروهایم را درهم کردم.
- جدی؟ چه بد! دلم‌ می‌خواست مزه‌ی گاو‌ بده.
سیدعلی‌ کنجکاو‌ خود را جلو کشید.
- خاله! مزه‌ی گاو‌ چه جوریه؟
زینب و‌‌ مرضیه‌خانم‌‌ خندیدند و من متفکر‌ کمی از بستنی‌‌ را خوردم.
- مزه گاو؟... نمی‌دونم!... خاله! به نظرت بستنی گابی‌ نباید مزه‌ی گاو‌ بده؟
زینب در میان خنده گفت:
- از دست تو دختر! بچه رو‌ سر کار‌ نذار!
سیدعلی هم جدی گفت:
- خاله! این عکس گاو‌ داره مزه‌ی گاو‌ که نداره.
قیافه‌ی ناراحتی گرفتم.
- واقعاً؟ من فکر‌ می‌کردم مثل بستنی کاکائویی که مزه کاکائو میده بستنی گابی‌ هم‌‌ مزه‌ی گاو‌ میده.
پسرک سرش را کمی‌ جلو‌ آورد و مثل کسی که کشف مهمی کرده باشد گفت:
- خاله! شما بستنی‌ کاکائویی دوست دارید؟
من هم سرم را جلو‌ بردم.
- من آره، تو چی دوست داری؟
- من بستنی گردال‌گردالی دوست دارم.
سرم‌ را برگرداندم و سؤالی زینب را نگاه کردم. زینب لبخند زد.
- منظورش بستنی اسکوپی هست.
- آها همینو بگو! حتماً خاله یادم میمونه یه بار باهم بریم‌ بستنی گردال‌گردالی بخوریم.
ابروهایش ذوق‌زده بالا رفت.
- حتماً خاله؟
چشمکی‌ زدم.
- حتماً!
رو به مادرش کرد.
- باشه مامان؟
زینب نگاهش را بین من و پسرش گرداند.
- به شرطی که منو هم با خودتون ببرید.
ابروهایم را بالا انداختم.
- نوچ! فقط من و پهلوون.
سیدعلی اخم کرد.
- نه خاله! مامان هم ببریم.
- مامان اذیتمون می‌کنه دوتایی بریم.
صدای معترض «سارینا» گفتن زینب بلند شد و من برایش از سر بدجنسی ابروهایم را بالا انداختم. سیدعلی با لحن ملتمسی گفت:
- نه خاله! مامان اذیت نمی‌کنه، گناه داره، ببریمش.
- خب حالا که پهلوون اینطوری می‌خواد، باشه، اگه قول بده دختر خوبی باشه، مامانو هم می‌بریم.
- خاله‌مرضیه رو هم ببریم؟
- باشه خاله‌مرضیه رو هم می‌بریم.
- آخ‌جون مامان! بستنی گردال‌گردالی!
زینب چوب بستنی را که یک ذره بستنیِ روی آن در حال ذوب شدن بود از دست پسرش کشید.
- فدات شم! بستنیت آب شد، زود بخورش از خاله‌ها خداحافظی کنیم بریم.
 
با رفتن زینب و‌ پسرش انتهای بستنی‌ام را که نرم شده بود در دهان گذاشتم و بعد از درآوردن چوبش، رو به مرضیه‌خانم کردم.
- مامان‌جون! خودتون بستنی نمی‌خورید؟
مرضیه‌خانم پاکت را کمی بالا گرفت.
- اینا رو‌ خریدم بذارم توی فریزر هر وقت این بچه اومد داشته باشم.
- یه دونشم خودتون بخورید، خوشمزه بود.
- نوش‌جان! یه مدته سر درد دارم، نمی‌دونم قندمه؟ چربیمه؟ چیه؟ تا بعد تعطیلات که میرم آزمایش بدم می‌خوام احتیاط کنم.
نگرانی به دلم زد.
- خودم می‌برمتون، اصلاً می‌خواین همین الان بریم اورژانس.
لبخندی زد.
- اینقدرها هم حالم بد نیست، بعد تعطیلات میرم.
- پس حتماً خودم می‌برمتون.
دستش را روی پایم زد.
- دستت درد نکنه، لازم نیست به خاطر من از کار و زندگی بیفتی.
- این چه حرفیه؟ شما مادرمی آدم برای مادرش کار نکنه برای کی بکنه؟
دستش را از شانه ‌م رد کرد.
- تو هم دخترمی عزیزم!
سرم را به او‌ چسباندم.
- پس هیچ‌وقت باهام تعارف نکنید.
دستش را روی سرم کشید.
- پیر شی دخترم! من دیگه آفتاب لب بومم، دردسرهام افتاده گردن تو.
- هر کار کنم وظیفمه، سارینا تا روز آخر عمرش باید به شما خدمت کنه.
- نزن این حرفو! تو جوونی، باید به خودت و زندگیت فکر کنی.
- زندگی من شمایید.
- اینقدر زندگی رو به خودت سخت نگیر، ایران‌خانم می‌گفت هرکی پا پیش می‌ذاره رد می‌کنی.
- مادرجون... .
- دخترم! علی پنج ساله رفته، تا الان هم خیلی پای علی موندی، امسال از خدا و‌ خود علی خواستم کمک کنن جفتتو پیدا کنی، بری سر زندگی خودت.
اشک در چشمانم جمع شد.
- جفت من فقط علی بود که رفت.
- نگو! تو هنوز جوونی، نباید تنها بمونی، تنهایی فقط برازنده‌ی خداست.
اشکی از چشمم فروریخت.
- من تنها نیستم، علی رو دارم.
مرضیه‌خانم سرم را بلند کرد و انگشتانش را زیر چشمانم کشید.
- قربون اشکات بشم دخترم! علی بهت افتخار می‌کنه، اما می‌دونم اونم نمی‌خواد تو تنها بمونی، به خودت و آینده‌ت فکر‌ کن، مگه تا کی جوونی؟ تو هم هم‌صحبت می‌خوای، تنها نمون.
بینی‌ام را بالا کشیدم.
- من هم می‌خوام‌ مثل شما که موهاتونو توی انتظار سفید کردید موهامو پای علی سفید کنم.
سری از تأسف تکان داد.
- نکن این کارو‌ با خودت دختر!
کمی اخم کردم.
- چرا نه مامان؟ مگه وقتی عقد کردیم نگفتید ایشالله پای هم پیر بشید، خب من هم می‌خوام پای علی پیر بشم.
پر شدن چشمانش را دیدم.
- علی که نیست دیگه؟
- هست! علی همه‌جا هست! من با علی زندگی می‌کنم.
دستم را گرفت.
- عزیزم... .
- مامان‌جون! خواهش می‌کنم.
چند لحظه با غم نگاهم کرد و‌ دست به عصایش برد.
- بیا بریم داخل!
- نه مامان باید برم خونه، ایشالله یه وقت دیگه.
مرضیه‌خانم بلند شد.
- خدا به همراهت عزیزم!
پشت فرمان ماشین که نشستم نگاهم را به آویز عکس علی دوختم.
- علی‌آقا! مامانت ازت خواسته کاری کنی فراموشت کنم؟ محاله پسر! محال! من جای تو‌ رو به هیشکی نمیدم، خیلی دوستم داری، از خدا بخواه منو‌ زودتر بهت برسونه.
 
با همکارانم در پژوهشگاه، قرار گذاشته بودیم همراه هم وارد کافه باغ برکه محل قرارمان با دکتر فروتن بشویم. کمی پایین‌تر از کافه، ابتدای فرعی که از بلوار ستارخان جدا می‌شد با هم قرار گذاشته بودیم. دیرتر از بقیه رسیدم. به سرعت جای پارکی پیدا کرده، تیبا را پارک کردم و پیاده شدم. از دور هم معلوم بود همه برای این قرار به خود رسیده‌اند. اما من کل هنرم فقط پوشیدن یک مانتوی یشمی روشن به جای مانتو شلوازهای تیره معمولم بود و چون هنوز در چادر سر کردن حرفه‌ای نشده و نمی‌توانستم همانند زینب زیر چادر، شال و روسری را مرتب نگه دارم به مقنعه‌ای تیره‌تر از مانتوام اکتفا کرده بودم. فقط چادر همیشگی‌ام را که سرآستین‌های ساده‌ای داشت با یک مدل نگین‌دار عوض کرده بودم. با نزدیک شدن و دیدن ابروهای نازک و درهم خانم دکتر گلریز مسئول ارشد آزمایشگاهمان حساب کار دستم آمد و با عذرخواهی به جمع او و دو همکار دیگرم پیوستم.
- خیلی خیلی ببخشید که دیر کردم متأسفانه توی ترافیک گیر کرده بودم.
دکتر گلریز پیش از همه سلام داد و گفت:
- زودتر راه میفتادی دختر! این ورا همیشه ترافیک هست.
دستش را فشردم و بار دیگر عذرخواهی کردم.
دکتر گلریز هم به خاطر سن و سالش، هم جایگاهش به عنوان ارشد، هم صورت کشیده و جدی‌اش و هم خلق و خوی قانون‌مدارش، همه‌ی ما را وادار به اطاعت از خودش در هر مکانی می‌کرد. نگاهم را از او که روسری کوتاه قهوه‌ای و نارنجی رنگی را روی موهای بلوطی رنگش بسته و یک مانتوی کرم به تن کرده بود به رهام پسر قدبلند آزمایشگاهمان دادم که گفت:
- سلام خانم دکتر!
رهام با کت چرم کوتاه و سیاهرنگش و شلوار جین سیاهی که به تن کرده بود، یک تیپ کاملاً سیاه را همراه با موهای پر پشت و ریش‌های سیاهش بهم زده بود و این استایل، پسر خوش‌تیپ‌مان را از همیشه خوش‌تیپ‌تر کرده بود.
- سلام آقای دکتر!
رهام مدت کوتاهی بود دکترا را شروع کرده بود و به همین خاطر او را از زمان قبولی در آزمون، دکتر صدا می‌زدم. لبخندی زد و گفت:
- خانم دکتر! یادمون نبود آزمایشگاه نیستیم و‌ نباید توقع داشته باشیم زود برسید.
کمی اخم کردم.
- حالا یه بار زودتر از من رسیدید، فاجعه شده؟
سودابه نامزدش که از دانشجویان ارشد دکترفروتن بود و به تازگی وارد جمع ما‌ در آزمایشگاه شده بود گفت:
- وای نه خانم دکتر! رهام شوخی می‌کنه ازش به دل نگیرید.
سودابه دختر قد کوتاهی بود با یک‌ چهره‌ی کاملاً شرقی، شبیه نقاشی‌های شاهزاده‌های ایرانی، ابروهای کمانی، چشمان سیاه و صورت گرد او‌ را فوق‌العاده زیبا می‌کرد و همیشه به او یادآوری می‌کردم که حیف موهای قهو‌ه‌ای رنگ مواجش است که همیشه کوتاهشان می‌کند که البته اکنون آن‌ها با شال بنفش رنگی پوشانده بود، اما گوش او هم هیچ‌وقت بدهکار نبود. لبخندی به تیپ یاسی و بنفش سودابه که رنگ مورد علاقه‌اش بود زدم.
- الان فکر‌ کردی از دکتر کاروند به دل گرفتم؟
رهام پیش‌دستی کرد.
- سودی! من دکتر ماندگارو بهتر از تو می‌شناسم.
با رهام از همان اول ورود به پژوهشگاه کار کرده بودم.
- حق با دکتره من این پسرو‌ توی آزمایشگاه بزرگ کردم.
رهام خندید و سودابه کمی اخم کرد.
- اینقدر به رهام‌ نگید دکتر حس خودکم‌بینی پیدا کردم.
رهام با خنده‌ی بیشتری «حسود» را زمزمه کرد و‌ من دستی به بازوی سودابه زدم.
- تو هم دو سال دیگه دکترا قبول شو‌ بهت بگم دکتر!
دکتر گلریز وارد بحثمان شد.
- اگه حرفاتونو زودتر تموم‌ کنید، می‌تونیم به قرارمون با دکتر فروتن برسیم.
هر سه با هم «چشم» گفتیم و خندیدیم، مسیر را برای دکتر گلریز باز کردیم. دکتر گلریز یکی از همان نگاه‌های مخصوصش را که نشان از حق داشتن بود به ما انداخت و جلوتر از ما راه افتاد. من خودم را به کنار دکتر گلریز رساندم تا دو نامزد پشت سرمان همراه هم قدم بردارند.
از مسیر باریک ورودی کافه که با چارچوب‌های چوبی و گیاهان اطراف شبیه دالان شده بود، گذشتیم. به کنار برکه‌ی کافه باغ که نام کافه هم از آن گرفته شده و در میانش یک جزیره‌ی گیاهی و قایقی چوبی قرار داده و حاشیه‌اش را هم با شمعدانی تزیین کرده بودند، رسیدیم. از پل چوبی روی برکه گذشته و با راهنمایی دکتر گلریز که گویا چون همیشه همراه دوست قدیمی‌اش دکتر فروتن بوده و حتماً خودش محل قرار را مشخص کرده بود به آلاچیق سفیدی وارد شدیم که سقف شیروانی شکل آن سیاه بود. الحق انتخاب کافه باغ در فصل بهار انتخاب بسیار به جایی بود.
دکتر فروتن به همراه چهار مرد دیگر پشت میزها نشسته بودند، که با ورود ما‌ همگی ایستادند.
دکتر حسین فرجام و دکتر فرید حسنلو‌ را که از هم‌دوره‌ای‌های سابقم در دانشگاه بودند را خوب می‌شناختم، اما‌ دو مرد دیگر را نه.
بعد از احوالپرسی‌های معمول و تبریکات سال نو، دکتر فروتن شروع به معرفی جمع چهارنفره‌ی ما کرد.
- دکتر پریدخت گلریز که فرشیدجان نیازی به معرفی نداره، مسئول ارشد آزمایشگاهه.
مخاطب دکتر فروتن پسر تقریباً سی‌ساله‌ای بود که کنارش ایستاده بود. نگاهم را به فرشیدجان دوختم تنها چشمان رنگ روشنش به دکتر شباهت داشت. صورت گرد، ته ریش و چاله‌ای که در چانه‌اش داشت بسیار معمولی بود. حتی موهای کمی پریشانش را که یک طرفه شانه کرده بود هم زیادی عادی بود و من تصوری غیر از این، از پسر دکتر که سال‌ها در انگلستان درس خوانده، داشتم. فرشید دست دراز کرد و با دکتر گلریز دست داد.
- خیلی خوشحالم خاله‌جان که دوباره می‌بینمتون.
دکتر گلریز چون همیشه لبخند یک‌طرفه‌ای زد.
- من هم خوشحالم که بالاخره دل از انگلستان کندی و برگشتی پیش مادرت.
جوابش فقط لبخند فرشید بود. مرد همراه فرشید که سن بیشتری داشت فقط به سلامی کوتاه اکتفا کرد. دوست داشتم در مورد او بدانم که هیچ شباهتی به فرشید نداشت. نه ظاهری و نه سنی. دوست فرشید برخلاف او اندام ورزشکاری و هیکل درشتی داشت با سری تماماً بی‌مو و ریش‌های پرفسوری قهوه‌ای رنگ.
دکنر فروتن مرا با اشاره‌ی مختصری معرفی کرد.
- ایشون دکتر سارینا ماندگار! که خط تولید دو تا از پروژه‌هاشونو توی شرکت راه انداختیم.
 
فرشید متعجب ابروهایش را بالا انداخت و درحالی که دستش را به طرف من دراز می‌کرد گفت:
- اوه... شما دکتر ماندگار هستید؟ خیلی از دیدنتون خوشحال شدم.
کمی معذب به دست دراز شده‌اش نگاه کردم.
- من هم خیلی خوشحال شدم از دیدنتون، ببخشید من دست نمیدم.
فرشید کمی دلخور دستش را جمع کرد و متوجه پوزخند آرام اما واضح دوستش شدم که باعث شد نگاه تندم را رویش برگردانم اما او‌ با همان لبخند مسخره و خونسردی سری برایم تکان داد. فرشید گفت:
- خانم دکتر ماندگار! واقعاً با تصوراتم فرق دارید، مادر اینقدر از شما تعریف کرده بود که من تصور می‌کردم الان با یه خانم سن و سال‌دار آشنا میشم.
- خانم دکتر همیشه به من زیادی لطف دارن.
دکتر فروتن با «خواهش می‌کنم» پاسخم را داد و به معرفی سودابه و رهام پرداخت. فرشید به خاطر رفتار من دیگر دستش را برای سودابه دراز نکرد، اما با رهام به گرمی دست داد. دکتر فروتن بعد از پایان معرفی ما، پسرش را معرفی کرد.
- پسرم دکتر فرشید گودرزی که دیگه شناختیدش... .
و بعد به مرد نه چندان دلچسب مهمانی امشب اشاره کرد.
- آقای رامبد فرمهر دوست فرشیدجان.
رامبد فقط با عبارات تعارفی کوتاه پاسخ اظهار خوشوقتی دیگران را داد و من به بی‌ادبی‌اش فکر کردم. وقتی همگی نشستیم نگاهم روی چشمان نافذ رامبد بی‌ادب افتاد که روی من بود، هنوز پوزخند تمسخرش را می‌توانستم حس کنم برای راحتی اعصاب خودم رو از او‌ گرفته و سرم را به سوی دکتر فرجام و دکتر حسنلو چرخاندم.
- خیلی خوشحالم دوستان قدیمی رو هم توی این جمع می‌بینم، خیلی وقت بود سعادت دیدارتون نصیبم نشده بود.
دکتر فرجام که درشت‌ هیکل‌تر از دکتر حسنلو بوده و موهایش را به عقب شانه کرده بود جواب داد:
- بله، چون شما بعد از دکترا از دانشگاه رفتید اما من و فرید موندگار شدیم.
- بله، فرصتی پیش نیومده بود همدیگه رو ببینیم، حالا اینکه امشب اینجایید این معنی رو میده که می‌خواید به پژوهشگاه اضافه بشید؟
دکتر حسنلو کمی عینکش را بالاتر داد و گفت:
- مگه ایرادی داره همکار بشیم خانم دکتر؟
نگاهم به موهای لختش خورد که داشت جوگندمی میشد و مثل همیشه روی صورتش برمی‌گشت.
- نه چه ایرادی داره؟ خیلی هم خوشحال میشم، اتفاقاً با ورود شما ترکیب جنسیتی پژوهشگاه سه به سه میشه و به تعادل می‌رسه.
گارسون که برای گرفتن سفارش‌ها آمده بود با اشاره از من سفارش خواست و من کیک شکلاتی با چای زعفران سفارش دادم.
دکتر فرجام در جوابم‌ فقط لبخند زد و دکتر حسنلو که هنوز اخلاق حاضر جوابیش را نگه داشته بود گفت:
- البته که از قدیم‌الایام یادمونه شما یه نفره هم برای برای تغییر تعادل جنسیتی به نفع خانوما کافی بودید.
بعد رو به فرشید کرد و گفت:
- استاد، دکتر ماندگارو خوب می‌شناسن جهت اطلاع شما و بقیه دوستان میگم زمان ارشد که دانشجوهای استاد فروتن بودیم، ما سه پسر بودیم با یک خانم ماندگار، اما خانم‌ ماندگار به تنهایی حریف ما سه نفر بود، من و حسین که هیچ، فقط گاهی اون دوستمون از پسش برمی‌اومد.
دکتر فرجام سرش را زیر انداخت و گفت:
- یاد علی بخیر! خدا رحمتش کنه.
با یاد‌آوری علی غمگین شدم. دکتر فروتن و دکتر حسنلو هم دلگیر شدند. فرشید رو به مادرش کرد.
- علی کیه؟
دکتر نگاهی به من کرد و بعد رو به پسرش گفت:
- چهارمین دانشجوی اون دوره‌ام، همسر خانم دکتر بودن، پسر بسیار بااستعدادی که متأسفانه عمرش کفاف نداد، وگرنه مثل خانم دکتر از افتخارات کاری من می‌شد.
فرشید رو به من کرد.
- اوه... واقعاً متأسفم.
- ممنونم از شما، از استاد هم ممنونم که هنوز علی رو فراموش نکردن، دکتر فرجام از شما هم متشکرم که علی رو یاد کردید، اما بهتره خوشی امشب رو با این یادآوری به کام دوستان تلخ نکنیم.
گارسون سفارش‌ها را آورده و دکترفروتن بعد از رفتن آن‌ها گفت:
- غرض از این دعوت این بود که یک دورهمی با هم داشته باشیم. می‌دونید که من دیگه دارم از دانشگاه بازنشسته میشم، دکتر حسنلو که قبلاً جزو اساتید شده بودن و من دکتر فرجام رو هم جای خودم معرفی کردم. از این دو نفر خواستم امشب اینجا باشن تا بدونین بعد از من رابط پژوهشگاه با دانشگاه این دو نفر هستن و البته یه مدت دیگه هم با برگشتن کامل پسرم فرشید می‌خوام‌ کل مدیریت شرکت رو بسپارم بهش، بالاخره کسی که ام‌بی‌اِی خونده باشه بهتر از من شیمیست میتونه شرکتو اداره کنه، من دارم‌ کارهامو می‌کنم تا یه مدت برم کانادا پیش دخترم.
هیچ دوست نداشتم دکتر فروتن جمع ما را ترک کند، اما‌ توان اعتراض هم نداشتم.
دکتر فروتن رو به دکتر گلریز کرد.
- پریدخت جان! از ابتدای تأسیس شرکت همراه‌ من و همسر مرحومم بودن، بعد از فوت دکتر گودرزی هم منو تنها نذاشتن تا تونستم شرکت رو به اینجایی که هست برسونم، از این به بعد که باید مدیریت جوان‌تر عهده‌دار کارها بشه، امیدوارم، باز هم‌ پریدخت جان، فرشید رو تنها نذارن.
دکتر گلریز با لبخند پاسخ استاد را داد و دکتر‌فروتن به ادامه‌ی حرف‌هایش پرداخت، اما‌ من دلخور از این تغییر کاری، زیاد متوجه چیزی نشدم بیشتر از اینکه با ورود آدم‌های‌ جدید مشکل داشته باشم، با این مشکل داشتم که دلیل حضور‌ این مردک بی‌ادب رامبد نام امشب اینجا چه معنی می‌دهد؟ آیا این مردی که از ابتدا زیاد صحبت نکرده بود اما‌ گستاخی از نگاهش فوران می‌کرد، قرار بود همراه با فرشید وارد شرکت شود؟
 
***
چهارم فروردین شد و من مثل هر چهارم فروردین دیگری در پنج سال گذشته، صبح اول وقت با خریدن یک شاخه گل رز به دیدار علی رفتم تا تولد سی‌سالگی‌ام را با علی بگذرانم. پایین مزار علی نشستم و نگاهم را به عکسش دوختم.
- سلام عزیزم!
دلنتگی قلبم را فشرد. نگاهم را از عکس گرفته و به نامش روی سنگ دادم. درحالی که رز قرمز درون دستم را پرپر می‌کردم گفتم:
- حالت خوبه؟
گلبرگ‌های گل را زیر نامش پهن کردم.
- اوضاعت رو به راهه؟
عقب رفتم و کمرم را به ستون فلزی سایبانی که روی مزار سایه افکنده بود تکیه دادم.
- یه چهار فروردین دیگه از راه رسید، می‌بینی علی‌جان؟ سی ساله شدم. دیگه دارم پیر میشم.
نگاهم را که پر اشک شده بود در خلوتی صبحگاهی گلزار شهدا گرداندم.
- صبح، جلوی آینه، سه تا تارموی سفید توی موهای شقیقه‌ام دیدم.
به طرف مزار برگشتم و لبخند کم‌جانی زدم.
- بعد از عینک این دومین چیزیه که من تجربه کردم و تو نکردی، وقتی رفتی نه عینکی بودی، نه حتی یه تار سفید توی موهات بود.
لبخند پهن‌تری زدم و همزمان اشک پرشده‌ی درون چشمانم فروغلتید.
- می‌بینی؟ بالاخره ازت جلو‌ زدم، اندازه یه عینک و سه‌تا تارمو ازت جلو‌ زدم.
کف دستم را به چشمانم کشیدم و دوباره نگاهم را به اطراف چرخاندم.
- هیشکی دیگه چهار فروردین رو یادش نیست، امسال حتی بابا هم دیگه زنگ نزد، از اون موقعی که دیگه باهاشون دبی نرفتم، شب چهارم زنگ می‌ز‌د و تولدمو تبریک می‌گفت، اما امسال نه، بابا دیشب زنگ نزد، اون هم دیکه چهار فروردینو یادش رفته. الان دیگه واقعاً تنها شدم.
آهی از ته دل کشیدم و باز چشمانم را به نامش دوختم.
- خستم علی، خیلی زیاد، نیومدم امروز با گلایه کردن حالتو بگیرم، اما دست خودم نیست، میام پیشت دردهام یادم میاد، از بس همیشه گوش شنوام تو بودی، دلتنگتم، امروز‌ بیشتر از همیشه، علی‌جان! دلم لک‌زده برای اون تولدهای زودرسی که اسفند برام می‌گرفتی، دلم الان بیتر از هر زمانی دیدن اون لبخندتو می‌خواد که بعدش می‌گفتی «تولدت مبارک»
چند لحظه در سکوت همان‌طور‌که خیره به مزار علی مانده بودم به فکر تولدهای با علی‌ام افتادم. کار فوق‌العاده ‌ای نمی‌کرد اما عشقی که من در همان لحظات حس می‌کردم، آن تولدها را برایم خاص کرده بود. چقدر فرصت‌هایم کم بود و نمی‌فهمیدم. دلم آن کادوهای ساده را می‌خواست، آن کیک‌ها و حتی آن شام تولدی را که دستپخت خود علی بود. چقدر آن روزها شاد بودم و خنده‌هایم واقعی بود! کی دیگر از ته دل خندیدم؟ همه‌ی خنده‌هایم با علی رفت و اکنون آن شادی‌ها برایم دور از دسترس بود، چقدر فرصت خوشبختی من اندک بود، چه زود همه چیز تمام شد.
دستی به چشمانم کشیدم و از فکر بیرون آمدم.
- علی‌جان! من مشتاق دیدنتم، این پنج سال تمام تلاشمو کردم جوری زندگی کنم که وقتی خدا منو خواست، بتونم باز هم ببینمت، خیلی کمکم کردی خوب زندگی کنم، اومدم دوباره ازت بخوام‌ دستمو بگیری، به خدا بگو این سارینا دیگه تحمل موندن رو‌ نداره، می‌دونم نباید آرزوی مرگ کنم، اما چیکار کنم؟ خسته شدم، طاقت دوری بیشتر از اینو ندارم، به خدا بگو سارینا کاری توی این دنیا دیگه نداره، یه روز‌ی، یه جایی، فرشته‌شو بفرسته جونمو بگیره، من آماده‌ام، چیزی اینجا ندارم که به خاطرش بمونم، به خدا بگو فقط یه شرط دارم، اگه لایق دیدنت شدم منو زود بیاره پیشت، اگر هم نه که... پس باید باز هم تلاش کنم، زنده موندن برام فقط همین معنی رو‌ میده که هنوز لایق دیدنت نشدم.
دستم را جلوی صورتم گرفتم و‌ نگاهم‌ را به حلقه‌های درون انگشتانم دوختم. حلقه‌ی خودم را باز در انگشت حلقه‌ام کرده بودم و حلقه‌ی علی را در انگشت میانی‌ام انداخته بودم. جز در محل کار در همه جای دیگر این دو حلقه در انگشتانم بود تا با یادآوری خوش‌ترین لحظات زندگی‌ام که از دست داده بودم روزگار بگذرانم.
- علی‌جان! مادرت بهم گفت ازت خواسته رأی منو‌ بزنی، می‌دونم تو خواسته‌ی مادرت برات خیلی مهمه و واسه همین میخوای منو‌ وادار به فراموشیت کنی، شاید اینکه دیشب به خوابم نیومدی هم به همین‌خاطر بود که فراموشت کنم. مادرت می‌خواد ازدواج کنم، مثل خیلی‌ها. تو دیگه اینو نخواه.
مکث کردم و بعد ادامه دادم:
- همه بهم میگن تنهایی، اما اشتباه می‌کنن، هیچ کـس نمی‌بینه من تو رو‌ دارم، اگر اونا تو رو‌ با من نمی‌بینن و‌ میگن تنهایی پس بذار به همشون بگم‌ من تنهایی رو انتخاب کردم، توی این دنیا یه ساریناست یه علی، بذار بگن با عکس و مزارت زندگی‌ می‌کنم، مگه مهمه؟ من روزها با فکر‌تو زندگی می‌کنم، شب با فکر تو می‌خوابم، شب خواب تو رو‌ می‌بینم و‌ باز صبح‌ با فکر تو‌ بیدار میشم، تو همه جا با منی بقیه‌ان که چیزی نمی‌بینن، پس خودتو ازم نگیر، باز بیا به خوابم.
جلو رفتم، کنار مزار نشستم و دستم را روی سنگ قبر گذاشتم.
- می‌دونم عزیزم تو خیلی دل نازکی، می‌دونم الان می‌خوای به حرف مادرت گوش بدی و منو از خودت محروم کنی، اما من بهت خیانت نمی‌کنم علی! نمی‌ذارم کسی پاشو بذاره جای تو، حتی اگه هیچ وقت دیگه به خوابم نیای، حتی اگه بخوای ازم دور بشی من باز دنبالت راه میفتم، من فقط تو رو می‌خوام و غیر تو انتخاب نکردم، هیشکی توی دنیا حتی شبیه تو نیست چه برسه به اینکه بخواد جای تو باشه. بهت اطمینان میدم، سی سالگی بشه چهل سالگی، باز هم‌ من همینم، بشه پنجاه من همینم، بشه شصت باز همینم، باز هم چهارم فروردین میام اینجا، بیست و پنج مرداد میام اینجا، دوم مهر میام اینجا، بازهم هر وقت بیکار بشم میام اینجا، اینقدر میام تا عزرائیل هم جونمو همین‌جا ازم بگیره و منو بیاره به دیدنت، پس اصرار به فراموش کردنت نکن، هیچ چیزی نمی‌خوام جز دوباره دیدنت، اگه تو هم یه ذره دلتنگمی کاری کن زودتر برسم بهت، اگه نقصی توی کارم هست بهم بگو، اگر هم نه، از خدا بخواه زودتر اجلمو بفرسته، تنها آرزوی تولدم همینه. آرزومو برآورده کن!
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
5
بازدیدها
988
پاسخ‌ها
5
بازدیدها
33
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
59
پاسخ‌ها
13
بازدیدها
226
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
136

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

عقب
بالا