اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان قرار آن‌جاست| دردانه

نام: قرار آن‌جاست
نویسنده: دردانه عوض‌زاده
ژانر: تراژدی، عاشقانه


خلاصه:
این رمان در ادامه‌ی رمان «راهی جز او نیست» می‌باشد. ماجرای زندگی سارینا را با یک وقفه‌ی پنج‌ساله نشان می‌دهد. خلاصه‌ی داستان رمان تلاش سارینا برای رسیدن به آرامشی است که نبود علی آن را از زندگی‌اش برده.


مقدمه:
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره‌ها میماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی، فهم نفهمیدن‌هاست
زندگی، پنجره‌ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی‌ست
زندگی شاید آن لبخندی‌ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه‌ پاک حیاتست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی‌ست
من دلم می‌خواهد
قدر این خاطره را دریابیم

کیوان شاهبداغی
 
2a3627_23IMG-20230927-100706-639.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در زیر سوالتون رو مطرح کنید.
بخش پرسش سوال‌ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد

برای رمان شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد


جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
 
گویا از ابتدا فروردین، ماه من بوده، چرا که بسیاری از اتفاقات مهم زندگی من در فروردین رخ داد و فروردین‌های مهمی را دیدم؛ مثل فروردین‌ماه سال ۹۷.
عصر بود. دو ساعت به زمان تحویل‌سال مانده بود. مثل همه‌ی عیدهای بعد از علی که دیگر با پدر و ایران به دبی نرفته بودم و چهار سال قبل را به یاد علی با مرضیه‌خانم تحویل کرده بودم، در تلاش بودم باز خودم را به سفره‌ی هفت‌سین او برسانم.
البته امسال ایران هم به علت به دنیا آمدن کوثر، دختر رضا و مریم که تنها پنج روز قبل از عید پا به زندگی گذاشت، پدر را در سفر دبی همراهی نکرد. پدر اما با همه‌ی اصراری که به او کردیم تا از خیر سفر دبی بگذرد و در شیراز سال را تحویل کند گفت:«حتماً باید برود و نمی‌تواند بماند» و به این منوال خانواده‌ی ماندگار دور از هم هر یک در جایی سال را تحویل می‌کردند.
چادرم را روی سرم مرتب کرده و همین که کفش‌های نیم‌بوتم را از جاکفشی بیرون گذاشتم که بپوشم، صدای زنگ گوشی‌ام بلند شد. همان‌طور که از جیبم بیرون می‌آوردم نگاهی به صفحه‌اش انداختم. رضا بود. درحال پوشیدن کفش جواب دادم:
- سلام داداش! چطوری؟
- سلام آبجی! سال تحویل نمیایی پیش ما؟
آخرین نگاه را در آینه به خودم انداختم و‌ در را باز کردم.
- می‌خوام برم پیش مرضیه‌خانم.
- مثل هر سال؟
کلید را در قفل در چرخاندم.
- آره دیگه، خودت که می‌دونی من و اون مثل همیم، باهم باشیم بهتره.
- هرجور راحتی آبجی! ولی حواسم هست از وقتی کوثر به دنیا اومده نیومدی خونمون‌ها... تازه شیرینی ماشینتو هم ندادی.
به آسانسور رسیده بودم. تعداد کمی از واحدهای برج سفید ساکن داشت و همان‌ها هم برای عید نبودند. پس آسانسور در همین طبقه مانده بود. در را باز کردم و داخل شدم و دکمه‌ی پارکینگ را زدم.
- ببخش داداش! آخر سالی سرم توی پژوهشکده خیلی شلوغ بود، نتونستم بیام، ولی توی بیمارستان که اومدم و چشم روشنی دخترتو هم دادم.
- اون که وظیفت بود و دستت درد نکنه، اما بیمارستان قبول نیست، باید بیایی خونه‌ی من، یه شیرینی تپل هم بدی که بعد چند سال ماشین‌دار شدی.
به پارکینگ رسیده و در آسانسور را باز کردم.
- چشم داداش! فردا پس فردا میام، ولی تیبا قسطی شیرینی نداره.
- داره، خوب هم داره، به هیچ بهانه‌ای نمی‌تونی از زیرش در بری، باید قبل اینکه آقا برگرده و تیباتو آتیش بکشه شیرینی‌شو من بخورم، به آقا گفتی چی خریدی؟
به ماشین سفیدرنگ دوست‌داشتنی‌ام رسیدم.
نگاه رضایت‌بخشم روی ماشین بود.
- وای رضا! جرعت نکردم بگم چی خریدم فقط گفتم ماشین خریدم.
رضا خنده‌ای کرد.
- به‌به چی بشه اگه آقا بیاد ببینه تیبا سوار میشی بعد بی‌ام‌و خودت توی پارکینگ خاک می‌خوره!
در ماشین را باز کردم. کیفم را روی صندلی کمک پرت کرده و پشت فرمان نشستم.
- حتی نمی‌تونم بهش فکر کنم. بابا خیال می‌کنه من هنوز باید با پول‌های اون زندگی کنم، ولی من تیبامو از اون بی‌ام‌و بیشتر دوست دارم، با پول خودم گرفتم.
- تو خیلی یه‌دنده‌ای! حداقل پس‌اندازتو خرج می‌کردی پژویی، چیزی می‌خریدی خیال آقا هم راحت‌تر بود.
سوییچ را جا دادم اما روشن نکردم.
- من وقتی میگم می‌خوام مستقل شم یعنی فقط می‌خوام روی‌ پای خودم وایسم، حالا هرچی هم بابا به حسابم پول بریزه من خرج نمی‌کنم.
- تو و آقا هر دو کله‌شقید، حالا وقتی آقا برگشت و با دیدن تیبا سرتو گذاشت روی سینه‌ات می‌فهمی مستقل بودن یعنی چی؟
- باید بیام دست به دامان مامان بشم تا وقتی به بابا گفتم اوضاع رو آروم کنه.
- به مامان هم دل نبند، فقط یادت باشه خواستی به آقا بگی قبلش با من هماهنگ کن، آخه مقدمات یه مراسم ختم آبرومند زمان می‌بره، باید وقت کافی‌ داشته باشم آماده بشم، به‌هرحال دکتری، پرستیژ داری توی تشییعت آدم زیاد میاد.
خندیدم.
- قربونت! فقط تأکید کن بگو واسه رنگینک مغز گردوها رو بزرگ‌تر بذارن، هم خودم بیشتر دوست دارم، هم لازمه بیشتر برام فاتحه بخونن.
- تو‌ بمیر، من قول میدم چنان مراسمی برات بگیرم که پشت هم برات فاتحه و خیرات بفرستن، نه تنها دستت خالی نمونه، بلکه روحت هم شاد شه.
بیشتر خندیدم. رضا هیچ‌وقت بزرگ نمی‌شد.
- رضا! دستت درد نکنه! قبل سال نویی حالمو خوب کردی، برو برس به خانواده‌ات پدر خانواده!
- عمه‌ی خانواده! حالا که حالت خوب شد، زودی بیا به برادرزاده‌ات سر بزن.
- وای رضا! از هیچی به اندازه‌ی کلمه‌ی عمه بدم نمیاد، وقتی بهم میگی یاد عمه‌فتانه میفتم، خوشحال بودم هیچیم به عمه نرفته، حالا خودم عمه شدم.
- می‌خوای به کوثر بگم بهت بگه خاله؟
- اون فسقل که هنوز جون نداره، ولی بزرگ‌تر شد یادش میدم به من بگه ساریناجون.
- چه باکلاس!
- همینی که گفتم من فقط ساریناجونم!
- خب ساریناجون! فردا حتماً اینجا باش!
- قول نمیدم ولی میام، فعلاً خداحافظ داداش!
تماس را قطع کردم و گوشی را روی نگه‌دارنده گذاشتم. آویز عکس علی که از آینه‌ آویزان کرده بودم را به دست گرفته و انگشتی روی آن کشیدم.
- چطوری علی‌جان؟ حاضری بریم برسیم به یه سال تحویل دیگه؟
 
همین که ماشین را روشن کردم صدای زنگ گوشی بلند شد. نگاهی به نام زینب کرده و تماس را روی بلندگو گذاشتم.
- سلام زینب‌جان! پیشاپیش سال نوت مبارک!
- سلام ساریناجان! سال نو تو هم مبارک! چطوری؟
- ممنونم عزیزم! خوبم.
- کجایی الان؟
- تازه از خونه زدم بیرون، چطور مگه؟
زینب مکث کرد. فهمیدم قصد گفتن چیزی را دارد.
- زینب‌جان! چیزی شده؟
مردد جواب داد:
- نه... فقط می‌خواستم بپرسم تو امسال هم سال تحویل پیش مرضیه‌خانمی؟
- آره عزیزم! دارم میرم اونجا.
- میگم... من هم می‌تونم بیام؟
- حتماً عزیزم! بیا! ولی مگه با خونواده نیستی؟
- راستش... خاله اینا و مامان‌اینا رفتن سال تحویل خونه آقابزرگ، من نمی‌خواستم برم، بهونه‌ کردم تو می‌خوای بیایی و موندم خونه.
- چرا خب نرفتی؟
- حالا بعد بهت میگم، کی می‌رسی؟
- می‌خوام یه سر برم قنادی، بعد میام تا نیم‌ساعت دیگه رسیدم.
- پس من هم میرم خونه‌ی مرضیه‌خانم، کاری نداری؟
- سلامت باشی رفیق! می‌بینمت.
تماس که قطع شد رو به عکس علی کردم.
- علی‌جان! حالش خوب نبود، یعنی چی شده؟
کمی مکث کردم.
- حتماً باز به خاطر سید ناراحته، به این رفیقت بگو اینقدر رفیق منو اذیت نکنه. بیچاره زینب! اون هم‌ تنها مونده.
و آهسته‌تر زمزمه کردم.
- خدا نکنه زینب هم مثل من بشه، ولی شما دو‌تا رفیق مثل همید.
***
بعد از یک ساعت گرفتاری در ترافیک دم سال‌تحویل، با خریدن شیرینی به خانه مرضیه‌خانم رسیدم. وارد حیاط خانه‌ی مرضیه‌خانم که شدم سیدعلی پسر زینب اولین نفر از در خانه بیرون دوید تا به استقبال من بیاید.
- سلام خاله!
درحالی‌که دو جعبه شیرینی را به یک دست گرفته بودم مقابلش روی دو پا نشستم.
- سلام پهلوون! چطوری شما؟
سیدعلیِ تپل و بامزه که نسخه‌ی کوچک‌شده‌ی سید بود باذوق گفت:
- خاله‌مرضیه گفت حتماً برام شیرینی نارگیلی می‌خری، خریدی؟
ب×و×س×ه‌ی روی گونه‌های سفیدش کاشتم.
- بله که خریدم پهلوون! اصلاً هرجا علی‌آقا باشه ما شیرینی نارگیلی می‌بریم.
زینب که همراه مرضیه‌خانم به حیاط آمده بود دست پسرش را عقب کشید.
- سیدعلی! بذار خاله بیاد داخل.
سیدعلی پیش مادرش برگشت.
- خاله! بیا تو.
مرضیه‌خانم جعبه‌های شیرینی را از دستم گرفت و من هم ایستادم.
- خوش اومدی دخترم! ولی زحمت سفره‌ی امسال رو زینب کشید.
رو به زینب کردم.
- اِ به این سرعت، بابا ایول...!
زینب ابرویی بالا انداخت و لبخند زد.
- ما اینیم دیگه!
- پس مامان‌جون امسال دیگه یه خورده سلیقه وارد چیدمان هفت سین شده.
زینب پشت چشمی نازک کرد و گفت:
- بله دیگه... بالاخره که همه مثل شما دکتر نیستن... بعضیا هم باسلیقه‌ان.
ضربه‌ای به بازوی زینب زدم.
- خیلی جَلَبی دختر!
جوابم فقط خنده‌ی زینب بود. مرضیه‌خانم همان‌طور که داخل می‌رفت گفت:
- بسه دیگه! توی حیاط واینسید بیایید تو.
به دنبال مرضیه‌خانم ما نیز داخل شدیم. سریع داخل اتاق علی رفتم که هنوز همان چیدمان پنج سال قبل را داشت. لباس‌هایم را عوض کردم و خودم را به سالن رساندم. جایی که میز کوچکی را گذاشته و زینب سفره‌ی هفت‌سین را روی ساتن زردی که روی میز انداخته بودند، چیده بود. سین‌های سفره درون ظرف‌های سفالی آبی‌رنگ که سال قبل برای هفت‌سین خریده بودم، با یک تقارن نیم‌دایره به مرکزیت رحل قرآن چیده شده بود. در طرف راست این نیم‌دایره، سبزه و تنگ ماهی گذاشته شده بود. نگاهم را به ماهی‌های درون تنگ دوختم.
- مامان! بالاخره راضی شدید ماهی بخرید؟
مرضیه‌خانم که درحال چیدن شیرینی‌ها درون یک دیس بود از آشپزخانه گفت:
- ماهی مال علی‌آقاست.
یک لحظه دلم لرزید. هر وقت مرضیه‌خانم «سیدعلی» را «علی‌آقا» صدا میزد، من یاد عزیزم می‌افتادم که او را هم با همین لحن «علی‌آقا» صدا میزد. چندبار پلک زدم و بعد رو به سیدعلی که کنار مرضیه‌خانم بود، گفتم:
- پهلوون! این ماهیا مال توئه؟
سیدعلی با یک شیرینی نارگیلی نیم‌خورده در دست، از آشپزخانه بیرون پرید و کنار من آمد.
- آره خاله! تازه اسم هم دارن.
- اِ چه جالب؟ به من هم میگی اسمشونو؟
سیدعلی با انگشت گذاشتن روی تنگ گفت:
- این اسمش «چش تلسکوپیه» این «گلی».
 
زیر لب گفتم:
- زحمت کشیدی زینب با این اسم گذاشتنت.
و بعد بلندتر گفتم:
- حتماً اسما رو مامانت گذاشته نه؟
- نه... مامانم نذاشته... اسم خودشونه... به مامانم گفتم اسمشون چیه؟ گفت این چش تلسکوپیه این گلی.
- به‌به! این گلی حتماً خانومه این هم آقاس.
سیدعلی ابروهایش را بالا داد:
- واقعاً خاله؟
- واقعا! حالا بچه‌دار شدن اسمشونو چی بذاریم؟
سیدعلی متعجب‌تر از قبل گفت:
- مگه بچه‌دار میشن؟
- چرا نشن؟
زینب با آمدنش اجازه نداد بیشتر با پسرش حرف بزنم.
- سارینا‌جان! اینقدر این بچه رو سر کار نذار!
بعد رو به مرضیه‌خانم کرد.
- خاله! عکسا رو آوردم بذارم روی میز؟
مرضیه‌خانم «آره بذار» گفت و با سینی شیرینی به آستانه‌ی در آشپزخانه آمد.
- سارینا! بیا اینو بگیر.
به طرف او‌ رفتم. سینی را از دستش گرفتم و او با گرفتن دیوار چارچوب با مکثی که حاصل زانودرد بود، پاهایش را از ارتفاع آشپزخانه به سالن گذاشت. سینی را کنار سبزه و ماهی گذاشتم و متوجه شدم زینب در طرف دیگر میز عکس‌های علی و آقاحمید را گذاشت. نگاهم روی عکس خندان علی ماند. زینب به مرضیه‌خانم که تکیه زده به دیوار می‌نشست گفت:
- خاله! می‌تونم عکس آسِید رو هم بذارم؟
- بذار دخترم!
تازه متوجه قاب عکس سید شدم که در دست زینب بود. زینب قاب را کنار دو عکس دیگر گذاشت و بعد رو به سیدعلی که هنوز محو ماهی‌های درون تنگ بود کرد
- سیدعلی! بیا بریم لباس عیدتو بپوش دیگه باید بشینیم سر سفره.
زینب که دست پسرش را گرفت و برد، من به طرف عکس‌ها رفتم و جای عکس سید را با سینی شیرینی که این طرف میز بود عوض کردم. سرم را که بالا کردم. نگاهم به نگاه مرضیه‌خانم گره خورد.
- مامان! نمی‌خواستم سرنوشت زینب مثل ما دوتا بشه.
لبخند غمگینی روی لب‌های مرضیه‌خانم نشست.
- از کی خرافاتی شدی دخترم؟
بغض گلویم را گرفت.
- خرافاتی نیستم مامان! از تکرار این سرنوشت می‌ترسم.
مرضیه‌خانم همان‌طور که نشسته بود دستانش را باز کرد.
- بیا پیشم عزیزم!
از خداخواسته سریع کنارش روی تشکچه نشستم و خودم را در آغوشش جا دادم. سرم که روی سینه‌اش قرار گرفت، اشکم جاری شد.
- مامان! شد پنجمین عید بدون علی، پس کی میرم پیشش؟
سرم را نوازش کرد.
- نزن این حرفو! امیدوارم سال‌های زیادی عمر کنی، تو جوونی، منِ پیرزن باید برم.
- خدا نکنه مامان! دلم برای علی یه ذره شده.
- بمیرم برای دل تنگت! اشکاتو پاک کن! امسال مهمون داریم، مثل هر سال نیست که دوتایی دل به دل هم بدیم و گریه کنیم، نذار زینب و پسرش معذب بشن.
سرم را بلند کردم و اشک‌هایم را پاک‌ کردم.
- حق با شماست! گریه‌های ما دوتا باید توی خلوت خودمون بمونه.
مرضیه‌خانم با نگاه محبت‌آمیزی به چشمانم نگاه کرد و روی گونه‌هایم دست کشید.
- خیلی خدا رو شکر می‌کنم که دختر خوبی مثل تو رو بهم داده. بخند! سال تحویل فقط باید بخندی.
لبخندی زدم.
- ممنونم مامان! شما نبودید من این پنج سالو دووم نمی‌آوردم.
دویدن سریع سیدعلی و «خاله» گفتنش باعث شد ما دو نفر از هم جدا شویم.
- خاله... خاله!
به طرفش برگشتم. در آن لباس پلنگی نظامی بانمک‌تر از قبل شده بود.
- چی شده پهلوون؟
- خاله! مامان میگه ماهیا فقط توی دریا بچه‌دار میشن، توی تنگ نمیشن.
نگاه پوکری به زینب که تازه کنار میز می‌نشست کردم.
- لازم بود بچه رو‌ ناامید کنی؟
- ناامید نمی‌کردم که از فردا مغز خودمو می‌خورد از بس هی می‌پرسید چرا بچه‌دار نمیشن؟
رو به سیدعلی کردم:
- خب پهلوون! می‌خوای بعد تعطیلات ماهی‌تو ببریم توی دریا ول کنیم.
- نه خاله! من می‌خوام ماهیمو ببرم باغ آقا‌بزرگ توی آب اونجا بندازم، خاله! یه حوض بزرگ داره، می‌خوام ماهیام بزرگ شدن کوسه بشن.
صدای خنده‌ی ما با حرف پسرک بلند شد.
- زینب! از دست پسرت! هنوز پرورش کوسه از ماهی گلی به مغز کسی خطور نکرده.
سیدعلی را روی زانوهایم نشاندم و گونه‌ی تپلش را بوسیدم.
- پهلوون تو چرا اینقدر بامزه‌ای؟
مرضیه‌خانم رو به من کرد:
- کُشتی بچه رو از بس چلوندی! برو تلویزیون یا رادیو رو روشن کن از سال‌تحویل عقب نمونیم.
سیدعلی را به کنار زینب برگرداندم و بلند شدم. رادیو روی تاقچه را روشن کردم. صدای شاداب مجری که بلند شد کنار سفره نشستم و منتظر سال‌تحویل ماندم.
همگی سر به زیر این دقایق پایانی سال را به فکر و دعا مشغول شدیم. در دعاهای آن دقایق چون چهار سال گذشته فقط در طلب آرامشی بودم که از دست داده بودم و جز با کنار علی قرار گرفتن، دوباره نصیبم نمی‌شد.
 
نگاهم را به عکس علی دوخته و همراه با گوینده‌ی رادیو دعای تحویل سال را خواندم. صدای تیک‌تاک ساعت که از رادیو پخش شد همه در سکوت گوش دادیم تا صدای توپ سال‌تحویل بلند شد و گوینده‌ی رادیو با صدای شمرده‌ای گفت:
- آغاز سال یکهزار و سیصد و نود و هفت شمسی مبارک.
دیگر به موسیقی شاد عیدانه‌ی بعد از آن گوش ندادم و خیره به عکس علی آهسته لب زدم.
- عیدت مبارک تموم زندگیم!
رو به مرضیه‌خانم که صلوات می‌فرستاد نیم‌خیز شده و بعد از در آغوش گرفتن و روبوسی گفتم:
- سال نو مبارک‌ مادرجون!
- سال نو تو هم مبارک دخترم! امیدوارم امسال سال بهتری برات باشه.
زینب هم بعد از من بلند شد، با مرضیه‌خانم روبوسی کرد و تبریک گفت. همین که در جایش نشست رو به زینب کردم، در آغوش گرفتمش، مبارک باد به او گفتم و او هم جوابم را داد. از هم که جدا شدیم رو به سیدعلی که مات ما مانده بود کردم.
- سال نوی تو هم مبارک پهلوون! بیا بغل خاله!
سیدعلی سریع بلند شد و به آغوشم پرید. ب×و×س×ه‌ای روی گونه‌‌اش کاشتم و دست در جیب شلوار جینم کردم و یک تراول پنجاه‌هزار‌تومانی را که فقط برای عیدی دادن به او آنجا گذاشته بودم، بیرون آوردم و در جیب پیراهن پلنگی‌اش گذاشتم.
- اینم عیدی خاله به پهلوون!
سریع دستش‌ روی جیب رفت.
- ممنون خاله!
پیشانی‌ام را در گردنش فشار دادم.
- قربون خاله گفتنت بشم، عیدی‌هاتو به مامانت ندی ها! جمع کن آخر تعطیلات با هم بریم صفاسیتی.
چشمان شبیه مادرش را گرد کرد.

- کجا‌ خاله؟
- صفاسیتی! نمی‌دونی کجاس؟
- نه کجاس؟
- یه جای خوب! حالا بعداً یه روز می‌برمت خودت می‌بینی.
مرضیه‌خانم ضربه‌ای روی شانه‌ام‌ زد.
- اینقدر بچه رو‌ اذیت نکن! بذار بیاد پیش من.
چشمی گفته و سیدعلی را به آغوش مرضیه‌خانم سپردم. مرضیه‌خانم ب×و×س×ه‌ای روی موهای پسر گذاشت و آرام گفت:
- زینب! حالش خوب نیست، حتماً دلیلشو ازش جویا شو.
نگاهی‌ به زینب که بی توجه به ما، خیره به عکس همسرش بغض کرده بود کردم. مرضیه‌خانم همان‌طور‌ که سیدعلی را بغل کرده بود، قرآن روی رحل را باز کرد و پنج اسکناس نوی ده هزارتومانی را از اولین صفحه‌ی بعد از جلد برداشت و دست او داد گفت:
- اینم هم عیدی علی‌آقا!
و بعد رو به ما گفت:
- دخترها! شما هم عیدیاتونو بردارید.
دستم را پیش‌ بردم و دو اسکناس‌ را بهر تبرک‌ برداشتم. یکی‌ را به سمت زینب گرفتم، ابتدا متوجهم نشد و وقتی گرفت لبخندی زوری زد و با صدای گرفته‌ای تشکر‌ کرد. خوب بدی حالش را فهمیدم. بلند شدم سینی شیرینی‌ را برداشتم و دور گرداندم. اما‌ تغییری در احوالات گرفته‌ی زینب ایجاد نشد. مرضیه‌خانم اشاره‌ای‌ به من کرد و‌ رو به سیدعلی کرد.
- علی‌آقا! دلت می‌خواد بریم‌ توی اتاق آقاحمید نقاشی بکشیم؟
- آره خاله! تازه من مدادرنگی‌هامو هم‌ آوردم.
- پس دخترها تا من و علی‌آقا میریم‌ نقاشی بکشیم‌ شما هم این بساطو جمع و‌ جور‌ کنید بذارید یه گوشه.
مرضیه‌خانم بلند شد و همراه سیدعلی وارد اتاق آقاحمید شد.
به همراه زینب وسایل هفت‌سین را به گوشه‌ی پذیرایی منتقل کرده و آنجا چیدیم. بعد از اتمام‌ کار گفتم:
- زینب‌جان! میایی بریم‌ داخل‌ اتاق علی استراحت کنیم؟
- اگه خسته‌ای برو استراحت کن، من مزاحم نمی‌شم.
- اتفاقا‌ً چون می‌خوام‌ تو‌ رو ببرم اونجا، باید بیای.
لبخندی روی‌ لب‌های زینب نقش بست.
- استراحت اجباری؟
- دقیقاً! بیا تا بریم که باهات کلی حرف دارم.
وارد اتاق علی شدیم. هنوز به عادت پنج سال قبل دو بالش روی تخت علی بود. یکی که همیشه مال من بود یکی که مال علی. گرچه از پنج سال پیش دیگر بالش علی مال من شده بود و شب‌هایی که در این خانه بودم در اتاق او و روی بالشش می‌خوابیدم. پتوی روی تخت را روی زمین انداختم. بالش خودم را برای زینب گذاشتم و بالش علی را برای خودم.
- بیا دراز بکش تا وقت شام باهم اختلاط کنیم.
زینب که لبخند زد. زودتر از او‌ دراز کشیدم و سرم را روی بالشی که با عطر مخصوص علی معطر می‌کردم گذاشتم تا بوی عزیزم را به عمق جانم بکشم. زینب هم کنارم دراز کشید همان‌طور که نگاهش روی سقف بود گفت:
- سارینا! نمی‌خوام اذیت بشی، نقاشی سیدعلی که تموم شد میریم خونه خودمون.
به طرفش چرخیدم.
- می‌خوای بچه رو ببری توی خونه خالی که چی بشه؟
- مزاحمتون شدم.
- چرت نگو... برگرد طرف من!
زینب برگشت و گفتم:
- ممنونم ازت که اومدی ما رو از تنهایی دم سال‌تحویل نجات دادی، ولی باید بهم بگی چرا خونه‌ی آقاجونت نرفتی؟
چند لحظه نگاه غمگینش را به من دوخت.
- سارینا؟
- جونم.
- من هرگز مثل تو قوی نیستم، من خیلی ضعیفم.
 
اخم کردم مردمک‌های قهوه‌ای‌اش داشت لرزان می‌شد.
- این چه حرفیه دختر؟
اشک‌هایش بالاخره بیرون ریخت.
- من زن خوبی نیستم، آسید رفته جلوی اون وحشیا وایساده، من نمی‌تونم اینجا جلوی حرف مردم وایسم.
ابروهایم را درهم کردم.
- حرف مردم؟ چی شده؟
گوشه‌ی آستین پیراهن بنفش‌رنگش را برخلاف اخلاقی که داشت روی چشمانش کشید تا اشک نریزد.
- از وقتی آسید رفته سوریه، هر کی بهم رسیده یه طعنه و نیش‌زبون بارم کرده، دیگه خسته شدم از بس حرف نابه‌جا شنیدم.
کمی مکث کرد. رو از من گرفت و به کمر چرخید. نگاهش به سقف بود اما اشک‌هایش از گوشه‌ی چشمش به درون موهایش می‌ریخت.
- میگن چقدر پول گرفتید؟ میگن مال دنیا ارزششو داشت شوهرتو بفرستی جنگ؟ میگن اگه بلایی سرش بیاد پول برات شوهر میشه؟
دستانش را محکم روی صورتش کشید.
- چه می‌دونم هزارتا مزخرف دیگه هم بارم می‌کنن، هرچی میگم آسید برای خاطر اعتقاداتش رفته و چیزی جز همون حقوق سپاه نمی‌گیره، میگن ما رو سیاه نکنید، ما که بخیل نیستیم که نمیگید چقدر پول گرفته، میگن حلالتون بالاخره پول خونشو می‌گیره.
زینب اشک می‌ریخت‌ و دلم برایش می‌سوخت. برای عوض کردن حالش به شوخی زدم.
- خب تو هم بگو اتفاقاً پول خوب میدن، شما هم مرداتونو بفرستید تا بگیرن، این‌جوری یهو جبهه‌های سوریه رو پر می‌کنی، داعش هم به کل بساطشو جمع می‌کنه، بعد بهت جایزه‌ی صلح نوبل هم میدن.
اما زینب هیچ تغییری در ناراحتی‌اش نداد. فهمیدم فقط گوش برای شنیدن می‌خواهد، پس گذاشتم خودش را تخلیه کند.
زینب بی‌توجه به حرفی که زدم طرفم برگشت.
- یه زن‌دایی دارم قبلاً می‌خواست من عروسش بشم، اون بدتر از همه وقتی منو و خاله رو‌ می‌بینه می‌چزونه، چون من پسر اونو رد کردم و آسید رو انتخاب کردم انگار تا عمر دارم باید طعنه‌هاشو بشنوم، اون امشب خونه‌ی آقابزرگ بود من بهونه آوردم نرفتم، خاله هم فهمید چرا نمیرم زیاد اصرار نکرد و گفت به مامان هم میگه که از نبودنم دلخور نشه، می‌دونی سارینا! این آدم کار همیشه‌‌شه، بدیش اینه بزرگ‌تر هم هست نمی‌تونم چیزی بگم.
نیم‌خیز شده، آرنجم را به بالش زده و دستم را تکیه سرم کردم.
- حالا اگه کوچیک‌تر بود تو آدم حرف زدن به مردمی؟
- راست میگی، من به درد نخورم، من هیچ‌وقت مثل تو قوی نبودم که جواب بقیه‌ رو بدم.
- نه بهتره بگی مثل من سلـیطه نبودی که همه رو بشوری و پهن کنی.
زینب از میان اشک لبخند زد.
- روی خودت عیب نذار.
سرم را دوباره روی بالش گذاشتم و به سقف خیره شدم.
- می‌دونی، مشکل اصلی اینه که تو اینقدر خوبی که نمی‌تونی دل کسی رو بشکنی، بقیه هم فهمیدن بهشون حرف نمی‌زنی دلتو می‌سوزن، اون‌ها فقط عقده‌ی جلب توجه دارن.
جوابی از زینب نشنیدم. سرم را به طرفش چرخاندم او هم به سقف خیره شده بود.
- هر وقت دلت از اراجیفشون شکست به این فکر کن خدا شوهرتو لایق دونسته که توی این دوره و زمونه که همه خداشونو گم کردن اونو برداشته برده برای جهاد، این فضیلت خیلی بزرگیه، شوهر تو آدم بزرگیه، بذار این تنگ‌نظرها هرچی می‌خوان بلغور کنن، تو فقط به رضایت خدا فکر کن.
زینب به پهلو چرخید.
- زندگی دور از آسید خیلی سخته.
- دعا می‌کنم خدا خودش حافظ سید و بقیه مدافعا باشه، تو سعی کن غصه چیزی رو نخوری و قوی باشی.
- می‌تونم؟
- باید بتونی، مگه نمی‌گفتی سید روزی که اسم‌ پسرشو گذاشت علی، گفت می‌خواد یه علی دیگه تحویل جامعه بده، تو برای اینکه علی بعدی رو بزرگ کنی باید مثل مرضیه‌خانم قوی باشی.
- من نمی‌تونم مثل مرضیه‌خانم باشم.
- می‌تونی، کم نبین خودتو، خدا نخواست من مادر بچه‌ای از علی باشم، لیاقتشو نداشتم، اما‌ می‌دونم تو اینقدر پاکی‌که لایق بزرگ کردن یه علی دیگه باشی، به خودت ایمان داشته باش دختر!
دیگر صدای خودم هم می‌لرزید. دلم از بی‌لیاقتیم شکسته بود. به طرف سقف چرخیدم و‌ درحالی‌ که به زور‌ مانع اشک‌ ریختن چشمانم می‌شدم، خودم‌ را به خاطر بی‌لیاقتی‌هایم‌ و برای نگه نداشتن علی سرزنش کردم. بعد از چند لحظه سکوت زینب‌ گفت:
- سارینا؟
- جانم!
- فردا پس‌فردا وقت داری یه سر بریم خونه‌ی عایشه‌اینا، آسید هر وقت زنگ می‌زنه حال اونا رو‌ هم می‌پرسه و تأکید می‌کنه حواسم بهشون باشه، قبل تعطیلات برای دخترها عیدی گرفتم میایی ببریم براشون؟
- حتماً میریم، ولی فردا نه، باید برم‌ خونه‌ی برادرم، پس‌فردا بریم؟
- خوبه!
چند لحظه مکث کرد و گفت:
- ممنونم ازت که حرفامو گوش دادی.
لبخندی زدم.
- پس هیچ‌وقت یادت نره یه رفیق خل و چل داری که سرش درد می‌کنه برای درددل، هر وقت دلت پر شد فقط زنگ بزن به من.
لبخند زینب که پهن شد، گرچه غم چشمانش را هنوز هم می‌دیدم اما خرسند بودم که حداقل بار دلش را کم کرده‌ام.
 
***
از همان مقابل در گل و شیرینی را که خریده بودم بعد از سلام و احوالپرسی به دست مریم دادم که همراه رضا به استقبالم آمده بودند. مریم بعد از گرفتن آن‌ها و تشکر به طرف آشپزخانه رفت. رضا همان‌طور مرا به داخل خانه دعوت می‌کرد گفت:
- برای خواستگاری از کوثرخانم اومدی گل و شیرینی آوردی؟
کفش‌هایم را از پا درآورده و در جاکفشی گذاشتم.
- اون که شیرینی تیباست ولی مثل اینکه خیلی دلت می‌خواد پدرزن بشی؟
رضا ابرویی بالا انداخت.
- نه، فقط می‌خواستم تأکید کنم دخترم قصد ازدواج نداره، درضمن یه جعبه شیرینی خسیس؟
من هم در جوابش سری تکان دادم.
- رولت گرفتم که برای تیبا خیلی هم خوبه؛ حالا این بانو رونما می‌خواد که نمیاری ببینیم؟
رضا دستی روی چشمش گذاشت.
- شما که رونما بده نیستی ولی به روی چشم عمه‌خانم! بفرمایید بنشینید، کوثرخانم هم تشریف‌فرما میشن.
رضا به طرف اتاق کوثر رفت و من با لبخند به طرف ایران که در پذیرایی ایستاده بود رفتم.
- سلام مامان! چرا وایسادین؟
ایران گرم در آغوشم گرفت.
- عیدت مبارک دخترم! دیگه باید اجبارت کنیم بیایی دیدنمون؟
از آغوشش جدا شدم.
- عید شما هم مبارک مامان! شرمنده، یه خورده قبل عید سرم شلوغ بود، به جاش تعطیلات بیکارم هر وقت خواستید میام پیشتون.
صدای کودکانه‌ی رضا که کوثر را در آغوش گرفته و از اتاق بیرون آمده بود مرا برگرداند.
- عمه‌خانم! هیچ منو دیده بودی؟

چادرم را جمع کرده، روی مبل انداخته و خودم را مشتاقانه به رضا رساندم تا کوثر را از آغوشش بگیرم.
- قربون کوثر خوشگلم برم.
معلوم بود رضا او‌ را بی‌خواب کرده، چشمان قهوه‌ای رنگ درشتش بی‌حال بود و مدام پلک می‌زد و خمیازه می‌کشید. کودک را در پتوی نازک صورتی پیچیده بود که فقط صورت گردش که کاملاً با ایران مو نمیزد، مشخص بود.
- کوثرجون! حالت چطوره؟ از همین الان یاد بگیر بهم بگی ساریناجون نه عمه‌خانم.
رضا روی مبل قهو‌ه‌ای‌رنگ خانه‌اش نشست.
- اتفاقاً باید یادش بدم بگه عمه‌خانم، حتی عمه‌جون هم نه، فقط عمه‌خانم.
درحالی‌ که چشمانم را ریز می‌کردم همراه با کوثر نشستم.
- عمه‌خانم چیه؟ آدم یاد فسیل میفته، فقط ساریناجون!
ایران هم کنارم نشست.
- وا دخترم! عمه شدن که خیلی خوبه.
با انگشت آرام روی بینی کوثر را لمس کرده و برایش شکلک درآوردم.
- عمه شدن خوبه، عمه شنیدن بده، عمه برای من مساویه با عمه‌فتانه، خواهشاً منو با اون مادر فولادزره یکی نکنید.
ایران اخم کرده گفت:
- باز تو دوباره پشت سر عمه‌ت حرف زدی؟
سرم را بلند کردم و رو به رضا گفتم:
- مگه بد میگم؟ فریدون‌خان هم با همه‌ی ابهتش پیش عمه‌خانم کم میاره، من که دیگه عددی نیستم.
من به دنبال تأیید رضا بودم اما او دستش را به نشانه‌ی به من ارتباطی ندارد بالا برد و ایران گفت:
- خواهر بزرگشه، باید هم فریدون احترامشو نگه داره.
لبخند حرصی زدم و رو به کوثر کردم.
- ولی عزیزم تو به من میگی ساریناجون، باشه؟
کمی سرم را به طرف کودک کج کردم و بعد گویا جوابی از او گرفته باشم سربلند کردم.
- آفرین دختر خوب!
رو به رضا کردم و گفتم:
- معلومم شد دخترت اصلاً به خودت نکشیده، هم حرف‌گوش‌کنه، هم ساکت.
رضا به مبل تکیه داد و پایش را روی پای دیگرش انداخت.
- اتفاقاً خوب بودن و آروم بودنش فقط به باباش کشیده.
چشمانم را برایش گرد کردم.
- تو آرومی؟ عمراً!
رو به ایران کردم.
- مامان‌جون! بگو نوزادی رضا چطور بوده؟ مطمئنم از این بچه‌هایی بوده که از بیست و چهار ساعت شبانه‌روز بیست ساعتشو گریه می‌کرده، اون چهار ساعت هم خواب بوده نمی‌تونسته گریه کنه، مگه نه؟
ایران خندید.
- نه اینطوری هم که میگی نبود.
مریم با سینی چای و شیرینی به جمع ما اضافه شد.
- نه زن‌عمو! من هم با ساریناجون موافقم، رضا از همین الانش هم معلومه اون‌موقع چطوری بوده.
 
رضا خودش را پیش کشید.
- اِ اِ اِ... نداشتیم ها، عروس و خواهرشوهر علیه من تیم تشکیل دادین؟
بلند شد و به طرف من آمد.
- اصلاً بچه‌مو بده به خودم، من و کوثربابا دیگه با همتون قهریم.
کودک را به دستش دادم.
- حیف که نمی‌خوام کوثر اذیت بشه، وگرنه به این راحتی نمی‌دادم دستت.
رضا دو بار ابروهایش را به نشانه‌ی پیروزی بالا انداخت و سرجایش نشست. ایران معترض شد.
- بچه‌ی چند روزه مگه عروسکه هی این‌ور و اون‌ور می‌کنید؟ مریم پاشو! این دوتا که عقل ندارن، تا بلایی سرش نیاوردن کوثرو ببر بخوابونش.
مریم از سر جایش بلند شد.
- والا زن‌عمو! خودتون که دیدید، من خوابونده بودمش، رضا نمی‌ذاره این بچه بخوابه.
مریم کوثر را از آغوش رضا گرفت و ادامه داد:
- تا میاد یه ذره بخوابه، رضا بیدارش می‌کنه، میگه حوصلم سر میره کوثر بخوابه.
مریم کوثر را در بغلش جا‌به‌جا کرد و نگاه دلخورش را به رضا انداخت.
- امیدوارم زودتر این تعطیلات تموم شه برگرده سر کارش، این بچه یه ذره راحت بخوابه.
رضا فقط خندید و مریم به طرف اتاق رفت. ایران رو به رضا کرد.
- بچه‌ت باید از این نق‌نقوها بود که فقط آرزو کنی بخوابه تا آسایش پیدا کنی، چیکار بچه داری که وقتی می‌خوابه حوصله‌ت سر میره؟
رضا معترض خود را جلو کشید.
- بیچاره رضا! همتون منو تک انداختید؟ نمی‌تونید کوثربابا رو‌ بغلم ببینید؟ واقعاً که؟
ایران کمی خودش را به طرف رضا کشید و آرام‌تر گفت:
- نگفتم که بغلش نکن، میگم به جای اینکه اینقدر دور بچه‌ات بچرخی، دور زنت بچرخ، می‌دونم دختردار شدی عزیزه برات، ولی خوب می‌بینم فقط به کوثر توجه داری، درسته امروز یه هفته از زایمان زنت گذشته و دیگه سرپا هست ولی تو باید باز هم هواشو‌ داشته باشی.
رضا پلک رو‌ی هم گذاشت.
- چشم! می‌خواین الان برم پیشش؟
ایران عقب نشست و به من اشاره‌ای کرد.
- الان که مهمون داری؟
رضا بلند شد.
- سارینا؟ این که مهمون حساب نمی‌شه، از خوده، من برم به کوثر‌بابا و مامانش سر بزنم.
خنده‌ی کوتاهی به اشتیاق رضا زدم و گفتم:
- داداشی! خیلی خوشحالم برات! بابا شدن خیلی بهت میاد.
رضا هم در جوابم لبخندی زد.
- ممنونم آبجی! زودی برمی‌گردم.
رضا که رفت. ایران گفت:
- از خودت بگو، چیکار می‌کنی؟
یک فنجان چای از روی سینی برداشتم.
- هیچی، تعطیلات و بیکاری، همین.
- تنهایی توی اون آپارتمان می‌خوای چیکار کنی؟ اگه ناراحتی بیایی اینجا خونه‌ی رضا، دیگه یه هفته پیش مریم بودم بسه، برمی‌گردم خونه تو‌ هم بیا پیشم.
کمی از چای را نوشیدم.
- واسه خاطر من مریمو تنها نذارید، من تنهایی راحتم.
ایران سری از تأسف تکان داد.
- کاش حداقل با پدرت می‌رفتی دبی یه هوایی عوض می‌کردی.
فنجان چای را به سینی برگرداندم.
- من دبی‌هامو قبلاً رفتم، الان تعطیلات برام یه فرصت هست به کارهای عقب‌مونده‌ام برسم، کلی کار تحقیقی دارم‌ روی هم انبار شده.
- یه خورده‌ به خودت استراحت بده، همش شده کار، کار، کار، تو و‌ فریدون فکر و ذکرتون فقط کاره، باز پدرت عیدها به خودش تعطیلی میده، تو همون هم نمیدی.
نمی‌خواستم‌ بحث سر من باشد، پس همان‌طور که نگاهم به ظرف آجیل بود، مسیر بحث را به طرف پدر کشیدم.
- آخرش هم نفهمیدم بابا امسال‌ چرا رفت دبی؟ شما‌ که همراهش نبودید اون هم باید میموند.
ایران نگاهش را ریز کرد.
- حالا می‌خوای بگی که به تو کاری نداشته باشم؟ باشه کاری ندارم بهت، تا اون دوتا با عروسکشون سرگرمن، بیا ما دوتا بریم به ناهار برسیم که روز اول سالی بی‌غذا نمونیم.
ایران بلند شد و من معترض آجیل‌هایی را که از ظرفش چنگ‌زده بودم برگرداندم.
- مامان! ساعت یازدهه الان، واقعاً غذا نیست؟
ایران از آستانه‌ی ورود به آشپزخانه برگشت.
- ناهارو پختیم، مخلفاتش مونده، پاشو تنبل‌خان! یه قسمتیش دست تو رو می‌ب×و×س×ه.
ناچار بلند شدم و به دنبالش راه افتادم.
- چشم مامان! اصلاً همشو بده دست خودم، دختر شدم واسه چی؟
 
هنوز جلوی خانه ماهر درست پارک نکرده بودم که صدای زنگ گوشی‌ام بلند شد. از زینب عذرخواهی کرده، نگاهی به نام دکترفروتن انداختم و جواب دادم.
- سلام خانم دکتر! سال نوتون مبارک!
- سلام دخترم! سال نو تو هم مبارک! امیدوارم امسال هم مثل هر سال موفقیت‌هات تداوم داشته باشه.
در آینه‌ی نگاهی به خودم انداختم.
- خیلی ممنون استاد! من هر چی شدم به خاطر حمایت‌های شما بود.
- لیاقت خودت بود دختر! غرض از مزاحمت اینکه فردا عصر بچه‌های پژوهشگاه رو به یه کافه دعوت کردم آدرسشو هم برات می‌فرستم، جایی که قرار نداری؟
دستم بند درست کردن مقنعه بود که با شنیدن حرف دکتر همان‌جا نگه داشتم.
- نه خانم دکتر! مناسبتش چیه؟
- مناسبتش دیدار تازه کردن و اینکه فرشیدجان از انگلستان برگشته دوست داشتم با بچه‌های پژوهشگاه آشنا بشه، اما‌ چون عجله داره برگرده دیگه یه قرار عجله‌ای گذاشتم.
ابروهایم را در هم کردم.
- به سلامتی! پس بالاخره تحصیلشون تموم شد؟
- خدارو‌شکر تموم شده، یه کم کارهای متفرقه داره، باید برگرده تا تمومشون کنه.
- می‌خوان کامل برگردن؟
- آره، خواستم برگرده مدیریت شرکت و پژوهشگاه رو‌ کامل‌ بهش منتقل کنم.
حالم از این حرف گرفته شد.
- اِ چرا خانم دکتر؟ خودتونو می‌خواید بازنشست کنید؟
- آره عزیزم! امسال از دانشگاه هم‌ بازنشسته میشم، از شرکت هم خودمو کنار می‌ذارم، یه خورده استراحت برام لازمه.
- دلمون تنگ میشه براتون خانم دکتر؟
- سلامت باشی دخترم! بالاخره ما پیرها باید بریم که جا برای شما جوون‌ها باز بشه، شرکت رو سپردم به فرشید، کاش تو هم قبول‌ می‌کردی میومدی دانشگاه جای من می‌شدی استاد.
دست آزادم را به فرمان گرفتم و با انگشتانم روی آن فشار دادم.
- ممنونم دکتر! شما بهم لطف دارید، من که لیاقت جایگزینی شما‌ رو ندارم، اما واقعاً با تدریس نمی‌تونم ارتباط بگیرم، آزمایشگاه برای من بهتره.
- به هرحال هرجور میل خودته دخترم! دوست داشتم تو جای من بشینی، امیدوارم هر جا هستی موفق باشی، فردا می‌بینمت.
- حتماً خانم دکتر! خداحافظ شما!
تماس را که قطع کردم، زینب گفت:
- چی شده سارینا؟
گوشی را درون جیبم برگرداندم.
- رییسم داره عوض میشه، فردا باید برم‌ با این رییس جدید آشنا بشم.
زینب ابروهایش را کمی درهم کرد.
- کی؟
- دکتر فروتن می‌خواد خودشو کنار بکشه، کارها رو بده دست فرشیدجان پسرش!
- حالا چرا اخم کردی؟
- اخم نکردم، خوشم از تغییر نمیاد، با آدمای جدید طول می‌کشه توی کار ارتباط بگیرم.
- وا دختر این چه حرفیه؟ پسر بیچاره لولو خرخره که نیست، پسر خانم دکتره، بالاخره که می‌نشست جاش، اینقدر دنیا رو به خودت سخت نگیر.
- درست میگی، سخت گرفتن از نشونه‌های پیریه.
زینب با اخم مشهودی گفت:
- فقط دنبال یه نکته‌ای تا خودتخریبی راه بندازی.
در ماشین را باز کردم.
- جوش نزن رفیق! پیاده شو بریم که کارهای مهم‌تری داریم.
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
5
بازدیدها
962
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
92
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
96

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 6)

عقب
بالا