اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان قرار آن‌جاست| دردانه

نام: قرار آن‌جاست
نویسنده: دردانه عوض‌زاده
ژانر: تراژدی، عاشقانه


خلاصه:
این رمان در ادامه‌ی رمان «راهی جز او نیست» می‌باشد. ماجرای زندگی سارینا را با یک وقفه‌ی پنج‌ساله نشان می‌دهد. خلاصه‌ی داستان رمان تلاش سارینا برای رسیدن به آرامشی است که نبود علی آن را از زندگی‌اش برده.


مقدمه:
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره‌ها میماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی، فهم نفهمیدن‌هاست
زندگی، پنجره‌ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی‌ست
زندگی شاید آن لبخندی‌ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه‌ پاک حیاتست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی‌ست
من دلم می‌خواهد
قدر این خاطره را دریابیم

کیوان شاهبداغی
 
این روزها آنقدر مشغله‌های زیادی داشتم که فکر کردن به دکترروایی را از ذهنم خارج سازم. سوار ماشین شدم و خواستم به طرف خانه برگردم، اما زمانی که درون ترافیک ورودی میدان مطهری قرار گرفتم، یاد کافه آر و آریا افتادم؛ گرچه دیروز آنجا بودم، اما بد نبود دوباره سری بزنم، شاید موفق به دیدن مهرانفر بزرگ می‌شدم. داخل بلوار قدوسی چرخیدم و بعد از رسیدن به خیابان سبحانی مقابل کافه آر نگه داشتم. نگاهی به پنجره‌های بزرگ آن انداختم، مشتری چندانی نداشت. پس آریا چطور کاسبی می‌کرد؟ همین که وارد شدم، با دیدن هفت هشت نفری که پشت میزها نشسته‌بودند، سری برای خودم تکان دادم. کافه‌ی آریا مشتری هم داشت، اما از بیرون کافه مشخص نبودند. تا پیشخوان رفتم و این‌بار با فرد تازه‌ای روبه‌رو شدم. سلام کردم و وقتی جمله‌ی «امری دارید؟ در خدمت باشم» مرد جوان را شنیدم گفتم:
- من ماندگار هستم، دیروز اومدم و به فردی که جای شما اینجا بود گفتم می‌خوام با آقای مهرانفر دیدار کنم.
مردجوان که حدودا سی‌ساله بود، دستش را کمی بالا آورد.
- صبر کنید به خود شهبد که دیروز اینجا بود بگم بیاد باهاش صحبت کنید.
سری به نشانه‌ی موافقت تکان دادم. او‌ به اتاقک پشت سرش رفت. ساعدم را روی پیشخوان گذاشتم و هنوز سری به اطراف نچرخانده‌بودم که با «بفرمایید؟» گفتن شخصی برگشتم؛ همان پسر دیروزی بود تا سلام گفتم با روی گشاده جواب داد:
- سلام خانم ماندگار! من همون دیروز به آقای مهرانفر تقاضای شما رو گفتم و ایشون هم از دیدار شما استقبال کردند.
لبخند نامحسوسی زدم. لحن و رفتار پسر نسبت به دیروز فرق کرده‌بود.
- خب کی می‌تونم آقای مهرانفر رو ببینم؟
پسر شهبد‌نام با گفتن «همین الان» به طرف راه‌پله‌ای که از انتهای کافه به طبقه‌ی بالا می‌رفت، اشاره‌ای کرد.
- بفرمایید طبقه‌ی بالا.
شهبد از پشت پیشخوان درآمد و مرا تا بالای راه‌پله راهنمایی کرد. طبقه‌ی بالا کاملاً با طبقه‌ی پایین تفاوت داشت. کوچک‌تر بود، یک سالن با دو اتاق و یک میز بزرگ در وسط که احتمالاً میز مدیریت بود و چند مبل مقابل آن برای نشستن بقیه؛ ولی خبری از آریا پشت میز نبود.
- بفرمایید بشینید.
به طرف پسر که به یکی از مبل‌های طوسی‌رنگ مقابل میز اشاره می‌کرد، برگشتم.
- خود آقای مهرانفر کجا هستن؟
- ایشون در اتاق استراحتند، بفرمایید بنشینید تا بهشون اطلاع بدم.
همزمان با نشستن روی مبل با پوزخند محوی به این فکر کردم که حتماً مسافرت دیروز آقای مهرانفر هم در همین اتاق به استراحت گذشته است. شهبد به طرف اتاقی رفت که در آن سوی سالن بود. چند تقه به در زد. لحظاتی بعد صدای آریا را شنیدم.
- چی شده شهبد؟
شهبد نیم‌نگاهی به من انداخت و از پشت در گفت:
- خانم ماندگار برای دیدن شما اومدن.
سالن آنقدر کوچک بود که صدای آریا را از پشت در هم بشنوم؛ شاید هم او زیادی بلند حرف میزد.
- عه؟ خب بگو الان میام.
طوری نشسته‌بودم. که در اتاق روبه‌رویم بود، اما سرم را زیر انداختم و خود را مشغول نشان دادم. پسر بعد از تعیین تکلیف آریا به طرف من آمد.
- آقای مهرانفر الان میان، چیزی میل دارید براتون بیارم؟
سری تکان دادم و گفتم:
- خیر ممنونم.
شهبد سری تکان داد و از پله‌ها بالا رفت. دقایقی طول کشید تا در اتاق باز شد و من با خیال دیدن آریا سرپا ایستادم؛ اما به جای او دختری جوان بیرون آمد، از همان‌هایی که باب دل آریا بود. حرف‌های پنج‌سال پیشش هنوز در یادم بود. دختر که یک تاپ صورتی جیغ را با رویه‌ی به همان رنگ به همراه شلوار جین آبی‌رنگ تنگی پوشیده‌بود، در هنگام رد شدن از مقابلم نگاه خصمانه‌ای به طرف من انداخت و بعد با انداختن شال توری بر روی موهای کاهی‌رنگش به طرف راه‌پله رفت. سر و وضع دختر برایم محرز کرد برای چه در اتاق استراحت آریا بوده. خودش پنج‌سال پیش گفته بود از زن‌ها چه می‌خواهد. از یادآوری این موضوع از دست روزگار خودم عصبانی شدم. چرا مجبور‌ بودم چنین جانوری را ببینم؟
 
دستم را مشت کردم تا کمی آرام شوم. روی مبل نشستم و دیگر نخواستم به احترام‌ کسی مثل آریا سرپا شوم. تا زمانی که بیرون آمد با خشم به در اتاق چشم دوختم. آریا درحال بستن دکمه‌های بالای پیراهن زردرنگش از اتاق بیرون زد. با دیدن من لحظه‌ای ایستاد. از جایم تکان نخوردم و به او که از آن هیکل بی‌نقص و ورزشکاری پنج‌سال پیشش دیگر خبری نبود، اما هنوز عضلاتی داشت که در این پیراهن تنگ به نمایش بگذارد، سری تکان دادم. پوزخندی زد و قدم پیش گذاشت.
- سارینا این چه ریخیتیه برای خودت ساختی؟
برای این صمیمت بی‌جا اخم کردم و برای تأکید گفتم:
- خانم ماندگار!
پشت میزش قرار گرفت و بلند خندید.
- هنوزم املی... تازه بدتر از قبل هم شدی.
با دست اشاره‌ی بالا و پایینی کرد.
- با این قیافه، دیروز شهبد حق داشته ازت بترسه.
هنوز همان موجود بی‌ادب سابق بود. دندان به هم فشردم تا حرفی نزنم که به او بربخورد. من باید پدرش را می‌دیدم و تنها راهم جلب رضایت آریا بود.
- فکر کنم از اون زمانی که قرار بود پسند هم باشیم پنج‌سال گذشته.
دستی به لبه‌ی میز گذاشت و کمی به صندلی عقب رفت.
- همون موقع هم مالی نبودی!
از این وقاحت واضح چشم گرد کردم.
- این طرز صحبت اصلاً مناسب نیست!
خنده‌ی کوتاهی کرد و گفت:
- واقعاً بهت برخورد؟ واقعیتو گفتم.
دندان به هم ساییدم. او با تکان دادن انگشتش، کاملاً به صندلی تکیه داد.
- تو از اونایی هستی که بهشون میگن اشتباهی... .
تک‌ابرویی بالا انداخت.
- دختر فریدون‌خان ماندگاری، اما همون پنج‌سال پیش هم مثل یه آدم معمولی اومدی اینجا، الان که دیگه رفتی زیر معمولی!
لذت بردنش را با تمام وجود حس می‌کردم. با غیظ گفتم:
- آقای آریا مهرانفر... .
نگذاشت حرفم تمام شود، خود را به جلو کشید و ساعد دستانش را روی میز گذاشت.
- هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم دیدنت بیشتر از دفعه‌ی اول بزنه توی ذوقم، ولی بازهم غافلگیرم کردی!
با حرص پلکی زدم و خواستم تا حرف بزنم، اما او بی‌توجه درحالی که با تمام‌ وجود به من چشم دوخته‌بود، گفت:
- پنج‌سال پیش بابا گفت برو دیدن تک‌دختر فریدون ماندگار! اسمت بزرگ بود. تک‌دختر فریدون‌خان ماندگار!
با تغییر لحن و کلفت کردن صدایش جمله‌ی آخر را گفت و بعد صدایش را باز درست کرد.
- خدا می‌دونه اون موقت منتظر چه دافی بودم... بعد یه دختر اومد که از بچه دبیرستانی‌ها هم معمولی‌تر بود. انگار از توی لپ‌لپ درت آورده بودن؛ بدون آرایش، بدون ویژگی خاص، حتی بدون یه دلبری کوچیک برای جلب نظر من.
دو انگشتش را به عنوان نشان دادن یک چیز کوچک نزدیک هم گرفته‌بود و به من نشان داد و بعد از سر انزجار ابرو درهم کشید و گفت:
- خیلی هم بی‌ادب بودی، هنوز هم هستی؟
نگذاشت جواب بدهم و باز گفت:
- دیروز که بهم گفتن یکی اومده به نام ماندگار می‌خواد تو رو ببینه، گفتم چون کارت بهم افتاده دیگه با همون دختر بدسلیقه سابق روبه‌رو نمی‌شم، اما تو ده پله هم رفتی پایین.
نیشخندی زد و گفت:
- آخه این کیسه چیه کشیدی سرت؟
چادرم را در مشت فشردم. دیگر طاقتم تاق شد و با صدای بلندی میان کلامش رفتم.
- آقای مهرانفر به شما هیچ ربطی نداره من چطور می‌پوشم و‌ چطور رفتار می‌کنم. پنج‌سال پیش یه اشتباهی کردم و پامو گذاشتم توی این کافه؛ اما الان اجازه نمیدم هرجور دلتون خواست با من حرف بزنید. من از اون دخترایی نیستم که هوای استراحت توی این طبقه رو داشته باشه، برای یه کار جدی اومدم اینجا.
قهقهه بلندی زد. سکوت کردم و با نفس کشیدن عمیق از سر خشمم به او چشم دوختم. خنده‌اش را تمام کرد و گفت:
- مالی هم نیستی که بخوام ببرمت توی اتاق خودم.
سرم از حرفش سوت کشید. این پسر چرا از رو نمی‌رفت؟
- حتی دیگه از ابهت ماندگارها هم چیزی نمونده که بهش بنازی.
نیشخندی روی لبش نشست و خود را پیش کشید.
- می‌دونم اون سهراب عرب چیکار باهاتون کرده.
ابروهایم درهم شد. خود را همراه صندلی به یک طرف چرخاند.
- می‌دونی توی جمع ما به اون سهراب نفیسی چرا میگن سهراب عرب؟ از بس با عربا جیک تو جیکه... لامصب بد خرش میره... پدرت اژدهایی بود برای خودش، باور کن هیشکی از پس فریدون‌خان برنمی‌اومد، جز ماری که توی آستینش پروروند.
 
تک‌خنده بلندی زد.
- بازی روزگار خیلی عجیبه... پنج‌سال پیش... فریدون‌خان چنان بزرگ بود که من حاضر بودم با همه‌ی عیبایی که داری زنم بشی، اما الان؟ میگم خوب شد که نشدی... چون دیگه از اون امپراتوری ماندگارها خبری نیست... همه رو سهراب عرب کشید بالا، تا تو... تک‌دختر افاده‌ای فریدون‌خان ماندگار مجبور بشی بیای اینجا برای التماس... .
سریع از جا برخاستم و گفتم:
- هیچ هم التماس نمی‌کنم. این آرزو رو به گور می‌بری.
ابروهایش را با لذت بالا برد.
- اوه.. دور برندار... محمودخان بهم همه‌چی رو گفته.
در رفتن تردید کردم. منظورش را نفهمیدم. پدرش چه چیزی را به او‌ گفته بود؟
- منظورت چیه؟
اشاره به مبل کرد.
- بشین تا بگم.
لحظاتی نگاه به چهره‌ی حق به جانبش دوختم و بعد علی‌رغم میلم نشستم. بعد از کمی مکث با لحن آرام‌تری شروع کرد:
- وقتی خبر پخش شد که فریدون‌خان سکته کرده و چرا سکته کرده، بابا بهم گفت دیر یا زود سر و کله‌ی یکی از طرف شما پیدا میشه؛ اون‌هم برای فروش زمینای پشت برج.
ابروهایم را بیشتر درهم کشیدم و او ادامه داد:
- محمودخان رو دست کم نگیر! اون گفت زمینا یا افتاده دست سهراب که لازمشون نداره چون برای کسی توی موقعیت اون پول نقد بهترین چیزه، یا دست شماست که در این صورت هم حتماً می‌فروشیدش. شما بعد از دست دادن شرکت ماندگار نیاز به پول دارید و چی بهتر از اون زمین‌ها... پس میاین سراغ ما مهرانفرها.
پوزخندی زدم.
- درسته پول لازم دارم، اما بهتره دنبال خریداری غیر از مهرانفرها بگردم.
باز بلند خندید و مرا عصبی کرد.
- دختر خیلی بامزه‌ای، اون زمین‌ها غیر از ما هیچ مشتری دیگه‌ای نداره. مجبوری به ما بفروشی، کسی جرئت خریدنشو نداره.
- یعنی چی؟ چطور ممکنه؟ خرید زمین شجاعت لازم نداره، پول می‌خواد.
دو ساعدش را روی میز گذاشت و انگشتانش را درهم فرو کرد و با نگاه عاقل اندر سفیهی نگاهم کرد.
- البته تقصیری هم نداری، هیچ وقت وسط میدون نبودی بفهمی بعضی معامله‌ها جرئت می‌خواد، پدرت مرد باجرئتی بود اینقدر که نذاشت دست محمودخان به این زمینا برسه.
شانه‌ای بالا انداخت.
- ولی امیرمحمود مهرانفر هم کسی نبود کم بیاره، به وقتش جرئتش رو نشونش داد.
من به حرف‌هایش گوش سپرده بود و او با کمی مکث ادامه داد:
- الان هم نمیگم آدم شجاع نیست، هست، اما همه می‌دونن این زمینا مال مهرانفرها بوده که فریدون‌خان ماندگار با زد و بند و دغل‌کاری صاحب شد و الان هم هیچ‌کـس غیر اونا حق نداره بخرتشون، کمتر کسی پیدا میشه جرئت سرشاخ شدن با مهرانفرها رو داشته باشه، اونایی هم که شجاعتشو دارن، سیاست هم سرشون میشه؛ پس راهی نداری دختر! مال ما باید به ما برسه.
تکان دادن سرش و لبخندی که روی لبش نشسته‌بود، نشان پیروزی بود. ابدالوند هم به من گفته‌بود. فقط نمی‌دانستم پدر با اینها چه کرده بود؟ از بخت بد وقتی برای تلف کردن هم نداشتم و نمی‌توانستم به دنبال مشتری دیگری بگردم. از طرفی هم نباید به این پسر بی‌ادب التماس می‌کردم. خودم را جمع و جور کردم و گفتم:
- من هم گاردی نداشتم که، از اول هم با کمال میل برای فروش اومدم، اما برخورد بی‌ادبانه‌ی جنابعالی باعث شد منصرف بشم. حالا هم میرم شماره‌ی مهرانفر بزرگ رو پیدا می‌کنم و شخصاً با خودش حرف می‌زنم. بهش متذکر میشم چه پسر گستاخی داره و یادآوری می‌کنم گذاشتن چنین واسطه‌ای برای دیدار، بیشتر از هرچیزی باعث زیان خودش میشه.
بالأخره اخمی هرچند کم میان ابروهایش نشست و بعد خود را پیش کشید و گفت:
- محمودخان دنبال اون زمیناست و حاضره بهتون لطف کنه و اونا رو به قیمت خوبی بخره.
از اینکه کمی حال سرخوشش ناخوش شده‌بود. کیف کردم. با کج‌خندی گفتم:
- من هم برای همین اومدم. مشکل تویی که با پدرت هماهنگ نمی‌کنی.
به صندلی تکیه داد.
- همه‌چیز هماهنگه، می‌تونی بری دیدنش.
- کجا؟
مشتاق بودن من به مشامش خوش نشست که گوشه‌ی لبش بالا پرید، باز خود را پیش کشید و با لحن لوده‌ای گفت:
- می‌دونی کدوم خیابونه شیرازه که به سروهاش معروفه؟
بی‌فکر گفتم:
- ارم؟
لبخندش بیشتر شد و گفت:
- نه ابله، ارم اول تا آخرش چناره، میگم کدوم خیابونه که سروهاش معروفه؟
یادم آمد منظورش کجاست.
- همونی که طرف همته؟
- آفرین، برو اونجا در سفیدرنگ و بزرگ خونه‌ی بابا کاملاً مشخصه با شاخه‌های ارغوان که از بالای دیوار بیرون افتاده.
کمی مکث کرد و با تکیه زدن دوباره گفت:
- بابا منتظرته، این روزها هر ساعتی که بری خونه‌س.
آدرس دادنش هم مثل آدم نبود. برای تلافی بی‌ادبی‌اش فقط سر تکان دادم و بدون خداحافظی بلند شدم و از پله‌ها پایین رفتم. او هم گویا وظیفه‌ای جز راهنمایی مسیر خانه‌شان نداشت که دیگر هیچ حرفی نزد و پشت میز ماند تا من بروم.
 
از کافه که بیرون آمدم، روانم مثل چیزی بود که در خردکن افتاده باشد. حس می‌کردم اعصاب بدنم از حالت رشته‌ای به شکل خمیری درآمده بودند. خمیری که می‌خواست از همه‌جای بدنم با صدای سوت بیرون بزند. بدنم از خشم گر گرفته‌بود و سرم از این استیصالی که باعث شده‌بود نتوانم آریا را سر جایش بنشانم، درحال ترکیدن بود. هنگام نشستن در ماشین خشمم را روی در ماشین خالی کردم. با غیظ سوییچ را چرخاندم و با تمام حرصم پدال گاز را فشردم. گرچه من دیگر دختر نازک‌نارنجی و بیست و پنج ساله‌ی پنج‌سال قبل نبودم که شنیدن چنین حرف‌هایی که از مغزی مریض نشأت می‌گرفت، مرا به گریه بیندازد، اما باز هم جانوری چون آریا توانایی آن را داشت که روزم را به هم بزند. امروز، روزِ واقعاً افتضاحی بود. اول که با دکترروایی شروع شد و حالا به آریا رسید، خدا آخرش را بخیر کند.
در حین رانندگی نگاهم را به عکس علی دوختم. دلم سوخت که نیست. چرا دنیا اینقدر بی‌رحم بود؟
- علی‌جان می‌بینی توی نبودنت چیا باید بکشم؟ پسره‌ی پررو جلوم نشسته میگه مالی نیستی. می‌دونم نباید این حرفو به تو بزنم، اما چرا نباید الان باشی؟ چرا قراره من تنهایی بکشم؟
یک آن رویای علی و فولادآبدیده در ذهنم زنده شد. بغضی که میان گلویم رشد می‌کرد، با این یادآوری به اشک‌ ختم شد. پلکی زدم تا دید تارم را بهتر کنم و همان‌طور که به ماشین‌های مقابل چشم دوخته‌بودم، آرام گفتم:
- قراره با نبودنت منو فولادآبدیده کنی؟
مکث کردم و درحالی که دنده را عوض می‌کردم، گفتم:
- باشه عزیزم... خودم و تمام روحم رو میدم دست تو و خدا... ولی چقدر باید صبر کنم؟... من فقط یه چی خواستم... منو ببری پیش خودت.
ریزش اشک‌هایم مصادف شد با ایستادن در ترافیک پشت چراغ قرمز. رو به عکس علی کردم.
- سخته، خیلی سخته. آتیش می‌گیرم وقتی فکر می‌کنم کاری با خودم کردم که به خاطر اون چکای لعنتی مجبورم‌ هر تحقیری رو تحمل کنم، من چرا آریا و حقارت حرفاشو تحمل کنم؟ چون ته چاهیم که نمی‌دونم چطور ازش بیام بیرون. نمی‌تونم ولی باید یادم بره اون کثافت چیا بهم بست و فقط باید به مهرانفر بزرگ فکر کنم. دارم خرد میشم زیر این تحقیر که دختر فریدون‌خان ماندگار چیا باید بشنوه و دم بر نیاره.
شمارشگر قرمز سر چهارراه به سبز رسید و من همراه با حرکت، آرام‌تر از قبل گفتم:
- یعنی مهرانفر هم‌ عقده‌هایی که از بابا داره رو سر من خالی می‌کنه؟ آخه روابط اونا به من چه؟
توان اینکه امروز بازهم حرف بشنوم و دم برنیاورم‌ نداشتم. مهرانفر بزرگ اگر زمین‌ها را نمی‌خرید من به دردسر می‌افتادم پس به طرف خانه برگشتم تا فردا با تمدداعصاب به دیدن مهرانفر بروم. نباید در برابر او خونسردیم را از دست می‌دادم. پدرم هر کاری هم با او کرده‌بود، من اکنون نیاز داشتم مهرانفر با من معامله کند.
به خانه که رسیدم چیزی از دیدن دکترروایی یا آریا به ایران نزدم، فقط به او‌ اطمینان دادم به زودی زمین‌ها را می‌فروشم و بخشی دیگر از بدهی را جور می‌کنم. وقتی برای استراحت بعد از غذا به اتاقم‌ رفتم چشم به سقف دوختم. فقط به یک‌چیز فکر‌ می‌کردم اینکه خدا می‌خواهد چرا من مجبور به تحمل این حقارت حاصل از نیاز شده‌ام؟
 
***
در یک مسجد نشسته‌بودم. کسی جز من آنجا نبود. کاشی‌های آبی‌رنگ دیوار که آیات قرآن روی آن نقش بسته بود به من می‌گفت آنجا مسجد است‌. صدایی به گوشم می‌رسید. گویا جلسه‌ی سخنرانی بود و کسی تفسیر می‌گفت. صاحب صدا را نمی‌دیدم، اما صدایش گرم بود:
«توفنی مسلما یعنی چی؟ حضرت یوسف کجا گفت توفنی مسلما؟ ای تویی که ادعا داری، به توفنی مسلما فکر کردی؟»
ناگهان تپش قلبم بالا رفت و ترس وجودم را گرفت. مسجد محو شد، اما صدا همچنان فقط یک جمله را تکرار می‌کرد:
«به توفنی مسلما فکر کردی؟»
در گردابی گیر افتادم و با تکرارشدن «توفنی مسلما» با آن صدای گرم، دچار نفس‌تنگی و ترس عجیبی شدم. خودم در دوران میان گرداب بودم و بندبند وجودم به لرزه افتاده‌بود. هرچه می‌گذشت با آن صدا بیشتر و بیشتر سینه‌ام فشرده میشد. درحال خفه شدن بودم که ناگهان چشم باز کردم. نفس‌نفس می‌زدم. به پهلو خوابیده‌بودم و تنم ع×ر×ق کرده‌بود. نگاهم رو به طرف عکس علی بود که جلو آینه قرار داشت. یاد رویایم افتادم که به کابوس رسید. زیر لب «توفنی مسلما» را تکرار کردم و برخاستم. لبه‌ی تخت نشستم. دست در موهایم کردم و خیسی ع×ر×ق انگشتانم را گرفت. نگاهم را بلند کردم و به عکس علی دوختم.
- توفنی مسلما؟ اون به من گفت؟
دستانم را از موهایم بیرون آوردم.
- یعنی چی علی؟ بهم بگو!
دستم را به سینه‌ام زدم.
- می‌خواست بهم یه چیزی بگه. چی؟
نگاهم به قرآنی افتاد که کنار عکس علی قرار داشت. بلند شدم و آن را برداشتم. دوباره روی تخت برگشتم و شتابان قرآن را باز کردم. زمزمه‌وار گفتم:
- توفنی مسلما کجاست؟
نگاهم را باز به عکس علی دوختم.
- توفنی مسلما کجاست علی؟
یادم آمد آن صدای درون خواب درمورد حضرت یوسف حرف میزد. سریع فهرست سوره‌ها را گشتم. سوره یوسف را پیدا کردم و صفحه‌اش را باز کردم. روی تک‌تک کلمات آیه‌ها چشم چرخاندم تا بالأخره عبارت «توفنی مسلما» را پیدا کردم. بخشی از آیه صد و یک بود. نگاهم را به ترجمه دوختم و بعد از خواندنش سر بلند کردم و زمزمه‌وار ترجمه انتهای آیه را خواندم.
- مرا مسلمان بمیران و به صالحان ملحق کن!
نگاهم را به علی دوختم و تکرار کردم.
- مسلمان بمیران و به صالحان ملحق کن؟
بدنم یخ کرد. نفسم عمیق و تند شد. لرزیدن انگشتانم را حس کردم و قرآنی را که هنوز در دست داشتم محکم‌تر گرفتم.
- علی‌جان؟ تو و خدا برام پیغام فرستادید؟ برای مسلمون بودن و رسیدن به تو باید تحمل کنم؟
اشکم درآمد و با بغض گفتم:
- پس اینا لازمه؟ مسلمان بمیران و به صالحان ملحق کن!
سر تکان دادم و با فرو بردن بغضم سعی کردم مانع اشک‌هایم شوم؛ اما قطره‌ای سمج روی گونه‌ام غلتید و با یادآوری داستان حضرت‌یوسف کم‌کم فهمیدم علی و خدا چه به من گفته‌اند، آن‌ها راه را به من نشان داده‌بودند. قرآن را بستم و در آغوش گرفتم. همه‌ی این اتفاق‌ها بخشی از مسیر بود و من فقط باید مراقب می‌بودم مسلمان به انتها برسم. علی همیشه می‌گفت مسلمانی بندگی است و بندگی هم یعنی تسلیم بی‌چون و چرا.
- علی‌جان خواستم بهم بگی چرا باید حقارتو تحمل کنم؟ تو حضرت یوسف رو برام مثال زدی؟ کسی که حقارت چاه و بازار برده‌فروشا و زندان رو تحمل کرد و هیچ‌وقت به خدا نگفت چرا؟
باز سر تکان دادم و لب فشردم. نگاهم را از علی گرفتم و در آینه به تصویر خودم دادم. دیگر فهمیده بودم حکمت این تحمل‌ها چیست. من باید تسلیم می‌شدم، بی‌چون و چرا. نفسم آهسته شد. پیغام علی به من رسید و دیگر دلم آرام شده‌بود، مثل همیشه! زیر لب زمزمه کردم:
- خدایا من دیگه نمیگم چرا؟ ولی تو هم توفنی مسلما!
 
آن خواب و پیغام بدنم را به رعشه انداخته‌بود، دلم آرام شده‌بود، اما هنوز کمبودی حس می‌کردم. انگار برای اینکه به حالت عادی برگردم چیز بیشتری لازم داشتم. لحظه‌ای گذشت تا فهمیدم دلم نمازخواندن می‌خواهد. قرآن را کنار عکس علی گذاشتم و از اتاق بیرون زدم. در سرویس طبقه‌ی بالا وضو گرفتم و برگشتم. سراغ چادر و جانمازم رفتم. وقت نماز نبود، اما چه باک؟ هنوز نمازهای قضای زیادی از گذشته بدهکار بودم. پس شروع به خواندن کردم. از همان پنج‌سال پیش که قصد جبران‌مافات کرده‌بودم، سخت‌ترین جبران، خواندن بیش از پانزده‌سال نمازقضا بود. از همان موقع دفترچه‌ی کوچکی در جانمازم گذاشته‌بودم و هرگاه نمازقضایی می‌خواندم، آمارش را در دفترچه‌، ثبت می‌کردم. حالا هم که هوای نماز خواندن به سرم زده‌بود، پس آنقدر خواندم و ثبت کردم تا بالأخره حس کردم به جریان عادی زندگی برگشته‌ام و می‌توانم جانمازم را جمع کنم. انگار یک دوره تراپی فشرده گذرانده باشم، انرژی مضاعفی یافته‌بودم. حالم خوب بود و دیگر تنهایی را نمی‌خواستم، پس وقتش بود به ایران سر بزنم.
از پله‌ها‌ پایین آمدم و همزمان با گفتن «مامان!» ایران را صدا کردم. از آشپزخانه صدایش را شنیدم.
- دخترم بیا اینجام.
وارد آشپزخانه شدم و با صحنه‌ای روبه‌رو شدم که متعجبم کرد. آبکش بزرگی روی میز بود پر از پیازهای ریز. خود ایران هم پشت میز نشسته و پیازها را درون شیشه‌های بزرگ می‌چید و هرازگاهی حبه‌ای سیر لابه‌لای آن‌ها قرار می‌داد.
- اینا چیه مامان؟
تا نگاه متعجبم را دید، خندید.
- یادته چند روز پیش رضا و مریم اینجا بودن ته ترشی پیازها رو گذاشتیم روی میز؟
همزمان با نشستن گفتم:
- آره.
- رضا چقدر ذوق کرد و گفت حیف که خودمون تموم کردیم.
سر تکان دادم:
- آره، من هم گفتم این هم تهشه؛ از بس ترشی پیازهاتون محشره نمی‌مونه که.
- خب من هم به آقای بشیری سپردم برام پیاز ریز بیاره، دیروز که رفتم تره‌باری دیدم آورده، خریدمشون و از صبح هم مشغولم.
ابروهایم بالا رفت، نگاهم را به پیازهای پوست‌گرفته و نمک‌زده دوختم.
- همشو تنهایی پوست گرفتی و شستی و نمک زدی؟ آخه چرا بهم نگفتی کمکت کنم؟
دوباره مشغول چیدن پیازها و حبه های سیر درون شیشه شد.
- سخت نیست که کمک بخوام، تو هم این روزها خیلی شلوغی.
- چرا وقتی اومدم ندیدمشون؟
- صبح که سرکار بودی پوست گرفتم، شستم و نمک زدم، تا الان توی بالکن بودن تا تلخیشون بره.
شیشه‌ی بزرگی را برداشتم و‌ مقابلم گذاشتم.
- صبح که نبودم کمک کنم، اما از این به بعد هستم، پس کمکت می‌کنم.
ایران لبخندی زد و گفت:
- خدا حفظت کنه.
تا نصفه شیشه، پیازها و حبه‌های سیر را درون شیشه چیده بودم که زنگ آیفون به صدا درآمد. با گفتن «رضا اینان؟» سر به طرف سالن چرخاندم.
ایران همان‌طور که مشغول بود، جواب داد:
- نه، رضا رفته مأموریت، مریم هم رفته خونه‌ی باباش، برو ببین کیه؟
برخاستم و تا مقابل آیفون رفتم. با دیدن شهرزاد ابرویی بالا انداختم. از بعد از ماجرای دادگاه با من قهر کرده‌بود. نه تماسی گرفته و نه به تماس‌هایم جواب داده‌بود. با برداشتن گوشی گفتم:
- آفتاب از کدوم طرف دراومده...
دکمه بازکن را زدم و ادامه دادم:
- مهربون شدی دوسی!
فقط سلام گفت و داخل شد. با گفتن «شهرزاده!» به طرف در رفتم‌ و خارج شدم. تا پشت نرده‌های بالکن رفتم و منتظر شدم تا شهرزاد رسید.
- شهرزادی چرا تنها اومدی؟
پایین پله‌ها بود نگاهش را بالا آورد.
- اومدم ببینمت.
- امیرعلی رو هم می‌آوردی خب، می‌دونی چند وقته ندیدمش؟
شهرزاد که به من رسیده‌بود، ایستاد و گفت:
- باهات حرف داشتم، می‌اومد اذیت می‌کرد.
دستم را روی نرده‌ی سنگی گذاشتم و به آن تکیه دادم.
- فکر کردم بعد دادگاه دیگه دور آبجیتو خط کشیدی.
کمی اخم کرد.
- هنوز به خاطر حماقت اون روزت ازت دلخورم، دعوای اون بمونه برای بعد... الان دلسوزی خواهرانه‌م منو کشونده اینجا.
ابرویی بالا انداختم.
- طوری شده؟
با اشاره به صندلی‌های ایوان گفت:
- بشینیم حرف بزنیم.
یاد کمک به ایران افتادم.
- بریم داخل، داشتم کمک ایران می‌کردم. داره ترشی پیاز می‌ندازه، مطمئن باش سهمیه‌ی تو هم محفوظه.
سری تکان داد.
- چه خوب! ولی با خودت حرف دارم بیا بشین.
 
به طرف صندلی‌ها رفت و نشست. من هم با ابرویی که از سر کنجکاوی بالا بود، روبه‌روی‌اش نشستم.
- خب به گوشم!
شهرزاد شالش را پشت گردن انداخت و‌ درحالی که موهایش را با انگشتانش از زیر شال آزاد می‌کرد، گفت:
- لباسات سیاهه و شاید زمان درستی نباشه که این حرفا رو بزنم، اما‌ باور کن قصد بدی ندارم، مجبور شدم این موقع بیام، وقت دیگه داره تموم‌ میشه.
ابروهایم را درهم کشیدم و گفتم:
- وقت چی داره تموم میشه؟
انگشتانش را روی میز درهم فرو کرد و بعد از کمی مکث گفت:
- خودت می‌دونی چقدر برام عزیزی... پس از دستم ناراحت نشو... اومدم راجع به نریمان حرف بزنم.
خودم را پیش کشیدم.
- نریمان کیه؟
شهرزاد لحظه‌ای در سکوت با ناباوری به چشمانم نگاه کرد و بعد با لحن سرزنشگری گفت:
- نریمان کیه؟ پسرخاله‌م دیگه، بهت که گفته‌بودم زن ایرونی می‌خواد.
سریع یادم آمد. نریمان آخرین مورد اکازیونی که شهرزاد برایم ردیف کرده‌بود. گویا امروز تبدیل شده‌بود به روز موردهای ازدواج من. سری تکان دادم و گفتم:
- شهرزادجان بی‌خیال... .
سریع عصبانی شد. انگشتش را مقابلم گرفت و میان حرفم پرید.
- سارینا دیگه نمی‌خوام توی این موضوع بی‌خیال شم، خاله و نیکو برای نریمان دختری پیدا کردن نصف تو هم نیست، یه دختربچه‌ی بیست و سه ساله که دانشجوی ارشد حسابداریه، رفیق نیکوئه، قراره همین روزها برن براش خواستگاری.
چه خوب که این مورد مناسب پریده بود. لبخند پهنی زدم.
- خب برن! ایشالله خوشبخت شن.
انگار آتشش زده باشم. دستش را روی میز زد.
- خب برن؟ خوشبخت شن؟ من می‌خواستم تو زن نریمان بشی، ازت به نریمان هم گفته بودم، می‌گفت اینکه دکتری پوئن خیلی خوبیه، در یه سطحید، والا اگه این اتفاقا برای بابات نمی‌افتاد، همون روزها ردیف می‌کردم همو ببینید، نشد و اون برگشت. حالا خاله و نیکو این لقمه رو براش گرفتن، خودش خبر نداره. نه که نداره، می‌دونه؛ ولی همه‌چی رو گذاشته به اختیار مادر و خواهرش. باور کن اگه یه چراغ سبز از تو ببینه، بی‌خیال انتخاب مادر و خواهرش میشه. من می‌دونم نریمان ترجیح میده با یکی مثل خودش ازدواج کنه، نه یه بچه که اصلاً به پرستیژ پسرخاله‌م نمی‌خوره.
شهرزاد از محاسن پسرخاله‌ش و مزایای ازدواج ما می‌گفت و من به این فکر می‌کردم که اول صبح یک نفر فقط به خاطر جلب رضایت من برای ازدواج از تهران آمده‌بود. قبل از ظهر یک نفر دیگر مرا بدترین مورد ازدواج خواند و عصر هم از یک نفر می‌شنیدم که فقط با شنیدن مدرک تحصیلیم تمایل به ازدواج با من گرفته‌بود. همه‌ی اینها درحالی بود که من این وسط اصلاً قصد ازدواج نداشتم. اوضاع برایم مثل جوک درآمده بود با همین منوال پیش می‌رفت تا شب مرا پای سفره عقد می‌نشاندند. از این فکرها خنده‌ام گرفت. با خنده‌ی من، شهرزاد سکوت کرد و بعد گفت:
- چته؟ به چی می‌خندی؟ جوک گفتم؟
دستم را مقابل دهانم گذاشتم و سعی کردم نخندم.
- نه عزیزم! به تو نخندیدم، به یه چیز دیگه فکر می‌کردم.
شهرزاد باور نکرد. چشمانش را ریز کرد و خودش را پیش کشید.
- خیلی زشته که حرفامو به مسخره گرفتی.
هرگز نباید به شهرزاد می‌گفتم به چه می‌خندم. اگر می‌فهمید همین امروز ابتدا یک خواستگار سمج را رد کرد و بعد به دیدار یک‌ خواستگار سابقم رفته‌ام، توهین‌های او را بی‌جواب گذاشته‌ام و حالا سومین خواستگار را در یک روز تجربه می‌کنم مرا قیمه‌قیمه می‌کرد. چرا که خواستگار بالفعلی را پرانده بودم و او مجبور بود برای زوج کردن من دست به دامن یک خواستگار بالقوه شود. اصلاً شاید الان که پسرخاله‌اش در شرف ازدواج بود و می‌فهمید یک دکتر‌روایی بالفعلی وجود دارد که او را به آرزویش که سروسامان دادن من است، می‌رساند، ممکن بود با تبانی دکترفروتن شماره دکترروایی را پیدا کرده واسطه جوش کردن وصلت میشد. برای تغییر بحث از جا برخاستم و گفتم:
- بیا بریم کمک ایران‌جون، باور کن ترشی پیاز خوشمزه‌تر از بحث ازدواج منه.
به طرف خانه چرخیدم و صدای حرصی شهرزاد که به دنبالم برخاسته‌بود را شنیدم.
- به ایران‌جون میگم یه شیشه هم‌قدت بده بسازن تا تو رو هم ترشی بندازیم.
بلندتر خندیدم و وقتی به آستانه‌ی آشپزخانه رسیدم، ایران که هنوز مشغول چیدن مرتب پیازها درون شیشه بود، گفت:
- همیشه به خنده، چی شده؟
با گفتن «هیچی نیست» پشت میز نشستم و شهرزاد همراه با ورود گفت:
- ایران‌جون... تو که این همه ترشی جورواجور و رنگ به رنگ و خوشمزه می‌ندازی، یه بار هم ترشی سارینا رو بنداز، ببینیم این تحفه چی میشه؟
ایران متعجب نگاه کرد و من گفتم:
- بشین دختر دست به پیازها بده که زودتر تموم شن.
شهرزاد دو دستش را بالا گرفت.
- دستای من شسته نیست... .
همراه با نشستن پشت میز ادامه داد:
- ایران‌جون تو بگو، بد میگم؟ براش شوهر پیدا کردم تا از این تنهایی دربیاد، بعد نشسته بهم می‌خنده.
همان‌طور که نشسته‌بودم برگشتم و کشوی کابینت پشت سرم را باز کردم. جعبه‌ی دستکش یک‌بارمصرف را بیرون کشیدم و مقابل شهرزاد گذاشتم.
- بکن دستت، یکی از این شیشه‌ها رو بردار برای خودت پر کن، نگی دست ما میکروبیه.
ابروهای شهرزاد بالا پرید و چشمانش را گرد کرد.
- سارینا! مسخره‌م می‌کنی؟
 
همزمان که حبه سیری را داخل شیشه می‌گذاشتم، سرم را کج کردم.
- نه... چون خیلی بهداشتی هستی گفتم.
با حرص دندان‌قروچه کرد. دستکشی را برداشت و در دست فرو کرد.
- من هرگز نگفتم ترشی‌های ایران‌جون خوب نیست، چون می‌شناسمش که چقدر تمیز کار می‌کنه.
پیازی را از درون آبکش برداشتم.
- پیش‌پیش گفتم خودت بچینی یه وقت بددل نشی.
شهرزاد خود را جلو کشید و با حرص گفت:
- ببین... قشنگ از شکل چیدن پیازها معلومه کدوم شیشه کار توئه، آخر کار من یکی از اونایی رو که ایران‌جون چیده می‌برم، نه پیازهای چرکولک تو رو... .
یک شیشه‌ی خالی برداشت و ادامه داد:
- اینو هم پر می‌کنم یه وقت نگی از زیر کار در رفت.
او مشغول چیدن پیازها ته شیشه شد. نگاهم را ابتدا به شیشه‌‌ی خودم و بعد به پنج شیشه‌ای که ایران پر کرده‌بود، دادم. حق با شهرزاد بود، کاملاً متمایز بودند. همه‌ی پیازهای ایران با نظم در شیشه ردیف شده‌بودند و پیازها در شیشه‌ی من همه درهم و برهم، گویا روی هم تلنبار شده‌اند. برای کم نیاوردن مقابل شهرزاد سرم را بالا گرفتم و گفتم:
- اولاً من چرکولک نیستم، دستامو کاملاً شستم، دوماً یک شیمی‌دان طبق آنتروپی کار می‌کنه. این شیشه نماد قانون آنتروپیه.
شهرزاد دست از کار کشید و با اخم‌های درهم نگاهم کرد و بعد دهن‌کجی کرد.
- یک شیمی‌دان طبق آنتروپی کار می‌کنه.
لحن صحبتش را درست کرد و ادامه داد:
- به جای این مسخره‌بازیا درست فکر کن، خیال می‌کنی دنیا فقط همین دو روز سرخوشیه؟
بی‌توجه به او، شیشه‌ی پرشده‌ام را کناری گذاشتم و شیشه دیگری را برداشتم. شهرزاد که از من واکنشی ندید رو به ایران کرد.
- ایران‌جون خواهشاً بهش بگو شوهر کردن دوباره گناه نیست، مگه خودت دوبار ازدواج نکردی؟
سریع نگاهم را به طرف ایران چرخاندم. ذکر دوبار ازدواج کردنش، او را به یاد پدرم می‌انداخت.
دست ایران از کار ایستاده و چشم به شیشه دوخته‌بود. آرام و با نگرانی «مامان؟» گفتم. بعد از لحظاتی سر بلند کرد و رو به شهرزاد گفت:
- من آرزومه سارینا ازدواج کنه، اما این موضوعیه که نمی‌تونم وادارش کنم، چون می‌دونم باید پیش بیاد، دست خود آدم نیست. سارینا رو نمی‌تونم وادار کنم ازدواج کنه... .
رو به من کرد و گفت:
- فقط می‌تونم بهش بگم، من همیشه دعا می‌کنم خدا آدم مناسبی رو جلوی پات بذاره، چون اگر توی لباس عروس ببینمت دیگه هیچ آرزویی ندارم و می‌تونم با خیال راحت برم دیدن فریدون.
شهرزاد که فهمیده‌بود ایران را غصه‌دار کرده، لب گزید و سر به زیر انداخت. بازوی ایران را لمس کردم و‌ «خدا نکنه»ای گفتم. دستش را روی دستم گذاشت و با بغض گفت:
- ساریناجان! می‌دونم اونقدری که تو علی رو دوست داشتی، کسی عاشق نشده. من هم هیچ‌وقت مجبورت نمی‌کنم مجدد ازدواج کنی، اما مطمئن باش زندگی دوباره، خیانت به عشقت نیست. اگه خدا آدم مناسبت رو قسمتت کرد بهش پشت‌پا نزن.
سرم را زیر انداختم و گفتم:
- من نمی‌تونم به کس دیگه‌ای فکر کنم. اگه با ذهنی که پر از یاد علیه وارد یه رابطه‌ی دیگه بشم، به نظرتون اینجوری همزمان به هردوشون خیانت نکردم؟ همه میگن علی رو از دست دادی، ولی من از دستش ندادم.
دست روی قلبم گذاشتم.
- علی همین‌جاست. من باهاش زندگی می‌کنم، هر وقت گیر می‌کنم علی میاد کمکم، هروقت درد دارم اون هست، پس نمی‌شه وقتی اونو دارم به کس دیگه‌ای فکر کنم.
بغضم را قورت دادم. مشغول کار شدم و‌ گفتم:
- پیازها زیادن، بذارید به کار خودمون برسیم.
دیگر تا انتهای کار کسی حرف نزد. وقتی همه‌ی پیازها را در شیشه چیدیم، ایران روی همه‌ی شیشه‌ها برگ‌های نعنا گذاشت و سرکه‌ای که با ادویه کمی جوشانده بود و از دما افتاده بودند را تا روی پیازها درون شیشه‌ها ریخت. با شمارش شیشه‌ها و رسیدن به عدد ده، از جا برخاستم.
- دقیق ده تا شدن.
ایران همزمان با کار گفت:
- شهرزادجان علاوه‌بر شیشه خودت، یکی رو هم بردار برای مادرت، سه روز بذار بیرون بعد بذار توی یخچال، دو هفته بعد دیگه می‌رسه.
شهرزاد تشکر کرد و گفتم:
- به مریم میگم بیاد هم مال خودشونو ببره هم مال مادرشو.
ایران دو جفت شیشه‌ را جداجدا گذاشت و بعد دوتا نزدیک من گذاشت، گفت:
- دوتا هم‌ می‌ذارم ببر برای مرضیه‌خانم.
به دو شیشه انتهایی خودم نگاه کردم و با ناراحتی گفتم:
- همین دوتا برای خودمون موند که؟
ایران خندید.
- دختر شکموی من، شکرخدا پیاز همه‌ی سال هست، تموم شدن بازم می‌ندازم.
 
***
در بزرگ سفیدرنگ با ارغوان‌های پریشانش را پیدا کردم. در خانه آنقدر عریض بود که دو ماشین همزمان از آن رد شوند. در پهن، دیوارهای بلند و نمای سنگی سیاه و سفید دیوار همه چیز مشخص می‌کرد. مهرانفر بزرگ همانند پسرش تمایل به خودنمایی دارد، البته او قدرتش را هم به رخ می‌کشید. زنگ را فشردم و بعد از لحظاتی صدای «بفرمایید!» گفتن مردی را شنیدم. به خیالم خود مهرانفر بزرگ بود، گفتم:
- سلام آقای مهرانفر! ماندگار هستم، با پسرتون... .
صدا نگذاشت ادامه دهم با خونسردی گفت:
- آقای مهرانفر منتظرتون هستن، بفرمایید داخل!
به خاطر تشخیص اشتباهم از حرص ابروهایم بالا پرید و لب فشردم. در با صدای تیکی باز شد. صدا ادامه داد:
- وارد که شدید از پله‌ها تشریف بیارید بالا... آقای مهرانفر در ایوان حضور دارند.
سری تکان دادم و در را با فشردن دست باز کرده و داخل شدم. از فکر کردن به اشتباه مضحکی که کرده بودم، دست برداشتم. مهم نبود که خیال کردم خود مهرانفر آیفون را برداشته است، باید برای صحبت با او اعصابم را آرام نگه می‌داشتم. ورودی خانه همانند دالان پهنی بود که یک طرفش دیوار جداکننده‌ی حیاط از خانه کناری بود و طرف دیگرش دیوار یکپارچه ساختمان. خانه معماری عجیبی داشت. به جای قرار گرفتن حیاط در ورودی، انتهای دالان به حیاط می‌رسید. سبزی درختانی که از انتهای مسیر به چشمم می‌خورد، می‌گفت حیاط این خانه کم از باغ ندارد. بین ساختمان و دیوار خانه فاصله‌ی اندکی قرار داشت که ارغوان‌ها همان‌جا کاشته شده و از بالای دیوار به طرف بیرون کوچه ریخته بودند. کل دیوار ساختمان را که یک طرف دالان بود را پیچک سبزی گرفته بود‌. تعلل نکردم و قدم پیش گذاشتم. بعد از چند قدم راه پله‌ای در طرف راستم پیدا شد که یکپارچگی دیوار ساختمان را به هم ریخته‌بود. راه‌پله طوری درون دیوار بود که تا کنارش قرار نمی‌گرفتی آن را نمی‌دیدی. پایین پله ایستادم و نگاهی به بالا انداختم. این چه طرز خانه ساختن بود؟ پله‌ها را بالا رفتم و به ایوان بزرگی رسیدم که می‌توانست برای خود همانند یک حیاط بزرگ باشد. ساختمانی با ستون‌های مرمری و بام شیروانی سرخ به صورت ال دو ضلع ایوان را گرفته و دو ضلع این سوی ایوان که به طرف باغ بود را نرده‌های سنگی پوشانده بود. استخری وسط ایوان قرار داشت. مردی را با لباس راحتی در کنار استخر نشسته بر صندلی دیدم، البته که بیشتر لم داده‌بود. پشت میزی که فقط یک صندلی دیگر داشت. استخر میان من و او قرار داشت. مرد چشم به من دوخته بود و من دیگر اشتباه تشخیص نمی‌دادم. آن مرد کوتاه‌قد با ریش جوگندمی آنکادر شده و موهایی که سیاهی خود را با رنگ نگه داشته‌بودند، قطعاً خود مهرانفر بزرگ بود. کمی نگرانی ته دلم بود، اما خونسرد حاشیه‌ی استخر را با گام‌های محکم پیمودم تا به او رسیدم.
- سلام آقای مهرانفر، ماندگار هستم.
او که در تمام مدت چشم از من برنداشته بود، پوزخند محوی روی لبش نشست و با اشاره دست به صندلی خالی اشاره کرد.
- بشین دختر فریدون!
ادبش را هم تمام و کمال به پسرش داده‌بود. بدون اینکه واکنشی در صورتم ظاهر شود، مقابلش نشستم. قبل از اینکه زبان بگشایم همان‌طور که چشم به من دوخته‌بود، کمی راست نشست و گفت:
- چرا تو هیچی از فریدون نداری؟
کمی ابروهایم به هم نزدیک شد.
- بله؟
ته سیگاری که بین دو انگشتش بود را درون جاسیگاری سنگی له کرد و پیش آمد.
- قیافه‌ت شبیهش نیست، ظاهرت هم که نمی‌خوره دخترش باشی.
به چادرم اشاره‌ای کرد و به صندلی تکیه داد. بعد از لحظه‌ای چشمانش را ریز کرد و گفت:
- ولی چشمات... با اینکه همرنگش نیست، اما خود چشمای فریدونه... .
گره ابروهایم سرجایش ماند. آمدن مرد میانسالی که دو فنجان سفید روی یک سینی در دست داشت، گفتار او را نیمه‌تمام گذاشت. مرد یکی از فنجان‌ها را مقابل من گذاشت و دیگری را مقابل مهرانفر و بعد با اجازه‌ی مرخصی او برگشت. عطر قهوه‌ی مرغوب به مشامم رسید و مهرانفر ادامه داد:
- همون اعتماد نفس و همون قاطعیت، مثل اینکه همه‌ی میراثش رو از دست ندادی.
تمسخری که در جمله‌ی آخر میان کلامش بود وادارم ساخت علی‌رغم ملاحظاتی که می‌خواستم با این مرد رعایت کنم، زبان باز کنم تا حرفی بزنم، اما او‌ زودتر از من دست در جیب لباسش کرد و در حالی که چشم به اطراف می‌گرداند گفت:
- فریدون وقتی به آدم نگاه می‌کرد، حس می‌کردی برنده اونه، از بس همیشه حق به جانب بود.
پاکتی از جیبش بیرون آورد و یکی از سیگارهایش را با دو انگشت گرفت.
- الحق خیلی وقتا هم‌ برنده خودش بود. مهم نبود چطور، اما باید برنده می‌شد.
پاکت را به جیب برگرداند و با سیگار خاموشی که میان دو انگشتش داشت به من اشاره کرد.
- مثل وقتی که به من نارو زد.
 
فندک طوسی‌رنگ کنار جاسیگاری را برداشت و سیگارش را گیراند. بعد از یک پک نگاهش را به طرف استخر کنارمان چرخاند و گفت:
- خود من راهو نشونش دادم.
دستی تکان داد.
- اشتباه کردم بهش گفتم، اون‌موقع‌ها هنوز نمی‌شناختمش که... .
همراه با پکی دیگر گفت:
- یه شب کنار همین استخر ضیافت داشتیم، گفت مشغول چه کاری؟ من ساده هم گفتم عربا می‌خوان بیان بسازن و من هم می‌خوام زمینای اون اطرافو بخرم تا بعد با عربا شریک بشم.
به طرف من سر چرخاند و با حرص گفت:
- کار من ساخت و ساز بود و کار فریدون تجارت، اصلاً به اون ربطی نداشت که بره واسطه‌ی من بخره تا اون معامله‌ها رو براش جوش بده، مردک پست فطرت... .
چشمانم از توهینش گرد شد و خواستم‌ با خشم حرفی بزنم، اما او که باز به آب استخر چشم دوخته‌بود، ادامه داد:
- هم از من پول گرفت، هم از فریدون... .
وقتی فهمیدم توهینش متوجه کارگزار خودش هست آرام گرفتم و نامحسوس نفس عمیقی کشیدم.
نگاهم را کلافه به اطراف چرخاندم. مهرانفر هنوز حرف میزد.
- من خیال می‌کردم بی‌شرف برای من کار می‌کنه، موزمار زنگ هم‌ میزد به من گزارش کار می‌داد، اما آخر کار فروشنده‌ها رو برد پای معامله با فریدون.
خاکستر سیگارش را درون جاسیگاری تکاند و با سری که از حسرت به اطراف می‌گرداند گفت:
- فریدون اینقدر تمیز کار کرد که تا روز آخر نفهمیدم، پای اون توی کاره.
ناگهان تک‌خنده‌ی بلندی کرد و سیگارش را با لذت پک زد.
- درست مثل کاری که سهراب با اون کرد.
ابروهایم از یادآوری کار سهراب درهم شد و مهرانفر رو به طرف من کرد و گفت:
- دنیا بدجور گرده دختر فریدون!
با حرص دندان ساییدم و او دستی که سیگار داشت را به طرف من گرفت.
- البته من هم کار خودمو کردم، وقتی پدرت اونطوری با من تا کرد منتظر ابر و باد نموندم تا تقاصمو ازش بگیرن.
سیگارش را تکاند و دوباره با لذت پک زد.
- وقتی فریدون تا پای معامله با عربا رفت یه سری مدارک جعلی و واقعی رسید دست طرف معامله‌ش، اون هم از یه منبع ناشناس.
ته سیگارش را درون جاسیگاری له کرد و بعد با نیشخندی روی لب گفت:
- عربا برخلاف ظاهر ولخرجشون، پول‌دوست و ترسوئن... .
انگشتش را بالا آورد.
- و البته به شدت کینه‌ای!
دستی تکان داد و با لذت به صندلی‌اش تکیه زد و ادامه داد:
- فقط کافی بود بهشون نشون بدم فریدون با رقباشون دیدار کرده و البته چو بندازم که دیدارشون فقط برای کارشکنی توی کار اونا بوده تا دیگه هیچ‌وقت باهاش نشینن پای معامله.
تک‌خنده‌ی بلندش مرا عصبی کرد، نگاهش را به من دوخت و گفت:
- فریدون تاجر بود و با عربا کار می‌کرد، واقعاً هم‌ با رقبای اونا دیدار کرده‌بود، اما‌ نه برای دلیلی که من گفتم... .
شانه‌ای بالا انداخت.
- برای کار خودش... تجارت!
نگاهش‌ را از من گرفت و با غرور به اطراف گرداند.
- اما‌ مهم این بود که عربا حرف‌های منو باور کردن و هرگز به فریدون نگفتن چرا از معامله با اون منصرف شدن.
بالأخره سکوت کرد و نگاهش را به آب استخر دوخت. با برداشتن فنجان قهوه و دادن بوی مطبوعش به مشامم گفتم:
- توقع ندارید باور کنم فریدون‌خان ماندگار هم نفهمید کار شماست؟
با ابروی بالا رفته به طرف من سر چرخاند. کمی از قهوه را همان‌طور که چشمانم را به او دوخته‌بودم مزمزه کردم. زیادی شیرین بود و به مذاق من جور در نمی‌آمد. فنجان را سر جایش برگرداندم و درحالی که لبخندی ظریف روی لب‌هایم جا خوش کرده‌بود. یک دستم را روی دسته‌ی صندلی گذاشتم و به چشمان مهرانفر بزرگ که کاملاً شبیه پسرش بود، چشم دوختم.
- فریدون‌خان کسی نبود که نفهمه اطرافش چه خبره!
تک‌خنده‌ی بلندی کرد و کمی خودش را پیش کشید.
- الحق دختر فریدونی، هرچی بشه کم نمیاری، این موضع قدرت توی حرف زدنت از کجا‌ میاد؟
تکیه دادم و یکی از پاهایم را روی دیگری انداختم. انگشتان دو دستم را درهم فرو داده و روی پاهایم قرار دادم و با خونسردی گفتم:
- قدرت کلام از قدرت درونی نشأت می‌گیره. قدرت ما ماندگارها هم از اصلمون ریشه می‌گیره، که البته هیچ جای تعجبی نداره.
کنار لبش بیشتر بالا رفت و بعد از تکان دادن سر گفت:
- بله، اما نه بعد از کاری که سهراب با شما ماندگارها کرد.
کمی ابروهایم تمایل به نزدیکی کردند، اما من آن‌ها را دور از هم نگه داشتم. مقابل زخم‌زبان‌های این مرد نباید ضعف نشان می‌دادم. او به علت کینه‌ای که از پدرم داشت، مشتاق ضعیف دیدن من بود.
- امان از موش خونگی که راه و چاه همه‌چی رو بلده.
خود را بیشتر پیش کشید.
- پس قبول داری پدرت شکست خورد؟
پوزخندی روی لبم نشست و نگاهم را از مرد مقابلم نگرفتم.
- این خیلی ساده‌لوحیه که ادعا کنم سهراب ما رو شکست نداد، شکست روال عادی زندگی آدمای بزرگه، حتی آدمایی به بزرگی فریدون‌خان ماندگار.
پوزخندی زد.
- البته فریدون‌خان هم با شکست خوردن و از دست دادن اموالش نتونست سرپا بمونه.
بغض درون گلویم را فرو دادم و ابرویی بالا انداختم.
- نه اشتباه نکنید، شکست و از دست دادن اموال، فریدون‌خان رو از پا نینداخت. چیزی که پدرمو نابود کرد خیانت بود. فریدون‌خان، مرد روزهای سخت بود، اگر نزدیک‌ترین و مورداعتمادترین دوستش بهش خیانت نکرده بود.
ته گلویم از بغض می‌سوخت، اما واکنشی در چهر‌ه‌ام نشان نمی‌دادم. مهرانفر با زمزمه‌ی کلمه‌ی خیانت به عقب برگشت. فنجانش را برداشت و بعد از کمی لب زدن آن را سرجایش گذاشت و گفت:
- دقیقاً کاری که پدرت با من کرد، من در عالم رفاقت به اون اعتماد کردم و گفتم می‌خوام چیکار کنم، اما اون جواب رفاقتم رو با خیانت داد.
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
5
بازدیدها
988
پاسخ‌ها
5
بازدیدها
33
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
59
پاسخ‌ها
13
بازدیدها
226
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
136

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

عقب
بالا