اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان دختر چشم جنگلی | سارا بهار

رده سنی
  1. جوانان
  2. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. فانتزی
  2. معمایی
do.php

عنوان: دختر چشم جنگلی
نویسنده: سارا بهار
ژانر: فانتزی، معمایی
ناظر: @BAD_GRIL
خلاصه:
مولی بعد چاپ کتابش درگیر ماجراهایی می‌شه که در باورش هم نمی‌گنجند! ماجراهایی مبنی بر واقعی شدن تک‌تک قتل‌های زنجیره‌ای کتاب چاپ شده‌ش!
و ورود موجوداتی تاریک به زندگیش، موجوداتی که کمترین چیزی‌که از مولی می‌گیرن ثانیه‌ای خوابِ راحته!
ولی آیا همه چیز فقط به کتابش ربط داره؟!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
همون‌طور که بهمون نزدیک می‌شه می‌گه:
- درود روح‌القدوس به شما فرزندانم.
با لبخند بهش خیره شدم و گفتم:
- روزتون بخیر پدر.
با لبخند جوابم رو داد:
- روز شما هم بخیر فرزند؛ اومدین برای دعا؟
سرم رو به علامت منفی تکون دادم.
- اعتراف؟!
قبل این‌که حدس دیگه‌ای بزنه گفتم:
- آه نه پدر... ما به کمک‌تون نیاز داریم.
لبخند صورت سفیدش رو می‌پوشونه و می‌گه:
- درخدمتم فرزندم.
قبل از من، تریسی می‌گه:
- ما می‌خواهیم روحِ دوست‌مون رو احضار کنید!
کشیش نگاهی به جفت‌مون می‌ندازه و لبخندی بی معنی تحویل‌مون میده و بعد رو به تریسی می‌کنه و میگه:
- فرزندم... این چیزی که می‌خواهی خلاف قوانین کتاب مقدسه!
وقتی گفت خلاف قوانین کتاب مقدسه، واقعا یه لحظه کم مونده بود شاخ در بیارم!
توقع داشتم کشیش به تریسی بگه اصلاً همچین چیزی به اسم احضار روح، واقعی نیست تا تریس دست بکشه از این خواسته‌ش!
الآن که بدتر شد... اگه پدر روحانی کمک نکنه مسلماً تریسی بازم پای رفیقِ خرافاتیِ داداشش رو می‌کشه وسط!
فکری که توی سرم اومده بود هم‌زمان از دهن تریسی هم خارج شد:
- مولی، بهت گفتم که بیا بریم پیش مدیوم.
به طرز غریبی می‌خواستم طبق عقیده‌ام انجام شدنی نباشه و اگه انجام شدنیه به دست یه کشیش انجام بشه نه یه مدیوم کلاه‌بردار!
با دهنی باز اول به تریسی و بعد به کشیش نگاه کردم و رو به کشیش گفتم:
- راهی نداره انجامش بدید برامون؟
چشماش رو با حالتی آروم، باز و بسته کرد و گفت:
- خیر فرزندم.
این‌بار تریسی بود که برای خروج سریع‌تر از کلیسا دستم رو گرفته بود و می‌کشید که با صدای پدر روحانی متوقف شدیم:
- فرزندانم... پیش هیچ مدیومی برای هیچ احضاری نرید، این کار به نفع هیچ‌کدوم‌تون نیست.
خواستم چیزی بگم که تریسی دستم رو بیشتر کشید و منو به سمت درب کلیسا برد و خارج شدیم.
آسمون ابرهای سیاهی رو مهمون خودش کرده بود.
به طرز غریب‌تری احساس بدی داشتم؛ احساسی که نمی‌دونستم از چی سرچشمه گرفته!
تریسی ول‌کُنِ دستم نبود و منو تا ماشین کشید!
کنار ماشین دستم رو ول کرد و بدون این‌که منتظر من بمونه سوار شد؛ منم ناچاراً سوار شدم و ماشین رو روشن کردم و راه افتادیم.
کمی که گذشت و دیدم تریسی هیچ حرفی نمی‌زنه به سمتش برگشتم دیدم داره مثل ابر بهار، بی صدا اشک می‌ریزه.
 
یه دستم به فرمون و دست دیگه‌ام رو گذاشتم روی دستش و سعی کردم هم‌زمان هم حواسم رو به جاده بدم و هم به تریسی.
صداش زدم:
- تریس!
فین‌فین‌کنان نالید:
- جونِ تریس؟
- آروم باش قشنگ‌ِدلم.
نیم نگاهی به جاده مقابلم انداختم خوب بود خلوت بود.
به طرف تریسی برگشتم و گفتم:
- دیدی که! حتی کشیش هم گفت کار درستی نیست. گرچه من معتقد بودم اصلا شدنی نیست ولی خب... .
چشمام رو دادم به اتوبانی که واردش شدیم و گوشام رو دادم به تریسی که صدای بغض آلودش پیچید:
- بریم پیش مدیوم باشه؟
یه جوری با بغض این رو گفت که به گوش سنگ می‌رسید آب می‌شد چه برسه به من که بخاطر تریسی روی پاهام ایستادم.
این‌بار از ته دل گفتم:
- باشه می‌ریم پیشش همین الآن اصلاً... .
مانع ادامه حرفم شد:
- الآن نه... خیلی سرم درد می‌کنه، بعداً بریم که وِست هم همراه‌مون بیاد، آخه من نمی‌دونم کجاست.
چشمم به اتوبان مقابلم بود که چندتا ماشین متوقف و له شده بودند؛ هم‌زمان گفتم:
- باشه هروقت که تو بگی.
به نزدیک ماشین‌های تصادفی که رسیدیم جز دونفر که یکی دختر بود و دیگری پسر؛ شخص دیگه‌ای به چشم نمی‌خورد.
پسرِ وایساده بود و داشت با اعصاب خوردی به ماشین‌های له شده و همین‌طور ماشین من نگاه می‌کرد و دخترِ روی یه پا نشسته بود روی آسفالتِ اتوبان و کف دستش رو بی معنی چسبونده بود به کف آسفالت!
- وای مولی! این ماشین‌ها رو چی‌شده به این حال در اومدن؟
- نمی‌دونم مثل این‌که تصادفه ولی با همونم جور در نمی‌آد اصلاً این دختره چرا اون مدلی نشسته رو آسفالت آخه؟!
تریسی گفت:
- از این پسره بپرسیم؟
سرعت ماشین رو بردم بالاتر و گفتم:
- لازم نکرده... به ما چه.
اهوم نامهفومی از حنجره تریسی در جوابم دریافت کردم و گاز دادم به سمت خونه‌ی تریسی تا برسونمش.
بین راه تریس ساکت بود و من مُدام تصویر ماشین‌های له شده‌ی توی اتوبان توی ذهنم تکرار می‌شد.
احساس می‌کردم یه جایی دیدم این لحظه رو!
تا وقتی تریسی رو رسوندم و باهاش خداحافظی کردم و دوباره سوار ماشین شدم هنوزم ذهنم درگیر صحنه‌ی تصادف بود.
سعی کردم افکار بی سر و تهم رو پس بزنم و برم خرید برای خونه‌م.
مدتی بود خونه نبودم و می‌دونستم توی یخچال کپک هم برای خوردن گیرم نمی‌آد.
فروشگاهی همون نزدیکی پیدا کردم و مواد خوراکی مورد نیازم رو برداشتم؛ بعدِ حساب کردن از فروشگاه خارج شدم.
سوار ماشینم شدم و خریدها رو روی صندلی عقب گذاشتم.
اوه چه‌خبره! یه فروشگاه رو بار زدم رسماً!
ولی چاره‌ای نیست، شکم خرج داره!
 
***
مقابل پارکینگ ساختمون هشت طبقه‌ای که خونه‌ی من طبقه هشتم‌‌ش قرار داره؛ متوقف می‌شم و کیف و خریدها رو برمی‌دارم، در ماشین رو قفل می‌کنم و به سمت ورودی ساختمون راه می‌افتم.
وارد آسانسور می‌شم و طبقه هشت رو انتخاب می‌کنم.
درحالی‌که خریدها دستمه و به شدت خسته و منتظر باز شدن درب آسانسورم؛ یهو آسانسور روی طبقه شیش متوقف می‌شه!
- اوه نه!
همین رو کم داشتم که آسانسور خراب بشه؛ خریدها از دستم می‌افته کف آسانسور و من سریع گوشیم رو در می‌آرم از کیفم، که زنگ بزنم یکی رسیدگی کنه.
ولی احساس خفه‌گی و تنگیِ نفس امونم نمی‌ده و به شّدت به سرفه می‌افتم و زانو می‌زنم کف آسانسور.
لعنتی! همیشه با مکان‌های بسته مشکل داشتم و
تنگیِ نفس در همچین مواقعی جونم رو به لبم می‌رسوند!
احساس می‌کردم آخرین ذرات اکسیژن معلق توی هوای بسته‌ی آسانسور تموم شده که یهو آسانسور به کار افتاد و من حالم جا اومد.
لحظه‌ای بعد روی طبقه هشتم درب آسانسور باز شد و من خریدهام رو توی دستام گرفتم و به سمت خونه‌ی نقلیم راه افتادم.
نیم‌نگاهی به درب قهوه‌ای فام خونه همسایه انداختم و روم رو برگردوندم و خریدهام رو توی یه دست جا دادم و کلید رو با هزار بدبختی از کیفم در آوردم و در رو باز کردم.
حالا یکی نبود بگه چرا با هزار بدبختی؟!
خریدها رو بذار زمین و در رو راحت باز کن؛ ولی خب کو گوش شنوا حتی اگه کسی اینو بگه!
خونه‌ی من متشکل از یه اطاق خواب کوچولوی یه خوابه که در انتهای راهرو قرار داشت و یه آشپزخونه اُپن در اوایل راهرو و یه هال کوچیک که مخلوطه با راهرو!
توی هال یه کاناپه و یه مبل کرمی و یه میز شیشه‌ای متوسط که وسط میز یه گلدون بلوری آناناس مانند قرار داشت.
این گلدون رو خیلی دوست داشتم؛ همیشه وقتی راهم می‌افتاد به گل‌فروشی، گل‌های تر و تازه از هر نوعی می‌خریدم و می‌آوردم توی گلدون بلوریم می‌چیدم و گل‌های خشک شده قبلی رو هم توی یه جعبه جمع می‌کردم، نمی‌دونم چرا ولی دلم نمی‌اومد دورشون بندازم حتی وقتی دیگه هیچ استفاده‌ای ازشون نمی‌شه کرد.
هیچ‌وقت هم گل خاصی مد نظرم نبوده و کلاً عاشق همه‌شونم.
به علاوه این‌ها یه ال‌سی‌دی روی دیوار مقابل میز و کاناپه نصب شده بود.
وارد آشپزخونه می‌شم و خرید‌ها رو می‌ذارم روی میز چوبیِ قهوه‌ای‌فامِ غذاخوری که سه تا صندلی اطرافش گذاشته بودم؛ برای وقت‌هایی‌که ماریان و تریسی می‌اومدن پیشم... .
با یادآوری خاطرات سه‌نفره‌مون آهی می‌کشم و مشغول به جا به جا کردن خوراکی‌ها توی کابینت‌های نقره‌ای‌فام و یخچالِ کوچولوی آشپزخونه‌م می‌شم.
روی در یخچال عکسی سه‌ نفره ازمون بود و در یک لحظه‌آنی تصمیم گرفتم اون عکس رو از جلوی چشم بردارم تا با دیدنش یاد جای خالی ماری نیُفتم ولی با بقیه خاطراتش می‌خواستم چی‌کار کنم؟ چاره‌ای نبود باید با رفتن ماریان کنار می‌اومدم و به هیچ وجه اجازه نمی‌دادم تریسی بیشتر از این از زندگیش عقب بمونه.
 
چای‌ساز رو روشن می‌کنم تا چای آماده بشه، میرم توی اطاقم.
با این‌که امروز فعالیتی نکردم ولی خستگیِ بدی بدنم رو در برگرفته.
باید دوش بگیرم.
آره فکر خوبیه، سرحال می‌شم.
حوله‌مو برمی‌دارم و وارد راهروی کوچیکی که توی اطاقم قرار داره و منتهی می‌شه به سرویس بهداشتی و حموم میشه، می‌شم..
***
درحالی‌که دارم موهای قرمزفامم رو با سشوار خشک می‌کنم کلافه‌تر می‌شم از خستگیم که بعد بیرون اومدن از حموم دوبرابر شده!
سشوار رو می‌ذارم روی میز آرایشی که جلوی آینه قدی اطاقم قرار داره. و می‌شینم روی تخت تک نفره ولی بزرگی که واسه نصف شب نغلتیدنم روی زمین و کله‌پا نشدنم، خیلی جوابه!
آره من همچین جونوریم!
کنار کمد مشکیِ لباس‌هام، چندتا تابلوی نقاشی از طبیعت که خودم خلق‌شون کردم و چند تا قاب عکس از دوستام و خانوادم هست.
به سمت کمد می‌رم و دستگیره درش رو می‌کشم ولی به طرز عجیبی باز نمی‌شه!
کلیدشم روشه و می‌چرخونمش ولی بازم بی فایده‌ست!
اون از آسانسور اینم از کمد، بد شانسی تا کجا؟!
سرم رو بین دستام می‌گیرم و پووفی می‌کشم که یهو با برخورد جسمِ چوبی و سنگینی به بدنم، پرت می‌شم روی لبه‌ی تخت!
وحشت زده سرم رو بلند می‌کنم که چشمم می‌افته به در بازِ کمد!
عجیبه! اون همه کشیدمش و کلید رو چرخوندم باز نشد الآن چطور؟! شاید هوا گرفته باشه؛ ولی نه آخه؛ کمد چیه که هوا بگیره!
چه فکرهای مسخره‌ای می‌زنه به سرم!
بی توجه به افکار چرندم؛ بلند می‌شم و به سمت کمد می‌رم یه تی‌شرتِ سفید با یه دامن کوتاه‌ی مشکی که تا زانوم بود بیرون می‌کشم و می‌پوشم.
موهام رو همون‌طور خسته و به هم ریخته ول می‌کنم و از اطاق خارج می‌شم و می‌رم آشپزخونه.
چای‌ساز عزیزم بعد آماده شدن چای به صورت خودکار خاموش شده و من یه استکان بلوری از کابینت بیرون می‌کشم و برای خودم چای می‌ریزم.
توی یه سینی بلوری کنار کاکائوهای کاراملی می‌ذارم استکان رو و برمی‌دارم میام توی هال، سینی رو روی میز می‌ذارم و خودم روی کاناپه مقابل ال‌سی‌دی می‌شینم.
خودم رو می‌کشم جلو و کنترل رو برمی‌دارم تا بتونم خودم رو سرگرم کنم؛ مشغول تماشای یه مسابقه فوتبال بین تیم‌های فیلار و اوپلا می‌شم.
به شّدت فوتبالی و فیلاری هستم ولی بعد این اتفاق اخیر واقعاً حوصله خودمم نداشتم و حتی اطلاع ندارم چند بازی اخیر وضعیت فیلار در چه حالیه توی جدول لیگ.
همیشه برای کوچیک‌ترین واکنشی، خونه رو می‌ذاشتم روی سرم از شّدت تشویق ولی فعلا که دو _هیچ جلویم و من هیچ من نگاه!
دقیقه 70 بازیه و 20 دقیقه بیشتر نمونده به سوت پایان؛ لحظات نفس‌گیریه واقعاً اگه بتونیم این نتیجه رو حفظ کنیم عالی می‌شه.
مهاجم تیم حریف از فاصله خیلی نزدیک توپ رو فوروارد می‌کنه روی دروازه ما و گلرمون به بهترین شکل ممکن توپ رو در آغوش می‌گیره؛ و جیغم می‌ره هـوا! ایول حس و حالم برگشت!
 
اصلاً به دیدگاه بنده بعد از مطالعه؛ فوتبال غذای روحـه!
در همین حین که سرم گرم لحظات ناب بازیِ، صدای افتادن چیزی از توی اطاقم میاد!
با تعجب بلند می‌شم و می‌رم در اطاقم رو باز می‌کنم و سرک می‌کشم توی اطاقم.
می‌بینم چیزی نیست و کامل وارد می‌شم؛ همه‌ی وسایل سرجاشون اند پس اون چی بود که صدای افتادنش اومد؟!
بی‌خیال می‌خوام از اطاقم خارج بشم که این‌بار صدای شُرشُر آب از توی حموم توجهم رو جلب می‌کنه!
سریع به سمت حموم می‌رم و آب رو می‌بندم و از حموم خارج می‌شم.
بدون بستنِ آب از حموم خارج شده بودم و رفتم لم دادم فوتبال می‌بینم، اوه لعنتی! من چه‌قدر حواس پرت شدم تازگی‌ها!
اگه ماریان بود حتماً می‌گفت: «عامل بحران آب آیشلند شدی‌ها! باس تحویل ستاد بحران بدیم‌ت تا اعمالِ قانونت کنن»
با این فکر لبخندی روی لبم نشست، لبخندی به تلخی دلتنگی.
نفس عمیقی می‌کشم و از اطاقم خارج می‌شم، میرم می‌شینم روی کاناپه و تیکه‌ای کارامل توی دهنم می‌ذارم و استکان چای رو بر می‌دارم و یه جرعه می‌نوشم.
اوه! این چای چرا ان‌قدر سرده؟! من که همین چند لحظه‌ی پیش ریختم توی استکان، چطور ان‌قدر زود سرد شد آخه؟!
پووفی می‌کشم و خسته پا می‌شم و می‌رم توی آشپزخونه و یه چای داغ دیگه می‌ریزم برای خودم.
برمی‌گردم سرجام می‌شینم و چای به دست زُل می‌زنم به ادامه‌ی بازی.
در همین حین؛ داور سوت پایان رو به صدا در می‌آره و بازیکن‌ها شادی‌کنان می‌ریزن توی زمین!
به جای ذوق از شادیِ بردِ تیم محبوبم؛ تعجب و حیرت سرتاسر وجودم رو می‌گیره!
آخه چطور ممکنه؟!
قبل این‌که من برم توی اطاق و دوش رو ببندم دقیقه 70 بود و الآن 90 دقیقه تموم شده و 5 دقیقه وقت اضافه هم گذشته و سـوت پایان؟!
رفت و برگشتم به اطاق 25 دقیقه طول کشیده؟!
واسه همین چای سرد بود!
نـه! من واقعاً توهم زدم!
خستگی و سنگینیم بیشتر شده بود و شونه‌هام به شّدت درد می‌کردن.
بهتره یکم بخوابم تا حالم جا بیاد.
ال‌سی‌دی رو خاموش می‌کنم و کنترل رو پرت می‌کنم روی مبل؛ استکان چای‌ام رو هم می‌ذارم روی میز و بدونِ نوشیدن ولش می‌کنم.
می‌رم اطاقم و روی تختم ولو می‌شم و می‌خزم زیرِ پتو.
بستن چشمام همانا و احساس قفل کردنِ کل بدنم همانا!
سنگینی شدیدی که انگار کل این ساختمون هشت طبقه‌ای روم فرو ریخته و صدای گریه‌ها و خنده‌هایی هولناک و نامفهوم که نمی‌شد تشخیصش داد صدای زنه یا مرد؟!
تنگی راه نفسم بهم حس مرگ می‌داد!
هر چه‌قدر تقلا کردم و فریاد زدم راهِ خروجی از این حال نبود!
به طرز باورنکردنی‌ای مغزم فعال بود و توی ذهنم داشتم این اتفاق رو تجزیه و تحلیل می‌کردم که احتمالاً به فلج مغز یا همون بختکِ معروف دچار شدم!
بدنم هیچ نوع حرکتی نمی‌کرد، لب‌هام تکون نمی‌خوردن درحالی‌که من فریاد می‌زدم... صدای خنده‌ها و گریه‌ها باهم ادغام شده بود و صدایی هولناک‌تر به گوشم می‌رسید؛ جوری که برام کر کننده و غیرقابل تحمل بود، این‌بار فریاد کشیدم:
- خـدایـا... .
و در یک لحظه آنی تمام اون حال سنگینی، خفگی و صداهای هولناک غیب و من آزاد شدم و تونستم چشمام رو باز کنم و نفس بکشم.
سریع بلند شدم و رو تخت نشستم.
تمام صورتم خیس ع×ر×ق بود و از ترس می‌‌لرزیدم.
چندبار پشت سرهم نفس عمیق کشیدم و به خودم دل‌داری دادم که همش یه خواب بود و تموم شد.
و این درحالی بود که مغزم می‌دونست که من حتی خواب نرفتم که بخواد این اتفاق فقط یه خواب باشه!
نمی‌دونستم چه‌خبره ولی می‌دونستم درگیر بد توهُمی شدم امروز!
 
خستگیم بیشتر شده بود و می‌خواستم دوباره ولو شم روی تخت ولی ترس از تکرار شدن اون اتفاق مانع‌م شد!
سرم پُر از فکرهای جورواجور شده بود.
از جام بلند شدم و از اطاق خارج و وارد هال شدم؛ با دیدن ال‌سی‌دیِ روشن دوباره وحشتم برگشت!
این‌جا واقعا چه‌خبر بود؟!
مطمئنم خاموشش کردم مطمئنِ مطمئنم!
و عجیب‌تر از روشن بودنش؛ چیزی بود که داشت پخش می‌شد... بازیِ فیلار و اوپلا دقیقه 71 پخش زنده!
نـه! باور این‌که حتی توهُمه، برام از سخت‌ هم بیشتر بود!
آره‌آره من توهُم نزدم این یه خوابِ لعنتیه که فراتر از کابوسه!
کاش یکی ناجیِ نجاتم می‌شد و من رو از دل این کابوس می‌کند و فراری می‌داد!
روی کاناپه ناچاراً نشستم و سرم رو بین دستام گرفتم.
همین لحظه صدای در توجهم رو جلب کرد.
با خستگی به طرف درب ورودی خونه رفتم و از چشمی نگاه کردم که کیه.
عادت همیشگیم بود اول نگاه می‌کردم ببینم پشت در کیه و بعد در رو باز می‌کردم.
پشت در تریسی بود که سرش توی گوشیشِ!
بی درنگ در رو باز کردم.
- اوه مولـی سلام! دلم برات تنگ شده بود... .
اینو گفت و خودش رو انداخت توی بغلم قبل این‌که فرصت کنم منم بغلش کنم از بغلم بیرون اومد و وارد خونه شد!
خسته بودم خیلیم خسته، ولی از اومدنش ذوق کردم واقعاً؛ فقط این‌که ما کمی پیش باهم بودیم و ظرف یک‌ساعت چطور دلش وقت کرد برام تنگ بشه و خودش رو برسونه این‌جا، برام عجیب بود!
مثل همیشه بی تعارف رفت روی مبل نشست.
درحالی‌که می‌رفتم سمت آشپزخونه، صداش زدم:
- تریس! چی می‌خوری بیارم؟
صداش بلند شد:
- چای فقط.
به سمت چای‌ساز رفتم و دو استکان بلوری برداشتم و از چای پر کردم و گذاشتم‌شون توی یه سینیِ مربع مانندِ بلوری.
کلاً بیشتر وسایل خونه‌م بلوری بودن انقدر که بلور دوست دارم.
سینی رو گذاشتم روی میز و خودم روی نزدیک‌ترین نقطه به مبل یعنی گوشه‌ی کاناپه فرود اومدم.
گوشیش رو گذاشت روی میز و چای‌ش رو برداشت و با لبخند جرعه‌ای ازش نوشید. منم از این آرامش و لبخندش خوشحال شدم و رو بهش پرسیدم:
- چرا باهام نیومدی یک‌ساعت پیش، تا الآن نیاز نباشه تا این‌جا بیایی؟
لحظه‌ای حس کردم نگاهش رنگ تعجب گرفت و بعد خیره به استکان بلوریش گفت:
- امم... نمی‌دونم یهو دلم خواست بیام پیشت و ادامه روز رو هم باهم باشیم.
چیزی نگفتم نبایدم می‌گفتم، اون هنوز به طرز غم‌ناکی درگیرِ نبودن ماریان بود و من حق نداشتم احساساتش نسبت به خودم رو که در حال حاضر تنها رفیقشم و تنها رفیقمه، نادیده بگیرم.
صداش من رو از افکارم کشید بیرون:
- نظرت چیه باهم بریم سینما و فیلم ببینیم؟
ان‌قدر که امروز توی خونه توهُمی شدم با وجود تمامِ خستگیم ذوق زده گفتم:
- عالیه و به شّدت موافقم؛ منتظر بمون من آماده بشم، می‌ریم.
از جا بلند شدم و از کنارش گذشتم.
وارد اطاق شدم و یک‌راست به سمت کمدم رفتم یه کاپشن مشکی برداشتم با کیف ست لباس‌های سیاه و سفیدم.
محتویات کیف قبلی رو توی کیفِ ستِ لباس‌هام ریختم و از روی میز آرایش، کلیدای ماشین و خونه رو به علاوه گوشیم چنگ زدم و بدون هیچ نوع دست زدنی به موهای به هم ریخته‌م از اطاقم خارج شدم.
از جا کفشی بوت بایکرهام رو برداشتم و پوشیدم و تریسی رو صدا زدم اونم پا شد و اومد، باهم سرخوش از خونه خارج شدیم و وارد آسانسور شدیم.
***
50 دقیقه از فیلم کمدی که برای دیدنش اومده بودیم گذشته بود. کنارهم روی صندلی های مابینِ سالُن سینما نشسته بودیم و بسته‌های تخمه و پاپ کُرن روی زانوهامون بود و غرق خنده مشغول تماشای فیلم بودیم که یهو گوشیم مثل خروسِ بی محل زنگ خورد!
گوشیم رو از کیفم بیرون کشیدم تا سریع خفه‌ش کنم که صداش مزاحم حاضرین در سینما نشه که چشمم افتاد به صفحه گوشیم... با دیدن اسم مخاطب حس کردم توی یه تونل وحشت فرو رفتم! چطور ممکنه؟!
 
اگه اسم ماریان که مُرده بود روی صفحه‌ی گوشیم می‌افتاد شاید کمتر وحشت می‌کردم تا اسم تریسی که کنارم نشسته بود!
نمی‌دونم چرا؛ ولی طبق توافقی ناگهانی و نانوشته با خودم، بدونِ پرسیدن چیزی از تریسی، بلند شدم و بی‌توجه به صدا زدنش از بینِ جمعیت درحال تماشای فیلم گذشتم و خودم رو به بیرونِ سالُن رسوندم.
قبل قطع شدنش، تماس رو متصل کردم و گوشی رو گذاشتم دمِ گوشم و گفتم:
- الو... تریس؟!
صداش توی گوشم پیچید:
- سلام مولی جونم، خوبی؟
خشک شدم! خودِ تریسی پشت خط بود!
خدای من! چه اتفاقی درحال وقوع بود برام؟!
- الـو مولی!
صداش کمی، فقط و فقط کمی منو از حال وحشت‌زده‌م کشید بیرون و بریده‌بریده نالیدم:
- تریس... تو... کجایی؟!
- چرا صدات این‌جوریه مولی؟ خوبی تو؟
این‌بار سعی کردم بلندتر بپرسم:
- فقط بگو کجایی الآن؟!
اول صدای برادرش وِست که داشت ازش می‌خواست آیپدش رو بهش قرض بده و بعد صدای خودش پیچید توی گوشم:
- مولی! من خونه‌م... خودت منو رسوندی! حالت خوب نیست؟
مسلسل‌وار حرف می‌زد و نگران سوال می‌پرسید و من قفل کرده بودم هم جسماً هم روحاً!
سعی کردم نفس عمیق بکشم.
یکی کارساز نبود و چند نفس عمیق پی‌درپی کشیدم تا تونستم به پاهام حرکت بدم و برم سمت سالُن سینما.
بدون این‌که جواب تریسی که داشت پشت خط خودش رو می‌کشت از نگرانی، رو بدم به طرف سالن قدمی دیگه برداشتم و به نقطه‌ای که منو تریسی کنار هم نشسته بودیم نگاه کردم.
تریسی درحالِ خوردن پاپ کُرن بود!
نگاهم رو از تریسی گرفتم و به بوت بایکرهام خیره شدم و نفسم رو بیرون دادم. توی گوشی زمزمه کردم:
- حالم خوبه تریسی نگرانم نباش!
- مطمئنی که خوبی؟ نمی‌خوای بیام پیشت؟
این‌بار نالیدم:
- آره خوبم نگران نباش و الآن نه... شب بیا.
اول صدای نفس عمیقش که بی‌شباهت به نفس راحت نبود و بعد صدای خودش توی گوشم پیچید:
- باشه پس؛ شب میام پیشت ولی تنهایی نه، برات سورپرایز میارم!
انقدر ذهنم سردرگم بود که هیچی از حرفاش رو درک نمی‌کردم فقط نالیدم:
- باشه فعلاً.
تماس رو قطع کردم و گوشی به دست، طرف جایگاهی که نشسته بودیم به راه افتادم تریسی که نمی‌دونستم چطور هم‌زمان هم توی خونه‌ش پیش وِستِ و هم این‌جا پیش من! هنوزم مشغول خوردن پاپ کُرن بود.
چهار صندلی باقی مونده بود که بهش برسم که یهو هم‌زمان که پاپ کُرن‌ها رو قرار می‌داد توی دهنش؛ به طرف من برگشت و لبخندی مهربون بهم زد.
تا خواستم افکارم و تمام مکالمه و حرف‌هایی که با تریسی همین لحظه پیش داشتم رو از ذهنم پاک کنم و بهش لبخند بزنم؛ محـو شد!
تریسی از روی صندلی به طرزی باور نکردنی غیب و یا نامرئی شد! وحشت‌زده به خانمی که روی صندلی کناریِ تریسی نشسته بود بریده‌بریده با لکنت بی‌سابقه‌ای که از شّدتِ وحشت گریبانم رو گرفته بود، گفتم:
- خا...نم... ای...ن...دختری که...که کنار...تون نشسته...بو...د...کج...کجا...رف...ت؟!
درحالی‌که من قلبم از وحشت توی دهنم بود؛ خانمِ دست‌ش رو توی موهای زیتونیش فرو برد و با اکراه چشم از نمایش‌گر فیلم گرفت و با بی‌تفاوتی که توی چشماش موج می‌زد گفت:
- کنارم که فقط شما بودی که چند لحظه پیش گوشیت زنگ خورد رفتی بیرون!
 
***
«آندرا جانسون»
- کمک... کمکم کن... .
صدای کمک خواستن زنی باعث شد به اطرافم دقیق‌تر نگاه کنم.
توی یه جنگل درن‌دشت بودم؛ جنگلی که درخت‌های بلند و تنومندش مانعِ دیدن آسمون می‌شد.
جوری همه فضای بالایی با شاخ‌و‌برگ درخت‌ها پوشیده بود انگار آسمونی در کار نبود و فقط یه سقف درختی بود!
- بهم کمک... کن... کمک... .
دوباره صدای زن تکرار شد و این‌بار تونستم تشخیص بدم صدا از کدوم سمت میآد.
خواستم به سمت صدا حرکت کنم که... خدای من!
پاهام! پاهام از زمین دوسه وجب فاصله داشتن و من متعادل ایستاده بودم!
و چون اراده رفتن پیش زنی که صدای کمک خواستنش می‌اومد رو کردم؛ روی هوا با تعادل کامل در حین تعجب، شناور شدم!
نه شبیه راه رفتن بود و نه شبیه پرواز!
مشکلی‌م نداشتم، کیه که مشکل داشته باشه بدون هیچ نوع زحمتی راه بره؟! البته من مُخم تاب داشت وگرنه از این‌که مثل یه روح در هوا شناور بودم ذوق مرگ نمی‌شدم!
چشمم افتاد به پیرزنی با موهای نقره‌فام که ردایی بلند و خاکستری به تن داشت؛ پیرزن روی زمین بین علف‌زارها افتاده بود و باز هم صداش بلند شد:
- کمک!
بی‌توجه به پاهام که از زمین فاصله داشتن، خودم رو به پیرزن رسوندم.
خدای من! مردمک‌های چشماش کاملاً سفید بودن!
نفسم رو حبس کردم، خم شدم و دستم رو جلو بردم گذاشتم روی شاهرگ گردنش، نفس نداشت!
بدنش سردِ سرد بود در حدی که طبق دونسته‌هام هفت ساعت از مرگش گذشته بود!
خونی غلیظ دورش رو گرفته بود.
منشاء خون احتمالاً زخمِ شکمش بود چون ردای خاکستری‌ش از اون قسمت، با خون رنگی شده بود!
داشتم با خودم فکر می‌کردم که اگه این پیرزن غرق در خون جونش از دماغش در رفته! پس صدای کی بود کمک می‌خواست؟
که در یک لحظه‌آنی گلوم اسیر شد توسط دست‌های کریه‌ی پیرزنِ گوربه‌گور شده که تازه متوجه سوخته بودن تمام پوست دستاش شدم!
به شّدت به گلوم فشار می‌آورد و هم‌زمان خُرخُری ناهماهنگ با ظاهرش، از حنجره‌ش تولید می‌شد.
نفسم چیزی با بند اومدن فاصله نداشت... دُرسته کارم جوریه که ترس توش جایی نداره ولی این تو بمیری از اون تو بمیری‌ها نبود!
درحالی‌که بدنم به طرز عجیبی تمام قدرتش رو از دست داده و قفل کرده بود و من توسط پیرزن داشتم خفه می‌شدم؛ خیره به قیافه‌ی کریه‌ش که از مردمک‌های چشماش خون می‌چکید همین‌طور از دهن و بینی و گوش‌هاش خون فواره می‌زد، ان‌قدر زیاد که لحظه‌ای بعد تا گلوم، دقیقاً تا جای‌که دستای سوخته‌ی زنیکه‌‌ی پیری که نمی‌دونم چه پدر گشتگی با من فلک‌زده داشت؛ گلوم رو اسیر کرده بودند رسید!
پیری گردنم رو ول کرد ولی من همچنان بدنم قفل بود و بی حرکت.
درحالی‌که داشت ازم فاصله می‌گرفت و دور می‌شد هم‌زمان زمزمه کرد:
- پیداش کن و توی خونِ خودش غرقش کن؛ قبل این‌که خودت و تمام انسان‌هایی که برای نجات‌شون تلاش می‌کنی، توی خونِ خودتون غرق بشید!
توانی برای فکر کردن برام نمونده بود اون لحظه‌ای که تا بینی و حتی تا چشمام توی خون فرو رفتم.
***
- آندرا... باز کن چشاتو! هوی آندرا خره!
با صدای رابینِ بیشعور که باز داشت فحش‌کشم می‌کرد چشمام رو باز کردم.
توی خونه‌مون بودیم و نفس راحتی کشیدم بابت این‌که توی تخت گرم و نرمم و دیگه توی یه خروار خون درحال گوربه‌گور شدن نیستم!
- چرا حرف نمی‌زنی نکنه لال شدی به سلامتی؟
با حرصی که از پیرزنه داشتم غریدم:
- توام که منتظری من لال شم تا فقط لیچار بارم کنی!
زد زیر خنده و درحالی‌که جفت دستاش که توی جیب‌های شلوار مشکی‌ش بودند رو کشید بیرون و یه صندلی کشید کنار تختم و نشست، ازش پرسیدم:
- چطوری اومدیم خونه؟
خونسرد جوابم رو داد:
- وقتی رفتی تا مشکل اتوبان رو آنالیز کنی، کمی بعدترش بی‌هوش شدی و افتادی؛ البته بهتره بگم مثل همیشه غشیدی!
و پشت بند این حرفش زد زیر خنده و تا خواستم چیزی بارش کنم ادامه داد:
- بعدشم من یکی از اون ماشین‌هایی که به فنا رفته بود رو، دو دره کردم، انداختمت صندلی عقب و دِ برو که رفتیم!
از این‌که ماشین رو کش رفته بود اعصابم قاطی‌تر شد ولی بیشتر نگران وضع اتوبانی بودم که سرتاسر توسط موجودات تاریکی احاطه شده بود و خدا می‌دونست چه بلایی قرار بود سر مردم بی‌گناه بیاره اون اتوبان.
صدای رابین منو از نگرانیم نجات داد:
- نگران وضع اتوبان هم نباش، قبل این‌که برت دارم و بزنم به‌چاک، طلسم‌پاکسازی زدم روی اتوبان.
تقریباً نفس راحتی کشیدم که پرسید:
- خب رفتی اون‌ور، چیزیم بارت شد؟
درحالی‌که داشتم از جام بلند می‌شدم و می‌رفتم سمت کمد تا کوله پشتی‌م رو از وسایل مورد نیاز سفر پر کنم با اخمی آشکار غریدم:
- اولاً خنگ خودتی! دوماً جمع کن باس بریم دنبال جواب.
اومد کنارم وای‌ساد و با حیرت پرسید:
- جواب؟!
کوله‌م رو انداختم روی شونه‌م و درحالی‌که از در اطاق خارج می‌شدم گفتم:
- فکر کنم یه موقعیت واسه تپوندن توی گونی، گیرت اومده!
 
***
«مولی سانچز»
دهنم از وحشت خشک شده بود.
به زحمت گفتم:
- اما رفیقم هم بود، یه دختر مو بلوندِ... .
نذاشت حرفم رو ادامه بدم و خیلی محترمانه توپید بهم:
- خانم میگم از اول فیلم تا الآن فقط شما روی صندلی کناریم بودین نه هیچ‌کس دیگه‌ای! لطفاً به ادامه‌ی تماشای فیلم برسید و بذارید منم سر از فیلم در بیآرم!
با حرص چشم ازم گرفت، از منی که نمی‌دونم امروز چرا و چطور، یهویی تا این حد دُچار توهُم‌هایی می‌شدم که خود واقعیت بودند! اما نبودند!
بی‌توجه به همه، فقط کیفم رو از روی صندلی چنگ زدم و به سرعت از بین جمعیت گذشتم و سالُن سینما رو ترک کردم.
این‌که چطور خودم رو به ماشینم رسوندم رو حتی متوجه نشدم ان‌قدر که اعصابم از دست خودم و توهُماتم خورد بود.
درحالی‌که با آخرین سرعت به سمت خونه می‌روندم به این فکر فرو رفتم که حتماً باید برم پیش یه روانشناس چون توهُم‌هام یه روزه داشتن کار دستم می‌دادن!
آره‌آره حتماً باید یه روانشناس خوب پیدا می‌کردم.
***
ظرف مخصوص پیتزای مولی‌پز البته به‌ قولِ تریسی، رو از فر بیرون کشیدم و گذاشتم روی اُپن.
این پیتزا فقط اسمش پیتزاست و در اصل شبیه هیچ نوع غذایی نیست که بتونم مثال بزنم!
عاشق درست کردن غذاها و فست‌فودهایی‌ام که وجود ندارند!
گوشیم رو از روی میز آشپزخونه برداشتم و خواستم عکس بگیرم از غذا که صدای باز و بسته شدن در اطاق خوابم، دوباره وحشت رو به وجودم سرازیر کرد!
خدای من! باز چه خبر بود؟!
از سینمایی که زهرمارم شده بود وقتی برگشتم با یکی از دو کاری که موقع حال بد همیشه روحم رو تازه می‌کنن سعی کردم خودم رو سرگرم کنم و مشغول آشپزی شدم؛ ان‌قدر غرق مخلفات و محتویاتِ غذای من درآوردی‌ام شده بودم که حتی یادم رفت با کی رفتم سینما و بی کی برگشتم خونه!
و الآن باز صدای توهُماتم.
خواستم با این فرض که توهُم اند بی‌خیال مشغولِ سلفی گرفتن از خودم و غذام بشم که این‌بار با شدت بیشتری در اطاقم باز و بسته شد!
درحالی‌که از ترس، نفسم قطع و وصل می‌شد؛ از آشپزخونه خارج شدم و به سمت اطاقم قدم برداشتم.
با هر قدمی که جلوتر می‌رفتم خستگی و سنگینی بیشتری توی بدنم حس می‌کردم.
به در اطاق که رسیدم، صدای شکستن شیشه از توی اطاقم به گوشم رسید... با ترس ولی بدون معطلی دستم رو روی دست‌گیره در گذاشتم و فشردمش، در باز شد.
با وحشت و حالی بد، درحالی‌که به سختی نفس می‌کشیدم توی اطاقم سرک کشیدم.
همه چیز سر جای خودش بود!
پس اون صدای شکستن؟!
خواستم وارد اطاقم بشم که صدای برخورد چیزی با کف سرامیکیِ آشپزخونه توجهم رو جلب کرد.
خدای من! این چه توهُمیه که خلاصی نداره؟!
 
با حالی زار سریع خودم رو رسوندم به آشپزخونه و با اولین چیزی که چشمم بهش خورد دلم خواست خودم رو با توهُماتم یک‌جا دار بزنم!
اصلاً نمی‌تونستم باور کنم! حداقل این دیگه توهُم نبود!
محال بود توهُماتم بیان غذای عزیز و لذیذم رو خوراکِ زمین کنند!
حالم واقعاً بد بود.
بحث وقت و زحمتی که خرج آماده کردن غذام کردم نبود؛ صحبت اعصاب بود، نمی‌کشید دیگه اعصابم بیشتر از این رو!
خم شدم تا محتویات ریخته شده روی زمین رو جمع کنم ولی با ضربه‌ای که به کمرم وارد شد با سر افتادم کف آشپزخونه و روی غذای واژگون شده و طفلکم.
در همین حین صدای زنگ در خونه‌م به صدا در اومد.
بی‌توجه به این‌که کی بود زد توی کمرم، به ناچار از بین بدبختیم بلند شدم و به سمت در رفتم.
طبق عادتم از چشمی بیرون رو نگاه کردم و چشمم به تریسی افتاد!
بعد از ماجرای امروز واقعاً ازش می‌ترسیدم!
حق داشتم بترسم، هرکس جای من می‌بود باید می‌ترسید!
چاره‌ای جز ترس بود مگه؟ اصلاً کجای این‌که رفیقت رو می‌رسونی خونه‌ش و ساعتی بعد می‌آد خونه‌ت و ازت می‌خواد باهم برید سینما و بعد درحالی‌که کنارت نشسته و مشغول پفیلا و پاپ کُرن خوردنه یهو تماسی ازش بهت می‌رسه و تو درعین مکالمه متوجه صدای برادرش می‌شی درحالی‌که رفیقت روی صندلی سینما و کیلومترها دور از برادرش، منتظرت نشسته! و بدتر از همه غیب میشه و خانم کنار‌ی‌تون ادعا می‌کنه کسی جز تو کنارش نبوده؛ عادیه و نیاز به ترسیدن نیست؟! کجای زندگی مردمِ عادی و حتی خودم تا همین دیروز از این اتفاق‌ها می‌افتاده که برام طبیعی باشه و من بتونم الآن نترسم؟!
واقعاً وقت ترسیدن بود؛ اصلاً اگه نمی‌ترسیدم چی‌کار باید می‌کردم؟!
حس بدی داشتم و نمی‌خواستم در رو باز کنم ولی وقتی به خودم اومدم دیدم در رو باز کردم و تریسی و برادرش وِست به همراهِ یه نفر کت و شلوارِ مشکی‌پوشِ دیگه که پشت به در و مشغول مکالمه با گوشیشِ در دیدم قرار گرفتن.
تریسی با نگاهی مهربون و نگران نزدیکم شد و درحالی‌که نمی‌دونستم چرا یه‌جوری نگاهم می‌کنه، بغلم کرد و دم گوشم لب زد:
- مولی جونم چه بلایی سرخودت آوردی؟!
از بغلش خودمو کشیدم بیرون و خواستم بپرسم منظورت چیه که با صدای شخص همراه‌شون که احتمالاً مکالمه‌ش تموم شده بود نتونستم حرفم رو بزنم حتی!
- قراره دم در بمونیم؟!
قبل از من وِست دستش رو گذاشت روی بازوی مرد ناشناس و گفت:
- اوه، نه رفیق!
سعی کردم طبیعی و خونسرد برخورد کنم:
- ببخشید... بفرمایید داخل خونه!
در همین حین لحظه‌ای چشمم افتاد به چشم‌های مردِ ناشناس که یه «خیلی زود نگفتی؟!» خاصی توی چشماش موج می‌زد!
از جلوی در کنار رفتم تا وارد بشن.
تریسی و وِست بی تعارف وارد خونه شدند و به سمت هال رفتند. مرد ناشناس بهم نزدیک شد، بهش خیره شدم؛ قد و هیکلی دُرشت و روی فُرم و موهای کوتاه ولی به هم ریخته‌ای داشت که اصلاً هارمونی جالبی با کت و شلوار و پیراهن سفیدی که دوتا از دکمه‌های بالایش باز بودند، نداشت! ته‌ریش جذاب و پوستی برنزه با بینیِ قلمی و چشماش... چشم‌های اقیانوسی‌فامش، انگار آدم رو دعوت به غرق شدن می‌کرد.
- دوریان سالوادور!
با صداش از غرق شدن توی اقیانوس نجات پیدا کردم و دستش رو که مقابلم گرفته بود فشردم و سعی کردم لبخند بزنم:
- مولی سانچز!
کج‌خند عجیبی روی لبش خودنمایی می‌کرد:
- خوشحالم از دیدن‌تون!
این رو گفت و بی‌توجه به من که صاحب خونه بودم، وارد شد و به سمت هال، جای‌که وِست و تریسی نشسته بودند رفت.
در رو بستم و وقتی از جلوی آینه دیواری بزرگِ توی راهرو رد می‌شدم تازه متوجه ظاهرم شدم!
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
381
پاسخ‌ها
4
بازدیدها
585
پاسخ‌ها
9
بازدیدها
2K

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 2)

عقب
بالا