اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان دختر چشم جنگلی | سارا بهار

رده سنی
  1. جوانان
  2. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. فانتزی
  2. معمایی
do.php

عنوان: دختر چشم جنگلی
نویسنده: سارا بهار
ژانر: فانتزی، معمایی
ناظر: @BAD_GRIL
خلاصه:
مولی بعد چاپ کتابش درگیر ماجراهایی می‌شه که در باورش هم نمی‌گنجند! ماجراهایی مبنی بر واقعی شدن تک‌تک قتل‌های زنجیره‌ای کتاب چاپ شده‌ش!
و ورود موجوداتی تاریک به زندگیش، موجوداتی که کمترین چیزی‌که از مولی می‌گیرن ثانیه‌ای خوابِ راحته!
ولی آیا همه چیز فقط به کتابش ربط داره؟!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
تاپ سفیدم کاملاً لکه‌لکه شده بود از برخوردم با محتویاتِ غذای عزیزم که خوراک زمین شد!
حتی به موهای فرفری و قرمزفامم ذراتی از غذا چسبیده بود!
حالا تریس و وِست هیچی، فکر این‌که جلوی یه غریبه این‌شکلی ظاهر شدم ذهنم رو آشفته‌تر می‌کرد.
پس بگو چرا کج‌خندزنان نگاهم میکرد!
نفس عمیقی کشیدم، دیگه کار از کار گذشته بود.
از راهروی هال و دقیقاً از مقابل‌شون رد شدم و برای تریسی سرتکون دادم که بیاد.
از جا بلند شد و به دنبال منی که داشتم می‌رفتم سمت اتاقم اومد. لحظه‌ای احساس ترس و وحشتم جاش رو به حس خجالت از چندش بودن لباسام داد و از این‌که با تریسی تنها توی یک اطاق باشم ترسیدم!
می‌خواستم بهش بگم برگرده بره بشینه ولی دیر شده بود من وارد اتاق شده بودم و اونم به درب اتاق رسیده بود، وارد شد و خواست در رو ببنده که ناخودآگاه گفتم:
- نـه! تریسی در رو نبند!
بی‌توجه به حرف من، در رو بست و به طرفم اومد.
توی چشماش فقط مهربونی بود و نگرانی؛ اما من ترسیده بودم! تقصیر من نبود؛ تقصیر اونم نبود!
من توهم زده بودم اون چه تقصیری داشت آخه؟!
سخت بود وحشتم رو ندید بگیرم ولی نفس عمیق کشیدم و رفتم سمت کمد تا از شر لباسای گند زده شده‌ام خلاص شم و کمتر مورد تمسخر رفیق وِست قرار بگیرم!
اونم چه رفیقی!
فکرمضحکم رو به زبون آوردم:
- تریس... این پسره همون مدیومِ؟!
صداش رو از پشت سرم شنیدم:
- آره خودشه، وِست میگه کارش خیلی درسته!
تی‌شرتی هم‌فام با چشمام از کشوی کمد بیرون کشیدم و بعد تعویض لباسم به سمت تریسی برگشتم و گفتم:
- امیدوارم همین‌طور باشه که تو میگی.
نیم نگاهی هم به موهام توی آیینه انداختم و ذرات غذای چسبیده به موهام رو از بین بردم و بلافاصله وارد حموم شدم تا دست و صورت چرب و به گند کشیده شده‌ام رو بشورم هم‌زمان به این فکر کردم که چطور با این دست چرب با اون مردک کلاهبردار دست دادم؟! آبروم رفته بود کاملاً!
دست و صورتم رو شستم و از حموم خارج شدم و رو به تریسی که وسط اطاقم ایستاده بود و داشت با دکمه‌های پالتوی زرشکی‌ رنگی که روی تاپ آبی‌یخی که با شلوار لی یخیش هارمونی خاصی داشت، پوشیده بود بازی می‌کرد.
تا منو دید گفت:
- بریم که انجامش بدیم!
- صبر کن تریس... هنوز حتی پزیرایی نکردم ازتون که!
تریسی قدمی به طرفم برداشت و موهای فرفری و پریشونم رو کنار گوشم فرستاد و گفت:
- دوریان عجله داره می‌خواد بره جایی.
لحظه‌ای این فکر اومد توی سرم که اوه حتماً اصل عجله‌ش به همین دلیله که بعد رفتن از این‌جا، کلاه یه بدبخت دیگه رو هم برداره!
 
به هال که رسیدیم، تریسی رفت نشست روی کاناپه کنار وِست. منم سریع رفتم توی آشپزخونه و سعی کردم نه نگاه کنم به غذای بیچاره و آش و لاش روی زمین و نه برخوردی داشته باشم باهاشون که دوباره سروضعم به گند کشیده بشه.
سریع سه تا لیوان بلوری بزرگ از توی کابینت برداشتم و از توی یخچال پارچ پر از آب آناناس رو برداشتم، هرسه لیوان رو پر کردم، پارچ رو گذاشتم توی یخچال و لیوان‌ها رو توی سینی بلوری چیدم و برداشتم و راه افتادم سمت هال، جای‌که بقیه بودند.
اولین نفر که با دیدنم به حرف اومد وِست بود:
- مولی جان، نیاز نبود زحمت بکشی... نیومدیم مهمونی که.
همین‌طور که بهشون نزدیک می‌شدم بهش لبخند زدم.
وِست برادر بزرگ‌تر تریسی که دقیقا از لحاظ ظاهری کپی خودشه و مهندس ارشد یه شرکت سایبری بود و کلی ترفند درمورد هک و فضای مجازی بهم یاد داده بود، برعکس تریسی و ماریان که هیچ علاقه‌ای به این چیزا نداشتن.
دوباره یاد ماریان و دردی که توی قلبم می‌پیچه، تعادلم رو از دست می‌دم ولی قبل این‌که سینی بلوری از دستم بیفته و کسی که از همه بهم نزدیک‌تر نشسته سینی رو از دستم می‌گیره و می‌ذاره روی میز.
سعی می‌کنم به چشمای اقیانوسیش خیره نشم:
- ممنون.
زیر لب خواهش میکنمی نثارم می‌کنه و رد می‌شم روی کاناپه می‌شینم.
دوریان سالوادور لیوان رو بر می‌داره و جرعه‌ای ازش می‌نوشه و رو به تریس میگه:
- گفتین دوست‌ مرحوم‌تون خانواده نداره؟!
تریسی با غم چشماش جواب میده:
- خب چرا... مادر داره!
لحظه‌ای نفسم ایست می‌کنه!
نمی‌دونم از سوال نامربوطِ سالوادور تعجب کنم و یا از پاسخ تریسی!
درجا پرسیدم:
- ماری مادر داره؟!
وِست رو به من گفت:
- ولی اون که تنها زندگی می‌کرد و می‌گفت خانوادشو از دست داده!
تریسی که لیوان آب میوه‌ش دستش بود گذاشتش روی میز و موهاشو فرستاد پشت گوشش و سعی کرد شمرده‌شمرده جواب بده:
- خب آره... راستش منم نمی‌دونستم تا این‌که روزی‌که ماریان خودشو... .
مکث کرد و چشماش رو بست.
می‌دونستم براش سخته درمورد این موضوع حرف بزنه.
- اون روز توی بیمارستان دیدمش و بهم گفت که مادر ماریانِ.
تا این رو گفت یادم اومد زن میانسالی رو که توی بیمارستان گریه می‌کرد و فریاد می‌زد دخترم‌دخترم و من توی این فکر بودم که ربط این زن با ماریان چی می‌تونه باشه... اما اگه مادرش بود، این همه سال کجا بود؟ تمام سال‌های‌که ماری رو می‌شناختم هیچ‌وقت نگفته بود که مادرش زنده‌ست... هیچ‌وقت دوست نداشت درمورد خانوادش حرف بزنه و تنها همون یه باری هم که منو تریسی باهم پرسیدیم ماریان با حالتی سرد لب زده بود: «اونا مُردند... من خانواده‌ای ندارم!» پس الآن این زن از کجا اومد؟! اصلاً بعدش کجا رفت؟!
سوالم رو به زبون آوردم:
- تریسی... مادر ماریان بعد بیمارستان کجا رفت؟
تریسی با یه حالتی که یعنی نمی‌دونم شونه‌هاش رو انداخت بالا و گفت:
- من شماره‌ام رو بهش دادم و گفتم هرموقع بهم نیاز داشت زنگ بزنه ولی تا امروز خبری ازش نشده!
 
تریسی بعد این حرفش لیوان آب‌میوه‌ش رو سرکشید و لیوان خالی رو گذاشت روی میز و رو به من گفت:
- مولی می‌دونی که امشب این‌جاییم بخاطر موضوعی که امروز درموردش حرف زدیم.
بهش خیره شدم.
می‌خواستم بپرسم کدوم موضوع؟! کجا حرف زدیم؟! کافی شاپ یا سینما؟! کجا بودی باهام، کجا نبودی؟! امروز تو کدومشون بودی؟! ولی چون منطقم حکم می‌کرد توهُم زده شدم، خفه خون گرفتم و فقط رو بهش لب زدم:
- آره می‌دونم بخاطر... .
زبونم نمی‌چرخید بگم احضار! چرا؟ چون قبول نداشتم این خزعبلات و خرافات رو، اونم دقیقاً وسطِ توهُماتم!
- شما انگار با این کار مخالفید، درسته؟!
صدای مردکِ کلاهبردارِ چشم اقیانوسی، رشته افکارم رو جوری برید که دلم می‌خواست بلند شم، مقابلش وای‌سم و توی صورتش فریاد بزنم: «معلومـه که مخالفم!» ولی باز عقل و منطقم صداش در اومد که اون چه تقصیری داره؟! پووفی کشیدم، چاره‌ای نبود... بخاطر آروم شدن تریسی مجبور بودم موافق باشم! اونم به چی؟ احضار؟! چطور با یه مرده می‌شد ارتباط برقرار کرد آخه؟!
خواستم جوابش رو بدم که تریسی بلند شد اومد کنارم نشست.
موهای بلوندش رو دم اسبی بسته بود و یه کمش رو روی صورتش رها کرده بود و چشمای عسلیِ نابش ذوق زده بود واسه دیدن رفیق از دست رفته‌مون!
در کنار ذوقش دردی عمیق توی چشماش دیده می‌شد که این درد، وادارم می‌کرد به هر دری بزنم برای کم شدن دردش و این‌که پر شوق و ذوقِ زندگی بشن چشماش دوباره... .
- ایشون نمی‌دونن من چیکاره‌ام؟!
باز صداش!
تریسی شونه‌ام رو نوازش کرد و رو به سالوادور گفت:
- چرا اتفاقاً باهاش درموردتون حرف زدم و گفتم که یه مدیومِ خوب می‌شناسم!
مدیومش رو گفته بود اما خوبش رو نه! نیم نگاهی به سالوادور و تیپ رسمی و درعین‌حال غیر رسمیش انداختم؛ تیپش اصلاً اون رو شبیه یه مدیوم نشون نمی‌داد! خصوصاً برای من که از نظرم مدیوم‌ها شبیه راهبه‌ها و کشیش‌ها لباس می‌پوشیدن! گرچه خیلی خوب می‌دونستم طرز فکرم بیش‌ از حد، جلبکانه‌ست!
ناخودآگاه پوزخندی روی لبم نقش بست:
- پس شما مدیوم هستین آقای سالوادور؟!
چشماش درخشید! انگار اقیانوسی از نوری عمیق توی چشماش موج می‌زد. با همون نیش‌خند مخصوصش که از لحظه ورودش توی خونه تا همین الآن هی و مدام رو لبشه، گفت:
- درسته؛ ولی انگار شما با این موضوع مشکل دارین!
پوزخندم بیشتر کش اومد! تصور کرده بود با مدیوم بودنش مشکل دارم! نمی‌دونست من کلاً با این تصمیم احمقانه‌ی تریسی و این خرافاتِ مربوط به احضار روح مشکل داشتم!
- خیر آقای سالوادور، با شما مشکلی ندارم، مشکل بنده با این خراف... .
با نگاه تیزی که تریسی بهم انداخت، حساب کار دستم اومد.
نباید تریسی رو ناراحت می‌کردم.
دست‌هام رو به حالت تسلیم بردم بالا و گفتم:
- بگذریم... کی احضار رو شروع می‌کنیم؟
 
وِست گفت:
- اینو دیگه باید دوریان بگه.
هر سه خیره شدیم به دوریان سالوادور.
سالوادور اول به ما و بعد به ساعت روی دیوار نگاهی انداخت و در حین حال که خونسردی توی چشمای اقیانوسیش موج می‌زد و بهم این حس رو میداد که این بی اهمیت‌ترین کار عمرشه، با شتاب و عجله گفت:
- چیزی به نیمه شب نمونده... باید عجله کنیم!
من خسته و تریسی با ذوق به دوریان سالوادور خیره بودیم که وِست پرسید:
- برای احضار، چی نیازه رفیق؟!
دوریان خونسرد به وِست خیره شد:
- چیز زیادی نیاز نیست؛ فقط کافیه هر چهار نفرمون روی زمین کنار هم در تاریکی، بشینیم!
با تعجب پرسیدم:
- پس آب مقدس و صلیب چی؟!
لحظه‌ای حس کردم موجی از خشم توی چشم‌ها و صدای سالوادور جهید:
- خانمِ سانچز! شما فیلم ترسناک زیاد می‌بینید؟!
هم‌زمان با خشم توی چشماش، کج‌خندی کنج لبش نشسته بود!
می‌خواستم بگم «خیر! ان‌قدر امروز توهماتم زیاد شدن که برای دیدن چیزهای ترسناک نیاز به فیلمش ندارم!».
قبل این‌که چیزی بگم، دوباره صداش پیچید:
- واقعیت خیلی با فیلم ترسناک متفاوته خانم!
حرص تمام وجودم رو گرفته بود:
- آقای سالوادور! من منظورم این بود که همه جا وقتی احضار انجام میدن، یه میز گرد با شمع و صلیب و اینا استفا... .
حرفم رو برید:
- شما که به خود احضار باور ندارید؛ چطور به لوازمی که برای احضار نیازه، ان‌قدر باور دارید؟!
نمی‌تونستم تحمل کنم حرفای حـقش رو! داشت عین چی راست می‌گفت!
اما اعصابم متشنج بود و قدرت درست فکر کردن و تمرکز نداشتم.
دلم می‌خواست از خونه‌م بندازمش بیرون ولی بخاطر تریسی مجبور بودم آروم بگیرم!
صدای تریسی منو به خودم آورد:
- بچه‌ها لطفاً جـ×ر و بحث نکنید!

به چشم‌های عسلیش زد زدم و سرم رو به معنی باشه تکون دادم.
از جام بلند شدم که سالوادور هم متقابلاً بلند شد و رو به من گفت:
- میشه بهم یه لیوان آب بدید!
می‌خواستم چون مهمون بود، بهش بگم آره چرا که نه، بفرمایید بشینید شما!
ولی چون این مهمونم مدیوم بود و زیادی کلاش و کلاهبردار؛
زیر لب گفتم:
- بله... بفرمایید آشپزخونه!
به سمت آشپزخونه حرکت کردم و واردش شدم.
سالوادور هم دنبالم وارد آشپزخونه شد و با دیدن محتویات غذای کوفت شده‌ام گفت:
- اوه چه افتضاحی!
اخمی کردم و بی‌توجه بهش، رد شدم رفتم از توی کابینت لیوان بلورینی برداشتم و از بطری آب توی یخچال براش لیوان رو پر کردم و برگشتم طرفش تا لیوان آب رو بهش بدم که دیدم روی یک پا زانو زده کف آشپزخونه و با انگشتش پودر سیاه‌رنگی که تازه چشمم بهش افتاد که دور تا دور غذای بدبختم ریخته بود، رو لمس می‌کرد!
لب زدم:
- دارین چیکار می‌کنین؟!
سرش رو آورد بالا، بهم خیره شد و کج‌خند به صورتش برگشت:
- هیچ‌کار!
بلند شد و ایستاد مقابلم و لیوان آب رو بی‌تعارف از دستم گرفت و سر کشید!
لیوان خالی رو که به دستم داد، پرسیدم:
- این پودر چیه؟!
در جا لب زد:
- گوگرد!
با تعجب پرسیدم:
- چی؟!
خشم به چشماش برگشت:
- چه می‌دونم خانم سانچز! خونه شماست ها!
و قبل این‌که منتظر پاسخی از طرف من بمونه راه افتاد که از آشپزخونه خارج بشه ولی لحظه‌ای مکث کرد و با صدایی که بی اعتنایی توش موج می‌زد گفت:
- اون صلیب و اینا برای مراسم احضار نیاز نیست... به جاش به یه جسم نیازه که روحِ احضار شده واردش بشه و باهامون حرف بزنه!
 
***
دور هم روی کف زمین هال، در تاریکی نشسته بودیم که البته کامل تاریک نبود و نور ماهِ کامل که از پنجره داخل شده بود، هال رو روشن نگه داشته بود.
هر سه منتظر بودیم تا سالوادور شروع کنه.
در همین حین، تریسی رو به وِست پرسید:
- داداشی مطمئنی؟!
وِست با اطمینان چشماش رو باز و بسته کرد و گفت:
- آره گلم، تو و مولی راحت با ماریان حرف بزنید!
وقتی سالوادور بهم گفت که برای احضار به یه جسم نیازه واقعاً وحشت کردم و لیوان از دستم افتاد شکست!
تریسی و وِست اومدن توی آشپزخونه و با حال زار من مواجه شدن و وقتی از سالوادور جویای موضوع شدن، اون بهشون گفت اون‌چه رو که به من گفته بود و وِست داوطلب شد جسمش رو در اختیار روح احضار شده‌ی ماریان بذاره!
به وِست که کنارم نشسته بود خیره شدم.
چشم‌های همرنگ چشم‌های خواهرش، هیچ نوع ترس و نگرانی توشون نبود!
نمی‌دونم اونم مثل من اعتقادی به این خرافات نداشت و یا مثل رفیقش و رفیقم، چنان اعتقاد داشت و می‌دونست که همه چیز ممکنه که ان‌قدر آروم بود!
باورم نمی‌شد احمق باشه؛ پس به این باور که بخاطر خواهرش ان‌قدر مصممه، اکتفا کردم.
صدای سالوادور پیچید:
- گردن آویز صلیب دارین با خودتون؟!
قبل از من تریس و وِست هم‌زمان، گفتند:
- نه!
منم که صلیب نداشتم گردنم ولی توی اطاقم یه صلیب بود، گفتم:
- توی اطاقم هست، می‌خواین بیارم؟!
توی نور کمِ اطاق هم وقتی بهم نگاه کرد خشم چشماش مشخص بود:
- نه، گفتم بپرسم اگه باخودتون دارید، بذاریدش کنار، چون دو چیز مانع ارتباط روح با دنیای ما میشه، یکیش هم صلیبه!
هم از دستش حرصم گرفته بود که مدام ضایعم می‌کرد و هم یهو نمی‌دونم از کجا ولی کنجکاوی بدی به جونم افتاد که بپرسم اگه یکیش صلیبه، خب یکی دیگه‌ش چیه؟!
ولی خودم رو کنترل کردم و خفه خون گرفتم.
و اون ادامه داد:
- به هیچ وجه، تکرار می‌کنم به هیـچ وجه و تحت هیچ شرایطی، هر اتفاقی که افتاد از جاتون بلند نمی‌شید و از زمین مقدس فاصله نمی‌گیرید و حلقه رو نمی‌شکنید!
بعد از سخنرانیِ هشدار مانندش، می‌خواستم جفت پا برم توی حلقش! مرتیکه‌ی کلاهبردار! کف زمین خونه من، کی وقت کرد مقدس بشه که من متوجه نشدم؟!
به سختی آرامشم رو حفظ کردم و طبق حرفی که بعدش زد که دست‌های همو بگیرید و چشماتون رو ببندید و تحت هیچ شرایطی بازشون نکنید و حرفی هم نزنید؛ پلک‌هام رو، روی هم گذاشتم و منتظر موندم این خرافات بازی‌ها هرچه سریع‌تر خاتمه پیدا کنه!
 
دوریان سالوادور با زبانی ناشناخته چیزی زیر لب زمزمه می‌کرد.
احتمالاً مثل توی فیلما ورد مخصوص احضار رو زمزمه می‌کرد و باز کمی قبل‌تر می‌گفت زندگی واقعی با فیلما متفاوته!
داشتم توی دلم بهش می‌خندیدم که حس کردم کسی داره کنار گردنم نفس می‌کشه! خدای من. بازم توهماتم شروع شدند!
بادی سرد وزید و به دلم وحشت انداخت!
درها و پنجره‌ها بسته بود پس باد از کجا؟! من توهم زدم آره همش توهمه مولی، خونسرد باش! تموم میشه.
صدای قدم‌های آروم کسی توی آشپزخونه، مانع این می‌شد که خودم رو دل‌گرم کنم به حرفام!
می‌خواستم بپرسم کدوم‌تون درحال راه رفتنید؟! ولی چون مدیوم کلاهبردار مون گفته بود به هیچ وجه حرف نزنید، ساکت و بی‌صدا موندم.
دست‌های تریسی و وِست توی دستام بود پس اون دو نفر نبودند که راه می‌رفتن، نکنه سالوادور پا شده از جاش؟
فکر این‌که ما رو این‌جا سرگرم کرده تا بره کل وسایلام رو جمع کنه و خونه رو خالی کنه، لحظه‌ای وحشت رو انداخت به جونم ولی صداش که دقیقا از مقابلم می‌اومد، احتمال دزد بودن سالوادور رو آورد پایین!
پس کی بود که صدای برخورد کفشاش کف آشپزخونه، حواس جمع برام نمی‌ذاشت؟!
بی‌توجه به هشدارش که چشم‌ها رو باز نکنیم؛ چشمامو باز کردم!
هر سه شون با چشم بسته با من نشسته بودند.
چند بار پلک زدم و چشم چرخوندم تا توی هال نیمه تاریک، کسی‌که راه می‌رفت رو ببینم... ولی کسی نبود!
و از اولشم معلوم بود کسی نیست چون فقط ما چهار نفریم توی خونه!
صدایی از اعماق درونم می‌گفت: «پس اون صدای پا چی؟!»
می‌خواستم بی‌توجه به ذهنم، چشمام رو ببندم و خونسردیم رو حفظ کنم ولی کاهش دمای ناگهانیِ خونه، نذاشت تمرکز کنم.
به شدت سردم شده بود. به تریسی و وِست نگاه کردم اون‌ها هم از سرما می‌لرزیدن ولی نه چیزی می‌گفتن و نه چشماشون رو باز می‌کردن. تنها کسی که چیزی عین خیالش نبود، خودِ سالوادور بود که مشغول زمزمه ورد ناشناخته و عجیبش به زبونِ میخی یا چیش بود! بی هیچ حرکتی، جوری که انگار هیچ سرمایی رو حس نمی‌کنه، نشسته بود!
نمی‌دونم چرا ولی حسی از درونم با این مدیوم فلک‌زده که فکر می‌کرد ماورائی در کار هست و خودشم خیلی حالیشه، سرجنگ داشت!
یهو چشماش رو باز کرد و من سریع قبل این‌که باهام چشم تو چشم بشه، چشمامو بستم.
انگار ورد خوندنش تموم شده بود چون گفت:
- چشماتون رو باز کنید.
صداش طوری بود که انگار ما منتظر دستور اون بودیم برای باز کردن چشمامون!
تریس نالید:
- سردمه!
دوریان سالوادور کوتاه جواب داد:
- اونا اینجا اند!
و من حتی نفهمیدم که «اونایی‌» که می‌گفت کی اند و چرا باید اینجا باشن و چرا تریسی بعد شنیدن این حرف، رنگش پرید و به دور و اطراف با وحشت نگاه می‌کرد؟!
بین این همه سوال که ذهنم رو مشغول کرده بود، چشمم افتاد به وِست.
متعجب از این‌که چرا چشماشو باز نکرده، صداش زدم:
- هی وِست!
به جای وِست دوریان جوابم رو داد:
- صداش نزن... وِست وارد خلسه شده؛ هرآن امکان داره دوست‌تون ماریان، وارد بدنش بشه!
و پشت بند این حرفش کج‌خندی زد که توی تاریکی هم به طور کامل قابل تشخیص بود!
هم خودش هم کارش هم کج‌خنداش، همه چیش کلاً روی اعصابم بود!
نمی‌فهمیدم چرا هیچ‌کدوم‌شون به صدای راه رفتن کسی‌که کمی پیش صدای قدم‌هاشو شنیدم حواسش نبود. و من صدای تق‌تق کفشاشو راحت می‌شنیدم!
می‌خواستم ازشون بپرسم که اونا هم شنیدن یا نه ولی صدای خُرناس بلندی منو از جا پروند!
 
به سمت صدا برگشتم و دیدم که وِست با چشمانی بسته و تغییری نه چندان زیاد توی صورتش؛ با صدایی دو رگه که شبیه صدای خودش نبود شروع کرد به زمزمه‌ای وهم‌انگیز که حتی هوا رو سنگین می‌کرد:
- هیچ راهِ نجاتی نیست...
صورتش رو به سمت من چرخوند و با همون چشمای بسته، زمزمه‌وار غرید:
- برای تو!
نفس توی قفسه سینه‌م حبس شد!
یعنی چی که هیچ راهِ نجاتی نیست برای من؟!
درحالی‌که وحشت‌زده بودم، سعی کردم به خودم روحیه بدم، آره‌آره درسته! محاله واقعی باشه! اینا همش نقشه‌ی وِست و رفیقش برای بستن دهن تریسیِ که دیگه فکر احضار رو از سرش بیرون کنه!
اما اگه این‌طوره باید خطاب به تریسی می‌بود نه خطاب به منی که اصلاً و ابداً باور نداشتم همچین چیزهایی رو که حتی تمام امروز و امشب گرفتارشونم!
تا خواستم حرفی بزنم دست‌های قویِ وِست، دور گلوم حلقه شدند! مرز خفگی جای دوری نبود! دقیقاً همین‌جا بود! داشتم رسماً خفه می‌شدم.
حتی صدای تریسی و دوریان رو نمی‌شنیدم و فقط با وحشت به لب‌هاشون که باز و بسته می‌شد و سعی داشتن وِست رو از من جدا کنند و منو نجات بدن، نگاه می‌کردم!
انگار دست‌های دور گلوم به علاوه اکسیژن، شنواییم رو هم ازم گرفته بودند!
چیزی نمونده بود که به مرز مرگ برسم که یک‌آن دست‌ها از دور گلوم کنار رفتن و آزاد شدم.
به شدت هوا رو بلعیدم.
تازه صدای دوریان رو شنیدم که داشت بالای سر وِست، ورد می‌خوند.
وِست افتاده بود کف زمین و به شدت می‌لرزید. چیزی شبیه زلزله در بدن... تشنج!
دهنم خشک بود جوری که انگار سال‌هاست آب نخوردم!
به طرف دوریان خیز برداشتم و غریدم:
- همش تقصیر توئه!
بی‌توجه به من، انگار که من اصلاً اون‌جا نیستم، به ورد خوندنش ادامه داد که این بار فریاد کشیدم:
- بسـه دیگه... نخون ورد کوفتی‌‌تو ع×و×ض×ی!
صورتش رو به طرفم برگردوند و بهم خیره شد.
توی چشماش تعجب نشست و روی لبش هم‌زمان نیش‌خند! خدای من! این مرد چی بود دقیقاً؟!
هم‌زمان هم می‌تونه متعجب باشه و هم متمسخر!
تا خواستم دهن باز کنم و چندتا لیچار دیگه بارش کنم، گفت:
- جای تشکرته؟!
نیش‌خندش تبدیل به پوزخند شد:
- بخاطر تو داشتم ورد می‌خوندم!
با تعجب غریدم:
- بخاطر من؟! اون‌وقت چرا؟!
پوزخند دوباره جاش رو با نیش‌خندش عوض کرد:
- تا روح ماریان ولت کنه!
قبل این‌که به تجزیه و تحلیل حرفش بپردازم؛ تریسی که تا اون لحظه با وحشت به ما نگاه می‌کرد به خودش اومد و دوید به سمت داداشش.
تریسی سر وِست که حالا دیگه لرزش بدنش آروم گرفته بود رو توی بغلش گرفت و هم‌زمان غرید:
- ماریان چرا اون حرفا رو زد؟!
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
382
پاسخ‌ها
4
بازدیدها
587
پاسخ‌ها
9
بازدیدها
2K

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 2)

عقب
بالا