نویسندهی عزیزی که قصد تایپ رمانت رو داری، کافیه که روی فرستادن موضوع کلیک کنی و اسم اثر، نویسنده و خلاصه رمانت رو به همراه ژانرش بنویسی و منتظر تایید توسط مدیر مربوطه باشی. لازم به ارسال مجدد تاپیک اثرت نیست.
اسم رمان: دختر مظلوم
نویسنده: رقیه کروشاتی
ژانر رمان: عاشقانه،پلیسی
ناظر: @Nargess128
خلاصه رمان: تنهایم گذاشتی به خاطر دروغم، قلبم را له کردی تنها خدا برایم مانده است میدانستی بی زبانم چرا سایهات را از من دور میکنی. خسته از تکاپو دلم محبت میخواهد.
نویسندهی عزیز، ضمن خوشآمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید. قوانین تایپ رمان
اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در زیر سوالتون رو مطرح کنید. بخش پرسش سوالها
برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید. درخواست منتقد
برای رمان شما میبایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید. درخواست رصد
جهت درخواست صوتی شدن آثار خود میتوانید در تالار مربوطه، درخواست دهید. درخواست صوتی شدن رمان
و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید. تاپیک اعلام پایان رمان
مقدمه: زندگی در سرسرای مشکلات است. من بیزبانم، تنها برای زندگیام میجنگم در دالان تاریکی گیر کردهام. هوا مرطوب است. دلم برای بلبل زبانی تنگ میشود. رویای عالی در سرم پروراندهام. آی از صف کشیدن قطارها!
از خواب بیدار شدم به خودم نگاه کردم، موهام افشون بود و چشمهام از خواب زیاد ورم کرده بود. موهام رو شونه کردم رژ لب آجری رنگ به لبهای برجسته کوچکم زدم. دماغم کوچک و خوش فرم بود. چشمهام به رنگ قهوهایی روشن و درشت بودند. موهام تا گردنم میرسید. قد بلند بودم و به ۱۷۲ متر میرسیدم. اندامم ظریف بود، پیراهنی به تن کرده بودم که روی اون، عکس خرس بود و شلواری گل گلی پوشیده بودم. از اتاقم خارج شدم و سپس به مادرم صبح بخیر گفتم. مادرم با اخم گفت:
- خرس گنده تازه بیدار شدی؟ بیا کمکم کن تا کمی هم آشپزی یاد بگیری.
پوفی کشیدم، بالشت زیر سرم گذاشتم، تا شاید صدای بلند مادر رو نشنوم.
- مامان اینقدر نگو تنبل، خیر سرم خواب بودم.
مادرم خوبهای گفت و به زور بلندم کرد. گیج و خوابالود دنبالش کشیده شدم.
به مادرم در پختن آش کمک کردم بعد به سمت پذیرایی رفتم، پذیرایی روبه روی اتاقها بود. آشپزخونه هم تهِ راهرو بود. دستشویی و حموم هم سمت چپ راهرو بود. روی مبل پذیرایی نشستم. پدرم سرکار بود.
از داخل جا میوهایی سیب قرمز و آبدار برداشتم و اون رو گاز زدم. سرو صدای پرندهگان از حیاط، به گوش میرسید. به طرف پنجره رفته و سپس نگاهم رو دوختم به پرندهایی که داشت روی شاخهای از این طرف به طرف دیگه پرواز میکرد و آواز میخواند. مادرم اومد. روی مبل روبهروم نشست. زندگیم در حالت یک نواخت میگذشت نگاه غمگینی به مادرم انداختم. مادرم بهم گفت:
- اتاقت که مرتبه؟ قراره همسایمون به خونمون بیاد، لباس شیک بپوش که یک وقت آبروم رو پیش زن همسایه نبری.
- باشه مادر من.
و تلوزیون روشن کردم فیلم طوبی رو گذاشتم و به نگاه کردن مشغول شدم. بعد یک ساعت که فیلم تموم شد. به اتاقم رفتم و گوشیم رو چک کردم. نغمه دختر داییم بهم پیام داده بود:
- فردا میای خرید؟ کمی حال و روحیمون عوض بشه.
واسش پیامک فرستادم:
- کی؟ چه ساعتی؟ کدوم بازار؟
- ساعت هشت صبح بازار قیصریه.
- باشه.
و گوشیم رو برای ساعت هشت صبح کوک میکنم. وقتی هشت بیدار شدم با نغمه به بازار رفتیم دنبال مانتوی جلوباز ارزون بودم که به سختی گیرم اومد. برای نغمه هم لباس خونگی خریدیم.
***
برای ناهار میرم آشپزخونه و روی صندلی میشینم مادرم برای خودش و من ناهار میذاره و مشغول به خوردن میشیم. بعد از خوردن آش خوشمزه به سمت اتاقم میرم و درسهای دانشگاه رو مرور میکنم. عصر شده بود که از اتاقم بیرون میرم. به سمت پارک نزدیک خونهمون میرم کمی پیادهروی میکنم، هوا سرد بود کاپشن پوشیده بودم. بخار از دهنم بیرون میاومد. بعد با وسایل ورزش، ورزش میکنم. روی نیمکت میشینم و به بازی بچهها نگاه میکنم پارک پُر از درخت بود. زندگی جریان داشت، آدمهای مختلفی رفت و آمد میکردن. کمی رو نیمکت نشستم، بعد توپ برداشتم و روی تور انداختم. کمی بسکتبال بازی کردم و بعد با نفس عمیقی که میکشم به سمت خونه حرکت میکنم و به سمت اتاقم میرم و کمدم رو باز میکنم. کمد پر لباس بهم ریخته بود، دونهدونه مرتبشون کردم در کمد رو بستم. روی تخت دراز میکشم غروب شده بود و حوصلم سر رفته بود. پدرم به خونه اومده بودو داشت نمازش رو میخوند. نمازش که تموم شد، رفت تا به استراحتش برسه.