در دست اقدام رمان خالصانه| مهدیه

تالار تایپ رمان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. اجتماعی
  3. تراژدی
عنوان:خالصانه
نویسنده:مهدیه(M.R)
ژانر: اجتماعی، عاشقانه
 
آخرین ویرایش:

Romanik Bot

رمانیک بات
کاربر VIP
شناسه کاربر
235
تاریخ ثبت‌نام
2020-12-27
آخرین بازدید
موضوعات
52
نوشته‌ها
528
پسندها
5,982
زمان آنلاینی
4d 17h 47m
امتیازها
218
سطح
0
محل سکونت
romanik.ir

  • #1
2_ilm8.png


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.
قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین زیر سوالتون رو مطرح کنید.
قوانین پرسش سوال ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد برای رمان

شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد

بعد از اتمام رصد، میتوانید درخواست ویراستار دهید.
درخواست ویراستار

جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
 

Mahdieh ♡

رمانیکی فعال
ویراستار
مقام‌دار آزمایشی
آزمایشی
نگارگر
شناسه کاربر
1169
تاریخ ثبت‌نام
2021-11-08
آخرین بازدید
موضوعات
12
نوشته‌ها
315
راه‌حل‌ها
10
پسندها
28
زمان آنلاینی
21d 4h 40m
امتیازها
193
سطح
0
مدال‌ها
1

  • #2

بسم تعالی
رم
ان خالصانه


در انباری باز شد و خاله سمیرا من رو با شتاب توی انباری انداخت و در حالی که خشمگین نصیحتم می‌کرد، گفت:
- مریم از این‌جا بیرون نمیای؟ فهمیدی؟
سری رو تند تند تکون دادم و دست‌هام رو به دیوار نم دار انباری گذاشتم و با صدایی که می‌لرزید، گفتم؛
- ب... باشه!
خاله سرش رو تکون داد و خیره به من، بیرون رفت و در انباری رو قفل کرد.
کمرم رو به دیوار فرسوده انباری تکیه دادم و بدون این‌که تمایلی به نشستن، در کف سرد انباری داشته باشم، پاهام کرخت شدند و روی زمین افتادم. از روی ترس، شروع به جویدن ناخون‌هام کردم.
حالا چی‌ میشد؟ عاقبت با کد‌وم ازدواج می‌کردم؟ سعید یا ابراهیم؟ با کدومشون؟ با کدوم عیاشی قرار بود ازدواج کنم؟
به پنجره کوچک انباری چشم دوختم و در حالی به ابرهای سیاه نگاه می‌کردم، دامن درازم رو توی دست‌هام گرفتم و عاجزانه ناله‌ای سر دادم.
هق هقی کرده و سرم رو به دیوار گِلی انباری گذاشتم که موهای خرمایی رنگم از روسری گل گلیم بیرون زد و جلوی چشم‌هام قرار گرفت.
پاهام رو توی شکم تختم جمع کردم‌ و لاعلاج به دیوارهای گِلی و موش‌هایی کوچکی که در کف انباری به این‌ور و آن‌ور می‌رفتند، چشم دوختم.
***
 

Mahdieh ♡

رمانیکی فعال
ویراستار
مقام‌دار آزمایشی
آزمایشی
نگارگر
شناسه کاربر
1169
تاریخ ثبت‌نام
2021-11-08
آخرین بازدید
موضوعات
12
نوشته‌ها
315
راه‌حل‌ها
10
پسندها
28
زمان آنلاینی
21d 4h 40m
امتیازها
193
سطح
0
مدال‌ها
1

  • #3
با صدای باز شدن در، لای چشم‌هام رو باز کردم و در حالی که در خلسه‌ی شیرینی فرو رفته بودم، نگاهی به قامت خاله در چهارچوب در انباری، انداختم.
خاله به طرفم اومد و در حالی که بازوم رو چسبیده بود، گفت:
- پاشو مریم، ‌پاشو باید بریم خونه.
خمیازه‌‌ی کوتاهی کشیدن و پاهای سستم روی کف خاکی انباری کشیدم و در حالی که دمپایی‌هام توی پام لق لق می‌کردن، دستی به چادر خاله که دور گردنش بسته بود، کشیدم.
خاله دستش رو دور کمر نحیفم حلقه کرد و غر غر کنان گفت:
- سنگین شدی مریم.
سرم رو خم کردم و از در کوچک انباری رد شدم. نگاهی به ماهی که در وسط آسمان خودنمایی می‌کرد، انداختم. چشم‌هام رو ریز کردم و بازو‌های زمخت خاله رو گرفتم.
انگشت‌های پام کرخت شده بودن و نمی‌تونستم به خوبی حسشون کنم، انگاری خون در رگ‌هام منجمد شده بود و به انگشت‌های پام نمی‌رسید.
لـ*ـب زدم:
- خاله سمیرا! حالم بده!
خاله من رو جلوی بالکون نشوند. دست‌هام رو از روی بازو‌هاش برداشتم که گفت:
- آخ خاله قربونت بشه! پوست و استخون شدی.
سر برگردوندم و به درخت‌های سر به فلک کشیده، خیره شدم و نالیدم:
- چی شد؟ بابا چی کار کرد؟ حکم مرگم رو با کدومشون امضا کرد؟
خاله دستش رو زیر چونه‌ام گذاشت و سرم رو برگردوند و خیره به چشم‌های سیاهم گفت:
- هیچ کدوم! مریم نمی‌ذارم پدرت بدبختت کنه، نمی‌ذارم تو رو دو دستی تقدیم اون پسر عیاش کنه.
خاله سر من رو به سینه‌اش چسبوند و موهام رو نوازش کرد. دست‌های چروک شده و سرد خاله رو توی دست‌هام گرفتم و ناله‌وار گفتم:
- چطوری خاله؟ مگه دست توه؟



 

Mahdieh ♡

رمانیکی فعال
ویراستار
مقام‌دار آزمایشی
آزمایشی
نگارگر
شناسه کاربر
1169
تاریخ ثبت‌نام
2021-11-08
آخرین بازدید
موضوعات
12
نوشته‌ها
315
راه‌حل‌ها
10
پسندها
28
زمان آنلاینی
21d 4h 40m
امتیازها
193
سطح
0
مدال‌ها
1

  • #4
خاله به آرومی توی گوشم نجوا کرد:
- عروس خودم میشی، زن مهدی‌ میشی!
موهای تنم سیخ شد. لحظه‌ای سکوت حاکم فضای حیاط، قلبم نیز از جا کنده شد! قطره اشکی پنهان از گوشه‌ی چشم سرایز و روی دست‌های لرزونم ریخت. پلک‌هام رو روی هم نهادم و در ته دل عاجزانه فریادی سر دادم.
خاله پلک‌های خیسم رو نوازش کرد و گفت:
- مریم نمی‌خوای چیزی بگی؟ نمی‌خوای بگی که عروست میشم؟
چیزی برای به زبون آوردن نداشتم‌، شاید سکوت بهترین گزینه‌ای بود که توی چنین لحظه‌ای می‌تونستم بهش فکر کنم‌.
مهدی! حتی توی خواب هم بهش فکر نمی‌کردم.
خاله سکوتم رو دید و گفت:
- اشکالی نداره، فکر‌هات رو بکن و جوابت رو بگو. هیچ اجباری نیست. من فقط تو رو دختر مناسبی برای مهدی می‌دونم و همین‌طور هم هست.
لبم رو به دندون گرفتم و فشار دادم‌.
ضربه‌ای به در حیاط خورد و صدای بابا توی گوشم پیچید.
- مریم! مریم دخترم!
خاله زود از من جدا شد و در حالی که دست به صورتش می‌کشید، گفت:
- مامان و بابات اومدن!
زود دست به سوی چشم‌هام بردم و اشک‌هام رو پاک کردم.
خاله به سمت در رفت و در رو باز کرد که مامان و بابا به داخل حیاط هجوم آوردن‌‌. بابا با دیدنم، به سمتم اومد و من رو توی آغوشش که کشید که دست‌هام رو تنش حلقه کردم و رایحه‌ی تنش رو به استشمام کشیدم.
بابا از روی روسری دستی به موهای طلاییم کشید و نالید:
- عزیز دل بابا، خوبی!
فین فینی کردم و گنگ نالیدم:
- بابا!
بابا سرم رو به سینه‌اش چسبوند و گفت:
- جونم دخترم؟
سرم رو بالا گرفتم که ریش‌های بلند بابا به پیشونیم برخورد کرد‌. با صدایی که از ته چاه شنیده میشد، لـ*ـب زدم:
- بابا تو که من رو به اجبار شوهر نمیدی؟


 

Mahdieh ♡

رمانیکی فعال
ویراستار
مقام‌دار آزمایشی
آزمایشی
نگارگر
شناسه کاربر
1169
تاریخ ثبت‌نام
2021-11-08
آخرین بازدید
موضوعات
12
نوشته‌ها
315
راه‌حل‌ها
10
پسندها
28
زمان آنلاینی
21d 4h 40m
امتیازها
193
سطح
0
مدال‌ها
1

  • #5
بابا چشم‌های ریز سبزش رو به من دوخت و ابروهای کلفتش رو به هم نزدیک کرد و گفت:
- مزخرف نگو مریم! مگه من می‌ذارم ذره‌ای اشک از چشم‌های خوشگلت بریزه؟ من بزرگت نکردم که تو رو به پسری مثل ابراهیم بدم. تو پرنسس منی! تو تاج سر منی! ناراحت نباش دخترم، تا وقتی که خودت نخوای شوهرت نمیدم.
دوباره سرم رو به سینش چسبوند‌. بغضم ترکید و اشک‌هام با فرط روی گونه‌هام سرازیر شدن.
پیرهن بابا رو توی دست‌هام فشردم و توی دستم مچالش کردم تا بلکه کمی از عصبانیت درونم رو تخلیه کنم.


*****

بابا لیوان آب رو به سمتم گرفت‌‌. لیوان آب رو از دستش گرفتم و زیر لـ*ـب گفتم:
- ممنون‌.
مامان دستش رو روی بازوم گذاشت و گفت:
- بخور دختر گلم، پوست و استخون شدی!
سرم رو پایین انداختم و لبخندی کنج لبم نقش بست‌.
قاشق رو توی دستم گرفتم و در سکوت مشغول بازی کردن با غذام شدم. سجاد پوزخندی زد و در حالی که برای خودش دوغ می‌ریخت، گفت:
- عجبا! مریم خانم شده ته تغاری خونه.
بابا دستش مشت شدش رو پشت سجاد فرود آورد و گفت:
- سجاد! سرت توی کار خودت باشه.
نگاه آشفته‌ام رو بهش دوختم. سجاد سری تکون داد، گفت:
- باشه، حق با شماست‌. سکوت می‌کنم!
مامان با دستش بازوم رو نوازش کرد و گفت:
- ناراحت نشو سجاد، خواهرت بار سنگینی روی دوشش!
سجاد لیوان رو روی سفره گذاشت و شایع گفت:
- مثلاً چه بار سنگینی رو دوشش؟ هان! فقط یک جمله‌ی قانع کننده‌ای بگی کافیه!
دهنم نیمه باز موند و با تشویش به سجاد چشم دوختم تا به بحث خاتمه بده؛ اما تازه آتش فشان درونش فوران کرده بود.
عصبی افزود:
- مریم! مریم! مریم و زهرمار! مریم و درد! شوهرش بدین تموم بشه بره دیگه! دو خاندان رو به جون هم انداختین. به مولا می‌ترسم توی کوچه تنهایی راه برم، همش می‌ترسم یکی از پشت با قمه بزنه فرق سرم! اَه! این چه زندگی کوفتیه دیگه؟
 

Mahdieh ♡

رمانیکی فعال
ویراستار
مقام‌دار آزمایشی
آزمایشی
نگارگر
شناسه کاربر
1169
تاریخ ثبت‌نام
2021-11-08
آخرین بازدید
موضوعات
12
نوشته‌ها
315
راه‌حل‌ها
10
پسندها
28
زمان آنلاینی
21d 4h 40m
امتیازها
193
سطح
0
مدال‌ها
1

  • #6
حقش بود این‌گونه اعتراض کنه و معترض باشه‌‌‌. اما من نیز تقصیری نداشتم، گرفتار شده بودم، گرفتار تقدیر!
بابا عصبی غرید:
- سجاد! تمومش کن!
سجاد عربده زد:
- نه! تمومش نمی‌کنم! فکر نکن اگه بدی بره، دعوا مرافع‌ها می‌خوابه‌. الان وضع و اوضاع فرق می‌کنه... ‌.
دست‌هام رو روی گوش‌هام گذاشتم و عاجزانه نالیدم:
- بسه سجاد! بسه! ازدواج می‌کنم! با یکی از ع*و*ض*ی‌های عیاش ازدواج می‌کنم. حالا راحت شدی؟ حالا... ‌.
هق هقی کردم و با چشم‌های خیس از اشکم به سفره‌ی غذا چشم دوختم.
مقصر نبودم؛ اما مقصر شناخته شده بودم‌‌. عاشق نبودم؛ اما معشوق شناخته شده بودم. شانس من مقدر بود! نمی‌دونم چرا من گزینه‌ی مناسب برای این دو خاندان بودم.
مگه من چی داشتم؟ مگه من چه تحفه‌ای بودم؟ یعنی چی این حرف و حدیث‌ها؟
دست‌هام رو از روی گوش‌هام برداشتم و نگاه ملتمسانه‌ام رو به خانواده‌ام دوختم. خانواده‌ای که برام حکم یک پناه‌گاه امن رو داشتن.
بابا اخم کرد و نالید:
- ابن حرف‌ها چیه بابا جان؟ یعنی چی که می‌خوای ازدواج کنی؟ ازدواج مگه شوخیه؟
سرم رو پایین انداختم و با گونه‌های سرخ شده، نالیدم:
- می‌خوای عروس خاله بشم.
مامان چنگی به گونش زد و مبهم گفت:
- چی؟ می‌خوای زن محمد بشی؟
سجاد غرید:
- خاک توی سرت! ابراهیم از محمد که بهتره!
بابا: دخترم؟ واقعاً می‌خوای زن محمد بشی؟
سرم رو به نشونه‌ی منفی تکون دادم و برای فرار از سوال‌هاشون، لـ*ـب زدم:
- نه، می‌خوام زن مهدی بشم‌. خاله خودش گفت!
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
4
بازدیدها
69

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 4)

بالا پایین