در دست اقدام رمان آغوش خیالی | زهرا سرابی

تالار تایپ رمان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. تراژدی
6tm7_img-20210415-wa0005.jpg

نام رمان: آغوش خیالی
ژانر: عاشقانه
نویسنده: زهرا سرابی

خلاصه
دلم تنگ است؛ برای کسی که نمی‌شود او را خواست، نمی‌شود او را داشت، فقط می‌شود سخت برای او دلتنگ شد؛ و در حسرت آغوشش سوخت.
من دختری هستم از تبار لیلی، پس محکومم به عاشقی از جنس جنون.
و تو ای جانان من؛ وقتی که مجنون می‌شوی لیلی شدن را کم می‌آورم.
آوای دلت را با کدامین ساز عاشقی می‌شود نواخت؟
بند بند وجودم تار می‌شود، دلم به لرزه می افتد،
لیلی شده‌ام؟




مقدمه
ثانیه‌ای نیست که نشود به تو اندیشید؛
وقتی می‌خندم،
وقتی می‌گریم،
وقتی قدم می‌زنم،
در ذهن و قلبم هک شده‌ای
ای یار شیرین!
دیوانگی بدون تو بی‌معناست
ای‌ عشق دوست داشتی!
من از عشق به جنون رسیده‌ام...
 
آخرین ویرایش:

ansel

رمانیکی ثابت
پرسنل مدیریت
فرازین
ناظر
کپیست
مقام خاص
ناظر ارشد
شناسه کاربر
15
تاریخ ثبت‌نام
2020-09-26
آخرین بازدید
موضوعات
138
نوشته‌ها
1,403
راه‌حل‌ها
9
پسندها
6,723
امتیازها
414
سطح
5
مدال‌ها
22

  • #2

80bb_save_۲۰۲۱۰۱۰۲_۱۴۳۸۳۴.jpg


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.
قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین زیر سوالتون رو مطرح کنید.
قوانین پرسش سوال ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد

بعد از اتمام رمان، میتوانید درخواست ویراستار دهید.
درخواست ویراستار

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

با تشکر
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Mrs Zahra

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
268
تاریخ ثبت‌نام
2021-01-03
آخرین بازدید
موضوعات
3
نوشته‌ها
95
راه‌حل‌ها
3
پسندها
1,678
زمان آنلاینی
6d 11h 50m
امتیازها
93
سطح
0
مدال‌ها
1

  • #3
پارت اول

با حسرت از پنجره به روبه رو نگاه می‌کردم، پرده یاسی رنگ از فشار انگشت‌هام چروک شده بود، صدای هق‌هق‌ام سمفونی دردناکی ساخته بود و خواننده محبوبم همراه با من ناله می‌کرد:
دوست دارم، ولی با ترس و پنهانی
که پنهان کردن یک عشق یعنی اوج ویرانی
دلم رنج عجیبی می‌برد از دوری‌ات اما
نجابت می‌کند مانند بانوهای ایرانی.

نمی‌دونم چند ساله نجیبانه دوستت دارم! چند سال پشت این پنجره پنهونی گریه کردم!
انگار از ازل می‌شناسمت، آره عشقت بی‌رحمانه با تمام‌ وجودم عجین شده.
و تو بدون این‌که نیم نگاهی به‌ این عاشق دل‌خسته بندازی، دست به موهای خوش حالتت می‌کشی و نمی‌دونی تو اون لحظه جون دادنم حتمیه؟!
میری، آره بازم میری و نمی‌فهمی یه دختر با چشم‌های اشکی‌اش هر روز پشت پنجره می‌شینه تا با اشک بدرقه‌ات کنه.
تا ماشین لوکسش پیچ کوچه رو رد کنه نگاهش می‌کنم ؛ و وقتی از مقابل چشم‌هام محو می‌شه آب دهانم و قورت می‌دم تا شاید این بغض ل*ع*ن*ت*ی رهام کنه، و بازم تو دلم می‌نالم: چیکار کردی با من؟ آخه بی‌انصاف یه نگاه که چیزی ازت کم نمی‌کنه همونم ازم دریغ می‌کنی؟
صدای روژان که از پایین میاد منو به خودم میاره:
‐ یاسی من اومدم، توروخدا یک ساعت از اون کتابات دل بکن و مارو دریاب.
و صدای قهقهه‌اش خونه رو پر می‌کنه، کنایه زد؟ هه… اون که می‌دونه من تو این اتاق ل*ع*ن*ت*ی جز دید زدن خونه روبرویی کار دیگه‌ای ندارم، پس کنایه می‌زنه.
تو سرویس اتاق، آبی به صورت خسته‌ام می‌زنم تا آثار گریه توش پیدا نشه. با دلی خون از پله‌ها پایین میرم، روژان نیومده معرکه راه انداخته!
صدای خنده مامان و خودش کمی حالم رو بهتر می‌کنه؛ مامان تا متوجه حضورم می‌شه لیوان آب میوه رو سمتم می‌گیره و میگه:
‐ بگیر قربونت برم، این‌همه درس می‌خونی مخت تاب برمیداره.
روژان از خنده ریسه میره و بریده‌ بریده به حرف میاد:
‐ درس…خوندن… خوش گذشت؟
چشمکی می‌زنه و وقتی مامان از ما دور میشه زیر ل*ب میگه: خب امروز کدوم دختری مهمون خونش بود؟
‐ روژان دوباره شروع نکن لطفا.
‐ دختره‌ی دیوانه، داری مثل شمع آب می‌شی حواست هست؟ آخه از این می‌سوزم طرف یه ذره‌ام ارزش نداره که بخاطرش داری خودتو به آب و آتیش می‌زنی.
‐ روژان!
‐ چیه؟ مگه دروغ می‌گم؟ پسره اندازه موهای سرت دوست دختر داره.
‐ صد بار اینارو گفتی لطفا چیز تازه بگو.
‐ ام… چیز، تازه اینه که تو واسه اون زیادی هستی، متوجهی؟
‐ فعلا که اون محل بهم نمی‌ده.
‐ اخه خنگ خدا مگه باهات برخورد داشته که معلوم بشه محلت می‌زاره یا نه.
آب پرتقالش رو سر می‌کشه و با صدای آرومی میگه:
‐ یاسی، بیخیال این پسر خوشگله شو
دستمو رو قلبم می‌زارمو و می‌گم:
‐ این ل*ع*ن*ت*ی حرف حالیش نمی‌شه!

روژان می‌خواد حرفی بزنه که با ورود بابا و یاسین بحث یواشکی مون ناقص می‌مونه.
بلند می‌شم و به سمت بابایوسف پرواز می‌کنم و یک‌ ب**و**س**ه از لپ‌های یخ زده‌اش برمی‌دارم.
‐ سلام به بابا یوسف خودم، آقا یوسف راستشو بگو از بازار تا اینجا چند تا کشته مرده داشتی؟
بابا با شعف می‌خنده و درحالی که صورت روژان رو می‌ب**و**س**ه میگه: پدر صلواتی چند دفعه گفتم زبون نریز؟!

می‌خندم تا هیچ کدومشون به حال افتضاحم پی‌ نبرن، دست یاسین که دورم حلقه می‌شه به حرف میام:
‐ به‌به داش یاسین چه عجب از روژان جونت دل کندی تا با ماهم حال‌احوال کنی؟ ها؟!
‐ مگه مغز خر خوردم روژان به اون خوشمزگی و ول کنم بچسبم به توعه گوشت تلخ!
پس گردنی محکمی می‌زنم و با حرص می‌غرم: نوش جونت.
‐ آخ، چه‌قدر وحشی شدی تو دختر، بهت نگفتن احترام به برادر بزرگ واجبه؟ پس تو اون دانشگاه چی یادتون میدن؟
‐ همونایی که به نامزد محترمت یاد میدن.
‐ پای روژان و وسط نکشا
می‌خوام جواب دندون شکنی بهش بدم که با صدای اعتراض مامان هر دومون با عجله وارد آشپزخونه می‌شیم.
 
آخرین ویرایش:

Mrs Zahra

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
268
تاریخ ثبت‌نام
2021-01-03
آخرین بازدید
موضوعات
3
نوشته‌ها
95
راه‌حل‌ها
3
پسندها
1,678
زمان آنلاینی
6d 11h 50m
امتیازها
93
سطح
0
مدال‌ها
1

  • #4
پارت دوم
نگاهی به ساعت مچی بنفش‌ام می‌ندازم، یازده شب رو نشون می‌ده؛ واقعا مسخره است ولی منتظرم به خونه برگرده. باز هم بی‌قراری، باز هم‌انتظار!
سعی می‌کنم به خاطر بیارم که چند ساله کار من شده کشیک پشت پنجره و دزدکی دید زدنش؟!
آخ که اگه بابا یوسف بدونه به بهانه درس خواندن، خونه همسایه روبرویی رو دید می‌زنم چه آشوبی به پا می‌کنه.
هندزفری رو به گوشم وصل می‌کنم و چشم می‌دوزم به کوچه تا شاید حتی شده ثانیه‌ای ببینمش تا این دل زبان نفهمم آروم بگیره.
ماشینش که جلوی در می‌ایسته قلبم برای ثانیه‌ای نمی‌تپه، پیاده می‌شه؛ مثل همیشه دست به موهای خوش رنگش می‌کشه ومن پشت این پنجره هزار بار جون میدم از دیدنش.
با اون بوت‌های شکلاتی رنگش به سمت در کمک راننده میره و در رو باز می‌کنه، با دیدن دختری که تو ماشین نشسته روح از بدنم خارج می‌شه، با عشوه از ماشین پیاده می‌شه و دست دور بازوی مرد رویاهام می‌پیچه.
من پشت این پنجره جون می‌دم و اون‌ها می‌خندن، زیر ل*ب می‌نالم: خدایا! چرا من انقدر احمقم؟ هر روز با دخترهای رنگارنگ می‌بینمش ولی بازم دوسش دارم!

دو ماشین دیگه هم پشت سرشون می‌ایستن و تعدادی دختر و پسر پیاده می‌شن، دلم آروم می‌گیره که حداقل امشب تنها نیستن.
صدای خنده‌هاشون کوچه رو پر کرده، پشت سر هم وارد حیاط خونه روبرویی می‌شن. میدونم تا چند دقیقه دیگه اکیپ دوستاش تو اتاقش جمع می‌شن و تا صبح خوش می‌گذرونن؛ و من برای هزارمین بار شکر می‌کنم که می‌تونم اتاقش رو با آن تراس عریضی که داره از پشت پنجره اتاقم ببینم.
تقریبا هر ماه این بساط براهه، آخر هفته هایی که مرد دوست داشتنی من با دوستاش خوش گذرانی می‌کنن.
زیر ل*ب اسمش رو با بغض هجی می‌کنم: ارمیا(Ermia)
و خدا رحمی به دل بیچاره‌ام می‌کنه که مرد مغرورم وارد تراس میشه و به لبه تراس تکیه می‌ده، سیگاری روشن می‌کنه و کام عمیقی ازش می‌گیره،
اشک می‌ریزم و تصویرش تار می‌شه؛ هر چند که از این فاصله‌ام واضح نمی‌تونم ببینمش؛ ولی به همین هم راضی‌ام.
توی دلم قربان صدقه قد و بالاش میرم و لحظه‌ای بعد از این بی‌ پروایی‌ام خجالت می‌کشم.
لحظه‌ای سرش رو سمت خونه ما می‌گیره و نگاهش به پنجره اتاقم می‌افته ، هول می‌کنم و زود پرده رو می‌ندازم تا متوجه من نشه. تپش قلب امونم رو می‌بره؛ از اینکه منو پشت پنجره مشغول تماشا کردنش دیده باشه وحشت می‌کنم.
با دلهره دوباره به روبرو نگاه می‌کنم و اونو مشغول بگو بخند و لودگی با دوستاش می‌بینم، خدارو شکر که دختر حاج یوسف رو در حال چشم چرونی ندیده.
 
آخرین ویرایش:

Mrs Zahra

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
268
تاریخ ثبت‌نام
2021-01-03
آخرین بازدید
موضوعات
3
نوشته‌ها
95
راه‌حل‌ها
3
پسندها
1,678
زمان آنلاینی
6d 11h 50m
امتیازها
93
سطح
0
مدال‌ها
1

  • #5
پارت سوم
یخ‌های قالبی رو تو لیوان‌ها می‌ریزم و شربت آلبالوی خوش رنگ رو بهش اضافه می‌کنم، با رضایت لیوان‌ها رو تو سینی مسی مورد علاقه مامان می‌ذارم و به سمت اتاقم حرکت می‌کنم.
روژان طبق معمول خوشمزگی می‌کنه و غزل از خنده ریسه میره، سینی و روی میز تحریر می‌ذارم و رو به غزل می‌گم:
‐ مرگ، کم بخند مسواک گرون می‌شه‌‌.
‐ یاسی خانوم، شما برو پشت پنجره کشیک بده از وقت پست دادنت گذشته‌ها!
دلگیر به غزل نگاه می‌کنم، من چقدر در نظر دوست‌هام احمق بنظر میام؟! ولی این احمق بودن رو دوست دارم؛ اصلا اگه همه دنیا مسخره‌ام کنن از دوس داشتنش دست نمی‌کشم.
روژان که حالم رو می‌فهمه به حرف میاد:
‐ غزل جان، یاسی قول داده این پسره رو فراموش کنه.

به سمت پنجره میرم و پرده رو کنار می‌زنم، با درد می‌نالم:
‐ سخته، نمی‌تونم.
غزل بی‌تفاوت میگه:
‐ باید بتونی خانوم خانوما چون مامان جونش به فکر اینه واسش آستین بالا بزنه، بلکه این پسر خل مشنگش آدم بشه.

با چشم‌هایه گرد شده به سمت غزل میرم، درحالی که هول کردم و دست و پام می‌لرزه به حرف میام:
‐ چی؟!
‐ دیروز با مامانم رفتم خونه ریما جون، آخه یکشنبه ها با دوست‌هاشون دوره دارن؛ بعد اینکه بقیه رفتن ریما جون نشست با مامانم دردو دل کردن، می‌گفت ارمیا دیگه از حدش گذرونده هر روز یه دوست دختر جدید پیدا می‌کنه تا نصفه شبم خونه دوست‌هاش تلپ می‌افته آخرشم م*س*ت و پاتیل تشریف میاره خونه. می‌خواد جایی دستشو بند کنه شاید عقلش سرجاش بیاد.
اختیار اشک‌هام دست خودم نیست، چرا از عشقم کم نمی‌شه؟! چرا این دل دیوانه زبون آدمیزاد حالیش نیست!
غزل با آب و تاب بحث مزخرفش رو ادامه میده:
‐ ریما جون ازم پرسید دختر خوب سراغ دارم؟ خب، منم اسم تو رو آوردم.
روژان با عصبانیت داد می‌زنه:
‐ شما خیلی بیجا کردی.
‐ اه! بزار حرفم تموم شه بعد داد و قال راه بنداز.
ریما جون از پیشنهادم خوشش اومد، می‌گفت چند باری که یاسی رفته آرایشگاهش خیلی از خانومی و نجابتش خوشش اومده.
کمی لبم به خنده باز می‌شه؛ از اینکه مادرش تاییدم کرده ذوق می‌کنم، ولی با حرف بعدی غزل قلبم هزار تکه می‌شه.

‐ همون لحظه ارمیا خان تشریف آورد خونه، منم چون می‌خواستم مزه دهنشو بدونم بهش گفتم که مامانش چه قصدی داره؛ اونم با خنده پرسید حالا طرف کی هست؟!
منم گفتم دختر همسایه روبرویی‌، بیشور برگشته میگه: عه! مگه آقا یوسف دختر مجرد داره؟! چرا من ندیدمش؟! آهان فکر کنم از این آفتاب مهتاب ندیده‌هاس که مثل مرد سیبیل دارن و بوی ترشیدگی‌شون خونه رو برداشته!

پوزخندی می‌زنم‌ و سرمو می‌ندازم پایین، تحمل نگاه شماتت بار روژان و ندارم.

غزل لیوان و از سینی برمی‌داره و قلپ قلپ از شربت‌اش رو می‌خوره و هم چنان زیر ل*ب غرغر می‌کنه:
‐ پسره‌ی بیشور بعد این حرفش چنان می‌خندید که انگار جدیدترین جوک سال و شنیده، ازش پرسیدم چرا همچین فکری می‌کنی؟ برگشته میگه: آخه این آقا یوسفی که من دیدم، ازش انتظار نمیره دختر ترگل و ورگل تربیت کنه؛ تازشم من تا حالا این دختره‌ی آفتاب مهتاب ندیده رو زیارت نکردم، پس معلوم می‌شه دختر گوشه گیریه و اصلا آداب معاشرت بلد نیست.
از طرز فکرش نسبت به خودم دلم می‌گیره، من هر روز پشت این پنجره لحظه شماری می‌کنم تا ببینمش، اما اون حتی نمی‌دونه دختری تو این خونه وجود داره. می‌لرزم از بی رحمیش، می‌لرزم از بی‌خبریش.
روژان دستم رو می‌گیره و درحالی که می‌خواد لحنش بی‌تفاوت باشه میگه:
‐ بهتر، بابا یوسف جنازه یاس و هم به این شاخ و شمشاد نمی‌ده؛ پس بهتره یاسی‌ام این عشق وعاشقی مسخره رو تموم کنه.
با بغض می‌نالم:
‐ روژان خواهش می‌کنم ادامه نده، بس کن.
‐ چی و بس کنم؟ دختره‌ی نفهم، طرف حتی از وجود توام خبر نداره دختر تو غرور نداری؟!
با صدا گریه می‌کنم، دلم برای خودم می‌سوزه
روژان کمی آروم‌تر ادامه میده:
‐ اصلا به فرض ارمیا عاشقت بشه، بابا می‌زاره یاسی؟ ها می‌زاره؟
با گریه می‌گم:
‐ زخم نزن.
‐ چیه؟ طاقت شنیدن حرف راست و نداری؟ چند بار از دهن بابا شنیدی که می‌گه از این پسره خوشم نمیاد، مگه همیشه نمی‌گه حیف آقا بهرام با این پسری که داره؛ حالا به نظرت دختر ته‌تغاریشو که جونش به جونش وصله رو میده به پسری که ازش بی‌زاره؟! ها؟ اجازه میده؟

آخ که حقیقت چقدر تلخه… روژان راست می‌گه بابا یوسف ازش متنفره، متنفر.

غزل با غیظ بلند می‌شه و کنار من روی تخت می‌شینه، و با لحنی امید دهنده به روژان می‌گه:
‐ فقط مرگه که چاره نداره، مگه عمو یوسف با ازدواج تو و یاسین مخالف نبود؟ ولی بعد یه مدت نظرش برگشت.
‐ غزل تو قضیه منو یاسین و با اینا مقایسه می‌کنی؟! بابا به خاطر قضیه اعتیاد پدر من مخالفت می‌کرد.
‐ ولی بعد دو سال با نامزدیتون موافقت کرد.
‐ غزل! بابا از ارمیا بدش میاد سعی کن متوجه منظورم بشی.
دستم رو به نشانه سکوت بالا می‌گیرم و می‌گم:
‐ بس کنید، من خودم همه اینارو می‌دونم؛ پس قرار نیست قضیه کش پیدا کنه. من هیچ وقت نمی‌تونم مقابل بابام بایستم، پس تلاشی‌ام واسه بدست آوردن ارمیا نمی‌کنم.
روژان ذوق می‌کنه و من با تحکم ادامه می‌دم:
‐ ولی ازم نخواید دوسش نداشته باشم، نمی‌تونم توروخدا بفهمید، نمی‌تونم.
بلند می‌شم و با حالی زار اتاق رو ترک می‌کنم، تا بیشتر از این با حرف هاشون آزارم ندن.
 
آخرین ویرایش:

Mrs Zahra

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
268
تاریخ ثبت‌نام
2021-01-03
آخرین بازدید
موضوعات
3
نوشته‌ها
95
راه‌حل‌ها
3
پسندها
1,678
زمان آنلاینی
6d 11h 50m
امتیازها
93
سطح
0
مدال‌ها
1

  • #6
پارت چهارم

از دانشگاه خارج می‌شم و قدم زنان راه می‌افتم که گوشیم زنگ می‌خوره؛ نگاهی به صفحه اش می‌ندازم. با دیدن شماره متین کلافه می‌شم فقط همین یکی رو کم داشتم. به اجبار جوابش رو می‌دم:
‐ بفرمایید
‐ سلام دختر عمو
‐ سلام
‐ خب، فکر کنم بدموقع زنگ زدم یاسی جان
‐ شما امرتون و بفرمایید.
‐ من، می‌خواستم ببینم، وقت داری امشب با هم شام بریم بیرون؟
سریع می‌گم:
‐ نه نه، من فردا امتحان دارم‌.
‐ اگه این‌جوریه بمونه واسه فردا شب که …
با استرس دستم رو به لبه مقنعه‌ام می‌کشم و حرفش رو قطع می‌کنم.
‐ فردا شب، قراره با روژان و یاسین بریم بیرون شرمنده نمی‌تونم.
‐ یاس، فکر نکن نفهمیدم داری منو می‌پیچونی.

سکوت می‌کنم، متین آه عمیقی می‌کشه و با لحنی ملتمس میگه:
‐ این دوری کردن‌هاتو پای ناز دخترونه بزارم یا… ؟! یاس پای کسی درمیونه؟
‐ من باید قطع کنم خدافظ.
پوفی از سر کلافگی می‌کشم، واقعا دنیا چه جای مزخرفیه، من تو تب عشق پسری می‌سوزم، که هیچ توجهی به من نداره و این پسر عموی زیادی موقر و بابا یوسف پسند، ادعا می‌کنه دوستم داره.
با خودم می‌گم: یاسی خانوم، اگه این پیشنهاد از طرف ارمیا بود بازم این جوری جوابشو می‌دادی؟
هه! بی شک نه، من له له می‌زنم برای یک نیم نگاهی که سهم من باشه. آخ! که من هلاک اون چشم‌های سیاهم؛ چشم‌هایی که تا به حال از نزدیک ندیدم و این‌طوری عاشق شدم.
باران نم‌ نم شروع به باریدن می‌کنه، دلم کمی خلوت می‌خواد. زیر باران، قدم زنان، با هندزفری توی گوشم و باز هم آهنگ مورد علاقه‌ام
دوست دارم، ولی با ترس و پنهانی
که پنهان کردن یک عشق یعنی اوج ویرانی
دوست دارم، دوست دارم
ولی با ترس و پنهانی
دلم رنج عجیبی می‌برد از دوری‌ات اما
نجابت می‌کند مانند بانوهای ایرانی

سر کوچه که می‌رسم از این همه پیاده روی حیرت می‌کنم. حس سبک‌بالی دارم انگار به این خلوت توی بارون احتیاج داشتم.
دست توی کوله‌ام می‌کنم تا شاید میون اون همه خرت و پرت کلید فلک زده رو پیدا کنم. با شنیدن صداش با چند متر فاصله دست‌هام توی کوله قفل می‌شه، مثل ربات خشک می‌شم؛ کمی به سمتش می‌چرخم با گوشی حرف می‌زنه و گاهی بلند می‌خنده. آخ که خنده‌هاش به تنهایی می‌تونه منو به جنون برسونه.
دلم دیدنش رو می‌خواد، نمی‌دونم غروره یا ترس از لو رفتنم که تلاشی برای دیدنش نمی‌کنم، متوجه من نشده هر چند که چند ساله نسبت به دختر خونه روبرویی بی تفاوته.
کمی صداش اوج می‌گیره و من موفق می‌شم بهتر صداش رو بشنوم:
‐ نیمای زبون نفهم، می‌گم ماشینم خرابه نمی‌تونم خودم بیام؛ انقد سخته سر راهت منم برداری؟؟
‐ آفرین، حالا شد تا من یه سیگار می‌کشم جلدی رسیدیا.

بیخیال کلید می‌شم و با عجله دست روی زنگ می‌ذارم، می‌خواد بره و من تحمل ندیدنش رو ندارم. دلم پر می‌کشه واسه بلعیدن تصویر‌ش، یواشکی، پشت پنجره.
حس می‌کنم با صدای زنگ زدن‌های پی‌درپی من، توجه‌اش به این سمت جلب شده؛ بدون این‌که برگردم داخل خونه می‌شم. با عجله پله‌ها رو بالا میرم و جواب سلام مامان رو سرسری میدم.
به اتاقم که می‌رسم به سمت پنجره پرواز می‌کنم، پرده رو کنار می‌زنم ولی پنجره رو باز نمی‌کنم. می‌ترسم منو ببینه، دختر حاج یوسف رو… کل وجودم چشم می‌شه و صحنه روبرو رو می‌بلعه.
به دیوار خونه‌شون تکیه داده و سیگار می‌کشه، با اون پالتوی مشکی رنگ و بوت هم رنگش دلم رو به بازی می‌گیره.
دیوونه‌اش می‌شم بیشتر و بیشتر از قبل، باران شدت می‌گیره و تصویر پشت پنجره رنگ می‌بازه و من مثل دخترک بی‌تابی می‌شم که عروسک مورد علاقه شو حین بازی ازش می‌گیرن ،گریه‌ام می‌گیره.
نه الان نه، با هق‌هق می‌گم:
‐ خدایا الان وقتش نیست، این بارون و تمومش کن؛ نمی‌بینمش، نمی‌بینم!
با مشت به پنجره می‌کوبم، باران همچنان می‌باره؛ حال و روز رقت‌انگیزم بیشتر از قبل منو به گریه می‌اندازه.
واقعا چرا من؟ ته‌تغاری بابا یوسف، باید به این نقطه برسم؟!

طاقت نمی‌آرم و پنجره رو باز می‌کنم، بارون شلاقی به صورتم می‌خوره ولی اعتنایی نمی‌کنم.
نیست! رفت؟
قطرات باران، با اشک‌هام یکی میشه و با هق‌هق سر می‌خورم و روی زمین سرد می‌شینم؛ از دیدنش سیر نشدم. دلم به حال خودم می‌سوزه، خدایا، تمام وجودم از عشقش می‌سوزه ولی این سوختن‌ و دوست دارم. دل بردن ازش دشواره ولی این دشواری رو دوست دارم. فقط بخنده، همین کافیه.
 
آخرین ویرایش:

Mrs Zahra

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
268
تاریخ ثبت‌نام
2021-01-03
آخرین بازدید
موضوعات
3
نوشته‌ها
95
راه‌حل‌ها
3
پسندها
1,678
زمان آنلاینی
6d 11h 50m
امتیازها
93
سطح
0
مدال‌ها
1

  • #7
پارت پنجم

نسترن روی مبل دراز می‌کشه و با دست چین لباسش رو درست می‌کنه؛ پتو مخصوص خودشو روی پاهاش می‌کشه و سیب گنده قرمز و آبدار و با یه لقمه چپ می‌کنه و با آب و تاب می‌گه:
‐ مامان! باید چند دست دیگه لباس زمستونی بگیریم، با چند جفت کفش، آها راستی ماشین کنترلی‌ام نگرفتیم. وای خیلی کار داریم هنوز.

سینی چای و روی جلو مبلی می‌زارم، روبروی نسترن می‌شینم و به حالت مسخره می‌گم:
‐ نسترن جان یه نفس بگیر، قول میدم بابا یوسف ده تا کامیون سیسمونی واست بار بزنه خوبه؟
با دست موهای بلوطی رنگشو کنار می‌زنه و قری به گردنش میده و با اعتماد به نفس می‌گه:
‐ پس چی، بچم اولین نوه‌اس باید واسش سنگ تموم بزارن تا چشم فامیل‌های محسن از حدقه بزنه بیرون.
‐من نمی‌فهمم تو چه پدر کشتگی با خواهر شوهرات داری؟!
‐ بزار شوهر کنی، بعدش مثل من چهار تا خواهر شوهر زبون دراز گیرت بیاد اونوقت بیا حالتو می‌پرسم.
‐ آبجی خانوم شما نگران نباش، من با کسی ازدواج می‌کنم که خواهر نداشته باشه خوبه؟
‐ محض اطلاعت، متین دو تا خواهر داره
عصبی می‌شم که راه‌به‌راه منو به ریش متین می‌بنده. سعی می‌کنم لحنم زیاد زننده بنظر نیاد.
‐ چه ربطی به متین داره؟؟
‐ ناز الکی نکن، بهتر از متین کجا پیدا می‌شه؟؟
نکنه منتظر شاهزاده سوار بر اسبی؟!
‐ نسترن به زبون مریخی حرف نمی‌زنم که متوجه نمی‌شی، من هیچ علاقه‌ای به متین ندارم.
دستشو به نشانه برو بابا تکون میده و با صدای جیغ جیغوش می‌گه:
‐ مامان، کیک کشمشی آماده نشد؟ بچم ضعف کرد.

مامان کیک به دست وارد سالن می‌شه و با غرغر می‌گه:
‐ هوف، چه خبرته نسترن؟ نون پنیر ویار نکردی که دو دقیقه‌ای آماده بشه؛ کیکه، یه ساعت زمان می‌بره.
‐ وا مامان! مگه دست منه که چی ویار کنم؟!
دستمو بلند می‌کنم تا یک برش از کیک و بردارم از بو وبرنگی که راه‌ انداخته معلومه خیلی خوشمزس، نسترن جلو تر از من بشقاب کیک و قاپ می‌زنه و با ولع شروع می‌کنه به خوردن کیک. دور از انتظار نیست‌که تو این پنج ماه نزدیک ده کیلو به وزنش اضافه کرده.
با مظلومیت بهش نگاه می‌کنم تا شاید دلش به‌رحم بیاد و یه تیکه‌ام نسیب من بشه، ولی زهی خیال باطل.
با مامان زیر زیرکی به نسترن شکمو می‌خندیم که گوشیم زنگ می‌خوره.
‐ جانم غزل؟
‐ سلام بر عاشق دل خسته، ببینم هنوزم آویزونه پنجره‌ای؟
‐ زهرمار، زنگ زدی چرت‌ و‌ پرت بگی؟!
‐ نه عزیزم، زنگ زدم یه پیشنهادی بهت بدم.
‐ چه پیشنهادی؟!
‐ قول بده تا آخرش گوش کنی بعد نظرتو بگی.
‐ ای بابا، بگو دیگه
‐ خب… چه جوری بگم آخه؟ به نظرم…
‐ اه، چرا انقدر صغری کبری می‌چینی؟! حرفتو بزن.
‐ فردا میای بریم بوتیک ارمیا؟
امان از اسم قشنگش، که در هر موقعیتی حالم رو دگرگون می‌کنه.
غزل تو از من چی می‌خوای؟ گدایی عشق؟! آب دهانم رو به سختی قورت میدم و از روی مبل بلند می‌شم و با صدای ضعیفی می‌گم:
‐ نه.
به سمت اتاقم میرم و درو پشت سرم می‌بندم.
‐ چرا دیوونه؟ باید از یه جایی شروع کنی.
‐ چیو شروع کنم؟ برم یه کاره بهش بگم ببخشید آقا من سه ساله تو تب عشقتون دارم می‌سوزم؟
‐ نه خره، می‌ریم یه خودی نشون می‌دیم برمی‌گردیم
‐ از کجا معلوم تحویلمون بگیره؟ اگه بدتر ضایع شیم و برگردیم چی؟!
‐ هو کجای کاری، ارمیا از پشه ماده‌ام نمی‌گذره مگه نمی‌شناسیش؟
دلگیر غزل و صدا می‌زنم… دوست ندارم کسی راجبش بد بگه حتی اگه حرف راست باشه. غزل می‌خواد ماست مالی کنه و با من‌من می‌گه:
‐ یعنی… منظورم اینه که، با همه خوب برخورد میکنه خب مجبوره دیگه بالاخره کارش اینه باید زبون بریزه تا مشتری جذب کنه.
‐ من نمیام.
‐ ای بابا!
‐ هر چقدر دوسش داشته باشم بازم غرور و شخصیتم واسم مهمه.
‐ می‌دونی چیه؟ لیاقتت همون پست دادن پشت پنجرس

بدون خدافظی قطع می‌کنه، غزل بعضی اوقات تلخ میشه، خیلی تلخ.
می‌دونم اگه تو اتاقم بمونم این بغض ل*ع*ن*ت*ی امونم رو می‌بره، پایین رفتن و شنیدن جیغ‌های نسترن و به تنهایی ترجیح می‌دم.
از پله‌ها پایین میام، صدای نسترن که با بابا یوسف حرف می‌زنه منو به خنده می‌ندازه :
‐ بابا، اون کارتی که دادین باهاش خرید سیسمونی کنیم خالی شده لطفا تا فردا پرش کنید که کلی از خریدامون مونده.
‐ بابا جان اون همه پول و یه روزه چه جوری تموم کردین؟!
‐ ای بابا، مثل این‌که از گرونی خبر ندارینا! فکر کردین عهد قلقلک میرزاس؟! که با چندرغاز می‌شد کل دنیا رو خرید.

صورت بابارو ماچ می‌کنم و بهش سلام می‌دم. روی مبل روبه رویی‌شون می‌شینم.
بابا با خنده، دستی به ته ریشش می‌کشه و می‌گه:
‐ چشم هر چی گل دخترم بگه، شما فقط حرص نخور من قول می‌دم هر چی اراده کنی واست بخرم خوبه؟
نسترن خم می‌شه و صورت بابارو می‌ب**و**س**ه و با ذوق به حرف میاد:
‐ من به فدات بابا جونم.
‐ خدا نکنه بابا جان، فقط شما مواظب نوه گل من باش.
نسترن با چشم حرف بابا رو قبول می‌کنه... لحظه‌ای به نسترن حسودیم می‌شه، تنها دغدغه‌اش خرید سیسمونیه.
بابا یوسف رو به من می‌گه:
‐ یاس من چطوره؟
‐ شما خوب باشین منم خوبم.
‐ امتحانت چطور بود دخترم؟
‐ امتحان؟!
‐ اره، متین دیروز ازم اجازه خواست که شام و باهم باشین؛ ولی بعدا گفت که یاس امتحان داره و نمی‌خواد مزاحم درس خوندنت بشه.
شرمنده از دروغی که گفتم سربه زیر می‌شم و پاهامو رو روی مبل جمع می‌کنم، با انگشت به جون پاپیون صندل‌ام می‌افتم و با ولوم پایین می‌گم:
‐ ام… خب… یعنی..
‐ پس امتحان بهانه بوده، چرا قبول نکردی باباجان؟!
سکوت می‌کنم کف دستام از استرس ع*ر*ق کرده انگار کیلومترها دوییدم و جون ندارم. چه جوابی بدم؟
بابا عمیق به چشم‌هام زول می‌زنه و سعی می‌کنه قانع‌ام کنه:

‐ متین خیلی پسر خوبیه، من تاییدش می‌کنم چرا سعی نمی‌کنی بشناسیش؟
نسترن که از خوردن پرتقال دست می‌کشه می‌گه:
‐ خیلی خری اگه جواب رد بدی، پسر به این ماهی دیگه طاقچه بالا گذاشتنت برای چیه؟
بابا دست به زانو می‌گیره و بلند می‌شه، ایستاده با قامت بلندش نگاهم می‌کنه و آهسته می‌گه:
‐ واسه فردا باهاش قرار می‌زارم، واسه آشنایی بیشتر آماده باش.
چشم‌هام رو با درد به علامت باشه می‌بندم، نه می‌تونم مخالفت کنم، و نه توان روبه رو شدن با پسری جز ارمیا رو دارم‌‌‌.
بابا رو به هر دومون می‌گه:
‐ من برم ببینم مامانتون دو ساعته تو آشپزخونه چیکار می‌کنه؟!
نسترن با شیطنت می‌خنده و می‌گه: خوش بگذره.

بابا قهقهه می‌زنه و زیر ل*ب پدر سوخته‌ای نثار نسترن می‌کنه، و من نمی‌دونم چطوری بهشون بگم نمی‌خوامش، نمی‌تونم، نمی‌شه. مثل همیشه سکوت می‌کنم؛ قدرت مخالفت ندارم.

گوشیم رو برمی‌دارم و به غزل پیام می‌دم:فردا چه ساعتی بریم؟
می‌رم… فقط همین یک بار
 
آخرین ویرایش:

Mrs Zahra

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
268
تاریخ ثبت‌نام
2021-01-03
آخرین بازدید
موضوعات
3
نوشته‌ها
95
راه‌حل‌ها
3
پسندها
1,678
زمان آنلاینی
6d 11h 50m
امتیازها
93
سطح
0
مدال‌ها
1

  • #8
پارت ششم

جلوی آینه می‌ایستم و نگاهی به خودم می‌ندازم، موهای لختمو شونه می‌زنم، انقدر اعتماد به‌نفس ندارم که بگم عالی شدم ولی از خودم راضی‌ام.
رژ کالباسی و روی ل*ب‌های قلوه‌ایم می‌کشم و آرایشم تکمیل میشه. تو چشم‌های عسلی رنگم ترس و می‌بینم، چشم‌های درشت و مژه‌های بلند و فر خورده با پوستی سفید.
چند تار از موهای لخت و مشکی رنگم و روی صورتم می‌ریزم، پالتوی زرشکیم رو می‌پوشم به همراه نیم‌بوت هم رنگش، شال بافت مشکیم صورت گردمو قاب می‌گیره، کیف پاسپورتی مشکی رنگم و تو دستام می‌گیرم و از اتاق خارج میشم… مامان که منو آماده می‌بینه میگه:
‐کجا عزیزم؟!
‐با غزل میرم بیرون
‐مگه واسه شب با متین قرار نداری؟
از فکر شب و شام با متین کلافه میشم.
‐زود میام
‐باشه.مواظب باش
‐چشم
صورت گرد و خوشگلش رو می‌بوسم و باهاش خدافظی می‌کنم.


با غزل وارد پاساژ می‌شیم، دستام از استرس می‌لرزه. پشیمون میشم از اومدن ولی حسی برای رفتن ترغیب‌ام می‌کنه.
من اینجا چیکار می‌کنم؟! از خودم متنفر میشم، اومدم برای خود نمایی؛ از واکنشش می‌ترسم، از اینکه باب میلش نباشم.
غزل جلوی بوتیک می‌ایسته و میگه:
‐اینجاس، آماده‌ای خوشگله؟
‐وای غزل تیپم چطوره؟
‐یاس، صد دفعه تا الان پرسیدی، کچل‌ام کردی!
‐خب بابا.

غزل با حرص دستم رو می‌گیره، با قدم‌های لرزون و شل وارد بوتیک می‌شیم. سرمو بالا نمی‌گیرم چون می‌دونم اگه یهویی ببینمش پس می‌افتم، من در مقابل این پسر بی‌جنبم، ناتوانم، تو اون لحظه اعتراف می‌کنم من دچار جنون شدم؛ یک عشق با طعم جنون.
غزل در حالی که با چشم همه جا رو نگاه می‌کنه میگه:
‐ اه خودش نیست، چقدر بدشانسی تو دختر!

جرعتی پیدا می‌کنم و سرمو بالا می‌گیرم، سه نفر به جز ما در حال گشتن بین رگال لباس‌ها بودن و یه پسر لاغر اندام سعی داشت راهنمایی‌شون کنه. فضای بوتیک تلفیقی از رنگ فندقی و شکلاتیه، مشغول دید زدن‌ بوتیک‌ام که با سقلمه غزل به خودم میام.
‐یاس، میگم ارمیا نیست! شنیدی؟
‐ اره، چته وحشتی ناقص شدم.
‐حالا بیا بریم یه نگاهی به پالتوهاشون بندازیم تا ضایع نشدیم.
با تکان دادن سرم حرفشو تایید می‌کنم، به سمت رگال پالتوها حرکت می‌کنیم .سعی می‌کنم فکرم رو متمرکز کنم و لباسی و برای خرید انتخاب کنم همه میگن سلیقم تو لباس خیلی خوبه و شاید به همین دلیل من عاشق خرید کردنم ولی دلم عجیب بی‌قراری می‌کنه، اخه بهش وعده یه دیدار داده بودم، از نزدیک، بدون پنجره، بدون فاصله ولی…
غزل پالتویی از رگال برمی‌داره و میگه:
‐یاس، این واسه من خوبه؟
‐نه، رنگش به پوست سبزت نمیاد
‐ایش، بی‌سلیقه
‐خب تو که جنبه نداری نظر نپرس.
صدایی از پشت سرم بلند میشه:
‐ به‌به ببین کی این جاست! غزل خانوم.
نفس نمی‌کشم، اومد؟! قلبم از خوشی لبریز میشه اصلا وصف حالم تو اون لحظه ممکن نیست.
غزل از ذوق دیدنش میگه:
‐سلام بر خوشتیپ‌ ترین پسر دنیا
صدای خنده‌اش تو همه وجودم می‌پیچه و منو دیوونه می‌کنه، هنوز پشتم به سمتشه می‌ترسم اگه برگردم و از نزدیک ببینمش ایست قلبی کنم. با ویشگون غزل از جا می‌پرم و به سختی به سمتش می‌چرخم و سرمو پایین می‌گیرم و چند تار از موهای بازیگوشم بیرون می‌افته، اروم و خاص میگم:
‐سلام
چند ثانیه‌ای مکث می‌کنه و بعد میگه:
‐ سلام از بندس خانوم، غزل جان ایشون رو معرفی نمی‌کنی؟!
غزل با هیجان موهاشو پشت گوشش میده و با آب‌ و تاب میگه:
‐ایشون دوست صمیمی و جون جونی بنده هستن.
‐دوست صمیمی و جون جونی شما اسم نداره؟
سرمو بالا می‌گیرم، جرعتی می‌کنم تا نگاهش کنم و ل*ب می‌زنم:
‐یاس.
با شنیدن صدام سرشو سمت من می‌چرخونه و نگاهم می‌کنه. آخ از نگاهش، چشمای قشنگش مثل آهنربا جذبم می‌کنه. وای من از امروز چطوری بدون این چشم‌ها سر کنم؟! این پسر همونیه که می‌تونه با یه نگاه دل منو از جاش بکنه.
لبخند جذابی روی ل*ب‌هاش جا خوش می‌کنه و میگه:
‐خوشبختم از آشناییتون خانوم یاس.
معذب لبخندی می‌زنم و با انگشت به جون لبه کیفم می‌افتم که دوباره صدای مردونه‌اش تو گوشم می‌پیچه:
‐خب خانوما، می‌تونم کمکتون کنم؟
غزل سریع میگه:
‐ارمیا، من یه پالتو می‌خوام که با کتونی سبزم ست کنم خودم اینو پسند کردم ولی یاس میگه بهم نمیاد.
‐درست میگن ایشون، فک کنم این مدل بیشتر مناسبت باشه.
پالتویی رو از رگال برمی‌داره و سمت غزل می‌گیره. غزل با عجله پالتو رو از ارمیا می‌گیره و میگه:
‐یاس، تا من اینو امتحان می‌کنم توام یه چیزی انتخاب کن.
و بعد از ما دور میشه معذب می‌شم در حین خوشحالی، قلبم از این تنهایی محکم می‌کوبه و می‌ترسم صداش رو ارمیا بشنوه.
پالتوی یاسی رنگی و بیرون می‌کشم و نگاهی بهش می‌ندازم.
‐بهترین انتخابه مطمعن‌ام این رنگ خیلی بهتون میاد، مثل اسمتون.
دلم، بیشتر از قبل درگیر این مرد جذاب میشه، درگیر دوست داشتنش، درگیر پرستیدنش.
به زور زبون باز می‌کنم و خیلی آروم میگم:
‐خیلی ممنون.
سریع به سمتی که غزل رفت میرم و داخل اتاق پرو میشم. دستی به قلبم می‌کشم و زمزمه می‌کنم: آروم باش بی جنبه، آروم.
هول هولی پالتو رو می‌پوشم واقعا بی‌نظیر شدم، اندام بی‌نقصم با این پالتو جلوش بیشتر شده. بیرون که میرم غزل روبروی پیش خوان وایساده تا منو می‌بینه میگه:
‐چی شد یاسی پسندیدی؟
‐عالی بود تو چی؟
‐منم مثل تو
‐چرا صبر نکردی تو تنت ببینم؟!
آدامسش رو باد می‌کنه و زیر گوشم یواشکی میگه:
‐کارهای مهم تری داریم
ارمیا مشتری جدیدش رو تنها می‌زاره و سمت ما میاد و کنار من می‌ایسته، بوی عطر تلخ‌اش تمام شامه‌ام رو پر می‌کنه. با صدای مخملی‌اش حالم رو دگرگون می‌کنه:
‐خب یاسی خانوم، پسند کردین؟
از هیجان سر به زیر میشم و لبمو به دندون می‌گیرم و رهاش می‌کنم.
‐بله عالی بود.
‐غزل جان، این دوست خجالتی‌تو کجا قایمش کرده بودی؟!
غزل که منتظر این سوال بود دست به کمر میشه و با هیجان جواب میده:
‐نگو که تا حالا ندیدیش؟!
یک تای ابروی مردانه و خوشگلش رو بالا میده و نگاهی به من می‌ندازه و میگه:
‐باید دیده باشم؟
‐بله، مثلا همسایه هستینا!
‐همسایه؟!
‐یاس خواهر یاسینه، دختر آقای پناهی همسایه روبرویی‌تون.
با تعجب و چشم‌های گرد شده نگاهم می‌کنه، کاملا معلومه جا خورده. نگاهش طولانی میشه و تا عمق وجودم رو کنکاش می‌کنه، زبونش رو با ل*ب‌اش تر می‌کنه و میگه:
‐خب… من تا حالا سعادت نداشتم ایشون‌ و ببینم، یعنی تا چند وقت پیش نمی‌دونستم آقا یاسین خواهر دیگه‌ام داره.
غزل با لبخند میگه:
‐آخی، بس که ارمیا چشم و گوش بسته و سربه زیره.
ارمیا هول میشه، گلوش و صاف میکنه و خطاب به من میگه:
‐خانواده محترم خوب هستن؟
‐بله همه خوبن.
غزل با شیطنت ابرویی بالا می‌ندازه و چشمکی یواشکی بهم می‌زنه و میگه:
‐ارمیا، حسابمون چقدر شد؟
‐صد دفعه بهت نگفتم وقتی میای اینجا خرید حق نداری حرفی از پول بزنی.
‐این جوری که نمیشه
‐نترس، بعدن از مامانت می‌گیرم.

دستی به موهای سرکشم می‌کشم و هولشون میدم داخل شال و به حرف میام:
‐آقای راستین من چقدر باید تقدیم کنم؟
اخم زیبایی می‌کنه و دو گوی جادوییش رو به چشم‌هام می‌دوزه.
تو اون لحظه مردن واسه اون نگاه یه اتفاق ساده برام محسوب میشه.
با همون اخم خوشگلش میگه:
‐ نفرمایید خانوم بهم برمی‌خوره‌ها
‐آخه…
حرفم رو قطع می‌کنه و کمی به من نزدیک میشه.
‐یاسین زیاد از اینجا خرید می‌کنه وقتی اومد از خودش می‌گیرم خیالتون راحت.
معذب نگاهش می‌کنم که چشمکی بامزه می‌زنه و می‌خنده.
پسری که لحظه ورود به مغازه با مشتری‌ها درگیر بود سمتمون میاد و میگه:
‐ارمیا، خسته نشی یه وقت؟ مشتری راه نندازیا! فقط یه گوشه وایسا مخ دخترا رو بزن.
ارمیا نا محسوس بهش چشم غره‌ میره و با حرصی کنترل شده میگه:
- نیما! خانوم یاس دوست صمیمی غزل جان هستن
نیما دقیق نگاهم می‌کنه و با لبخندی گنده میگه:
‐ایول، غزل از این دوستا داشته و رو نمی‌کرده؟!
غزل گوش نیما رو می‌کشه و میگه:
‐هوی، نگاه چپ بهش بندازی نفلت کردما
‐آی غزل، باز وحشی شدیا
‐ساکت بی ادب
نیما در حالی که گوشش رو ماساژ میده میگه:
‐من چیکار به این خانوم محترم دارم!
ارمیا به بحث خاتمه میده:
‐نیما، برو مشتری زیاده
‐تو چیکاره‌ای پس؟ مثلا شریک هستیما!
‐ نیما، فقط برو
‐ اوه، این باز عزرائیل شد خانوما من رفتم

دوست ندارم برم ولی بیشتر از این موندن جایز نیست، نه به مخالفت کردنم نه به رضایت الانم.
راضی‌ام که اومدم، خیلی آروم شدم انگار عقده چند سالم از بین رفت یواشکی دیدنش عقده‌ایم کرده بود ولی از نزدیک دیدنش شیرین تر بود.
با دست شالم رو مرتب می‌کنم و میگم:
‐غزل جان بریم؟
‐ اره عزیزم
رو به ارمیا میگم:
‐ببخشید وقت‌تونو گرفتیم با اجازتون رفع زحمت می‌کنیم.
‐این چه حرفیه یاسی خانوم آشنایی با شما سعادت بزرگی بود.
‐شما لطف دارین.
‐خوشحال شدم از دیدنتون، به خانواده محترم سلام بنده رو برسونین.
‐چشم، خدانگهدار.
‐خدافظ خانوما.
غزل هم خداحافظی گرمی می‌کنه و وقتی از بوتیک خارج می‌شیم سریع میگه:
‐دیدی کاری نداشت. آخیش، من به جای تو راحت شدم
‐غزل حال خوب الانم رو مدیونتم، ممنون
-یاسی جان، من همیشه می‌خوام تو بخندی و خوشحال باشی لیاقت تو عاشقی کردن پشت پنجره نیست.
با قدر دانی دست‌هاشو می‌گیرم و قدم زنان از پاساژ خارج می‌شیم.
 
آخرین ویرایش:

Mrs Zahra

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
268
تاریخ ثبت‌نام
2021-01-03
آخرین بازدید
موضوعات
3
نوشته‌ها
95
راه‌حل‌ها
3
پسندها
1,678
زمان آنلاینی
6d 11h 50m
امتیازها
93
سطح
0
مدال‌ها
1

  • #9
پارت هفتم

پشت میز رستوران روبروی متین سر به‌ زیر نشستم، با شعف به چند ساعت قبل فکر می‌کنم و لبخند می‌زنم، با صدای متین یکه‌ای می‌خورم و میگم:
‐ بله پسرعمو؟ چیزی گفتین؟
‐گفتم تو که قبلا ماهی دوست نداشتی! اسم غذای دریایی می‌اومد حالت بد میشد؛ چی شد الان ماهی سفارش دادی؟!
با فکر کردن به دلیلم ذوق می‌کنم، از غزل شنیدم ارمیا عاشق ماهیه، دوست ندارم تو هیچ مسئله‌ای اختلاف داشته باشیم حتی غذای مورد علاقمون.
منم تصمیم گرفتم ماهی بخورم و جزو غذاهای مورد علاقم باشه حتی شده به‌زور.

‐آدما تغییر می‌کنن، یه زمانی دوست نداشتم؛ ولی الان جزو غذاهایه که دوست دارم امتحان کنم.
موشکافانه نگاهم می‌کنه و میگه:
‐بخور سرد میشه.
تکه‌ای از ماهی و می‌خورم و به زور قورتش میدم، هنوزم احساس می‌کنم از این غذا متنفرم ولی به‌اجبار شروع می‌کنم به خوردن.
محتویات بشقاب نصف میشه که از خوردن دست می‌کشم و تشکر می‌کنم.
حس خوبی دارم، احساس می‌کنم یه قدم به مرد دوست داشتنی‌ام نزدیک شدم.
‐یاس؟
‐بله!
برای ادامه حرفاش مکث می‌کنه، صورت کشیده و مردونه‌ای داره با چشم‌های طوسی رنگ، ل*ب‌های باریک به همراه ته‌ریش که خیلی بهش میاد. در کل چهره زیبا و مردونه‌ای داره ولی در نظرم زیبایی ارمیا چشم گیرتره.
متین با چشم‌هایی که دودو می‌زنه بهم خیره میشه، انگشت شصت‌‌شو کنار لبش می‌کشه و میگه:

‐می‌دونم خبر داری موضوعی که می‌خوام راجبش حرف بزنم چیه... خب، راستش من از وقتی که یادم میاد بهت علاقه داشتم؛ ساده تر بگم من با عشقت قد کشیدم به امید این روز، که هر دومون بزرگ بشیم الانم می‌خوام نظرتو راجب خودم بدونم.

قشنگ حرف میزد ولی چرا دوست نداشتم ادامه بده؟ متین خیلی پسر خوبیه، هم از لحاظ ظاهری و هم موقعیت اجتماعی؛ ولی قلب من این حرفا حالیش نیست.
نگاهی به چشم‌های طوسیش می‌ندازم و میگم:
‐ متین جان، توی خوب بودن شما هیچ شکی نیست ولی من قصد ازدواج ندارم.
‐ من تا هر وقت که بخوای صبر می‌کنم، ارزش تو واسم بیشتر از این حرفاس؛ فقط می‌خوام یه آره بهم بگی تا دلم آروم بگیره.
‐ من… نمی‌تونم
‐ چرا؟! یاس یه اره بهم بگو فقط همین.
‐ نه.
با ناباوری میگه:
‐ یاس!
‐ من هیچ علاقه‌ای بهتون ندارم
‐ قول میدم کاری کنم این علاقه به وجود بیاد تو فقط ردم نکن
‐ نمیاد، من هیچ وقت نمی‌تونم دوستتون داشته باشم.
‐ اه، چرا جمع می‌بندی؟ با من راحت باش مثلا پسر عموتم!
‐ اصلا متوجه شدین چی گفتم؟
‐ فکر نمی‌کردم انقدر رقت انگیز باشم که نمی‌تونی دوستم داشته باشی!
‐ نه‌نه…منظورم این نبود!
دستش رو قلبش می‌ذاره و میگه:
‐ اینی که دست روش گذاشتم اسمش قلبه… حرف حالیش نیست. هر چقدرم مخالفت کنی این دل ل*ع*ن*ت*ی بدون عشقت نمی‌تونه. یاس، جان عمو یوسف ناامیدم نکن بخدا دارم پس می‌افتم ردم نکن بی انصاف.
‐ نمی‌شه، نمی‌تونم... آخه…
‐ سعی کن بشه، فقط یک فرصت عزیزم یک ماه بهش فکرکن باشه؟
‐ پسر عمو!
‐ هیش… فقط بگو باشه، خواهش می‌کنم یاس.

دلم براش می‌سوزه، متین هم مثل خودمه ما هر دومون تو منجلاب عشقی افتادیم که هر چقدر دست و پا می‌زنیم بیشتر فرو می‌ریم. من بیشتر از قبل عاشق ارمیا می‌شم و متین بیشتر از قبل عاشق من.
سری به نشانه موافقت تکون میدم، لبخند شیرینی از خوشی تحویل‌ام میده.
از همین الان جوابم رو می‌دونم ولی نخواستم قلبش یه دفعه‌ای بشکنه، ولی ای کاش می‌دونستم جواب چکشی و محکم بهتر از تفره رفتن و امید واهی دادنه.
 
آخرین ویرایش:

Mrs Zahra

رمانیکی
رمانیکی
شناسه کاربر
268
تاریخ ثبت‌نام
2021-01-03
آخرین بازدید
موضوعات
3
نوشته‌ها
95
راه‌حل‌ها
3
پسندها
1,678
زمان آنلاینی
6d 11h 50m
امتیازها
93
سطح
0
مدال‌ها
1

  • #10
پارت هشتم

گوشی و توی دستم جابه‌جا می‌‌کنم و درحالی که با دست دیگم کوله‌امو برمی‌دارم میگم:
‐ روژان، چقدر استرس داری؟! یه تولد سادس دیگه.
صدای جیغش از پشت گوشی بلند میشه:
‐ کجاش یه تولد سادس ها کجاش؟ مامان کل خاندان پناهی و دعوت کرده. ای خدا من کادو چی بخرم؟
‐ دیوونه‌ای بخدا، همون ساعتی که گرفتی عالیه
‐ راست می‌گی؟
‐ اره عزیزم
وارد حیاط دانشگاه می‌شم و به سمت سلف حرکت می‌کنم، دلم یه نسکافه داغ می‌خواد تا خستگی این چند ساعت و بشوره و ببره.
‐ یاس، فردا میام با هم بریم واسه من لباس مناسب بخریم.
‐ چرا هول کردی؟! تولد غریبه که نیست، طرف نامزدته چرا این جوری می‌کنی؟
‐ من‌ که استرس تولد یاسین و ندارم، از روبه‌رو شدن با عموهات واهمه دارم، همشون یه جوری نگام می‌کنن.
‐ تو اونجوری فکر می‌کنی خانومی
‐ نه‌خیر، هیچ کدوم شون از من خوششون نمیاد، تو این هشت ماه نامزدیمون بهم ثابت شده.
قلپی از نسکافه داغ می‌خورم و میگم:
‐ بخاطر این امروز دانشگاه نیومدی؟ دیوونه تو که می‌دونی استاد رستمی چقدر سخت گیره.
‐ یه کاری پیش اومد.
‐ چه کاری؟
‐ هیچی بیخیال
‐ روژان اگه مشکلی پیش اومده بگو.
‐ با بابام دعوام شده بود حوصله دانشگاه و نداشتم؛ از طرفی‌ام ماجرای تولد یاسین ذهنم رو ریخته بود بهم.
‐ ای بابا، سر چی دعوا کردین؟
‐ مصرفش رفته بالا، دیگه داره حالم رو بهم می‌زنه
‐ قبول نکرد بره کمپ؟
‐ دلت خوشه‌ها.
‐ درست میشه.
‐ امیدوارم. یاس من برم یاسین پشت خطه قراره بیاد دنبالم شام بیایم خونه شما، فعلا خدافظ.

بدون این که بزاره خدافظی کنم قطع می‌کنه، بیصدا می‌خندم دختره‌ی شوهر ندیده.
نگاهی به ساعتم می‌ندازم. اوف، ساعت پنجه عصره و کلاسای امروزم تموم شده.
به سمت خروجی دانشگاه قدم برمی‌دارم، به ارمیا فکر می‌کنم، یه هفته از دیدارمون می‌گذره و من نتونستم یه لحظه‌ام ببینمش .
قلبم بی‌قراری می‌کنه، از وقتی که وجودشو از نزدیک حس کردم بی جنبه شدم می‌دونم که زیاده خواه شدم. با تصمیمی که می‌گیرم قدم‌هام سست میشه از کی این‌همه شجاع شدم؟
با خودم میگم: یاس چیزی نیست فردا تولد داداشته و تو می‌خوای بری از بوتیکی که یاسین همیشه خرید می‌کنه واسش کادو بخری، این فرصت و از دست نده می‌تونی یه دل سیر ببینیش باشه؟
با دلهره نگاهی به تیپم می‌اندازم، شلوار جین یخی پوشیدم با کتونی و کوله صورتی به همراه پالتوی خوش دوخت مشکی، تنها مشکلم مقنعه‌اس ولی بی‌خیالش می‌شم. پررنگ‌ترین دغدغه‌ام تو اون لحظه رفع دلتنگیه.

شدیدا استرس دارم، سخت‌تر از اون چیزی بود که فکرشو می‌کردم. اون سری غزل پیشم بود ولی الان تنهام و این تنهایی منو به شک می‌ندازه.
با قدم‌های آروم وارد بوتیک می‌شم، چشم می‌گردونم و پشت پیش خوان پیداش می‌کنم، به سمتش حرکت می‌کنم و صداش رو که با مشتری حرف می‌زنه می‌شنوم:
‐ شما خیالتون راحت باشه ما همه جنسامون کیفیتش تضمین شدس.
دختر دماغ عملی با عشوه میگه:
‐ بله حق با شماست آقا ارمیا، خب چقدر میشه؟
‐ قابلی نداره سحر خانوم، مهمون ما باشید.
‐ اگه تعارف کنید دیگه ازتون خرید نمیکنما
کارتش رو سمت ارمیا می‌گیره:
‐ بفرمایید رمزش چهار تا هشته
‐ چون اصرار دارید این سری و حساب می‌کنم ولی اگه نیما بفهمه از دختر خالش پول گرفتم بحثمون میشه.
زیبای مو بلوند، دستی به موهای لختش می‌کشه و با ناز می‌خنده و میگه:
‐ نه‌بابا! نیما از این جنتلمن بازیا بلد نیست. همه که مثل شما با شخصیت نیستن.
خفه کردن این مو بلوند، مجازات کمی نیست؟ نفس عمیقی می‌کشم، من همه این چیزهارو می‌دونستم و عاشقش شدم، پس نباید گله‌ای کنم. من از دوست دخترای رنگارنگش خبر داشتم و این جوری دیوونش شدم.
به خودم جرعتی میدم و بهشون نزدیک می‌شم:
‐ سلام اقای راستین
با شنیدن صدام دست از گپ زدن با اون دختره سرتا پا عملی می‌کشه، مثل سری قبل عمیق نگاهم می‌کنه. انگار که می‌خواد با چشم‌های گیراش مجذوبم کنه.
لبخندی به ل*ب می‌آره و با لحنی جذاب میگه:
‐ سلام یاسی خانوم، خوب هستین؟ چه عجب؟
‐ ممنونم… فردا تولد یاسینه، کادوی مناسبی واسه خریدن پیدا نکردم. با خودم گفتم چون همیشه از اینجا خرید می‌کنه شما می‌تونین کمکم کنین.
‐ البته با کمال میل.
دختره نچسب با حرص نگاهم می‌کنه و با عشوه به ارمیا میگه:
‐ ارمیا جان، من میرم کاری باهام نداری؟
ارمیا زیر چشمی نگاهم می‌کنه:
‐ نه خوشحال شدم از دیدنت سحر جان
‐ منم همین طورعزیزم، بای.
‐ خدافظ.
سحر با اون کفشای پاشنه بلند قرمزش از بوتیک خارج میشه.

دستی به لبه مقنعه‌ام می‌کشم و با زبون لبم رو خیس می‌کنم. سرمو که بلند می‌کنم ارمیا رو می‌بینم که خیره نگاهم می‌کن، با دیدن نگاهم هول میشه و دستی به صورت سه تیغه شدش می‌کشه و در حالی که به سمت راست میره میگه:
‐ بفرمایید بریم قسمت مردانه تا راهنمایی‌تون کنم.

بی حرف پشت سرش راه می‌افتم، از پشت سر نگاهی به اندام ورزیده و ورزشکاریش می‌کنم.
آب دهنم رو قورت میدم تا این فکرای منحرف از ذهنم خارج بشه.
اورکت مشکی رنگ و سمتم می‌گیره، چشم‌هاشو به زمین می‌دوزه، تلاش زیادشو واسه نگاه نکردنم حس می‌کنم.
نفس عمیقی می‌کشه و میگه:
‐ هفته پیش از این مدل خوشش اومد ولی چون سایز مربوط به یاسین و تموم کرده بودیم نتونست بخره، روز قبل این مدل دوباره شارژ شد به نظرم این بهترین انتخابه.
‐ حق با شماست، حتما خوشحال میشه
‐ همین طوره
وای چه زود تموم شد، دلم واسه رفتن رضا نمی‌ده، دنبال بهانه می‌گردم که خودش در اختیارم می‌زاره:
‐قهوه می‌خورین؟ فکر کنم از دانشگاه تشریف آوردین خستگی‌تونو در می‌کنه.
‐ نه ممنون، میل ندارم.
لبخند شیرینی می‌زنه که جونم به ل*ب می‌رسه، ای کاش می‌تونستم تصویر لبخند زیباش رو قاب کنم. لبخندش روز تاریک منو روشن می‌کنه.
صداش دوباره تو گوشم طنین انداز میشه:

‐تعارف نکنین، قهوه یا نسکافه؟
‐ نسکافه لطفا.
‐ چشم، تا شما بقیه مدل‌هارو ببینین منم اومدم.
با سرم موافقت می‌کنم، ارمیا به سمت انتهای بوتیک میره و در قهوه‌ای رنگی و باز می‌کنه و واردش میشه.
چرخی بین لباس‌ها می‌زنم و هوا رو داخل ریه‌هام می‌کشم، هوایی که نفس‌های عشقم توش غرقه. نگاهی به بوتیک جمع وجورش می‌کنم، بوتیکی با لباس‌های کاملا شیک با دو قسمت زنانه و مردانه؛ اگه قدرت‌شو داشتم حتما قسمت زنانه رو آتیش می‌زدم، تو حال و هوای خودمم که حضورشو کنارم حس می‌کنم، ماگ قرمز با طرح love و سمتم می‌گیره
‐ بفرمایید.
‐ خیلی ممنون
ماگ نسکافه رو ازش می‌گیرم و قلپی ازش می‌خورم، زیر چشمی نگاهش می‌کنم که تو همون لحظه دست به موهای مشکی و خوش حالتش می‌کشه. چشم‌هام رو می‌بندم تا ه**و**س دست کشیدن به خرمن موهاشو از خودم دور کنم؛ برای قلب بی‌قرارم همه‌ی حرکاتش شیرین و خواستنیه. صداش، آتش این خواستن رو شعله‌ور تر می‌کنه:
‐ شما همیشه انقدر ساکتید؟
‐ خب… من شخصیت آرومی دارم.
‐ کاملا معلومه
‐ جسارتا، از کجا معلومه؟!
‐ از این‌که تو این سه سال ندیدمتون!
با این حرفش سر به زیر می‌شم و لبم رو به دندون می‌گیرم، هه… عاشقی کردن‌های یواشکی منو ندیده. هر شب با یادش می‌خوابم و صبح به یادش بیدار.
‐ آقای راستین بابت نسکافه ممنون. من چقدر باید تقدیم کنم؟
‐ قابلی نداره خانوم یاس
‐ این کادو از طرف منه، پس نمی‌شه وقتی یاسین اومد از خودش بگیرین. میشه؟
خنده‌ی آرومی می‌کنه، امان از خنده‌هاش، کنترل چشم‌هام دست خودم نیست.
خیره نگاهش می‌کنم که دستی به ته‌ریش نداشتش می‌کشه و سرش رو سمت من می‌چرخونه و نگاهم رو قافل گیر می‌کنه.
چشم‌های درد کشیدم رو ازش نمی‌گیرم .خدایا، سهم من از سه سال عاشقی یه نگاه کوتاهه؟ چشم‌های خوش رنگش از نزدیک گیرایی خاصی داره، ابروهای پر و خوش حالت، به همراه دماغ مردونه و ل*ب‌های خوش فرم، چشم‌های درشت و مشکی رنگ که موژه‌های بلندش احاطش کردن. سینه ستبرش و هیکل فوق العادش که ورزشکار بودنش رو داد می‌زنه، همه اینا ازش یه پسر جذاب و تو دل برو ساخته.
مثل یک بت، که از پرسیدنش خسته نمی‌شم، مثل یک سمبل، سمبل جذاب‌ترین مرد زندگیم، محو تماشا کردن همدیگه هستیم که با صدایی هر دومون می‌پریم و ارتباط چشم‌هامون بهم می‌خوره.
‐ ارمیا جان، عشقم من اومدم
م*س*ت*ی‌ام می‌پره، نفس کشیدن سخت میشه.
مثل معتادی می‌مونم که بعد یک ساعت سر بساط نشستن میگه: هر چی زده بودم پدید!
دختری زیبا با موهای شکلاتی رنگ نزدیکمون میشه، به محض رسیدن به ارمیا جیغی از هیجان می‌کشه. پالتوی پلنگی تنشه با چکمه‌های بلند، با اون ل*ب‌های رژ خوردش به حرف میاد:
‐ ببخشید عشقم مشتری داشتی؟
نگو بی‌انصاف این مردی که عشق براش خرج می‌کنی همه‌ی زندگیه منه دلیل نفس کشیدنم، دلیل زندگی کردنم.
و این مرد با حرفی که می‌زنه خودش رخت عزا رو تن من می‌کنه:
‐ اشکالی نداره گلم، غریبه نیستن

منو غریبه نمی‌دونه برای دلبری کردن‌های دلبرش. خدایا، جهنمت تو همین دنیا نصیب من شد.
به قلبم التماس می‌کنم: بی قراری نکن رفیق زخم خورده، تحمل کن، دست نکش از دوست داشتن این مرد دوست داشتنی.
دست‌های سفید عروسکش سمتم دراز می‌شه:
‐ خوبی عزیزم؟ من گلاره هستم دوست ارمیا.
دست سپردن به دست قاتلی که همه امیدم رو کشت کار سختیه. دستش رو به سختی فشار میدم.
‐ خوشبخت‌ام، یاس هستم.
کارت بانکی‌م رو از کیفم درمیارم، جون می‌کنم تا بگم:
‐آقای راستین لطفا خرید منو حساب کنید تا برم
‐ چه عجله‌ایه خانوم پناهی!
‐ ممنونم، دیرم شده سریع‌تر لطفا
‐ چشم‌.
سعی می‌کنم نگاهم بهشون نیوفته، کاش امروز نمی‌اومدم.
ارمیا کارت و سمتم می‌گیره و میگه:
‐ تا اخر هفته کالکشن بهاره‌مون می‌رسه اگر مایل بودید تشریف بیارید.
با زبون لبم روتر می‌کنم، اگه برم دیگه برنمی‌گردم… هیچ وقت

‐ بله چشم، با اجازتون.
عروسک خوشگلش ته‌مونده جونم رو میک می‌زنه:
‐ خدافظ یاسی جان
خدافظی زیر لبی می‌کنم و تا پشتم رو بهشون می‌کنم اشک‌هام با سرعت پایین می‌ریزن، از پاساژ خارج می‌شم.
از خودم از این عشق ل*ع*ن*ت*ی بیزار می‌شم، من چمه؟ مگه نمی‌دونستم سهم من نمی‌شه؟ هیچ وقت، هیچ کجا، هیچ زمانی، من و اون(ما) نمی‌شیم.
 
آخرین ویرایش:
موضوعات مشابه

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 9)

بالا پایین