در دست اقدام دلنوشته اندوه بی‌نام | هانا جرجندی

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع CANDY
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
رده سنی
  1. جوانان
ژانر اثر
  1. تراژدی
دلنوشته: اندوه بی‌نام
نویسنده: هانا جرجندی
ژانر: تراژدی

مقدمه:

بعضی قصه‌ها از یک اتفاق شروع نمی‌شوند؛
از جایی آغاز می‌شوند که دیگر نمی‌دانی چه چیزی درونت تغییر کرده است.
گاهی چیزی را گم می‌کنی،
بی‌آنکه حتی بدانی چه بوده.
فقط یک روز می‌بینی میان تو و خودِ دیروزت،
فاصله‌ای افتاده که هیچ پلی به آن نمی‌رسد.​
 
20230912-190802-rpnm.jpg

سلام خدمت شما دلنویس عزیز

متشکریم از شما بابت انتخاب انجمن رمانیک برای نگارش آثار ارزشمندتان

خواهشمندیم قبل از شروع دلنوشته‌ی خود، قوانین مذکور در تاپیک زیر را با دقت مطالعه کنید.
قوانین ایجاد دلنوشته

پس از ارسال حداقل ده پارت از دلنوشته خود، می‌توانید طبق قوانین تاپیک زیر برای اثر خود درخواست جلد دهید.

درخواست جلد برای دلنوشته

آموزش درخواست جلد رو در لینک زیر مشاهده کنید:
آموزش درخواست جلد برای دلنوشته​

پس از اتمام نگارش، برای درخواست نقد و تعیین سطح اثرتان، از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست نقد و بررسی دلنوشته

پس از اتمام نگارش دلنوشته، در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک اعلام پایان تایپ

شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد برای دلنوشته ​

بعد از اتمام رصد، مدیران هر تالار تاپیک‌های مربوطه رو ایجاد و نظر شما رو در پایان میپرسند و نیازی به ایجاد تاپیک‌های مختلف تا بر روی سایت رفتن اثر نمی‌باشد.

در صورت علاقمندی به صوتی شدن اثر خودتان، در لینک زیر درخواست صوتی شدن دهید.
درخواست صوتی شدن دلنوشته

آموزش و قوانین درخواست صوتی شدن رو در لینک زیر مشاهده کنید:
آموزش و قوانین صوتی شدن

جهت انتقال اثر به متروکه و یا بیرون آوردن اثر از متروکه، از طریق لینک زیر اقدام کنید.

درخواست انتقال یا خروج از متروکه

|متشکریم از حضور گرم و همکاری شما در انجمن رمانیک!

| مدیریت تالار ادبیات انجمن رمانیک |
​
 
بعضی اندوه‌ها اسم ندارند.
یک روز چشم باز می‌کنی و می‌بینی چیزی درونت ناآرام است؛ آن‌گاه دریای ذهنت به تلاطم می‌افتد و دیگر نمی‌توانی آرامش کنی.
نمی‌دانی برای چه طوفانی درونت برپا شده است و هر موج چیزی را از اعماقش به ساحل می‌آورد؛ چهره‌ای، حرفی و خاطره‌ای که سال‌ها دفن کرده بودم...
اما من، کنار این دریای طوفان‌زده ایستاده‌ام و نمی‌دانستم کدام موج غم را به آرامش فرا بخوانم؛ خودِ دریا هم نمی‌دانست برای چه چیزی خشمگین است.
اگر این اندوه، دلتنگی است، دلتنگِ چه کسی هستم؟
و اگر آن حس، انتظار است، چشم‌ به‌ راهِ چه کسی مانده‌ام؟
 
یک تکه از من، در شبی سرد جا مانده است؛
و زیر گام‌های بی‌اعتنای آدم‌ها، هزار تکه شده.
هر تکه‌ی شکسته‌اش، هر بار، چیزی را به یادم می‌آورد؛
اینکه دیگر مجالی برای جبران و از نو آغاز کردن باقی نمانده است.
کاش آدم‌ها، همان‌طور که می‌آیند، در میانه‌ی راه دست‌هایمان را رها نکنند.
وگرنه چگونه برای اندوهمان توضیح دهیم
که بعضی خداحافظی‌ها، آخرین‌اند و راهی برای بازگشت باقی نمی‌گذارند؟
شبیه همان آخرین لبخند، پیش از آن‌که حادثه از راه برسد؛
لبخندی که هنوز نمی‌داند قرار است آخرین باشد.
همان‌قدر ویران‌کننده...
مثل بارانی که بر پیکرِ شهر می‌بارد؛
آرام آغاز می‌شود؛ اما سرانجام به سیلابی بی‌رحم بدل می‌شود، همه‌چیز را در خود می‌بلعد و می‌گذرد
و سال‌ها بعد هنوز می‌توان ردِ ویرانی‌اش را
میان خرابه‌های زندگی پیدا کرد.
 
در خود که جست‌وجو می‌کنم، چیزی جز اندوهی بی‌پایان نمی‌یابم.
ژرفای وجودم، آکنده از اندوه، در سینه بی‌قرار است و هیچ راه گریزی نمی‌یابد.
در خیال خود، رویای پرواز می‌پروراند؛ جایی که ویرانی در آن راهی ندارد و با کوله‌باری از رویا، از فراز قله‌های اندوه می‌گذرد؛ اما بال‌های بریده و خونینش، آن حباب خیالی را می‌ترکانند
و واقعیتِ بی‌گذشت، سیلی دیگری بر صورتش می‌زند و زخم دیگری بر تنش نقش می‌بندد.
حتی ناله‌هایش نیز در حصارِ این بی‌حسی، راهی به من نمی‌یابند.
گویی آن غمِ بی‌نام، تمام راه‌های رهایی را به رویم می‌بندد،
و نفس‌هایم، یکی‌یکی، در ازدحامِ اندوه گم می‌شوند.
 
نمی‌دانم نام این حس غریب را چه بگذارم.
هر بار با خودم می‌گویم:
خودِ قبلی‌ام را کجا جا گذاشته‌ام؟
در آن چشم‌ها؟
یا در آن رفتنِ بی‌صدا؟
شاید هم در آخرین آغوش...
هرچه بود،
مرا با خود برده بود؛
و مُهرِ داغِ سکوت را بر لبانم کوبیده بود.
می‌دانستم آن «منِ» رفته را کشته‌اند و پیکر نیمه‌جانش را در طوماری از نقاشی‌های سیاه و سفید دفن کرده‌اند.
هر بار که آن نقاشی مرا در خود می‌بلعد،
حسرت، با تنی زخمی، آتش عظیمی در وجودم روشن می‌کند.
می‌خواهد رویای خودِ قبلی‌ام را لمس کنم؛
اما چیزی میان من و او ایستاده است.
گویی همین فاصله، راه رسیدن به او را سد کرده است.
و ناگزیر،
نگاهم به قبری می‌افتد
که بر سنگِ سردش،
نامی آشنا حک شده است.
 
هوای اطراف قبر، بوی ویرانی می‌داد؛ انگار چیزی سال‌ها پیش در آنجا سوخته بود و هنوز خاکسترش در هوا مانده است.
من، همچون عروسکی تسخیر شده به سویش کشیده می‌شدم. از همان فاصله، سنگینیِ حسرت را بر سینه‌ام حس می‌کردم و هرچه بیشتر نزدیک می‌شدم،گویی حلقه‌ی نامرئیِ حسرت، تنگ‌تر دور گلویم می‌نشست
می‌خواستم بایستم،
می‌خواستم فرار کنم،
اما دستی نامرئی از پشت سر مرا به جلو می‌راند و مجال گریختن نمی‌داد.
سکوت بر آن لحظه‌ها سایه انداخته بود؛ انگار حتی سکوت نیز از درد و رنجِ خفته در آن خاک، دل‌شکسته بود.
سرانجام به کنارش رسیدم؛ احساساتِ مرده در قامتِ گل‌هایی خاردار، از دلِ خاک سر برآورده بودند و آن سنگِ سرد را در میان خود گرفته بودند.
آن جای خاموش میان گل‌های سیاه، بی‌قرار آرمیده بود.
ناگهان ندایی از دلِ قبر برخاست.
صدای خودم بود.
صدای همان کسی که روزی از سیاهی و اندوه چیزی نمی‌دانست؛ لبخند می‌زد، دل می‌بست، رویا می‌ساخت و هنوز از احساس کردن نمی‌ترسید.
آه...از احساساتش.
کاش آدم تمام احساساتش را پیشِ هر کسی خرج نکند.
دیر می‌فهمی که همه‌ی آدم‌ها از دیدن لبخند دیگری خوشحال نمی‌شوند.
گاهی کافی‌ست کسی بفهمد رویایی در سرت داری؛ آن‌وقت به جای آنکه برای رسیدنت دعا کند، بذرِ تردید را میان رویاهایت می‌پاشد.
اول، با یک جمله.
بعد، با یک نگاه.
و سرانجام با همان افکار مسموم، آن‌قدر به رویاهایت شک می‌کنی که دیگر جرئت پرواز نمی‌کنی.
و درست همان‌جایی که قرار بود آرزوهایت جوانه بزنند، حسرت ریشه می‌دواند.
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
225
پاسخ‌ها
10
بازدیدها
642
پاسخ‌ها
6
بازدیدها
540

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 1, کاربران: 0, مهمان‌ها: 1)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 10)

عقب
بالا