اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام داستان من و خانواده سگ‌ها| آتناملازاده

بسم الله الرحمن الرحیم
داستان من و خانواده سگ‌ها
نویسنده آتناملازاده
ژانر: تخیلی
خلاصه:
من می‌تونستم یک نوزاد باشم، مثل بقیه نوزادتا که توی خانواده خوبم، با پدر و مادرم بزرگ میشم. اما اینطور نشد. نمی‌دونم بخواد تصادف پدر و مادرم بود که سرنوشت من عوض شد یا بخاطر ثروتشون، یا بی‌وجدانی اقوامم اما بالاخره دنیا برای من طور دیگه‌ای چرخید.

مقدمه:
.
من می بخشم خیلی زود ...
همیشه هم به خودم میگم مگه
کی هستی که نبخشی ...؟!
اما کاغذ مچاله مثل روز اولش
صاف نمیشه !!
تیکه های متصل شده ی شیشه
مثل روز اولش جوش نمیخوره ...
دیگه پارچه ای که وصله دارشد
مثل روز اولش یک دست نمیشه !
من می بخشم خیلی زود ...
اما مگه تیکه های شکسته ی این
شیشه رو چندبار میشه جوش زد
چند بار میشه کسی رو مچاله کرد و از نو
صافش کرد و ازش انتظار فراموشی داشت !🙃🖤
.
 
آخرین ویرایش:
پارت بیست و نه

---

شب سنگین بود، اما نه به‌خاطر هوا—به‌خاطر حرف‌هایی که گفته نشده بودن، زخم‌هایی که دیده نمی‌شدن، و سکوتی که بین دنیل و کرگدن مثل دیوار ایستاده بود.

کرگدن هنوز همون‌جا بود؛ سرش پایین، مثل مجسمه‌ای که عمداً ناظرِ سکوت می‌مونه.
دنیل روی سنگی نشسته بود، نگاهش بین آسمون پرستاره و پشتِ بزرگ کرگدن رفت‌و‌برگشت می‌کرد.

دنیل آروم گفت، بیشتر برای خودش:
«تو حتی نگامم نمی‌کنی. مثل همه‌شون…»

کرگدن تکون نخورد.
اما اون لحظه، باد کمی تغییر کرد.
بوی خاک تازه، صدای ریز برگ‌هایی که توی دره حرکت کردن، انگار جواب بود.
نه به زبان، به حس.

دنیل بلند شد، چند قدم جلو رفت.
با تردید، با دلِ شکسته‌ای که نمی‌دونست چطور به یه موجود خاموش نزدیک بشه.
دستش رو بالا آورد، فقط یه ذره.
کرگدن نفس عمیقی کشید.
و برای اولین بار، یه صدای خیلی خفیف، مثل خوردن خاک، ازش شنیده شد.

دنیل ایستاد، لبخند نزد.
اما توی دلش یه چیزی جابه‌جا شد.
نه شادی، بلکه وزنِ تلخِ «دیده شدن».
شاید اون هنوز یه «هیچ‌کس» نبود.

کرگدن آروم برگشت.
چشماش به دنیل افتاد، مستقیم.
نه نگاه پدر بود، نه نگاه شکارچی—یه نگاه کهنه، پُر از خاطره‌های خاکی.
و انگار گفت:
«اگه بتونی ساکت باشی، من می‌تونم گوش بدم.»

دنیل نشست، نه نزدیک، نه دور.
با هم توی لونه بودن.
تو شب، بین سنگ‌ها، توی سکوتی که حالا دیگه ترسناک نبود…
بلکه داشت تبدیل می‌شد به امید.

فردا با کرگدن به شکار رفتن. کرگدن ساکت بود اما دنیل از همه چیز صحبت کرد. کل زندگیش رو وسط ریخت. انگار نه انگار این مرد بهش محل نمیده. وقتی به سمت لونه می رفتن خشکش زد. درست میدید؟ اون پدرش بود؟ اینجا چیکار می کرد؟ نکنه تنبیه ش تموم نشده بود؟ شاید هم اومده بود ببینه که اون زیر قرارش زده و دور شده یا نه! کاش کرگدن توضیح بده که برای شکار رفته بودن. جلو رفت. نه پدر عصبانی نبود. سرد هم نبود. نگاه خسته و پدرانه خودش رو داشت.
- پدر!
- روزت خوب بود؟
اون سکوت کرد. کرگدن به سمت لونه رفت و برای اولین بار حرف زد:
- بیا داخل.
رکس نگاهی به دنیل کرد و داخل رفت. اون ها شکارشون رو کناری گذاشتن. رکس به شکار نگاه کرد.
- آفرین پیشرفت کردی!
دنیل یکجا نزدیک رکس نشست. گیج بود. اون اینجا چیکار می کرد؟ خود رکس فهمید. گفت:
- احساس تنهایی نکنی ها! هر روز بهت سر میزنم.
چیزی توی دل دنیل فرو ریخت. رکس هنوز دوستش داشت. اون پدرش بود. مثل دوتا مرد بهم نگاه کردن و لبخند زدن. رکس هیچ وقت گله رو نابود نمی کرد. روزهای آینده بچه توی چاله در حال زجر کشیدن بود و خانواده روز به روز غمگین تر میشد و با رکس قهر بودن و حتی حرف همه گنجشک ها بچه بود. اما برای دنیل اوضاع فرق می کرد. اون زندگی جدیدی رو تجربه می کرد و با دوستی که کم... خیلی کم حرف میزد اما خوب گوش می دادی زندگی می کرد و پدر هر روز بهش سر میزد و رابطه صمیمی بینشون شکل می گرفت. حالا که همه به رکس قهر بودن و دنیل هم پیش خانواده نبود اون دوتا کسی رو جز هم نداشتن.
 
پارت سی

پنج روز گذشته بود.
پنج روز بدون لمس، بدون صداهایی که واقعاً معنا داشته باشن، بدون کسی که اجازه داشته باشه پاشو توی اون چاله بذاره. فقط خاک، دیوار، سایه، نفس‌های بسته. بدن بچه دیگه از اون حالت سفت اولیه خارج شده بود، نه در حال مبارزه، نه تسلیم. چشم‌هاش نیمه‌باز، اما بی‌حرکت. حتی گاهی خودش نمی‌فهمید بیداره یا خواب، چون تفاوتی نکرده بود. خاکِ زیر بدنش گرم و سرد می‌شد، بسته به بادِ بالای چاله. ولی اون نه گرمیشو حس می‌کرد، نه سرمایشو. حسش شبیه یه حباب خالی بود، صداها بهش می‌رسیدن، ولی رد می‌شدن.
بالا، خانواده گاهی می‌اومدن. مادر، خواهر، حتی خاله. گاهی حرف می‌زدن، گاهی فقط نگاه می‌کردن. یه روز حتی هایدی با پوزه‌اش چیزی انداخت پایین، جغدی که دیشب شکار کرده بود. ولی بچه حرکت نکرد. نه چون لج داشت، چون حس می‌کرد هیچ‌کس دیگه نمی‌دونه اون واقعاً کی بوده. حتی گنجشک‌ها تنهاش نمی‌ذاشتن. گاهی می اومدن داخل چاله و گاهی بالای چاله می نشستن و با صداهای ریز و تند، چیزهایی گفتن، شاید شعر، شاید قصه.
ولی توی دل بچه هیچ صدایی از خودش بلند نشد که بخواد جواب بده.اون فقط به دیواره‌ی خاکی زل زده بود. نه برای خروج، برای فراموش شدن. خانواده از غم دنیل و بچه داشتن دیونه میشدن ولی رکس با بی‌رحمی تمام به این حالشون بی‌توجه بود. پنج روز گذشته بود. ولی برای بچه، هیچ روزی نگذشته بود. همه‌شون همون روز بودن، همون روزی که پدرش به انتهای این چاله پرتابش کرد. دره انگار نفس می‌کشید، نه مثل طبیعت، بیشتر شبیه یه زخم که دوباره درد گرفته باشه.
شب شد. رکس با گام‌های سنگین وارد شد، انگار زمین زیر پاش نمی‌خواست تحملش کنه. گنجشک‌ها با حرص و ناراحتی نگاهش کردن. اون یک ظالم خطرناک بود که به بچه‌های خودش هم رحم نمی‌کرد. مادر کنار چاله نشسته بود، چشماش خالی، ولی صورتش پر از چیزهایی که می‌خواست بگه و نمی‌تونست. خواهر دست‌هاشو توی هم قفل کرده بود، پشت به رکس. حتی نگاهش نکرد. خاله وقتی صدای قدم‌های رکس رو شنید، بلند شد، ولی نه برای استقبال، برای ایستادن سد راه. رکس نباید کنار اون‌ها می‌اومد. رکس جا خورد. نگاهشون کرد و خواست چیزی بگه که خاله با صدای بریده گفت:
«دیگه نمی‌خوام بشنوم. هرچی داشتی، توی اون چاله دفن کردی.»
مادر زیر لب چیزی گفت که معلوم نبود دعا بود یا نفرین. حتی هایدی، سگ وفادار، سمت رکس نرفت. فقط سرشو پایین انداخت. رکس، به‌ظاهر، قوی و بی‌تأثیر ایستاده بود. ولی اون نقطه‌ای از چاله که سایه‌اش روش افتاد، سرد شد.
نفس کشیدن سخت شد، برای همه. کسی بهش نگفت بره. ولی هیچ‌کس هم نخواست بمونه. شکار رو انداخت و رفت سمت دیگه دره نشست.
 
آخرین ویرایش:
پارت سی و یک

شب دره سنگین بود.
نه از تاریکی، از چیزی که توش پنهون شده بود—رنجی که توی صدای هیچ‌کس گفته نمی‌شد.

رکس کنج دره ایستاده بود.
تنها، اما انگار خودش نمی‌فهمید.
به گله نگاه می‌کرد که با اضطراب پراکنده شده بود، به سگ که حتی یک بار سمتش ندوید.
بعد به سمت چاله رفت و خیره شد به سایه‌ای که خودش انداخته بود، به خاکی که بچه زیرش بی‌حرکت مانده بود. نگاه ها کنجکاو بود. یعنی اون بچه رو بیرون می آورد؟ نه. دوباره برگشت.
خواهر بزرگ جلو رفت، صاف و بی‌لرزش، اما صداش پر از خشم بود.
«تو فقط اومدی ببینی کارات نتیجه داد؟»
رکس نگاهش نکرد. فقط گفت:
«اومدم مطمئن شم زنده‌ست.»

خاله خندید، خنده‌ای خشک و تلخ.
«زنده؟ اینو تو گفتی؟ تو که حتی صدای گریه‌شو نخواستی بشنوی؟»
مادر هنوز چیزی نگفت. فقط یک قدم عقب رفت، انگار نمی‌خواست حتی سایه رکس روش بیفته.

رکس نفس کشید، ولی هوا سبک نمی‌شد.
گفت: «اون باید یاد بگیره... قوی باشه، صبور باشه. این فقط یک درس بود.»
خواهر جلوتر رفت، حالا چشم تو چشم:
«تو فقط از خودت دفاع می‌کنی. هیچ‌وقت نفهمیدی بچه‌ها قدرت نمی‌خوان، فقط آغوش می‌خوان.»

سکوتی افتاد، مثل صدای قطره‌ای روی سنگ.
بچه توی چاله گوش می‌داد.
حرف‌ها مثل سوزنی از دیواره‌ها می‌گذشتن.
برای اولین بار، نفسش لرزید.

رکس عقب رفت، بی‌هیچ دفاعی.
هیچ‌کس بدرقه‌اش نکرد.
اما همین رفتن، برای بچه معنی داشت:
یعنی صداش به کسی رسیده بود، حتی اگه خودش حرف نزده بود.
شب، توی چاله معنی دیگه‌ای داشت.
بچه بی‌حرکت، ولی نه بی‌صدا—صداها توی ذهنش زنده بودن، مثل شعله‌ای که هنوز خاموش نشده.

اونجا که افتاده بود، لحظه‌اش برگشته بود.
نه با وضوح تصویر، با وضوح حس.

لحظه‌ی سقوط...
اولش ردّ صدای رکس بود.
اون صدای خشک و بی‌رحمی که گفت «باید تنهایی فکر کنه».
بعد فشار دست خواهر که سعی کرد نذاره بندازنش، ولی نتونست.

بعدش فقط افتادن بود.
نه یه سقوط سریع، یه لغزش کند توی تاریکی.
مثل اینکه زمین تصمیم گرفته باشه ببلعتت، نه اینکه فقط بذاره بیفتی.

درد نداشت—نه اون موقع.
فقط یه حس خالی شدن.
انگار هر چی توی اون بوده، توی هوا پخش شده باشه.

به خودش گفته بود «نباید گریه کنم»،
ولی صداش اومد، حتی قبل از اینکه خودش بخواد.
یه صدای لرزان، نه برای کمک، فقط برای اینکه بگه هنوز هست.

بعد شروع شد تماشای دیواره‌ها.
خط‌های خاک، ترک‌های ریز، ردّ پاهای قدیمی.
هرکدوم مثل قصه‌ای بودن که نمی‌دونی کی نوشته.
اون توی سکوت قصه‌ها رو گوش می‌داد.

در شب پنجم، لحظه‌ی سقوط نه فقط یه خاطره، بلکه تبدیل شده بود به بخشی از خودش.
چیزی که داشت می‌ساختش—نه قوی‌تر، بلکه واقعی‌تر. روز شیشم اعضای خانواده بحث می کرد.
خاله خرسه- دیگه طاقت ندارم. اون رو بیرون میارم. زور رکس به من نمی‌رسه.
الیسا- اگه اون رو بیرون بیارید رکس سر بچه خالی می کنه.
خاله خرسه به گریه افتاد.
- چیکار کنم؟ طاقت ندارم!
بچه صداشون رو شنید. چقدر دلش برای بودن کنارشون تنگ شده بود.
 
پارت سی و دو

این مدت رکس بیشتر پیش دنیل و اون یکی دوستش می‌موند. نه به‌خاطر علاقه، بلکه چون جای دیگه‌ای نبود که نگاه‌هاش سوزنده نباشن. دنیل اولش فقط نگاه می‌کرد. پدرش می نشست و با اون دوستِ قدیمی‌ش که حرف‌هاشو نیمه‌خواب می‌زد. رکس باهاش شوخی می‌کرد، گاهی می‌خندید—نه اون خنده‌ی سنگینِ همیشگی، یه خنده‌ی سبک‌تر، مثل آدمی که برای چند دقیقه یادش رفته مسئول کیه. یه بار، دوستش چیزی از دوران جوانی‌ش گفت. رکس، که معمولاً وسط جمله‌ها رو قطع می‌کرد، فقط گوش داد، بعد زیر لب گفت:
«اگه اون روزا رو برمی‌گردوندیم، شاید همه‌مون موجود بهتری بودیم.»
دنیل شوکه شد.
این حرف از اون کسی که توی دعواهای خانوادگی فقط دستور می‌داد و تنبیه می‌کرد، عجیب بود.
برای اولین بار، پدرش به‌جای قاضی بودن، شبیه یه موجود گم‌شده به‌نظر می‌رسید. رکس با دنیل بیشتر وقت می گذروند. حالش رو می پرسید و حتی گاهی به اندازه یک محبت فیزیکی مثل به شوخی هل دادنش یا سر به سر گذاشتنش داشت. و دنیل، انگار یه تکه‌ی نادیده از خودش رو پیدا کرده بود—یه حس نه از احترام، بلکه از نزدیکی. اون دید که پدرش، وقتی جلوی نگاه قضاوتگرِ خانه نبود، می‌تونست نرم‌تر باشه. می‌تونست حتی گوش بده.

شب‌ها، وقتی پدر شکار اهل خانه رو می برد و به اونجا برمی‌گشت، رکس خودش کنار دنیل می‌نشست، نه برای نصیحت، فقط برای بودن.
دنیل، که همیشه از تنهایی با پدر می‌ترسید، حالا از سکوت بین‌شون لذت می‌برد. همه‌چیز یه شکل تازه گرفته بود. رکس، هنوز همون سگ بود، سخت‌گیر، پرغرور. اما حالا دنیل یه روی دیگه‌شو دیده بود: اون کسی که گاهی دلش برای چیزی بیشتر از قدرت تنگ می‌شه.
شب کش‌دار و ساکت بود.رکس و دنیل کنار هم نشسته بودن، فاصله نه زیاد، نه صمیمی—فقط کافی برای شنیدن. نور لرزان دوردست، انگار همه‌چیز رو لای پرده‌ای نیمه‌شفاف پیچیده بود.
دنیل چند لحظه مکث کرد، بعد بی‌مقدمه گفت:
- کی قرارِ پیش خانواده برگردم؟
رکس به پهلو برگشت، نه با عصبانیت، نه با تعجب، بیشتر شبیه کسی که انتظار این سوال رو داشته، ولی هنوز آماده‌ش نبوده.
«الان وقتش نیست.»
دنیل گفت:
«شیش روز گذشته. همه دارن اذیت می‌شن... خودت چی؟ اذیت نمی‌شی؟»
رکس چشم‌هاشو ریز کرد.
«این‌که اذیت بشم، چیزی رو عوض نمی‌کنه.»
دنیل مکث کرد.
«پس منتظری چی؟ اینکه اتفاقی بیفته؟»
رکس نگاهشو به نقطه‌ای دور انداخت.
«منتظرم آروم بشه همه‌چی. وقتی بخوام بیارمت ، می‌ارمت. نه زودتر، نه دیرتر.»
دنیل دیگه چیزی نگفت.
اما اون جمله آخر مثل یه سنگ کوچیک توی دلش موند—نه به‌خاطر سردی، به‌خاطر اینکه نفهمید منظور از «آروم شدن» دقیقاً یعنی چی... و از کی قراره شروع بشه. و اینکه... اون کی قراره برگرده؟
روز هفتم
هوا گرفته بود، بی‌حرکت مثل دل بچه.
دیگه خاک فقط خاک نبود، یه حصار شده بود، یه زخم، یه گور نیمه‌زنده. بچه بی‌تاب بود. نه گریه، نه سکوت، این‌بار فقط فریاد. صدایی که از ته ریه‌هاش کشیده می‌شد، مثل چیزی که از اعماق یک سال ساکت مانده، حالا مسیرش رو پیدا کرده بود. با مشت‌های کوچیک و خسته‌اش به دیواره‌ی چاله می‌زد. صدای ضربه‌ها تیز نبود، اما پر از خشم و درد. هر کوبش مثل خواهش بی‌صدا بود:
«من این‌جا هستم... نمی‌خوای بشنوی؟»
صداش لرزید، گلوش خشک بود، ولی باز فریاد زد:
«من اشتباه نکردم... من نمی‌خوام برم... منو ببین!»
چاله چیزی نگفت. فقط خاکِ نرم‌تر شد، از ضربه‌ها. ردّ انگشت‌هاش روی دیواره موند، مثل فریادهای بی‌جواب. بچه نفس‌نفس می‌زد. تنش می‌لرزید، اشک نمی‌ریخت. انگار اشکاش تموم شده بود، فقط صدا مونده بود براش. صداهایی دور شنیده می‌شد. نه نزدیک، نه واضح. ولی اون فریاد زده بود. و حالا دیگه فقط کسی باید گوش بده. روز هفتم، نه فقط گذشت، بلکه خراش انداخت. روی روح بچه، روی دیواره‌ی چاله، و شاید، روی دل کسی که اون بالا هنوز تردید داشت...
 
آخرین ویرایش:
پارت سی و سه

هوا نفس نمی‌کشید.
نه از گرما، نه از سرما—از چیزی که توی دل خاک گیر کرده بود و توی دل خانواده پیچیده بود.

مادر کنار چاله نشسته بود، بدون کلمه.
لب‌هاش بسته بودن ولی لرزش انگشت‌هاش فاش می‌کرد که صداهایی هست، ولی اجازه نداره بیرون بیان.
گاهی نفس عمیق می‌کشید، انگار می‌خواست گریه نکنه، ولی گریه توی تنش راه می‌رفت.

خواهر بزرگ ایستاده بود، از چاله فاصله گرفته، ولی نگاهش مثل طنابِ محکم از بچه جدا نمی‌شد.
لبخندهای گذشته‌اش رفته بودن؛ فقط اخم و فکِ قفل‌شده مونده بودن.
به خاک زل می‌زد، مثل کسی که دنبال راهی برای شکستن دیواره‌ست.

خاله دورتر بود، ولی بی‌قرار.
با قدم‌هایی تند، بی‌جهت، مسیر بالا و پایین رو طی می‌کرد.
گاهی زیر لب چیزهایی زمزمه می‌کرد، شاید دعا، شاید پشیمونی، شاید نفرین.

صدای بچه که بلند شد، همه خشک شدن.
خواهر بزرگ نفسشو حبس کرد، بعد گفت:
«تمومش کنین... دیگه نمی‌تونم فقط نگاه کنم.»

خاله با شنیدن فریاد، پاهاش سست شد، نشست کنار یه تخته‌سنگ.
گفت:
«این صدای یه نفره نیست، این صدای همه‌ی ماست...»

بالای چاله، هیچ‌کس نخندید، هیچ‌کس حرف نزد.
ولی نگاه‌ها عوض شده بودن.
در دل هر کدوم، چیزی ترک خورده بود—شک به تصمیم، ترس از ادامه، و شرم از سکوت. فضای خلوت و آرام، رکس و دنیل رو در کنار هم نگه داشته بود.
نه نیاز به حرف زیاد بود، نه توضیح. فقط ریتم هماهنگی بین حرکت‌ها، و تبادل نگاه‌هایی که پُر بود از چیزی نرم‌تر از عادت‌های قدیمی.

دنیل چیزی گفت که باعث شد رکس لبخند کوچکی بزنه—نه از سر شوخی، بیشتر شبیه یه واکنش طبیعی که از جایی غیرمنتظره بیرون زده باشه.
اون لحظه، افکار توی ذهن رکس بی‌صدا چرخیدن.

«شاید اشتباه کردم که همیشه می‌خواستم همه‌چی با نظمِ مطلق باشه... شاید سخت گرفتن به خانواده، فقط برای این بود که نذارم چیزی از کنترل خارج بشه.»

بعد به دنیل نگاه کرد که داشت چیزی روی خاک رسم می‌کرد، انگشت‌هاش پر از ذوق، بی‌اضطراب.
رکس نفس کوتاهی کشید و فکر کرد:
«اگه اینجا این‌قدر آرومه، شاید می‌شه یه بخش از این آرامش رو برد به اون بالا... شاید نباید منتظر فروپاشی باشم تا نرم بشم.»

حتی فکرش کمی سبک بود.
نه تصمیم‌گیری، نه تغییر ناگهانی—فقط یک احتمال. دنیل رو بهش کرد و گفت:
«چیزی شده؟»

رکس لبخند کوتاهی زد، و گفت:
«نه... فقط دارم فکر می‌کنم.

اون شب زودتر به دره برگشت. باید به این حال پایان می داد. کمی هیجان داشت. آره، عجیبه اما رکس کمی هیجان و ترس داشت. از کناره کال پایین رفت. همه خشمگین نگاهش کردن. حتی گنجشک‌ها. خاله خرسه به شدت خشمگین بود. اون فشار روانی زیادی رو سر فریادهای کمک خواهان بچه تحمل کرده بود و با خودش فکر کرد که کوچیک‌ترین اتفاقی اون رو امشب با رکس گلاویز می کنه. هایدی بیحال بود. اذیت این مدت روی فرزندهای شکمش تاثیر بد گذاشته بود. و مادر... احساس می کرد دیگه رکس رو دوست نداره.
 
آخرین ویرایش:
پارت سی و چهار

گنجشک کوچولویی که دوست بچه بود و بالای چاله ایستاده بود تا تنها نمونه گفت:
- پدرت اومد.
رکس از جا پرید و ناخواسته روز دوتا پا ایستاد اما ضعف بدنی باعث شد خم بشه و دوباره روی چهارپا بیفته. می خواست نجات پیدا کنه. داشت دیوانه میشد. فریاد کشید:

«پدر… منو بیرون بیار… خواهش می‌کنم…»

صدای بچه از ته چاله بالا می‌اومد، نازک، بریده، پر از هول. نفس‌هاش سریع و کم‌جون.

«دیگه نمی‌خوام اینجا باشم… تاریکه… سردمه…»

با پنجه‌هاش خاکو کنار زد، اما دیواره‌ها سُر می‌خوردن، برمی‌گشتن روش.

«قول می‌دم دیگه اون‌ور نرَم… قول می‌دم گوش بدم… فقط بیا… فقط یه بار…»

صدای خودش می‌لرزید، انگار هر کلمه با گریه‌ی ناتموم قاطی شده بود.

«تو گفتی منو دوست داری… پس چرا نمیای؟ پدر… نذار بمونم اینجا… نمی‌تونم دیگه…»

نفسش برید. سرشو کشید به سمت بالا، چشم‌هاش پر نور بود، ولی صداش کوچیک‌تر از همیشه:

«منو ببخش… من فقط می‌خواستم برم دنبال اون صدا… نمی‌دونستم نباید… ببخش…»

و همون‌طور که توی خاک چاله خسته افتاده بود، باز گفت:

«خواهش می‌کنم…»

مادر کنار صخره نشسته بود، بی‌حرکت، مثل سنگی که فقط با صدا نرم می‌شه. صدای بچه از ته چاله بالا می‌اومد، بریده، ترس‌خورده، لرزان:

«خواهش می‌کنم... تاریکه اینجا... نمی‌خوام بمونم...»

مادر نفسش گرفت. تکون نخورد، فقط چشم‌هاش تنگ شد. اون صدا... همون صدایی بود که شب‌ها موقع خواب، با ناز گوشه‌ی تنش می‌خزید و می‌پرسید: «می‌تونم بغلت کنم؟»

سکوت بین‌شون فاصله انداخته بود. ولی حالا اون فاصله، مثل تیغ می‌خراشید.

بچه دوباره گفت:

«قول می‌دم... دیگه اشتباه نمی‌کنم... فقط بیا... فقط یه‌بار...»

لب‌های مادر آروم لرزیدن. انگار چیزی توی گلویش گیر کرده بود. یادش اومد روزی که بچه تونست یه تکه استخون واقعی رو پیدا کنه—با پنجه‌هاش. با اون باور عمیق که منم یکی از شما هستم.

صدای بچه بریده شد:

«منو نمی‌خوای دیگه؟»

مادر پلک زد. چیزی توی دلش شکست. چیزی که سال‌ها با قانون و سکوت سفت نگه داشته بود.

اما هنوز قدمی برنداشت. فقط بدنش کمی خم شد سمت چاله. فقط گوش‌هاش کشیده‌تر شد. فقط دلش... لرزید.
 
آخرین ویرایش:
پارت سی و پنج

خاله خرسه با گام‌های سنگین رسید کنار مادر. چشم‌هاش به چاله خیره شد. صدای بچه، نازک و تند، از عمق خاک بالا می‌اومد:
«بیا منو بیرون بیار… خواهش می‌کنم... فقط یه بار…»

خرس نفس عمیقی کشید. نگاهش رفت به لبه‌ی چاله، جایی که دیروز نشسته بود و برای بچه قصه گفته بود، قصه‌ی خانواده‌هایی که همیشه پشت هم می‌موندن، حتی وقتی اشتباه می‌کردن. اما حالا اون قصه، از ته چاله داشت التماس می‌کرد که باورش کنن.

بچه گفت:
«نمی‌خوام بمیرم اینجا… تاریکه… سردمه… دیگه نمی‌تونم…»

خاله خرسه انگشت‌های پهنش رو توی خاک فرو برد. چیزی در دلش داشت بالا می‌اومد، مثل صدای خفه‌ای که نه می‌شد گفت نه می‌شد قورت داد. اون بچه رو با دست‌های خودش بزرگ کرده بود—نه با قانون، با آغوش.

کنار گوش مادر زمزمه کرد:
«نمی‌تونم… نمی‌تونم بذارم اون صدا توی چاله بمونه و هیچی نگم…»

هایدی از جمع دور بود. به‌ظاهر بی‌تفاوت، اما هر واژه‌ای که از دهان بچه به‌صورت لرزان بیرون می‌اومد، انگار مثل تکه‌سنگ می‌افتاد توی دلش.

«خواهش می‌کنم... منو بیرون بیارین... نمی‌تونم اینجا بمونم...»

هایدی تندتر نفس کشید. خودش رو سرگرم خارِ روی زمین کرد، انگار دنبال چیزی بود که باهاش صدای بچه رو نشنوه. ولی نمی‌شد. نمی‌شد نشنید اون صدای کوچولو رو که یه‌روزی با لهجه‌ی عجیب سگی ازش پرسیده بود: «هایدی اگه منم خواهر باشم چی؟»

لب‌هاش کشیده شد. نه به لبخند، به چیزی شبیه خجالت. اون لحظه یادش اومد—جوابی که نداده بود. فقط نگاه کرده بود و رفته بود.

صدای بچه بار دیگه پیچید توی دره:
«پدر... خواهش می‌کنم... نمی‌خوام بمیرم اینجا...»

قدم‌هاش بی‌اختیار شُل شد، انگار خاک نرم زیرش باز شده باشه. بالاخره نگاش افتاد سمت چاله. و لحظه‌ای ایستاد، فقط نگاه کرد.

کسی نفهمید هایدی چی دید توی اون چاله. ولی چشم‌هاش دیگه اون برقِ همیشه رو نداشت. سرد بود، خالی نبود. فقط شکسته بود.

رکس قدم‌هاشو آهسته برداشت، بی‌صدا، مثل وزنی که خودش رو از توی خاک می‌کشه بالا. سگ‌ها عقب رفتن؛ فقط صدای خش‌خش سنگریزه‌ها موند و نفس‌های سنگین رکس.

خم شد روی چاله. سایه‌ی بزرگش افتاد روی دیوارهای خاکی، و چشم‌های بچه، با اون دلهره‌ی آشنا، بالا اومد. دیدنش کافی بود که تمام بدن بچه سفت شه—نه از احترام، از ترس. رکس با صدایی صاف گفت:
«چرا این‌جوری داد می‌زدی؟»
بچه خشکش زد. حتی نفس نمی‌کشید. زل زد به خاک، انگار جواب دادن خودش تنبیهه. چیزی نگفت. فقط منتظر بود که اون صدای سرد، ادامه پیدا کنه و بعد چیزی بشه که درد بیاره. رکس خم‌تر شد. صدای پاش خورد به لبه‌ی چاله. گفت:
«دوست داری بیای بیرون؟»
بچه هنوز حرفی نزد، ولی چشم‌هاش بالا اومد. یه لحظه لبشو لرزوند، بعد آروم سرش رو تکون داد. یه حرکت کوچیک، اما با دلِ هزارپاره. هیچ‌کس اون پایین نفهمید اون تکون سر یعنی امید یا تسلیم. فقط سکوت شد، و صدای قدم‌های بقیه که آروم‌تر شدن.
 
آخرین ویرایش:
پارت سی و شیش

رکس مکثی کرد، بعد قدمی عقب رفت و به آرامی خودش را از لبه چاله پایین کشید. خاک اطرافش شل بود و سُر می‌خورد، اما بدنش محکم بود؛ بچه چشم‌هایش را جمع کرد، عقب کشید، ترسیده. بدنش لرزید، دست‌هاش سفت روی زمین بود، و صدای تنفسش کوتاه و تند. ذهنش پر شده بود از صحنه‌هایی که رکس با آن صدای خشک دستور داده بود، با همان نگاه بی‌تفاوت. حتم داشت پدر برای تنبیه او آمده. برای کتک زدنش. کاش فریاد نمیزد. اما رکس حرفی نزد. فقط کنار بچه ایستاد.
خم شد و سرش رو نزدیک برد. می خواست سر زیر پای رکس ببره و بلندش کنه تا بتونه از چاله بیرون بره. بالا، مادر نفسش در گلو خشک شد. اشک نریخت؛ فقط خیره ماند، زبانش بی‌اختیار تکان خورد، انگار بخواهد بچه را صدا کند. خاله خرسه دو قدم آمد جلو، سینه‌اش بالا و پایین شد. نگاهش دوید بین بچه و رکس، لب‌هایش زیر فشار دندان‌هایش می‌لرزید. هایدی، ساکت‌تر از همیشه، جلوتر رفت. پاهاش لرزیدن، اما محکم ایستاد. چشم‌هاش فقط بچه را می‌دیدند، نه رکس. نه گذشته. فقط برادرش، با بدن کوچکش و اون چشم‌هایی که پر از دودلی و التماس بودند.
بچه بالاخره نیم‌نگاهی کرد به رکس. خواست حرف بزنه، اما فقط صداش توی گلویش گرفت. بعد، لرزشی کوتاه، و با تردید، اجازه داد. رکس آرام. بدون فشار، بدون عجله. بچه رو بالا کشید. خاله خرسه جلو دوید و کمکش کرد که بیرون بیاد. وقتی رکس بلند شد، بچه را روی تنش داشت. ولی از ته چاله بیرون آمده بود. گنجشک ها هم نوایی راه انداختن که کمتر در شب انجام می دادن. مادر خودش رو به بچه ضعیف و بیحالش رسوند که ناباور از بیرون اومدنش روی زمین دراز کشیده بود. هایدی و خاله خرسه از ذوق فریاد زدند. بچه خودش رو به آغوش مامانش سپرد.
- دوست دارم یک هفته توی بغلت بخوابم. من خیلی اذیت شدم مامان!
رکس آهسته نزدیک شد، سایه‌اش سنگین افتاده بود روی بدن لرزان بچه‌ای که خاک‌آلود و بی‌رمق روی زمین نشسته بود. نفس‌های کودک بریده بریده بود، بدنش از ضعف خم شده و چشم‌هاش دویده بود به چهره‌ی کسی که انگار برگشتن‌اش بیش از یک اتفاق ساده بود. رکس نشست، زانوهاش را خم کرد و به چشمان خسته‌ی کودک زل زد. صدایش آهسته، اما سرد بود:
«دوباره می‌خوای قوانین منو زیر پا بذاری؟»
لحظه‌ای هیچ صدایی نیامد. بعد، بغض ترکید. کودک شانه‌هاش لرزید، اشک‌ها راه افتادند. با صدایی خفه گفت:
«نه... قول می‌دم... دیگه نه...»
رکس نفسش را توی سینه نگه داشت. نگاهش افتاد به دست‌های لرزان بچه، و زخم‌هایی که هنوز خوب نشده بودند. چیزی درونش تکان خورد، خاطره‌ای دور؛ از اربابش، از خانمش. بی‌صدا جلو رفت، با پوزه‌اش خاک‌های تن بچه را کنار زد، بعد آرام بدن نحیف و بی‌رمق او را بو کشید. پاهای عقبش محکم روی زمین کاشته شده بود، ولی دمش با بی‌قراری لرزید. بچه تکان نخورد. فقط صدای نفس‌هاش مثل زمزمه‌ی شکست بود. چشم‌ها بسته، انگار همه چیز را رها کرده.
رکس سرش را خم کرد، پوزه‌اش را به گردن بچه زد، بعد با دقت تمام زیر تن لرزانش خزید و بچه را با پاهای جلویش بغل گرفت. بدن گرمش حالا مثل پناهگاهی بود، سینه‌اش بالا و پایین می‌رفت، هر بار هماهنگ با نفس‌های ضعیف بچه. سپس در حالی‌که صورتش کنار گوش کودک قرار گرفته بود، صدایش آرام و خش‌دار گفت:
- یکم آروم بگیر پسرم.... بابا اینجاست... من اینجام...
بچه تکان خورد، انگار صدا از دوردست برگشته بود به دلش. دست کوچکش به پوست نرم گردن رکس خورد و بعد آرام خودش را در آغوشش جمع کرد. صدای گریه‌اش کم‌کم میان سینه‌ی گرم رکس گم شد. بمادر زیر لب گفت:
«هیچ‌وقت ندیده بودمش این‌طور... شبیه کسی که بالاخره یاد گرفته چطور دوست داشته باشه.»
 
آخرین ویرایش:
پارت سی و هفت

حال و هوای جمع تغییر کرد—نه با حرف، با رفتارهایی که فقط در دنیای حیوانات معنا دارند.
مادر نگاهی کوتاه به رکس انداخت، بعد خم شد و آرام کف دستش را به سمت پوزه‌ی رکس دراز کرد، مثل تشکر بی‌کلامی که در زبان سگ‌ها پذیرفته شده. رکس سری کوتاه به نشانه احترام خم کرد، اما همچنان کودک را با فشار ملایم در آغوش نگه داشت. خاله خرسه صدایی شبیه غریدن نرم از خودش درآورد—نه تهدید، بلکه دعوت به پیوستن. سپس رفت کنارشان، تنش را به رکس مالید، و یک لیس کوچک به پشت گوش بچه زد.
هایدی شروع به دویدن دورشان کرد، دمش را بالا گرفته بود و پاهایش روی خاک با ریتم شادی کوبیده می‌شد. هر بار که از کنار رکس رد می‌شد، یک ناله‌ی کوتاه و موزون سر می‌داد—چیزی شبیه آواز سگانه. پرنده‌ها از شاخه‌ها به پایین پریدند، نزدیک‌ترین‌شان آمد و روی پشت خاله نشست. حتی یک سنجاب بی‌پروا از تنه‌ی درخت پایین خزید، جست‌وخیزکنان خودش رو به دوستش رسوند. و رکس، با پوزه‌اش آرام پشت سر کودک را لیس زد، صدای نفسش عمیق شد، مثل آوایی از دور. بعد دمش را بالا گرفت و آهسته تکان داد. در دنیای سگ‌ها، این نه فقط یک بازگشت بود، یک آشتی تمام‌عیار بود. نشانی از این‌که گله دوباره کامل شده.
مهتاب باریک از پنجره‌ی چوبی روی کف اتاق ریخته بود؛ همان‌جا که یک پتوی نیمه‌قدیمی گسترده شده بود و گرمای چند تن نفس‌های آرام را در خود گرفته بود. کودک، میان آغوش رکس و آغوش مادر، به خواب رفته بود—نه آرام، بلکه فرسوده. بدنش هنوز با تنش‌های روز لرز داشت، حتی در خواب. رکس دمش را دور کودک پیچیده بود، انگار بخواهد حصاری نرم بسازد که کابوس‌ها از آن عبور نکنند. نفس‌هایش آهسته، اما منظم بود. گوش‌هایش تکان می‌خوردند با هر صدای ناگهانی از بیرون؛ آماده، هوشیار، محافظ.
مادر از پشت، یک دست را دور کودک حلقه کرده بود، و گونه‌اش به موهای خاک‌خورده‌ی بچه چسبیده بود. چشمانش بسته، اما ذهنش بیدار، با تصویرهای لحظه‌ای که ممکن بود همه چیز را از دست بدهد. با نگرانی برای پسر دیگرش که معلوم نبود کجاست. ناگهان، کودک تکان خورد. صدای ناله‌ای ضعیف بیرون آمد، و اشک‌هایی در خواب، بی‌اجازه، روی گونه‌اش روان شد.
«نه... نکن... خواهش می‌کنم...»
صداش مثل پژواکی از ترس‌های جا مانده در ذهنش بود. رکس بی‌درنگ سرش را بالا آورد، پوزه‌اش را آرام به پیشانی کودک زد. بعد صدای خفیفی از درون گلو بیرون داد—نه پارس، نه ناله—صدایی شبیه زمزمه‌ی مراقبت. مادر نفس‌اش را آرام بیرون داد، اشک‌هایش سرازیر شد، اما لبخند کوچکی کنار لبش نشست.
«خواب می‌بینه... ولی دیگه تنها نیست.»
و کودک، انگار به صدای گرم بدن‌ها واکنش نشان داد، آهی کشید، اشک‌هایش کندتر شدند، و بدنش در آغوش دو مأمن امن، دوباره به آرامش فرو رفت. شب همچنان ادامه داشت، اما حالا تاریکی‌اش فقط سکوت بود، نه تهدید. چون قلبی کوچک، میان دو محبت بزرگ، یاد گرفته بود که نجات واقعاً اتفاق می‌افتد.
 
آخرین ویرایش:
پارت سی و هشت

رکس سرش را آرام بلند کرد، گرمای بدن کودک هنوز میان دست‌ها و پوزه‌اش باقی مانده بود. صدای مادر آرام بود، اما چیزی در آن لرز داشت. بعد صدای سنگین‌تری از دورتر آمد—صدای پدر.

چشمان کودک باز شد. نور کم‌رنگ آتش اطراف را نارنجی کرده بود، ولی تصویر پدر با همه‌ی سایه‌هایی که بر چهره‌اش افتاده بودند، هنوز ترسناک بود.

کودک بدنش را تکان داد، به‌سختی از آغوش رکس بالا آمد. رکس عقب نرفت، فقط نگاه کرد. انگار چیزی درونش می‌فهمید که حالا وقت عقب‌نشینی نیست.

کودک به چشمان پدر زل زد. صداش لرزان، اما روشن بود:
«بابا... نمی‌خوام دیگه اونطوری تنبیهم کنی. اون‌قدر ترسیدم که شب‌ها نفس‌م نمی‌اومد. یه‌بار فکر کردم مرده‌م...»

پدر عقب کشید، انگار ضربه‌ای شنیده بود. اما حرفی نزد.

بچه ادامه داد، صداش بیشتر شبیه زمزمه‌ی شکسته بود:
«هر وقت صدای قدم‌هات می‌اومد، بدنم خودش می‌لرزید. نمی‌خوام هر بار که اشتباه می‌کنم حس کنم قراره از بین برم. من فقط یه قول می‌خوام... که دیگه اون دردها رو نبینم. که وقتی اشتباه می‌کنم، بدونم هنوز دوست‌م داری...»

سکوتی کش‌دار افتاد. حتی رکس، مثل مجسمه‌ای از صبر، بدون حرکت ایستاده بود.

پدر خواست چیزی بگه، اما تنها کاری که تونست یکنه این بود که خم شد، سرش رو به آرامی روی شانه‌ی کودک گذاشت. پلک هاش لرزیدن، ولی اون تماس—بعد از همه چیز—یه پاسخ بود.

پدر و مادر به‌آرامی از کنار بچه کنار رفتند. کودک هنوز در خواب زمزمه‌هایی از ترس می‌کرد، گوش‌های رکس خم شده و دمش بی‌حرکت بود؛ آماده برای محافظت حتی در رویاها.

پدر از گوشه‌ی تاریک‌تر محوطه عبور کرد، جایی دور از نور آتش، جایی که فقط بوی خاک و برگ‌های شب‌خورده احساس می‌شد. ایستاد. نفس‌هایش سنگین، مثل باد درون تنه‌ی درخت.

صدایی خشک اما آهسته از گلو بیرون داد—نه برای هشدار، برای درددل. انگار غرشش، به‌جای تهدید، اعترافی بود که فقط در برابر شب می‌شد گفت:
غرش آهسته‌ای که می‌گفت: «نمی‌دونم چرا صدای قدم‌هام لرزش میاره، نه آرامش.»

مادر کنارش ایستاد. پوزه‌اش را روی شانه‌ی پدر گذاشت، یک لمس کوتاه و صمیمی. بدون صدا، فقط با گرمایی که سگ‌ها باهاش می‌فهمن همه چیز هنوز قابل جبران‌ه.

پدر دمش را آهسته پایین آورد، سرش را خم کرد، و به دوردست نگاه کرد—جایی که رکس هنوز نگهبانی می‌داد و بچه با نفس‌های شکسته در آغوشش بود.

و شاید اون شب، توی ذهن پدر، برای اولین بار تصویری از پناه‌بودن شکل گرفت... نه با قانون، بلکه با گرما.
خورشید تازه از پس تپه‌ها بالا آمده بود. نور صبح، خنک و نقره‌ای، از لا‌به‌لای برگ‌ها روی پوست کودک می‌ریخت؛ همان کودکی که حالا میان یک دایره‌ی گرمِ تنفسی از بدن‌های وفادار خوابیده بود.

چشم‌هایش به آرامی باز شدند. هوا بوی خزه‌ی مرطوب و خاک تازه می‌داد. پوزه‌ی رکس نزدیک صورتش بود—گرم، سنگین، و محکم، همانند سنگر کوچکی که شب گذشته از تمام کابوس‌ها محافظتش کرده بود.

بچه کمی بدنش را جابه‌جا کرد. پشتش به شکم مادر بود، و جلوش فضای آزاد، پر از نور. برای لحظه‌ای نفسش برید. نه از ترس، از سؤال.

چرخید. چشم‌هایش به دهانه‌ی چاله افتاد—جایی که دیروز درش گیر کرده بود، تاریکی، خاک، تنهایی.

پدر آن‌طرف ایستاده بود، کنار درخت. بدون حرکت. بدون صدا. فقط با نگاهی خسته، اما بی‌غرش، با دم پائین افتاده و گوش‌های عقب‌رفته؛ نشانه‌ای از پذیرش، نه قدرت.

بچه بلند نشد. فقط چشم‌هاش چرخیدند بین آنهایی که دورش بودند.

هایدی با لیس کوچکی سلام کرد، بعد دورش چرخید، نشانه‌ی شادمانی نرم.

خاله خرسه از دور فقط تکان داد، سرش را با ریتم کوتاهی جنباند، و به زمین کنار بچه پنجه کشید، مثل دعوت به بازی یا تماس.

بچه سرش را پایین انداخت، نفس عمیقی کشید و بعد آرام زمزمه‌ای بین خودش و رکس—نه با کلمات، با تماس دست به پوست گرم گردنش:
«اینجا دیگه چاله نیست... اینجا خونه‌ست.»
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
18
بازدیدها
2K

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا