نویسندهی عزیزی که قصد تایپ رمانت رو داری، کافیه که روی فرستادن موضوع کلیک کنی و اسم اثر، نویسنده و خلاصه رمانت رو به همراه ژانرش بنویسی و منتظر تایید توسط مدیر مربوطه باشی. لازم به ارسال مجدد تاپیک اثرت نیست.
نام داستان: روح من
نویسنده: فاطیما ساریخانی
ژانر: فانتزی، جنایی،عاشقانه
خلاصه:
هیچی یادم نمیاد!
عجیبه خیلی عجیبه!
خدایا من کجام اینجا کجاست من کیم؟
سخته ندونی کی هستی خانوادت کین یا کجایی خیلی سخته خیلی
سمت هرکی میرفتم انگارکه وجود ندارم از وجودم رد میشد هرچی دادو بیداد میکردم کسی متوجهم نمیشد
دیگه اشکم در اومده بود
ادامه دارد....
نویسندهی عزیز، ضمن خوشآمد گویی و سپاس از انتخاب انجمنرمانیک را برای انتشار داستان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ داستان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.
مقدمه
Part 1
دو زانو روی زمین افتادمو باتمام وجود نام خدارو صدازدمو، دیگه به هق هق افتاده بودم
احساس کردم کسی باتمام وجود مرا میخواند سکوت کردم و بیشتر گوش دادم صدای یه دختر بود بِلا فاصله به پشت سرم نگاه کردم جمعیت زیادی زیر پل وایساده بودن نمیدونم چرا ولی یکی داشت منو به اون سمت میکشید دقیقاً پشت جمعیت وایسادم یواش یواش از توی مردم رد شدم به یه دختر غرق در خون رسیدم نمیدون چرا ولی احساس میکردم میشناسمش انگار اون منم ولی من که اینجام
خدا اینجا چه خبره؟!
به دختر کناریم که داشت دادو شیون میکشید نگاه کردم ناخودآگاه گفتم: ملیکا ...
ادامه دارد...
Part 2
شوکه شدم !! من از کجا اسمشو می دونم؟!خداااایا اینجا چه خبره؟!هاااا
از جمعیت بیرون اومدمو که چشمم به گوشه خیابون خورد زیر یه درخت یه پسر تقریباً بیست و پنج ، بیست و شیش ساله رو زانو روزمین افتاده بودو بهت زده جمعیت و نگاه میگرد اشنا بود
صدایی تو ذهنم پیچید (دوست دارم) شک زده اطراف و نگاه کردم کسی نبود دوباره صدا مکالمه دونفر تو ذهنم پیچید ؛ مکالمه دخترو پسر بود صدا به قدری زیاد بود که احساس میکردم دارم کر میشم صدا ها واضح نبود کم کم واضح شد
صدای پسره: وایسا میگم وایسا
صدای دختره:نمیــخام...آخ
صدای پسره نگران شد و گفت:خوبی؟ چی شدی؟! ببینمش ، الهی بمیرم برات خیلی درد میکنه؟!
صدای دختره لوس شد و گفت: خوبم ، فقط یکم درد میکنه
صدای پسره: میخای ببرمت بیمارستان؟!
صدای دختره: نه چیزی نیست سریع خوب میشه نگران نباش
صداها کم کم محو شدو صدای تولدت مبارک همراه جیغ همون دختر
ادامه دارد...
Part 3
یه تصویر مبهمی از یک جشن بود ، صدای موزیک [ happy birthday to you] تو سرم میپیچید ، هم همه بود صدا ها به قدری زیاد بود که نمیدونستم چی به چیه ، تصویر مبهمی که تو ذهنم بود به سرعت میگذشت مثل یک فیلم که رو دور تند گذاشته باشنش ، دستامو رو گوشام گذاشتم چشام محکم بستم ولی بازم می دیدم همه چیو دیدم ، یادم اومد ، از نامزدیم با امیر تا این تصمیم احمقانه ، شب قبل از عقد و عروسی بود همه چیز خوب بود یعنی عالی بود ، قرار بود عقد و عروسی را با هم بگیریم نمیدونم امیر چی دید چی شنید کی بهش چیزی گفته ولی اینو میدونم از تصمیمی که گرفته بود پشیمون میشه یعنی پشیمونش میکنم گفت نمیخوامت ، دوستم نداره ، همش به خاطر پول بابامه که میخاسته باهام ازدواج کنه ؛ ولی من که میدونم امیر به پول احتیاج نداره ، خودش به اندازه کافی پول داره که چشمش دنبال پول بابام نباشه ، دردش یه چیز دیگست ، میخواستم پشیمونش کنم ولی ای کاش این کارو نمیکردم ، نمیدونم چیکار کنم چطور این تصمیم احمقانه به ذهنم رسید ...