اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام داستان من و خانواده سگ‌ها| آتناملازاده

بسم الله الرحمن الرحیم
داستان من و خانواده سگ‌ها
نویسنده آتناملازاده
ژانر: تخیلی
خلاصه:
من می‌تونستم یک نوزاد باشم، مثل بقیه نوزادتا که توی خانواده خوبم، با پدر و مادرم بزرگ میشم. اما اینطور نشد. نمی‌دونم بخواد تصادف پدر و مادرم بود که سرنوشت من عوض شد یا بخاطر ثروتشون، یا بی‌وجدانی اقوامم اما بالاخره دنیا برای من طور دیگه‌ای چرخید.

مقدمه:
.
من می بخشم خیلی زود ...
همیشه هم به خودم میگم مگه
کی هستی که نبخشی ...؟!
اما کاغذ مچاله مثل روز اولش
صاف نمیشه !!
تیکه های متصل شده ی شیشه
مثل روز اولش جوش نمیخوره ...
دیگه پارچه ای که وصله دارشد
مثل روز اولش یک دست نمیشه !
من می بخشم خیلی زود ...
اما مگه تیکه های شکسته ی این
شیشه رو چندبار میشه جوش زد
چند بار میشه کسی رو مچاله کرد و از نو
صافش کرد و ازش انتظار فراموشی داشت !🙃🖤
.
 
آخرین ویرایش:
پارت نه

- هی پرستو تو مال اینجایی؟
- چند ماهی هست که از مهاجرت برگشتیم.
- می‌دونی کلاغ‌ها کجا هستن؟
پرستو خندید.
- این جنگل کلا دوتا کلاغ داره.
- برو پیششون بگو کدوم دوست سگ‌های وحشی هستن. پیششون بیان.
- باشه.
و پرواز کرد و رفت. کلاغ اومد و پیش دوست‌هاش موند تا وقتی که گفتن رکس دیده میشه. بعد از گوشه غار بیرون زد و یکم راه رو پیاده دور شد تا رکس پروازش از غار رو نبینه و بعد پرید. رکس خرگوش شکار کرده بود. سیزده عدد خرگوش که برای آوردنش سه تا سه تا پاهاشون رو به دندون می‌گرفت و چند متر جلو می‌آورد و می‌ذاشت تا سه تای بعدی رو بیاره. بخاطر تقلای شکار و آوردن این همه خرگوش خیلی خسته بود. الیسا با دلسوزی گفت:
- خوب چرا اینهمه غذا آوردی؟
- همین کنار باشه بچه‌ها کم‌کم بخورن. یادته آدم‌ها می‌گفتن که وقت بیماری باید تقویت بشن و غذای بیشتری بخورن؟
- آدم چیه؟
این رو بچه پرسید که مشغول خرگوش خودش بود. دوتا بچه دیگه هم با شنیدن این حرف سرشون رو بالا آوردن. بزرگ‌ترها سرجاشون خشکشون زد. رکس تازه فهمید چه سوتی داده و دوست داشت قدرت داشته باشه سر خودش رو بزنه. اما فعلا فقط باید بحث رو جمع می‌کرد.
- یک نوع حیوونه.
- چه نوع حیوونی؟
- وحشی‌ترین حیوونی که وجود داره. همه چیز رو می‌خوره و نابود می‌کنه. همیشه هم بیشتر از نیازش می‌خواد. حتی همجنس خودش رو می‌خوره، حتی خانواده‌ش رو، حتی خودش هم می‌خوره.
بچه‌ها جا خوردن. هایدی پرسید:
- حتی خودش رو؟
- آره.
- چطور؟
دنیل گفت:
- لابد گرسنه‌ش باشه مجبوره.
- نه، اون موجودیه که برای نیاز کاری نمی‌کنه. همیشه در حال خوردن یک تیکه خودشه.
بچه‌ها وحشت کرده بودن. الیسا نگاهی به حال بچه‌ها کرد و با چشم به رکس اشاره کرد که زیاده‌روی کردی. رکس بحث رو عوض کرد و گفت:
- حالا وقت این حرف‌ها نیست. خدا رو شکر که شما تاحالا همچین موجودی ندیدید.
بعد بچه رو برداشت و خودش روی پشت دراز کشید و بچه رو روی شکمش گذاشت و شروع به بازی و شوخی باهاش کرد. بچه‌ها عاشق این حالت مهربون رکس بودن. با اینکه پدر با جذبه‌ای بود اما گاهی با اون‌ها بازی می‌کرد و یا به درد و دل‌هاشون گوش می‌داد. مخصوصا گوش خوبی برای شنیدن خواب‌های بچه بود که مکان و زمانش اصلا برای بچه‌ آشنا نبود.
- همه اون سگ‌ها مثل من پوستشون سوخته بود امل انگار یک پوست عجیب روی بدنشون می‌کشیدن ولی به صورتشون نمی‌رسید. قسمت ترسناکش این بود که اون‌ها روی دوتا پا راه می‌رفتن و خیلی بلند بودن.
 
پارت ده

کم کم رکس به بچه‌ها اجازه داد که از غار بیرون برن. اما به خاله خرسه و الیسا نصیحت کرد که حتما توی زمین بیرون حضور داشته باشند. فصل سرما در راه بود. از پاییز رکس شروع به شکار زیاد کرد. حتی خاله خرسه هم به شکار و پیدا کردن عکس می‌رفت. رکس از آدم‌ها یاد گرفته بود چطور غذا رو فیلیز کنند اما هنوز برف نیومده بود. متوجه شد آب دریاچه خیلی سرده. به بچه‌ها گفت:
- کنار دریاچه یک گودال درست کنید.
بچه‌ها با ذوق شروع به کندن کردن. اینکار براشون مثل بازی بود. تا سال پیش کوچیک بودن و اینکارها رو خود رکس و الیسا انجام می‌دادن. گودال به اندازه‌ای که رکس راضی شد درست شد. رکس به بچه‌ها نگاه کرد که بر اثر جوانی هنوز انرژی داشتند و از اینکه به پدرشون کمک می‌کردن و با اون وقت می‌گذروندن خوشحال بودن.
- یک آب راه کوچیک به داخل گودال درست کنید.
بچه‌‌ها اون رو هم درست کردن. آب با سرعت کمی به داخل گودال می‌ریخت. رکس غذای اضاف اون روز رو داخل گودال انداخت و تا چند روز همین کار رو کرد. زمانی که اولین برف اومد غذاها رو زیر برف گذاشت تا یخ بزنه و برای خوردن داخل می‌آورد و خاله خرسه روش می‌نشست تا یخش آب بشه و بخورن. زمستون گذشت و بهار اومدن. بچه‌هاش عاشق بهار بودن. یکدفعه طبیعت حال و هوای دیگه‌ای می‌گرفت. پرنده‌های مهاجر هم می‌اومدن. حالا بچه‌ها بزرگ‌تر شده بودن. بچه پنج ساله شده بود و هیکلش بزرگ‌تر شده بود و هایدی و دنیل موقع جفت‌گیری‌شون بود. رکس نگران بچه شد. حالا بچه سر یک چیز دیگه هم کنجکاو شده بود.
- من اصلا احساس نمی‌کنم موقع جفت‌گیری من رسیده، با اینکه از اون دوتا بزرگ‌ترم.
- احتمالا آتش‌سوزی به تو آسیب‌زده.
- یعنی من هیچ‌وقت نمی‌تونم جفت‌گیری کنم؟!
و مادرش جواب داد:
- احتمالا یکم بعد بتونی، مثلا سال دیگه.
و سعی کرد حواسش رو پرت کنه. خاله خرسه برای اینکه ذهن بچه آسیب نبینه به هایدی و دنیل گفت:
- شما خواهر و برادر هستی، پس بهتر جفتتون رو از بیرون از اینجا انتخاب کنید.
- چطور؟ پدر اجازه نمی‌ده ما بیرون بریم.
- من با پدرتون حرف می‌زنم.
اما رکس دوست نداشت که اون‌ها بیرون برن. الیسا و خاله خرسه کلی باهاش حرف زدن. تا اینکه راضی شد.
- چون شما زمان جفت‌گیری‌تون رسیده اجازه دارید بیرون برید. برید همسر انتخاب کنید و به اینجا بیار.
بچه علاقه‌ای به جفت‌گیری نداشت، اما به بیرون رفتن چرا.
- منم می‌خوام بیرون برم.
- نمیشه، تو که نیازی نداری.
- اگه اون‌ها می‌تونند بیرون برن، من هم می‌تونم.
اما پدر مخالفت کرد. بچه دلیل منطقی برای بیرون رفتنش، اون هم وقتی خواهر و برادر کوچیک‌ترش اجازه بیرون رفتن داشتن ندید. پس دوباره اصرار کرد. پدر بهش دندون نشون داد و اون نیمه ترسیده و نیمه دلخور پیش مادرش رفت. فرداش که خواهر و برادرش بیرون رفتن برای بچه خیلی سخت گذشت. هم دیگه کسی نبود باهاش بازی کنه و هم چیزی که ازش محروم شده بود خیلی آزارش می‌داد. چندبار یواشکی گریه کرد و چندبار به سرش زد بدو بدو از اونجا بیرون بره. اون شب قبل از برگشتن خواهر و برادرهاش خوابید و فردا به ترسش مسلط شد و به خودش گفت:
امروز روز توئه؛ امروز همون روزیه که وقتشه یه تغییری ایجاد کنی. صبح بخیر!
در حالی که سینه‌ش تند تند بالا و پایین می‌رفت اومد بیرون بره که خاله خرسه صداش زد:
- بچه!
- بله!
- یک کندوی عسل پیدا کردم. میای کمکم کنی؟
دلش نیومد روی خاله خرسه رو زمین بندازه.
- میام.
باهم به سمت کندوی عسل رفتن که از شاخه درختی آویزون بود.
- چه بزرگ هم هست خاله.
- آره، باید خیلی مراقب باشی که زنبورهای داخلش ترس رو احساس نکنند.
خاله خرسه صاف ایستاد و با دو دست کندو رو گرفت. بچه هم سعی کرد دست‌هاش رو تکیه به درخت بده تا صاف بایسته. وسط ایه حواسش به کار خاله بود که با چه دقتی کندو رو بر می‌داره متوجه چیز عجیبی شد.
- خاله من روی دوتا پام ایستادم!
 
آخرین ویرایش:
پارت یازده

یک لحظه زمان برای خاله خرسه ایستاد. ای وای این چه بلایی بود! توی این بی‌دقتی کندوی عسل روی زمین افتاد و زنبورها بیرون پریدن.
- فرار کن.
بچه ناخودآگاه چون روی پا بود چند قدم دو پا برداشت و بعد روی چهار دست و پا شد. هر دو خودشون رو توی آب انداختن تا چند دقیقه اونجا موندن و مطمئن شدن زنبورها رفتن. وقتی به غار رسیدن بچه ذوق‌زده به سمت مادرش رفت.
- مادر! مادر من می‌تونم روی دوتا پام بایستم.
الیسا جا خورد. به خاله خرسه که با زاری نگاهش می‌کرد نگاه کرد و بعد گفت:
- چ... چی؟!
بچه که همون ذوق مورد علاقه‌ش رو درخواست کرده بود با ذوق ادامه داد:
- آره واقعا!
بعد ماجرا رو تعریف کرد. در طول تعریف ماجرا الیسا هم خودش رو جمع کرد و در آخر به بچه گفت:
- خیلی خوشحالم که یک چیز جدید یاد گرفتی اما این رو به پدرت نگو.
- برای چی؟
- می‌دونی که اون روت حساسه، ممکن نگران بشه.
بچه قبول کرد و خاله خرسه هم خوشحال شد که قرار نیست به رکس جواب پس بده. شب همه برگشتن. بچه پیش هایدی و دنیل رفت.
- چه خبر؟!
دنیل با خوشی خودش رو کنار دیوار انداخت.
- نمی‌دونی جفت‌گیری چه کیفی میده.
هایدی گفت:
- تو چطور برای خودت جفت پیدا کردی؟ اصلا از ما پیدا نمیشه.
- از ما نیست. روباهِ. تو هنوز جفت پیدا نکردی؟
- نه، هیچ حیوونی نزدیک من نشد.
دنیل کلافه گفت:
- اما اگه الان جفت انتخاب نکنی فصل جفت گیری تموم میشه و باید در سال دیگه صبر کنی.
- شاید بهتر باشه تا سال دیگه صبر کنم.
بچه گفت:
- شاید سال دیگه نوبه جفت گیری من هم شده باشه.
- شاید! بچه، توهم با ما بیا اونور.
- پدر من رو می کشه!
هایدی گفت:
- آخه... چیزی هست باید به تو نشون بدم.
- چی؟
- نمی تونم بگم، اما تو حتما باید اون ها رو ببینی.
دنیل گفت:
- بیخیال شو هایدی، پدر جفتتون رو می کشه.
هایدی دیگه حرفی نزد. روز بعد هایدی زودتر برگشت. اون چون کسی رو پیدا نکرده بود طولانی مدت بیرون نمی موند. با بچه توی آب پریدن و شروع به بازی کردن. صدای خنده شون منطقه امن رو پر کرد.
- هایدی چی می خواستی نشونم بدی؟
لبخند از لب هایدی رفت و یکم گیج شد. گفت:
- راستش... هیچی... باشه سال دیگه که بتونی بیرون بیای می بینی.
همون موقع دیدن که پدر زودتر از وقت معمول و بدون غذا اومده. فکر کردن حتما چیزی شده. بیرون رفتن. خودشون رو تکوندن و به سمت غار رفتن. رکس و الیسا ترسیده بودن. بچه گفت:
- پدر، چی شده؟
رکس به سمتشون برگشت.
- برید آخر غار، نه بیرون برید و نه صدایی ازتون در بیاد. اگه هم هر موجودی دیدید نزدیک نشین و فقط خاله خرسه بره.
بچه ها نگران شدن. مادرشون گفت:
- یک حیوون وحشی این نزدیک هست. پدرتون نگران شماست.
- دنیل چی؟
رکس زیر لب گفت:
- وای، دنیل!
و خودش بیرون رفت. یک ساعت بعد با دنیل برگشت. هایدی ازش پرسید:
- تو اون حیوون وحشی رو دیدی؟
- نه، من حتی چیزی درباره ش نشنیدم.
اون شب با خیال راحت خواب بودن اما رکس ترسیده بود. دو انسان طبیعت گرد به جایی حدود هفتاد متری اون ها اومده بودن. از ظهر که بچه ها رو توی غار پناه داده بود دنبال مکان جدید می گشت و آخر سر هم پیدا کرد. شبونه بیدارشون کرد و گفت:
- هیچ حرفی نزنید فقط حرکت کنید.
مادر جلو می رفت و پدر عقب. بچه ها اجازه حرف زدن نداشتند. مدت طولانی توی راه بودن و پاهاشون درد گرفته بود. سر زانوهای بچه با اینکه این سال ها به دلیل زیاد چهار دست و پا رفتن زیاد قوی شده بود اما زخم شده بود. به تاریک ترین قسمت جنگل رفتن و بعد از اونجا وارد دره شدن که حسابی ترسناک و دلگیر بود. رکس گفت:
- از حالا اینجا می مونیم.
 
آخرین ویرایش:
پارت دوازده

حالا که رکس صحبت کرده بود همه فهمیدن آزاد برای حرف زدن هستن. الیسا گفت:
- جای دیگه ای پیدا نکردی؟
- نه، اینجا بمونید تا من منطقه امن رو مشخص کنم.
خاله خرسه یک قسمت که کمی کوه بالای سرش بود رو انتخاب کرد و نشست و گفت:
- بچه ها بیان بخوابین خسته هستید.
بچه ها درحالی که گیج و حدودا ترسیده بودن به سمت خاله خرسه رفتن. دنیل یک لحظه ایستاد و بعد به سمت پدرش برگشت.
- همسرم چی؟
- دیگه فکرش رو نکن. فصل جفت‌گیری هم تموم شده. اون هم اگه بچه ای داره بدون تو باید بزرگ کنه.
برای دنی مهم نبود. اون زیاد علاقمند به همسرش نبود و مسئولیت‌پذیری پدرش رو هم نداشت. کنار هم دراز کشیدن. هایدی گفت:
- بنظرتون اون موجودات وحشی چی بودن که پدر انقدر ازشون می ترسه؟
پسر گفت:
- نمی دونم اما از بین همه موجوداتی که تا حالا دیدم فقط از پدر می ترسم، پس واقعا ترجیح میدم موجودی که اون ازش می ترسه رو نبینم.
هر سه بچه نخودی خندیدن. پدر و مادر از صدای خندیدن بچه‌ها خوشحال شدن و اون ها هم لبخند زدن. چون توی تاریکی بنظر نمی اومد جای دیگه برای خوابیدن باشه پس پیش بچه ها رفتن. الیسا کنار دنیل که سمت راست بود خوابید و اون رو در آغوش گرفت و رکس هم پیش بچه خوابید. اون رو بغل کرد و پشت سرش رو لیس زد. بچه خندید. از محبت پدرش حس خوبی داشت. رکس پشت گوشش گفت:
- پسر کوچولو، من مراقبت هستم!
رکس با آرامش و خیال راحت به خواب رفت. وقتی بیدار شدن دیدن جایی که در تاریکی دلگیر به چشم می اومد مثل بهشت بود. یک کانال بلند که داخلش چند صد لانه گنجشک و گاهی پرندگان دیگه ای وجود داشت. یک جویبار کوچیک از قسمتی می گذشت و سبزه های قشنگی هم روییده بود. اون ها خیلی خوشحال بودن. مخصوصا رکس که برای بچه ها خوشحال بود.
- اینجا خیلی دوست دارید!
اما مثل اینکه همسایه ها از اومدنشون خوشحال نبودن. گنجشک ها دورشون جمع شده بودن و تند تند و همزمان حرف میزدن:
- حیوان های وحشی! حیوان های وحشی!
- شما اینجا چی می خوان؟ اینجا چی می خوان؟
- از اینجا برید. از اینجا برید.
بچه ها نگران شدن. اون ها خیلی کوچولو بودن اما اگه قرار بود همسایه هاشون از بودنشون انقدر اذیت باشن احتمالا ادامه زندگی شون در اونجا خیلی سخت میشد. الیسا گفت:
- ما با شما کاری نداریم. ما فقط از ترس حیوانات وحشی به اینجا پناه آوردیم.
- شما ما رو می خورید.
- شما کوچیک تر از اونی هستید که ما شما رو بخوریم.
یکی شون که پیرتر از بقیه بود به حرف اومد:
- اما وقتی خیلی گرسنه باشید ما رو می خورید.
- ما بهتون قول میدیم همچین کاری نکنیم.
- بچه های شما شیطون هستن، روی قولتون نمی مونند.
خاله خرسه گفت:
- اون ها بچه های قانون مدار و حرف گوش کنی هستن.
- اصلا این ها چه موجودی هستن. اون موجود وحشتناک بینشون چیست؟
- این ها نوعی گرگ هستن. اون موجود هم بچه شون هست. حیوانات وحشی پوستش رو کندن.
همه با ترس و دلرحمی به بچه نگاه کردن.
- اما با این حال شما باید برید.
 
آخرین ویرایش:
پارت سیزده

رکس گفت:
- ما جایی نمیریم.
- باید برید.
رکس دندون نشون داد. اون ها با ترس بهم نگاه کردن. یکم عقب رفتن و باهم صحبت کردن. بالاخره همون گنجشک پیر جلو اومد و گفت:
- فقط در یک صورت اجازه دارید اینجا بمونید.
رکس می تونست قلدری کنه اما قصد نداشت اون ها رو با خانواده خودش دشمن کنه پس گفت:
- چه شرطی؟
- پرنده های وحشی به دره ما حمله می کنند و هر کدوم از ما که نتونیم به لونه هامون پناه ببریم رو می گیرن. تقریبا هر دو روز یکبار به ما توسط پرندگان وحشی حمله میشه. اگه شما قول بدید که با دیدن اون ها بهشون حمله می کنید ماهم به شما اجازه بودن می دیم.
- بهتون قول میدم. شب ها خودم هستم و صبح ها بچه هام.
اون ها قبول کردن و ازشون دور شدن امت زیر نظرشون داشتن. رکس به بچه ها گفت:
- امروز فقط تا اونجا...
دوازده متر اونورتر رو نشون داد.
- حق دارید برید. تا اینکه همه جا رو بررسی کنم و منطقه امنتون رو نشون بدم.
کسی مخالفت نکرد. اون که رفت همه سعی کردن با محلی که هستن آشنا بشن. اونجا قشنگ و شلوغ بود و برای بچه ها که همیشه تعداد کمی حیوون دورشون بود خیلی جالب بود اما پرنده ها با وجود کنار اومدنشون باز هم از اون ها می ترسیدن و سعی داشتن زیاد باهاشون هم صحبت نشن. این یکم بچه ها رو ناراحت کرد. بچه سراغ مادرش اومد.
- اون ها از ما خوششون نمیاد.
- درست میشه. یکم باید به همسایه‌های جدیدمون زمان بدی.
تا شب بچه ها از زندگی جدیدشون لذت بردن. شب پدرشون اومد. براشون غذای خوبی آورده بود و خوشحال بود.
- غذا اینجا بیشتر پیدا میشه.
بعد به بچه ها گفت:
- فردا منطقه امنتون رو نشونتون میدم.
بچه ها ذوق کردن. وقت غذا خوردن گنجشک ها از دور نگاهشون می کردن. اون ها موجودات گوشت خوار و ترسناک بودن اما مطمئنا غذاشون بزرگ تر از گنجشک ها بود. رکس پرسید:
- امروز چطور بود؟
هایدی با ذوق گفت:
- عالی!
- اینجا رو بیشتر دوست دارید؟
- اگه این ها هم دوستمون داشته باشند آره. دیگه دلمون نمی گیره.
دنیل گفت:
- و اینجا جای زیادی برای بازی کردن داره.
اون شب با لذت خوابیدن و صبح زودتر از پدر بلند شدن تا منطقه امنشون رو ببینند. چشم هاشون برق زد. یک منطقه بزرگ و پر درخت و جویبار و چاله که جون می داد برای بازی. بچه ها عاشق اینجا شده بودن. فرداش که در حال بازی بودن یک کفتار بهشون نزدیک شد.
- بهبه اینجا رو ببین. مهمون های تازه.
بچه ها با ترس به کفتار نگاه کردن. تا حالا کفتار ندیده بودن. از دیدن کمر قوز کرده و پوست وحشتناک و صدای عجیبش ترسیده بودن. کفتار صدای تیزی داشت. بچه گفت:
- تو کی هستی؟ چرا انقدر عجیبی؟
کفتار شاکی گفت:
- خودت کی هستی؟ چرا انقدر عجیبی؟
بچه عقب نشینی کرد. راست می گفت. دنیل گفت:
- ما نوعی گرگ هستیم.
- من هم همینطور. شما سه تا تنها هستید؟
- نه، ما با پدرم و مادرم توی دره گنجشک ها زندگی می کنیم.
بچه چپ چپ نگاهش کرد. خوب نبود به یک غریبه انقدر اطلاعات بدن. دنیل از کفتار پرسید:
- اسم تو چیه و با کی زندگی می کنی؟
- من کفتارم و با گروهم زندگی می کنم.
از دور رکس رو دیدن.
- پدرمون اومد، ما باید بریم.
بچه ها به سمت دره دویدن. غذا رو با اشتها خوردن و سربه‌سر هم گذاشتن. پدر اینجا زودتر می‌اومد چون غذا خیلی راحت‌تر پیدا میشد. توی این چند روز هم خبر از مزاحمت پرنده های بزرگ نبود اما بعد از شام وقتی که بچه برای خوردن آب می رفت یک موجود عجیب رو دید و خیلی زود فهمید از این پرنده ها نیست. اون یک جغد بود. جغده که به سمت پرنده ها پرواز کرد بچه سریع به خودش اومد. وقت نبود پدرش رو صدا بزنه. هل شد و به سمت دیوارها دوید.
حرکت عجیبی زد. پاهای جلوییش رو بین سوراخ ها کرد و تا نیمه دره بالا رفت و بعد پرشی زد. دندون‌هاش به جغد نرسید اما خیلی ناگهانی با دو پای جلوییش جغد رو گرفت و محکم روی زمین افتاد. روی جغد. گنجشک ها بیرون اومدن و شادمان فریاد زدن:
- اون گرفتش. اون گرفتش.
از اون طرف خانواده ش فقط صحنه ای رو دیدن که بچه توی هوا بود. خاله خرسه با تعجب گفت:
- بچه داره پرواز می کنه؟
 
آخرین ویرایش:
پارت چهارده

خودشون رو به اون سمت رسوندن. رکس وقتی دید بچه بجای دندون جغد رو توی دست هاش گرفته سنکوب کرد. چند دقیقه بعد اون ها با جغد خفه شده سرجاشون بودن. بچه داشت با ذوق به خواهر و برادرهاش می گفت که چطور جغد رو گرفته. الیسا با نگرانی به رکس که توی فکر بود نگاه می کرد. وقتی از نوع استفاده به دست هاش گفت رکس پرسید:
- تا حالا چندبار از اون ها استفاده کردی؟
بچه به سمتش برگشت.
- هیچ‌وقت. اصلا نمی‌دونستم همچین استفاده‌ای داره.
- دیگه همچین استفاده ای ازشون نکن.
- چرا؟ خیلی باحاله که.
دنیل و هایدی هم که خیلی دوست داشتن اون ها هم امتحان کنند کنجکاو به پدرشون نگاه کردن. رکس گفت:
- چون اگه قرار باشه هردفعه پنجه هات رو انقدر از من باز کنی بهم میریزن و دیگه توی راه رفتن نمی تونی ازشون استفاده کنی. دوست داری نتونی راه بری؟
این فکر باعث شد که بچه ها از خودشون این آرزو رو دور کنند. فرداش درحال بازی بودن که اون کفتار اومد.
- شما چیکار می کنید؟ من هم می تونم باهاتون همبازی بشم؟
- بله.
هر چهارتا باهم مشغول بازی شدن. کفتار گفت:
- چرا شما گروهی برای شکار نمیرید؟
- چون پدرمون برای محافطت از ما یک مرزی تایین کرده که حق نداریم از اوم دور بشیم.
- چرا همچین کاری کرده؟ نشنیدم هیچ گرگ‌سانی همچین حرکتی بزنه.
بچه‌ها بهم نگاه کردن. اون‌ها هم نشنیده بودن. بعد از بازی کفتار به سمت هایدی رفت. هایدی که خسته روی دست هاش دراز کشیده بود سرش رو بالا آورد و به کفتار نگاه کرد. توی چشم های کفتار برق خاصی بود. انگار به یک شکار خوشمزه نگاه می کنه. اون سرش رو نزدیک هایدی برد و گفت:
- بیا پشت اون درخت‌ها. آخرین نقطه منطقه امنتون.
هایدی به برادرهاش نگاه کرد که مشغول سربه‌سر گذاشتن بودن و متوجه اون‌ها نشدن. کنجکاو بود ببینه کفتار چی میگه. دنبالش رفت. پسرها چشمشون به اون‌ها خورد اما براشون عجیب نشد که دارن کجا میرن. به پشت درخت‌ها که رسیدن وارد جویبار شدن. هایدی به کفتار نگاه کرد ببینه چی قرارِ بگه اما کفتار قصد حرف زدن نداشت. اون به هایدی نزدیک شد و بوییدش. هایدی لرزید. تازه فهمید اینجا چه خبره و این موجود زشت... بهرحال تنها مردی بود که اون رو پسندیده بود.
رابطه جدید هایدی شروع شده بود. اون می دید که رفتار کفتار به خوبی رفتار و محبت پدرش به مادرش نبود. بیشتر برای اون نه همسر و شریک عاطفی بلکه یک لذت بود. کفتار صبح می اومد و باهاشون بازی می کرد و بعد هایدی رو به کناری می برد و... دنیل متوجه شده بود اما بچه نه. هایدی ماجرا رو به مادرش گفت و مادرش هم براش خوشحال شد و بعد هم پدرش ماجرا رو شنید و گفت:
- این کفتارها چه نوع موجودی هستن؟ باید ببینم.
اما اون هیچ‌وقت انقدر وقت نداشت که اون رو ببینه. یک روز کفتار به هایدی گفت:
- بیا و به گروه ما بپیوند.
- چی؟!
- آره. ما از بودن تو خوشحال میشیم.
هایدی خندید.
- اما من خانواده خودم رو دارم.
- ولی من خانواده تو هستم. تو می تونی جزیی از ما بشی. تو و بچه هامون.
- وای، من عاشق خانوادم هستم.
لحن کفتار عوض شد:
- ببین تو به زودی باردار میشی و من دوست دارم که بچه هامون توی گروه من بمونند.
- اون ها بچه های من هستن کفتار. و مثل بچه های همه حیوون ها با مادرشون می مونند.
- برای همین که تو باید بیای با ما زندگی کنی.
هایدی گیج نگاهش کرد. اون به هیچ وجه دوست نداشت که وارد گروه اون بشه اما لحن کفتار انگار خواهشی نبود. کفتار شروع به ادامه توضیح کرد:
- تو اونجا خوشبخت خواهی بود! تو خیلی خوشگلی! حتی از خوشگل ترین زن های ما قشنگ تری! اونجا می تونی با چند مرد باشی. حتی رییس کاروان.
هایدی جا خورد. وحشت‌زده به کفتار نگاه کرد بعد چند قدم عقب رفت و برگشت و فرار کرد. کفتار صداش میزد:
- هی هایدی! هی!
به برادرهاش رسید که روی زمین دراز کشیده بودن برای استراحت. دنیل متوجه صدای تند قدم‌ها شد و سرش رو بالا آورد. حال بد هایدی و کفتار رو که همون جا ایستاده بود و نگاهشون می کرد رو دید. نگران شد. چون بچه هنوز متوجه نشده بود و هایدی هم رابطه ش رو علنی نکرده بود از هایدی خواست یکم فاصله بگیرن و پرسید:
- اون اذیتت کرد؟
هایدی به اون سمت نگاه کرد. کفتار رفته بود. با بغض گفت:
- دنیل اون دیوانه‌ست!
خودش رو توی آغوش دنیل جا داد.
- دیگه نذار بهم نزدیک بشه.
 
آخرین ویرایش:
پارت پونزده

و دیگه نذاشت. شب هایدی ماجرا رو به خانواده ش گفت. بچه از اینکه اون دوتا باهم بودن جا خورد و رکس از پرویی کفتار کلافه شد. خاله خرسه گفت:
- اگه فردا خودش گورش رو گم نکرد بگو من بیام برای شام شب شکارش کنم.
الیسا به هایدی گفت:
- تو از چی می ترسی؟ خودت دکش کن.
و فردا که کفتار اومد بچه و دنیل مقابلش گارد گرفتن. اون با خنده گفت:
- هی هی! چی شده؟ منم.
بچه گفت:
- تو دیگه اینجا جایی نداری.
- یعنی چی؟
- همین که هست. دیگه نزدیک ما یا هایدی نشو.
کفتار جا خورد.
- اما هایدی جفت منه. بهشون بگو هایدی، بگو که من رو دوست داری.
هایدی خودش رو پشت برادرهاش برد. دنیل گفت:
- هایدی دوستت نداره. دیگه این نزدیکی نبینمت. وگرنه تیکه تیکه ت می کنم.
کفتار اخم کرد و عقب رفت و گفت:
- باشه اما برای بردن بچه هام میام.
- بچه ای در کار نیست. اگر هم باشه جز گروه ماست نه تو. حق نداری نزدیکشون بشی.
بچه با حرص گفت:
- میری یا بهت بپریم؟
کفتار با اخم و حرص رفت و هایدی نفسی عمیق کشید. هایدی با ترسی که از کفتار پیدا کرده بود دیگه قصد نداشت که به جنس نر نزدیک بشه اما دنیل از پدر اجازه گرفت که برای پیدا کردن جفتی بیرون بره. یک شب بچه غمگین به دنیل گفت:
- می دونی من چی حدس میزنم؟ اون آتیش سوزی قوای ج×ن×س×ی من رو از بین برده.
- اوه، بچه! متاسفم!
- من خودمم متاسفم!
پدرشون متوجه قیافه غمگین بچه شد و به سمتشون اومد.
- شما دوتا چی میگین؟
بچه گفت:
- هیچی، اما.. یک چیزی رو می خواستم به شما بگم.
- بگو.
- خیلی وقته که می خوام این رو بهت بگم. مرسی که پدر فوق العاده ای برای من هستی.
- واقعا میگی؟
- بله.
رکس نخواست که توی چهره نشون بده از این حرف چقدر ذوق کرده.
- ممنون، دارم همه تلاشم رو می کنم.
- و توی این کار خیلی موفقی.
و بهم لبخند زدن. الیسا هم با ذوق به اون ها نگاه کرد. چقدر از این حرف رکس خوشحال شد. انگار به اون گفته. هایدی در حالی که صداش از نگرانی می لرزید گفت:
- منم می تونم یک چیزی بگم.
همه نگاهش کردن. بچه گفت:
- بگو.
- من باردارم.
اول همه جا خوردن و بعد صدای فریاد خوشحالی شون به حدی بالا رفت که صدای گنجشک ها رو در آورد. دنیل گفت:
- از کی می دونی؟
- شیش شب.
- پس چرا خوشحال نیستی؟
هایدی سرش رو بالا آورد و با تردید نگاهشون کرد.
- یعنی کفتار روی حرفش نمونده؟
خاله خرسه با حرص گفت:
- غلط کرده مونده باشه! خودم می خورمش.
هایدی خندید و استرس از وجودش رفت. همه چیز داشت رو به بهتر شدن می رفت. این مدت بچه یکبار بیمار شد. تب و لرز شدیدی داشت و همه حتی گنجشک ها که دیگه وابسته این خانواده شده بودن براش نگران شدن. تا چند روز حالش خیلی بد بود. الیسا گریه می کرد.
- اون میمیره.
رکس از بالای سرش تکون نمی خورد. حتی برای شکار دنیل و هایدی رو می فرستاد و خودش با اینکه راهی بنظرش نمی رسید بالای سر بچه می موند. گاهی می گفت:
- اون خیلی داغه باید توی آب بندازیمش.
گاهی هم می گفت:
- داره می لرزه، خاله خرسه بیا روش.
با این راحل های بالا و پایین طول کشید تا حال بچه رو به بهتر شدن بره.
 
آخرین ویرایش:
پارت شونزده

وقتی بهتر میشه می فهمه که برادرش هم شغالی رو پیدا کرده و رابطه جدیدی شروع کرده. حال بچه که بهتر شد خانواده با لذت منتظر به دنیا اومدن بچه های هایدی شدن. شکم هایدی روز به روز بزرگ‌تر میشد. کار به جایی رسید که از سنگینی دیگه نمی‌تونست بازی کنه. اما بیشتر روز رو می اومد و توی منطقه امن می نشست و برادرهاش هم عادت کرده بودن که از حالا با صحبت کردن و سر به سر گذاشتن سرگرم بشن. اون ها دوست های جدید زیادتری نسبت به مکان قبلی داشتن.
یکی از اون دوست ها یک هدهد بود که بیشترین نقش در ترقیب کردن بچه برای دیدن بقیه مکان ها داشت. فقط خاله خرسه از بزرگ‌ترها بود که متوجه این حرکت شد و خیلی نامحسوس به مادرشون ذکر داد. اون هم هدهد رو تهدید کرد که ديگه اون نزدیکی نیاد. اما این نیومدن باعث نشد که بچه ماجرای رفتن رو فراموش کنه. به برادرش گفت:
- تو تقریبا اون بیرون رو می شناسی، من رو ببر.
- نه من نمی شناسم. جایی که من اجازه داشتم از منطقه امن دور بشم با اینجا خیلی فاصله داشت و چون جفت من توی همین منطقه پیدا شده و حاضر برای دیدن من به اینجا بیاد پدر اجازه نمیده بیرون برم.
- اما باز هم تو بهتر از من می دونی که اون بیرون چطور باید رفتار کرد.
دنیل یکم هول شد و روش رو گرفت. دلش نمی‌اومد خواسته برادر بزرگش رو رد کنه اما...
- اگه ما بریم پدر ما رو می کشه.
- به این فکر کن. من هیچ‌وقت بیرون اینجا نبودم.
دل دنیل برای بچه سوخت. واقعا سخت بود! خودش بعد از اینکه اجازه پیدا کرد از قسمت امن خارج بشه بهترین روزهای زندگیش رو داشت.
- باشه، هرچی بشه بریم.
پسر ذوق کرد اما ترس خیلی شدیدی هم داشت. انقدر که تا فردا که نقشه شون رو می خواستن عملی کنند چندبار پشیمون شد و خواست بگه نریم اما خودش رو کنترل کرد. بالاخره زمانش رسید. باهم خودشون رو به آخرین مرز منطقه امن رسوندن. اون روز هوا بارونی بود اما پدر برای شکار رفت. آسمون پر بود از ابرهای پهن، انگار خودشم نمی‌خواست ماهو نشون بده.
فرزند سگ‌ها نفسش تند شده بود، نه از دویدن، از هیجانِ چیزی که بلد نبود اسمشو بذاره.
کنار دنیل، برادر سگیش، قدم‌به‌قدم از محدوده‌ی امن دور می‌شدن.

دنیل یه‌جوری راه می‌رفت که معلوم بود دلش اصلاً با این مسیر نیست. گوشاش تیز شده بودن و هر صدای کوچیکی باعث می‌شد یهو وایسه، بینی‌اشو بلند کنه تو هوا و بگه:
«چیزی اون‌طرفا تکون خورد... شایدم باد بود. امیدوارم فقط باد باشه.»

فرزند، یواش گفت:
«من که چیزی نشنیدم. ولی دلم یه‌جوریه. مثل وقتی پدر نگاهت می‌کنه و چیزی نمی‌گه... ولی می‌دونی داره می‌فهمه.»

هوا نم‌نم سرد بود، با بوی خاک نم‌خورده و ریشه‌هایی که از زمین بیرون زده بودن مثل انگشت‌های دراز یه پیرمرد خواب‌زده.
فاصله‌شون از خط امن زیاد نشده بود، شاید فقط چند متر... ولی همین چند متر، حس می‌داد انگار دارن وارد یه دنیا‌ی دیگه می‌شن.

دنیل زیر لب غر زد:
«اگه پدر بفهمه، پوست از سرمون می‌کنه. اون دفعه که فقط نزدیک خط شدی، نگاهش سه روز دنبالت بود.»

فرزند سگ‌ها خندید، البته نه با دل خوش، یه خنده‌ی خشک:
«اگه قراره دنیارو بشناسم، باید چند قدم دیگه هم برم... مگه نه؟»

ولی هنوز خبری از دنیای ناشناخته نبود. نه صدایی عجیب، نه بویی متفاوت. فقط سکوتِ جنگل، و این دو تا، که با احتیاط و شک بین درختا حرکت می‌کردن. سکوت جنگل پر بود از نفس‌های سنگین و خش‌خش پاهاشون بین برگای خیس.
فرزند سگ‌ها کنار دنیل راه می‌رفت، انگار هر قدم یه درگیری بود بین دلش و صدای پدر که همیشه تو ذهنش می‌پیچید:
«از خط نرو اون‌ور، اون‌جا دنیای دیگه‌ست.»

دنیل اخم کرده بود، دمش جمع شده بین پاهاش:
«اگه بفهمن، دیگه حق نفس کشیدن نداریم.»
ولی خودش داشت جلوتر از فرزند می‌رفت، بو می‌کشید، گوش‌هاشو می‌چرخوند.
 
آخرین ویرایش:
هفده

فرزند گفت:
«فقط چند متره، ببین... چیزی نشده هنوز. درختا هم همون درختان، فقط یه‌کم غریبه‌تر.»

باد سردی پیچید لای بوته‌ها، و یه شاخه‌ی خشک با صدای خفیف شکست. جفتشون ایستادن، بی‌حرکت. دنیل گفت:
«این‌جا حتی سکوتشم فرق داره... انگار مراقبته، نه مثل خونه‌مون که همه‌چی روونه.»

چند قدم دیگه رفتن. زمین نم‌دار بود، و ته دلشون یه لرزش داشت راه می‌رفت. اما هنوز هیچ نشونه‌ای نبود.
نه سازه‌ای، نه بوهای غریب... فقط شب، فقط جنگل، فقط دو تا موجود که از مرز گذشته بودن.

فرزند یواش گفت:
«شاید همه‌ی چیزایی که می‌گفتن فقط واسه ترسوندنمون بوده... شاید اون‌ور هم سگ‌ها زندگی می‌کنن. سگ‌هایی که نمی‌خوان ما رو ببینن.»

دنیل نگاهی بهش انداخت، انگار چیزی خواست بگه ولی قورتش داد. بعد آروم با چنگ‌هاش خاک رو کنار زد و گفت:
«بریم یه‌کم جلوتر... ولی اگه چیزی دیدیم، برمی‌گردیم. باشه؟»

فرزند فقط سر تکون داد. دلش هنوز نمی‌خواست برگرده.
حتماً، خیلی خوب شد که اینو گفتی ملیکا. اینکه بچه هیچ تصوری از دنیای انسان‌ها نداره، باعث می‌شه روایت خیلی طبیعی‌تر بشه—اونوقت برخوردش با سازه‌های متروکه مثل کشف یه دنیای بی‌اسم می‌شه، پر از حس و رمز.

چند قدم که جلوتر رفتن، بچه یه‌جوری پوزه‌اشو تو هوا نگه داشت، دنبال یه بو که نمی‌شناختش.
دنیل عقب‌تر ایستاده بود، دمش یه‌کم لرز داشت. هیچ‌کدوم چیزی نمی‌گفتن، فقط صداهای شب پر می‌شد از خش‌خش برگا و وز وز باد لای شاخه‌ها.

بین درختای پیر، یه چیزی دیده می‌شد. یه دیوار چوبی شکسته، افتاده وسط خزه‌ها.
بچه آروم جلو رفت. بوی عجیبی می‌اومد، نه مثل بوی شکار، نه مثل بوی سگ‌ها.
یه‌جور بوی مرده، انگار چیزی بوده و دیگه نیست.

نزدیک‌تر که شد، چنگ زد روی یه تخته چوب نرم‌شده. زیر انگشتاش خاک و خزه بلند شد، و یه چیزی مثل صفحه‌ی صاف زیرش بود—سرد، خاکستری، با یه خط شکسته وسطش.

پوزه‌اشو نزدیک‌تر برد، بو کشید... هیچ چیز آشنا توش نبود.
گفت:
«اینا چیه؟ مثل سنگ نیستن، مثل درخت هم نیستن...»

دنیل نگاهی انداخت، بعد آروم گفت:
«نمی‌دونم. شبیه چیزایی‌ان که گاهی سگ‌های پیر خوابشونو می‌دیدن... ولی هیچ‌کس نمی‌فهمید واقعاً چیه.»

یه چیز گرد افتاده بود گوشه‌ی اون سازه، یه‌جور سطح صاف با رنگ پاشیده. بچه چنگ زد، زیرش خاک بلند شد و یه تصویر محو دیده شد—شبیه نقش‌هایی که خودش روی خاک می‌کشید وقتی حوصله‌اش سر می‌رفت... ولی این نقش با چیزی کشیده شده بود که هیچ‌وقت ندیده بود.

ایستاده بود، بی‌حرکت، فقط نگاه می‌کرد.
نمی‌فهمید اونجا چی بوده، چرا ساخته شده، چرا خراب شده... فقط حس می‌کرد یه چیزی اون‌جا بوده، یه چیزی که حالا فقط سکوتش مونده.

دنیل گفت:
«برگردیم؟ هوا داره سنگین می‌شه.»
بچه سرشو پایین انداخت، ولی دلش نمی‌خواست هنوز برگرده. یه‌چیزی اینجا صداش می‌زد، حتی اگه نمی‌فهمید چیه...

از همون لحظه که بچه داشت خاک دور سازه‌ی خراب رو با پنجه‌هاش کنار می‌زد، حس یه نگاه سنگین پیچید تو هوا. دنیل اول نفهمید، ولی یهو ایستاد، گوش‌هاش تیز شدن.

گفت:
«صبر کن... یه چیزی داره نگاهمون می‌کنه.»

بچه پوزه‌اشو بالا گرفت، همه جا رو بو کشید ولی چیزی حس نمی‌کرد. اما دنیل مطمئن بود.
چشماشو دوخت بین درختای سایه‌دار، اون سمت سازه‌ی چوبی، جایی که تاریکی یه‌کم غلیظ‌تر بود.

یه‌لحظه، فقط یه‌لحظه، سایه‌ای تکون خورد. بعدش ساکت شد.
یه موجود، کوچیک‌تر از گرگ، بزرگ‌تر از روباه، پوستش خاکستری تیره، ایستاده بود... بی‌حرکت.
نه ناله می‌کرد، نه می‌غرید، فقط نگاه می‌کرد. چشم‌هاش برق نداشت، انگار خیلی پیر بود.

بچه پاشو عقب کشید، آروم گفت:
«چی‌یه این؟ چرا نمی‌ره؟»

دنیل فقط زمزمه کرد:
«بعضی از حیونا حرف نمی‌زنن، ولی می‌فهمن. اون... داره قضاوت‌مون می‌کنه. یا شاید فقط منتظره ببینه چی کار می‌کنیم.»

موجود خاکستری یه قدم جلو اومد، صداش تو برگا پیچید. نه تهدید بود، نه دوستی.
بعد یه ناله‌ی خفیف کرد، بیشتر شبیه نفسِ خسته، و رفت—آروم و بی‌صدا—توی سایه‌ها گم شد.
نه رد پا گذاشت، نه نگاه آخر.

دنیل نفسش رو بیرون داد، گفت:
«اینا همون چیزان که پدر می‌گه ازشون دوری کنیم. نه چون می‌کشن، چون نمی‌فهمی چیا می‌دونن.»

بچه هنوز چشمش بین درختا بود. اون نگاه بی‌کلام یه چیزی توش داشت، یه چیزی که نه شبیه محبت بود، نه نفرت...
فقط یه حس قدیمی، مثل قصه‌ای که هیچ‌وقت براش تعریف نشده.
 
پارت هجده

صبح هنوز کامل نرسیده بود، آسمون یه‌جوری رنگ‌پریده بود.
بچه آروم از جای خوابش بلند شد، پوزه‌اشو کشید روی خاک نم‌دار، دنبال بویی آشنا. دنیل کنارش بود، ساکت، یه‌جوری بی‌حرکت که انگار منتظر یه اتفاقه.

پدر کمی دورتر وایساده بود، رو یه تپه کوچیک، به سمت درختای شمالی نگاه می‌کرد. چیزی تو نگاهش بود... نه خشم، نه مهر. یه‌جور سکوتِ سنگین.
یه لحظه پوزه‌اشو بالا آورد، هوا رو بو کشید، بعد آروم با چنگ خاک رو کنار زد. توی خاک یه ردی بود—خط‌های کشیده با پنجه‌هایی که مال خودش نبودن.
پدر به رد بوها نگاه کرد، هیچ چیزی نگفت. فقط یه پلک زد، بعد برگشت سمت بچه‌ها.
قدم زد تا نزدیکشون، نه تند، نه تهدیدآمیز. پوزه‌اشو نزدیک بچه برد، یه بو کشید، خیلی آروم، بعد عقب رفت.
با صدایی نرم ولی خشک گفت:
«صبح سرد بود، روز خوبی داشتی؟»

بچه یه لحظه مکث کرد، دلش لرزید ولی چیزی نگفت. فقط سرشو تکون داد:
«آره... خوب بود.»

پدر سری تکون داد، لب‌های خاکی‌ش خم نشد، فقط نگاهش یه لحظه طولانی‌تر شد.
بعد بدون هیچ توضیحی، رفت سراغ بقیه‌ی سگ‌ها. نه چیزی پرسید، نه چیزی گفت. ولی بچه فهمید که پدر یه‌چیزی رو دیده... یه‌چیزی فهمیده... فقط هنوز نگفته.

دنیل آروم گفت:
«دیدیش؟ اون نگاهش فرق داشت... نکنه همه‌چی رو می‌دونه؟!»

بچه نفسشو بیرون داد، پوزه‌اشو روی خاک مالید، گفت:
«ولی چیزی نگفت... فقط یه بو کشید، مثل همیشه.»

ولی دلش می‌دونست... سکوتِ پدر همیشه یه معنی داره. همیشه یه هشدار، بی‌صدا، بی‌کلام.

نزدیک سحر بود، هوا خفه، برگا بی‌جون، و صدای نفس سگ‌ها مثل وزنه می‌اومد رو دلِ خاک.

پدر اون روز آروم‌تر از همیشه بود، و همین آروم‌بودنش باعث می‌شد دنیل تو دلش بیشتر بلرزه.
هیچ فریادی، هیچ اخمی... فقط سکوت، و اون نگاه سنگین که مثل سایه افتاده بود رو پشت دنیل.

پدر نشست کنار سنگ بزرگ، پوزه‌اشو تکیه داد و گفت:
«خواب دیشب خوب بود؟»

دنیل متعجب نگاهش کرد و بعد با مکث گفت:
«آره، معمولی...»

پدر دست کشید روی زمین، یه چنگ نرم انداخت تو خاک، نه تهدیدآمیز، نه بی‌هدف.
بعد با صدایی که قاطع بود ولی بلند نبود گفت:
«یه علامت دیدم... کنار مرز. بویی داشت که مال ما نبود، ولی یه‌چیز آشنا داشت، مثل بوی ترس، مثل بوی خیانت.»

دنیل نفسش برید، ولی چیزی نگفت. پدر نگاش کرد، بدون پلک زدن.
گفت:
«می‌دونی، بعضی وقتا سگا چیزی نمی‌گن، اما بوشونو جا می‌ذارن. مخصوصاً وقتی کنار کسی باشن که از خودش رد به‌جا می‌ذاره.»

دنیل پوزه‌اشو روی خاک کشید، هنوز سکوت. ترسیده بود. تمام بدنش لمس شده بود. اگر پدر می فهمید باید روزگار بدی رو کنار می ذاشت. یک درد خیلی شدید و محدودیت. اصلا این رو نمی خواست. دوست داشت از اون مکان دور باشه. پدر اون رو می کشت. پدر نزدیک‌تر شد، آروم ولی با اون حضور خفه‌کننده‌اش گفت:
«من بو کشیدم... ردِ اون بچه رو هم بود، ولی تو بودی که علامتو رد کردی. اون هنوز نمی‌دونه دنیا چجوری بو می‌ده... ولی تو می‌دونی.»

دنیل ناله‌ی آرومی کرد، نمی‌خواست حرف بزنه، اما می‌دونست پدر ول نمی‌کنه. یه‌لحظه ساکت موند، بعد گفت:
«فقط چند قدم بود... فقط یه چیز دیدیم که نمی‌فهمیدیم. نه بو داشت نه خطر. فقط خاک بود و چوب پوسیده...»

می دونست که این حرف ها فایده ای نداره. به خودش لعنت فرستاد که چرا به حرف پسر گوش داده. پدر اون رو می کشت. وقتی پدر دور شد سرش رو بین دست هاش پنهان کرد. چی قرار بود بشه؟
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
18
بازدیدها
2K

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا