اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام داستان من و خانواده سگ‌ها| آتناملازاده

بسم الله الرحمن الرحیم
داستان من و خانواده سگ‌ها
نویسنده آتناملازاده
ژانر: تخیلی
خلاصه:
من می‌تونستم یک نوزاد باشم، مثل بقیه نوزادتا که توی خانواده خوبم، با پدر و مادرم بزرگ میشم. اما اینطور نشد. نمی‌دونم بخواد تصادف پدر و مادرم بود که سرنوشت من عوض شد یا بخاطر ثروتشون، یا بی‌وجدانی اقوامم اما بالاخره دنیا برای من طور دیگه‌ای چرخید.

مقدمه:
.
من می بخشم خیلی زود ...
همیشه هم به خودم میگم مگه
کی هستی که نبخشی ...؟!
اما کاغذ مچاله مثل روز اولش
صاف نمیشه !!
تیکه های متصل شده ی شیشه
مثل روز اولش جوش نمیخوره ...
دیگه پارچه ای که وصله دارشد
مثل روز اولش یک دست نمیشه !
من می بخشم خیلی زود ...
اما مگه تیکه های شکسته ی این
شیشه رو چندبار میشه جوش زد
چند بار میشه کسی رو مچاله کرد و از نو
صافش کرد و ازش انتظار فراموشی داشت !🙃🖤
.
 
آخرین ویرایش:
پارت نوزده

آفتاب کم‌جونِ ظهر از لای شاخه‌ها رد می‌شد، و پدر، بی‌هیچ حرف اضافه‌ای، رفت برای شکار.
همون لحظه که دمش ناپدید شد بین بوته‌ها، هوا یه‌جوری سبک شد—نه آروم، بیشتر مثل نفس‌کشیدن بعد از یه دویدن طولانی.
بچه که گوشه‌ی لانه، پوزه‌اشو روی خاک خوابونده بود، نیم‌نگاهی به دنیل انداخت.
دنیل بی‌قرار بود، راه می‌رفت، پاشو می‌کشید، گاهی گوش‌هاشو بالا می‌نداخت، گاهی پایین.

بچه آروم گفت:
«تموم شد... رفت. حالا دیگه کسی هیچی نمی‌فهمه.»

ولی دنیل چیزی نگفت. فقط یه‌جوری نفس کشید که انگار می‌خواست چیزی رو پس بزنه.
بچه دوباره پرسید:
«تو چیزی نگفتی، نه؟»

دنیل مکث کرد، بعد زیر لب گفت:
«فقط یه کلمه... فقط گفت که هوا بوی غریب می‌ده. پرسید چه‌خبره. من فقط گفتم شاید یه حیوان رد شده. فقط همون.»

بچه بلند شد، تند رفت سمتش:
«فقط همون؟ اون فقط با "شاید" آروم نمی‌گیره.»

دنیل عقب کشید، گفت:
«من نخواستم چیزی بگم... ولی اون یه‌جوری نگاه می‌کرد که انگار خودِ سکوت داره داد می‌زنه. نمی‌دونم چطوری، فقط... حس کردم فهمیده.»

بچه ساکت شد، پوزه‌اشو انداخت پایین، خاکو کند. یه‌لحظه سکوت افتاد بین‌شون، فقط صدای پرنده‌ها که بی‌خبر بودن از این دل‌شوره.

بعد دنیل آه کشید، گفت:
«اگه تنبیه بشیم، منو ببخش... نمی‌خواستم... واقعاً نمی‌خواستم.»

بچه چیزی نگفت. فقط نشست، تکیه داد به تنه‌ی درخت و نگاه کرد به سمت دوردست، جایی که پدر رفته بود، جایی که معلوم نبود وقتی برگرده، با خودش فقط شکار میاره یا یه سوال‌های جدی‌تر. از اون شب‌هایی که باد حتی به شاخه‌ها هم رحم نمی‌کرد.
پدر، بی‌صدا از لابه‌لای بوته‌ها گذشت، دمش پایین، گوش‌هاش بالا. یه‌جوری راه می‌رفت که فقط کسایی می‌رن که دنبال جوابن، نه شکار.

رد بو رو گرفته بود؛ همون بویی که از کنار مرز بالا زده بود. همون بوی خاکستری که شب قبل توی هوا پخش شده بود.

و رسید... همون‌جا که خزه‌ها سنگین‌تر بودن و هوا بوی چیزی می‌داد که نه جنگل بود، نه گله، نه ترس.
اون موجود خاکستری اون‌جا بود، نشسته روی تکه‌ای چوب پوسیده، نگاه خالی‌ش مثل دود، پخش شده تو هوا.

پدر بی‌مقدمه گفت:
«چرا قلمرو رو علامت زدی؟ بوی تهدید توش بود، نه هشدار.»

موجود خاکستری، بی‌حرکت، فقط گفت:
«نه واسه شما بود، واسه اون بچه بود.»

پدر پلک زد، گفت:
«بچه‌ست. هنوز دنبال بوی شکار می‌دوه، نه رازهای خاک.»

موجود آروم گفت:
«ولی بوش فرق داره. رفتارش فرق داره. راه رفتنش فرق داره.»

بعد پوزه‌اشو پایین انداخت، گفت:
«اون سگ نیست. استخون‌هاش حرف می‌زنن. وقتی از کنارم رد شد، چیزی تو من بیدار شد که سال‌ها خاموش بود. یه چیز انسانی... یه حس قدیمی.»

پدر اخم نکرد، فقط خاک رو با چنگش یه دور خط کشید و گفت:
«تا حالا فقط بویش فرق داشت. حالا صداشم فرق کرده... اون داره سوال می‌پرسه. ولی از ما نیست، از شما هم نیست. پس از کجاست؟»

موجود نفس کشید، عمیق، گفت:
«اون از دنیایی اومده که ما فقط تو خواب دیده‌ایم. ولی اون اینجاست... و خیلی زود خودش می‌فهمه که به هیچ قلمرویی تعلق نداره.»

بعد بلند شد، آروم، مثل دود، و توی تاریکی گم شد.
پدر هنوز همون‌جا ایستاده بود، با چشمای خالی‌ش توی نقطه‌ای که دیگه هیچ بویی نداشت، فقط یه حقیقت تازه توی هوا پیچیده بود...

بچه سگ نبود. فقط بزرگ شده بود مثل سگ‌ها.
 
پارت بیست

پدر با قدم‌هایی آروم، ولی سنگین برگشت. هوا هنوز سرد بود، ولی حسش داغ بود—داغ از چیزی که فهمیده، از چیزی که مدت‌ها مشکوک بوده و حالا دیگه شک براش معنی نداره. بچه کنار مادرش نشسته بود، چشمش به خاک بود، اما دلش بی‌قرار، انگار خودش هم فهمیده که پدر این‌بار فرق داره.

پدر ایستاد، سایه‌ش افتاد روی تن بچه. نه ناله کرد، نه غر زد—فقط نگاهش می‌سوخت.
با صدایی خونسرد ولی تیز گفت:
«تو کی هستی؟»

بچه سر بلند کرد، اما نتونست جواب بده. فقط نگاه کرد. یه نگاه که نه جسارت داشت نه پشیمونی، فقط گیج بود. مادر و خاله خرسه نگران شدن. اما هایدی که ماجرا رو شنیده بود ترسید و دنیل خودش رو پنهان کرده بود. پدر نزدیک‌تر شد، پوزه‌شو آورد جلو، گفت:
«کی بهت اجازه داد از قلمرو من بیرون بزنی؟ با چه حقی قانون رو زیر پا گذاشتی؟»

مادر وحشت کرد. خاله خرسه گفت:
- آره پسرم؟!
بچه خواست چیزی بگه، اما پدر یک‌دفعه صداشو بالا برد، از اون صداهایی که دل خاک رو می‌لرزوند:
«می‌خوای بمیری؟! دنبال مرگ می‌گردی؟ جنگل شوخی نداره، اون‌جا سگا رو نمی‌خورن، له‌شون می‌کنن!»

چند لحظه سکوت بود، بعد پدر ادامه داد، با لحنی پر از خشم فروخورده:
«ما برا حفاظت از تو این‌جا موندیم. خواب‌مون رو دادیم، شکارمون رو کم کردیم، دندونمون رو برای تو گذاشتیم... بعد تو با پنجه‌ی کوچکت خط‌مون رو می‌شکنی؟»

بچه پوزه‌ش پایین افتاد، لرز توی نفسش بود.
پدر چنگ انداخت روی خاک، یه خط کشید، گفت:
«از این خط عبور کردی... یعنی پشت کردی به همه‌چیزی که تا الان برات ساختیم. یعنی دیگه فرقی نداره اگه جنگل بخورتت یا من.»
پدر با صدای گرفته و پرخشمش نعره زد:
«جنگل بخورتت یا من—فرقی نداره وقتی تو هیچ مرزی نمی‌شناسی!»

بچه، نفس‌نفس‌زنان ولی با لحنی پر از لجبازی، جواب داد:
«اگه می‌خواستی مرز بسازی، باید قفس می‌ساختی، نه یه خونواده!»

پدر عقب کشید، گویی ضربه خورده از جملۀ بچه. ولی زخم از غرور بود، نه از حقیقت.
«تو هنوز نمی‌فهمی دنیا چطور کار می‌کنه. این‌جا محبت حد و داره، قانون پشته‌ی محبته، نه احساسات!»

بچه برخاست، خاک از بدنش پاشید، چشم در چشم پدر دوخت:
«من از ترس قانون نمی‌مونم. من می‌مونم چون می‌خوام، چون فکر می‌کنم خونواده یعنی انتخاب، نه اجبار.»

پدر دندان‌ها را بر هم فشرد، صدایش مثل غرش دوردست طوفان شد:
«انتخاب؟ تو انتخاب کردی اطاعت نکنی. حالا وقتشه تاوانش رو بدی!»

بچه، با همان لجبازی ولی این‌بار صدایش لرز داشت، گفت:
«اگه اطاعت فقط بله گفتنه، من ترجیح می‌دم از گرسنگی بمیرم تا این‌طور زندگی کنم.»

لحظه‌ای سکوت حکم‌فرما شد. باد از میان شاخه‌ها گذشت، گویی خودش هم نمی‌خواست طرفی رو بگیره.
پدر کمی عقب رفت، چشم‌هاش تار شده بودند، نه از اشک بلکه از چیزی شبیه به تردید.
«داری می‌سوزونی پل‌هاتو...»

بچه زمزمه کرد:
«شاید چون هیچ‌وقت پل نبود، فقط یک راهِ یک‌طرفه، به سمت سکوت.»
 
پارت بیست و یک

دره خاموش بود؛ نه از جنس سکوت، بلکه از جنس سنگینی هوایی که پر شده بود از حرف‌هایی که هیچ‌کس دیگه جرأت گفتنش رو نداره.
بچه، کمی دورتر از مسیر اصلی، زیر یکی از صخره‌های بیرون‌زده کز کرده بود. روی زمین خیس و سرد، با پاهایی که توی شکمش جمع کرده بود، مثل کسی که نمی‌دونه گرما کجا گم شده.

صدای آب باریکه‌ای که از بالای دره می‌گذشت، گاهی می‌رسید، گاهی نه.
باد به برگ‌ها می‌زد، ولی صداش هیچ‌وقت به اندازه‌ی قدم‌های پدر نمی‌تونست ترس توی استخون بچه بندازه.
نه خبری بود، نه نشونه‌ای. فقط یک‌جور انتظار، مثل گره‌ای در دل، که باز نمی‌شه مگر با حضور پدر—چه با خشمش، چه با قضاوتش، چه با اندوهی که شاید خودش هم نمی‌فهمه.

بچه به دیواره روبروش خیره شده بود.
همون سنگ، سردتر از همیشه، داشت نگاهش می‌کرد، انگار خودش هم منتظره که پدر دوباره برگرده و اون‌جارو از سکوت دربیاره.

دره گود بود، ولی نگاه بچه از همه‌چیز گودتر.
دلتنگی توی نفسش بود، ولی لجبازی توی نگاهش. بزرگ ترهای دیگه چیزی بهش نگفته بودن. فقط سکوت کرده بودن. انگار همیشه این پدر بود که باید برای همه چیز تصمیم می گرفت.

---

مه سنگین دره هنوز کنار نرفته بود، اما صدایی از لبه‌ی بالا پیچید—نه واضح، نه آرام، فقط اون‌جور صدایی که انگار هوا نفس می‌کشه و چیزی سنگین داره از دور نزدیک می‌شه.

بچه خودش رو بیشتر به صخره چسبوند، نگاهش بین ترس و دلسوزی می‌لرزید. با خودش گفت:
«اگه پدر باشه... الان وقتشه که بدونم چقدر برام مونده.»

در چند قدمی، دنیل—برادر بزرگتر که همیشه نقش پناه گرفته بود، پاهاشو محکم روی زمین فشار می‌داد. از قبل چیزی حس کرده بود، نه با چشم بلکه با دل. نگاهش به بالای دره بود، اما نمی‌لرزید؛ فقط منتظر بود تا بفهمه باید جلو بره یا فقط دیده بشه.

هایدی، خواهر سگ کوچکشون، به آرامی دمش را بین پاها کشید و نگاهش را به بچه دوخت. از همه حساس‌تر بود؛ غریزه‌اش فریاد می‌زد که اتفاقی در راهه، اما غرورش نمی‌ذاشت اولین کسی باشه که می‌ترسه.

مادر، کنار سنگی ایستاده بود که همیشه ظهرها روش چرت می‌زد. حالا چرتی در کار نبود—فقط یک سکونِ سنگین، و دستی لرزان که از پشت به دنیل تکیه داده بود.
لب‌هاش تکون خوردن، اما هیچ صدایی بیرون نیومد. شاید دعا بود

و خاله خرسه...
همیشه بزرگ‌ترین سایه‌ی محبت بود، کسی که با بوی شکلات و صدای لالایی بزرگش کرده بود. حالا اما، آروم روی زمین نشسته بود، گوش‌هاش بالا ولی نگاهش پایین. توی دلش هنوز یاد بچه بود، اون نوزاد کوچیکی که یه روز توی زمستون کنار خودش گرم نگهش داشته بود.
دلش لرزید، نه از ترس، بلکه از چیزی شبیه پشیمونی.
«اگه حرفی می‌زدم، شاید این اتفاق نمی‌افتاد...»

لحظه‌ای سنگ‌ها صدا دادن، صدایی که دیگه شک باقی نذاشت.
پدر داشت از بالای دره پایین می‌اومد.
نه تند، نه آهسته. فقط با وزنی که صداش بیشتر از حضورش خبر می‌داد.

تمام خانواده، هر کدوم با دلی پر اما چهره‌ای بی‌حرکت، منتظر بودن.
و در اون لحظه، فقط یک حس واحد همه‌جا پیچید:
«آیا این ورود، پایان چیزی هست یا شروع یک بخش تلخ‌تر؟»

پدر از دل مه بیرون اومد.
صخره‌ها زیر پاهاش صدا می‌دادن، صدایی که نه از وزنش، بلکه از سنگینی سکوت بین او و خانواده بود.

نگاهش به همه افتاد—اول به دنیل، با چشمانی که آماده دفاع بود ولی هنوز امید داشت.
بعد به هایدی، که دمش رو جمع کرده بود ولی نگاهش پر بود از خواهش.
بعد به مادر، که نفس‌هاش تند شده بود، انگار آماده بود تا جلوی چیزی بایسته.
و خاله خرسه... که پلک‌هاش آرام بالا رفتن، اما دلش مثل روزهای نوزادی بچه می‌لرزید.

در نهایت، نگاهش روی بچه نشست.
هیچ‌کس نفس نمی‌کشید.

قدم‌هاش به سمت بچه رفت.
با هر قدم، دلِ بچه بیشتر فرو می‌ریخت؛ اما اون وایستاد، همون‌جا، کنار صخره، توی خاک سرد.

پدر ایستاد بالای سرش. سایه‌ش افتاد روی صورت ترس‌خورده‌ی بچه.
با صدایی خشک و سنگی گفت:
«من با تو چیکار کنم؟»
نه فریاد بود، نه زمزمه—تهدیدی که به نفس آمیخته بود.

بچه سرش پایین بود، ولی قلبش توی گلویش می‌کوبید.
برای لحظه‌ای سکوت بود، بعد بچه آروم، لرزان ولی واضح گفت:
«بذار برم... هر حیوانی بالاخره باید از خانواده‌ش جدا بشه.
بذار زندگی خودم رو داشته باشم... حتی اگه اشتباه کنم، مال خودمه.»
 
پارت بیست و دو

پدر ابروهاشو در هم کشید، چشمش شعله داشت ولی لب‌هاش ساکت بودن.
«زندگی خودت؟ وقتی حتی فرق امنیت و خطر رو نمی‌دونی؟
اون بیرون هیچ‌کس منتظر تو نیست.»

بچه سرش رو بالا گرفت، هنوز می‌لرزید، اما نگاهش محکم‌تر شده بود:
«خانواده‌ام اگر فقط ازم محافظت کنن، من هیچ‌وقت نمی‌فهمم چطور باید قوی بشم.
من نمی‌خوام فرار کنم، فقط می‌خوام انتخاب کنم—خودم باشم.»

خاله خرسه کمی جلو رفت، اما پدر با نگاهی جلوی حرکتش رو گرفت.
لحظه‌ای بین همه سکوت پیچید.
فقط صدای آب و باد بود و قلب‌هایی که هیچ‌کس نمی‌شنیدشون.

پدر نفس عمیقی کشید، به آسمون نگاه کرد که مه هنوز رقص می‌کرد، بعد دوباره به بچه برگشت. بچه چشمش رو لحظه‌ای بست، بعد زمزمه کرد:
«اگه منو ساختید برای موندن، باید اجازه بدید بفهمم چرا ممکنه بخوام برم.
شاید برگشتم...
ولی اون برگشت، باید از خودم باشه.»

پدر عقب رفت.
نه به علامت موافقت، نه مخالفت—فقط رفت.
و خانواده، هر کدوم به شکلی، فهمیدن که چیزی تغییر کرده...

هوا هنوز تاریک بود، اما از اون تاریکی‌هایی که بیشتر از شب، از دل آدم بلند می‌شن.
پدر ساعت‌ها تو سکوت نشسته بود، کنار صخره‌ای که همیشه ازش بالا می‌رفت برای شکار.
هیچ‌کس جرأت نکرده بود باهاش حرف بزنه.
دنیل زودتر از همه خوابش برد، هایدی کنار مادر چپیده بود، و خاله خرسه هم فقط چشم‌هاش رو بسته بود—نه خواب، فقط تسلیم سکوت.

ولی پدر نه خواب رفت، نه صدا زد.
فقط فکر کرد.
اون‌قدر عمیق که حتی باد هم مسیرش رو دور کرد.

صبح که از ته دره بالا کشید، نه گرما داشت، نه رنگ.
---

سپیده هنوز کاملاً بالا نیومده بود. هوا سرد و سنگین بود، طوری که انگار زمان یخ زده. صدای آب باریکه از ته دره می‌اومد، ولی هیچ‌کسی توجهی نداشت؛ همه‌چیز زیر لایه‌ای از سکوت مدفون شده بود.

بچه کنار صخره، خم شده بود روی خاک نم‌زده. چشماش هنوز خسته از شب بی‌خوابی، بدنش بی‌رمق از فکرهای سنگین. توی گوشش هنوز صدای پدر می‌پیچید—خشک، بی‌حس، مثل ضربه‌ای که نه می‌سوزونه نه درمان می‌ده.

پدر، لحظاتی پیش، از بالای تپه به پایین اومده بود، بی‌کلام، با نگاهی که نه مهربونی داشت نه غضب—فقط تصمیم.
ایستاد روبه‌روی بچه، سایه‌اش افتاد روی خطوط نامنظم خاک، بعد با صدایی صاف و تهی گفت:
«اونجا... از این خط تا پای اون سنگ. شروع کن به کندن. تا وقتی من برنگشتم، دست از کار نکش.»

بچه سرشو بلند نکرد. فقط پلک‌هاش تکون خوردن، انگار خواست چیزی بگه ولی زبونش لای دندون‌هاش خشکش زد.
دلش می‌خواست بپرسه چرا؟ چاله واسه چیه؟ تنبیهه یا امتحان؟
ولی نگاه پدر حتی از کلمات هم سخت‌تر بود.
انگار بچه فهمید که توی اون لحظه، حرف زدن فقط بار سنگینی رو سنگین‌تر می‌کرد.

او آهسته جلو رفت، پنجه‌هاشو روی خاک گذاشت، و اولین مشتش رو کند.
صداش خفیف بود—صدای خاکی که از خواب بیدار شده بود، زیر دست کسی که خودش هم هنوز بیدار نشده بود.

پدر بدون کلمه‌ای اضافه، از صحنه دور شد. قدم‌هاش مطمئن بودن، ولی بی‌احساس.
فقط سکوت جا گذاشت و زمینی که کم‌کم زیر پنجه‌های بچه باز می‌شد.

توی دل بچه، با هر مشت خاک، یه سوال عمیق‌تر شکل می‌گرفت:
«اگه این چاله قراره چیزی رو دفن کنه... نکنه من باشم؟»
 
پارت بیست و سه

---

نور سرد و خاکستری صبح تازه داشت به دره خزیده می‌شد که خاله خرسه اول از همه متوجه شد. صدای کندن خاک می‌اومد—ضربه‌هایی خسته، ولی پی‌در‌پی. صدا مثل نبضی بود که به‌جای قلب، از دل زمین می‌زد.
او به آهستگی بلند شد، مثل کسی که به مراسمی غمگین می‌ره. نگاهش سنگین بود، و با هر قدم، حس پشیمانی از شب قبل بیشتر روی دوشش می‌نشست.

هایدی وقتی چشم‌هاش باز شد، لحظه‌ای مات بود. اما وقتی دید بچه کنار زمین، بی‌وقفه چاله می‌کنه، با دل آشوب به سمتش حرکت کرد. دمش رو محکم جمع کرده بود؛ انگار خودش هم نمی‌دونست می‌خواد دفاع کنه یا گریه.

مادر از پشت صخره نظاره می‌کرد. دست‌هاش بی‌حرکت، اما نگاهش پر از احساسات درهم. انگار هم دلش می‌خواست بچه رو در آغوش بگیره، هم با پدر حرف بزنه، هم فقط ناپدید بشه تا کسی ازش انتظار نداشته باشه.

دنیل کمی دورتر ایستاده بود. سینه‌ش بالا و پایین می‌رفت، ولی نه از نفس‌زدن—از زور کنترل کردن خودش. حس می‌کرد باید چیزی بگه، ولی می‌دونست حرف اشتباه توی این لحظه می‌تونه مثل تیغ بیفته بین همه.

و بچه…
با پنجه‌های خسته، خاک رو کنار می‌زد. انگار داشت خودش رو حفر می‌کرد، نه زمین رو.
اما با همه‌ی ترسی که توی دلش بود، باز هم سرش رو پایین نگه داشته بود؛ چون حس می‌کرد اگه لحظه‌ای درنگ کنه، ممکنه پدر از دور نظاره کنه و دوباره تصمیمش عوض شه.

همه نزدیک شدن، اما هیچ‌کس هنوز چیزی نگفته بود. فضای بین‌شون مثل صدایی بود که هنوز ادا نشده، مثل بغضی که گیر کرده.

بچه توی دلش گفت:
«اگر قراره جدا شم، حداقل بدونم هنوز یه نفر هست که می‌فهمه این تصمیم چه‌قدر سخت بوده…»

و اون لحظه، فقط یک نگاه از خاله خرسه بود، که نه گریه داشت نه لبخند—فقط سکوتی که پر بود از همه‌چیزی که نمی‌شد گفت.
بچه برای اولین‌بار لحظه‌ای ایستاد.
نه برای نافرمانی… برای این‌که دلش خواست فقط یه لحظه، نفس بکشه توی حضور کسی که دوستش داره.

---

شب مثل پتوی سنگین افتاده بود روی دره، سرد و بی‌رحم.
همه ساکت بودن، ولی نه از آرامش—از اضطرابی که با هر لحظه‌ی غیبت پدر بیشتر می‌شد.
بچه هنوز کنار چاله بود؛ پنجه‌هاش خسته، نفس‌هاش کوتاه، و دلش پر از سوالاتی که جواب نداشتن.

خاله خرسه نزدیک‌تر شده بود، بی‌صدا کنار هایدی نشسته بود.
هایدی چشم از بچه برنداشته بود، گاهی آروم خیز می‌گرفت، انگار دلش می‌خواست خودش خاکو از زیر پنجه‌های بچه بگیره و بگه "بسه دیگه."
دنیل اما یه گوشه خم شده بود، چشماش پُر نگرانی، ولی پشت‌شو نگه داشته بود تا حس ضعف به خانواده نده.
مادر از بالادست نگاه می‌کرد، جایی که همیشه نیمه‌خواب بود، حالا بیدارترین لحظه‌هایش را تجربه می‌کرد.

و بچه—
با سر پایین، صدای نفس‌هایی که توی سکوت شب گم می‌شدن.
چاله کم‌کم عمیق شده بود، ولی نه به اندازه‌ی تنهایی‌اش.

تا اینکه صدایی از لبه‌ی دره پیچید.
سنگی لغزید، بعد صدای پا—سنگین و آشنا.
پدر برگشته بود.
بدن پُر زخمِ یک خرگوش لاغر رو بین دندون‌ها داشت، و نگاهش… اون نگاه همیشگی نبود.
نه خشم، نه پشیمونی. یه چیزی بین این‌ها، مثل خستگی‌ای که فقط بعد از جنگ با خودت به وجود میاد.

خانواده آروم بلند شدن. کسی چیزی نگفت، فقط چشم‌هاشون پر بود از انتظار.

پدر کنار چاله ایستاد، شکارو گذاشت روی زمین، خاکو نگاه کرد، بعد سرشو بالا آورد.
چشماش رفت سمت مادر، بعد دنیل، بعد خاله، و بعد هایدی.
اما وقتی به چشم بچه رسید، لحظه‌ای سکوت مثل برق توی هوا رعد زد.

پدر گفت:
«بلند شو.»

بچه ایستاد، لرزان، اما هنوز با نگاهی که بیشتر از دیروز حرف داشت.

پدر نفسش رو بیرون داد، به چشم های بچه زل زد. نگاهی عمیق که تهش معلوم نبود. دوباره به چاله نگاه کرد. حدود شیش متر.

- چطور ازش بیرون اومدی؟
- خاله خرسه کمکم کرد.
 
پارت بیست و چهار

- بیا غذا بخور.
همه برای خوردن غذا رفتن. غذا کم بود و می دونستن که پدر امروز حال شکار نداشته اما کسی هم اشتها نداشت. بچه خیلی خسته بود و سر غذا چشم هاش می رفت. پدر با محبت بهش گفت:
- می تونی زودتر بخوابی.
همه متعجب بودن. چه چیزی تغییر کرده بود؟ یعنی تنبیه بچه همون کندن چاله بود و دنیل هم تنبیه نمیشد؟ شاید رکس با خودش فکر کرده بود که بهتر اینبار بگذره. بچه گیج بود. رفتار عجیب پدر خواب از سرش ربود اما بهتر دید بره دراز بکشه تا از خطر احتمالی جلوگیری کنه. وقتی روی سنگ دراز کشید و چشم هاش رو بست با خودش فکر کرد: شاید از تهدید من برای رفتن ترسیده.
هنوز خوابش نبرده بود که کسی از پشت اون رو در آغوش گرفت. موهاش رو لیس زد و بویید. از جسته تشخیص داد. اون پدرش بود. چقدر همه چیز عجیب بود.

صبح جنگل با نسیمی آروم آغاز شد، پر از بویی که نه از شکار بود، نه از خاکِ چاله—فقط از شب گذشتن.
بچه چشم‌هاش رو باز کرد، بدنش هنوز خسته بود، ولی دلش سبُک‌تر.
از اون شب سخت فقط خاطره‌ای مونده بود که حالا انگار داره رنگ می‌بازه.

دنیل کنار مادر نشسته بود، هایدی خواب‌آلود دراز کشیده بود و خاله خرسه آرام با پاهاش زمین رو لمس می‌کرد، مثل وقت‌هایی که مطمئنی خطر گذشته و فقط باید نفس بکشی.
حتی بچه حس می‌کرد شاید همه چیز واقعاً تموم شده.

پدر هم چیزی نمی‌گفت. هنوز عقب‌تر، زیر سایه‌ی درخت، نشسته بود و ساکت به دوردست نگاه می‌کرد.
این سکوت برای دیگران نشونه‌ای از صلح بود.
ولی برای خودش، فقط زمان‌بندی بود.

تا اینکه آروم، با صدایی یخ‌زده گفت:
«رکس، دنیل... بیاید جلو.»

فضای بین شاخه‌ها یکدفعه غبارآلود شد.
همه چشم چرخوندن. سکوت، مثل آب درحال جوش، دیگه قرار نبود آروم بمونه.

رکس و دنیل جلو رفتن، مقابل پدر ایستادن.
پدر نگاهشو به بچه دوخت، سرد، مثل سایه‌ی سنگی که خورشید ندیده.

«تو می‌خواستی بری؟»

بچه اول ساکت موند. با حس گناه، با حس ترس.
بعد آهسته سرشو تکون داد.

پدر گفت:
«تو نمی‌ری.»

صدای خشکی که مثل سنگ شکسته افتاد وسط خیال راحت صبح.

نگاهشو به دنیل چرخوند.
با لحنی که نه اعتراض می‌پذیرفت، نه توضیح می‌داد، ادامه داد:

«تو میری.»

ناگهان اون آرامش صبح، اون خوابِ سبک، اون امیدِ نهایی، همه تبدیل شدن به سؤال.
نه فقط برای بچه، برای همه.

- تو میری تا این...
و به بچه نگاه کرد.
- درک کنه که نبودن یکی از اعضای خانواده چقدر سخته.
---

سکوتِ بعد از حکمِ پدر مثل پتکی بود که روی استخوانِ صبح فرود اومده بود.
دنیل خشکش زده بود. بچه نفسش رو نگه داشته بود.
اما اولین صدای شکسته، از هایدی بلند شد—لرزان ولی مصمم:

«اون هیچ‌وقت نخواسته جدا بشه. بچه فقط ترسیده بود، نه خیانت کرده.»

پدر حتی نگاه نکرد.
فقط گفت:
«ترس باید ریشه کن شه، نه نوازش.»

خاله خرسه پوزه‌اش رو تکون داد، چشم‌هاش پر از اندوه:

«اگه قرار باشه یکی بره، چرا کسی که تو نجاتش دادی؟ تو خودت جونتو واسش گذاشتی... حالا می‌خوای دنیل رو تنهاتر از اونه کنی که ترسیده؟»

پدر نفسش رو بیرون داد. صداش آروم بود، اما مثل سنگ زیر آب:
«نجات دادن یه پایان نیست—یه آغازِ آزمایشِ جدیدِ وفاداریه.»

مادر از عقب، آرام جلو اومد. صداش بی‌لرزش اما پر از سنگینی بود:

«تو دنیل رو به عنوان یکی از ستون‌های خانواده ساختی. این تصمیم خانواده رو از درون می‌لرزونه.»

پدر برای لحظه‌ای سکوت کرد.
بعد با صدایی که انگار زمان رو متوقف می‌کرد، گفت:

«خانواده‌ای که ترس درش نفوذ کنه، ستون نداره. دنیل می‌ره، نه برای مجازات، برای بازسازی.
و اون بچه… باید هر روز نبودنشو حس کنه، تا بفهمه شکستن فقط درد شخصی نیست—یه زلزله‌ست برای همه‌مون.»

بچه به دنیل نگاه کرد، توی چشم‌هاش ناامیدی نبود، فقط سوال.
و دنیل؟
هنوز حرفی نزده بود. فقط سرشو کمی خم کرد، مثل کسی که می‌فهمه انتخاب نکرده، ولی حالا حامل انتخابیه که همه چیزو تغییر می‌ده.
 
آخرین ویرایش:
پارت بیست و پنج

---

باد روی پوست خیس بچه کشیده می‌شد و صدای پاهای دنیل روی خاک نرم می‌لغزید، آماده‌ی رفتن.

پدر گفت:
«حرکت کن.»

اما قبل از اینکه دنیل تکون بخوره، هایدی فریاد زد:
«نه! صبر کن! تو نمی‌تونی این‌جوری تمومش کنی! اون هیچ کاری نکرده، هیچ چیز لعنتی‌ای که این رفتن رو بخواد!»

پدر خشمگین برگشت:
«بسه دیگه! من گفتم باید بره! کسی چیزی بخواد یا نخواد، اهمیتی نداره! من تصمیم گرفتم!»

خاله خرسه غرید، صداش انگار از ته گلوی زخم‌خورده بیرون می‌اومد:
«تو داری دیوانه‌بازی در‌میاری، رکس! این دیگه تنبیه نیست، شکنجه‌ست! دنیل پاره‌ی قلب این گله‌ست!»

مادر به جلو جهید، چشم‌هاش از اشک خیس و سرخ شده بود:
«تو نمی‌فهمی، نه بچه‌ت رو، نه دنیل رو، نه هیچ‌کدوممون رو! داری می‌شکنی ما رو! و بعد می‌گی تنبیه؟ برای چی؟ چون یه سگ ترسید؟! چون حرف زد؟!»

پدر با فریادی سنگین قدم برداشت:
«هر کسی که بخواد قانون منو زیر پا بذاره، جاش اینجا نیست! شماها اگه نمی‌خواین اطاعت کنین، برید دنبالش! همه با هم برین!»

بچه با گریه خودش رو چسبوند به دنیل، پوزه‌اش رو روی سینه‌ی گرمش گذاشت، زار زد:
«تو نباید بری… خواهش می‌کنم… خواهش می‌کنم... من اشتباه کردم…»

دنیل سرش رو پایین آورد، توی گوش بچه زمزمه کرد:
«این تقصیر تو نیست. من می‌رم چون اون می‌خواد درد رو ببینی... نه به‌خاطر کارم... بلکه چون می‌خواد دردت واقعی باشه.»

پدر پنجه‌اش رو فرو برد، بچه رو با خشونت از دنیل جدا کرد، پرتش کرد عقب:
«دیگه بسّه! هنوز تنبیهت تموم نشده! نگاه کن، فقط نگاه کن! اون می‌ره، چون تو خواستی جدا شی. حالا باید بفهمی که جدا شدن چه بهایی داره.»

خاله خرسه خواست به پدر حمله کنه، ولی الیسا نگهش داشت. صدای نفس‌کشیدن‌ها سنگین شده بود، پر از خشم، پر از زخم.
خاله فریاد زد:
«تو دیگه رهبر نیستی، رکس! تو یه شکنجه‌گری! یه ظالمِ کور!»

مادر با صدایی لرزان گفت:
«امروز داری دنیل رو می‌فرستی… فردا کی رو می‌خوای نابود کنی؟ بچه‌تو؟ ما رو؟ خودتو؟»

پدر لب‌هاشو بالا کشید، با صدایی خشک و تیز گفت:
«لازم نمی دونم به تو توضیح بدم»

و دنیل رفت. بدون اینکه برگرده، بدون اینکه چیزی بگه.
فقط ردِ پنجه‌هاش توی خاک مونده بود.
و خانواده؟ شکسته، ساکت، زخمی،
با یه پدر که هنوز فکر می‌کرد تنهایی می‌تونه گله رو نگه‌داره.
 
پارت بیست و شیش

بچه با پوزه لرزان و چشم‌هایی سرخ از اشک خیز برداشت، پنجه‌هاش روی خاک لغزید، قلبش تندتر از بادِ لای شاخه‌ها می‌زد.

«دنیل! صبر کن! نیاز نیست بری… نرو…»

دنیل هنوز فاصله نگرفته بود که رکس جلو پرید و بدون خراش، ولی با دندون‌هاش محکم، پای بچه رو عقب کشید. بچه با فریاد توی گل افتاد.

هایدی جیغ زد:
«پدر! چیکار می‌کنی؟!»
خاله با صدای خشک و زخمی فریاد زد:
«اون فقط داشت تلاش می‌کرد کسی رو که براش مهمه، از دست نده! تو اصلا از مفهوم خانواده چیزی می فهمی یا خانواده برای تو فقط گله هستن!»
مادر به جلو جهید:
«بهش آسیب زدی؟ رکس… تو داری چه‌کاری می‌کنی؟»

رکس پوزه‌اش رو پایین گرفت، صداش پر از تهدید:
«بهش آسیب نمی‌زنم... ولی کاری می‌کنم که منطقه‌ی امنش یادش بمونه.»

و با یک حرکت سریع، با پوزش بچه رو به سمت چاله‌ای که خودش شب قبل کنده بود، هل داد. بچه کمی از زمین فاصله گرفت و به اون سمت پرت شد و دوتا غلت خورد و بعد فریادی زد و به پایین پرتاب شد. تنها چیزی که کمکش کرد دیواره شیب دار چاله بود که اون رو روی خودش غلت داد و به آخر چاله افتاد. خانم‌ها فریادی از ترس زدن. بچه گیج و ترسیده بود. خشکش زد. پدر می خواست اون رو دفن کنه؟ مثل وقتی که کلاغ ها هم رو دفن می کنند؟ خاک هنوز خیس بود. دیواره‌ها بوی درد می‌دادن.

رکس گفت:
«همین جا می‌مونه. کسی حق نداره بیرون بیارتش. هیچ‌کس. و اگه حتی از بو بفهمم که از چاله بیرون اومده… باور کنید که دیگه از هیچ‌کس چیزی باقی نمی‌مونه.»

هایدی لرزید، خاله عقب رفت، مادر فقط با دهان باز نفس‌نفس می‌زد. بچه سرجاش خشکش زده بود. رکس همیشه سخت‌گیر بود اما بعد از یک واکنش کوتاه ولی شدید محبتش رو نثار افراد مورد غضب واقع شده می کرد؛ ولی حالا... با دیدن پدرش که از بالای چاله نگاهش می کنه لرزید.
«وقتی منطقه امن تو رو ترک می‌کنی… منطقه کوچیک‌تر می‌شه. اگه بازم بخوای بیرون بزنی، آخرش جایی برای موندنت نمی‌مونه. اینجا نه به‌خاطر حفاظت، بلکه به‌خاطر تنبیهه. و تو تا زمانی که این درد رو بفهمی، همین‌جا می‌مونی.»
بچه کف چاله بود. خاک روی پوزه‌اش، اشک توی چشم‌هاش، نفسش سنگین. و بالا، تمام خانواده دور چاله—خاموش، زخمی، و شکسته. اما دیگه هیچ‌کس جلو نمی‌اومد. هیچ‌کس جرأت نمی‌کرد. فعلاً.

دنیل با قدم‌های تند از لای بوته‌ها رد می‌شد، هوا هنوز بوی قهر می‌داد. تنهایی مثل سایه‌اش دنبال‌اش می‌اومد. حالش خیلی بد بود. نمی خواست گریه کنه اما... پدر اون رو بیرون کرده بود. اون هم بخاطر یک اشتباه کوچیک. یعنی دیگه خانواده ش رو نمی دید؟! وای چقدر این تصور دردناک بود! اون هیچ‌وقت نمی‌خواست بره! خانواده اون ها خیلی خوشبخت بود! وای داشت دیونه میشد! وای خاله خرسه! چطور بدون محبت تو بشه زندگی کرد! مامانش وای بدون مامانش!
دوست داشت هنوز توی بغل مادرش بخوابه. خواهر و برادرش! دیگه نیستن بازی کنند. حتی دلش برای پدرش و منطقه امن تنگ میشد. به طور عجیبی ترجیح می داد به شدت کتک می خورد اما از خانواده دور نمیشد. اصلا این خواسته بچه بود چرا این باید تنبیه بشه؟ یعنی دیگه نمی تونست بیاد خانواده ش رو ببینه؟ چرا شاید بهتر بود وقتی پدرش نبود به خانواده سر بزنه اما خیلی سخته که عضو خانواده خودت نباشی! آخ، حالا به کجا پناه ببره! همینطور با غم داشت می‌رفت که صدایی شنید:
- واستا ببینم.
این صدا خیلی آشنا بود. انقدر که خشکش بزنه. دنیل ایستاد، برگشت. پدر نزدیک شده بود. چشماش سرد بود، ولی نگاهش قفل بود روی دنیل، انگار می‌خواست کاری رو تموم کنه. دنیل ترسید: شاید می‌خواد تهدیدم کنه که دیگه به خانواده نزدیک نشم. یعنی من برای اون مُردم؟!
رکس یه قدم جلو اومد. دنیل ناخودآگاه عقب رفت. پدر همون‌جا ایستاد، نفس کشید.
- دنبالم بیا.
پدر جلو، دنیل عقب‌تر، مثل سایه‌ای که نمی‌دونه داره دنبال چی می‌ره.مسیر پیچید به سمت یه دره سنگی. هوا سردتر شد. صدای حیوونا محو بود، فقط صدای باد می‌اومد که انگار خودش هم از این برخورد بی‌خبره. تا رسیدن به لونه‌ای بزرگ، صخره‌خورده، خاموش. پدر ایستاد، به سمت کرگدنی پیر اشاره کرد که توی تاریکی درون لونه نشسته بود. چشماش بی‌احساس، نگاهش سنگین، اما نه تهدیدکننده—انگار فهمیده بود درد دنیل از جنس درد خودش بود.
پدر، بدون گفتن چیزی، برگشت. دنیل جلو رفت، هنوز گیج، هنوز پرِ سوال. لونه نه ترسناک بود، نه امن. فقط یه جایی برای بودن. نشست گوشه‌ای. کرگدن تکون نخورد. سکوت عمیق شد، و دنیل شروع کرد به شنیدن اون صدای درونی—که حالا دیگه فقط سوال نبود، یه زمزمه‌ای از نیاز بود. نیاز به فهم، به معنا، به بودن.
- اینجا می مونی. تا وقتی من بگم. به منطقه امن نزدیک نمیشی. تا وقتی من بگم.
و برگشت و بی حرف رفت. دنیل لبخند زد. با وجود همه دردش لبخند زد. پدر اون رو ترک نکرده بود. این مثل همون لیسیدن بعد از تنبیه شیرین بود.
 
آخرین ویرایش:
پارت بیست و هفت

چاله، تاریک بود. نه فقط به‌خاطر نبودن نور، به‌خاطر فشاری که از درون زمین بالا می‌زد—انگار خودِ دنیا دلش گرفته بود. بچه لای خاک‌ها افتاده بود، نفس‌هاش کوتاه، خفه، پر از ترس. چشماش باز، ولی هیچی نمی‌دید. انگار نگاهش گیر کرده بود بین گذشته‌ای که درد داشت و آینده‌ای که نبود. تو سرش صداها می‌چرخید: صدای پدر، صدای خودش، صدای خاموشِ خاطراتی که باید قشنگ می‌بودن ولی حالا نیش می‌زدن. یه صدای کوچیک از درونش می‌پرسید:
«چرا من اینجام؟
چرا تنهام؟
مگه من چی‌کار کردم؟»
توی سینه‌ش چیزی می‌سوخت. نه آتیش، یه خلأ. انگار همهٔ چیزای خوب یه‌دفعه ناپدید شدن. فقط یه لحظه، فقط یه حرف، و حالا اون مونده بود با یه دنیای سنگی زیر پوستش. دستش رو کشید رو خاک، دنبال یه چیزی—شاید یه حس بودن، شاید یه نشونه که نشون بده هنوز هست، هنوز مهمه، هنوز دیده می‌شه. ولی خاک فقط سرد بود. فقط بی‌صدا. اشک نه، ولی چشم‌هاش سنگین. نه از گریه، از چیزایی که هنوز بلد نبود اسم‌شون رو بذاره. بعد یه صدای دور، شاید صدای باد، شاید صدای گام‌هایی آشنا… اما هنوز نمی‌دونست بخواد بشنوه یا نشنوه. ترس داشت. ولی یه ذره کنجکاوی هم، یه ذره امید که شاید اومدن کسی یعنی هنوز نشده هیچ‌کس.
---
لونه سنگی توی سکوتِ شب، سنگین‌تر شده بود. دنیل گوشه‌ای ساکت نشسته بود، ولی چشم‌هاش دائم به اون موجود عظیم‌الجثه می‌رفت—کرگدن، که انگار سال‌هاست تو همون نقطه نفس می‌کشه، بدون تغییر. نگاهش سرد نبود، ولی چیزی ازش نمی‌بارید که دنیل بتونه بهش بچسبه. نه دلسوزی، نه خشونت—یه جور حضور خنثی اما باشکوه. دنیل بی‌صدا بلند شد. پاش روی سنگ‌ها صدا کرد. کرگدن تکون نخورد، فقط یه پلک کند، انگار اعلام کرد: «می‌بینمت.»
دنیل یک قدم جلو رفت. ترس نه از حمله، بلکه از طرد شدن. با خودش گفت: «اگه نزدیک بشم و بره چی؟ اگه پدرم چیزی گفته و فقط منتظره من اشتباه کنم؟ اگه... اینم مثل بقیه بخواد ازم فاصله بگیره؟»
اما اون صدای کوچیک درونش، همون که تو چاله بود، حالا گفت: «امتحان کن. فقط یه قدم دیگه.»
نزدیک‌تر شد، دستش رو—خیلی آروم—به سمت کرگدن دراز کرد. نه برای لمس، فقط برای اینکه بگه: «من اینجام. اگه بخوای، می‌تونم ببینمت.»
کرگدن یه لحظه سرش رو بالا آورد، نگاهش مستقیم توی چشم‌های دنیل افتاد.
سنگینی نگاهش پر بود از چیزی که دنیل نمی‌تونست تعریفش کنه—شاید فهم، شاید یه جور احترام ناگفته. دنیل نفسش رو آروم بیرون داد. برای اولین بار، احساس کرد سکوت لونه می‌تونه جای امنی باشه—نه چون کسی حرفی زده بود، بلکه چون کسی سکوت کرده بود، به موقع.
 
آخرین ویرایش:
پارت بیست و هشت

---

خورشید کم‌جون‌تر از همیشه بالا آمده بود، نورش توی دیواره‌های چاله می‌خزید اما نمی‌تونست تاریکیِ درون بچه رو روشن کنه.
بالای چاله، مادر ایستاده بود، دست‌هاش لرزان، چشم‌هاش خیس.

گنجشک ها یکی‌یکی صداش زدند.
با اسم، با شوخی، با ترانه‌های قدیمی.
ولی بچه حتی پلک نمی‌زد.

مادر خم شد، با صدایی که انگار از جایی دور می‌اومد:
«عزیزم، فقط یه کلمه… فقط بگو که می‌شنوی‌مون.»
ولی خاک، جواب داد.
با سکوت.

خواهر بغض کرد.
گفت: «یادت میاد اون روز که با هم مسابقه گذاشتیم؟ یادت میاد خندیدی؟»

اما بچه فقط زانوهاش رو بغل کرده بود، چشماش خیره توی دیواره‌ی سنگی.
انگار صدای هیچ‌کس نمی‌تونست بهش برسه.
انگار ترک شدن یه حس نبود، یه واقعیت شده بود—یه دنیای تازه، بی‌در و پنجره.

حتی گنجشک‌های کوچیکی که توی دره لونه داشتن، با نیش‌های نازک و بی‌صدا کنار چاله نشستند.
یکی‌شون از بالای شاخه‌ بلند گفت:
«ما اینجاییم... تنهات نذاشتیم...»
ولی بچه نگاش نکرد.

نه چون نمی‌شنید، بلکه چون باور کرده بود دیگه دیده نمی‌شه.
خودش رو جایی بین نبودن و فراموش شدن جا داده بود.
دلش نه برای حرف، نه برای نوازش؛ برای «بازگشت» تنگ شده بود—چیزی که هیچ‌کدوم نمی‌تونستن بهش بدن.

و اون بالا، همه ایستاده بودن، دلتنگ، ناتوان،
در حالی که پدر هنوز توی دشت، بی‌خبر از دردِ عمیقی که نه شکار، نه غرور، نه قانون می‌تونست بهش جواب بده...

این وضعیت تا شب ادامه پیدا کرد. پدر برگشت. بچه صدای پاش رو شنید. دوست داشت به التماس بیفته اما دلخور بود. همه دلخور بودن. اما امیدوار که خشم پدر فرو نشسته. ولی اون نگاهی هم به چاله ننداخت. شکار رو روی سنگی انداخت و قسمتی از اون رو جدا کرد و بالای چاله رفت و به پایین انداخت. گوشت به سر بچه برخورد کرد و جلوی پاش افتاد اما سرش رو بالا نیاورد.
- این رو بخور.
- من هیچی نمی خورم.
رکس که توقع این جواب رو داشت به سمت داخل چاله براق شد و گفت:
- تو این رو می خوری، وگرنه من میام و تو رو می خورم.
بچه دیگه طاقت نیاورد و جوری به گریه افتاد که دل همه براش سوخت اما رکس به بقیه گفت:
- بریم غذا.
کسی جرات نکرد مثل بچه مخالفت کنه اما از غذای اون شب جز رکس کسی چیزی نخورد.
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
18
بازدیدها
2K

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا