اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام داستان من و خانواده سگ‌ها| آتناملازاده

بسم الله الرحمن الرحیم
داستان من و خانواده سگ‌ها
نویسنده آتناملازاده
ژانر: تخیلی
خلاصه:
من می‌تونستم یک نوزاد باشم، مثل بقیه نوزادتا که توی خانواده خوبم، با پدر و مادرم بزرگ میشم. اما اینطور نشد. نمی‌دونم بخواد تصادف پدر و مادرم بود که سرنوشت من عوض شد یا بخاطر ثروتشون، یا بی‌وجدانی اقوامم اما بالاخره دنیا برای من طور دیگه‌ای چرخید.

مقدمه:
.
من می بخشم خیلی زود ...
همیشه هم به خودم میگم مگه
کی هستی که نبخشی ...؟!
اما کاغذ مچاله مثل روز اولش
صاف نمیشه !!
تیکه های متصل شده ی شیشه
مثل روز اولش جوش نمیخوره ...
دیگه پارچه ای که وصله دارشد
مثل روز اولش یک دست نمیشه !
من می بخشم خیلی زود ...
اما مگه تیکه های شکسته ی این
شیشه رو چندبار میشه جوش زد
چند بار میشه کسی رو مچاله کرد و از نو
صافش کرد و ازش انتظار فراموشی داشت !🙃🖤
.
 
آخرین ویرایش:
پارت سی و نه

پدر با قدم‌هایی نرم از میان بوته‌ها جلو آمد. پوزه‌اش خیس بود از شب‌نم، و لابه‌لای دندان‌هاش تکه‌ای گوشتِ تازه شکارشده بود—بویش هنوز توی هوا پخش نشده بود، ولی به‌قدری دلچسب بود که حتی رکس سرش را بلند کرد.

پدر نزدیک شد، سرش را پایین گرفت، با فاصله‌ای احترام‌آمیز تکه گوشت را روی زمین گذاشت—کنار بچه، اما نه به زور. با فاصله‌ی کافی برای اینکه انتخاب دست خودش باشد.

بچه مکث کرد، بوی غذا را حس کرد، ولی بیشتر از آن، بوی پدر را دنبال کرد؛ بویی که روزی تهدید بود و حالا… شاید نشانه‌ی آشتی.

رکس ساکت ماند، فقط با تکان آهسته‌ی دمش، تأیید کرد که این حرکت بی‌خطر است.

بچه سرش را جلو آورد، بویید، بعد نیم‌نگاهی به پدر انداخت. نگاهش ترس نداشت، فقط کنجکاوی. سپس آهسته، با احترام، گوشت را برداشت و شروع به خوردن کرد.

پدر عقب رفت، نشست، و گوش‌ها را کمی پایین گرفت. بدون غرور. فقط در مقامِ پذیرفته‌شده فرمانده، بلکه عضو دوباره‌پذیرفته‌ی گله. رکس اون روز تصمیم گرفت خونه بمونه و خاله خرسه برای شکار رفت. رکس می خواست بچه رو آروم کنه.

خورشید حالا کامل بالا آمده بود، و برگ‌های جنگل زیر نورش برق می‌زدند. بوی رطوبت شب هنوز بین چمن‌ها بود، اما حال‌و‌هوای گله دیگر سنگین نبود—شبیه صبحی که تازه یاد گرفته لبخند بزنه.

بچه مشغول کندن خاک بود، با پنجه‌هایی هنوز خسته اما کنجکاو. گاهی سرش را بالا می‌گرفت، گوش‌هاش تکان می‌خوردند با صدای پرنده‌هایی که از شاخه‌ها آواز می‌خواندند.

ناگهان پدر نزدیک شد. اما نه با آن قدم‌های محکم و هشدارآمیز گذشته—این‌بار آرام، با دم پایین و سر خم‌شده، مثل کسی که می‌خواد بدون حرف، دعوت کنه به یه بازی.

چند قدم جلو آمد، بعد خاک کنار بچه را با پنجه‌اش خراش داد، و ناگهان، بی‌مقدمه یک چرخ زد و شروع کرد به دویدن در دایره‌ای باز. نه برای شکار. برای بازی.

بچه لحظه‌ای نگاهش کرد، نفس‌اش بند آمد، اما بعد چشم‌هاش روشن شدند. با همان پنجه‌های خاکی دوید دنبال پدر، صدای پاهاش روی خاک نرم مثل ضربه‌های شادی.

رکس از دور نگاه کرد، گوش‌ها بالا، دمش تکان خورد. نگاهش سنگین بود، اما لب‌هایش کمی باز شدند—مثل لبخندِ یک سگ، بی‌نیاز از کلمه.

مادر از گوشه‌ای برگشت، خیز برداشت و هم‌زمان با هاپ هایدی، به بازی اضافه شدند. حالا جنگل پر شده بود از صداهایی که نه تنش، نه دستور، فقط زنده‌بودن گله رو نشان می‌دادند.

و بچه، در میان دویدن‌ها، برای اولین‌بار بدون ترس از صدای پاهای پدر، به او رسید، پرید سمتش، و یک تماس کوتاه، یک ضربه نرم به سینه‌اش زد.

پدر ایستاد. سرش را خم کرد، و با دم بالا گرفته، مثل قبول یک تماس دوستانه، تکانش داد.

خورشید بالاتر آمد. و گله، حالا کامل، داشت می‌دوید؛ نه برای شکار، برای اعتماد.
 
پارت چهل

آب به آرامی از میان سنگ‌ها عبور می‌کرد؛ نه شتاب‌زده، نه بی‌صدا—بلکه با موسیقی‌ای نرم که فقط گله‌هایی مثل رکس و خانواده‌اش آن را می‌فهمیدند. خورشید بالای سر، سایه‌ها را شفاف کرده بود و پرنده‌ها از شاخه‌های خم‌شده‌ی بیدهای کناری آواز می‌خواندند.

رکس جلوتر از بقیه نشسته بود، پنجه‌هایش توی خاک مرطوب، دمش آرام حرکت می‌کرد. چشم‌هایش نیمه‌باز، اما گوش‌هایش آماده شنیدن هر صدایی که لازم باشد.

بچه با قدم‌هایی سبک نزدیک‌تر شد، پوزه‌اش را به آب زد، لیسی کوتاه، بعد برگشت سمت خانواده.
نگاهش به رود بود، اما ذهنش پر از صدای شب قبل—از قولی که گرفته بود، از پناهی که پیدا کرده بود.

پدر کمی عقب‌تر ایستاده بود. نه در مرکز جمع، ولی نه دور. دمش بلند بود اما شُل، سرش خمیده، گاهی نگاهی به بچه می‌انداخت، گاهی به رکس.

مادر آرام جلو رفت، پاها را توی آب فرو برد، و صدای پچ‌پچه‌ی خفه‌ای از گلوش بیرون آمد؛ شبیه صدای دعوت به نزدیکی. بچه کنارش ایستاد، پوزه‌اش را به پهلوی مادر کشید، و بعد رو به رکس گفت:
«تو، کاری کردی که صدای آب دیگه منو نمی‌ترسونه.»

رکس بود که به اون شنا یاد داده بود. رکس به آرامی خم شد، پوزه‌اش را در آب فرو برد، بعد چند قطره روی پای بچه پاشید؛ بازی، نه آموزش.

هایدی شروع به دویدن اطراف رود کرد، دمش بالا، صداهای شاد از گلوش بیرون می‌آمد، انگار می‌خواست رودخانه را هم مجبور کند به خندیدن.

مامان از آن‌طرف پرید روی سنگی صاف، با صدایی بلند گفت:
«اینجا باید اسم بذاریم براش. رودخانه‌ی خانواده.

همه ایستادند، بعد با غرشی کوتاه، پر از تأیید، موافقت کردند.

و بچه، میان این خنده‌های غیرکلامی، فهمید که حالا، نه فقط از چاله بیرون آمده بود—بلکه وارد جایی شده بود که برای اولین‌بار صدای آب بهش می‌گفت: «تو اینجا امنی.»
خورشید در آستانه‌ی غروب خمیده بود، و نور نرمش لابه‌لای شاخه‌ها طلا می‌ریخت روی سطح رودخانه. صدای آب همچنان جاری بود، آرام‌تر از صبح، مثل قصه‌ای که حالا با شنیدن آرامش یافته.

بچه کنار رکس نشسته بود، با پنجه‌هایی خیس از بازی‌های روز، پوزه‌اش آرام روی سینه‌ی گرم رکس افتاده بود. اما نگاهش هنوز پر از سؤال بود—نه از بیرون، از درون.

آهسته پوزه‌اش را کمی بالا آورد، چشم‌ها نیمه‌باز، بعد رو به رکس صدایی نرم از گلویش بیرون داد—مثل زمزمه‌ای در زبان سگ‌ها که معنایش این است: می‌خوام بدونم، اگه می‌خوای بهم بگی.

رکس اول جوابی نداد. فقط دمش را آرام‌تکانی داد. بعد چشم‌هایش را نیمه‌بست و با صدای خفه‌ای از گلویش پاسخ داد—نه کلمات، اما مفهومی واضح:
«منم اشتباه داشتم. گاهی بیشتر غر می‌زدم تا محافظت کنم. گاهی فقط قانون می‌دیدم، نه دل کسی که با چنگ می‌اومد کنارم، دنبال تعلق.»

بچه نفس کشید، نفسش لرز داشت. بعد دوباره زمزمه کرد:
«اگه اون شب نمی‌اومدی، من فکر می‌کردم قرار نیست هیچ‌وقت دیگه کسی برگرده سراغم...»

رکس خودش را کمی خم کرد، بدنش را به پهلوی بچه چسباند، صدایش این‌بار پر از گرما بود، حتی اگر بی‌واژه:
«برای برگشتن، اول باید فهمید که خودت اشتباه کردی. من برگشتم، چون دیدم صدای تو دیگه از ترس نبود—از دلِ عضوی از گله بود.»

بچه سرش را گذاشت روی سینه‌ی رکس، صدای قلبش را گوش داد، نه از ترس، از حس پناه.

و رود، آرام‌تر شد؛ مثل محافظی که می‌فهمد دیگر تهدیدی نیست.
 
پارت چهل و یک

زیر آفتاب کمرنگ صبح، بوی خاکِ گرم در هوا پیچیده بود. رکس با قدم‌هایی محکم از میان بوته‌های کوتاه عبور کرد، دمش سفت، گوش‌ها تیز. رد دنیل روی خاک پیدا بود—به سمت لونه‌ی کرگدن، کنار نهر کم‌عمق.

خانه‌ی کرگدن، از گل فشرده و شاخه‌های درخت، دیواری کوتاه داشت و سقف‌اش به‌وسیله پوست‌های خشک و برگ‌های پهن پوشانده شده بود. تنها پنجره‌ی کوچکی نزدیک سقف برای تهویه بود، با چارچوب چوبی ساده.

رکس کنار در ایستاد. از داخل صدای خش‌خش برگ‌ها و تق‌تق پنجه‌های دنیل شنیده می‌شد. نفس کشید و با پوزه‌اش به‌آرامی در را هل داد. داخل، هوا خنک‌تر بود، با بوی برگِ خشک و خاک مرطوب.

کرگدن گوشه‌ای خوابیده بود، چشم‌ها نیمه‌بسته. دنیل، همان نزدیکی، سر روی پاهایش گذاشته بود، بدون حرکت.

رکس جلو رفت، پوزه‌اش را نزدیک دنیل برد. دنیل چشم باز کرد و نگاه کرد؛ نگاهش بی‌کلام، فقط سنگین. رکس بدون صدا خم شد و گوش‌هاش رو کمی عقب کشید، نشانه‌ای از آرامش، نه هشدار.

دنیل آهسته بلند شد، انگار که بیدار شده باشد از چیزی که خواب نبود. کرگدن بدون تغییر حالت گفت:
«راهشو بلدی، پسر. برو.»

رکس برگشت، از در بیرون رفت، ولی مکث کرد. دنیل همان‌جا ایستاده بود، بین سایه‌ی لونه و نور بیرون. بعد آرام قدم برداشت، پشت سر رکس، پنجه‌ها نرم، نفس‌ها شمرده.

وقتی از نهر گذشتند، صدای وزش باد بین شاخه‌ها بلند شد. هیچ‌کس حرفی نزد. مسیرشان بدون تردید بود—برگشت، به سمت منطقه‌ی امن.

خورشید تازه از افق بالا آمده بود. سایه‌ی کوتاه درخت‌ها روی خاک کشیده شده بود، و رکس، با دنیل کنار خودش، وارد محوطه‌ی منطقه‌ی امن شد. سکوت سنگینی بین جانوران حاکم بود—نه از ترس، از انتظار.

هایدی اول دیدشان. دمش بالا رفت. بعد خاله خرسه از لانه بیرون آمد. نگاه‌ها متوجه دنیل شد، اما این‌بار نه پر از سرزنش—بلکه پر از شوقی که هنوز باور نمی‌کرده‌اند واقعی باشد.

مادر قدم برداشت، آرام، بدون عجله. چشم‌هاش به دنیل بود، ولی صدایش اول خطاب به رکس در آمد:
«تنبیه تموم شده؟»

رکس فقط یک هاپ کوتاه کرد. بعد نیم‌قدم عقب رفت، اجازه داد دنیل جلو بره.

دنیل مکث کرد. نفسش تند بود، ولی عقب نرفت. چشم دوخت به مادر، بعد به بقیه. و بعد، به آرامی گفت:
«برگشتم، چون هنوز... می‌خوام جزو شما باشم. اگه اجازه بدین.»

هایدی جلو پرید. نه برای تأیید، برای بغل. دمش تاب خورد، صدای نفسش بلند شد.
«خانواده‌مون دوباره کامل شد.»

خاله خرسه گفت:
- برو که بچه از دیدنت خیلی خوشحال میشه.
 
آخرین ویرایش:
پارت چهل و دو

چند دقیقه بعد بچه ها داشتن بازی می کردن و خاله خرسه از دور با لذت نگاهشون می‌کرد. چه خانواده قشنگی داشت! اگه اون شب نمی دیدشون چی؟ دوباره نگاهش رو به خانواده ش دوخت و توی دلش گفت:
اتفــٰاقے‌اومدےن
شدے‌ن بے‌تڪراࢪ‌ترین
اتفــٰاق‌زندگیےِمن..
زندگی به خوشی جلو رفت تا اینکه یک روز حال هایدی خوب نبود. حتی به اندازه صحبت کردن نتونست برای برادرهاش وقت بگذاره و گفت که خوابش میاد. مادرش که اون رو دید گفت:
- دراز بکش، آروم باش، وقت زایمانت رسیده.
- نه من فقط یکم خسته‌م.
اما مادر به این حرف توجه نکرد. خیلی زود دردهای هایدی شروع شد. از صدای فریادهاش اول برادرها ترسیدن.
- مادر، بلایی سرش اومده؟!
- فقط بچه ش داره دنیا میاد.
دنیل چنین چیزی رو ندیده بود اما بچه دنیا اومدن دوقلوها رو دیده بود پس به دنیل گفت:
- دردش عادی هست، بیا بریم توی منطقه امن چون هم کاری از دستمون بر نمیاد و هم اینکه صحنه خیلی دردناکی هست.
هر دو رفتن و زیر درختی نشستن اما کم کم صدای فریادهای از درد هایدی خیلی بالا رفت. طوری که اون‌ها نگران شدن.
- مادر هم انقدر درد می کشید؟
در آغاز جواب بچه مثبت بود اما وقتی که تا ظهر این درد ادامه داشت بچه گفت:
- برای مادر انقدر طولانی نبود.
کم‌کم داشتن نگران میشدن و بیشتر از این نمی‌تونستن اونجا دوام بیارن. به سمت دره رفتن. تا قبل از رسیدن به دره صدای هایدی قطع شد. هر دو نفس عمیقی کشیدن.
- مثل اینکه زایید.
اما به بالای دره که رسیدن جا خوردن. گنجشک ها و زن های خانواده دور هایدی جمع شده بودن و هراسون باهم صحبت می کردن:
- خون‌ریزی‌ش خیلی زیاده.
- زنده نمی‌مونه.
- اگه خون‌ریزی‌ش قطع بشه زنده می‌مونه.
بچه انقدر با این حرف‌ها هل شد که نتونست خودش رو کنترل کنه و پاش از لبه دره سر خورد و از بالا به پایین غل خورد. وقتی بلند شدن بدنش درد می‌کرد و زخمی بود اما نه دیگران و نه خودش از شدت استرس متوجه این قضیه نشدن. به سمت هایدی رفت. دور هایدی رو خون زیادی گرفته بود. بچه ترسید. چشم‌های هایدی باز نمیشد. اون مُرده بود؟ چند قدم وحشت‌زده به عقب رفت.
- هایدی!
وقتی که دنیل می‌خواست بره بچه کاملا استرس نبودن رو درک می‌کرد اما حالا از اون هم بدتر بود. هایدی داشت می‌مرد. دیگه باباش جایی نفرستاده بودش که با التماس بشه برش گردوند. دنیل رو به بچه کرد.
- اون تکون نمی‌خوره، اون مرده؟!
بچه و دنیل کناری نشستن. زن ها می گفتن هنوز زنده ست. یکی از گنجشک‌ها گفت:
- اون باید آب بخوره، خیلی اذیت شده.
ناگهان فکری به ذهن خاله خرسه رسید.
- اصلا بندازیمش توی آب. شاید خون‌ریزیش کمتر شد.
مادر بدون لحظه ای تعلل تنها روشی که برای نجات بچه ش جلوی روش قرار گرفت رو به کار برد. با اینکه این جابجایی برای هایدی خوب نبود اما اون رو از گردن گرفت و به سمت آخر دره که آب داشت برد. وقتی از جلوی پسرها رد میشد از نظر اون ها هایدی لاشه بی جونی بود که روی زمین کشیده میشد. اما وقتی که توی آب قرار گرفت مادر داد زد:
- بهوش اومد.
و همه جز خاله خرسه که از توله ها مراقبت می کرد به اون سمت دویدن. هایدی چشم هاش نیمه باز بود و دهنش تکون می خورد و مختصر حرکتی به دست و پاش داد اما دوباره بهوش شد ولی اینبار همه امیدوارتر بودن. کسی تا عصر از دور هایدی جدا نشد. اون رو به کنار آب آوردن و دورش می گشتن. وقتی رکس به بالا دره رسید کسی رو جز خاله خرسه ندید. پایین تر که رفت توله ها رو دید. تا خواست واکنشی نشون بده خاله خرسه گفت:
- حال دخترت بده، آخر کال.
رکس سریع به اون سمت دوید. قلبش داشت از سینه ش بیرون میزد. خانواده ش، مهم ترین چیزی که داشت. حتی یک نفرشون اگه نبود اون می مرد. اصلا بخاطر ترس از همین اتفاقات بود که از الیسا نخواست دوباره بچه دار بشن. به اون سمت که رسید بچه و دنیل نگران گفت:
- پدر اون خیلی زخمی هست.
رکس به دخترش نگاه کرد. هایدی از سنگینی نگاه چشم‌هاش رو باز کرد و کمی طول کشید تا تاری از بین بره و بتونه پدرش رو ببینه.
 
آخرین ویرایش:
پارت چهل و چهار

- پدر!
نفسی گرفت تا باز هم بتونه صحبت کنه.
- من خوب میشم.
و بیهوش شد. الیسا به رکس نگاه کرد.
- شکار کردی؟
رکس در حالی که چشم های نگرانش روی دخترش بود گفت:
- آره.
- براش بیار، اون خیلی گرسنه ست.
سر تکون داد و خواست به اون سمت بره. قبلش به پسرها نگاه کرد.
- شما هم بیان، استراحت کنید.
پسرها با گوش های افتاده پشت پدرشون راه افتادن. رکس بی حرف شکار رو برداشت و رفت. خاله خرسه پرسید:
- حالش چطوره؟
- می تونه حرف بزنه.
- بیان خواهرزاده‌هاتون رو ببینید.
پسرها به اون سمت رفتن ولی واقعا ذوق زیادی برای دیدن افرادی که خواهرشون رو به این حال انداخته بودن نداشتن. کنار خاله خرسه دو توله کوچیک خوابیده بودن. یکی رنگی مثل کفتارها داشت و اون یکی بورتر اما به همون شکل بود. بچه گفت:
- به پدرشون رفتن.
- آره، قوز هم دارن. اما باید یکم بزرگ‌تر بشن ببینیم بیشتر سگ هستن یا کفتار.
- دخترن یا پسر؟
خاله خرسه با عشق به بچه‌ها نگاه کرد.
- این بورتره، دختره. اون یکی پسره.
- کی بهشون شیر میده؟
و به بچه ها نگاه کرد که حالشون از مادرشون بهتر نبود. اما نصف شب حال هایدی بهتر شد و تونست با چشم بسته به بچه هاش شیر بده. تا دو روز بعد هم حالش کامل خوب شد و تونست پیش بقیه خانواده بیاد و حالا همه از دیدن بچه ها لذت می بردن. بحث اسم گذاشتن شد. مطمئنا برای این قضیه فقط رکس و الیسا که با انسان ها بودن و فرهنگ اسم گذاشتن داشتن می تونستن نظر بدن. رکس اسم دختر رو انتخاب کرد:
- بهار.
و الیسا اسم پسر رو.
- سگی.
بچه ها شیرین خانواده شدن. حتی گنجشک ها عاشق بچه ها بودن و دورشون رو خالی نمی کردن. یک روز دنیل و یک روز رکس به شکار می رفتن و اینطور رکس می تونست بیشتر پیش نوه هاش باشه. حتی بیشتر از اونی که پیش توله هاش بود. همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا اینکه چیزی که هایدی ازش می ترسید اتفاق افتاد. اون روز رکس برای شکار رفته بود. همه چیز از همهمه گنجشک‌ها شروع شد.
- یک اتفاقی داره می‌افته!
- یک گله کفتار دارن به داخل کال میان!
گنجشک پیر سراغ هایدی رفت.
- اون‌ها احتمالا سراغ تو میان.
تن هایدی از ترس می‌لرزید. بدتر اینکه پدرش هم نبود. بچه و رکس گفتند:
- برو عقب، حتی اگه تونستی با بچه‌هات از کال فرار کن.
- اون‌ها شما رو می‌کشن.
الیسا بچه‌ها رو به عقب برد و خاله خرسه جلو اومد تا حفاظی بر خانواده بشه. از آخر کانال گله بزرگ کفتارها دیده میشدن. این حیوانات وحشی که وقتی گله‌ای بودن شیر رو از پای در می‌آوردند ترس به به بقیه حیوانات می‌زدند. الیسا به هایدی نگاه کرد و گفت:
- جلو نیا، چیزی هم نگو. من باهاشون صحبت می کنم.
هایدی سر تکون داد. گله به اون‌ها که رسید ایستاد. همون کفتاری که پدر بچه‌های هایدی بود جلو اومد و با لبخند کهیرش به اون‌ها زل زل.
- به به، خانواده عزیز!
با شنیدن صداش تن هایدی لرزید. الیسا گفت:
- تو برای چی اومدی؟
- حساب و کتابم درست بوده؟ الان باید بچه هام دنیا اومده باشند دیگه.
- خوب که چی؟
 
آخرین ویرایش:
پارت چهل و پنج

- قبلا هم بهت گفتم. اون بچه‌ها باید توی گله من باشند.
هایدی با حرص و نفرت نگاهش کرد.
- گورت رو گم کن و دیگه هم اینجا نیا.
کفتار پوزخندی زد و جلو اومد.
- بهتره با این قضیه راحت کنار بیان، اگه دوست ندارید افراد خانواده‌تون آسیب ببینند.
هایدی نگران نگاهش کرد. نه، دوست نداشت. اون‌ها هم خیلی زیاد بودن. بچه گفت:
- هایدی نگران نباش، ما حسابشون رو می‌رسیم.

کفتار با خنده‌ای شیطانی، قدم‌هایش را سنگین برمی‌دارد و حلقه‌ای از درندگانش دور خانواده را گرفته‌اند:
- "هایدی، این بچه‌ها مال من هستن. خون من تو رگهاشونه. تو فکر می‌کنی یه مشت گرگ عجیب و ترسو می‌تونن جلوم وایسن؟"

هایدی با چشمانی پر از اشک، اما صدایی محکم، خودش را جلوی پونی و تونی می‌اندازد:
- "نه! اون‌ها فرزند من هستم. تو حتی یه روز هم پدر نبودی! فقط می‌خوای ازشون استفاده کنی... مثل همه‌چیز دیگه‌ای که نابود کردی!"

بچه غرّش می‌کند، موهای پشتش سیخ شده:
- اگه یه قدم نزدیکتر بیای، گازت می‌گیرم.

دنیل با چابکی بین کفتارها می‌چرخد، دندان‌هایش برق می‌زند:
- "ما از تو نمی‌ترسیم. اینجا خونه‌ ماست.
کفتاربه گروهش اشاره می‌کند و خمیازه‌ای کشدار می‌کشد:
- "خب... پس زورکی می‌برمشون."
بچه با خود فکر می‌کند کاش پدر هم بود. او شکست ناپذیر است. هایدی لحظه‌ای چشم‌هایش را می‌بندد. صدای ضربان قلبش را می‌شنود. یاد شب‌هایی می‌افتد که کفتار قول داده بود همیشه کنارشان بماند... حالا او بازگشته بود، اما نه برای عشق... برای دزدیدن. ناگهان فریاد کشید:
- "نه... این بار نمی‌گذارم. حتی اگه بمیرم."

الیسا آرام اما با اقتدار از پشت سر هایدی جلو می‌آید:
- کفتار... اون روزی که هایدی رو تنها گذاشتی، دیگه حق داشتن این بچه‌ها رو از دست دادی. حالا برو، قبل از این که کاری بکنم که پشیمون شی.
خاله خرسه ناگهان از پشت درختان ظاهر می‌شود، سایه‌اش کفتارها را می‌پوشاند. صدایش مثل غرش رعد است:
- شنیدی چی گفتن؟ برو.
کفتار برای لحظه‌ای می‌لرزد. خرس‌های پیر افسانه‌ها را به یاد می‌آورد... اما سپس غرورش جلوی ترس را می‌گیرد.
کفتار رو به گروهش فریاد می‌زند:
- حمله کنید! بچه‌ها رو بگیرید!
کفتارها دور خانواده حلقه زدن و با شیوه ترسناک خودشون در حال خندیدن بودند. خانواده، و حتی خاله خرسه ترسیده بودن. تا حالا همچین صدای ترسناکی نشنیده بودن. کفتارها دورشون چرخ می‌زدند. این نوع حمله‌شون بود. الیسا فکر کرد که یکم دیگه ادامه بدن دیوانه میشه. کفتار به چشم‌های هایدی زل زد.
- بچه‌ها رو می‌دی؟!
هایدی خشکش زده بود. نمی‌تونست جواب بده. کفتار این رو بر پایه جواب منفی گذاشت و آروم و ترسناک گفت:
- حمله کنید.
خاله خرسه آماده دفاع شد اما خودش هم خوب درک می‌کرد که این آخرین روز اون و افراد عزیزش هستند. یک‌لحظه همه چیز تغییر کرد. از دو طرف کال موجودات عجیبی بالا اومدن. اون‌ها دوپا بودند اما پوست عجیب و صورت پوشیده‌ای داشتن و چیزهای عجیبی هم دستشون بود که با اون چیز چند تیر به کفتارها زدن و بعد صدای وحشتناکی بلند شد. کفتارها ترسیده بهم نگاه کردن و خیلی زود فرار کردند. گنجشک‌ها که تا الان با وحشت از کفتارها توی لونه‌هاشون پنهان شده بودن با شنیدن این صدا بیرون پریدن و همهمه‌شون کال رو برداشت.
چند نفر از اون موجودات پایین اومدن. خانواده با تعجب نگاهشون می‌کرد. دو نفر رو به روی اون‌ها ایستادن. بقیه اسلحه‌هاشون رو آماده کرده بودند. خانواده دور هم جمع شده بودند و اون‌ها هم اسلحه توی دستشون و با تردید بودند. یکی‌شون نقاب رو برداشت. یک زن بود. اون یکی هم نقاب رو برداشت. خاله خرسه زمزمه کرد:
- انسان‌ها!
 
آخرین ویرایش:
پارت چهل و شیش

الیسا وحشت‌زده گفت:
- دور بچه حلقه بشین.
دنیل و هایدی با اینکه نمی‌دونستن چه خبره اما قبول کردن. بچه با دهن باز داشت به اون‌ها نگاه می‌کرد. یک چیزی بنظرش آشنا می‌اومد اما نمی‌فهمید چی! زن برگشت و رو به نیروها چیزی گفت. اون‌ها هم طوری که تیر به بچه نخوره بقیه رو هدف گرفتن. خاله خرسه به الیسا گفت:
- اون‌ها الان ما رو می‌زنند.
الیسا گیج و ترسیده شده بود. نمی‌دونست چه رفتاری داشته باشه و چطور از خانواده مراقبت کنه. وقتی اون‌ها رو خیلی آماده باش دید به ترسش غلبه کرد و یک قدم به جلو برداشت. با این حرکتش زن دستش رو به صورت استپ سمت بقیه گرفت. اون یک جونورشناس بود و می‌فهمید که اون سگ شکاری نیست. الیسا به خودش جرات داد و چند قدم دیگه هم جلو رفت. رو به روی زن که با وجود اطلاعاتش کمی ترسیده بود قرار گرفت و ناگهان شروع به لیس زدن دست اون کرد.
بچه‌ها متعجب بودن اما اون زن پیام دوستی رو گرفت و روی زانوش نشست و دستی روی سر الیسا کشید و گفت:
- ما اومدیم اون بچه انسان رو ببریم.
الیسا به چشم‌های زن زل زد. بچه‌هاش و خاله خرسه متوجه حرف‌های زن نمیشدن اما الیسا که سال‌ها بین انسان‌ها زندگی کرده بود متوجه حرف‌های اون‌ها میشد. زن هم انگار متوجه حرف الیسا از نگاهش شد و از طرفی چون این پروژه خیلی جالب و حیاتی بود نباید این سگ‌ها رو هم از دست می‌داد پس گفت:
- البته با شما.
نگاه الیسا آروم شد. به سمت بقیه برگشت.
- بیان جلو.
بچه‌ها نگران بودن. نمی‌دونستن بیان یا نه. الیسا با نگاهش به اون‌ها اطمینان داد. جلوتر اومدن. خاله خرسه نیومد. بقیه هم با ترس خاله خرسه رو هدف گرفته بودن. الیسا گفت:
- تو نمیای؟
- اونجا، جای من نیست.
- اما... تو همیشه با ما بودی!
خاله خرسه لبخند زد و با محبت نگاهش کرد.
- و از این بابت خوشحالم!
اون زن متوجه حرف‌های بین اون‌ها نشد و با تعجب به بچه که با تعجب نگاهش می‌کرد خیره شد. نشست و دستش رو سمت بچه برد اما دنیل به اون دندونی نشون داد و دستش رو عقب آورد. الیسا به دنیل گفت:
- معدب باش! کاری نکن!
- اون‌ها خطرناک هستن.
- نه، نیستن، نترس! انسان‌ها مهربون هستن.
زن آروم خم شد و به بچه نگاه کرد.
- سلام!
بچه با وحشت نگاهش می‌کرد. زن دست‌هاش رو کنی جلو برد.
- می‌تونم بغلت کنم؟!
الیسا جلو رفت و روبه‌روی بچه ایستاد و با نگرانی به زن خیره شد. اون می‌ترسید که اون‌ها بچه رو ببرن و اون‌ها رو بذارن. زن ایستاد و گفت:
- باید از اونجا بالا برید.
و به بالای کال اشاره کرد. الیسا به اونجا و بعد به نگهبان‌های اسلحه بدست نگاه کرد. زن فهمید و سریع گفت:
- اسلحه‌هاتون رو جمع کنید و کنار برید.
- اما خرس همراهشونه.
- بذارید کنار.
اون‌ها اسلحه‌ها رو پایین گرفتند و عقب رفتن. زن به الیسا نگاه کرد.
- حالا بریم؟
الیسا راه افتاد و بچه‌هاش هم دنبالش رفتند. به بالا که رسیدن با دیدن قفس بزرگ الیسا ترسید و ایستاد. بقیه هم با اینکه نمی‌دونستن اون چی هست متوجه شدن که چیز خوبی نباید باشه و خودشون رو عقب کشیدن. زن مونده بود چطور این رو توجیح کنه.
- این...
نفس عمیقی کشید.
- قفس رو ببرید.
- اما نمیشه! چطور ببریمشون؟!
- توی ماشین.
بقیه باهاش دعوا می‌کردن:
- مگه میشه؟!
- تو دیگه داری زیاده‌رویی می‌کنی.
زن خواست جواب بده که صدای غرشی به گوش رسید که فقط سگ‌ها حرفش رو فهمیدن:
- اینجا چه خبره؟!
سگ‌ها انقدر که از این صدا ترسیدند از اومدن انسان‌ها نترسیدن. الیسا با وحشت به رکس نگاه کرد. با وجود اینکه می‌دونست خشم رکس گیربان گیرش خواهد شد اما بیشتر از همه از این می‌ترسید که اون‌ها به رکس آسیب بزنند. بچه‌ها هم ترسیده بودن. درست بود که دستور مادر رو انجام داده بودن ولی در همون حالت اطاعت هم می‌دونستند که انتخاب پدر اصلا همچین گزینه‌ای نخواهد بود و حالا می‌ترسیدن نکنه پدر از چشم اون‌ها ببینه. رکس به سمت جمعیت دوید. با وجود این شرایط انسان‌ها هم هول شدن. رکس فریاد زد:
- اون‌ها پیدامون کردند؟! و شما هیچ مقاومتی نمی‌کنید؟!
 
آخرین ویرایش:
پارت چهل و هفت

بعد حمله کرد و پای یک نفر رو که سر راهش بود به شدت گاز گرفت. بخاطر لباس‌های مخصوصشون گاز زیاد اثر نمی‌کرد اما بی‌اثر هم نبود. مرد فریادی زد و روی زمین خم شد. رکس به چند نفر دیگه حمله کرد اما اون‌ها جاخالی دادن و اسلحه‌هاشون رو آماده کردن و به زن خیره شدن. زن، گیج و ترسیده بود و در کنارش نمی‌خواست که اطمینان سگ‌ها بهش از بین بره. اما بالاخره اشاره کرد که بزنید و دارت‌های بیهوش کننده به کمر رکس برخورد کردند. سگ‌ها چیزی درباره دارت بیهوش کنند نمی‌دونستن. اون‌ها فقط دیدن که پدر خانواده جلوی چشمشون مثل یک جنازه به زمین افتاد.
از صدای فریادها خاله خرسه بالا اومد و وقتی که رکس رو در اون حالت دید فریاد کشید و به سمت انسان‌ها حمله کرد و خیلی زود تونست با پنجه‌های قدرتمندش چند نفرشون رو به اینور و اونور پرت کنه. در همون حال خطاب به خانواده سگ‌ها فریاد کشید:
- فرار کنید. برید توی جنگل.
در همون حالت خودش تیر خورد. تلو تلویی خورد و روی قفس افتاد. در اثر افتادن در قفس باز شد و نیمی از بدن خاله خرسه داخل قفس بود. سگ‌ها می‌خواستن فرار کنند که انسان‌ها دورشون حلقه زدن. چند نفر هم مجبوری وقتی دیدن خاله خرسه رو نمی‌تونند بیرون بکشن به داخل هل دادن و رکس بیهوش شده رو هم داخل انداختن. بقیه هم به جون خانواده سگ‌ها افتادن و اون‌ها رو با آموزش‌هایی که دیده بودن خیلی سریع و بی‌خطر گرفتن و به داخل قفس انداختن و در رو قفل کردن.
ماشین در تاریکی شب ایستاد. صدای قفل شدن ترمزها، مثل ضربه‌ای در دل قفس پیچید. نورهای سفید و سرد از بالا تابیدند، و سایه‌های بلند انسان‌ها روی دیواره‌های فلزی افتادند.

الیسا بی‌حرکت نشسته بود. گوش‌هایش افتاده، دمش بی‌جان روی زمین کشیده شده بود. بدن رکس هنوز بی‌حرکت بود، و نفس‌های خاله خرسه حالا دیگر شنیده نمی‌شد. الیسا سرش را به آرامی به بدن رکس تکیه داد، انگار می‌خواست از گرمای گذشته چیزی باقی مانده باشد.

دنیل در گوشه‌ای جمع شده بود. پنجه‌هایش را روی زمین می‌کشید، بی‌هدف، بی‌صدا. گاهی به در قفس نزدیک می‌شد، اما با دیدن سایه‌های انسان‌ها عقب می‌رفت. چشم‌هایش پر از سوال بود، اما هیچ‌کس پاسخی نداشت.

هایدی توله‌هایش را در آغوش گرفته بود. بدنش می‌لرزید. هر بار که صدای فلز یا قدمی نزدیک‌تر می‌شد، گوش‌هایش تیز می‌شد، اما بلافاصله دوباره افتاده و بی‌رمق می‌شد. توله‌ها در خواب ناآرامی بودند، گاهی ناله‌ای می‌کردند، گاهی به مادرشان می‌چسبیدند.

یکی از انسان‌ها به قفس نزدیک شد. نور چراغ قوه‌اش مستقیم به چشم‌های الیسا خورد. او پلک نزد. فقط نفسش را حبس کرد. انسان چیزی گفت، اما صدا برای سگ‌ها بی‌معنا بود. فقط لحنش سرد بود. بی‌احساس.

در قفس باز شد. صدای فلز، صدای زنجیر، صدای چرخ‌های سنگین. قفس به آرامی روی زمین کشیده شد. سگ‌ها درون آن، بی‌حرکت، فقط با چشم‌هایشان اطراف را دنبال می‌کردند. دیوارهای بلند، سقف‌های فلزی، بوی مواد شیمیایی، و سکوتی که حتی صدای نفس‌ها را سنگین کرده بود.

الیسا به آرامی به سمت خاله خرسه خزید. با پوزه‌اش بدن بی‌جان او را لمس کرد. هیچ واکنشی نبود. فقط سردی. فقط سکون. توله‌های هایدی به گریه افتادند. هایدی آن‌ها را محکم‌تر در آغوش گرفت، اما خودش هم دیگر توان ایستادن نداشت. روی زمین نشست، سرش را پایین انداخت، و چشم‌هایش را بست.

دنیل به پدر خیره شد.
- اون رو کشتن؟
هایدی با گریه بالاخره جرات کرد به حرف بیاد:
- اون رو کشتن! خاله خرسه رو کشتن! ما رو هم می کشن! بچه هام رو هم می کشن!

و قفس، در میان نورهای سفید و سایه‌های بلند، به سمت محوطه‌ای ناشناخته حرکت کرد. خانواده‌ی سگ‌ها، در سکوت، در اندوه، و در بی‌خبری مطلق، به جایی می‌رفتند که هیچ‌کس نمی‌دانست پایانش کجاست.

******

همهمه خبرنگارها نمی‌ذاشت که صدا به صدا برسه. هرجای سالن یک گروه دور خبرنگاری جمع شده بودن.
- این کودک شش ساله در جایی دور دست میان جنگل‌ها با کمک تصاویر ماهواره‌ای پیدا شده. شواهد نشان می‌دهد که این کودک که با یک خرس و گروهی سگ بوده هیچ‌گاه انسانی ندیده و در جنگل بزرگ شده. ما درخواست مصاحبه با محیط‌بان‌ها دادیم تا معلوم بشه ماجرا چی هست.
 
آخرین ویرایش:
پارت چهل و هشت

وقتی یک محیط‌بان بیرون اومد همه خبرنگارها سرش ریختن. همهمه خبرنگارها نمی‌ذاشت محیط‌بان بفهمه چی دارن میگن. بالاخره خودشون متوجه این مشکل شدن و تقریبا سکوت کردن و یکی یکی سوال پرسیدن:
- ماجرای دقیق این بچه چیه؟
- همچین چیزی ممکنه؟
- آیا بچه به زبون اون ها صحبت می کنه؟
یکی از خبرنگارها تونست سوالش رو چنان با صدای بلند بپرسه که محیط بان مجبور به توضیح بشه.
واقعا شایعات مربوط به این بچه حقیقت داره؟
- من نمی‌دونم به گوش شما چی رسیده اما بنظر میاد که این پسر سال‌ها و احتمالا از روزهای آغازین زندگی پیش حیوانات از جمله یک خانواده سگ و یک خرس بزرگ شده.
- مگه همچین چیزی ممکنه؟! مثل فیلم‌های تخیلی هستـ
دوباره همهمه جمع رو برداشت تا اینکه یک نفر سوالی کرد که سوال خیلی‌ها بود:
- این پسر کی هست؟
- ما هم دقیق نمی دونیم اما خانمی با دیدن عکس سگ ها و سن کودک حدس زده که می تونه از اقوامش باشه و برای تست اومده.
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
18
بازدیدها
2K

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا