اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام داستان من و خانواده سگ‌ها| آتناملازاده

بسم الله الرحمن الرحیم
داستان من و خانواده سگ‌ها
نویسنده آتناملازاده
ژانر: تخیلی
خلاصه:
من می‌تونستم یک نوزاد باشم، مثل بقیه نوزادتا که توی خانواده خوبم، با پدر و مادرم بزرگ میشم. اما اینطور نشد. نمی‌دونم بخواد تصادف پدر و مادرم بود که سرنوشت من عوض شد یا بخاطر ثروتشون، یا بی‌وجدانی اقوامم اما بالاخره دنیا برای من طور دیگه‌ای چرخید.

مقدمه:
.
من می بخشم خیلی زود ...
همیشه هم به خودم میگم مگه
کی هستی که نبخشی ...؟!
اما کاغذ مچاله مثل روز اولش
صاف نمیشه !!
تیکه های متصل شده ی شیشه
مثل روز اولش جوش نمیخوره ...
دیگه پارچه ای که وصله دارشد
مثل روز اولش یک دست نمیشه !
من می بخشم خیلی زود ...
اما مگه تیکه های شکسته ی این
شیشه رو چندبار میشه جوش زد
چند بار میشه کسی رو مچاله کرد و از نو
صافش کرد و ازش انتظار فراموشی داشت !🙃🖤
.
 
آخرین ویرایش:
Negar__.png
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک برای انتشار داستان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ داستان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین بخش تایپ داستان کوتاه

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در تاپیک زیر سوالتون رو مطرح کنید.
بخش پرسش سوال‌ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.

چگونگی درخواست منتقد

برای داستان کوتاه شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد

بعد از اتمام رصد، مدیران هر تالار تاپیک‌های مربوطه رو ایجاد و نظر شما رو در پایان میپرسند و نیازی به ایجاد تاپیک‌های مختلف نمیباشد.

جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.

درخواست صوتی شدن داستان

و پس از پایان یافتن داستان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان داستان کوتاه

|با تشکر از شما نویسنده گرامی
کادر ارشد رمانیک|



 
بسم الله الرحمن الرحیم
پارت اول

خونه رکن الدین علی همهمه ای برپا بود. تازه خاک سپاری رکن الدین و همسرش تموم شده بود و بعد از مراسم باشکوهی که بیشتر به مراسم عروسی می خورد اقوام رکن الدین به خونه ش اومده بود و درباره ارث و میراث و از همه مهم تر سرپرستی نوزاد یتیم صحبت می‌کردن. گروهی نگران نوزاد بودن و گروهی هم نگران ارث و میراث نوزاد که اصلا کم هم نبود. طبقه بالا الیسا سگ زیتونی رنگ خونه کنار گهواره نوزاد نشسته بود و سرش رو بین دست هاش گذاشته بود و از مرگ عزیزانش ناراحت بود.
عمه نوزاد هم داشت بهش رسیدگی می کرد. توی حیاط یک سگ بزرگ خاکستری مشکی جلوی در چمنزار زده بود و بی خبر از اتفاقات افتاده منتظر بود که صاحب و همسرش از مسافرت بیان و در تعجب بود که چرا مهمون خونه و افراد خونه نیستن. بعد از ماجرای فوت و اومدن اقوام هنوز زمان نشده بود که الیسا بتونه دیداری با رکس داشته باشه تا ماجرا رو بهش بگه. نوزاد گریه می کرد و عمه با گریه و قربون صدقه بهش شیر خشک می داد اما نوزاد که به شیر خشک عادت نداشت بیشتر گریه می کرد.
اون فقط گرسنه ش نبود بلکه گرما وجود مادرش رو هم می خواست. عمه بچه رو به آغوشش فشرد و روی زمین نشست و با صدای بلند زیر گریه زد. سگ نگاهش کرد. حال اون هم وحشتناک بود و چه بسا اگه نوزاد در کار نبود خونه رو با همه امکانات و راحتی که داشت ول می کرد و سر به جنگل ها می ذاشت تا با دیدن آدم ها یاد نبودن صاحبش نیفته. صدای اردک ها که از دیر شدن زمان غذاشون ناراحت بودن به گوش می رسید. عمو که می خواست از آشوب و حال و هوای خونه دور بشه پرسید:
- غذای حیوون ها کجاست؟
خواست به این بهانه کنار این موجودات بره و یکم گریه کنه. خدمتکار گفت:
- طبقه بالا.
عمو از جلوی در اتاق که داشت رد میشد تا به آشپزخونه برسه صدای گریه عمه و نوزاد رو شنید. در رو باز کرد.
- کریمه خانم تو چرا اینطور می کنی؟
بعد به سمتشون دوید و بچه رو از بغل زن گرفت و توی گهواره گذاشت و بعد خواهرش رو بلند کرد.
- تو بزرگ تر مایی باید بهمون روحیه بدی.
- این بچه مادرش رو می خواد.
- این فقط گرسنه ش.
عمه دست هاش رو روی صورتش گذاشت.
- نه من یک مادرم خوب می فهمم یک بچه چه حسی داره.
- بازم بنظر من زیاد حساس شدی! اشکالی نداره، با من بیا بیرون میگم خاله ش بیاد، اون دیگه حس مادرش رو داره.
عمه بچه رو توی گهواره گذاشت و تکیه ش رو به برادرش داد و بیرون رفت. چند دقیقه بعد خانم جوان و زیبایی داخل اومد. الیسا اون رو شناخت. خاله نوزاد بود. خاله دستی روی گونه هاش کشید و اشک هاش رو پاک کرد. ریملش ریخته بود و با این حرکت صورتش سیاه شد. به سمت بچه اومد و گفت:
- کوچولوی بیچاره!
و بچه رو به آغوش کشید. گریه نوزاد واقعا کمتر شد.
- آخه دلت برای مامان تنگ شده؟ منم دلم تنگ شده!
بعد شروع به بوسیدن نوزاد کرد. گریه نوزاد ایستاد و گاهی دل میزد. نصیر نجف محمد پسر سه ماه خواهرش بود که از این سن باید طمع یتیمی رو می کشید. خاله خواهرزاده رو جلوی صورتش گرفت و اومد چیزی بهش بگه که در باز شد.
- هی!
الیسا نگاه کرد. شوهر عمه نوزاد بود. خاله به سمتش برگشت و خندید.
- تویی!
شوهر عمه جلو اومد و نوزاد رو از خاله گرفت. الیسا تعجب کرد. تا حالا ندیده بود شوهر عمه از نوزاد خوشش بیاد. حتی وقتی اون توی اتاقی بود که نوزاد هم اونجا بود بوی تنفر رو احساس می کرد. وقتی مرد نوزاد رو توی گهواره گذاشت الیسا فهمید که درست حدس زده اما وقتی شوهر عمه به سمت خاله رفت و دستش رو دور کمر اون حلقه کرد و لب هاش رو طولانی بوسید برق از سر الیسا پرید. می دونست این حرکت بین انسان ها ممنوعه. خاله بعد از یک ب×و×س×ه طولانی با خنده کنارش زد و گفت:
- نگاه الیسا خجالت کشیده.
مرد به سمت الیسا برگشت. تا حالا بنظر الیسا آدم بی‌خطر و خنثی بود اما حالا اون رو موجودی کثیف میدید. مرد خندید و دوباره به خاله نگاه کرد.
- ول کن این زبون بسته رو، از این چیزها زیاد دیده. دیدی خالد حسن چی گفت؟
خالد حسن عموی همین نوزاد بود.
- آره اما به من چه! ارث برابر مبارک کریمه خانم باشه.
و با عشوه و دلخوری ظاهری روش رو گرفت. مرد زن رو به خودش فشرد.
- تو خودت بهتر می دونی که این پول مال کریمه نیست. می دونی که اون دیونه منه و من دیونه تو. فقط کافی الان که مدام حرف طلاق رو بهش میزنم بهش بگم اگه اموالی که از داداشت رسیده رو بنام من کنی طلاقت نمیدم و اون موقع با سر و بدون هیچ چک و سفته ای این کار رو می کنه. همینطور که تا حالا همین کار رو کرده. اون وقت من می مونم و تو و اونهمه اموال.
الیسا از این همه پستی جا خورد. خاله پرسید:
- اگه با داداشش مشورت کنه چی؟
- مطمئن باش همچین کاری نمی کنه. اون بدون من هیچ کاری نمی کنه.
خاله اومد و بالای گهواره ایستاد.
 
پارت دو

همه این ها به این شرط که این بچه بمیره.
الیسا احساس کرد قلبش نمیزنه.
- این تنها چیزی که اگه کریمه بفهمه مخالفت می کنه.
- مگه قرار بهش بگین؟
- نه، داداشش هم نظرش این بود نگیم.
هر دو یک مدت سکوت کردن بعد شوهر عمه گفت:
- همین امشب باید کار رو تموم کنیم. قبل از اینکه پزشک قانونی جنازه خانواده ش رو تحویل بده. باید یکجوری رفتار کنیم انگار بچه از غم دوری مادرش دق کرد.
-اما معاینه و بازجویی می کنند. از ههمون.
- تو نگران نباش ما فکر همه چیز رو کردیم. حالا بهتره بریم.
اون ها رفتن و الیسا رو توی دریای وهم و خیال تنها گذاشتن. برای اولین بار می لرزید. نه از تلاش برای حمله نکردن بلکه از ترس و حال بد نسبت به چیزی که دیده و شنیده. نمی دونست چیکار کنه و به کی پناه ببره. فقط یک چیز به فکرش رسید. باید این رو با رکس در میون بذاره. بچه رو رها کرد و پله ها رو تند تند پایین رفت و بخاطر زن عمو که صداش میزد نایستاد و از خونه بیرون زد. رکس همچنان منتظر بود. با شنیدن صدای قدم‌هایی به اون سمت برگشت و با دیدن الیسا لبخند زد.
- اوه الی! توهم نگران آقای صاحب شدی؟
الیسا سرجاش خشکش زد و چند ثانیه به رکس نگاه کرد بعد گفت:
- منظورت چیه؟
- من نگرانش شدم. خیلی دیر شده و هنوز نیومده. تو و بچه هم خونه‌اید پس مسافرت نرفته. کلی هم مهمون خونه هست.
- خدای من! تو خبر نداری؟!
لبخند از روی لب رکس رفت و فهمید که اتفاق بدی باید افتاده باشه.
- کجان؟!
الیسا در حالی که حال خودش از این ماجراها بد بود گفت:
- اون‌ها تصادف کردن. مردن.
حال رکس قابل توصیف نبود. پاهای اون سگ قوی شروع به لرزیدن کرد و تمام وجودش درد گرفت و احساس تهی بودن کرد. روی زمین افتاد.
- نه!
الیسا سعی کرد اون رو به حال بیاره:
- رکس، ببین... الان وقت ناراحتی نداریم. باید کمکم کنید. بخاطر آقای صاحب.
رکس سرش رو بالا آورد و با نگاهی که ناباور بود نگاهش کرد. الیسا به سرعت همه چیز رو تعریف کرد و سگ نر رو توی شوک گذاشت. اون نمی‌دونست باید چیکار کنه. از طرفی دوست داشت که بیخیال این دنیا بشه و انقدر همون کنار بشینه و چیزی نخوره تا بمیره. از طرفی باید از بچه آقای صاحب دفاع می‌کرد.
- الیسا!
الیسا که به شدت منتظر بود ببینه رکس چه تصمیمی می‌گیره گفت:
- جان!
- من یک نقشه‌ای دارم اما تو باید باهام همکاری کنی.
شب رکس قبل از اینکه فرصت کنند و قلاده‌ش رو ببندن از خونه بیرون زد. همه جا رو دنبالش گشتن اما پیداش نکردن.
- اشتباه کردیم زودتر باید قلاده‌ش رو می‌زدیم.
شب خونه خلوت‌تر شد و همون اقوان اصلی هم می‌خواستن به خونه‌شون برن و بچه رو هم ببرن. الیسا وحشت داشت. عمه گفت:
- شما که می‌دونید این بچه جای جدید بی‌قراری می‌کنه، الان هم که مامانش نیست دیگه بدتر.
خاله گفت:
- باشه پس من می‌مونم و ازش مراقبت می‌کنم.
و نگاهی به شوهر عمه انداخت و اون هم زود فهمید و دستش رو دور شونه زنش انداخت.
- عزیزم، بهتر ماهم بمونیم. بالاخره اون یک دختر جوون و به اندازه تو در مراقب از بچه‌ها مهارت نداره.
- آره بهتر بمونیم.
و الیسا با خشم نگاهشون می‌کرد. اون‌ها نقشه داشتن عمه رو توی اتاق بچه بذارن و خودشون تا زمانی که نقشه‌شون رو عملی کنند خوش‌گذرونی کنند اما با حال عمه که به یادآوری داداشش بد شد شوهر عمه مجبور شد عمه رو در حالی که نگاه حسرت بارش روی معشوقه‌ش بود پایین ببره. خاله کلافه توی اتاق نوزاد موند و اول به الیسا تشر زد:
- تو چته همش اینجا پلاسی؟
بعد با لحن شوخی گفت:
- آخه برگردم تو علاوه بر اینکه صاحبت رو از دست دادی معشوقت هم از دست دادی!
بعد خنده بی‌صدایی کرد و چهار زانو جلوی الیسا نشست. طوری که انگار داره باهاش گفت و گو می‌کنه شروع به صحبت کرد:
- باهم بودید؟ وای رکس خیلی جذاب بود من اگه سگ بودم با اون می‌بودم.
الیسا با چندش نگاهش می‌کرد. خاله دستی توی موهاش کشید.
- چقدر از این زنکه چندش بدم میاد.
و با لحن لوسی گفت:
- بخوابونش بیا دیگه.
بچه شروع به گریه کردن کرد. خاله زیر لب فحشی داد و به سمت بچه رفت و بغلش کرد و همینطور که جلوی صورتش تکونش می‌داد گفت:
- جان! جان! خوب گریه کن عزیزم که به زودی گریه‌ها تموم میشه.
در حالی که بچه رو بغل کرده بود و تکون تکون می‌داد گفت:
- همه چیزت هم به اون بابای عفریتت رفته.
همون موقع لای در آهسته باز شد. خاله متوجه در نشد اما الیسا به اون سمت نگاه کرد. صدای پیس پیس که اومد خاله برگشت و شوهر عمه رو دید. با هیجان بچه رو توی تختش گذاشت و به اون سمت دوید. الیسا بلند شد. الان وقتش بود. سریع بچه رو توی پتو پیچید. سر پتو رو مثل بغچه گرفت و به سختی از تخت پایینش آورد. سر بچه به تخت خورد و گریه کرد. اون نگران بیدار شدن بقیه شد.
- کوچولو! کوچولو ساکت!
بچه که صدای سگ رو می‌شناخت احساس امنیت و سکوت کرد. الیسا بچه رو به سمت در کشید اما می‌دونست که این راه خطرناکه. فقط یک راه دیگه بود.
- بچه انسان، تحمل کن.
گردن بچه رو گرفت. بر اساس غریزه خوب می‌دونست کجای گردن رو بگیره که بچه دردش نیاد. اون هم که درد و احساس نکرده بود سکوت کرد. الیسا به سمت پنجره رفت اما بچه با برخورد بدنش به زمین دوباره شروع به گریه کرد. الیسا نگران شد اما باید اینکار رو انجام می‌داد. از پنجره باز سرش رو بیرون برد. انقدر سخت نبود. روی شیب کنار پنجره رفت و سر خورد تا به بالای پنجره آشپزخونه رسید. تا اون موقع تنها ترسش گریه بچه بود اما حالا ترس دیگه‌ای هم داشت. با بچه چطور می‌خواست بپره!
نگاهی به زیر پاش کرد. زمین خاکی و باغچه زیر پاش بودن. یک بوته تنها چیزی بود که چشمش رو گرفت. روی بوته پرید و دعا کرد چشم‌های بچه بسته باشه تا شاخه‌ها توی چشمش نره. بچه با تمام وجود جیغ میزد. الیسا متوجه صدایی از داخل خونه شد.
- وای چه خبرش این بچه؟!
- نگران نباش خاله‌ش پیشش.
الیسا سعی بچه رو بیرون کشید. با دیدن خون روی صورتش ترسید.
- خدای من چی شده؟!
 
پارت سه

اما سر و صدای بچه انقدر زیاد بود که وقت رسیدگی بهش رو نداشت. سریع بچه رو برد. صدای گریه بچه کل حیاط رو گرفته بود اما مدام از خونه دورتر میشد و جز حیوانات باغ کسی رو به سمت خودش نمی‌کشوند. به رکس رسید.
- بریم، زود باش.
و به سرعت دور شدن. انقدر رفتن تا وارد جنگل شدن. اما از ترس نمی‌ایستادن. انقدر رفتن که الیسا گفت:
- بچه خودش رو کشت!
رکس به کناری رفت و الیسا هم اونجا ایستاد.
- ببینم.
با دیدن صورت خونی بچه هردو هل شدن.
- چه شده؟!
- نمی‌دونم روی بوته که افتادیم اینطور شد.
رکس با زبونش صورت بچه رو پاک کرد و تونست محل خون‌ریزی رو پیدا کنه.
- پیشونیش هست.
- نکنه انقدر خون بیاد که بمیره؟
- نه خون‌ریزی تقریبا ایستاده.
بعد به دور و بر نگاه کرد.
- ما نباید اینجا بمونیم.
- بریم.
دوباره بچه رو برداشتن و چند ساعت متوالی بدون توجه به گریه بچه حرکت می‌کردن. یکدفعه بارون شروع به باریدن گرفت و مجبور شدن به اولین مکان امن، که یک غار بود پناه ببرن. رکس نگاهی به حال بچه کرد. نکنه بمیره؟
- بچه سردش.
- بیشتر از اون گرسنه‌ش.
- از شیر خودت بهش بده.
الیسا با تعجب نگاهش کرد.
- شیر خودم؟! می‌دونی شیر من چقدر برای انسان خطرناکه؟
- خوب چیکار کنیم؟ نمی‌تونیم بذاریم بمیره.
یکدفعه احساس کردن صدایی اومد. انگار کسی داشت بهشون نزدیک میشد. با وحشت به اون سمت نگاه کردن. به قسمت تاریک غار. دیگه مطمئن بودن یک چیزی اونجا هست. با دیدن موجود گنده و پشمالی که به سمتشون اومد یک لحظه ذهنشون نتونست پردازش کنه و بعد فریاد زدن....
خرس قدم قدم نزدیک‌تر شد و خوی فداکاری اون‌ها فقط این دستور رو داد که نوزاد رو پشت سر خودشون ببرن و جلو برن و آماده حمله به سمت خرس بشن. اما خرس بزرگ بود و وحشی. هر کدوم اون‌ها اندازه رون یک پای خرس هم نبودن. رو به روی هم قرار گرفتن. رکس که مرگ خودش رو نزدیک می‌دید بیخیال ترس شده بود و تمام وجودش رو برای حمله به اون موجود گذاشته بود اما الیسا داشت می‌لرزید و بچه‌ هم همچنین جیغ میزد:
- من می‌تونم بهش شیر بدم.

*** شیش سال بعد ***

صدای خنده بچه‌ها از جلوی غار می‌اومد. الیسا کناری دراز کشیده بود. این بچه سومش خیلی اذیتش می‌کرد. نگران به خاله خرسه که کنار غار دراز کشیده بود و از روز خوبش لذت می‌برد نگاه کرد و پرسید:
- بنظرت بلایی سر این بچه اومده؟
- چطور؟
- آخه... خیلی اذیتم!
خاله خرسه لبخند زد. این اسم رو الیسا روش گذاشتع بود. تنها شناختی که از خرس‌ها داشت توی داستان خاله خرسه بود که یک شب مادر پسرشون براش خونده بود.
- انقدر خودت رو اذیت نکن. دلیل نداره چون یک بارداری و زایمان خوب داشتی دومی هم اینطور باشه یا برعکس. درضمن فراموش نکن سن تو بالاتر رفته.
الیسا آهی کشید و سرش رو روی دستش گذاشت.
- آره گاهی این رو باور نمی‌کنم اما من الان هشت سال دارم.
- خوب، همین قدر که زندگی کردی همین قدر وقت زندگی داری.
- اون موقع بچه انقدر بزرگ شده که از پس خودش بر بیاد.
اسم نوزاد انسانی که با خودشون آورده بودن رو بچه گذاشته بودن. چون اون نوزاد کم سن‌تر از این بود که توی خونه کسی با اسمش صداش بزنه و چون همیشه بچه صداش میزدن همین توی ذهن سگ‌ها موند. هرچند که می‌دونستن انسان‌ها به توله خودشون بچه‌ می‌گن اما سر اسم چندان به مشکل بر نمی‌خوردن چوو حیوانات اسمی برای خودشون نمی‌ذاشتن اما اون‌ها طبق زندگی با انسان‌ها به اسم عادت کرده بودن و روی خودشون و همه اسم می‌ذاشتن. شیش سال از اون فرار هوشمندانه گذشته بود. اون‌ها با خاله خرسه آشنا شدن اما نمی‌تونستن زیاد اونجا بمونند. رکس می‌گفت:
- اینجا نزدیک آدم‌هاست. ممکن به اینجا بیان.
- اما کی بچه رو شیر بده؟
- چاره‌ای نداریم. بیشتر از دو روز نمی‌تونیم اینجا بمونیم.
خاله خرس که خیلی وقت بود کسی رو نداشت، همسرش تنهاش گذاشته بود و بچه‌ش بعد از دنیا اومدن مُرده بود التماس کرد:
- خواهش می‌کنم اینجا بمونید! من خیلی تنهام!
دل الیسا براش سوخته بود و چیزی به ذهنش رسید.
- خوب شما هم با ما بیان.
خاله خرس جا خورد.
- چی؟!
- آره، شما هم بیان میریم جای امنی برای زندگی پیدا می‌کنیم.
- اما من سال‌هاست که توی این غار زندگی می‌کنم.
با این حال به این گزینه فکر کرد و تصمیم گرفت با ترسش درباره بی‌مکان شدن کنار بیاد و باهم به سمت اعماق جنگل پیش رفتن. روزها توی راه بودن تا بالاخره جایی رو پیدا کردن که هیچ انسانی نه می‌شناخت و نه جرات داشت تا اون منطقه بیاد. اون‌ها غار کوچیکی برای زندگی پیدا کردن. خاله خرس به بچه شیر می‌داد و گرم نگه‌ش می‌داشت. بچه اونجا چهار دست و پا رفتن رو راه گرفت و چون رکس نمی‌خواست اون زیاد از خونه دور بشه بهش شکار یاد ندادن. دو ساله بود که کم کم خوردن گوشت خام رو شروع کرد و اینکار دندون‌هاش رو تیزتر از انسان‌های معمولی کرد.
کم‌کم تونست ار غار بره بیرون و تحد نظارت مادرش بیرون غار دور بزنه، به شرطی که از محدوده مورد تایید پدرش دور نشه، هرچند اون کوچیک‌تر از این بود که بتونه انقدر پیش بره. وقتی چهار ساله شد پسر قبراقی بود که تونسته بود چند دوست پیدا کنه و اون موقع‌ها منتظر بود که مادر بچه دیگه‌ای بیاره. بچه خوب می‌دونست که توی بچگی انسان‌ها به اون‌ها حمله کردن و پوستش رو کندن تا بتونند ازش برای خودشون لباس درست کنند چون اون‌ها پوست نداشتن. حالا پوست فاسد شدش یک کنار افتاده بود و فقط گاهی می‌تونست اون رو روی خودش بندازه و با حسرت به رنگی که حالا به زرد می‌خورد نگاه می‌کرد و فکر می‌کرد که... چه پوست قشنگی میشد!
اون از انسان‌ها بیزار بود. یعنی همه اینجا از انسان‌ها بیزار بودن و می‌ترسیدن. با اینکه کسی جز مامان و بابای اون و خاله خرسه انسان ندیده بودن. بالاخره مادرش بچه آورد و این با ذوق بالای سرشون رفت. دوتا توله کوچولو قهوه‌ای و مشکی. بچه از ذوق نمی‌دونست چی بگه:
- چقدر خوشگلن! چقدر کوچولو اند! منم وقتی دنیا اومدم انقدر کوچولو بودم؟!
 
پارت چهار

الیسا به نوزادی بچه فکر کرد. انقدر کوچولو نبود.
- بله مامان توهم انقدر کوچولو بودی.
دست روی توله‌ها کشید که خیس بودن و در همون حال دنبال مادرشون می‌گشتن تا شیر بخورن. رکس با پوزش بچه‌ها رو به سمت مادرشون هل داد و اون هم مشغول شیر دادن شد. خاله خرسه همون کنار نشسته بود و با محبت به توله‌ها نگاه می‌کرد. هنوز کنجکاو بود.
- دختر هستن یا پسر؟
رکس نشون داد.
- سیاه دختر، قهوه‌ای پسر.
- هیچ‌کدوم به مامان نرفتن به تو رفتن.
و به پوست سفید خاکستری مادرش اشاره کرد. رکس خندید. بچه با ذوق گفت:
- اما من به مامان رفتم.
و با چشم به پتوی سفیدش که کناری افتاده بود اشاره کرد. رکس و الیسا جا خوردن، غمگین شدن و بعد خودشون رو جمع کردن. رکس با پوزش پسر رو نوازش داد.
- آره، تو یک پسر خوش قیافه‌ای.
دوباره به توله‌ها خیره شدن.
- اسمشون رو چی می‌خوان بذارید؟
- نظر تو چیه؟
- نمی‌دونم.
الیسا گفت:
- دخترم رو بذاریم دختر؟
رکس گفت:
- بنظرم اسم‌های بهتری هم هستن. هایدی چطوره؟
یادش اومد که این اسم برنامه کودکی بود که همسر اربابش خیلی دوست داشت و هر روز نگاه می‌کرد.
- هایدی؟ خیلی قشنگه!
خاله خرسه و بچه هم خوششون اومد. رکس ادامه داد:
- اسم پسر هم می‌تونیم توله بذاریم.
- ا رکس، نه به اون اسم قشنگی که برای دخترمون گفتی نه به اسمی که برای پسرمون گفتی.
- آخه گفتم به بچه بیاد.
بچه نگاهش کرد.
- توله چطور به بچه میاد؟
رکس هل شد و جواب نداد. الیسا بحث رو عوض کرد:
- دنیل، چطوره؟
و اسم با انتخاب تمام اعضا پیروز شد. زندگی با هایدی و دنیل برای بچه زیباتر شد. اون همراه مادرش کنار بچه‌ها می‌ایستاد و با پوزش کمکشون می‌کرد تا حرکت کنند. گاهی نیم ساعت می‌نشست و شیر خوردنشون رو تماشا می‌کرد. کم‌کم هایدی و دنیل بزرگ شدن و می‌تونستن با برادر بزرگشون همبازی بشن. حالا باهم از غار بیرون می‌رفتن و تا حدی که اجازه داشتن بازی می‌کردن و اگه همبازی‌هاشون دورتر از حد مجاز اون‌ها بودن به اون سمت می‌اومدن تا باهاشون همبازی بشن.
- بدو.
دوتا پسر باهم مسابقه گذاشته بودند و خواهرشون هم یکبار می‌گفت:
- بچه! بچه! بچه!
یکبار هم می‌گفت:
- دنیل! دنیل! دنیل!
هر دو به سمت یک درخت دویدن و قرار بود به اون که رسیدن به سمت خواهرشون برگردن و برنده اصلی اونجا معلوم میشد. دنیل زودتر به درخت رسید و دوباره برگشتن و باز هم دنیل زودتر رسید. هر دو خنده کنان یک طرف افتادن. بچه با سرخوشی گفت:
- تو همیشه برنده میشی.
- آخه تو اصلا دویدن بلد نیستی.
هایدی با پوزه بچه رو ناز کرد و گفت:
- کی گفته؟ داداش من خیلی هم دویدنش خوبه.
بچه به دنیل زبون درازی کرد. دنیل خندید و گفت:
- غذا رو بیرون بخوریم؟
هر سه موافقت کردن. پدر رفته بود تا براشون غذا بیاره. پدر اگه توی این منطقه غذا پیدا نمی‌کرد به منطقه ممنوعه می‌رفت، چون باید برای چندین نفر غذا پیدا می‌کرد. مخصوصا خاله خرسه که خیلی می‌خورد اما اون سه تا که فقط به اندازه سه بچه غذا می‌خواستن توی همون منطقه می‌تونستن پیدا کنند. شروع به گشتن کردن. طبیعتا نمی‌تونستن غذا سفارش بدن پس باید دنبال یک شکار خوب می‌گشتن و آسون‌ترین و دم دست‌ترین شکار سمور بود.
بچه‌ها خونه درختی سمور رو که چند جای فرار داشت محاصره کردن. بچه که راحت به بالای درخت می‌رفت، بالاترین سوراخ رو در نظر گرفت و خواهر و برادرش به ضربه زدن به درخت سمور رو می‌ترسوندن و اون سرش رو که بیرون می‌آورد حیوون وحشی می‌دید و ترسیده بود پس تصمیم گرفت به بالای درخت پناه ببره که به محض بیرون آوردن سرش از سوراخ بچه گرفتش و قبل از اینکه تکون خوردن‌ها راسو باعث بشه رهاش کنه به پایین پرتش کرد و خواهر و برادرش سریع به جون حیوون بیچاره افتادن.
 
آخرین ویرایش:
پارت پنج

وقتی اون‌ها در حال خوردن بودن رکس سه ماهی به دهن که به زور می‌تونست نگه داره رسید و از اینکه می‌دید بچه‌ها دارن سیر میشن خوشحال بود. چند دقیقه بعد بچه‌ها به غار کوچیکشون برگشتن. اونجا هم آروم نداشتن و مدام بازی می‌کردن. تا هوا تاریک شد دیگه غار خاموش خاموش شد و چشم چشم رو نمی‌دید. بچه‌ها روی بغل خرس دراز کشیدن و به خواب رفتن. صبح همه همزمان بلند شدن و شروع به بازی کردن. اون روز یکی از دوست‌هاشون هم پیششون اومده بود. آهو دختر قشنگی که توی مسابقه با بچه‌ها خوب می‌تونست وقت بگذرونه.
- بچه‌ پدرت از من خوشش نمیاد؟
- اون از هیچ‌کدوم از دوست‌های ما خوشش نمیاد. دوست داره ما با کسی وقت بگذرونیم و وقتی برمی‌گردیم کلی ازمون می‌پرسه که دوستت چی گفت و کجا زندگی می‌کنه و تا کجای جنگل پیش میره.
- بابات شخصیت عجیبی داره.
و بعد دوباره مشغول بازی شد. با وجود مراقبت‌های رکس فرداش دوستشون بچه ببر وقت شکار حرفی که نباید رو زد:
- چرا شما همیشه از اینجا شکار می‌کنید؟
- بله.
- اما چرا؟ بقیه جنگل پر از حیوون‌های کوچیک هست.
بچه گفت:
- پدرمون رفتن به بقیه جنگل رو برامون ممنوع کرده.
- چرا؟
- میگه بلایی سرتون میاد.
آهو بجای بچه ببر جواب داد:
- واه! ما اینهمه وقت اونجا هستیم و بلایی سرمون نیومده. تازه من گیاه‌خوارم.
هایدی بهش گفت:
- از اونجایی که تو با ما سگ‌های وحشی و یک ببر دوست شدی معلوم که اصلا اهل احتیاط نیستی اما ما همچین خطرهایی نمی‌کنیم.
- اونجا برای فرار از حیوانات وحشی هم بزرگ‌تر هست. ما هر کدوم منطقه‌ای برای زندگی دارین و مشکلی هم پیش نیومده.
بچه‌ها یکم مکث کردن. بعد دنیل گفت:
- نه، ما نمی‌تونیم به اون سمت بیایم. دیگه درباره‌ش حرف نزنید. بیان بازی کنیم.
بعد مشغول بازی شدن و ماجرا رو فراموش کردن. البته اینطور بنظر می‌اومد. قبل از برگشت به غار بچه برای اولین بار توی زندگیش خواست پنهان کاری کنه پس به خواهر و برادرهاش گفت:
- در اینباره چیزی به بابا نگین.
- کدوم باره؟
- همون که درباره جنگل پشت منطقه امن گفتن.
هایدی و دنیل جا خوردن. اون‌ها سگ بودن و وفاداری توی خونشون بود، پس براشون شوکه کننده بود که بچه همچین چیزی بگه.
- چرا؟!
- چون اگه بفهمه دیگه نمی‌ذاره با بچه ببر و آهو بازی کنیم.
- اما نمیشه که نگیم.
بچه که ذات انسانیش داشت نمایان میشد گفت:
- چرا میشه. اگه برای شما سخته بذارید وقتی بابا درباره روزمون و حرف‌های دوست‌هامون پرسید من جواب بدم. یادتون نیست! بخاطر همین حرف‌ها دوستمون بز رو از دست دادیم. می‌گفت از پیش حیوون‌هایی فرار کرده که من حتما باید ببینمشون.
- اون رو که بابا همون‌موقع که دید بهش حمله کرد و ترسوندنش و تهدیدش کرد این سمت‌ها نیاد.
- خوب اگه حرف‌هاش رو می‌شنید بدتر می‌کرد.
بچه‌ها به داخل غار رفتن و پدر طبق عادت شروع به سوال پرسیدن کرد. هایدی و دنیل از دروغی که باید گفته میشد هل شده بودن و خودشون رو با زمین و آسمون سرگرم می‌کردن. بچه هم با اینکه ترسیده بود و اینکار هم براش سخت بود اولین دروغ‌های زندگیش رو به زبون آورد اما تا صبح خوابش نبرد. صبح برای اینکه با دیدن پدرش عذاب وجدانش بیشتر نشه زودتر از اون بلند شد و به کنار دریاچه رفت و همون جا دراز کشید.
- من چیکار کردم!
اون روز عذاب وجدان رو تحمل کرد. از اون ماجرا سه چهار روزی گذشت. یک روز خواهر و برادرها بیکار کنار دریاچه نشسته بودن. حوصله بازی نداشتن و گرسنه هم بودن اما هیچ چیز به اون نزدیکی نیومده بود. هیچ کدوم از دوست‌هاشون هم اون روز به دیدنشون نیومده بود. بالاخره بچه که روی تخت سنگی به کمر ولو شده بود گفت:
- بچه‌ها.
بچه‌ها با ذوق نگاهش کردن. همیشه اینطور وقت‌ها فقط پشنهادهای عجیب بچه نجات دهنده‌شون بود.
- میان به قسمت ممنوعه بریم؟
نفس توی سینه دختر و پسر حبس شد.
- بچه!
- بیام بریم دیگه. تا کی می‌خوایم ندونیم اونجا چه شرایطی داره؟
- بابا می‌کشمون!
بچه احساس کرد اون‌ها هم تردید دارن پس خواست بیشتر تشویقشون کنه:
- بابا تازه رفته. عمرا به این زودی بیاد.
- اونجا خطرناکه!
- ما سه تا حیوون وحشی هستیم. زود میریم و بر می‌گردیم.
 
آخرین ویرایش:
پارت شیش

- اگه مامان سراغمون رو بگیره چی؟
- خیلی زود برمی‌گردیم. اصلا بریم ببینیم اگه همون اول شکار پیدا نکردیم برمی‌گردیم.
- تا کجا بریم؟
بچه با هیجان گفت:
- همون اوایلش! تا جایی میریم که اگه خطری تهدیدمون کرد سریع فرار کنیم.
اون دوتا هم با هیجان بلند شدن. همه به جایی که منطقه امن رو به بقیه جنگل ربط می‌داد خیره شدن. هیچ کدوم نمی‌تونستن اولین قدم رو بردارن. این کار از نظر بچه انقدر سخت بود که خواست اعلام کنه پشیمون شده اما با خودش فکر کرد یک روز باید اینکار رو بکنند و به عنوان کسی که این پیشنهاد رو داده بود خودش اولین نفر باید می‌رفت. اومد قدم برداره که هایدی گفت:
- کاش یک روز که یکی از دوست‌هامون بودن می‌رفتیم. بالاخره اون‌ها راه رو بیشتر بلدن.
بچه که دیگه نمی‌تونست استرس اینکار رو تحمل کنه گفت:
- حق با توی!
و از خدا خواسته به سرجاش برگشت. بقیه هم انگار یک بار سنگین از دوششون برداشته شد اما همه می‌دونستن دیر یا زود باید این اتفاق بیفته. وقتی پدرشون برگشت اون‌ها به غار رفتن. انقدر توی فکر بودن و اضطراب کاری که قرار بود تحمل کنند رو داشتن که خانواده هم متوجه شدن و خاله خرس آهسته از مادرشون پرسید:
- این‌ها چرا اینطور هستن؟
مادر هم آهسته جواب داد:
- نمی‌دونم؛ فکر کنم حوصله‌شون سر رفته. امروز هیچ کدوم دوست‌هاشون نیومده بودن.
خاله خرسه سری به تاسف تکون داد.
- طفلک‌ها! اینجا محصور شدن.
- برای امنیت خود بچه خوبه!
رکس که صداشون رو می‌شنید تشر زد:
- حتی آروم درباره‌ش حرف نزنید. ممکن بشنوه.
دوتا زن سکوت کردن. روز بعدش بچه‌ها در حالی که می‌خواستن طوری نشون بدن انگار ما اصلا به مسئله بیرون رفتن فکر نمی‌کنیم مشغول بازی شدن. اما معلوم بود که هیچی از بازی نمی‌فهمند و تمام نگاهشون به این بود که آیا دوستی قرار هست بیاد یا نه. از یک طرف دوست داشتن کسی بیاد و از یک طرف استرسش رو داشتن. اون روز گذشت و وقت برگشتن به غار نفس عمیقی کشیدن اما فرداش آهو اومد. بچه‌ها وقتی که دیدنش چند ثانیه با بیچارگی نگاهش کردن و اون نگران شد.
- چی شده؟
بهم نگاه کردن. دنیل آرزو کرد که بچه بیخیال شده باشه و دیگه در اون مورد صحبت نکنه اما انگاز همچین قصدی نداشت. آهو که ماجرا رو شنید خندید و گفت:
- خیلی خوب! بیان بریم.
- الان که دیره، بابا میاد.
آهو با صدای بلندتری خندید.
- هنوز تا موندن پدرتون خیلی مونده. بهونه نیار.
بچه با تردید خودش مبارزه کرد و آماده رفتن شد. توله‌ها هم با بیچارگی آماده شدن. آهو با خیال راحت به اون سمت می‌رفت و گاها مجبور بود برگرده تا به اون‌ها بگه:
- تندتر بیان دیگه.
اما اون درک نمی‌کرد که چقدر این راه برای بچه‌ها سخت هست. هر قدم که به مرز فرضی نزدیک‌تر میشدن نفسشون بیشتر می‌گرفت. هایدی خواست برگرده و بگه من نمیام. اما پشت سرش بچه ایستاده بود و با خودش فکر کرد حتما دوباره راضیش می‌کنه پس مخالفت بی‌نتیجه هست. به قسمت مرزی که رسیدن دیگه بچه‌ها نمی‌تونستن نفس بکشن. مخصوصا وقتی که آهو به اون طرف مرز رفت.
- چرا نمیاین؟
بچه‌ها بهم نگاه کردن. چرا نمی‌رفتن؟ بچه خواهر و برادرش رو کنار زد و یک قدم به جلو برداشت. حالا فقط دو قدم مونده بود. اومد دوباره حرکت کنه که صدای فریاد وحشتناکی اومد:
- دارید چیکار می‌کنید؟!
روح از تن بچه‌ها رفت. صدای پدرشون بود. آره، صدای پدرشون بود. حتی جرات نکردن به اون سمت نگاه کنند. فقط آهو رو دیدن که به سرعت فرار کرد. بعد پدرشون که از جلوشون رد شد و دنبال آهو بود رو دیدن. رکس وقتی دید به آهو نمی‌رسه برگشت و به بچه‌هاش نگاه کرد. صورت ترسناک و چشم‌های سرخش بچه‌ها رو انقدر ترسوند که خون به مغزشون رسید و به عقب برگشتن و شروع به دویدن به سمت غار کردن. در پناه مادر و خاله احتمالا در امان بودن. اما رکس بهشون فرصت فرار نداد.
بهشون رسید. اول دم دنیل رو گرفت و کشید. دنیل فریادی زد. اون دنی رو به سمتی پرت کرد و بعد با ضربه محکم دست به کتف بچه اون رو به زمین کوبید. هایدی خواست فرار کنه که پدر پاش رو گرفت و کشید. چند ثانیه بعدی خیلی وحشتناک می‌گذشت. رکس با دست، چنگ و دندون به جون بچه‌ها افتاده بود. البته اون خودش مراعات می‌کرد اما برای بچه‌ها همون ضربات هم سنگین‌تری ضربه‌های عمرشون بود. پدر با دست به پشت دنیل می‌زد. شکم بچه رو چنگ می‌انداخت و گازهای آروم اما دردناکی از گلوی هایدی می‌گرفت.
 
آخرین ویرایش:
پارت هفت

از صدای جیغ و داد بچه‌ها مادر و خاله خرسه بیرون دویدن. با دیدن توله‌ها زیر دست و پای رکس وحشت کردن و بعد درحالی که التماس می کردن به اون سمت دویدن.
- رکس! خواهش می‌کنم! رکس، رهاشون کن! خواهش می‌کنم!
الیسا خودش رو به بدن رکس چسبوند و سعی کرد با اون جسم ریزه میزه‌ش دورش کنه. خاله خرس خودش رو روی بچه‌ها انداخت و طوری نشست که موهای نرمش روی بدن بچه‌ها قرار داشت. رکس با کلافگی به پای رکس که در دسترسش بود چنگ انداخت رکس از درد ناله‌ای کرد و بیحال شد. الیسا هم جیغی زد و رکی رو عقب کشید.
- چیکار می‌کنی؟!
خاله خرسه که به اندازه کافی رکس رو دور دیده بود گفت:
- بچه‌ها بلند بشین، به داخل غار بدوید.
دنیل و هایدی به هر سختی بود بلند شدن. هایدی به پدر نگاه کرد. رکس همچنان عصبانی بود و نفس نفس میزد و دندون هاش رو نشون هایدی داد. هایدی وحشت کرد. تا حالا توی زندگیش اتفاق به این ترسناکی براش نیفتاده بود. می‌دونست این صحنه رو هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنه. دوتل توله سعی کردن با اون تن زخمی به هر شکلی شده خودشون رو به غار برسونند اما صدای وحشت‌زده خاله و مادر ترسوندشون:
- بچه! بچه!
به اون سمت برگشتن. بچه روی زمین افتاده بود و چشم‌هاش بسته بود و جوابی به خانم‌ها نمی‌دادن. بچه‌ها وحشت‌زده شدن. یعنی اون مُرده بود! نه، بدون بچه می‌خواستن چیکار کنند! االیسا بچه رو تکون داد بعد عصبی سمت رکس که خودش هم محبوت به بچه زل زده بود نگاه کرد.
- بیهوش شده. تو بیهوشش کردی! اون بچه انسانه طاقت بچه‌های ما رو نداره که اینطور زدیش.
رکس به خودش اومد و عصبی فریاد کشید:
- الیسا!
بچه‌ها جا خوردن. تا حالا پدرشون سر مادرشون داد نکشیده بود. الیسا سکوت کرد و سرش رو پایین انداخت. خاله خرسه به سمت بچه‌ها رفت.
- برید داخل. سریع!
دنیل با ترس گفت:
- داداش مُرده؟
- ا، خدا نکنه! اون فقط زخمی هست.
و با کمک پوزش به توله‌ها کمک کرد به داخل غار برن. دختر و پسر زخمی گوشه‌ای افتادن. خاله خرسه طوری نشست که هم بچه‌ها بتونند سرشون رو روی بدنش بذارن و هم بین اون و دیوار باشن و از خشم دوباره پدر، یا ترس از پدر رها باشند. بچه‌ها ناله می‌کرد و دوست داشتن از شر درد راحت بشن. هایدی حداقل بیست جا درد یا زخم داشت. اما برای دنیل کمتر بود. اون فقط دوتا زخم جدی روی دستش و رون پاش داشت که خون‌ریزی اندکی داشت.
- آی!
همون موقع پدر و مادر درحالی که هر کدوم یکی از پاهای بچه رو به دهن گرفته بودن به داخل اومدن. توله‌ها با دیدن اون حال برادرشون وحشت کردن و خواستن با وجود درد به اون سمت برن اما رکس که همچنان عصبانی بود به سمتشون برگشت و ناخودآگاه دندون نشون داد. بچه‌ها به آغوش خاله پناه بردن. خاله گفت:
- بیارینش، بذاریدش روی من.
الیسا گفت:
- تو به بچه‌ها برسن، من گرمش می‌کنم.
- تو براش خطرناکی! اگه آب دهنت توی زخم‌هاش بره عفونت می‌کنه.
الیسا دید حق با اونه پس بچه رو به آغوش خاله خرسه کشوند و خودش پیش توله‌هاش رفت تا وضعشون رو ببینه. رکس بدون توجه به چپ‌چپ‌های خاله خرسه گوشه دیگه غار نشست تا یکم به اعصابش مسلط بشه. الیسا با گریه از دیدن حال سه تا بچه‌ش گفت:
- آخه چی شده بود؟
رکس با شنیدن این جمله دوباره عصبانیتش عود کرد.
- می‌دونی بچه‌هات رو کجا پیدا کردم؟ دو قدم مونده به منطقه ممنوعه!
از صدای داد رکس توله‌ها ترسیدن و بچه‌ هم بهوش اومد و ناله‌ای کرد. الیسا به سرعت به سمت بچه رفت.
- عزیزم!
اما بچه متوجه صدای مادرش نشست و ناله دیگه‌ای کرد. خود رکس هم دلش سوخت اما سعی کرد به روی خودش نیاره. بچه سیزده آسیب خوردگی داشت. یک ساعت بعد کامل بهوش اومد اما مدام ناله و گریه می کرد و می گفت:
- درد دارم!
 
آخرین ویرایش:
پارت هشت

حتی خود رکس بخاطر حال بچه‌هاش اشک توی چشم‌هاش حلقه زد.
- باید یکجور درمانشون کنیم.
- برو به گربه وحشی بگو بیاد. گربه زبونش ضدعفونی کننده داره، خودش درمان می‌کنه.
رکس سریع بیرون رفت. فرداش بچه‌ها بهتر بودن اما هنوز درد داشتن و نمی‌تونستن بلند بشن. رکس قبل از رفتن به الیسا گفت:
- این‌ها پاشون رو از غار بیرون نمی‌ذارن.
الیسا دلخور گفت:
- نمی‌تونند هم بذارن.
- برای الان نگفتم. کلا میگم. از الان توی همین غار می‌مونند، هیچ دوستی هم حق ندارن داشته باشند.
الیسا که می‌دونست رکس الان عصبانی هست چیزی نگفت. رکس رفت و اون پیش بچه‌ها رفت و سعی کرد آرومشون کنه. وقتی که رکس برگشت تقریبا بهتر شده بودن. اما از باباشون می ترسیدن و جرات نزدیک شدن به غذا رو نداشتن. رکس نگاهشون کرد. بچه‌ها توی بغل هم جمع شدن. رکس گفت:
- بیان.
بچه با خودش فکر کرد تا حالا دقت نکرده بود صدای پدرش انقدر ترسناکه. سر غذا رفتن. دنیل هنوز لنگ میزد. چند روز بعد رو بچه‌ها در غار گذروندن. تا اینکه هایدی به مادر اعتراض کرد:
- مادر از غصه دارم دیونه میشم. ما یک اتفاق تلخ رو گذروندیم و چند روز هم هست پامون رو بیرون نذاشتیم.
مادر با دلسوزی نگاهشون کرد.
- می‌دونم اما تقاص اشتباه خودتون هست. اصلا چرا خواستید به اون منطقه برید.
بچه در حالی که سرش روی شکم خاله خرسه بود گفت:
- تقصیر من هست، من بچه‌ها رو مجبور کردم.
مادر با حرص نگاهش کرد.
- معلومه تقصیر توی. اطلاع دارم.
- از کجا؟
نگفت سگ به قولش خیانت نمی‌کنه پس گفت:
- من پسر خودم رو می‌شناسم.
بچه با خجالت سرس رو توی بدن خاله خرسه پنهان کرد.
- عزیزهای من! فکر نکنم الان بابا اجازه بده که بیرون برید. اما می‌تونیم کار دیگه‌ای کنیم.
- چی؟
- یک دوستی داشتید؟ کلاغ، می‌تونید بگین اون بیاد تا سرگرم بشین. بعد هم که می‌تونه جوری بره که بابات نبینه.
هایدی با خوشحالی گفت:
- من میرم به پرنده‌ها میگم پیداش کنند.
- تو نه.
- چرا؟
خاله خرسه بجای مامان جواب داد:
- اگه شما برید ممکن پدرتون یکدفعه بیاد و ببینه و بعد واویلا هست.
بچه‌ها دیدن حق با اون هاست. پس چاره چی بود؟ الیسا گفت:
- من میرم براتون پیدا می کنم.
بعد بیرون رفت. نفس عمیقی کشید. روزی یکبار برای پیاده روی به عادت روزهای پیشین زندگیش می‌رفت. اون هم از منطقه امن خارج نمیشد. یکی بخاطر اینکه بچه ها نبینند و نگن چرا مامان می‌تونه ما نه، و یکی بخاطر اینکه اون یک سگ خونگی بود و توانایی دفاع از خودش رو نداشت. اما رکس بارها اون رو برده بود و بقیه جنگل دور داده بود. حتی سعی کرده بود بهش شکار یاد بده. اما برای الیسا یاد گرفتن زندگی وحشی خیلی سخت بود. به سمت پرستویی رفت که روی درخت نشسته بود.
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
18
بازدیدها
2K

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 1)

عقب
بالا