اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**
  1. دمیــــــورژ

    تمام شده داستان ناشناس مجازی| آرمیتا حسینی | ترسناک

    نام نویسنده: آرمیتا حسینی به قلم سرخ ژانر: فانتزی، ترسناک. خلاصه: همه چیز به شکل عادی می‌گذشت تا اینکه وارد دنیای مجازی شد و به پیام ناشناسی پاسخ داد. از اینجا به بعد، همه چیزهای غیرعادی، ظاهراً عادی دیده می‌شدند. اولین پیام مقدمه پیام‌های بعدی شد و او فهمید، مخاطبی که پیام می‌دهد، حتی از افکار...
  2. ش

    متروکه داستان از علی (ع)تا حسین (ع) | محمد امین (رضا) سیاهپوشان

    نام اثر: داستان از علی تا حسین(ع) ژانر: تاریخی ، مذهبی نویسنده : محمد امین (رضا) سیاهپوشان خلاصه : مقام و بزرگی ائمه اطهار آنقدر بلند است که ارادت همه موجودات چه انسان ، چه حیوان و چه جن به ایشان زیاد است
  3. hannir

    در دست اقدام داستان کوتاه احلام دلستان| هانیه رمضانی

    'به نام خالق قلم' داستان اَحلام دلِستان نویسنده: هانیه رمضانی 🎭 ژانر: عاشقانه_اجتماعی_معمایی خلاصه: حقیقتی در میان رویا، تعشقی پنهان در پس دلش و بخت و اقبالی که با او سازگار نمی‌زند. اطرافیانی که مر به جنگ بستند و زندگی‌اش را با عقاید خودشان همچون آوردگاهی کرده‌اند. میدان جنگی که راهی...
  4. مدیر المپیاد

    تمام شده 📚دور اول - مسابقه برترین پارت هفته📚

    **توجه: دور اول مسابقات، به آثار رمان و داستان تعلق دارد** خوب، سلام سلام به نویسندگان رمانیکی و جذابمون.:jump1: شما رو دعوت میکنم به بمب مسابقات نویسندگی مون که به صورت هفتگی برگذار خواهند شد! این تاپیک، مسابقه‌‌ای بین پارت‌‌هایی که شماها، در طول هر هفته می‌‌گذارید.:Laie_22mini: شرایط...
  5. ش

    متروکه داستان حرمت نمک(آرامش لیلا۲)|رضا سیاهپوشان

    نام اثر : حرمت نمک (آرامش لیلا۲) نویسنده : محمد امین (رضا)سیاهپوشان ژانر :ترسناک و دلهره آور خلاصه : شاید در جایی از زندگی مان همان جایی که فکر می کنیم بهترین شب زندگیمان است ، مرگبار ترین اشتباه زندگیمان را انجام دهیم ، راحیل هم همین کار را انجام داد ، شاید بعضی ها بگویند همه این ها خرافات...
  6. seon-ho

    تمام شده داستانک برای ساختن آتش(To Build a Fire)|مترجمAYSA_H

    «به نام خدا» نام داستان: برای ساختن آتش نویسنده: جک لندن مترجم: آیسا حیدری ژانر: اجتماعی
  7. seon-ho

    تمام شده مجموعه داستان‌های اخلاقی نگرش زندگی| مترجم AYSA_H

    «به نام خداوند آفریننده زیبایی‌ها» نام مجموعه: مجموعه داستان‌های کوتاه نگرش زندگی مترجم: AYSA_H ژانر: اجتماعی *** داستان اول: مادر سال‌خورده نویسنده: ماتسو باشو خلاصه: این داستان فولکلور ژاپنی که با نام داستان مادر سال‌خورده نیز شناخته می‌شود، داستان حاکمی نامهربان را روایت می‌کند که دستورات...
  8. ARA

    مهم تاپیک جامع درخواست کاور آثار

    سلام رمانیکی ها!:sisi1 یه درخواست خفن براتون آوردم!:dancer2: خیلی از شماها دوست دارین یه جلد برای اثرتون داشته باشین که اگه یکم هم منوعه بود اشکال نداشته باشه و قاب مزاحم جلد هم روش نباشه! یا حتی یه عکس با شخصیت های رمانتون باشه! این تاپیک برای شماست. بذارین یه نمونه کاور رمان بذارم...
  9. ش

    متروکه رمان دختر سرداب| محمدامین(رضا)سیاهپوشان

    نام رمان : دختر سرداب نویسنده : محمد امین (رضا) سیاهپوشان ژانر: ترسناک، تراژدی ناظر: @(*A-M-A*) مقدمه :گاهی موقع هاست ، که توی اتفاقاتی که برامون رخ میده ، مقصر نیستیم ، ولی چوب ترکه ای سفت و سختش مال ماست و عذابش رو ما میکشیم ، کاش کار های که انجام میدیم ضرری برای آینده گانمون نداشته باشه و...
  10. Alex

    متن قصه خرس عجول

    یک روز خانم خرسه به بچه اش گفت: «آهای خرسکم، ممکن است از تو خواهش کنم که با سرعت بروی و مقداری گل های قشنگ برای من بیاوری؟» خرس کوچولو گفت: «بله، البته مامان. حتما می روم و برایت می آورم.» و آن قدر شتابزده از در بیرون رفت که نتوانست تمام حرف های مادرش را بشنود، مادرش به دنبال او فریاد کشید...
  11. Panic_315

    متن قلم موی سحرآمیز

    رز عاشق نقاشی بود. او خیلی فقیر بود و هیچ خودکار و مدادی نداشت. او با چوب روی ماسه نقاشی می کشید. روزی از روزها پیرزنی رز را دید و گفت: «سلام! بیا این قلم مو و کاغذها رو بگیر. مال تو.» رز با لبخندی گفت: «خیلی ممنون!» رز خیلی خوشحال بود. با خود فکر کرد: «بذار ببینم، چی بکشم؟» اطراف را نگاه کرد و...
  12. Panic_315

    متن تکه‌طلا

    پاول مرد بسیار ثروتمندی بود اما هیچ وقت از پولهایش خرج نمی کرد. او می ترسید که کسی آن را بدزدد. وانمود می کرد فقیر است و لباسهای کثیف و کهنه می پوشید. مردم به او می خندیدند ولی او اهمیتی نمی داد. او فقط به پول هایش اهمیت می داد. روزی یک تکه بزرگ طلا خرید. آن را در چاله ای نزدیک یک درخت مخفی کرد...
  13. Alex

    متن قصه چقدر رنگ قرمز!

    زری خیلی خوشحال بود. دامن قرمزش را پوشیده بود و خودش را در آیینه می دید. از توی آیینه نمی توانست دامنش را ببیند. فقط صورتش را می دید. همان موقع فکری کرد و به حیاط رفت. کنار حوض ایستاد تا دامنش را ببیند. با خودش گفت:”چه دامن قشنگی! چقدر قشنگ شدم!” و بعد شروع کرد به خندیدن. ماهی توی حوض سرش را...
  14. Alex

    متن قصه وقتی که برف آمد

    کوچه پر از برف بود. بچه‌ها توی کوچه برف بازی می‌کردند. امید و مینا و داوود هم مانند بقیه بچه‌ها لباس گرم پوشیده بودند و بازی می‌کردند. آنها گلوله‌های برفی درست می‌کردند و به طرف هم پرتاب می کردند. امید یک گلوله برف را به سمت مینا پرت کرد. مینا هم گلوله‌ای ساخت و آن رابه سرامید زد و خندید. داود...
  15. لیانا رادمهر

    متروکه داستان آن سوی دیوار- لیانا رادمهر

    به نام خدا نام داستان: آن‌سوی دیوار نویسنده: لیانا رادمهر ژانر: عاشقانه، فانتزی، تاریخی خلاصه داستان: چه غربیانه و سخت است که قهرمانی باشی که دنیا را نجات بدهی، اما مردمان همان دنیا حکم به تبعیدت بدهند! هم خونت را قربانی کنی برایشان اما بازهم تکفیرت کنند! پسر آتش و یخ غمگین مباش! داستان تو تازه...
  16. Artist girl

    متروکه داستان چترم را به من برگردان | فاطمه سالاری

    به نام خالق عشق اسم داستان: چترم را بهم برگردان نویسنده: فاطمه سالاری /Artist girl ژانر: عاشقانه خلاصه: دختری که در روز بارانی با غریبه ای آشنا میشود عاشق میشود اما... . مقدمه : تو همان چتری که در روز های بارانی بالای سرم باز می شوی بیا و چترت را بهانه ای برای دیدنت بگذار
  17. Panic_315

    متن جزیره سرسبز و خرم

    در یکی از روز‌ها کشتی به جزیره‌ای سرسبز و خرم رسید. مسافران از دیدن خشکی، فریاد شادی کشیدند. ناخدا که مرد باتجربه‌ای بود، مسافران را راهنمایی کرد: گوش کنید! ما راه طولانی‌ای در پیش داریم! به اندازه‌ای که لازم هست در این جزیره بمانید و بیش از آنچه لازم نیست توقف نکنید… در حال گردشِ و استراحت در...
  18. Panic_315

    متن میراث سه برادر از قصه های قدیمی کودکانه

    در زمان قدیم مردی بود که سه پسر داشت. او در زندگی خود تنها ثروتی که داشت یک نردبان، یک طبل و یک گربه بود. وقتی که مرد، نردبان را پسر بزرگ، طبل را پسر وسطی و گربه را پسر کوچک برداشت. پسر بزرگی بعد از مرگ پدرش به فکر دزدی افتاد. یک روز نردبان را برداشت برد به دیوار خانه حاجی گذاشت تازه می‌خواست از...
  19. Panic_315

    متن خورشید غرغرو

    یکی بود یکی نبود غیراز خدا هیچکس نبود. روزی بود روزگاری بود. مردی بود زنی داشت به اسم خورشید که خیلی بداخلاق بود و همه اش سر هر چیزی غر می‌زد. همه او را به اسم «خورشید غرغرو» می‌شناختند. از بس که شوهرش را اذیت می‌کرد و غر می‌زد شوهرش تصمیم گرفت تا او را نابود کند تا بلکه از غرزدن او خلاص شود...
  20. Panic_315

    متن دوستان عیاش از قصه های قدیمی کوتاه

    در روزگاران قدیم مردی بود ثروتمند و این مرد فرزندی داشت عیاش. هرچه پدر به فرزند خود نصیحت می‌کرد که با دوستان بد معاشرت مکن و دست از این ولخرجی‌ها بردار که دوست ناباب بدرد نمی‌خورد و این‌ها عاشق پولت هستند، جوان جاهل قبول نمی‌کرد تا اینکه مرگ پدر می‌رسد پدر می‌گوید فرزند با تو وصیتی دارم من از...
عقب
بالا