یوشَع بن نون از پیامبران قوم بنیاسرائیل و جانشین حضرت موسی(ع). او از نسل یوسف(ع) بود. یوشع از یاران موسی(ع) و از رهبران اسباط دوازدهگانه بنیاسرائیل بود.
در قرآن نام یوشع ذکر نشده است اما مفسران آیاتی از سوره مائده و کهف را درباره وی دانستهاند. عدهای وی را همان ذوالکفل میدانند. براساس...
داوود از پیامبران بنیاسرائیل بود که به مقام پادشاهی رسید و اورشلیم را برای بنیاسرائیل فتح کرد. کتاب زبور بر او نازل شد و مقام قضاوت نیز در اختیارش بود. داوود صدایی زیبا داشت و خداوند قدرت زرهسازی را به او عطا کرد. حضرت داوود در نزد یهودیان از جایگاه بالایی برخوردار است؛ با این حال در تورات...
نام اثر:تنها بیننده
نام نویسنده: نویسنده دمیورژ
ژانر: معمایی، ترسناک، عاشقانه
خلاصه: ژینوس دختر باهوشی که نابغه حل معماهای جنایی بود، اینبار برای حل مسئله به خانه دوستاش نقل مکان میکند و با دوست پسر جدید او آشنا میشود. خانهای که برای آتنه و دوست پسرش بوی وحشت میدهد در کمال تعجب برای ژینوس...
یکی از روزهای خوب خدا ، احسان کوچولو بعضی روزها با مامانش می رفت پارک اما وقتی می رسیدن اونجا از کنار مامانش تکون نمی خورد و نمی رفت با بچه ها بازی کنه. هر چه قدر هم که مامانش بهش می گفت پسرم برو با بچه ها بازی بکن فایده ای نداشت. احسان کوچولو روی یکی از دست هاش یه لک قهوه ای بزرگ بود، اون همیشه...
۱- مردی که ۷ سال با یک جسد زندگی کرد
در اوایل دهه ۱۹۳۰ میلادی، یک باکتری شناس به نام «کارل تانزلر»، به یک بیمار مسلول آمریکایی-کوبایی به نام «اِلنا میلاگرو دی هویوس» (مشهور به «هلن») دل باخت. دو سال پس از آشنایی، هویوس بر اثر بیماری خود درگذشت اما تانزلر تصمیم به نگهداری از جسد گرفت و هفت سال...
داستان جالب و واقعی که خواندن خالی از لطف نیست !
مجموعه : داستان جالب
داستان های جالب و خواندنی
دو گدا در خیابان نزدیک کُلوسیُو شهر رم کنار هم نشسته بودند. یکی از انها روی زمین صلیبی گذاشته بودو دیگری یک ستاره داوود. مردمی کـه از آنجا رد می شدند بـه هردو نگاه می کردند ولی فقط در کلاه گدائی...
نام اثر: استخوانهای شکسته شده
نویسنده: نگین حلاف
ژانر: ترسناک
خلاصه داستان: استخوانهای شکسته شده مجموعهای از پنج داستان ترسناک و بر اثر واقعیت است که هر کدام وحشت را به شیوهی خاص خودشان به خواننده داستان وارد میکنند. پنج داستانی که هر کدام دارای یک قصهی تلخ و یک پیشزمینهی تاریک هستند...
یک روز بچه فیل قصه ما در جنگل به راه افتاد تا برای خودش دوستی پیدا کند. اول از همه خانم میمون را روی درخت دید. ازش پرسید: «با من دوست میشی؟» میمون جواب داد: «من دنبال دوستی هستم که مثل من بتونه روی شاخهها تاب بازی کنه، تو خیلی بزرگی نمیتونی مثل من روی شاخه درختها تاب بخوری».
فیل قصه ما، چون...
یکی بود یکی نبود... در یک جنگل بزرگ، چند تا میمون وسط درختها زندگی می کردند. در بین آنها میمون کوچکی بود به نام قهوه ای که خیلی بی ادب بود. همیشه روی شاخه ای می نشست و به یک نفر اشاره می کرد و با خنده می گفت: اینو ببین چه دم درازی داره، اون یکی رو چه پشمالو و زشته و بعد قاه قاه میخندید. هر چه...
• داستان ترسناک دلقک رقصان🤡 •
•• سه تا پسر عاشق دیدن فیلمای ترسناک بودن، یه روز پستچی برای یکی از پسرا بسته ای آورد..
•• بسته مرموز هیچ نشانی و اسمی روش نبود و هیچ تمبری نداشت؛ پسر نمیدونست چه کسی اون رو فرستاده اما وقتی بسته رو باز کرد یک دی وی دی توی اون دید و دی وی دی هم هیچ اسم یا عنوانی...
• داستان ترسناک و واقعی پمپ بنزین حاشیه شهری کوچک در آمریکا •⛽🔪🩸
•• زمانی که 12 ساله بودم من و پدر و مادرم از شهربازی درحال برگشتن به خانه بودیم که پدرم با اشاره به میزان بنزین باقی مانده در ماشین گفت باید در نزدیک ترین پمپ بنزین صبر کنیم و بنزین بزنیم..
•• ما در ساعت 10 شب روز سه شنبه...
نام داستانک: اهواء
نام نویسنده: یسنا باقری
ژانر: تراژدی، تخیلی(روانشناختی)، جنایی
خلاصه کلی:
سایهها همیشه با من بودند، از همان بچگی.
یادم میآید دست هایم را توی دستهایشان میگرفتند و من را به دنبال خودشان میکشیدند.
اهواء قتل سایه ها نام کامل قصه من است، آخر هوس کردم قاتل سایه ها باشم.
نی نی قل قلی می خواست بخوابد. خوابش نمی برد. ناراحت بود. گریه می کرد. مامان قلی برایش قصه گفت، نخوابید. لالایی خواند، نخوابید. گفت: « آخه چرا نمی خوابی؟ » نی نی قلی گفت: « می ترسم. صدای گومب و گومب می آد. یکی می خواد بیاد منو بخوره! » مامان قلی این ور را گشت. آن ور را گشت هیچی نبود. اما گوش هایش...
مامان غوله، یک بچه داشت. یک بعد از ظهر، مامان غوله خوابیده بود. بچه غوله خوابش نمی آمد. یواشکی بلند شد و راه افتاد. رفت و رفت و رفت تا رسید به یک مزرعه. یک گاو توی مزرعه بود. بچه غوله شاخ گاو را دید. خوشش آمد. دست کشید روی سر خودش. خودش شاخ نداشت. گاو سرش را پاین برد تا علف بخورد. یک کفشدوزک روی...
مردی که یک روز راه رفته بود
مردی که یک روز راه رفته بود و خسته بود، به کنار جوی آبی رسید. جوراب هایش را در آورد و پاهایش را شست. بعد، جوراب هایش را هم شست و روی علف ها انداخت تا خشک شود. خودش هم خوابید. مرد که خوابش برد، جوراب ها بلند شدند و توی آب شیرجه زدند و شناکنان دور شدند.
کمی که رفتند، یک...
الان اسم تاپیک رو میخونین، با خودتون میگین: این چی میگه 😂
چون نمیدونستم اسم رو چی بذارم، یه اسم معمایی و باحال گذاشتم
اینجا، یسری چیزهایی که بنظرم، باید ادم های بیشتری درموردش بخونن و بدونن رو بیان میکنیم
میتونین کمکم کنین و خودتون هم بفرستین
من سعی میکنم از توییتر استفاده کنم اما شما میتونین...
نام داستان: تکامل ناخواسته
نویسنده: سوما غفاری
ژانر: فانتزی، عاشقانه، تراژدی
خلاصه: فقط یک توقف سر راهی بود! یک توقف شبانه تا رسیدن به مقصد، و جاهلی شش فرد جوان که منجر به آغاز حبس یک سالهی او شد! آن شب، پس از ریخته شدن خون و فرار نجات یافتگان، او در جایی میان مرگ و نجات اسیر ماند! نه نجات...
اسم داستان:دراگون
نویسنده: Mhya
ناظر: @mahi1390
ژانر:ترسناک، علمی تخیلی
خلاصه: سرنوشت هفت دختر، یک دنیای غریب، وحشت، تشویش، ترس و در آخر مرگ! آره مرگ؛ بخون تا بفهمی درد یعنی چی؟! بخون تا بفهمی چی به سر اون دخترها اومده!
نام داستان: سِحر بیگانه
نویسنده: سوما غفاری
ژانر: فانتزی
خلاصه: بیگانهها همیشه بیگانه میمانند! این رسمی بود که اکثریت به آن باور داشتند، و فرقی نداشت چه تعداد آن را انکار میکردند! زیرا چه خواسته، چه ناخواسته، بالأخره تاریکی از بین رفت و پلیدی را در ملا عام قرار داد. همه چیز در مورد...