مقدمه: با یکی اسم و فامیل بازی میکردم. گفتم اسم؟ گفت عزت. من از فامیل پرسیدم، گفت شرف. من از حیوان پرسیدم، گفت نجیب. شهر رو خواستم، جواب داد جوانمردی. من گفتم غذا، گفت آرامش. گفتم اشیاء، گفت حرف مردم. هه! بازی باحالی...
جدیدترین رمانهای در حال تایپ
- 1
- 2
- 3
- 4
- 5
- ...










