نام دلنوشته: چشم های خوانا
نویسنده : نیلای
ژانر : عاشقانه ، تراژدی
مقدمه : از روزی که تصمیم گرفتم حرفهایم را پشت پلکهایم پنهان کنم، سالها گذشت. هر واژهای که در گلو خفه شد، تبدیل به گرهی شد در تار و پود روحم. این روزها، دیگر انتظار ندارم کسی با کلمات بتواند عمق این تنهایی را دریابد ، چون خودِ کلمات هم دیگر توان بیان ندارند.
آنچه باقی مانده، یک انتظار کهن است ، یافتن چشمهای خوانا. چشمهایی که نیازی به لبها نداشته باشند تا بفهمند در این سکوتِ بیرحم، چه داستانهایی مدفون شده است. این سطور، آخرین تلاش من است تا از طریق این کاغذ، به آن نگاهِ نافذ دست یابم؛ قبل از آنکه قلبم، زیر بار این همه سکوت، تاب نیاورد ..
مدت هاست که از غم درون با هیچ کس همکلام نشده ام .
مدت هاست که ناگفته هایم درگوشه دِنج دلتنگی ام مانده اند.
مدت هاست که سکوت قلبم ، فریاد هایی را درسرم می پروراند.
مدت هاست که تنِ بی جانم ، تورا از من طلب می کند .
مدت هاست ریتم های قلبم دیگر منظم نمی زنند .
مدت هاست که دیگر ، رخ تابناک را در آینه نمی بینم .
شاید روزی زبانم بتواند این ناگفتههای رنجآور را که بر قلبم سنگینی میکنند، بازگو کند…
و شاید همان روز، تو از ذهنم، از قلبم، از درونم رفته باشی.
تو بروی و من بمانم، با حرفهایی که هیچگاه گفته نشدند .
واژهها، در بیان این خاموشی ناتوانند. دستنوشتهها، آخرین فریادهای ساکت مناند. کاش پیش از آنکه این کاغذها به خاکستر بدل شوند، کسی پیدا شود که با نگاهش، گرمای این نوشتهها را حس کند؛ قبل از آنکه سکوت مطلق، همه چیز را ببلعد.
نویسنده : نیلای
ژانر : عاشقانه ، تراژدی
مقدمه : از روزی که تصمیم گرفتم حرفهایم را پشت پلکهایم پنهان کنم، سالها گذشت. هر واژهای که در گلو خفه شد، تبدیل به گرهی شد در تار و پود روحم. این روزها، دیگر انتظار ندارم کسی با کلمات بتواند عمق این تنهایی را دریابد ، چون خودِ کلمات هم دیگر توان بیان ندارند.
آنچه باقی مانده، یک انتظار کهن است ، یافتن چشمهای خوانا. چشمهایی که نیازی به لبها نداشته باشند تا بفهمند در این سکوتِ بیرحم، چه داستانهایی مدفون شده است. این سطور، آخرین تلاش من است تا از طریق این کاغذ، به آن نگاهِ نافذ دست یابم؛ قبل از آنکه قلبم، زیر بار این همه سکوت، تاب نیاورد ..
مدت هاست که از غم درون با هیچ کس همکلام نشده ام .
مدت هاست که ناگفته هایم درگوشه دِنج دلتنگی ام مانده اند.
مدت هاست که سکوت قلبم ، فریاد هایی را درسرم می پروراند.
مدت هاست که تنِ بی جانم ، تورا از من طلب می کند .
مدت هاست ریتم های قلبم دیگر منظم نمی زنند .
مدت هاست که دیگر ، رخ تابناک را در آینه نمی بینم .
شاید روزی زبانم بتواند این ناگفتههای رنجآور را که بر قلبم سنگینی میکنند، بازگو کند…
و شاید همان روز، تو از ذهنم، از قلبم، از درونم رفته باشی.
تو بروی و من بمانم، با حرفهایی که هیچگاه گفته نشدند .
واژهها، در بیان این خاموشی ناتوانند. دستنوشتهها، آخرین فریادهای ساکت مناند. کاش پیش از آنکه این کاغذها به خاکستر بدل شوند، کسی پیدا شود که با نگاهش، گرمای این نوشتهها را حس کند؛ قبل از آنکه سکوت مطلق، همه چیز را ببلعد.