اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان نبرد با کریستین بایتگ‌ها| زری

عنوان رمان: نبرد با کریستین بایتگ‌ها
نویسنده: زری
ژانرها: تخیلی، فانتزی، عاشقانه
خلاصه: او مردی‌ست که روزگارش پر از درد و تنهایی است، مانند سربازی در میدان نبرد! نه تنها با دشمنان خارجی، بلکه با زخم‌هایی که در دل و ذهنش نهفته‌اند، دست و پنجه نرم می‌کند. او از آن دسته افرادی‌ست که در موقعیت‌های بحرانی، دست از جان شسته و خود را فدای مردم و آرمان‌های میهنش خواهد کرد! در مبارزه‌ای که در ظاهر، علیه دشمنان کشورش است، او در درون خود درگیر نبردی سخت‌تر؛ نبردی با دردهایی که مانند خوره روحش را می‌خورند و به تدریج تمام وجودش را فرا می‌گیرند، است.
در این مبارزه، چیزی که او را زنده نگه می‌دارد و در برابر نابودی حفظ می‌کند، نه سلاح‌های گرم، نه دلاوری‌های فیزیکی، بلکه عشقی‌ست که به مردم و سرزمینش دارد؛ ولی آیا این عشق می‌تواند در برابر زخم‌هایی که از درون او را می‌خورد، تاب بیاورد؟ در این دنیای جنگی، آیا چیزی باقی می‌ماند که ارزش جنگیدن داشته باشد؟ آیا کریستین بایتگ‌ها می‌توانند بر دشمنان درون خود غلبه کنند یا این‌که سرنوشت او همانند هزاران جنگجو پیشین، به فراموشی سپرده خواهد شد؟

عزیزانی که مایلند این اثر را بخوانند، بهتر است زمان مناسب‌تری که ویرایش این اثر توسط نویسنده به اتمام رسید، تصمیم به مطالعه بگیرند، چون ایده تعویض شده، بخش آغازی و بخش‌های دیگر اعم، از نام شخصیت و نام اثر، خلاصه و لاغیر به همین خاطر اگر بخوانید، دچار مشکل می‌شوید.
 
آخرین ویرایش:
2a3627_23IMG-20230927-100706-639.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در زیر سوالتون رو مطرح کنید.
بخش پرسش سوال‌ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد

برای رمان شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد


جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
 
مقدمه: در میان تاریکی بی‌پایانی که جهان را فرا گرفته است، هنوز هم امیدهایی در دل‌ها می‌درخشند، همان‌طور که ستارگان در عمق شب. کریستین بایتگ‌ها، مردی که جنگ‌ها را از سر گذرانده، اکنون در جنگی درونی گرفتار است که هیچ دشمنی نمی‌تواند آن را ببیند. در دنیای او، مرزهای میان دشمنان بیرونی و درونی محو شده‌اند؛ زیرا گاهی دشمن اصلی درون خود ماست. هر روزی که سپری می‌شود، او بیشتر متوجه می‌شود که در میدان نبرد نمی‌توان به سادگی از زخم‌های روحی گذشت. او باید نه تنها در برابر دشمنان خارجی بایستد، بلکه در برابر خود، در برابر دردهایش، در برابر خاطرات و ترس‌ها نیز مبارزه کند. این داستان نه تنها نبردهای جسمانی یک مرد را روایت می‌کند، بلکه نبردی درونی‌ست که همه‌ی ما روزی آن را خواهیم شناخت. نبردی که در آن، خود را پیدا می‌کنیم.
 
آخرین ویرایش:
فصل اول: نبرد کایدو، آتش در برابر سرنوشت.
در پیرامون، در دل یک سرزمین متروکه و پر از ویرانه‌ها، کایدو در آسمان تاریک پرواز می‌کرد. زمین زیر پاهای او به لرزه می‌افتاد، گویی طبیعت را به لرزیدن وادار کرده بود. آتش درون او شعله می‌کشید و برق‌هایی که از بدنش بیرون می‌آمد، همانند رعد و برق در دل شب، نور افکندند. کایدو هرگز نگران دشمنان خود نبود؛ اما این بار، دشمنی در کمینش بود که کمتر کسی در تاریخ، با او روبه‌رو شده بود. زرگان هیولایی عظیم با پوست سنگی و دستانی که می‌توانست درختان را از ریشه درآورد، آماده بود تا کایدو را به چالش بکشد.
شب فرا رسید و زندگانی و روزهای غم‌انگیز و گریه‌های شهر، آفتاب رخت بربست و چراغ خانه‌هایی که در کناره‌های سواحل موجی ویکتوریا (VIctoria) در میان درختان تنومند بودند، خاموش گشت و ماه، همانند گویی نورانی طلوع کرد و پرتوی خود را بر دل کوه‌های سر به فلک کشیده افکند. یکی از سربازان پشت سر دوک قرار گرفت و با صدای رسایی گفت:
- بعد از سالیان سال، یه نامه از پدرت رسیده، اون‌ها رو که نخوندی؛ لااقل این یکی که پای مرگ و زندگی وسطه رو بخون!
دوک انگشتانش را پشت کمرش گره زد و روی پاشنه‌ی پایش چرخید، بی‌هیچ سخنی مردمک چشمانش را در اجزای صورت او به چرخش در آورد و دستش را به طرفش گرفت. سرباز چند قدم کوتاه برداشت و نامه را به دوک داد، سپس از مکانی که مخصوص او بود، دور شد. دوک با کمان ابروانی که درهم کشیده، نامه را گشود و زیر ل*ب شروع به خواندن کرد:
- دوک پسرم! باید پس از مرگ من، با هیولاها و اژدها بجنگی. مطمئنم که تو توی این جنگ، پیروز خواهی شد. تو لایق اینی که پس از مرگم، والاتر از من باشی‌. اگر تونستی مقابل هیولاها و اژدها وایستی و به نبرد و نزاع با اون‌ها بپردازی، تو قهرمان کشور استرالیا خواهی شد! برای این باید با اژدها و هیولاها بجنگی، چون من وقتی نوجوون بودم، با کمک مردم‌های کشورم با خاندان اژدها به نزاع پرداختم و اون‌‌ها رو کُشتم. به این خاطر مابقی اژدها و هیولاها برای انتقام گرفتن به سراغت میان که جایگاهت رو بگیرن. باید به هر طریقی شده توی این نبرد پیروز بشی!
پس از گذشت ده سال، تنها نامه‌ای بود که در این ساعت از شب، به دستش رسیده!
اژدهایی که نام او کایدو (Kaido) بود به دیدن دوک آمد و با صدایی خشمگین، گفت:
- بهتره که رهبری من رو بپذیری دوک!
دوک سگرمه‌هایش را درهم کشید و دستش را مشت کرد، سپس از لای دندان‌های کلید شده‌اش غرید:
- هرگز!
کایدو نیشخندی زد و با لحنی قاطع و محکم گفت:
- پس خودت رو برای نبرد با من آماده کن!
به علت مخالفت کردن با کایدو، نبردی به نام کریستین بایتگ‌ها به وجود آمد. شاید این نبرد ماه‌ها، سال‌ها یا قرن‌ها طول بکشد و مشخص نباشد در این نبرد چه کسی برگ برنده را در دست بگیرد. دوک، شب و روز برای این نبرد خود را آماده می‌کرد و گاه و بی‌گاه، در کوه کازیسکو، با دیگر آدم‌ها به نزاع می‌پرداخت تا بتواند در نبرد میان هیولاها و اژدها به نقطه‌ی پیروزی برسد. در اطراف کوه، دشت‌های سرسبز کوهستانی، گل‌های وحشی رنگارنگ خودنمایی می‌کردند. آسمان آبی شفاف شده و نسیم خنکی وزید. مسیرهای پیاده‌روی مثل روبانی باریک میان چمن‌ها کشیده شدند. دوک از بالا به آن‌ها چشم دوخت. تپه‌ها و دره‌ها مثل موج‌های نرم دیده می‌شدند که در فصل زمستان هم برف می‌نشیند و تبدیل به یکی از مراکز اسکی محبوب می‌شود.
دوک خطاب به سرباز گفت:
- چندتا اژدها برای رهبری کردن با ما به مشکل برخوردن؟
سرباز شقیقه‌اش را ماساژ داد.
- تعدادشون کمه!
غبار جنگ، هوای دشت را سنگین کرده بود. دوک به همراه سربازانش به غار جنولان رفتند.
در آسمان‌های تاریک و غرق در ابرهای سیاه، صدای غرش اژدها همچون رعد در افق پیچید. دمی بعد، آتشی سرخ و آتشین از دهان اژدهای بزرگ بیرون زد و زمین را در شعله‌های خود فرو برد. آسمان به لرزه درآمد، همان‌طور که اژدها با بال‌های عظیمش در دل شب پرواز می‌کرد، هر ضربه‌ی بالش، صدای تندر می‌داد و زمین زیر پاهایش شکاف می‌خورد. روی زمین، ارتش انسان‌ها آماده جنگ بودند. جنگجویان با نگاه‌هایی پر از آتش و دلی پر از امید و ترس، همچو سپاه عظیم به سوی اژدها حمله‌ور می‌شدند.
دوک در حالی که تیرش را از کمانش رها می‌کرد، زمین به لرزه در آمد.
دوک، سوار بر اسب سیاهش، به سرعت به سوی غار جنولان هجوم برد. پشت سرش، ارتش عظیمی از جنگجویان با کمان‌ها و شمشیرهای خود به دنبال او می‌آمدند. زمین از صدای سم اسب‌ها می‌لرزید و خاک به هوا می‌رفت. وقتی به دهانه‌ی غار رسید، نگاهش به هیولاهایی افتاد که در برابرش ایستاده بودند. قدشان به اندازه‌ی درختان قد کشیده بود و هرکدام شمشیری در دست داشتند. یکی از هیولاها فریاد زد:
- تو اجازه نداری وارد شی!
دوک با چهره‌ای بی‌احساس به آن‌ها چشم دوخت، سپس نیشخندی زد و دستور داد:
- بکشیدشون!
صدای نبردی وحشیانه به گوش رسید. سربازان به سوی هیولاها حمله کردند، شمشیرها در هوا چرخید و خون بر زمین ریخت. دوک از اسب پایین آمد، کمانش را از دوشش برداشت و با دقت تیری به سمت هیولای بزرگ شلیک کرد. تیر با صدای وحشتناکی به بدن هیولا برخورد کرد و آن را به زمین انداخت.
لحظه‌ای کوتاه، از آن فاجعه‌ای که ایجاد کرده بود، لذت برد؛ اما زمان مناسبی برای شادی نبود. رو به سربازانش گفت:
- "هیولاها رو کشتیم، حالا باید به قلب این غار بریم!
دسته‌ای از سربازان با دوک وارد غار شدند. در دل تاریکی، هیولاهایی غول‌پیکر، بزرگ‌تر از آن‌چه تصور می‌کردند، به استقبال‌شان آمدند. دوک بدون هیچ ترسی شمشیری از نیام کشید و به درون این شب تاریک دوید. جرقه‌های شمشیرش در نور ضعیف غار برق می‌زد. هر ضربه‌اش به هدف می‌خورد و هیولاها یکی یکی به زمین می‌افتادند؛ اما در عمیق‌ترین بخش غار، موجودی وحشتناک‌تر از همه منتظر بود، اژدهایی به اندازه‌ی یک کوه. بدنش از زره‌ای سیاه و براق پوشیده شده بود و دمی شعله‌ور می‌کرد. دوک به نگاهش افتاد و از درون دلش فریادی بلند کرد:
- این نبرد به پایان خواهد رسید!
در همین لحظه، از پشت سر، صدای اسب‌های دیگری شنیده شد. دوناتا، دختر کالین فریلز، سوار بر اسب سفیدش وارد غار شد. کمانش را کشید و تیری به سوی هیولای عظیم شلیک کرد. تیر به هدف خورد؛ ولی اژدها فقط کمی عقب نشست. دوناتا شمشیری از کمر کشید و به دوک نگاه کرد، سپس گفت:
- من هم این‌جا هستم تا دشمن‌های خونی‌مون رو شکست بدم!
دوک با لحنی پر از خشم گفت:
- چی تو رو به این‌جا کشوند؟
دوناتا با اعتماد به نفس پاسخ داد:
- من دختر کالین فریلز هستم! دختر همون کسی که در برابر دشمن‌های پدرت ایستاد و هیچ‌وقت شکست رو نپذیرفت.
دوک با نگاه خشمگینی به او زل زد.
- پس نشون بده چه‌قدر می‌تونی توی این جنگ، یه جنگجوی واقعی باشی!
دوناتا به جلو دوید و نبردی سخت با اژدها آغاز شد. در همان لحظه، دوک نیز به همراه الکس، شمشیرهایشان را در هوا می‌چرخاندند و با هیولاهایی که از دل تاریکی بیرون می‌آمدند، می‌جنگیدند؛ اما وقتی اژدها دهانش را باز کرد و شعله‌ای آتشین به سوی آن‌ها پرتاب کرد، همه چیز تغییر کرد. دوک و دوناتا با یکدیگر فریاد زدند:
- تا پای جان می‌جنگیم!
نبردی حماسی میان انسان‌ها و هیولاها، آتش و خون، آغاز شد.
شعله‌های آتش در تمام غار پخش شد، هوا گرم و پر از دود بود. دوک و دوناتا به سختی از شعله‌های سوزان اژدها فرار کردند. هر کدام با سرعت و چابکی خود را از میان غارهای پیچ در پیچ می‌راندند؛ اما اژدها که با شدت بیشتری به آن‌ها حمله کرده بود، نزدیک‌تر و نزدیک‌تر شد. دوک که از شدت گرما و خستگی به سختی نفس می‌کشید، به دوناتا نگاه کرد و گفت:
- ما باید یه راه برای شکست دادن این موجود پیدا کنیم!
دوناتا با چشمان پر از اعتماد به نفس، پاسخ داد:
- برای شکست دادن این هیولا، باید قلبش رو هدف بگیریم. من دقیقاً می‌دونم کجا باید بزنم!
دوک در حالی که به اطراف نگاه می‌کرد تا حرکات اژدها را تحلیل کند، نگاهی به دوناتا انداخت.
- خوب، من بهت اعتماد دارم؛ ولی باید سریع باشیم، وقت زیادی نداریم!
دوناتا به سرعت به طرف دنیای تاریک غار دوید و از یک کمان بلندی که در نزدیکی یکی از دیوارها قرار داشت، تیر کشید. تیرش با دقت و سرعت به قلب اژدها شلیک شد. اژدها ناگهان فریادی بلند کشید و زمین، زیر پایش لرزید. همان لحظه، با یک حرکت سریع، دوک به جلو پرتاب شد و شمشیرش را به سمت زره آسیب‌دیده اژدها فرو کرد، با این حال این تمام ماجرا نبود. اژدها هنوز زنده بود و با تمام قدرتش به نبرد ادامه داد.
در این لحظه، صدای غرش بزرگی در غار پیچید. سربازانِ دوک، از پشت سر آمدند و به حمایت از او وارد شدند. آن‌ها با شمشیرهایشان و شجاعت بی‌پایان به جنگ با اژدها پرداختند. در وسط نبرد، زمانی که اژدها به شدت آسیب دیده بود، دوک به سمت قلب موجود حمله برد و ضربه‌ای نهایی وارد کرد. در یک چشم به هم زدن، اژدها به زمین افتاد و تمام غار با صدای زمین لرزید.
دوناتا نفس عمیقی کشید و گفت:
- حالا می‌تونیم به هدف نهایی برسیم.

¹ کوه کازیــِسکو (در انگلیسی: Mount Kosciuszko) نام بلندترین قله سرتاسر سرزمین استرالیاست.
² غار جنولان (Jenolan) غار جنولان در کوه‌های آبی در ولز جنوبی جدید قرار دارد. این غار از غارهای اعجاب انگیز است که در قاره استرالیا قرار گرفته و با قندیل‌های رسوبی خود، یکی از نفس‌گیر‌ترین صحنه‌های تماشایی را ساخته است.
 
آخرین ویرایش:
دوک، سوار بر اسب خود شد. در حالی که کمان خود را به دور کمرش می‌بست؛ اسبش به سوی غار جنولان هجوم برد. بیش از ده هزار تَن سوار بر اسب خود، پشت سر دوک به سوی غار جنولان حمله می‌بردند. با سُم اسب‌ها، خاک از روی زمین بلند میشد. زمانی که دوک به ن*زد*یک*ی غار جنولان رسید، مردمک چشمانش را به سوی دهانه‌ی غار چرخاند. چند هیولای غول پیکر، جلوی دهانه‌ی غار نگهبانی می‌دادند. زمانی که دوک را دیدند؛ نیزه‌هایشان را روی دهانه‌ی غار به صورت ضربدری قرار دادند و رو به دوک کردند و گفتند:
- شما اجازه‌ی ورود به این غار رو ندارین.
تمام آدم‌ها، با اسب خود دور تا دور غار را محاصره کردند. دوک رو‌ به سربازان خود کرد و گفت:
- هیولاها رو بکشین.
بیش از صد تن، با اسب خود به سوی هیولاها هجوم بردند و به نزاع پرداختند. تعدادی از آن‌ها زخمی و آغشته به خون شدند و تعدادی از آن‌ها هنوز هم به نزاع پرداخته بودند. دوک از اسب پایین آمد و کمان خود را از کمرش جدا کرد. تیری از گوشه‌ی کمرش بیرون آورد و آن را در کمان قرار داد. چند هیولا را در نظر گرفت و تیر را رها کرد. زمانی که تیر به ب*دن هیولا برخورد کرد؛ پخش زمین شد و صدای هولناکی در غار پیچید.
دوک، چند تیر دیگر در کمان خود قرار داد و به ندرت موفق شد تا تمام هیولاها را از دهانه‌ی غار کنار بزند و حریف‌های خود را به زانو درآورد. نگاهی به چند تن از آدم‌هایش کرد که آغشته به خون بودند. صورتش از شدت غم، همانند کاغذ مچاله شد؛ اما زمان غصه خوردن نبود. او نباید لحظه‌ای درنگ می‌کرد.خطاب به‌ سربازان گفت:
- می‌ریم داخل غار.
همه سوار بر اسب خود، وارد غار شدند. بیش از صد هیولا در غار حضور داشت. دوک از اسب خود پایین آمد. تیری در کمانش قرار داد و اولین تیر را به سوی هیولایی که کنارش بود پرتاب کرد. شمشیر خود را بیرون آورد و به سمت هیولاها هجوم برد. هر دو تن، با یک هیولا به نزاع پرداختند. دوک، رویش را برگرداند و سر هیولا را از تنش جدا کرد. لباس و صورتش آغشته به خون شد. چند گام به جلو برداشت و چند هیولای بزرگ دیگر مقابل او ایستادند و س*ی*نه سپر کردند. الکس، کنار برادر خود دوک ایستاد و شمشیر خود را بیرون آورد و سر هیولاها را از تنشان جدا کرد. دوک، رویش را برگرداند و زمانی که پشت سرش را نگاه انداخت با ازدحامی از جمعیت تمام هیولاهای بی‌جان که بر روی زمین افتاده‌ بودند، روبه‌رو شد. با سرآستین لباسش، صورت آغشته به خونش را پاک کرد و خطاب به سربازان ل*ب برچید:
- موفق شدیم هیولاها رو بکشیم، حالا می‌ریم سراغ اژدها!
دوک، سوار بر اسب خود به آخر غار رسید. از اسب خود پایین آمد. دوناتا، سوار بر اسب خود به سوی غار جنولان حرکت کرد. زمانی که به دهانه‌ی غار رسید هیولایی زخمی و آغشته به خون از روی زمین سرخ‌فام برخاست. دوناتا کمان خود را بیرون آورد و تیری در آن قرار داد. به سوی او پرتاب کرد و هیولا پخش زمین شد.
دوناتا، شمشیرش را در دست گرفت و کمانش را به شانه‌اش آویزان کرد. وارد غار شد؛ با دیدن هیولاهایی که با خاک یکسان شده‌ بودند؛ نیشخندی مزین ل*ب‌های قلوه‌ای و سرخ‌رنگش شد. کنار اسب بوسفال ایستاد، سپس از اسب خود پایین آمد و رو‌ به دوک گفت:
- من هم برای مبارزه با دشمن خاندانت این‌جا هستم!
دوک، رویش را برگرداند و با ابروانی که از شدت خشم درهم گره خورده بود ل*ب زد:
- چرا از کوه کازیسکو به غار جنولان اومدی؟
دوناتا، چند رشته از موهای خرمایی‌رنگش را از جلوی ماورای دیدش کنار زد و گفت:
- انگار فراموش کردی که من کی‌ام؟ من دختر خان کالین فریلز هستم. کسی که خان بود و دوست پدر تو دامینیک کریستین بایتگ! من به‌خاطر پدرم و پدرت این‌جام.
دوک، زبان بر ل*ب کشید و با حرص و خشم گفت:
- خیله‌خب دختر خان کالین فریلز، ببینیم توی نبرد چند مرده حلاجی!
دوناتا، با سرعت چند قدم برداشت و هم‌زمان با دوک و الکس، مقابل اژدهای کایدو که روی تخت نشسته بود، ایستاد و فریاد زد:
- من دختر خان کالین فریلز هستم. دختر همونی که با خاندانت به جنگ و نزاع پرداخت. زخمی شد؛ اما از بین نرفت. اون هم توی راهه و به زودی‌ زود می‌رسه و نسلتون رو منقرض می‌کنه.
کایدو بلندبلند قهقهه زد. از روی تخت برخاست از نفس خود آتش بیرون داد. دوناتا، خشمگین شد و کمان خود را بالا آورد و یک تیر به سمت او پرتاب کرد.
 
آخرین ویرایش:
دوک که با لباس خونی و بدن زخمی به سمتش برگشت، گفت:
- این فقط یه نبرد بود. جنگ اصلی هنوز شروع نشده.
دوناتا با چشمان پر از اراده به او نگاه کرد و گفت:
- "درسته؛ اما این نبرد پیروزی ما رو رقم زد.
در حالی که سربازان پیروزی خود را جشن می‌گرفتند، دوک و دوناتا از غار بیرون آمدند. در پشت سرشان، غار هم‌چنان دود می‌کرد و به نظر می‌رسید که تهدیدهای جدیدی در انتظار آن‌ها باشد. دوک با چهره‌ای مصمم نگاه کرد و ل*ب برچید.
- حالا باید وارد دنیای تاریک‌تر بشیم. خطرات جدیدی در کمین هستن!
دوناتا با لبخندی شیطنت‌آمیز پاسخ داد:
- پس آماده باش! نبرد بزرگ‌تر از همیشه در راهه.
اما کایدو با خنده‌ای وحشیانه از دل اژدهای سرخ به نگاه آن‌ها افتاد. اژدهای هیورینمارو با چند گام بلند به جلو رفت و به دوناتا نگاهی سرد و تهدیدآمیز انداخت:
- ما هرگز شکست رو نمی‌پذیریم. شما توی این نبرد مغلوب خواهید شد. بهتره قبل از این‌که دیر بشه، پا پس بکشید.
دوناتا با چهره‌ای سرسخت و چشمانی پر از اراده، قدمی به جلو برداشت و پاسخ داد:
- ما هرگز شکست رو نمی‌پذیریم. این جنگ تنها پایان یه فصل از داستان ماست، نه بیشتر!
کالین فریلز، با چهره‌ای خشمگین، سوار بر اسب جنگی‌اش، به سمت اژدها حمله کرد. صدای رعدآسا و مردانه‌اش فضای نبرد را پر کرد:
- خاندانتون رو با خاک یکسان کردیم، شما که دیگه چیزی نیستید! امروز دو برابر اون چیزی که فکرش رو می‌کنید، خواهید سوخت!
دوناتا سرش را به آرامی برگرداند و با دیدن پدرش، به سوی او دوید. در آغـ.ـوش گرفتش و با صدای لرزان از احساساتش گفت:
- پدر! اومدی؟ نمی‌دونی چه‌قدر دلم برات تنگ شده. آماده‌ای برای نبرد؟
کالین، با دستان مردانه‌اش که هنوز در خاطرات نبردهای گذشته پر از زخم بودند، موهای خرمایی دخترش را نوازش کرد و با صدای محکم‌تری ل*ب برچید.
- دخترم! من هم دلم برات تنگ شده! از روزی که تو رو توی آغـ.ـوش گرفتم، می‌دونستم که روزی روزگاری باید تو رو برای همچین نبردی آماده کنم و امروز، هم‌زمان با تو، باید سرنوشت‌مون رو رقم بزنیم.
تمام مردم با هم به میدان نبرد آمدند. شمشیرها از غلاف‌ها بیرون آمدند و نبردی سخت و بی‌رحمانه آغاز شد. کالین، قبل از این‌که به قلب نبرد وارد شود، دست دخترش را گرفت و نگاه عمیقی به چشمانش انداخت.
- دوناتا! قول میدم که پیروز بشیم؛ اما تو هم یه قول بده. قول بده که به کوه کازیسکو برنمی‌گردی و توی این نبرد شرکت نمی‌کنی!
دوناتا با چشمانی پر از عزم و اراده به پدرش نگاه کرد و با لحن محکم‌تری پاسخ داد:
- پدر! من هرگز پا پس نمی‌کشم! در کنار شما جنگیدن، باعثِ افتخار منه، قول می‌دم که با تلاش هم پیروز می‌شیم؛ اما برای من هیچ چیز مهم‌تر از این نیست که در کنار شما باشم!
گرچه کالین دلش نمی‌خواست دخترش وارد چنین جنگی شود؛ ولی نمی‌توانست او را از راهی که خودش انتخاب کرده بود، بازدارد. لبخند نیم‌بندی زد.
- باشه دخترم، پس آماده‌ای؟
دوناتا با اعتماد به نفس شمشیرش را در دست گرفت و با صدای رسا گفت:
- البته!
کالین دست دخترش را فشرد.
- اما یادت باشه که اگر برادرت بفهمه تو توی این نبرد هستی، قطعاً خیلی عصبی میشه!
دوناتا لبخندی زد و گفت:
- پدر! چرا باید من عقب بمونم؟ من جزو کسایی نیستم که یه گوشه وایستم و منتظر بشینم که دیگران بجنگند. شما من رو این‌طوری بار آوردید، درسته؟
کالین با نگاهی نگران به دور و برش نگاه کرد. جمعیتی به دور اژدها حلقه زده بودند، صدای جنگ و فریادهای نبرد به گوش می‌رسید.
- نه دخترم، من هیچ‌وقت نگفتم که عقب بمونی؛ اما نمی‌خواستم تو رو درگیر چنین موجودات بی‌رحم و خشنی بکنم!
دوناتا سرش را کج کرد و با چشمانی پر از اراده ل*ب زد:
- پدر! وقت کافی برای این حرف‌ها نداریم. مردم به ما نیاز دارند. بیا بریم!
کالین شمشیرش را از غلاف بیرون کشید و کنار دوک ایستاد:
- خب، نبرد رو شروع کنیم؟
دوک با نگاه غم‌زده‌ای به کالین نگریست و گفت:
- شروع کنیم.
کالین، با صدای رعدآسا فریاد زد:
- ای مردم! نبرد شروع شد! باید همگی اژدها را از روی زمین محو کنیم. دلیران، شیرمردان سرزمینم، به جلو حرکت کنید!
صدای برخورد شمشیرها در فضای سرد و تاریک غار پیچید. دوک، با قلبی آکنده از درد، ناگهان به یاد مارک کولز افتاد که در گوشه‌ای از میدان، در خون خود غوطه‌ور بود. با صدای بلند فریاد کشید:
- مارک کولز! بلند شو! مگه قول ندادیم که با هم از این میدون جنگ به قصر برمی‌گردیم؟ چرا پس بی‌جون و بی‌حرکت این‌جا افتادی؟
دوناتا که در کنار دوک ایستاده بود، دستش را به سرعت به سمت مارک دراز کرد و با بغض گفت:
- "مارک! خواهش می‌کنم، بیدار شو! تو همیشه توی جنگ‌ها همراهم بودی، الان نوبت منه که به تو کمک کنم!

مارک چشمانش را باز کرد، نفس عمیقی کشید و از میان خون و خاکسترهای نبرد، به دست دوناتا که آغشته به خون بود، نگاه کرد. چهره‌اش پر از زخم و درد بود؛ اما نگاهش هنوز هم شجاع و پر از امید!
- دوناتا... من هنوز... هنوز نمی‌تونم... .
صدای مارک ضعیف و لرزان بود؛ ولی هنوز هم در آن، عزم و اراده‌ای وجود داشت که هر کسی را به تپش می‌انداخت. دوناتا با تمام توانش دستش را به سمت او کشید، حتی زمانی که احساس می‌کرد خودش هم ممکن است از شدت درد و خستگی سقوط کند؛ اما نگاهش مصمم بود، این نگاه همان چیزی بود که مارک به آن نیاز داشت.
- بیا مارک! به هیچ چیزی فکر نکن، فقط بیا با من! هنوز خیلی کار داریم.
صدای او پر از انگیزه بود. دستش را محکم‌تر گرفت و با تمام قدرتش او را از زمین بلند کرد. مارک که حالا تمام تلاشش را می‌کرد تا از جایش بلند شود، در نهایت توانست بر اساس نیروی اراده‌اش خود را روی پاهایش نگه دارد. با این حال، هنوز زخمش او را درگیر کرده بود؛ اما نگاهی به اطرافش انداخت، صحنه‌هایی از جنگ و نبردی بی‌رحمانه. اژدها هنوز هم در حال نابودی بود و مردانی که با شمشیرهایی در دست به دنبال انتقام و پیروزی بودند.
- ما هنوز نباختیم، می‌تونیم پیروز بشیم.
مارک در حالی که به چشمان دوناتا نگاه می‌کرد، گفت:
- حق با توهه!
دوناتا با نگاهی به سمت پدرش که در دوردست در نبرد درگیر بود، سرش را تکان داد.
- این فقط شروعش بود. اگه تو روی پات بمونی، ما می‌تونیم این اژدها رو شکست بدیم. نه فقط اژدها، همه‌شون رو. بی‌رحم‌ها، جنگ‌جویانی که این‌جا هستن، سرشار از امیدن! وقتش رسیده که به این جنگ پایان بدیم.
کالین در فاصله‌ای نه چندان دور از آن‌ها، هم‌چنان در حال نبرد بود؛ اما وقتی صدای دخترش را شنید و نگاهش را دید، ناگهان به خود آمد و با صدای رعدآسا فریاد زد:
- دوناتا! مارک! مراقب باشید! این دشمن به همین راحتی تسلیم نمی‌شه!
اما کایدو، اژدهای سرخ، به طرز بی‌رحمانه‌ای از میان نبرد گذشت. او در نگاهش جز سیاهی و نابودی چیزی نداشت. هاله‌ای از آتش و حرارت دور بدنش پیچیده بود، به نظر می‌رسید که سرنوشت این نبرد بر دوش او و نیروهایش سنگینی می‌کند.
- شما هرگز نمی‌تونید من رو شکست بدید! من فراتر از این‌ها هستم!
کایدو با صدایی چون رعد غرید؛ اما در این لحظه، مارک و دوناتا دست در دست هم، تصمیم خود را گرفتند. مارک با یک حرکت شجاعانه شمشیرش را به سمت کایدو پرتاب کرد. شمشیر در هوا پیچید و در همان لحظه، نیروهایی که در دل آن‌ها نهفته بود، به هم پیوستند.
- نه امروز، کایدو. نه امروز!
دوناتا با چشمانی درخشان فریاد زد، در حالی که شمشیرش را از غلاف کشید و به سمت او حرکت کرد؛
اما قبل از این‌که ضربه‌ای وارد کند، کایدو به سرعت برگشت و با یک ضربه سریع شمشیرش را در مسیر دوناتا قرار داد. دوناتا با مهارت تمام از ضربه فرار کرد و خود را از محاصره خارج کرد.
- نمی‌ذارم شکست بخوری! نه برای خودم، نه برای هیچ‌کدوم از شما، شکست وجود نداره!
مارک با فریاد، شمشیر خود را بالا برد و به سمت کایدو حمله کرد.
لحظه‌ای همه‌چیز به سکوت فرو رفت، تنها صدای نفس‌های سنگین و صدای برخورد شمشیرها به گوش می‌رسید. هر دو طرف در تلاش بودند تا زخم‌های بیشتری به یکدیگر وارد کنند. کالین که از دور به این صحنه‌ها نگاه می‌کرد، قلبش به شدت تپید. دخترش و مارک، در کنار هم، در حال مبارزه با دشمنی بودند که هیچ رحم و مروتی نداشت؛ اما چیزی که در این نبرد مشخص بود، این بود که در این لحظات، چیزی فراتر از پیروزی یا شکست، عشق و اراده به تغییر سرنوشت وجود داشت. مبارزه هم‌چنان ادامه داشت، با هر ضربه و هر قدمی که بر می‌داشتند، به نظر می‌رسید که سرنوشتِ خود را دوباره در دستانشان می‌سازند. آیا آن‌ها می‌توانستند در برابر این دشمن وحشتناک ایستادگی کنند؟ یا آیا تاریخ از آن‌ها به عنوان قهرمانانی یاد خواهد کرد که در آخرین لحظات شجاعت خود را نشان دادند؟
 
آخرین ویرایش:
دوناتا با تمام قدرتش به سمت دشمنان حمله کرد. انگار هیچ چیزی نمی‌توانست او را متوقف کند. هر ضربه‌ای که به دشمنان می‌زد، شجاعتی بیشتر از خود نشان می‌داد. احساس می‌کرد که مارک هم‌چنان در کنار اوست. انگار قسم خورده بود که هیچ‌چیز نمی‌تواند او را از پای در بیاورد. نفس‌هایش سنگین شده بود و خون از زخم‌های متعددش می‌چکید؛ اما چیزی در درونش روشن بود. جنگ میان گروه‌ها شدت گرفت. هر لحظه که می‌گذشت، فشار بیشتری روی شانه‌های او احساس می‌شد؛ ولی در درونش چیزی بزرگ‌تر از درد و خستگی وجود داشت، مثلِ احساسِ مسئولیت!
- این آخرین نبرد ماست، نه فقط برای مارک، بلکه برای آینده همه‌مون!
سپس دوید و فریاد زد. چشمانش برق می‌زد و دستانش محکم‌تر از همیشه شمشیر را می‌فشرد. در میان جنگ، انگار همه چیز فراموش شده بود؛ او تنها به مارک، به رفاقت، به همهٔ آن‌چه که تا آن لحظه برایش اهمیت داشت، فکر می‌کرد؛ ولی یک چیزی هم به او انگیزه می‌داد که باید به پایان این مسیر برسد. شجاعتش، همچنان که در میان جنگ می‌دوید، به چیزی فراتر از یک جنگجو تبدیل شد. او حالا فقط می‌جنگید تا انتقام مارک را بگیرد، تا خون او بی‌ثمر نباشد. هر ضربه‌ای که می‌زد، مانند پیامی بود برای دشمنان، برای کسانی که جان مارک را گرفتند. سربازانِ دشمن، در مقابل دوناتا، وحشت‌زده بودند. قدرت او به طور غیرقابل باوری بیشتر شده بود. با این‌که مارک هیچ‌وقت به عنوان قهرمان شناخته نمی‌شد، حالا تبدیل به نمادی از امید و شجاعت شده بود. در دل این نبرد، چیزی تغییر کرده بود؛ دوناتا دیگر برای خودش نمی‌جنگید. او برای همه آن‌هایی می‌جنگید که در این مسیر سقوط کرده‌اند.
در میانه‌ی جنگ، دوناتا با گروهی از دشمنان رو به رو شد. این بار دیگر هیچ احساسی جز انتقام در دل نداشت. شمشیرش را بالا برد و با تمام نیرویی که داشت به سمت دشمنان ضربه زد. هر لحظه که می‌گذشت، نبرد به نقطه اوج خود می‌رسید. در همین لحظه، فرمانده دشمن، که هیورینمارو بود، وارد میدان شد. او یک نگاه به دوناتا انداخت و با خنده‌ای سرد گفت:
- دیگه همه‌چیز تموم شده. هیچ امیدی نخواهی داشت!
دوناتا بدون هیچ واکنشی به او نگاه کرد، تنها سرش را پایین انداخت، سپس به سرعت شمشیرش را به حرکت درآورد. هیورینمارو که منتظر یک حمله بی‌ملاحظه از او بود، متعجب شد.
- چی؟!
او فریاد زد، در حالی که شمشیر دوناتا به شکلی غیرمنتظره و با سرعت تمام به سمت او رفت، ضربه‌ی شمشیر، دقایقی بعد به هدف خورد و هیورینمارو به زمین افتاد. او به سختی نفس می‌کشید؛ اما هیچ‌چیز نمی‌توانست او را نجات دهد. دوناتا ایستاد، نفسش سنگین بود؛ اما نگاهش آرام. پیروزی در این لحظه به نظر می‌رسید که تنها برای او معنی نداشت، بلکه به معنای انتقام برای همه کسانی بود که جان خود را از دست داده بودند.
- این برای مارک بود!
او به آرامی گفت، در حالی که شمشیرش را از بدن هیورینمارو بیرون می‌کشید. در آن لحظه، او تنها ایستاده بود. جنگ تمام شده؛ اما در دل او هنوز چیزی بزرگ‌تر از همه‌ی این‌ها وجود داشت؛ احساسی از قهرمانی واقعی، که به قیمت از دست دادن دوستان و عزیزانش به دست آمده بود. دوناتا به سمت افق نگریست. جایی که جنگ تمام شده بود. در دلش می‌دانست که هنوز به جنگ ادامه خواهد داد، تا همیشه یاد کسانی که برای آزادی و عدالت جان باختند، زنده بماند. دوناتا به آرامی شمشیرش را از بدن دشمن بیرون کشید. نفس‌هایش سنگین بود و زخم‌هایش بدنش را عذاب می‌داد؛ اما در دلش چیزی متفاوت از همیشه می‌لرزید. او که به‌تازگی جنگیده و خونریزی‌های زیادی دیده بود، اکنون احساس می‌کرد که انتقام مارک و همه آنانی که در راه حقیقت جان داده بودند، به پایان نزدیک است. فرمانده‌ی دشمن، کایدو که به شدت مجروح شده بود، از زمین بلند شد و با خشم به دوناتا نگاه کرد.
- تو از اول قصدت این بود که من رو شکست بدی!

سپس خندید و با صدای خش‌دار و پر از نفرت فریاد زد.
- اما من هرگز شکست رو نمی‌پذیرم!
دوناتا با آرامش و استواری که در نگاهش نهفته بود، ل*ب برچید.
- نه! من قصدم شکست دادن تو نیست.‌ بلکه هدفم اینه‌که جنگ تموم بشه. چون نباید هیچ‌کسی به‌خاطر انتقام، جونش رو از دست بده!
کایدو لحظه‌ای مکث کرد. در دلش چیزی شروع به تزلزل کردن شد. شاید این چیزی بود که او هرگز در دل جنگ نمی‌فهمید؛ آنچه برای دوناتا، برای انسان‌ها و برای جهان مهم بود، نه قدرت و انتقام، بلکه زندگی و صلح بود. دوناتا چند قدم استوار برداشت و انگشتانش را درهم گره زد.
- تعداد زیادی از افرادم توی نبرد قربانی شدن. حتی دشمنم، انسان‌هایی که دشمن تو محسوب می‌شدن! همه‌ی ما باید به این موضوع بیندیشیم که باید چرخه خشونت بینمون تموم بشه!
لحظه‌ای سکوت بر میدان جنگ حاکم شد، سپس صدای دوربینی که صدای آرامش‌بخش و امیدبخش می‌زد، از دور به گوش رسید. نیروهای دیگر، که برای مدت‌ها در جنگ به سوی دشمنان می‌رفتند، متوقف شدند و نگاه‌هایشان به دوناتا دوخته شد. یک مرد از صفوف دشمن جلو آمد. او در حالی که شمشیری به زمین انداخته بود، فریاد زد:
- ما دیگه نمی‌خوایم به این جنگ ادامه بدیم! به اندازه کافی خون ریخته شده. به اندازه کافی دفتر زندگی‌ خیلی از افراد بسته شد. اگر خونی ریخته نمی‌شد، این جنگ هم هرگز به پایان نمی‌رسید.
دوناتا از این حرکت او حیرت‌زده شد؛ اما با لحنی قاطع و محکم گفت:
- اگر شما با این موضوع موافقید، پس پایان یافتن این جنگ رو اعلام می‌کنم!
سپس میان ازدحامی از جمعیت گام برداشت و ژست مغرورانه‌ای گرفت و ادامه داد:
- اگر همگی خواهان صلح باشن، این نبرد به یادگاری از درد و رنج تبدیل نمیشه. بلکه شادی و دوستی‌های پایدار جایگاه نبرد رو می‌گیره!
کم کم، تک تک جنگجویان از هر دو طرف به میان میدان آمدند و سلاح‌هایشان را زمین گذاشتند. نگاه‌ها پر از تردید و در نهایت، احساس همدلی و انسانیت شد. آن‌ها فهمیدند که زندگی، صلح و همبستگی می‌تواند چیزی باشد که از این نبرد سرد و تاریک بر جای بماند. کایدو، که در دل خود شک و تردید حس می‌کرد، به آرامی شمشیر خود را به زمین انداخت. با صدایی که دیگر خشونت نداشت، گفت:
- درست‌ترین تصمیم همین بود که جنگ تموم بشه و همگی در صلح و آرامش زندگی کنیم!
زمانی که به نظر می‌رسید نبرد به پایان رسیده است، تعداد بسیاری از افراد، کمان‌شان را بیرون آوردند و تیرها را به سمت کایدو رها کردند، دوناتا شگفت‌زده مردمک چشمانش را روی نیزه‌ها چرخاند، گویا نفرت مردمان باعث شده بود که صلح را نپذیرند و کایدو را از بین ببرند. کایدو روی زمین خاکی افتاد و زمین شروع به لرزیدن کرد. دوناتا به سرعت دوید و از آن‌جا دور شد، گرچه نبرد به پایان رسیده بود و همه در سکوت ایستاده بودند؛ اما انگار که در حال درک یک حقیقت عمیق بودند. کسی دیگر نمی‌جنگید، کسی دیگر نمی‌کشت. این پیروزی نه از طریق قدرت شمشیر، بلکه از طریق قلب‌ها و ذهن‌هایی که برای صلح باز شده بود، به دست آمد. دوناتا که دیگر خسته از جنگ بود اطراف را از دید گذراند و با تماشا کردن ازدحامی از جمعیت که در کنار هم ایستاده بودند، احساس آرامش کرد. او می‌دانست که این پیروزی، نه فقط پایان نبردها، بلکه آغاز یک عصر جدید است. عصری که در آن انسان‌ها می‌توانند با هم زندگی کنند، در کنار هم برای آینده‌ای بهتر تلاش کنند. لبخندی گوشه‌ی لبان دوناتا طرح بست و زیر ل*ب زمزمه کرد:
- بالاخره ما پیروز شدیم!
چند قدم کوتاه برداشت و به ادامه‌ی حرفش افزود:
- البته در حقیقت پیروزی واقعی زمانیه که ما هیچ‌وقت با هم‌نوع‌های خودمون وارد جنگ نشیم و توی صلح و دوستی به سر ببریم.
بعد از ساعت‌ها تلاش، دوک از پشت کوه ظاهر شد. دوناتا که همچنان کنار آلبرت نشسته بود، سرش را بلند کرد و چشمانش برق زد. با دیدن دوک، احساس آرامش کرد. برای اولین بار در آن روز، لبخند روی ل*ب‌هایش نشست؛ اما این لبخند خیلی زود جای خود را به نگرانی داد.
- دوک... تو... تو خوب هستی؟
دوک به آرامی نزدیک شد و دستش را روی شانه‌ی دوناتا گذاشت.
- من خوبم، نگران نباش. جون برادرم رو نجات دادیم.
دوناتا سرش را تکان داد و نفس راحتی کشید؛ ولی دلش هنوز نگران بود. نگرانی از این‌که چیزی را از دست داده باشد. دلش برای مادرش و برادرش تنگ شده بود. وقتی دوک به سمت او آمد و دستش را گرفت، دوناتا برای یک لحظه فکر کرد که شاید همه چیز تمام شده باشد؛ اما چیزی در دلش به او گفت که هنوز امیدی هست.
- فکر می‌کنم باید به خونه برگردم. مادرم هنوز نیاز به مراقبت داره.
دوک نگاهش را به او دوخت و با نرمی گفت:
- من با تو میام. نمی‌ذارم تنها بری.
دوناتا با یک لبخند محجوب، دستش را در دست دوک گذاشت. شاید این لحظه، شروع یک فصل جدید از زندگی‌شان بود. چیزی که هیچ‌کدام از آن‌ها انتظارش را نداشتند. مسیری در دل جنگل، میان درختان کهن‌سال و بلند، به طور طبیعی پیچ و تاب می‌خورد. زمین پوشیده از برگ‌های خشک و نرم که هر قدم اسب‌ها روی آن صدای خش‌خش تولید می‌کرد. نور ماه که از لابه‌لای شاخه‌های درختان به سختی به زمین می‌رسید، ایجاد سایه‌های سرد و مه‌آلودی فضای مرموزی به جنگل می‌داد. بوی خاک مرطوب و گیاهان وحشی در هوا پیچیده و هوای تازه‌ای که از میان درختان عبور می‌کند، احساس آرامش عمیقی را به همراه داشت، در دل این جنگلِ زیبا، دو اسب، یکی سفید و دیگری سیاه، آرام آرام در کنار هم حرکت می‌کردند. دوک که سوار اسب سیاه بود، با کلاه هامبورگ وینستون چرچیل که کمی به سرش سایه می‌انداخت، دستش را محکم به دهنه اسب گرفته و نگاهش را به جلو دوخته و چشمانش پر از تمرکز بود، گویی که در دل جنگل چیزی را جستجو می‌کرد. اسب سیاه با هر گام سنگینی که برمی‌داشت، به وضوح قدرت و استقامتش را نشان می‌داد. کنارش، دوناتا با اسب سفید حرکت می‌کرد. موهایش که از زیر کلاهش بیرون زده، در باد می‌رقصید و لباس بلندش به آرامی در مسیر پیچ‌خورده جنگل تکان می‌خورد. او با دقت به اطراف نگاه می‌کرد، انگار از زیبایی‌های بی‌پایان طبیعت در حال لذت بردن بود. دستانش به آرامی روی گردن اسب سفید که با گام‌های نرمی جلو می‌رفت، قرار گرفت. صدای نفس‌های عمیق اسب و صدای پرندگان در دوردست، فضا را دلهره‌آورتر کرده بود. از دور، مسیر به یک دشت کوچک رسید که در آن جریان آبی روان بود. صدای آب در میان سکوت جنگل پیچید. درختان به گونه‌ای قرار گرفته‌ بودند که هر از گاهی، سایه‌ای بر روی زمین می‌انداخت و برگ‌ها به هنگام وزش باد، صدای خش‌خش آرامی به گوش می‌رسید. دوک و دوناتا، با دقت از این مسیر باریک عبور کردند. در حالی که هر کدام به چیزی در دل جنگل فکر می‌کردند، با هر گام، پیچ‌وخم‌های مسیر بیشتر می‌شد؛ اما آن‌ها هم‌چنان در کنار هم، در دل این جنگل سرسبز، پیش می‌رفتند. این مسیر در دل جنگل، هم‌چنان ادامه داشت به قدری که آن‌ها در کنار هم، به سمت مقصدی مشخص شده که محله‌ی هوبارت بود، حرکت می‌کردند. دوک به همراه دوناتا این مسیر طولانی را طی کرده بود. با اسب‌شان از خیابان باریک و سنگ‌فرش محله هوبارت گذر کردند. اسب‌هایشان گام‌های سنگین و استواری را روی جاده‌ی قدیمی برمی‌داشتند. صدای دل‌ربای دوناتا در فضای خاموش شب پیچید.
- همین‌جا وایستا!
دوک که نگاهش را اطراف چرخاند، از اسب پایین آمد.
نگاه هر دو آن‌ها به سمت خیابان لغزید؛ اما دوک مقابل دوناتا ایستاد و گفت:
- حال مامانت هنوز خوب نشده؟
گویا زمان در محله‌ی هوبارت ایستاده بود. خیابان‌های سنگ‌فرش شده‌ با گذر سال، ترک خورده و پوشیده از لایه‌ای نازک از برگ‌های خشک شده بود.
 
آخرین ویرایش:
بریتانی، به سوی دوک گام برداشت و او را در آ*غ*و*ش گرفت. دوناتا به طرف دوک خزید. اشک در چشمان آبی رنگ او هویدا شد. چطور می‌تواند حرف بزند؟ چطور می‌تواند از دوک بی‌خبر باشد؟
بالاخره گام آخر را برداشت و خود را به دوک رساند. دوک، با بریتانی شروع به ر*ق*صیدن کرد. با دیدن دوناتا، ابروانش از شدت خشم در هم گره خورد. دوناتا، در برابر نگاه‌های خشمگین او طاقت نیاورد و دانه‌های مرواریدی چشمانش، صورتش را قاب گرفت. دوک، هر چقدر هم که از دوناتا خشمگین و آزرده خاطر باشد؛ اما تحمل این‌که او گریه کند را ندارد. دوک به سوی دوناتا گام برداشت و با نگرانی گفت:
- چرا گریه می‌کنی؟ اتفاقی افتاده؟
دوناتا، اشک‌هایش را پاک کرد.
- نه چیزی نیست. می‌خوام برگردم محله‌ی هوبارت پیش مادر و برادرم‌. دل‌تنگ اون‌ها هستم.
دوک، دستش را بر روی پهلویش گذاشت.
- یعنی می‌خوای ما رو تنها بذاری؟
دوناتا، با بی‌تابی و مستأصل بزاق دهانش را قورت داد. با صدایی گرفته به حرف آمد.
- بله، من باید پیش خونواده‌‌م باشم اون‌ها به من نیاز دارن.
دوک، چند گامی از سولینا فاصله گرفت و سوار اسب شد و رویش‌ را برگرداند و گفت:
- پس سوار شو.
دوناتا با تعجب ل*ب زد:
- یعنی باید با اسب برگردم؟
تا به حال، دوک هیچ زنی را سوار اسب خود نکرده بود. به همین خاطر دوناتا تعجب‌ کرد.
اخم بزرگی میان دو ابروان دوک قرار گرفت. در حالی که دستی بر روی یال بوسفال می‌کشید ل*ب زد:
- همه از خداشون هست سوار اسب من بشن؛ ولی تو ناز می‌کنی؟
دوناتا، سکوت را به هر چیز دیگری ترجیح داد. تا آمد سوار اسب شود، پایش لیز خورد و تا خواست پخش زمین بشود. دوک، دست ظریف او را گرفت و بلافاصله از اسب پایین آمد. تا به دوناتا کمک کند سوار اسب شود. زمانی که دوناتا سوار اسب شد. با خنده‌ای زیبا که گوشه‌ی ل*ب‌هایش جای گرفته بود به دوک خیره شد. اسب، توسط دوک به حرکت در آمد و از کوه پایین رفتند. دوناتا، دستش را به آرامی بر روی شانه‌‌ی او گذاشت. دوک که متوجه‌ی این حرکتش شد. رویش را بر‌گرداند و نیم‌نگاهی گذرا به او انداخت. آن‌قدر هوا سرد و یخ‌بندان بود که دوناتا از شدت سرما، صورتش همانند لبو قرمز شد. دوک، جلوی خانه‌ی او ایستاد. دوناتا به سختی از اسب پایین آمد و نگاهی به دوک انداخت.
- مواظب خودت باش.
دوک چیزی‌ نگفت و نیم‌نگاهی گذرا به او انداخت. بلافاصله سوار بر اسب خود شد و به سرعت از کنارش گذر کرد. دوناتا چند دقیقه‌ای را صرف تماشا کردن دوک کرد. چند قطره اشک از گوشه‌ی چشمانش چکید. دست ظریف و کوچکش را بر روی دسته‌ی درب هلالی شکل خانه گذاشت و چند باری درب را کوبید تا بالاخره برادرش کینان، درب را گشود. دوناتا، کینان را در آ*غ*و*ش گرفت و در آ*غ*و*ش او گریه کرد. گرمای تن کینان حس التیام‌بخشی را به تن دوناتا تزریق کرد. از طرفی دیگر گرمای تن برادرش را به هر چیز دیگری ترجیح داد. چند باری دستانش را بر روی کمر دوناتا کشید و با خنده گفت:
- زیباترین دختر هوبارت، خوش اومدی.
دوناتا، از آ*غ*و*ش او دل کند و پوتین‌های قهوه‌ای رنگ چرمش را از پاهایش بیرون آورد و وارد خانه شد. حتی دلش برای آشیانه‌اش هم تنگ شده بود. جایی که بوی مهر و محبت مادر و برادرش و بوی غذاهای لذیذ مشامش را قلقلک می‌داد. مادر دوناتا که نامش آدلاید کین بود با دیدن دوناتا قند در دلش آب شد و هُری دلش ریخت. خنده‌ای مهمان چهره‌‌ی زیبایش شد. دوناتا، گریه‌اش شدت گرفت و مادر خود را در آ*غ*و*ش کشید. چند دقیقه‌ای را با گریه سپری کرد. دست مادرش را چند بار ب*وسه زد و بلافاصله به اتاقش رفت. دستی در موهای ژولیده و بلند و خرمایی رنگش کشید.
 
«چند روز بعد.»
نامه‌ای به دست دوناتا رسید و نامه‌ در دستش مچاله شد، او دو به شک بود. نمی‌دانست با خواندن نامه، خنده مزین ل*ب‌هایش می‌شود یا برعکس، خنده با ل*ب‌های خشکیده‌اش وداع می‌کند. در حینی که راه می‌رفت؛ دوک گفت:
- نمی‌خوای نامه رو بخونی؟ همه‌ی ما منتظریم نامه رو بخونی‌.
دوناتا، سیاه‌چاله‌ی نگاهش را بالا آورد. با ازدحامی از جمعیت روبه‌رو شد. نگاهش به طرف مردمانی که به ردیف در محله‌ی هوبارت نشسته بودند و فریاد می‌زدند. چرخ خورد.
- دوناتا، تو باید نامه رو بخونی‌.
- دوناتا، تو باید نامه رو بخونی.
دوناتا ابروانش از شدت عصبانیت درهم فرو رفت و چین عمیقی روی پیشانی‌اش افتاد. از لای دندان‌هایی که بر روی هم فشار می‌داد، غرید:
- ساکت، نیاز به این همه سروصدا نیست. نامه رو می‌خونم.
نگاه دوناتا، به طرف نامه‌ای که بر روی برگه‌ی پاپیروس با خط درشت و زیبایی نوشته شده بود دقیق شد. در حینی که گام برمی‌داشت با صدای نازکش شروع به خواندن نامه کرد:
- قبیله‌ای به نام بومیان که متشکل از چهار گروه متفاوت هست؛ تا فردا به محله‌ی هوبارت مهاجرت می‌کنن. اون‌ها قصد دارن که جنوب کشور آسیا را ترک کرده و به کشور استرالیا نقل مکان کنند. علت این کارشون مشخص نیست، اما میشه گفت این‌ها به چهار گروه تقسیم میشن. گروه اول، پیچان چاچارا و گروم دوم، آرنته و گروه سوم و چهارم، لوریچا و واریپری. اون‌ها عقاید و آئینشون با دیگر کشورها از جمله کشور استرالیا، متفاوته. برای این‌که از اون‌ها استقبال کنین؛ عده‌ای به طرف جزیره‌ی تنگه تورس و عده‌ای دیگه به آب اورجینال برین.
دوناتا، سرش را بالا آورد. دوک از میان ازدحامی از جمعیت برخاست و گفت:
- اگر اون‌ها با ما به جنگ و نزاع بپردازن چی؟
دوناتا، بی‌تاب و مستأصل بزاق دهانش را قورت داد و ل*ب ورچید:
- اون‌ها هم مثل ما حق زندگی کردن دارن. پس، فردا ما به استقبال اون‌ها می‌ریم.
دوک، به طرف دوناتا خزید؛ اما دوناتا به‌خاطر اشعه‌های ریز و درشت خورشید که در صورتش می‌تابید رویش را برگرداند.
- دوناتا، تو مطمئنی که اون‌ها به ما صدمه نمی‌زنن؟
- آره، دوک مگه اون‌ها حیوونن؟ مثل ما آدمن. درک این موضوع این‌قدر برات سخت و پیچیده‌ست؟
دوک، دستش را زیر بینی قلمی‌اش کشید.
- دوناتا، دوناتا، برام سخته.
رویش را برگرداند و زاغ چشمان آبی رنگش در اعضای صورت دوک چرخ خورد.
- سخت نباشه.
دوک، چند گام عقب‌گرد کرد و سپس سوار اسب خود شد. در حینی که اسب از سد رودخانه عبور می‌کرد. دوک گفت:
- دوناتا، من میرم دریانوردی.
نیشخندی مزین ل*ب‌های باریکش شد.
- اگر تونستی چند تا ماهی سید کن.
دوک، با تکان دادن سرش اکتفا کرد. بریتانی به طرف دوناتا پا تند کرد و گفت:
- چرا بهشون میگن بومی یا بومیان؟
- چون ساکن اولیه‌ی قاره‌ی استرالیا بودن.
بریتانی، با هردو چشمان گرد شده پرسید:
- پس چرا الان توی این کشور خبری از بومیان نیست؟
دوناتا، حرکت پایش متوقف شد. روی پاشنه‌ی پایش چرخید.
- شاید زندگی بکنن؛ ولی طبق نوشته‌هایی که توی نامه به دستمون رسید. تعداد بالایی از بومی‌ها از گروه‌های مختلف به محله‌ی هوبارت نقل مکان می‌کنن.
بریتانی، سرش را کج کرد.
- خیلی کنجکاوم بیشتر راجبشون بدونم.
- من هم همین‌طور.
دوناتا، بر روی تکه سنگی نشست و به نقطه‌ی کور و مبهمی خیره ماند.
 
دوناتا، همانند فنر از جای برخاست و گفت:
- من با شخص مهمی قرار ملاقات داشتم.
هر دو چشمان بریتانی گرد شد.
- با کی؟
دوناتا، ضربه‌ی مضبوطی به پیشانی خود زد و ل*ب ورچید:
- امروز مراسم ازدواجشونه.
بریتانی به وضوح شوکه شد و چهره‌اش دو برابر قبل سؤالی شد.
- میشه بدونم از کی داری حرف می‌زنی؟
دوناتا، کمانش را برداشت و در حینی که چند گام به طرف اسبش برمی‌داشت، گفت:
- از دختر و پسری که توی کوهستان باهاشون آشنا شدم.
- اسمشون چیه؟
دوناتا سوار اسبش شد و چند رشته از موهای خرمایی رنگش که به طرز زیبایی بافته شده بود را از جلوی ماورای دیدش کنار زد و ل*ب گشود:
- شارلوت و آلفرد.
- میشه من هم باهات بیام؟
دوناتا، سرش را کج کرد و گفت:
- نه، ممکنه داداشت دعوات کنه.
بریتانی چند گام برداشت و گفت:
- دعوام نمی‌کنه، لطفاً من رو هم به کوهستان ببر.
- چرا؟ کوهستان جای جنگجوها هست نه تو.
از شدت عصبانیت، ابروان بریتانی در هم فرو رفت و چین عمیقی بر روی پیشانی‌اش افتاد.
- من جنگجو نیستم؟ حاضری با من مبارزه کنی؟
دوناتا، قهقهه‌ای مستانه سر داد.
- تو هنوز خیلی کوچولویی دختر جون!
بریتانی، چند رشته از موهای طلایی رنگش را دور انگشتش پیچید و گفت:
- جنگجو بودن سن و سال نمی‌شناسه. به سؤالم جواب ندادی.
- حاضرم پرنسس کوچولو.
بریتانی، شمشیر کوچکش را از گوشه‌ی لباسش بیرون کشید و گفت:
- بجنب!
دوناتا، از روی اسب پایین آمد و افسار آن را به تنه‌ی درخت بست و ل*ب ورچید:
- اگر توی مبارزه با من باختی، اون‌وقت چی؟
- من فن کنگفو رو بهت یاد میدم. تو من رو به کوهستان می‌بری!
یک تای ابروان هشتی و بلند دوناتا بالا پرید.
- پس فن کنگفو رو هم بلدی؟
هوم کشداری از گلوی بریتانی خارج شد.
دوناتا، شمشیرش را بیرون کشید و س*ی*نه سپر کرد و گفت:
- پس مبارزه رو شروع می‌کنیم ببینیم چند مرده حلاجی.
بریتانی، پشت سر دوناتا قرار گرفت و ضربه‌ی مضبوطی به مچ پایش زد و گفت:
- این شروعش بود.
حاصل دردش، آخ کوچک و بی‌جانی شد؛ اما دستش را بر روی زمین خاکی نهاد و با یک حرکت از جای برخاست.
- شروعش مهم نیست، نتیجه مهمه پرنسس کوچولو.
کریستینا آکهوا، با دیدن دوناتا و بریتانی که با هم مبارزه می‌کردند، به وضوح شوکه شد و گفت:
- این‌جا چه‌خبره؟
بریتانی رویش را برگرداند. در حینی که نفس‌نفس می‌زد، گفت:
- شرط گذاشتیم هر کی توی مبارزه موفق شد، اون شرط رو می‌بره.
یک‌ تای ابروان شلاقی و نازک کریستینا بالا پرید و هردو چشمان عسلی رنگش درشت شد.
- مبارزه؟ شرط؟
هوم کشداری از گلوی بریتانی خارج شد، سپس دوناتا ل*ب زد:
- آره، اگر بریتانی توی مبارزه برنده نشه به من فن کنگفو یاد میده اگر هم من برنده نشدم و شرط رو باختم، اون رو با خودم به کوهستان می‌برم.
کریستینا، قهقهه‌ای مستانه سر داد و ل*ب ورچید:
- توی کوهستان چه‌خبره که بریتانی می‌خواد همراهت بیاد؟
بریتانی، عصبی شد و فریاد زد:
- تو دخالت نکن.
کریستینا، از لای دندان‌هایی که بر روی هم فشار می‌داد، غرید:
- درست صحبت کن... دختره‌ی ابله!
- صحبت نکنم چی میشه؟
- الان بهت نشون میدم چی میشه.
نیشخندی مزین ل*ب‌های دوناتا شد. به طرف کریستینا خزید و گفت:
- اون یه دختر بچه‌ست؛ خجالت نمی‌کشی؟
- اونی که باید خجالت بکشه اون دختره‌ی خیره‌ سره نه من.
دوناتا، شمشیرش را میان دستانش رد و بدل کرد.
- اون فقط گفت دخالت نکن... من هم باهاش موافقم، چرا دخالت کردی؟
کریستینا، دستش را بر روی شمشیرش قرار داد و آن را از غلاف جدا کرد و فریاد کشید:
- تو کی هستی که جرئت می‌کنی با یه زن کوهستانی این‌طوری حرف بزنی؟
دوناتا، قهقهه‌ای مستانه سر داد و چند گام برداشت.
- زن کوهستانی؟
شمشیرش را به وسیله‌ی دستانش پشت سرش پنهان کرد و روی پاشنه‌ی پایش چرخید و ادامه داد:
- دو روز رفتی کوهستان فکر می‌کنی دیگه زن کوهستانی شدی؟
دوک، همراه با اسبش به سرعت به سوی جنگل آمد و گفت:
- دوناتا، برات ماهی سید کردم.
دوناتا، سیاه‌چاله‌ی نگاهش را به طرف صورت دوک چرخاند.
- چند تا ماهی سید کردی؟
کریستینا، نیشخندی زد و از لای دندان‌هایی که بر روی هم فشار می‌داد، غرید:
- چرا می‌ترسی و بحث رو عوض می‌کنی؟ می‌خوای این‌طوری طفره بری دوناتا فریلز؟
دوناتا، سرش را به طرف صورت کریستینا برگرداند و شمشیر کوچکی از آستین لباسش خارج کرد و بر روی گر*دن او قرار داد و گفت:
- من نه از تو نه از آدم‌های کوهستانی نمی‌ترسم. برو به همه بگو دختر کالین فریلز تا بهت بگن من کی‌ام.
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
54
بازدیدها
1K

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 6)

عقب
بالا