در دست اقدام رمان هلال ماه | Fatemehjavadzadeh

تالار تایپ رمان
ژانر اثر
  1. تخیلی
نام رمان: هلال ماه
نام نویسنده: Fatemehjavadzadeh
ناظر: @sani.v.n
ژانر: تخیلی
خلاصه:
داستان در مورد دختری به نام انولا سوآن است، او و مادرش به خاطر دلایلی مجبور می‌شوند از شهر نروژ به فرانسه نقل مکان بکنند، تا این که با پسری به نام دیوید کالینز آشنا می‌شود و با خیلی از ابهامات زندگی مادرش و خودش آشنا می‌شود و او پلی می‌شود تا با خانواده پدری دیدار بکند
مقدمه:
در رویا دیدم که به من نزدیک می‌شوی، از آمدنت خوش‌حال شدم تو انگیزه‌ای شدی برای پیشرفتم؛ امّا ندانستم همه‌ی حرف‌هایت دروغ است و تو پشت ماسکی که به صورت زده‌ای چه موجود شیطانی هستی
 
آخرین ویرایش:

Romanik Bot

رمانیک بات
کاربر VIP
شناسه کاربر
235
تاریخ ثبت‌نام
2020-12-27
آخرین بازدید
موضوعات
52
نوشته‌ها
507
پسندها
5,565
زمان آنلاینی
4d 17h 35m
امتیازها
218
سطح
0
محل سکونت
romanik.ir

  • #1
  • 2_ilm8.png


    نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
    خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.
    قوانین تایپ رمان

    اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین زیر سوالتون رو مطرح کنید.
    قوانین پرسش سوال ها

    قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
    قوانین درخواست جلد

    برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
    درخواست منتقد برای رمان

    شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
    درخواست رصد

    بعد از اتمام رصد، میتوانید درخواست ویراستار دهید.
    درخواست ویراستار

    جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
    درخواست صوتی شدن رمان

    و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
    تاپیک اعلام پایان رمان

    |کادر مدیریت رمانیک|
 

Fatemehjavadzadeh

رمانیکی فعال
مقام‌دار آزمایشی
آزمایشی
رمانیکی خوان
شناسه کاربر
2320
تاریخ ثبت‌نام
2022-05-26
آخرین بازدید
موضوعات
3
نوشته‌ها
48
پسندها
236
زمان آنلاینی
7d 2h 35m
امتیازها
113
سطح
0
سن
18

  • #2
هلال ماه|پارت ١
روی تختم نشستم، بعد از کلی وسیله جابه جا کردن بلأخره وسایل اتاقم نظم گرفت. خونه‌ی جدیدمون از خونه قبلی‌مون بزرگ‌تر بود. اون جا خیلی اذیت می‌شدم مخصوصاً این که اتاقم خیلی کوچیک بود و بیش‌تر کتابام توی اتاق زیر شیرونی بود،تو فکر بودم که با صدای مامان به خودم اومدم.
مامان:
-انولا... انولا...
-بله مامان...
مامان:
-شام حاضره بیا پایین
-باشه اومدم...
بلند شدم و از اتاقم خارج شدم از پله‌ها پایین اومدم و وارد آشپزخونه شدم
-به به ببین چه کرده مامان من
مامان:
-بشین برات بکشم تا سرد نشده
پشت میز نشستم و بشقابم رو به مامان دادم تا برام غذا بکشه و بعد هر دو شروع کردیم به خوردن.
مامان:
-اتاقت رو چیدی؟
-بله... مخصوصاً این که بالکن اتام رو به خیابونه کلی سوژه مختلف برای نوشته‌هام می‌تونم پیدا بکنم.
مامان:
-خوبه باید یه فکری برای گلدون‌های دم در بکنیم.
-می‌تونم رز بکارم یا لاله.
مامان:
-خیلی خوب می‌شه.
مکث کرد.
مامان:
-البته زمانی که وقتت آزاد باشه و تمام تکلیف‌های مدرسه ات رو انجام داده باشی.
-اون که صد البته راستی مامان!
مامان:
-جانم
-از کی می ری بیمارستان؟
مامان:
-فردا می رم برای معرفی راستی فردا اوّلین روز مدرسه‌اته،چون تو ثبت نام کردی یک راست می‌شینی سر کلاس.
-خوبه.
مامان:
-یه نفر می‌یاد دنبالت
-کی هست؟
مامان:
-دختری به اسم رزالی واتسون یه دختر مو مشکی با چشم‌های سیاه و پوست گندمی قدش هم از تو کوتاه‌تره
-کجا قراره ببینمش؟
مامان:
-کنار مجسمه‌ی شیر سنگی.
-باشه.
دیگه هیچ مکالمه‌ای بینمون رد نشد و تو سکوت شام خوردیم، بعد شام میز رو جمع کردم و بعد شستن ظروف شب بخیر گفتم وارد اتاقم شدم، لباس‌هام رو با بلوز شلوار راحتی عوض کردم. به طرف دستشویی رفتم و مسواک زدم دعای مخصوص قبل خوابم رو خوندم و روی تخت دراز کشیدم فردا اوّلین روز از شروع سال تحصیلی بود و من امسال سال آخری بودم و از دبیرستان فارغ التحصیل می شدم. کم کم چشمام خمار خواب شد. چراغ خواب رو خاموش کردم چشمام رو بستم و به خواب عمیقی فرو رفتم.
صبح با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم ساعت شش و ربع بود بلند شدم دوش سر سری گرفتم.حوله پوشیدم و از حموم خارج شدم موهام رو با حوله خوشک کردم و بعد این که شونه زدم و یک طرفه بافتم، به طرف کمد رفتم و یونیفرمم رو پوشیدم. یونیفرمم یه دامن قرمز بود که تا زانو‌هام بود با بلوز سفید و نیم کت قرمز که طرح‌هایی به رنگ طلایی داشت با جوراب‌های بلند سفید کفش‌های قرمز اسپرتم رو پام کردم ژاکت سفیدم رو هم پوشیدم کوله‌ام رو برداشتم و از اتاقم خارج شدم از نرده‌ی پله‌ها سر خوردم همین که به پایین پله‌ها رسیدم مامان رودیدم که چاقو به دست اون جا ایستاده بود.
مامان:
-نمی تونی مثل آدم از پله‌ها بیای پایین
-کیفش به همینه
مامان:
-بیا صبحونت رو بخور باید زودتر بری
وارد آشپزخونه شدیم تند صبحونه ام رو خوردم از مامان خداحافظی کردم سوار دوچرخه شدم و به طرف دبیرستان روندم به دروازه‌ی دبیرستان رسیدم و وارد شدم، دوچرخه‌ام رو پارک کردم و دنبال شیر سنگی گشتم تا بلأخره جلوی ساختمون شیرهای سنگی رو پیدا کردم بعد دنبال دختری با مشخصاتی که مامان بهم گفته بود. خیلی سریع دختری رو پیدا کردم که سرگردان به اطرافش نگاه می‌کرد به طرفش رفتم و دستم رو روی شونه‌اش گذاشتم.
-ببخشید
برگشت و نگام کرد
رز:
-بله.
-شما خانم واتسون هستین؟
لبخند زد
رز:
-بله رزالی واتسون هستم تو تو باید ام
اسمم رو فراموش کرده بود خب اسمم زیاد رایج نیست.
رز:
-سوآن باشی درسته؟
-بله انولا سوآن
رز:
-اسمت یکم سخته زود زود یادم می‌ره.
-آره خیلی ها بهم می‌گن.
رز:
-پس بریم کلاست رو بهت نشون بدم.
-باشه بریم.
همراه رز به طرف کلاس حرکت کردیم در اتاق رو زد و وارد شدیم.
رز:
-سلام آقای استیون ایشون دانش آموز جدید هستن.
آقای استیون:
-شما باید دوشیزه سوآن باشین درسته
-بله درسته.
آقای استیون:
-برو وکنار مگی بشینین.
به جایی که آقای استیون اشاره کرد نگاه کردم یه دختر مو فر فری بود رفتم و کنارش نشستم.
مگی:
-مارگارت بومن
-انولا سوآن
مگی:
-از آشنایت خوش‌بختم
-منم همین‌طور
آقای استیون:
-خب خانم‌ها و آقایون سال تحصیلی جدید رو به همه‌ی شما تبریک می‌گم و امیدوارم لحضات خوبی با هم داشته باشیم، من آقای اسکات استیون سون هستم و از این به بعد توی درس تاریخ به شما تدریس می‌کنم. خب حالا کتاب‌هاتون رو باز کنین تا درس یک رو شروع کنیم.
کتاب‌هامون رو باز کردیم و آقای استیون شروع کرد به توضیح دادن نمی دونم چه قدر گذشته بود که زنگ خورد.
آقای استیون:
-خب برای این زنگ کافیه.
آقای استیون این رو گفت و از کلاس خارج شدکتاب و وسیله هام رو مرتب کردم و داخل کیفک گذاشتم.
-بریم روی یه نیمکت بشینیم.
رز:
-آره پیشنهاد خوبیه.
مگی:
-پس بریم
رفتیم و روی نیمکت نشستیم درباره‌ی قوانین مدرسه حرف زدیم از درس‌ها و از دبیرها غرق حرف زدن بودیم که یهو متوجه شدم بچّه‌ها به طرف جایی می‌دون به طرف رز و مگی برگشتم
-اون جا چی شده؟
رز:
-کجا؟
با دست به جایی که همه جمع شده بودن اشاره کردم رز و مگی بلند شدن
رز:
دیوید اومده
-دیوید کیه؟
مگی:بریم بهت بگم
هر سه به طرف جمعیت حرکت کردیم سه پسر رو دوره کردن.
رز:
-پسر وسطی که اون جا ایستاده همون دیوید کالینزه
به پسر نگاه کردم چشمای سبزی داشت یهو به طرف من برگشت و نگام کرد منم کاملاً معمولی و کمی سرد نگاش کردن
رز:
-مگی مگه ما با جان و جک قرار نداشتیم.
مگی:
-آره یادم رفت.
-خب پس چرا نمی‌رین؟
رز:
-آخه تو تنها می‌شی.
لبخند زدم
-نگران من نباشید برین.
مگی:
-تو هم بیا.
-با شما دو تا قرار گذاشتن نه با من تازه می‌توتم یه چرخی بزنم و برای رمان بعدیم سوژه پیدا بکنم.
رز:
-باشه پس زنگ بعدی می بینمت.
راهمون از هم جدا شد و من به درختای حیاط حرکت کردم و کنار درخت سیبی نشستم دفترم رو درآوردم و شروع کردم به طراحی کردن؛ تصویر یه دختر رو می‌کشیدم که باد موهاش رو به دست گرفته بود.
دیوید:
-چه قشنگ می کشی!
برگشتم درست کنارم نشسته بود
دیوید:
-انقدر غرق کشیدن بودی که متوجه من نشدی.
-متوجه نشدم.
دیوید:
-دیوید کالینزهستم.
مکث کرد.
دیوید:شاگرد جدیدی درسته؟
-درسته، سوآن هستم، انولا سوآن
دیوید:
-اسم عجیبی داری!
-خیلی ها بهم می گن.
دیوید:
-از کجا می یاین؟
-نروژ...
دیوید:
-دلیل خاصی داشتین؟
-نه به خاطر کار مامانم آخه مامانم جراحه...
دیوید:
-آهان.
کمی هم حرف زدیم که زنگ زده شد هر دو بلند شدیم و به طرف ساختمان حرکت کردیم رز و مگی همراه دو پسر هم به طرف ساختمون حرکت می‌کردن نمی‌دونم چی شده بود که یه جوری نگام می‌کردن.
جان:سلام دیوید.
دیوید:
-سلام جان حالت چه‌طوره؟
جان:
-ممنون خوبم تو چه‌طوری؟
دیوید:منم خوبم.
جک:
-می بینم که با تازه وارد مدرسه هم آشنا شدی.
دیوید:بله و می‌خواستم اگه امکان داره بیاد خونه‌ی ما و به من پیانو یاد بده.
-درسته
جک و جان به طرف کلاس خودشون رفتن من و مگی و رز و دیوید هم به طرف کلاس خودمون رفتیم و هر کدوم سر جای خودمون نشستیم، بعد حدود پنج دقیقه آقای استیون وارد شد به طرف میز حرکت کرد و روی صندلی نشست.
آقای استیون:
-این زنگ چه درسی داریم؟
-شیمی.
آقای استیون:
-خوبه منتهی من اوّل باید به گروه‌های دو نفره تقسیم‌تون بکنم البته باید زنگ قبل این کار رو می‌کردم که فرصت نشد حالا اسامی که می‌خونم کنار هم‌دیگه بشینن.
مکث کرد.
آقای استیون:
-رزالی واتسون، مارگارت بومن.
بلند شدم و رز کنار مگی نشست.
آقای استیون:
-انولا سوآن و دیوید کالینز.
کل کلاس شروع کرد به خندیدن آقای استیون دوبار با خودکارش زد به میز و بقیه رو آروم کرد، رفتم و کنار دیوید نشستم؛ آقای استیون بقیه اسمامی رو خوند و درس رو شروع کرد، سه زنگ بعدی رو نمی‌دونم چه‌طور گذشت امّا همین که به خودم اومدم زنگ آخر شده بود. لوازمم رو جمع کردم و داخل کوله ام گذاشتم
آقای استیون:
-جلسه‌ی بعد صفحه‌هایی که تدریس شد می‌پرسم.
این رو گفت و از کلاس خارج شد.
دیوید:
-خسته نباشی
-تو هم همین‌طور
از کلاس خارج شدم سوار دوچرخه ام شدم و به طرف خونه حرکت کردم
 
آخرین ویرایش:

Fatemehjavadzadeh

رمانیکی فعال
مقام‌دار آزمایشی
آزمایشی
رمانیکی خوان
شناسه کاربر
2320
تاریخ ثبت‌نام
2022-05-26
آخرین بازدید
موضوعات
3
نوشته‌ها
48
پسندها
236
زمان آنلاینی
7d 2h 35m
امتیازها
113
سطح
0
سن
18

  • #3
هلال ماه|پارت ۲
خسته و کوفته وارد خونه شدم، مامان خونه نبود. به احتمال زیاد رفته بود بیمارستان تا برگه انتقالی رو بده. به طرف اتاقم رفتم لباس‌هام رو در آوردم و با یه لباس راحتی عوض کردم به طرف آشپزخونه رفتم پیش بند رو پوشیدم تصمیم گرفتم پاستا درست بکنم و شروع کردم به آماده کردن مواد پاستا بعد شروع کردم به چیدن میز وقتی کارم تموم شد، روی صندلی آشپزخونه نشستم کتابی که از بالا آورده بودم رو برداشتم و شروع کردم به خوندن غرق کتاب خوندن بودم که با صدای باز شدن در به خودم اومدم مامان وارد آشپزخونه شد.
- سلام مامان.
مامان:
- سلام دخترم چه زود اومدی.
- من زود نیومدم شما یکم دیر کردی.
مامان کیسه‌های خریدش رو داخل یخچال گذاشت.
مامان:
- واقعاً پس صبر کن تا یه چیزی درست کنم.
به روی اجاق گاز نگاه کرد با تردید به من نگاه کرد.
مامان:
- غذا درست کردی؟
- آره گفتم می‌یاین خسته‌اید انرژی آشپزی کردن نداشته باشید.
مامان:
- پس غذا رو بیار و بکش.
- من؟
مامان:
- نه پس من چون دست پخت تو هست تو هم می‌کشی.
- چشم.
ظرف رو پر پاستا کردم و سر میز گذاشتم.
مامان:
- یکم بخورم ببینم طعمش چه طوره.

کمی برای خودش ریخت و شروع کرد به خوردن.
مامان:
- خوش‌مزه شده!
- ممنون.
بعد خوردن نهار بنا به اسرار مامان راهی اتاقم شدم تا به تکلیف‌های مدرسه‌ام برسم، از پله‌ها بالا رفتم و وارد اتاق شدم پشت میز نشستم، برنامه‌ی فردا رو داخل کیفم گذاشتم و شروع کردم به انجام تکالیف‌هام فکرم رفت سمت اتفاقات امروز، واقعاً که چه آدمایی پیدا می‌شن به خاطر خودشون دیگران رو له می‌کنن. سرم رو تکون دادم تا افکار از ذهنم پاک بشه تا بتونم تمرکز بکنم بعد انجام تکالیف‌هام خیلی خسته شدم احتیاج به خواب داشتم لوازمم رو روی میز مرتب کردم، به طرف تختم رفتم و روش دراز کشیدم به خواب فرو رفتم.
چشمام رو باز کردم نمی‌دونم کجام؛ امّا بیش‌تر شبیه بازارچه بود، کلی غرفه بود از غرفه‌ی خوراکی گرفته تا غرفه‌ی لوازم باغبونی همین‌طور که به اطراف نگاه می‌کردم به یه غرفه رسیدم یه دختر صاحب غرفه بود لباس زرد خوشگلی تنش بود بلندیش تا یه وجب بالاتر از زانوش بود با یه کمر بند چرم طلایی با یقه گرد موهاش رو باز گذاشته بود و گیره‌ی زرد خوشگلی به موهاش زده بود، کامل به طرفم برگشت پسری بهش نزدیک شد دسته گل رزی دستش بود، دختر تا اون رو دید لبخند زد.
- الکس چه‌طور اومدی این جا؟
الکس:
- ناراحتی برگردم الورا.
الورا:
- نه.
الکس:
- غرفه‌ات خوشگله!
الورا:
- ممنون می‌خوام پولی که در می‌یارم به کتاب‌خونه دانشگاه اهدا بکنم.
الکس:
- چرا از پدرت پول نمی‌گیری؟
کم کم صداها و تصویر ناواضح شد.
مامان:
- انولا... بیدار شو.
چشمام رو باز کردم و روی تختم نشستم نفس نفس می‌زدم، این چندمین دفعه بود که این خواب رو می‌دیدم.
مامان:
- آروم باش آروم باش نفس عمیق بکش.
- چی شده مامان چرا این جوری صدام می‌کنی.
مامان:
- چیزی نیست داشتی هذیون می‌گفتی.
- ساعت چنده؟
مامان:
- شش بعد از ظهر چرا خوابیدی؟
- نمی‌دونم یهو احساس خستگی کردم. چون وسط نوشتن بودم صبر کردم درسم تموم بشه بعد بخوابم.
مامان:
- چند دفعه صدات کردم، بیدار نشدی مگه چقدر خسته بودی؟
- خیلی.
دستش رو روی پیشونیم گذاشت؛ امّا تند دستش رو برداشت.
مامان:
- انولا! تو تب داری مریض شدی.
دستش روی بازوهام نشست.
مامان:
- دختر تو خیس عرقی پاشو بریم بیمارستان می‌تونی پاشی.
- آره می‌تونم.
زیر بازوم رو گرفت و کمکم کرد بلند بشم پاهام توان تحمل وزن بدنم رو نداشت و می‌لرزید، مامان با هر بدبختی بود از پله‌ها پایین آورد، بعد کمکم کرد تا سوار ماشین بشم بعد خودش سوار شد و حرکت کرد هر از گاهی هم از آینه به من نگاه می‌کرد و می‌گفت(( تحمل کن الآن می رسیم)) بعد یه مدت رسیدیم جلوی در بیمارستان مامان پیاده شد بعد من رو هم پیاده کرد وارد بیمارستان شدیم صدای سوتی توی گوشم پیچیده بود و مایع گرم و لزجی از گوشام بیرون می‌اومد، صدای سوت غیرقابل تحمل شده بود. حتّیٰ نمی‌تونستم نفس بکشم، چشمام رو بستم نمی‌دونم چه‌قدر گذشت؛ امّا بعد چند دقیقه چشمام رو باز کردم یه دکتر بالای سرم بود.
مامان:
- اریک انولا چش شده؟
اریک:
- قدرت‌هاش داره طغیان می‌کنه من بهت گفتم کار درستی نیست مثل زخم چرکی می‌مونه اون زخم دوباره سر باز می‌کنه دردش هم چند برابر دفعه‌ی اوّلی می‌شه.
به طرفم اومد و بازوهام رو گرفت.
اریک:
- انولا... صدام رو می‌شنوی؟ اگه می‌شنوی سعی کن نفس عمیق بکشی.
چشمام رو بستم اوّل نفسام کوتاه و تند بود؛ امّا بعد یه مدت دوباره نفس کشیدن‌هام عادی شد، دیدم که تار و ناواضح شد؛ امّا نمی‌دونم چه اتفاقی برام افتاد که چشمام خود به خود بسته شد و دیگه هیچ‌چی نفهمیدم.
مامان:
- انولا... عسل مامان نمی‌خوای چشمای خوشگلت رو باز کنی؟
همه‌ وجودم درد می‌کرد، انگار به پلکام وزنه‌ بسته بودند بس‌که درد می‌کرد؛ به هر سختی بود بلأخره بعد کلی تلاش تونستم چشمام رو نیمه باز بکنم.
مامان:
- حالت خوبه؟
- درد می‌کنه.
مامان:
-کجات درد می‌کنه؟
- همه جام مخصوصاً گوش‌هام.
مامان:
- الآن میرم اریک رو خبر می‌کنم.
مامان این رو گفت و از اتاق بیرون رفت به اطراف نگاه کردم، شب شده بود غیر من هیچ‌کس دیگه‌ای نبود همین‌مه سرم رو به طرف پنجره برگردوندم فرد شنل پوشی رو دیدم که از پنجره وارد شد و همون‌جا ایستاد.
- تو کی هستی؟
فرد شنل‌پوش هیچ جوابی نداد، نیم‌خیز نشستم.
-گفتم تو کی هستی؟
با دستاش کلاه شنل رو کنار زد و سرش رو بلند کرد و به من نگاه کرد، وحشت عمیقی به دلم نشست اون مرد خیلی ترسناک بود سفیدی چشمانش سیاه و مردمک چشم‌هاش سرخ بود؛ رنگ پوستشم سفید مثل یه جسد بود به طرفم اومد قادر به تکون خوردن نبودم نزدیک‌تر اومد و کنارم روی تخت نشست.
- باورم نمی‌شه هنوز زنده‌ای.
- تو... تو کی هستی.
دستش رو روی پام گذاشت و محکم فشار داد.
- دفعه ی قبل نتونستم بکشم.
فشار دستش رو روی ساق پام بیش‌تر کرد، صدای شکسته شدن استخون پام رو شنیدم؛ از درد شدت درد جیغ کشیدم. صدای قهقهه‌اش با باز شدن در یکی شد اریک و مامان وارد اتاق شدن اریک و مرد چشم قرمز با هم درگیر شدند مامان به طرفم اومد.
مامان:
- انولا... انولا...
صداش دور و دور تر می‌شد.
مامان:
- اریک بیا این جا.
و من در تاریکی مطلق قرار گرفتم.
چشمام رو باز کردم؛ امّا با برخورد نور خورشید اخم کردم و دستم رو جلوی چشما آوردم.
اریک:
- حال مریض خواب‌آلودم چه‌طوره؟
- خوبم هنوز که زنده‌ام.
خندید.
اریک:
- واقعاً که زنده موندنت معجزه‌اس.
چراغ قوه‌ای در آورد و به طرفم گرفت.
اریک:
- به نور نگاه کن.
به گفته‌اش عمل کردم، چراغش رو کنار گذاشت.
اریک:
- خدا رو شکر ضربه‌ی مغزی نداری.
مامان:
- حالش چه‌طوره؟
اریک:
- خوبه، فقط باید پای شکسته‌اش رو هم معاینه بکنم.
تازه به پام نگاه کردم، گج گرفته و با طناب آویزون بود، دستش رو روی پام گذاشت که جیغ کشیدم.
اریک:
- خیلی درد می‌کنه؟
-معلومه که درد می‌کنه.
بعد معاینه و نوشتن یه سری قرص و آمپول تجویز کرد.
- مامان...
مامان اومد و کنارم نشست و دستم رو گرفت
مامان:
- جانم گلم
- می‌شه من رو از این بیمارستان نفرین شده بیرون ببری.
با این حرفم اریک شروع کرد به خندیدن
مامان:
- انولا
- چیه مامان از وقتی پام رو تو این بیمارستان گذاشتم اتفاقات عجیب غریب یکی پس از دیگری سرم می یاد تو جای من باشی نمیگی
اریک:
- متأسفانه به خاطر شکستگی پات دو هفته مهمون بیمارستان نفرین شدی.
 
آخرین ویرایش:

Fatemehjavadzadeh

رمانیکی فعال
مقام‌دار آزمایشی
آزمایشی
رمانیکی خوان
شناسه کاربر
2320
تاریخ ثبت‌نام
2022-05-26
آخرین بازدید
موضوعات
3
نوشته‌ها
48
پسندها
236
زمان آنلاینی
7d 2h 35m
امتیازها
113
سطح
0
سن
18

  • #4
هلال ماه|پارت ۳
-دو هفته!
اریک:
- بله دوهفته ناسلامتی پات شکسته.
-پس درسام چی من فقط یه روز رفتم.
اریک:
-سلامتیت مهم تره یا درس؟
-خب سلامتیم.
اریک:
-پس استراحت بکن داروهات رو به موقع مصرف کن تا زود از بیمارستان به قول خودت نفرین شده مرخص بشی
خندیدم
اریک:
-خب تنهات می‌زارم تا استراحت بکنی.
این رو گفت و از اتاق خارج شد، مامان اومد و کنارم نشست؛ دستم رو گرفت و تو چشمام نگاه کرد.
مامان:
-می‌دونم کلی سؤال تو سرت شکل گرفته؛ امّا فکر نکنم الآن آمادگی شنیدنش رو...
-دارم مامان آمادگیش رو دارم.
مامان:
-از من متنفر می‌شی.
-بگو مامان بگو خودت رو راحت بکن.
روی تخت نشسته بودم و به حرفایی که مامان گفت فکر می‌کردم یه روز از اون روزی که مامان در مورد گذشته‌اش حرف زده بود می‌گذشت، نمی‌تونستم هیچ کدوم از حرف‌های مامان رو باور بکنم، تو فکر بودم که در اتاق زده شد؛ به طرف در برگشتم.
-بفرمایید تو
در باز شد و دیوید وارد شد و به سمتم اومد و دسته گل رو بهم داد نیم لبخندی زدم و گل‌ها رو بو کردم.
-ممنون چرا زحمت کشیدین
دیوید:
-زحمتی نیست
-بشینید
صندلی رو نزدیک‌تر آورد و کنار تخت گذاشت و نشست، نگاش کردم یه شلوار مشکی پوشیده بود با بلوز دکمه‌دار سفید سرش رو بلند کرد و نگام کرد.
دیوید:حالت خوبه؟
-خوبم
دیوید:
-شکستگی پا خیلی درد داره.
-مگه پای شما هم تا به حال شکسته.
دیوید:
-بله یک بار اون هم زمانی که از درخت بالا می‌رفتم سر خوردم و افتادم پام دو ماه تو گچ بود.

خندیدم.

دیوید:
-امیدوارم زود حالت خوب بشه.
-ممنون...
همین‌طور گرم صحبت بودیم که دوباره در اتاق زده شد.
-بیاین داخل.
در باز شد و مگی و رز وارد شدند.
رز:
-سلام انولا
مگی:
-حالت خوبه نمی‌دونی چقدر نگران شدیم وقتی مادرت اومد و به آقای استیون گفت از پله‌ها افتادی و پات شکسته
وقتی دیوید رو دید سکوت کرد، دیوید هم نگاهی به من و بعد به مگی و رز نگاه کرد.
دیوید:
-سلام.
رز:
-سلام.
-خیلی خوش‌حال شدم که به عیادتم اومدید.
دیوید:
-خب من دیگه باید برم انولا.
-بازم ممنون که اومدی.
دیوید:
-خداحافظ مراقب خودت باش.
-تو هم همین‌طور.
عقب گرد کرد و از اتاق خارج شد، همین که دیوید رفت رز و مگی روی تخت نشستن؛ مگی به در اشاره کرد.
مگی:
-اون واقعاً دیوید بود؟
رز:
-آره.
-خب، آره چی این‌جوری تعجب داره.
رز:
-هیچ‌چی.
مگی:
-این‌ها رو بی‌خیال حال خودت چه‌طوره؟
-من خوبم؛ امّا کلی از درسام عقب موندم.
رز:
-غمت نباشه برات جزوه نوشتیم.
-اتفاقاً دیوید هم برام جزوه آورد.
مگی:
-واقعاً از دیوید بعیده!
به پوشه‌ی روی میز اشاره کردم.
-اون‌هاش.
رز پوشه رو از روی میز برداشت و برگه‌ها رو از توی پوشه درآورد.
مگی:
-کپیه مگه نه.
رز سرش رو تکون داد.
رز:
-نه، دست خط خود دیویده
مگی:
-ببینم
رز برگه‌ها رو به دست مگی داد.
مگی:
-آره...
رز:
-فکر کنم ازت خوشش اومده!
-چه‌طور من فقط چهار روزه به این شهر اومدم و دوبارم نیست که دیوید رو دیدم تازه هیچ شناختی هم از هم نداریم چه‌طور این‌قدر زود از من خوشش اومده؟
رز:
-تو اوّلین نفری هستی که دیوید بهت اهمیت میده، اون هیچ به دخترا هم نگاه هم نمی‌کرد؛ امّا به عیادت تو می‌یاد با دست‌های خودش برات جزوه می‌نویسه دیگه قرار چی کار بکنه که باورکنی؟

هر سه سکوت کردیم بعد یه مدت رز و مگی هم راهی شدند، من موندم و یه عالمه فکر؛ یه عالمه فکر اومد تو سرم یعنی اون احساسی نسبت به من داره همین‌طور توی فکر بودم که دستی روی شونم قرار گرفت برگشتم، مامانم بود
مامان:
-انولا حالت بد شده؟
لبخند زدم.
-نه مامان خوبم.
متقابلاً لبخند زد.
مامان:
-فکر کردم دوباره بهت حمله شده.
-نه دوستام اومده بودن.
مامان میز متصل به تخت رو جلوتر آورد و سینی غذا رو روش گذاشت.
مامان:
-کیا اومده بودن؟
-اوّلش که هم تیمیم دیوید اومد.
به دسته گل داخل گل‌دون اشاره کردم، به طرفش رفت و گل‌دون رو برداشت.
مامان:
-چه دسته گل خوشگلی!
به طرف من برگشت.
مامان:
-گفته بودی گل نرگس دوست داری؟
-آره ازم پرسیده بود
مامان:
-نه می‌بینم پیشرفت کردی.
-مامان من و اون نصف یک روز هم نشده که با هم بودیم اونم مبحث حرف زدنمون فرمول و درس و کتاب بود، فقط از علایقم گفتم که کارم با پیانو خوبه اونم ازم قول گرفت بهش یاد بدم.
مامان:
-مگه من چی گفتم که توضیح میدی؟!
بهش نگاه کردم
مامان:
-حالا این‌هارو بی خیال بعد کی اومد؟
-رز و مگی.
مامان:
_ کی؟
-رزالی واتسون و یه دوست جدید به اسم مارگارت بومن که ما مگی صداش می‌کنیم.
مامان:
-گوشت زیاد بخور باید تقویت بشی.
-از محیط بیمارستان خسته شدم.
مامان اومد وکنارم رو تخت نشست و سرم رو نوازش کرد.
مامان:
-قند عسلم فقط سه روز که این‌جایی باید حداقل دوهفته بستری باشی تا ببینینم استخون پات جوش خورده یا نه تازه اگه هم جوش خورده باشه باید آتل فلزی ببندی به پات
ب*و*س*ه‌ای به پیشونیم زد، سینی رو برداشت.
مامان:
_ شب‌بخیر عزیز دلم.

-شب‌بخیر مامان.

چراغ رو خاموش کرد و از اتاق خارج شد من هم چشمام رو بستم و با فکر دیوید به خواب رفتم.
-انولا... انولا...
چشمام رو باز کردم همین‌که بلند شدم یه کت سرمه‌ای از رو شونه‌هام لیز خورد و افتاد، تو یه جای سر سبز بودم یه لباس به رنگ آبی آسمانی تنم بود، یقیه قایقی یه کمر بند خوش‌گل سفید داشت؛ به اطراف دیوید رو دیدم که با فاصله‌ی کمی از من کنار رودخونه نشسته و روی آتیش ماهی کباب می کنه، به طرفش رفتم.
-دیوید.
برگشت و نگام کرد.
دیوید:
-بیدار شدی
-آره ما کجاییم.
دیوید:
-یه جای خوب می‌شه برو و توی اون آلاچیق تا من هم این ماهی‌های کباب شده رو بیارم
-کجاست؟
با دست به جایی اشاره کرد.
دیوید:
_ اون‌جا.
برگشتم یه آلاچیق خوش‌گل کنار درخت بید مجنونی دیدم.
-چه‌قدر خوش‌گله!
دیوید:
-پس زود برو
بلند شدم و به طرف آلاچیق رفتم سبد خوراکی روی میز بود، برش داشتم و میز رو چیدم بعد تموم شدن کارم روی صندلی نشستم من کجام آخرین باری که یادمه توی بیمارستان بودم و پام شکسته بود پس من این‌جا چی کار می‌کنم، توی فکر بودم که سنگینی چیزی رو روی شونه‌هام حس کردم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Fatemehjavadzadeh

رمانیکی فعال
مقام‌دار آزمایشی
آزمایشی
رمانیکی خوان
شناسه کاربر
2320
تاریخ ثبت‌نام
2022-05-26
آخرین بازدید
موضوعات
3
نوشته‌ها
48
پسندها
236
زمان آنلاینی
7d 2h 35m
امتیازها
113
سطح
0
سن
18

  • #5
هلال ماه|پارت ۴
برگشتم دیوید کتش رو روی شونه‌هام انداخت.
دیوید:
-تازه از خواب بیدار شدی سرما می‌خوری.
-ممنون‌.
کنارم روی نیمکت نشست.
دیوید:
-به چی این‌جوری فکر می‌کردی که وقتی صدات زدم نفهمیدی.
-هیچ‌چی فقط تا جایی که من یادمه توی بیمارستان بودم.
دیوید:
-واقعاً؟
-آره.
دیوید:
-یادت نیست خوب شدی.
-نه.
یه سیب به دستم داد، رنگ عجیبی داشت رنگ سیب سفید بود.
-چه سیب عجیبی.
دیوید:
- عوضش خیلی خوش‌مزه‌اس یه ازش بخور.
گازی از سیب زدم.
-أم... خیلی خوش‌مزه‌اس.
دیوید:
- نهار آماده‌اس.
به میز نگاه کردم کلی خوراکی و نوشیدنی روی میز بود؛ شروع کردیم به خوردن دیوید هم کلی لطیفه تعریف می‌کرد که از خنده غش می‌کردی.
- بسه دیگه دیوید دل‌درد گرفتم.
دیوید:
- توت‌فرنگی بخور.
ظرف توت‌فرنگی رو به طرفم گرفت خواستم یکی بردارم که صحنه‌ی زشتی جلوم ظاهر شد، جیغ کشیدم و توت‌فرنگی رو انداختم.
دیوید:
-چیزی شده؟
نگاش کردم لبخند زد.
- نه چیز مهمی نیست.
دیوید یه سیب سفید از تو سبد بر داشت و به طرفم گرفت.
دیوید:
-شاید یه سیب جادویی دیگه دلت بخواد.
برای چند ثانیه حس کردم مردمک چشماش درشت شده، سیب رو به دهنم نزدیک کردم خواستم بخورم که متوجه چیزی شدم. سرم رو بلند کردم و به چشماش نگاه کردم چشمای سیاهی داشت؛ امّا چشمای دیوید سبز بود پس اون دیوید نیست. سیب رو طوری توی دستم گرفتم و الکی گازی ازش زدم.
- خوش‌مزه‌اس؟
لبخند زدم.
- خیلی خوش‌مزه‌اس.
دوباره مشغول خوردن شد به اطراف نگاه کردم، همه‌جا کم کم عوض شد مثل بوم نقاشی بود که رنگ‌هاش سرآزیر می‌شد. دلهره داشتم به طرف اون مرد برگردم، وقتی برگشتم موجود ترسناکی دیدم موهای مشکی صورت سفید جای چشماش سیاه بود، و سفیدی نداشت. وحشت کرده بودم؛ امّا از طرفی هم نباید بروز می‌دادم؛ من توی خواب خودم اسیر شده بودم، لبخند خوشگلی زدم‌.
- دیوید...
- جانم.
- می تونی برام از اون سیب های تازه بیاری؟
- چشم تو جون بخواه، سیب می‌چینم برای شام هم غذا تهیه می‌کنم.
- ممنون تو خیلی خوب هستی.
لبخند زشتی زد.
- خواهش می‌کنم وظیفمه.
این رو گفت و از آلاچیق خارج شد، بلند شدم و دنبال چیزی گشتم تا با اون بتونم کار این شیطان رو یکسره بکنم؛ بلأخره بعد مدتی خنجری پیدا کردم که یه الماس مشکی روش بود. بعد مدتی اون خون‌آشام به طرف آلاچیق برگشت، خنجر رو پشتم پنهان کردم؛ وارد آلاچیق شد و سیبی به طرفم گرفت.
- بیا همین الآن چیدم.
به سیب نگاه کردم سیاه بود، حتماً می‌خواد کارم رو یک‌سره بکنه؛ به سیب سیب نگاه کردم.
- چرا سیب رو نمی‌گیری؟
چشماش نگاه کردم.
- از خواب من برو بیرون
بهت زده نگام کرد.
- انولا معلومه چی می‌گی؟
خواست بهم نزدیک بشه خنجرم رو از پشتم درآوردم و روی گلوش گذاشتم.
- از خواب من برو بیرون.
- چی داری می‌گی؟
- با زبون آدمیزاد می‌گم از خواب من برو بیرون تا نکشتمت.
لبخند از لبای کریهش پاک شد.
- اگه نرم چی کار می‌کنی؟
تیز نگاش کردم.
- می‌کشمت.
- جرعتش رو نداری.
شونه‌ای بالا انداختم.
- امتحان بکن.
سرد نگام کرد دست‌هاش تبدیل به بال‌های سیاهی شد تمام تنش رو سیاهی گرفت فریاد گوش خراشی کشید و به طرفم حمله کرد، خنحر رو به طرفش گرفتم که داخل سینش فرو رفت و سیاهی مطلق همه جا رو پوشوند.
 
آخرین ویرایش:

Fatemehjavadzadeh

رمانیکی فعال
مقام‌دار آزمایشی
آزمایشی
رمانیکی خوان
شناسه کاربر
2320
تاریخ ثبت‌نام
2022-05-26
آخرین بازدید
موضوعات
3
نوشته‌ها
48
پسندها
236
زمان آنلاینی
7d 2h 35m
امتیازها
113
سطح
0
سن
18

  • #6
هلال ماه | پارت ۵
جیغ محکمی کشیدم و از خواب بیدار شدم.
دیوید:
- آروم باش، انولا خواب می‌دیدی.
با فکر این‌که اون شیطانه جیغ کشیدم و مشت محکمی بهش زدم.
دیوید:
- چرا می‌زنی؟
در طاق باز شد و مامان و دکتر وارد شدن.
مامان:
- چی شده؟ انولا چرا حیغ می‌کشیدی؟
دکتر خم شد و به دیوید نگاه کرد.
دکتر:
- پسرم اون پایین چی کار می‌کنی؟
دیوید با غیض به من اشاره کرد.
دیوید:
- از اون بپرس.
مامان اومد و کنارم نشست
مامان:
- چی شده دخترم؟
دستم رو لای موهام فرو بردم.
- ترسناک‌ترین کابوس عمرم رو دیدم.
همه سؤالی نگام کردن، شروع کردم به تعریف خوابم و این‌که اون مرد اوّل شبیه دیوید بود و بعد چهره‌اش عوض شد؛ به خاطر همین وقتی بیدار شدم فکر کردم دیوید همون مرده‌اس.
دکتر:
- پس که این‌طور.
- معذرت می‌خوام دیوید نمی‌خواستم بزنمت چی‌کار کنم ترسیده بودم.
دیوید:
- اشکال نداره همین که فهمیدی کافیه.
نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو باز کردم به پام نگاه کردم دستم رو روی پام گذاشتم، دکتر که عکس عملم رو دید به طرفم اومد.
دکتر:
- چی شده؟
- پام.
دیوید:
-پات چی؟
- دیگه درد نمی‌کنه.
دکتر:
- مگه می‌شه؟
به طرف پام رفت و شروع کرد به معاینه کردن، بعد مدتی بهت زده بهم نگاه کرد.
مامان:
- چی شده اریک اتفاقی برای پاش افتاده؟
دکتر به مامانم نگاه کرد.
دکتر:
- پاش هیچ شکستگی نداره!
دیوید:
- یعنی چی؟
دکتر:
- استخون پاش جوش خورده، به عبارتی دیگه می‌تونی بدون آتل راه بری.
مامان:
- آخه چه‌طوری؟
دکتر:
- یعنی دختر شما قدرت بهبود پذیری داره بدنش می‌تونه هر گونه زخمی رو مداوا بکنه.
بی‌تفاوت به دکتر نگاه کردم.
- این رو که خودم می‌دونم؟
مامان:
- چی؟
- من یه بار توی مدرسه موقع درست کردن کاردستی دستم رو بریدم، زخم دستم خیلی زود خوب شد.
دکتر:
- تعجب نکردی؟
- نه آخه بچ‍ّه بودم.
دکتر:
- پس تو می‌تونی بری مرخصی.
مامان:
- چی؟
دکتر:
- اون حالش خوبه و دیگه استخوان شکسته‌ای در کار نیست پس می‌تونه بره.
خوش‌حال شدم.
دکتر:
- چرا این‌قدر خوش‌حالی؟
- این‌جا این‌قدر اتفاقات عجیب برام افتاده که اگه خوش‌حال نباشم از رفتنم باید به عقلم شک کرد.
دکتر:
- خانم سوآن لطفاً همراه من بیاید تا من برگه‌ی مرخصی رو بهتون بدم.
مامان:
- باشه.
مامان و آقای دکتر از اتاق خارج شدند.
دیوید:
- خوش‌حالی که داری می‌ری؟
- آره چرا خوش‌حال نباشم.
لبخند خجولی زد.
دیوید:
- حداقل به بهانه‌ی مریض شدنت می‌تونستم ببینمت.
-خب تو دبیرستان می‌تونیم هم رو ببینم‌.
دیوید:
- منظورم به غیر دبیرستان بود.
هاج و واح نگاهش کردم بلند شد و به طرف در رفت.
- صبر کن ببینم منظورت چیه؟ دیوید.
در که بسته شد نفس عمیقی کشیدم همه‌ی کارای این پسر عجیب غریبه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Fatemehjavadzadeh

رمانیکی فعال
مقام‌دار آزمایشی
آزمایشی
رمانیکی خوان
شناسه کاربر
2320
تاریخ ثبت‌نام
2022-05-26
آخرین بازدید
موضوعات
3
نوشته‌ها
48
پسندها
236
زمان آنلاینی
7d 2h 35m
امتیازها
113
سطح
0
سن
18

  • #7
هلال ماه | پارت ۶
از ماشین پیاده شدم دکتر دو روز بهم مرخصی داد تا کسی از بهبود سریعم شک نکنه و توی پرونده‌ام به جای شکستگی ترک استخوان نوشت، مامان دستم رو گرفت و کمک کرد تا وارد خونه بشم؛ با این‌که خوب شده بودم؛ امّا هنوز هم پام درد می‌کرد بنا به اسرار خودم دوباره به اتاقم در طبقه‌ی دوم برگشتم. لباسم رو با لباسی راحتی عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم.
مامان:
- استراحت می‌کنی از جات هم تکون نمی‌خوری تا من برم برات سوپ بپزم فهمیدی؟
لبخندی به صورتش زدم.
- چشم فقط اگه می‌شه....
مامان:
- فقط استراحت.
خندیدم.
- چشم فقط می‌خوابم.
مامان:
- آفرین دختر خوب بخواب.
پتو رو روی خودم کشیدم خواستم بخوابم؛ که مامان دوباره به طرفم برگشت و کنارم روی تخت نشست، نیم خیز شدم.
- چی شد مامان.
از توی جیبش مدالی درآورد، یه زنجیر ساده طلایی داشت و سنگ درخشان قرمزی وسطش بود.
مامان:
-بیا جلو.
کمی خم شدم و او گردن‌بند رو به گردنم بست، دستم رو روی گردن‌بند گذاشتم؛ بعد به مامان نگاه کردم.
- این چیه مامان؟
مامان:
- تا وقتی این گردن‌بند همراهت باشه هیچ‌کسی نمی‌تونه بهت صدمه بزنه.
- چه‌طوری؟
مامان:
- این یه گردن‌بند جادویه قدرت زیادی داره و مثل یه حصار ازت محافظت می کنه.
مکث کرد.
مامان:
- حالا می‌تونی راحت بخوابی.
لبخند زدم.
- ممنون.
بلند شد و از اتاق خارج شد، من هم به خاطر قرص‌هایی که مصرف کرده بودم کم کم خوابم برد، تو عالم خواب بودم که دختر زیبایی رو رو به روم دیدم
- تو خیلی خاصی، خیلی خاص
این رو گفت و خندید از حلوی چشمام محو شد چشمام رو باز کردم.
مامان:
- انولا...
- جانم مامان
مامان:
- چی شده؟
- هیچ چی.
مامان:
- برات یکم سوپ آوردم بلند شو بخور
 
آخرین ویرایش:

Fatemehjavadzadeh

رمانیکی فعال
مقام‌دار آزمایشی
آزمایشی
رمانیکی خوان
شناسه کاربر
2320
تاریخ ثبت‌نام
2022-05-26
آخرین بازدید
موضوعات
3
نوشته‌ها
48
پسندها
236
زمان آنلاینی
7d 2h 35m
امتیازها
113
سطح
0
سن
18

  • #8
هلال ماه | پارت ۷
- روی تخت نشستم، مامان سینی رو روی پام گذاشت به بشقاب سوپ نگاه کردم.
- مامان این زیاده.
چشم غره‌ی جانانه‌ای کرد.
مامان:
- می‌رم وقتی برگشتم باید همش رو خورده باشی متوجه شدی؟
- بله
مامان:
- من باید برم بیمارستان زیاد از جات تکون نخور تا زود حالت خوب بشه.
- چشم مامان.
صورتم رو ب‍*و*س‍*ی‍*د
مامان:
- مراقب خودت باش، باشه؟
- باشه شما هم همین‌طور.
مامان که رفت، بعد خوردن سوپ سینی رو روی میز گذاشتم؛ تو همین حین صفحه‌ی موبایلم روشن شد، برش داشتم، رز بود تماس رو برقرار کردم
رز:
- سلام اونلا.
- سلام رز
رز:
- حالت چه‌طوره؟
- خوبم مرخص شدم.
رز:
- واقعاً؟
- آره، راستی چی کارم داشتی؟
رز:
- زنگ زده بودم حالت رو بپرسم ببینم هنوز بیمارستانی یا نه.
- مرخص شدم هیچ از شنبه هم می‌تونم برگردم سر کلاس.
رز:
- شوخی می‌کنی! مگه پات نشکسته بود چه‌طور شد یه هفته‌ای مرخص شدی؟
- نه شوخی نمی‌کنم پام هم نشکسته بود ترک خورده بود که اونم کم کم داره مرمت می‌شه.
رز:
- خوش‌حال شدم که حالت رو به بهبوده
- ممنون که زنگ زدی.
رز:
-خب کاری با من نداری؟
- نه مراقب خودت باش.
- تو هم همین‌طور، خدافظ.
تماس رو قطع کردم خوش‌حال شدم که رز باهام تماس گرفته، توی تختم دراز کشیدم و چشمام روبستم و به خواب رفتم.
کنار در وردودی ایستاده بودم،عصام رو روی زمین کوبیدم، می‌زون بود؛ سرم رو برگردوندم.
- مامان من دارم می‌رم.
مامان:
- صبر کن.
- چی شده؟
مامان:
- سوار ماشین شو می‌رسونمت.
- امّا...
مامان:
- امّا نداره سوار شو.
در رو باز کرد.
مامان:
- بشین عصات رو هم بده.
با احتیاط نشستم، عصا رو به دستش دادم، عصا رو گرفت و روی صندلی عقب ماشین گذاشت و بعد خودش سوار شد استارت زد و ماشین رو به حرکت درآورد.
 
آخرین ویرایش:

Fatemehjavadzadeh

رمانیکی فعال
مقام‌دار آزمایشی
آزمایشی
رمانیکی خوان
شناسه کاربر
2320
تاریخ ثبت‌نام
2022-05-26
آخرین بازدید
موضوعات
3
نوشته‌ها
48
پسندها
236
زمان آنلاینی
7d 2h 35m
امتیازها
113
سطح
0
سن
18

  • #9
هلال ماه | پارت ۸
کلافه به مامان نگاه کردم.
- باشه مامان فهمیدم چه‌قدر میگی مراقبم
مامان:
- تو میگی؛ امّا عمل نمی‌کنی.
- نه قول میدم عملم بکنم.
دیوید:
- سلام خانم سوآن.
برگشتم.
مامان:
- سلام دیوید خوبی؟
دیوید:
- ممنون شما چه‌طورین؟
مامان:
- ما هم خوبیم.
دیوید:
- تو چه‌طوری انولا؟
- ممنون منم خوبم.
مامان:
- خوب شد که دیدمت می‌شه مراقب انولا باشی؟
دیوید نیم‌نگاهی بهم کرد مشخص بود خنده‌اش گرفته، خواستم چیزی بگم که دیوید یه قدم جلوتر اومد.
دیوید:
- چشم خانم سوآن حتماً مراقبش خواهم بود.
مامان لبخند زد.
مامان:
- ممنون، خب من دیگه برم خدافظ
این رو گفت و سوار ماشین شد و حرکت کرد.
دیوید:
- خب بریم سرکلاس.
- بریم.
شروع کردیم به قدم زدن، هر دو ساکت بودیم و به اطراف نگاه می‌کردیم؛ تو خودم بودم که اسمم رو صدا کرد برگشتم.
- بله...
دیوید:
- به چی ان‌قدر عمیق فکر می‌کردی؟
- چه‌طور؟
لبخند زد.
دیوید:
- آخه چند دفعه صدات کردم نشنیدی؟
- متأسفم نشنیدم، حالا چی می‌گفتی؟
دیوید:
- می‌گم امروز امتحان شیمی داریم.
- آره می‌دونم دیروز رز بهم زنگ زده بود.
دیوید:
- یعنی الآن برای امتحان آماده‌ای؟
- بله.
با هم وارد کلاس شدیم و روی صندلی نشستیم امروز علاوه بر امتحان کار عملی هم داشتیم روی صندلی نشستم کتاب شیمیم رو درآوردم تا کمی مطالعه بکنم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Fatemehjavadzadeh

رمانیکی فعال
مقام‌دار آزمایشی
آزمایشی
رمانیکی خوان
شناسه کاربر
2320
تاریخ ثبت‌نام
2022-05-26
آخرین بازدید
موضوعات
3
نوشته‌ها
48
پسندها
236
زمان آنلاینی
7d 2h 35m
امتیازها
113
سطح
0
سن
18

  • #10
هلال ماه | پارت ۹
بعد یک ربع آقای استیون با برگه‌های امتحان وارد شد روی میز نشست و دفتر حضور و غیاب رو برداشت.
آقای استیون:
- بعد حضور و غیاب امتحان می‌گیرم.
سرش رو بلند کرد و متعجب نگام کرد.
آقای استیون:
-  خانم سوآن
- سلام آقای معلّم.
آقای استیون:
- حالت خوب شده که اوندی سرکلاس؟
- بله کاملاً خوب شدم.
آقای استیون:
- امروز قراره امتحان داشته باشیم می‌تونی اگه آماده نیستی جلسه‌ی بعد از تو امتحان بگیرم.
پچ پچ دخترا مخصوصاً آلیس بلند شد.
آلیس:
- خدا شانس بنده ما بمیریم هم آقای استیون ازمون امتحان می‌گیره امّا به این دختره می‌گه اگه حالت خوب نیست جلسه‌ی بعد ازت امتحان بگیرم.
اخم کردم، آلیس مشکوک نگام کرد به طرف آقای استیون برگشتم‌.
- نه آقای معلّم برای امتخان آماده‌ام رز بهم اطلاع داده بود که امتحان می‌گیرین.
آقای استیون:
-  خوبه پس مگی لطف کن و برگهها رو پخش بکن.
مگی بلند شد و برگه‌ها رو پخش کرد، برگه رو از دستش گرفتم و تشکر کردم؛ سؤال‌هاش خیلی آسون بود شروع کردم به نوشتن ده دقیقه نگذشته بود که به همه‌ی سؤال‌ها پاسخ دادم؛ چند دور هم خوندمش تا ایرادی نداشته باشم، عصام رو برداشتم و به طرف میز آقای معلّم حرکت کردم و ایستادم.
آقای استیون:
- اشکالی تو سؤال‌ها داری؟ یا...
آلیس عین قاشق نشسته وسط حرف معلّم پرید و گفت:
- خب معلومه دیگه بلد نیست.
آقای استیون:
- خانم آلیس شما سرتون تو برگه‌ی خودتون باشه.
آلیس چشم‌غره‌ای به من رفت و چشمی زیر لبی گفت، برگه رو به طرف آقا معلّم گرفتم.
- همه‌ی سؤال‌ها رو نوشتم.
آقای استیون:
- یعنی همه‌ی سؤال‌ها رو نوشتی؟
- بله آقا.
آقای استیون:
- خوبه، پس برو تو حیاط تا برگه‌ات رو اصلاح بکنم.
- ممنون.
این رو گفتم و عصا زنان از کلاس خارج شدم، کمی قدم زدم و هوای تازه رو استشمام کردم چه حس لذت بخشی داشت راه رفتن در کنار گل و گیاه بعد از بارش باران.
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
1
بازدیدها
39
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
38

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

بالا پایین