اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان در ریسمان اقیانوس| سیده نرگس مرادی خانقاه

رده سنی
  1. جوانان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
نام رمان: در ریسمان اقیانوس.
ژانر: عاشقانه.
نویسنده: سیده نرگس مرادی خانقاه.


خلاصه:
غرق شده‌ام در اقیانوسی که هرلحظه وجودش ننگین‌تر و منفورتر می‌شود. مرا در دل اقیانوسی از جنس بی‌پناهی غرق کرده‌اند که در دل آن جز تنگنا و اسارت، چیزی حس نمی‌شود.
عاشق فردی بودم که روزی مرا خواهر خود خوانده بود؛ اما مرا با کوله‌باری از عشق رها کرد. باعث شد که این عشق را تا ابد به گور ببرم. مرا با حس تنهایی، تنفر و افسرده رها کرد و حالا او نیست و من با این سرنوشت بی‌لایق و سیاه، چگونه دست‌ و پنجه نرم کنم؟!
شروع آغاز: 1403/10/27

مقدمه:
تو مرا آزردی
که خودم کوچ کنم از شهرت.
تو خیالت راحت!
می‌روم از قلبت.
می‌شوم دورترین خاطره در شب‌هایت
تو به من می‌خندی
و به خود می‌گویی: باز می‌آید و می‌سوزد از این عشق،
ولی
برنمی‌گردم، نه!
می‌روم آن‌جا که دلی بهر دلی تب دارد
عشق زیباست و حرمت دارد!

(سهراب سپهری)
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
با چهره‌ای که از آن حیران می‌بارید، به قد و قامتش خیره شدم.
یعنی آن‌که عمه می‌دانست که من عاشق سبحان هستم و او داشت با این حرف و کنایه‌هایش از من انتقام می‌گرفت.
دستانم مشت گردید و لب‌هایم را با دندان جلویم گاز گرفتم. این زن، هنگامی که در کودکی به سر می‌بردم، پنهانی که کسی نفهمد مرا ویشگون می‌گرفت و یا محکم بر سرم می‌زد و من بلند گریه می‌کردم، به کل خانواده می‌گفت که سرش به دیوار خورده و برای همان گریه سر می‌دهد.
از گذشته‌ی دردناکم بیرون می‌آیم و چشم‌هایم را با استوار می‌بندم. عمه مرا فراوان آزار می‌داد؛ حتی مواقعی که می‌خواستم به خانه‌شان بروم، مرا با سیخ کباب به نشیمن‌گاهم می‌زد.
خوشبختی، این نیست که فقط بخوری و بخوابی. خوشبختی این است که باید در آن آرامش و با لذت فراوان قرار گیری؛ حتی اگر به تو سخت بگذرد، باید بی‌خیال باشی.
من هیچ‌وقت دوست داشتم که کسی از زندگی درد آلوده‌ام باخبر شود. من فقط به درد کشیدن خودم تمایل داشتم و دوست داشتم در خودم باشم و کسی کار بر من نگیرد.
بغضی در گلویم می‌نشیند. اگر به خاطر سبحان نبود، من تاکنون باید خودزنی می‌کردم.
با صدای مهشید از دنیای درونی‌ام بیرون آمدم و به او چشم دوختم. مهشید با غمی که از آن می‌بارید، به من خیره شده بود.
شاید دلش برایم سوخته که دارد آن‌طوری نگاهم می‌کند.
در حین بغض، پوزخندی زدم و سرم را بالا و پایین تکان دادم. آری! زندگی من این‌گونه است. غم و رنج!
مهشید سعی می‌نمود که مرا آرام نماید؛ اما نه! نمی‌شد و باید این فضای خفقان‌آور را ترک نمایم!
از سرجای خود برمی‌خیزم و به طرف در حرکت می‌کنم. خوش نداشتم که با عمه زری جنگ و جدالی داشته باشم.
از همه‌ی خویشان خداحافظی کردم و برای طعنه زدن به عمه زری، اندکی جلو آمدم و سپس با نیشخند گفتم:
- هر که بامش بیش برفش بیشتر!
 
و سپس از سرای عمه بیرون آمدم و پاهایم را روی اولین پله که خواستم بگذارم، مهشید و ماندانا خودشان را بر من رساندند که ماندانا گفت:
- کجا داری میری هیما؟
لبخند تلخی در لبانم شکل می‌گیرد. به سمت او برمی‌گردم و می‌گویم:
- میرم خونه‌مون تا بلکه آرامشی در اون‌جا داشته باشم؛ حتی خستم و دیگه نمی‌کشم!
مهشید خندید و مشتی حواله‌ی بازویم کرد.
- صبر کن منم بیام!
دستم را بالا آوردم و گفتم:
- نمی‌خواد؟ خودم باید یکمی استراحت کنم چه فردا با کلی بچه قراره سر و کله بزنم!
مهشید لبخندی زد.
- باشه، من که نمی‌تونم در برابر توی زورگو مقاومت کنم؛ پس برو!
خنده‌ی شیرینی تحویلش دادم و سپس از هر دو خداحافظی نمودم و سوار ماشین ۲۰۶ سفیدمانند خود شدم.
***
دست شایان را گرفتم و لبخندی به بچه‌های بی‌سرپرست و بی‌خانمان زدم.
فرید، پسری کله فرفری که بسیار فراوان ساکت و مظلوم بود، گفت:
- هیما خانم، شما که ۲۸سال‌تونه، چرا ازدواج نمی‌کنید؟
لبخندی که بر لب‌هایم زده بودم به یک‌باره از هم فرو پاشید. عشق من نسبت به سبحان به هیچ عنوان نمی‌گذاشت که ازدواج نمایم؛ مگر آن‌که پدرم با زور و اجبار سر سفره‌ی عقد بنشاند تا بلکه در برابر او پایداری‌ام را مغلوب گردم.
این پسر چه می‌دانست که در زندگی‌ام چه اقبالی شومی دارم؟!
پاسخ خود را دادم:
- عزیز دلم، هر شخصی که می‌خواد ازدواج بکنه، به خودش مربوطه و نباید به زندگی شخصی دیگران دخالتی بکنی، باشه؟
فرید که انگار از این حرفم ناراحت و دلخور گشته بوذ، با یک «باشه» به سمت پوریا رفیق‌اش، قدم‌هایش را برداشت.
دست بچه‌ها را گرفتم و نیز بازی عمو زنجیرباف را سراییدم.
***
(آرمان)
بهادرخان، کمی اخم در ابروانش سر و سامان داد و نیز گفت:
- امروز چه‌قدر گرمه!
لبخندی زدم.
- آره، اونم چه جورشم!
بهادرخان از این حرفم خوشش آمد و گفت:
- ای بابا! راستی آرمان، موضوع نادر چی‌شد؟ می‌خوای با شرکت ورشکسته‌اش چی‌کار کنی؟
خشمگین شدم و دست‌هایم را گره دادم.
- بهش گفتم که اگه می‌خواد پول من رو بده یا دخترش رو به من بده یا این‌که می‌فرستمش زندون تا بلکه آب خنک بخوره!
بهادرخان خنده‌ای سر داد.
- آفرین! کار خوبی رو می‌کنی. راستی، اسم دخترش چی بود؟
از تصور رخسار هیما، لبخندی زدم و گفتم:
- هیما!
پوزخندی در لب‌هایش شکل گرفت.
- چه اسم مزخرفی!
از آن‌که عزیزترین کس زندگی‌ام را به سخره گرفته بود، اخمی کردم و گفتم:
- اسمش مزخرف نیست؛ معنیش هم که خیلی خاصه! هیما یعنی بانوی عشق!
 
سری تأسف تکان داد.
- عشق باهات چی‌کار کرده بدبخت؟!
دستم را بر روی میز کارم کوبیدم و سپس همانند شیر، غرش‌کنان گفتم:
- به تو ربطی نداره! اون دختر هرچیزی که هست از تو و دخترت بهتره!
لبخندی از جنس دلسوزی زد و گفت:
- باشه؛ اما دختر من که پولدارترین مد و لباس جهانه! اون چیه که یک پاپاسی هم نمی‌ارزه که تو بخوای براش بمیری!
قلبم از این حرف کثیفش کدر می‌گردد. او داشت دخترش را با هیما مقایسه می‌کرد. طعم فقر را من چشیده بودم و حسرت پول و ثروت را من کشیده بودم؛ اما نباید به فردی که در خانواده‌ای و معمولی مهتر گشته است، توهین نماید.
کسی‌که شاید پول داشته باشد؛ اما در فقر و گدایی به سر ببرد و روزی خود را با حلال در بیاورد او آن کار را کرده است و بهترین فرد در جهان است.
پدر هیما در زندگی‌اش سعی و تلاش کرده بود که نان آور خوبی برای خانواده‌اش باشد و حالا او دارد با یک کارگری که به دشواری خود تنها در عرض چندسال یک شرکت را تأسیس نموده است را به سخره می‌گرفت و به روی خودش هم نمی‌آورد که این کارگر چه‌گونه با تلاش و زحمت‌های خود یک‌شبه مدیر یک کارخانه نساجی شده است.
به طور جازِم گفتم:
- درسته که شریک نادر منم، اما نباید بهش توهین کنی! دیگه هم این کارو تکرار نکن که سهامم رو از تو جدا می‌کنم!
خشمگین شد و با لحن عصبی گفت:
- خیلی به خودت نبال که چنین شریک همدمی رو داری! فقط صبر کن که چه‌طوری اونو به زمین می‌زنم! فقط منتظر یک فرصتی هستم که تو و اون نادر ع×و×ض×ی رو با هم‌دیگه نابود کنم!
و سپس در را با شتاب باز نمود و هنگامی که خواست از آن خارج گردد، در را با عصبانیت درونی‌اش بست.
نفسی کشیدم و بر روی صندلی چرم‌مانند نشستم. این مردک دیگر شورش را درآورده بود که تحمل این‌گونه اخلاقی را از جانب او نداشتم.
گوشی را از روی میز برداشتم و به فرهاد زنگ زدم.
به دو بوق برداشت
- الو جانم آرمان؟
 
نفسی کشیدم و بر روی صندلی نشستم. این مردک ددیگر شورش را در آورده بود که تحمل این‌گونه اخلاقی از جانب او نداشتم. گوشی را از روی میز برداشتم و به فرهاد زنگ زدم.
به دو بوق برداشت:
- الو جانم آرمان؟
تک سرفه‌ای کردم و گفتم:
- سلام فرهاد، خواستم بگم که به نرجس‌بانو بگی که شام امشب رو کوفته درست بکنه! دلم خیلی هوس کوفته‌هاشو کرده!
فرهاد، از پشت تلفن خنده‌ای کرد و نیز گفت:
- از دست تو آرمان، باشه بهش میگم! چرا خودت بهش نمی‌گی؟
پوفی کشیدم و گفتم:
- من کارهای شرکت ریخته روی سرم، اگرچه یه تنبلم، ولی تو بهش بگو! تو پسرشی دیگه و به حرفت گوش میده!
یک‌بار دیگر خنده‌ای کرد و گفت:
- باشه بهش میگم! کار مهم‌تری از این با من نداشتی جناب مهندس یا جناب آقای مدلینگ کشور؟
این‌بار خندیدم.
- چرا، اما بیام خونه بهت میگم!
اوفی به کرد و گفت:
- آرمان، من از این حرفایی که میگی بیام خونه بهت میگم، اصلاً خوشم نمیاد! یاللّٰه سریع بهم بگو چه کارم داری؟
سپس با لحن موذی گفت:
- نکنه به آرزوت رسیدی کلک؟
چشم‌هایم را بستم و باری‌دیگر به حرفش خندیدم.
- این‌که به آرزوم برسم، کار بهت دادم؟ کار من، فقط و فقط تمیز کردن عمارت و آب‌دادن به گل‌های توی باغچه‌هاست! مگر غیر از این دیگه از تو چی می‌خوام؟ اینم یه کاره دیگه!
صدای دلخورش را به وضوح شنیدم.
- واقعاً که آرمان! این کارها برای زن‌هاست؛ نه برای مردها!
مابین خنده می‌گویم:
- می‌دونم برای زن‌هاست؛ ولی اینو بدون که داشتم شوخی می‌کردم به وللّٰه! تو زیاد جدی نگیر! البته بگم که آب‌دادن به باغچه و کمک به همسر جزئی از وظیفه‌ی مرد می‌باشد، جناب باغبان!
خندید و من از آن خوشحال گردیدم که فرهاد با آن‌که پسر نرجس‌بانو، پسری یتیم و فقیر است، اما بود که بسیار مهربان و با جنمی بود؛ حالا دارد از ته‌دل می‌خندد و شور و شعف، در درون او موج می‌زد.
 
با صدایش به خود می‌آیم.
- آرمان، میگم که اگر هیماخانم رو گرفتی، حتماً برای منم آستین بالا بزن داداش!
ناگهان پقی زیر خنده زدم.
- اونو که نرجس‌بانو باید بکنه، نه من!
فرهاد گفت:
- چی میگی برای من خودت؟ من از تو خواستم مادر!
بین خنده گفتم:
- حالا ببینم چی میشه؟!
صدایش را نازک نمود و گفت:
- خب مادر، یکی کنارم نشسته که مدام داره بهم دستور میده! اِ وا خاک به سرم!
خنده‌ام شدید گشت.
- کی کنارت نشسته مادر؟
صدای نرجس‌بانو که داشت موعظه و نصیحت می‌کرد، در گوش‌هایم به طنین انداخت.
- چی‌کار می‌خوای بکنی ورپریده؟ من میگم زود باش مهمون داریم، هی تو با اون گوشی نمی‌دونم چی‌کار می‌کنی؟!
فرهاد برای مخفی نمودن حرفی که چند دقیقه پیش برایم زده بود، تک‌سرفه‌ای کرد و گفت:
- نه مامانی! گفتم آرمان برام یه زن خوشگل و جوون گیر بیاره تا بلکه از دستم راحت بشی!
صدای اعتراض و دلخوری نرجس‌بانو را شنیدم:
- فرهاد! یادت باشه که دیگه پسرم نیستی!
فرهاد جدی شد.
- مامان؟ داشتم شوخی می‌کردم، تو باز جدی گرفتی؟
نرجس‌بانو خندید.
- نه منم داشتم شوخی می‌کردم، این‌بار تو زیاد جدی گرفتی!
یعنی رسماً فرهاد کیش‌ومات گشت.
- داشتی باهام شوخی می‌کردی مامان؟
همان‌طور که به حرف‌هایشان می‌خندیدم، تقه‌ای به در خورد که اجباراً تلفن را قطع نمودم و به «بفرماییدی» که گفتم، وارد شد و با دیدن آن فرد حیران ماندم. نادر این‌جا چی‌کار می‌کند؟
سرش را پایین فکند و با صدایی آرام سلامی داد و نیز ادامه داد:
- منو ببخش پسرم، از این‌که... .
 
خواست ادامه‌ی حرفش را بزند که نگذاشتم و با لبخند گفتم:
- لازم نیست این پول رو به من بدین!
با تعجب سرش را بالا آورد.
- راست میگی پسرم؟
با همان لبخند گفتم:
- من این پول رو نمی‌خوام، اما به جاش دخترتون هیماخانم طبق قرارداددمون باید با هم ازدواج کنیم، یادتون که نرفته؟

چند لحظه در چشم‌هایم خیره ماند و گفت:
- دخترم راضی به ازدواج با تو نیست پسرم! چی‌کار کنم؟
نفس عصبی سر دادم. چرا چنین کابوسی باید بر من گنجانده گردد که هیما مرا نمی‌خواهد. او در کل مرا ندیده است که بخواهد مرا هم ببیند و نیز مرا بخواهد.
- البته اجباری برای ندادن پولم نیست! یا پول یا دخترتون؟ هرچند می‌دونم که شما پول کافی برای شرکت‌تون ندارین که بدین! پس به جاش دخترتون رو انتخاب می‌کنین و می‌گین که دخترم راضی به ازدواج، اون‌هم با من نیست!
از آن‌که هیما را از دست بدهم مرا عذاب می‌داد، بایستی کاری می‌کردم که به هیما برسم؛ وگرنه او را از دست می‌دادم‌.
- خودتون می‌دونین جناب مستوفی!
چشم‌هایش را به دشواری تمام می‌بندد. او را درک می‌کردم؛ اما من فقط هیما را می‌خواستم، حتی اگر او فرد دیگری دوست داشته باشد یا بخواهد مرا پس بزند و چه بسا اجبار بخواهد با من ازدواج نماید.
چشم‌هایش را می‌گشاید و لبخند محزونی در لب‌هایش می‌جوشاند.
- باشه؛ اما من باز هم سعی خودمو می‌کنم آرمان خان!
سرم را به عنوان تأیید تکان دادم.
- بهتره همین‌کار رو بکنین جناب!
سرش را پایین افکند و گفت:
- من دیگه برم، خدانگهدار!

- خداحافظ آقای مستوفی!
با رفتن نادر، حس ناراحتی پشیمانی به سراغم آمد. بلند شدم و به طرف پنجره به راه افتادم. شانه‌های خمیده‌اش را از نزدیک نیز میشد دید. کاش کاری می‌توانستم برایش بکنم!
آب دهانم را بلعیدم و نفسی تازه کردم. دوباره نگاهش کردم که سوار ماشین 206 سفیدرنگی شد‌. خواست بنشیند که دستش را روی قلبش نهاد و بر روی زمین نشست. ناگهان در راننده ماشین باز شد و با دیدنش ضربان قلبم افزایش یافت. خودش بود، هیمای من!
 
بغض در گلویم رخنه می‌کند. دلتنگ آغوش او بودم و حالا دارم او را با چشم‌های خود، او را می‌نگرم. قلب اندوهناکم حاکی از آن دختر بود که داشت به پدرش یاری می‌رساند و چیزهایی می‌گفت.
در پنجره را گشودم و حرفش را شنیدم:
- بابا؟ بابا، حالت خوبه؟
نادر دستش را بالا آورد و گفت:
- حالم خوبه دخترم، فقط هیما، خواهش می‌کنم من رو اذیت نکن دخترم! منظورمو می‌فهمی؟
هیما، چند لحظه به او چشم دوخت و با چهره‌ی شوریده‌حال، گفت:
- باشه، بگو بیاد!
بغض در گلویش، مانع صحبت آن گردید.
- اما من سعی کردم که دختر خوبی براتون باشم بابا!
سپس دست‌های فرتوت نادر را گرفت و آن را از روی زمین بلند نمود. منظورش از این حرفش چه بود که خودم نمی‌پنداشتم؟!
نادر، بیماری قلبی داشت که تازه آن را عمل کرده‌بود و بهتر گردیده‌ بود.
با صدای ماشین هیما، به خود آمدم و در پنجره را بستم. چشم‌های خود را به هرگونه از سختی بستم. من باید او را به‌دست بیاورم، باید!
***
سرم را روی فرمان ماشین می‌گذارم چشم‌های خود را می‌بندم. همیشه همان آرمان پیشین نمی‌بودم اگر حالم را این‌گونه به خاطر یک دختر خراب کنم. من اگر روزی به او فکر نکنم، آن روز، روز موت من بود. حوصله‌ی عمارت‌رفتن نداشتم و برای همان به پشت‌بامی دور از باقیات، به این‌جا آمده‌بودم تا بلکه کمی با خود خلوت کنم؛ اما در این نزدیکی‌ها یک بیمارستان وجود داشت. به‌طور ناگهانی سرم را بالا آوردم و از ماشین خارج شدم. پیش از آن، صدای آهنگی را از ضبط ماشینم گذاشتم. آن‌طور بر من و تنهایی‌هایم خوش می‌گذشت. پوزخندی زدم. خوشی‌هایم؟ من خوشی داشتم؟ من بدون هیما هیچ خوشی نداشتم! به درون قلبم رجوع نمودم. به‌قول ترانه‌ای از آهنگ رضا بهرام که می‌گفت:
- عشق... دیدی خانه‌ات خراب است؟!
هم‌اکنون نیز داشتم بر این زمین می‌گریستم. تاکنون این‌گونه گریه‌ای برای هیچ دختری نکردم، اما هیما... هیما مرا تغییر داد. هق‌هقی کردم و فریاد دل‌خراشی سر دادم:
- خدایا، تمومش کن، همین الآن! دیگه تحمل هیچی رو ندارم، هیچی! قلبم دیگه تحمل دوری از اونو نداره! خواهش می‌کنم یک فرصت دیگه بهم بده تا بلکه تا ابد اونو برای خودم داشته باشم! این فرد، اونو می‌خواد، می‌فهمی؟ می‌خوادش!
گریه امانم را بریده بود و در تمام مدت، این حرف‌ها را بریده‌-بریده می‌گفتم. صدای آهنگ در ماشین، مرا به یاد هیما انداخت. «آهنگ دیوانه، از رضا بهرام» این آهنگ تمامی دل‌خوشی من بود که هنوز که هنوزه است، آن را گوش می‌دهم.
همان‌طور که داشتم از درد و غصه‌ی خود می‌نالیدم، صدای فردی را شنیدم که برایم حکم عشق را داشت.
- ببخشید آقا!
 
(هیما)
دستم گوشی بود و داشتم عکسی که مرتبط با ادیت بود را پیدا می‌کردم تا بلکه یک عکس عاشقانه و زیبا برای ادمین بفرستم.
در باز شد و مادرم با لبخند، پیراهنی که به مانندی سفید جلویم گذاشت و گفت:
- آب رو دستته بیا این لباس رو برای امشب بپوش که خدا بختت رو باز کرد عزیز من!
چنان انتظاری از جانب مادرم را داشتم. نفسی تازه نمودم و نیز با لبخندی که نشانه‌ی مصنوعی بودن آن است، گفتم:
- باشه، شما برو تا من یه دوش نیم‌ساعتی بگیرم!
دستم را بر دست‌های گرم و آرامش‌بخشش گرفت و با لبخند گفت:
- هیما، از پدرت چیزی به‌دل نگیر! اون کارش گیره و نمی‌تونه این معامله رو رد کنه دخترم!
اگر قرار باشد کلمه‌ی اجبار را بر زندگی‌ام برگزینم، باید آن را از ذهن و قلبم مطهر سازم. آب دهانم را بلعیدم و نیز سرم را پایین فکندم.
- خودم می‌دونم که بابام از سر مجبوری این تقدم راه رو برداشته و داره اجبار می‌تازونه تا بلکه خونواده‌ی سه‌تایی‌مون رو خوشحال و شاد بکنه!
مامان، از سر شعف و خوشحالی، هم‌چنان می‌گوید:
- ولی هیما، در شأن تو نیست که این رو جواب ندی!
در دل پوزخندی زدم. مادر ما را باش، فقط به فکر خودش و زندگی‌اش است. انگار به بخت دخترش توجهی نمی‌کند؛ ولی من حتماً امشب فرار می‌کنم و خود را از دست این بخت سیاه‌گونم نجات می‌دهم، هرطور که شود!
مامان، آن لباس سپید را بر روی تختم نهاد و نیز از اتاقم خارج گشت. با رفتن او، به‌سمت کمدم کوچ می‌نمایم و کیف سا×کـ×ـی‌ام را از آن بیرون می‌آورم. با شتاب هرچه لباس و وسیله‌ای مخصوص خود داشتم را داخل آن س×ا×ک گذاشتم و نیز آن را زیر تخت پنهان نمودم. خوشبختانه پنجره‌ی اتاقم باز بود و می‌توانستم از آن پایین بروم. به‌سمت کشوی میزم قدم برداشتم و میخی که داخلش بود را برداشتم و چکشی که نمی‌دانم و یادم نمی‌آید چه وقت از آن استفاده کرده بودم را برداشتم و نیز میخی که شبیه علامت سوال بود را بر دیوار کوبیدم تا بلکه مامان شک نکند. صدای کوبش میخ با چکش که بر دیوار ضربه می‌خورد، باعث گردید که مامان با فریاد بگوید:
- هیما دخترم؟ چی‌کار داری می‌کنی؟
بایستی به مادر خودم نیز حیله دهم تا بلکه شکی نکند.
- دارم برای این لباسی که زحمت کشیدی، یه کاری می‌کنم تا دیگه چروک نشه!
عذاب وجدان به سراغم آمد. چه‌طور توانسته بودم تا به مادر خودم که عزیزترین فرد زندگی‌ام دروغ بگویم؟ چرا؟
 
بغض در گلویم جولان می‌دهد. خدایا یاری‌ام نما تا بلکه نجات یابم! التماست را می‌نمایم!
زمانی‌که میخ بر دیوار اثابت کرد، نخستین کاری را که کردم، از کشوی لباس‌هایم و شال‌هایم را برداشتم و بر میخی که به دیوار کوبیده بودم، وصل نمودم. همه چیز مهیا و آماده بود و هم‌اکنون فقط ظاهرم را آراسته نکرده بودم. مانتویی به رنگ نفتی و شلوارلی به رنگ آبی آسمانی. شالی نیز به رنگ همان مانتو انتخاب کردم.
به‌سمت حمام رفتم و دوش را باز گذاشتم. حیف آبی که بی‌وقفه هدر و بی‌سود برود؛ اما چاره‌ای جز این نداشتم. کیف خود را برداشتم و سپس آن را به‌سوی پایین افکندم. نگاهی بر اتاق خود نمودم. اتاق به متری چهارصد متر که رنگ دیوار آن نقره‌گون بود و تخت دونفره در کنار اتاق جاخوش کرده بود. موکتی به رنگ کرمی بود که میان اتاق پهن شده بود. آینه‌ی دراور در وسط آن اتاق گذاشته بود و لوازم آریشی‌ام در آن میز دراور چیده شده بود. نگاهم به قاب عکس سه‌نفره‌مان افتاد. سه‌سال پیش بود که به گیلان رفته بودیم. آن روز با عمه زری و همان‌طور با سبحان رفته بودیم. عمه حتی نمی‌خواست قیافه‌ی سه‌نفره‌مان را ببیند؛ اما سبحان آن‌طور نبود!
با به‌ یادآوردن اسمش، قلبم اندوهناک می‌گردد و سرم را به طرفین تکان می‌دهم. هم‌اکنون وقتش نبود که به این چیزها تفکر نمایم. نفس عمیقی کشیدم و با کمک همان شال‌ها به پایین رفتم. وقتش بود! وقت رفتن و بازنگشتن به این اتاق و خانه‌ی پدری!
نمی‌دانم چرا حس می‌کردم که قرار است باری‌دیگر به این خانه بازگردم؟ اما من تصمیم نهایی خود را گرفته بودم. تصمیمی که تصمیم قطعی بود و قطعی!
به پایین که رجوع کردم، صدای گربه‌ای مرا اجبار نمود که به‌طور تقریبی جیغ بزنم که ناگهان به یاد آوردم که هیچ‌کس موضوع فرار مرا نمی‌داند؛ پس دستم را بر روی دهانم نهادم و پابرچین-پابرچین خود را به در حیاط رساندم و در آن را آهسته گشودم و نیز به بیرون مشایعت شدم. در را آرام بستم و سپس نفسم را پر صدا به بیرون فرستادم. از آن‌که هیچ‌چیزی مرا با فرار کردن از آن خانه رها نمی‌کرد، آسوده گشتم. با صدای ماشینی که نشان از آن می‌داد که خواستگارها آمده‌اند، خود را در کوچه‌ای تنگ و دور افکندم و نیز پشت دیوار غیب گشتم. هوای زمستان بود و سوز سرد و یخی را به دنبال داشت. به ناگه لرزی در تمامی بدنم به رعشه فراخواند. ژاکتی را که در ساکم نهاده بودم را درآوردم و تند آن را بر تن کردم.
 
واقعاً باورنکردنی است که قرار است در این سرمای جان‌فرسا و مهنت، جان بستانم. حالا دگر تنها بودم و کسی را نداشتم. تنها کسی‌که داشتم، خدا بود تمام! نمی‌دانستم که کجا روم، کجا غذا پیدا کنم و کجا سربه خواب بنمایم!
من بایستی بروم و تا بلکه آن موضوع خواستگاری و ازدواج از میان خانواده گذر کند!
***
(آرمان)
من، فرهاد و همان‌طور نرجس‌بانو، سوار ماشین شده بودیم و می‌خواستیم به خواستگاری هیما برویم. نرجس‌بانو از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید و شادی در وجودش رخنه کرده بود. فرهاد از آن‌ور با لبخند به من خیره شده بود. آن دو خوشحال بودند که قرار است سر و سامان قرار گیرم؛ اما ناراحت بودم. از آن‌که هیما قرار است کلمه‌ی «اجبار» را در مهلکه‌ی ذهن خود بخواند و اخلاقش را با من سرد و افسرده موجب قرار دهد. نرجس‌بانو جلو نشسته بود و فرهاد نیز عقب ماشین و راننده هم من بودم. مثلاً فرهاد قرار بود همه‌کاره‌ی من باشد و کارهای مرا انجام دهد. انگار من راننده شخصی او بودم و هستم!
نرجس‌بانو لب‌ بر سخن می‌گشاید:
- آرمان پسرم؟ میگم که این هیماخانم، خوشگله یا فقط برای اخلاق و رفتارش می‌خوایش؟
نیم‌نگاهی بر او کردم. صورت چروکیده‌ و فرتوتش، نشان از آن بود که سالیان سال، رنج و صعب‌های فراوانی را زداییده است. تمام زندگانی‌اش را بر من دراییده است. موهای سپید و کج رفته‌اش، مبدأ سختی‌های او است. چشم‌های سبزش، پوست چروکیده‌اش، لب‌های کشیده‌ و رژلب‌زده‌اش و همان‌طور آبروان کمانی‌اش بود که نشان از کنج مهربانی و محبت‌های او بود که باعث گردیده بود که بیشتر دلبسته‌ی او شوم و به او لقب «مادر» عطا فرمایم.
نفسی تازه نمودم و سپس گفتم:
- هردوش نرجس‌بانو!
نرجس‌بانو لبخندی بر لب‌هایش تکیه داد و گفت:
- الحق که هم کله‌شقی و هم پسر دسته‌گل خودمی!
لبخندی به روی لبخند پرمهرش زدم:
- این حرف رو نزن، خجالت‌زده‌ام کردی مامان!
فرهاد در این بین با حسودی تمام گفت:
- هی‌هی! مثل این‌که منو هم فراموش کردین ها! نمی‌بینید که این‌جا یه‌نفر رو بین‌تون کم دارین؟
روبه نرجس‌بانو می‌گوید:
- پس من چی؟ منو هم فراموش کردی مامان؟
نرجس‌بانو خنده‌ای کرد و گفت:
- ای حسود! تو دیگه پسر خودِخودمی! اصلاً هردوتون پسرای منید!
من و فرهاد از شعف و شور «ایولی» از دهان‌مان خارج نمودیم که نرجس‌بانو باری‌دیگر خنده‌ای سر داد و نیز نگاهش را به پنجره‌ی کرانه‌اش سوق داد.
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
8
بازدیدها
466
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
397
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
228

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 9)

عقب
بالا