اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان در ریسمان اقیانوس| سیده نرگس مرادی خانقاه

رده سنی
  1. جوانان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
نام رمان: در ریسمان اقیانوس.
ژانر: عاشقانه.
نویسنده: سیده نرگس مرادی خانقاه.


خلاصه:
غرق شده‌ام در اقیانوسی که هرلحظه وجودش ننگین‌تر و منفورتر می‌شود. مرا در دل اقیانوسی از جنس بی‌پناهی غرق کرده‌اند که در دل آن جز تنگنا و اسارت، چیزی حس نمی‌شود.
عاشق فردی بودم که روزی مرا خواهر خود خوانده بود؛ اما مرا با کوله‌باری از عشق رها کرد. باعث شد که این عشق را تا ابد به گور ببرم. مرا با حس تنهایی، تنفر و افسرده رها کرد و حالا او نیست و من با این سرنوشت بی‌لایق و سیاه، چگونه دست‌ و پنجه نرم کنم؟!
شروع آغاز: 1403/10/27

مقدمه:
تو مرا آزردی
که خودم کوچ کنم از شهرت.
تو خیالت راحت!
می‌روم از قلبت.
می‌شوم دورترین خاطره در شب‌هایت
تو به من می‌خندی
و به خود می‌گویی: باز می‌آید و می‌سوزد از این عشق،
ولی
برنمی‌گردم، نه!
می‌روم آن‌جا که دلی بهر دلی تب دارد
عشق زیباست و حرمت دارد!

(سهراب سپهری)
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
با چهره‌ای که از آن حیران می‌بارید، به قد و قامتش خیره شدم.
یعنی آن‌که عمه می‌دانست که من عاشق سبحان هستم و او داشت با این حرف و کنایه‌هایش از من انتقام می‌گرفت.
دستانم مشت گردید و لب‌هایم را با دندان جلویم گاز گرفتم. این زن، هنگامی که در کودکی به سر می‌بردم، پنهانی که کسی نفهمد مرا ویشگون می‌گرفت و یا محکم بر سرم می‌زد و من بلند گریه می‌کردم، به کل خانواده می‌گفت که سرش به دیوار خورده و برای همان گریه سر می‌دهد.
از گذشته‌ی دردناکم بیرون می‌آیم و چشم‌هایم را با استوار می‌بندم. عمه مرا فراوان آزار می‌داد؛ حتی مواقعی که می‌خواستم به خانه‌شان بروم، مرا با سیخ کباب به نشیمن‌گاهم می‌زد.
خوشبختی، این نیست که فقط بخوری و بخوابی. خوشبختی این است که باید در آن آرامش و با لذت فراوان قرار گیری؛ حتی اگر به تو سخت بگذرد، باید بی‌خیال باشی.
من هیچ‌وقت دوست داشتم که کسی از زندگی درد آلوده‌ام باخبر شود. من فقط به درد کشیدن خودم تمایل داشتم و دوست داشتم در خودم باشم و کسی کار بر من نگیرد.
بغضی در گلویم می‌نشیند. اگر به خاطر سبحان نبود، من تاکنون باید خودزنی می‌کردم.
با صدای مهشید از دنیای درونی‌ام بیرون آمدم و به او چشم دوختم. مهشید با غمی که از آن می‌بارید، به من خیره شده بود.
شاید دلش برایم سوخته که دارد آن‌طوری نگاهم می‌کند.
در حین بغض، پوزخندی زدم و سرم را بالا و پایین تکان دادم. آری! زندگی من این‌گونه است. غم و رنج!
مهشید سعی می‌نمود که مرا آرام نماید؛ اما نه! نمی‌شد و باید این فضای خفقان‌آور را ترک نمایم!
از سرجای خود برمی‌خیزم و به طرف در حرکت می‌کنم. خوش نداشتم که با عمه زری جنگ و جدالی داشته باشم.
از همه‌ی خویشان خداحافظی کردم و برای طعنه زدن به عمه زری، اندکی جلو آمدم و سپس با نیشخند گفتم:
- هر که بامش بیش برفش بیشتر!
 
و سپس از سرای عمه بیرون آمدم و پاهایم را روی اولین پله که خواستم بگذارم، مهشید و ماندانا خودشان را بر من رساندند که ماندانا گفت:
- کجا داری میری هیما؟
لبخند تلخی در لبانم شکل می‌گیرد. به سمت او برمی‌گردم و می‌گویم:
- میرم خونه‌مون تا بلکه آرامشی در اون‌جا داشته باشم؛ حتی خستم و دیگه نمی‌کشم!
مهشید خندید و مشتی حواله‌ی بازویم کرد.
- صبر کن منم بیام!
دستم را بالا آوردم و گفتم:
- نمی‌خواد؟ خودم باید یکمی استراحت کنم چه فردا با کلی بچه قراره سر و کله بزنم!
مهشید لبخندی زد.
- باشه، من که نمی‌تونم در برابر توی زورگو مقاومت کنم؛ پس برو!
خنده‌ی شیرینی تحویلش دادم و سپس از هر دو خداحافظی نمودم و سوار ماشین ۲۰۶ سفیدمانند خود شدم.
***
دست شایان را گرفتم و لبخندی به بچه‌های بی‌سرپرست و بی‌خانمان زدم.
فرید، پسری کله فرفری که بسیار فراوان ساکت و مظلوم بود، گفت:
- هیما خانم، شما که ۲۸سال‌تونه، چرا ازدواج نمی‌کنید؟
لبخندی که بر لب‌هایم زده بودم به یک‌باره از هم فرو پاشید. عشق من نسبت به سبحان به هیچ عنوان نمی‌گذاشت که ازدواج نمایم؛ مگر آن‌که پدرم با زور و اجبار سر سفره‌ی عقد بنشاند تا بلکه در برابر او پایداری‌ام را مغلوب گردم.
این پسر چه می‌دانست که در زندگی‌ام چه اقبالی شومی دارم؟!
پاسخ خود را دادم:
- عزیز دلم، هر شخصی که می‌خواد ازدواج بکنه، به خودش مربوطه و نباید به زندگی شخصی دیگران دخالتی بکنی، باشه؟
فرید که انگار از این حرفم ناراحت و دلخور گشته بوذ، با یک «باشه» به سمت پوریا رفیق‌اش، قدم‌هایش را برداشت.
دست بچه‌ها را گرفتم و نیز بازی عمو زنجیرباف را سراییدم.
***
(آرمان)
بهادرخان، کمی اخم در ابروانش سر و سامان داد و نیز گفت:
- امروز چه‌قدر گرمه!
لبخندی زدم.
- آره، اونم چه جورشم!
بهادرخان از این حرفم خوشش آمد و گفت:
- ای بابا! راستی آرمان، موضوع نادر چی‌شد؟ می‌خوای با شرکت ورشکسته‌اش چی‌کار کنی؟
خشمگین شدم و دست‌هایم را گره دادم.
- بهش گفتم که اگه می‌خواد پول من رو بده یا دخترش رو به من بده یا این‌که می‌فرستمش زندون تا بلکه آب خنک بخوره!
بهادرخان خنده‌ای سر داد.
- آفرین! کار خوبی رو می‌کنی. راستی، اسم دخترش چی بود؟
از تصور رخسار هیما، لبخندی زدم و گفتم:
- هیما!
پوزخندی در لب‌هایش شکل گرفت.
- چه اسم مزخرفی!
از آن‌که عزیزترین کس زندگی‌ام را به سخره گرفته بود، اخمی کردم و گفتم:
- اسمش مزخرف نیست؛ معنیش هم که خیلی خاصه! هیما یعنی بانوی عشق!
 
سری تأسف تکان داد.
- عشق باهات چی‌کار کرده بدبخت؟!
دستم را بر روی میز کارم کوبیدم و سپس همانند شیر، غرش‌کنان گفتم:
- به تو ربطی نداره! اون دختر هرچیزی که هست از تو و دخترت بهتره!
لبخندی از جنس دلسوزی زد و گفت:
- باشه؛ اما دختر من که پولدارترین مد و لباس جهانه! اون چیه که یک پاپاسی هم نمی‌ارزه که تو بخوای براش بمیری!
قلبم از این حرف کثیفش کدر می‌گردد. او داشت دخترش را با هیما مقایسه می‌کرد. طعم فقر را من چشیده بودم و حسرت پول و ثروت را من کشیده بودم؛ اما نباید به فردی که در خانواده‌ای و معمولی مهتر گشته است، توهین نماید.
کسی‌که شاید پول داشته باشد؛ اما در فقر و گدایی به سر ببرد و روزی خود را با حلال در بیاورد او آن کار را کرده است و بهترین فرد در جهان است.
پدر هیما در زندگی‌اش سعی و تلاش کرده بود که نان آور خوبی برای خانواده‌اش باشد و حالا او دارد با یک کارگری که به دشواری خود تنها در عرض چندسال یک شرکت را تأسیس نموده است را به سخره می‌گرفت و به روی خودش هم نمی‌آورد که این کارگر چه‌گونه با تلاش و زحمت‌های خود یک‌شبه مدیر یک کارخانه نساجی شده است.
به طور جازِم گفتم:
- درسته که شریک نادر منم، اما نباید بهش توهین کنی! دیگه هم این کارو تکرار نکن که سهامم رو از تو جدا می‌کنم!
خشمگین شد و با لحن عصبی گفت:
- خیلی به خودت نبال که چنین شریک همدمی رو داری! فقط صبر کن که چه‌طوری اونو به زمین می‌زنم! فقط منتظر یک فرصتی هستم که تو و اون نادر ع×و×ض×ی رو با هم‌دیگه نابود کنم!
و سپس در را با شتاب باز نمود و هنگامی که خواست از آن خارج گردد، در را با عصبانیت درونی‌اش بست.
نفسی کشیدم و بر روی صندلی چرم‌مانند نشستم. این مردک دیگر شورش را درآورده بود که تحمل این‌گونه اخلاقی را از جانب او نداشتم.
گوشی را از روی میز برداشتم و به فرهاد زنگ زدم.
به دو بوق برداشت
- الو جانم آرمان؟
 
نفسی کشیدم و بر روی صندلی نشستم. این مردک ددیگر شورش را در آورده بود که تحمل این‌گونه اخلاقی از جانب او نداشتم. گوشی را از روی میز برداشتم و به فرهاد زنگ زدم.
به دو بوق برداشت:
- الو جانم آرمان؟
تک سرفه‌ای کردم و گفتم:
- سلام فرهاد، خواستم بگم که به نرجس‌بانو بگی که شام امشب رو کوفته درست بکنه! دلم خیلی هوس کوفته‌هاشو کرده!
فرهاد، از پشت تلفن خنده‌ای کرد و نیز گفت:
- از دست تو آرمان، باشه بهش میگم! چرا خودت بهش نمی‌گی؟
پوفی کشیدم و گفتم:
- من کارهای شرکت ریخته روی سرم، اگرچه یه تنبلم، ولی تو بهش بگو! تو پسرشی دیگه و به حرفت گوش میده!
یک‌بار دیگر خنده‌ای کرد و گفت:
- باشه بهش میگم! کار مهم‌تری از این با من نداشتی جناب مهندس یا جناب آقای مدلینگ کشور؟
این‌بار خندیدم.
- چرا، اما بیام خونه بهت میگم!
اوفی به کرد و گفت:
- آرمان، من از این حرفایی که میگی بیام خونه بهت میگم، اصلاً خوشم نمیاد! یاللّٰه سریع بهم بگو چه کارم داری؟
سپس با لحن موذی گفت:
- نکنه به آرزوت رسیدی کلک؟
چشم‌هایم را بستم و باری‌دیگر به حرفش خندیدم.
- این‌که به آرزوم برسم، کار بهت دادم؟ کار من، فقط و فقط تمیز کردن عمارت و آب‌دادن به گل‌های توی باغچه‌هاست! مگر غیر از این دیگه از تو چی می‌خوام؟ اینم یه کاره دیگه!
صدای دلخورش را به وضوح شنیدم.
- واقعاً که آرمان! این کارها برای زن‌هاست؛ نه برای مردها!
مابین خنده می‌گویم:
- می‌دونم برای زن‌هاست؛ ولی اینو بدون که داشتم شوخی می‌کردم به وللّٰه! تو زیاد جدی نگیر! البته بگم که آب‌دادن به باغچه و کمک به همسر جزئی از وظیفه‌ی مرد می‌باشد، جناب باغبان!
خندید و من از آن خوشحال گردیدم که فرهاد با آن‌که پسر نرجس‌بانو، پسری یتیم و فقیر است، اما بود که بسیار مهربان و با جنمی بود؛ حالا دارد از ته‌دل می‌خندد و شور و شعف، در درون او موج می‌زد.
 
با صدایش به خود می‌آیم.
- آرمان، میگم که اگر هیماخانم رو گرفتی، حتماً برای منم آستین بالا بزن داداش!
ناگهان پقی زیر خنده زدم.
- اونو که نرجس‌بانو باید بکنه، نه من!
فرهاد گفت:
- چی میگی برای من خودت؟ من از تو خواستم مادر!
بین خنده گفتم:
- حالا ببینم چی میشه؟!
صدایش را نازک نمود و گفت:
- خب مادر، یکی کنارم نشسته که مدام داره بهم دستور میده! اِ وا خاک به سرم!
خنده‌ام شدید گشت.
- کی کنارت نشسته مادر؟
صدای نرجس‌بانو که داشت موعظه و نصیحت می‌کرد، در گوش‌هایم به طنین انداخت.
- چی‌کار می‌خوای بکنی ورپریده؟ من میگم زود باش مهمون داریم، هی تو با اون گوشی نمی‌دونم چی‌کار می‌کنی؟!
فرهاد برای مخفی نمودن حرفی که چند دقیقه پیش برایم زده بود، تک‌سرفه‌ای کرد و گفت:
- نه مامانی! گفتم آرمان برام یه زن خوشگل و جوون گیر بیاره تا بلکه از دستم راحت بشی!
صدای اعتراض و دلخوری نرجس‌بانو را شنیدم:
- فرهاد! یادت باشه که دیگه پسرم نیستی!
فرهاد جدی شد.
- مامان؟ داشتم شوخی می‌کردم، تو باز جدی گرفتی؟
نرجس‌بانو خندید.
- نه منم داشتم شوخی می‌کردم، این‌بار تو زیاد جدی گرفتی!
یعنی رسماً فرهاد کیش‌ومات گشت.
- داشتی باهام شوخی می‌کردی مامان؟
همان‌طور که به حرف‌هایشان می‌خندیدم، تقه‌ای به در خورد که اجباراً تلفن را قطع نمودم و به «بفرماییدی» که گفتم، وارد شد و با دیدن آن فرد حیران ماندم. نادر این‌جا چی‌کار می‌کند؟
سرش را پایین فکند و با صدایی آرام سلامی داد و نیز ادامه داد:
- منو ببخش پسرم، از این‌که... .
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
8
بازدیدها
460
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
385
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
218

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 3)

عقب
بالا