اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان در ظِل جنون| سیده نرگس مرادی خانقاه

رده سنی
  1. جوانان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. معمایی
inshot_۲۰۲۵۰۵۳۰_۲۱۰۹۰۵۱۶۴_l0m6.jpg

نام رمان: در ظِل جنون.
ژانر: عاشقانه، معمایی.
نویسنده: سیده نرگس مرادی خانقاه.

خلاصه:
این قصه، حکایت دو خانواده‌ای را قرار است بازگو کند که حرف اول‌شان انتقام است که هیچ‌گاه به پایان نرسید. همه‌ی این‌ آتش‌ها از گور فردی آغاز می‌گردد که از آن دو خانواده کینه دارد. حالا اگر در بین آن دو خانواده، دختری عاشق پسر خانواده‌ی دشمن‌شان شود، چه اتفاقی می‌افتد؟ آیا راحیل برای اتمام دعوای این دو خانواده، حاضر است به عقد رامان در بیاید یا آن که به دنبال معمای خانواده خویش می‌گردد؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ظِل: پناه و سایه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
نفسی کشیدم و چشمام رو باز کردم. در حین درون اندوهم، منظره‌ای که به چشم‌های خودم می‌دیدم‌، موجب شد که دیگه غمم رو فراموش کنم و به سمت گل‌های شمعدونی باغچه‌ی پر از گلِ خونه‌ی رامان، حرکت کردم و دستی به سر اون‌ها کشیدم.
لبخند زیبایی زدم و با لحن بچگانه‌ای گفتم:
- کاش میشد با شما حرف زد؛ اما الآنش رو هم می‌تونم باهاتون حرف بزنم؛ ولی دلم می‌خواد شما با من حرف بزنین!
گلبرگی از شمعدونی رو نوازش کردم و لبخندم هم پررنگ کردم.
- می‌دونین، کاش اونی که خیلی دوسش دارم رو از الآن بهم علاقه داشته باشه؛ ولی خب اون این رو نمی‌دونه. افسوس که دوست نداره خودش رو کمی تغییر بده.
نفسی از سر غم کشیدم و نیز با نگاهی از اندوه، از گل‌ها چشم گرفتم و بلند شدم و به سمت تاب رفتم و روی اون نشستم.
به آسمان آبی‌رنگ خیره شدم و به پرنده‌هایی که متواتر، دسته‌-دسته به سمت دیگری از این به سوی دیگری درحال پرواز بودند، نگاه کردم.
آب دهانم رو قورت دادم و سرمو روی دسته‌ی میله‌ی تاب گذاشتم و نفسم رو بیرون فرستادم. تابستان داغ و گرمش، باعث شده بود که کمی حالم بد بشه و حس بی‌حوصلگی بهم تزریق بشه!
نسیمی به سمتم وزید که موهای بازشده‌ام رو به هوا پخش کرد. بی‌توجه به اون‌ها، به دیوار روبه‌روم خیره شدم و لب‌هام رو داخل دهانم فرو دادم. از بی‌حوصلگی چی‌کار کنم تا بلکه این سستی و تنبلی رو رها کنم؟
موهام رو پشت گوشم قرار دادم و از روی تاب برخاستم و نفس عمیقی از شدت دلتنگی کشیدم. روزهای جمعه چه دلگیر و نفس‌گیر بود. دلم برای پدر و مادرم تنگ شده بود.
بغض عجیبی در درون گلوم رخنه کرد. کاش این‌جا بودن و عروس شدن دخترشون رو تماشا می‌کردن. می‌دیدن که دخترشون با فردی که عاشقشه ازدواج کرده و به مرادش رسیده؛ اما همسرش که عشقش باشه، حتی یک نیم‌نگاهی بهش نمی‌کنه و کم باهاش حرف می‌زنه.
چشمام رو محکم به فرود اومد که بغضم به طور ناگهانی شکست و یک قطره اشک از سر دلتنگی روی گونه‌ام افتاد. مامان، من تنهام! کاش هر دو این‌جا بودین و در کنارم می‌بودین و کمکم می‌کردین! ای کاش!
 
خدایا من طعم بی‌پدر و مادر بودن رو چشیدم، خواهش می‌کنم هرکس پدر و مادر داره، سایه‌ش همیشه بالاسرش باشه و هیچ‌وقت بدون پدر و مادر، بزرگ نشه!
- چرا مثل این ماتم‌زده‌ها به دیوار زل زدی؟
اشک‌هام رو پاک کردم و به رامان خیره شدم. یک‌بار دیگه باد به سمتم اومد و موهام رو به یک سمتی پخش کرد. رامان، نگاهش به موهام افتاد و نیم لبخندی در کنج لباش شکل گرفت و نگاهش رو از اون‌ها گرفت و به صورتم خیره شد.
- دلم برای پدر و مادرم تنگ شده!
و نگاهم رو به آسمون آبی‌رنگ دادم. جمعه‌ها خیلی غم‌انگیز بود و به خاطر عزیزان‌مون هست که دل‌هامون براشون تنگ میشه.
لبخند غمگینی زدم و ادامه دادم:
- هرگز روی سر مامان و بابات داد نزن! بذار تا روز رستگار ازت راضی باشن! نذار با درد و غم از دست‌شون بدی و این‌که همیشه مراقب‌شون باش تا در این گیتی یک تار مو ازشون کم نشه! قدرشون رو بدون! باشه؟
رامان جلو اومد و با لبخند دست من رو گرفت و به سمت تاب رفتیم و نشستیم.
اون سرسخن رو باز کرد و سپس گفت:
- باشه، هرچی تو بگی؛ ولی راحیل، مامان خیلی از ازدواج ما دونفر راضی نبود و این من رو نگران کرده.
موهام رو پشت گوشم قرار دادم و دستش رو گرم فشردم.
- خب برو باهاش صحبت کن و از دلش در بیار!
و به صورتش که به من نگاه می‌کرد، خیره شدم.
هم‌چنان نگاهم می‌کرد که سرمو پایین انداختم و به میله‌ی تاب خیره شدم.
به یک‌باره همین‌طور که از روی تاب بلند شده بود، دست منم گرفت و به طرف خونه حرکت کرد.
حس می‌کردم دست‌هام داغ و جلز و ولز می‌کرد. سعی می‌کردم که دست‌هام رو از دستش بیرون بکشم که با رسیدن‌مون به محبوبه خانم، دستم از دست رامان رها شد و محبوبه خانم با نگاهی از متعجب و سردرگمی به ما دونفر خیره شد.
- چیزی شده؟
به رامان نگاه کردم که با نگاهی از نگرانی و آشفته به مادرش خیره شده بود و به نظر برای گفتن حرفش ممانعت داشت.
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
8
بازدیدها
480
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
406
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
237

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 3)

عقب
بالا