اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان در ظِل جنون| سیده نرگس مرادی خانقاه

رده سنی
  1. جوانان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. معمایی
inshot_۲۰۲۵۰۵۳۰_۲۱۰۹۰۵۱۶۴_l0m6.jpg

نام رمان: در ظِل جنون.
ژانر: عاشقانه، معمایی.
نویسنده: سیده نرگس مرادی خانقاه.

خلاصه:
این قصه، حکایت دو خانواده‌ای را قرار است بازگو کند که حرف اول‌شان انتقام است که هیچ‌گاه به پایان نرسید. همه‌ی این‌ آتش‌ها از گور فردی آغاز می‌گردد که از آن دو خانواده کینه دارد. حالا اگر در بین آن دو خانواده، دختری عاشق پسر خانواده‌ی دشمن‌شان شود، چه اتفاقی می‌افتد؟ آیا راحیل برای اتمام دعوای این دو خانواده، حاضر است به عقد رامان در بیاید یا آن که به دنبال معمای خانواده خویش می‌گردد؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ظِل: پناه و سایه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
سرم رو بالا آوردم و به ماه کامل خیره شدم. کاش از اول نمی‌دیدمت رامان! ای کاش!
افسوس که دیگه راهی جز قبول کردن رو ندارم!
پلک زدم و در دلم گفتم:
- من بهت اعتماد دارم! خودت برام همه چیز رو جور کن! آمین یا رب العالمین!
سرم رو پایین آوردم و از روی تاب برخاستم. اولین قدم رو که خواستم بردارم، رامان گفت:
- صبرکن، منم باهات بیام!
با هم‌دیگه هم‌قدم شدیم و من کنار اون بودم و بدنم داغ کرده بود و صورتم هم مثل بدنم التهابش بالا رفته بود و داغ کرده بود. آب دهانم رو قورت دادم و به نیم‌رخش خیره شدم. لبخند زده بود و این برای من تعجب برانگیز بود. چرا لبخند زده بود؟
با همون چشم‌های بیرون‌زده نگاهش می‌کردم که گفت:
- چیزی شده؟
زبونم رو گاز گرفتم که حس شوری خون رو داخل دهانم حس کردم. خون رو از بی‌حواسیم فرو دادم و گفتم:
- هیچی!
هیچ چیزی نگفت و به ادامه‌ی مسیرش پرداخت. حالا اون جلو بود و من می‌تونستم از پشت، اون رو برانداز کنم. شانه‌ی چهار شانه داشت و یک پیراهن مردانه سفید به تن داشت به همراه شلوار جین سیاه. یک کفش مردانه سیاه هم به پا داشت که قشنگ بهش می‌اومد. نگاهم به موهای قهوه‌ای خرمایی‌رنگش افتاد. بالا شونه زده بود و جلوی موهاش رو همانند موج شونه کرده بود.
چه‌قدر این تیپ بهش می‌اومد و منم عاشق‌شون بودم. لبخندی دندان‌نمایی زدم و به سمتش حرکت کردم و باهاش هم‌قدم شدم. خدایا آیا من راه درستی رو انتخاب کردم؟ نمی‌دونم و نمی‌دونم!
نفس عمیقی کشیدم و به ادامه‌ی راه پرداختم. من از بین ازدست دادن عشق، خود اجباری با عشقت که ازدواج کنی رو انتخاب می‌کنم؛ حتی اگر به ضرر زیان دلم روبه‌رو بشم.
وارد خونه که شدیم، نگاه همه روی من و رامان افتاد. همه بهمون لبخند گرمی زده بودن و گاهاً نگاه فردی من رو آزار می‌داد. نگاهم رو به دورتادور سالن گردوندم و همچین کسی رو پیدا نکردم. بی‌خیال شدم و به ادامه‌ی راه رفتنم ادامه دادم.
همین‌طور که به راه‌مون ادامه می‌دادیم که بلآخره روی مبل سلطنتی ارغوانی‌رنگ که بود، نشستیم.
رامان کمی نزدیکم اومد و من از این حرکتش شوکه شدم. چرا داره به من نزدیک میشه؟ من هم کمی اون‌ورتر رفتم و اون هم دیگه نزدیکم نشد.
نفسی از سر آسودگی کشیدم و به روبه‌روم خیره شدم. عمو آرمان نگاهش غم و اندوه بود و مدام به من و رامان نگاه می‌کرد. می‌دونستم برای چی هست! اون نگران حال درونی من بود. لبخندی بهش زدم که لبخند اندوهناکی رو به روی من زد.
 
اما من توی دلم شور و نشاط داشتم. شور و نشاطی که از عشق رامان نشئت می‌گرفت. عمو، من خوشحالم، لازم نیست غم من رو تو به دوش بکشی! افسوس عموجون که نمی‌تونم این حرف‌ها رو بهت بزنم تا بلکه از این ناراحتی که داخل چشماته کاسته بشه! افسوس!
چشمام رو بستم و با یک بسم‌اللّٰه از خدا، زندگی بهترش رو می‌خواستم!
زندگی که یک عشق و علاقه هم داخلش باشه؛ نه این که فقط توش اندوه و رنج و سختی باشه!
با صدای یااللّٰه گفتن جناب عاقد، به خودم اومدم و چشم‌هام رو گشودم. پیرمردی مسن که زیر بغلش یک دفتر عظیم هم نهاده بود. نگاهم به پدر و مادر رامان افتاد. چه‌قدر مادر رامان خوشگل بود و به خودش می‌رسید. تازه خیلی خودش رو مغرور جلوه می‌داد.
پدربزرگ، با اون سلام و احوال‌پرسی کرد و سپس گفت:
- آقای عظیمی، من می‌خوام این دو کفتر عاشق رو به هم برسونم. اگر میشه بین این دونفر عقد دائم رو بخونید.
استرس به دلم روانه کرده بود و مدام به خودم می‌قبولوندم که کاش از ابتدا هم رامان رو نمی‌دیدم! ای کاش!
آقای عظیمی دفترش رو باز نمود و خطبه رو شروع به خوندن کرد.
- سرکار محترم، دوشیزه مکرمه آیا وکالت می‌دهید شما را به عقد دائم آقای رامان صبوری به مهریه‌ی تعیین شده، در بیاورم؟
از همون ابتدایی که عشقم نسبت به رامان تشکیل شد و تا تاکنون رو بررسی و تجزیه و تحلیل کردم. هیچ چیزی بین ما رو خراب نمی‌کرد به غیر از عشق!
عشقی که از اول وجود نداشت و نخواهد داشت!
از این حرف، بغض عجیبی داخل گلوم به ولوله به راه افتاد. انگار این بغض و گریه قرار نیست تموم بشه!
با صدای آقای عظیمی به خودم برگشتم:
- عروس خانم، آیا بنده وکیلم؟
نگاهش کردم و بعد چشم‌هام رو بستم. تو اگر فکر می‌کنی راه اشتباهی رو داری میری، این رو بدون که داری راه درستی رو در پیش می‌ذاری راحیل!
پس کار رو یکسره کن!
نفس عمیقی کشیدم و با همون چشم‌های بسته‌شده، آهسته گفتم:
- با اجازه‌ی بزرگ‌ترها بله!
تموم شد، همه چیز!
صدای دست و جیغ و هورا اومد. آقای عظیمی، جواب بله رو هم از رامان گرفت و سپس از حضور ما مرخص شد.
پدربزرگ به سمت ما اومد و نیز با یک جعبه انگشتر به دست، به سمت من راهش رو کج کرد.
لبخندی بهم زد و جعبه رو به من داد.
- بگیر عزیز دل حشمت!
با چشم‌هایی که از اون غم مشهود بود، جعبه رو ازش گرفتم و اون رو باز کردم.
یه حلقه ساده مردونه بود که فکر کنم باید توی انگشت چپ رامان به دست می‌کردم.
رامان هم یک جعبه قرمز کوچک دستش بود. یک حلقه‌ی ساده که یک الماس سفید هم میون اون حلقه ساده وجود داشت. حلقه رو از روی وسط اون جعبه خارج کرد و آروم گفت:
- دست چپت رو بیار جلو!
دست چپم رو که صاف و کشیده بود رو جلو آوردم و اون بدون هیچ تماس دستی، حلقه رو داخل دستم کرد. دوباره صدای دست و جیغ کل عمارت رو فرا گرفته بود.
من هم حلقه رو داخل دستش کردم و دوباره دست و جیغ!
 
پدربزرگ نگاهی بر ما دونفر انداخت و گفت:
- چه‌قدر به هم‌دیگه میاین؛ حتی اخلاق‌هاتون!
عشق هردوی شما رو کور کرده ها!
من درون دلم لبخندی از جنس آرامش زدم؛ ولی رامان... .
رامان لبخندی نزده بود و تمام لبخند‌هاش مصنوعی بود. بغض گلوم رو گرفت.
رامان... آخ رامان!
با صدای پدربزرگ، هر دو بلند شدیم.
- حالا می‌تونید برید داخل اتاق‌تون تا باهم خلوتی داشته باشید.
چشمام رو از شدت خجالت روی هم فرود اومد. ازدواج کردن چه کارهایی داره ها!
عمه صنم جلو اومد و با لبخند گفت:
- بهت تبریک میگم عزیز دلم.
بعد روبه رامان کرد و گفت:
- آقا رامان، بهتون تبریک میگم؛ امیدوارم خوشبخت بشید!
رامان از عمه صنم تشکر کرد و عمه بعداز تبریک به داخل آشپزخونه راهی شد.
بعداز عمه، مادر رامان از راه رسید و ابتدا به پسرش تبریک گفت و سپس به من هم گفت. معلوم بود از اون مادرشوهرهای مغرور، از خود راضی و یک‌دنده بود.
لبخند به ظاهر انکاری رو به من زد و سپس خوشبخت بشید، از ما دور شد. مادر رامان انگار من رو مثل دشمن خونیش می‌دید و این بغض من رو فراوون می‌کرد. پدر و مادری نداشتم که بیان به من ازدواجم رو تبریک بگن! هر دو تصادف کردن و از پیش من رفتن.
نگاهم به رامان افتاد. حتی نگاهمم نمی‌کرد. احساس می‌کردم، من همون آدم اشتباهی بودم که به ازدواج رامان در اومدم.
نفس عمیقی کشیدم و روبه پدربزرگ گفتم:
- پدربزرگ؟ شما از من استخاره گرفته بودین؟ اون هم از قبل؟
پدربزرگ لبخند مهربونی رو جایگزین لب‌هاش کرد و لب به سخن باز کرد:
- البته! استخاره‌ات خیلی‌خوب در اومده بود و این نگرانی هم نداشت!
لبخندی به روی لبم تازیانه کرد. خوشحال بودم که این‌دفعه امیدم رو ازدست ندادم.
- خیلی ممنونم پدربزرگ جونم!
سرم رو پایین انداختم و دست رامان رو برای اولین‌بار، توی دستم گرفتم و به سمت اتاقم به راه افتادیم.
 
دستم داخل دست رامان بود و من مدام اون رو با خودم می‌کشیدم تا این که دستم رو رها کرد و دست به سینه شد و گفت:
- ای بابا! چرا دستمو می‌کشی؟ خودم دارم میام.
لبخندی از این حرفش زدم. الآن باید او به خاطر حرکتم پرخاشگری می‌کرد؛ نه این حرف رو به من می‌زد. نفسی از آرامش و سرور تازه کشیدم و به او نگاه کردم.
چشمان قهوه‌ایش رو روی چشم‌های هم‌رنگ مانند چشم‌های خودش گردوند و گفت:
- این‌جوری نگام نکن!
نگاهم رو ازش گرفتم و به دست‌هامون خیره شدم. چه‌قدر دست‌های من و خودش به هم‌دیگه می‌اومد و خود رامان بود که اینو به چشم خودش ندیده بود.
آروم و آهسته گفتم:
- باشه.
دستم رو از دستش رها کردم و جلوتر از اون به اتاقم به راه افتادم. اون هم به همراه من اومد و در رو بست. نگاهی به اتاقم کرد و سپس گفت:
- می‌دونستی خیلی خوش سلیقه‌ای؟!
از حرفش ذوق کردم؛ اما فقط داخل دلم این کار رو کردم که فکر نکنه که از حرفش ذوق و شادی کردم. پلکی زدم و نگاهم رو دورتادور اتاق گردوندم. هیچ چیزی منو عوض نمی‌کرد تا بلکه اون عاشق من بشه. هه! چه خیال‌پرداز خوبی هستی دختر!
روی تختم نشستم و سپس روی اون دراز کشیدم.
جوابش رو دادم:
- آره، برای این که از بچگی روی وسیله و یا اشیایی حساس بودم و به عموم می‌گفتم که خودم جابه‌جاشون می‌کنم و خب اونم زورگوتر از اونی که فکرشو بکنی، باهام لج کرد و یه شکلی برام چینده و منم از اول درست‌شون کردم.
نفسم رو بیرون فرستادم و چشمام رو بستم. خسته بودم و این از روی ظواهر صورتم مشهود بود. حس کردم اونم روی تخت دراز کشید؛ چون تخت تکون بدی خورد.
نگاهش کردم که دیدم نگاهش به سقف هست و متفکر به اون چشم دوخته.
به یک‌باره سخن بر لب گشود:
- راحیل، به نظرت چرا ما خونواده‌هامون با هم‌دیگه دشمنن و چرا من و تو باید اجبار به خاطر این دشمنی تن به این ازدواج بدیم؟
قلبم از این حرفش گرفت. پس اون اجبار رو انتخاب کرده بود. عشقی در کار نبود و این بغض من رو بیشتر می‌کرد.
چونه‌م داشت می‌لرزید و من تلاش می‌کردم که نبینه چونه‌م از شدت بغض می‌لرزید. نگاهم رو گرفتم و مثل خودش به سقف خیره شدم. با نگاهی محزون به سقف دیوار چشم دوخته بودم. خدایا توی زندگیم چی رو کم داشتم جز عشق تو و عشق رامان؟
 
نفس اندوهی کشیدم و نگاهم رو بهش سوق دادم.
- نمی‌دونم رامان.
او هم نگاهش رو به نگاهم سوق داد و گفت:
- چرا نمی‌دونی؟
از روی تخت بلند شدم و با لحن جازِم گفتم:
- من هم مثه خودت یه خنگم جناب!
دست‌هاش رو به برو بابایی تکون داد و گفت:
- خیلی‌خب بابا! جوش نکن!
و بعد چشم‌هاشو بست و دیگه هیچی نگفت. لبخندی زدم. این حرکتش رو دوست داشتم. به طرف دست‌شویی به راه افتادم و صورتم رو شستم. یک‌هو زیر خنده زدم و اداشو با صدای کلفت مردونه در آوردم:
- خیلی‌خب بابا! جوش نکن!
بعد خندیدم. از دست این مرد!
سری تکون دادم و نفسی از شعف و شور کشیدم و به سمت در حرکت کردم و اون رو باز کردم که با قیافه‌ی حق به جانب دیدمش.
با دستش به بیرون اشاره کرد و گفت:
- بفرما بیرون که کار داریم ها! مثه این که ما رو برای شام صدا زدن خانم ارشد ریاضی!
خندیدم و از دست‌شویی بیرون اومدم.
- خیلی‌خب بابا!
اونم مثل خودم خندید و وارد دست‌شویی شد و در دست‌شویی رو بست.
چه‌قدر این مرد رو می‌خواستم و دلم نمی‌خواست با هیچ مردی اون رو عوض کنم. من این مرد رو دوست داشتم، آره دوسش دارم. خدایا من این مرد رو دوست دارم، خواهش می‌کنم از من نگیرش!
از این که رامان، هم کنارمه و هم همسرمه و دارمش، در پوست خودم نمی‌گنجیدم. خدایا شکرت!
به سمت آینه دراور رفتم و از جلوی میزم که پر از لوازم آرایشی بود، یک کرم برداشتم و به صورتم زدم، یک رژلب هم به رنگ بنفش یاسی زدم و به همراه یک ریمل که پشت پلک‌هام درشت دیده بشه، زدم.
شالم رو هم راست و ریست کردم و روی تخت نشستم و نفسی تازه کردم.
رامان از دست‌شویی که بیرون اومد، من رو که دید با تعجب گفت:
- چرا این‌جا نشستی؟
ضربان قلبم از شدت این نگاهش بالا رفت. با تته‌پته گفتم:
- چیز... منتظر تو بودم.
پلکی زد و سپس جلوی آینه دراور ایستاد و موهاش رو که یک تار روی پیشونیش افتاده بود رو درست کرد و دستی به سبیل‌های پرپشتش کشید و بعد به سمت من برگشت.
- بریم!
با هم‌دیگه به طرف در قدم برداشتیم و من دستگیره‌ی رو به پایین هدایت کردم. همانا هوای مطبوعی با طعم عطر خیار در دماغم پیچید.
 
بی‌توجه به اون بوی خفقان‌آور، دست رامان رو گرفتم و هر دو به پایین رفتیم.
صدای دست و جیغ بلند شد که نگاهم رو به نیم‌رخ رامان گره دادم. لبخند محوی رو جایگزین لب‌های قلوه‌ایش کرده بود و با تعجب نگاهش کردم. رامان و لبخند؟ صبر کن ببینم، به کی زل زده و داره بهش لبخند می‌زنه؟
نگاهم رو به جایی که رامان سوق داده بود‌، دادم که با یک دختر خوشگل و با چهره‌ای گرد و پوست سفید برخورد کردم. بغض کردم. برای اون لبخند می‌زنه؛ ولی چرا برای من اخم می‌کنه؟
دختر با لبخندی زیبا به ما چشم دوخته بود. پلکی زدم و نگاهم رو ازش گرفتم و به ادامه‌ی راه رفتن‌مون پرداختم.
وقتی که رسیدیم، همون دختر با همون لبخند زیباش به ما تبریک گفت و سپس خطاب به من گفت:
- من اسمم برکه‌ست و دخترخاله‌ی آقا رامان هستم.
حس غریبگی رو به من دست و باعث شد که با یک لبخند مصنوعی محیط متخلخل رو تغییر بدم.
رامان لبخندی بهش زد و گفت:
- برکه، دخترخاله‌ی من هست که از من چهارسال بزرگ‌تره و دوماهی میشه که ازدواج کرده.
پشیمونی به سراغم اومد و همانا زبونم رو گاز گرفتم که مزه‌ی خون رو داخل دهانم حس کردم.
از بوی خون بدم اومد و با عجله به سمت بالا رفتم و در اتاقم رو باز کردم و به سمت دست‌شویی رفتم و محتوای به وجود اومده رو ریختم. با آب دهانم رو شستم که متوجه‌ی آبسه‌ی دهانم شدم. پوف کشیدم و بلند گفتم:
- اَه! باز هم آبسه؟ پمادش رو ندارم که!
نفس عمیقی کشیدم و از دست‌شویی بیرون اومدم. کسی نیومده بود و این برای من بهتر بود. نگاهی به مانتوم انداختم. چشمام از حدقه زد بیرون. این چرا سیاه شده بود؟ این کی این شکلی شده بود که خودم خبر نداشتم؟
یک‌بار دیگه پوفی کشیدم و چشمام رو بستم.
- لعنتی! اینو دیگه کجای دلم بذارم؟
مانتوی شیک و مجلسی ندارم. ای خدا!
به سمت کمدم حرکت و درش رو باز کردم. خدایا کمکم کن!
همین‌طور که نگاهم به مانتوهام می‌کاویدم، در به طور ناگهانی باز شد. نگاهی به کسی که در اتاقم رو بدون اجازه باز کرده بود، کردم.
خاله ملیحه بود که با سراسیمه خودشو به اتاقم رسونده بود. با نگاهم بهش فهموندم که به کمکش نیازمندم.
- خاله خواهش می‌کنم کمکم کن! لباسم نمی‌دونم با چی سیاه شده، مانتو هم ندارم! حالا چی‌‌کار کنم؟
خاله با دستش محکم به سرم زد و گفت:
- من نمی‌دونم تو حواست کجاست که هرجا که میری با این قیافه‌ی شکست‌خورده‌ات روبه‌رو میشم؟ تو همین‌جا باش تا من بدونم چه خاکی به سرم بریزم.
سرمو تکون دادم و خاله از اتاقم بیرون رفت. با بدنی وارفته روی تخت نشستم و با قیافه‌ی ناامید به قاب عکس من و عمو آرمان چشم دوختم. باورم نمی‌شد که تا الآن زن رامان شده بودم. زن یک خواننده که همه‌ی آهنگاش پاپ یا مذهبی بود. بیست دقیقه از رفتن خاله ملیحه گذشته بود تا این که در اتاق زده شد و اون فرد در رو باز کرد. با دیدن برکه که دستش کاور لباسی بود، تعجب کردم.
 
لبخندی زد و به طرفم اومد. کاور لباس رو به طرفم گرفت و گفت:
- زود تنت کن که سفره رو انداختن. خاله‌ات بهم گفت که لباس زاپاس ندارم، منم که همیشه یکی برای خودم داشتم که یه وقت اگر لباسم خراب شد، یکی برای خودم داشته باشم که خدا رو شکر مشکل تو هم حل شد.
لبخندی زدم و ازش تشکر کردم. لباس رو پوشیدم و خودم رو داخل آینه‌ی دراور نگاه کردم. چه‌قدر بهم میومد. لباسی مجلسی سفید که مدل پارچه‌ش از جنس حریر بود که از روی ران پا تا نوک پاهام افتاده بود. آستین‌هاش بلند بود و مچ دستم رو پوشونده بود.
نگاه قدردانی به برکه کردم که لبخندی زد. فکرم راجع به برکه خیلی بد بود و باید ازش عذرخواهی کنم.
- برکه خانم من باید از شما معذرت بخوام؛ چون که درباره‌ی شما بد قضاوت کرده بودم.
دستش رو روی شونه‌م گذاشت و با لحن مهربونی گفت:
- اشکالی نداره، پیش میاد!
دوباره بهش لبخند زدم که با اخم گفت:
- روسری به این رنگ نداری؟
با خودم فکر کردم و توی کمدم یک روسری حریری به رنگ مرواریدی داشتم. به سمت کمدم رفتم و اون روسری رو آوردم و بهش نشون دادم. لبخند رضایت‌مندی زد و شروع به درست کردن روسری من شد.
وقتی که کارش تموم شد، به من گفت:
- لوازم آرایشت رو بیار و اگر کفش مجلسی داری اونا رو هم بیار!
کفش مجلسی داشتم و به رنگ همون لباس مجلسی بود. فقط فرقش این بود که نقره‌ای‌رنگ بود و میشد باهاش ست کرد.
کفش رو به همراه لوازم آرایشی براش آوردم و اونم شروع به کارش شد.
***
نگاهی به خودم توی آینه کردم. چه‌قدر زیبا شده بودم. برکه رفته بود و به من هم گفت سریع به پایین بیام که دیر نشه!
با طمأنینه با همون کفش‌ها از اتاق خارج شدم و از پله‌ها پایین اومدم. همه داشتن برای خودشون شام می‌کشیدن که تا نگاه‌شون بالا اومد، با حالتی حیران خیره‌ی من شدن؛ ولی رامان نگاهش پایین بود. با قلبی آکنده از درد، به سمتش قدم برداشتم که با صدای پاهام سرشو بلند کرد و یک‌لحظه مات صورتم شد؛ اما سریع نگاهش رو از من گرفت.
کاش رامان می‌فهمیدی چه‌قدر می‌خوامت! من به خاطر تو جواب مثبت رو دادم که با هم خوشبخت بشیم؛ اما تو هیچ نگاهی به من نمی‌ندازی که به چی می‌خوای برسی؟ به حرف مردم که من این حرفام واسه‌م مهم نیست؟ چرا نمی‌فهمی دوسِت دارم؟ هان؟ چرا؟
کنارش نشستم و با حرکتی جازِم، پلکی زدم و دستمو برای قاشق و چنگال دراز کردم. لب‌های باریکم رو که رژلب قرمز؛ اما کم‌رنگ زده بودم رو کمی خیس کردم و سپس از رامان خواستم که برای من برنج بکشه.
***
( فصل دوم )
( رامان )

به صابر پیام دادم که قراره هفته‌ی بعد برای اجرای کنسرت به اهواز برم و حتماً باید بلیط من آماده باشه.
 
اون هم پیام داد:
- باشه، فقط رامان جان این دختره که اسمش جانان بود گفت که دست از سرت برنمی‌داره! گفت بچرخ تا بچرخیم!
چشمام رو محکم بستم. این دختر من رو دوست داشت و من هم با چندش نگاهش می‌کنم.
نگاهم به حلقه‌ی دستم افتاد. دستی بهش کشیدم. بوی عطر راحیل رو می‌داد و من هنوز هم من اون رامانی بودم که از همون هجده‌سالگی عاشق این دختر بودم؛ با این که ده‌سال اختلاف سنی داشتیم؛ ولی اون دختر با عاقل و فهمیدنش، با من ازدواج کرد و الآن روی تخت خوابیده و یک شال هم روی سرش انداخته بود که مثلاً من موهاش رو نبینم؛ اما من موهاش رو از همون هجده‌سالگی موهای خرمایی‌رنگش رو مشاهده کرده بودم.
حلقه رو بوسیدم و سرم رو روی میز کامپیوتر راحیل قرار دادم.
توی این جهان فقط عاشق خدا و همین‌طور راحیل بودم و به هیچ‌کسی دل نبسته بودم.
نفس عمیقی کشیدم و به چراغ مطالعه خیره شدم. سردرگم و با حالی پریشان چراغ رو خاموش کردم و به سمت تخت حرکت کردم.
***
بلندگو رو توی دستم تنظیم کردم و شروع به خوندن کردم. همین‌طور که می‌خوندم نگاهم به راحیل افتاد که داشت با من همراهی می‌کرد و چشماش رو بسته بود. لبخندی زدم و به ادامه‌ی خوندنم پرداختم.
پس از اتمام خوندن آهنگ که جدید قبل از ازدواجم خونده بودم رو اجرا کردم، مردم برای من دست و سوت کشیدن که باز هم دلم هوای راحیل رو کرد. نگاهم به نگاهش تلاقی پیدا کرد که لبخند شرم‌آوری زد و نگاهش رو از من گرفت. چه‌قدر این دختر خواستنی بود و من نمی‌تونستم از این دختر بگذرم. می‌دونستم معلم ریاضی متوسطه اول هست و یک ساعت از مدیر دبیرستان مرخصی گرفته بود که فقط بیاد کنسرت من؛ البته من خودمم با اون مدیر صحبت کرده بودم که برای یک‌بار هم که شده، راحیل هم به کنسرت من بیاد و خدا رو شکر مدیر آدم با انصافی بود و موافقت کرد.
دوباره نگاهش کردم که سرشو با گوشیش سرگرم کرده بود. به سر و وضعش خیره شدم. تعجب کردم. چادر سرش کرده بود به همراه همون روسری مرواریدی که اون شب توی روز عقدمون به سرش کرده بود. خیلی بهش می‌اومد.
روسریش رو به حالت لبنانی بسته بود و خیلی بهش می‌اومد. با صدای مجید که یکی از آهنگ‌سازهای پیانو بود، به خودم اومدم و اجرای بعدی رو هم انجام دادم.
***
( راحیل )
به خونه‌ی مامان رامان اومده بودم تا بلکه شب رو اون‌جا باشم. نگاهی به مامان رامان انداختم. با غروری کاذب دستش کتاب بود و اون رو مطالعه می‌کرد.
در دلم پوفی کشیدم و سرمو خواستم داخل گوشیم بکنم که با صدای بمی گفت:
- توی این خونه، کسی حق نداره سرش رو داخل گوشی بکنه!
اخمی کردم و سپس پاسخ دادم:
- پس من بی‌کار بشینم نگاه‌تون بکنم؟
عینکشو از توی چشماش برداشت و سپس با یک پلک زدن جوابم رو داد:
- کتاب دستت بگیر بخون یا این که برو بالا به سما خانم کمک کن که شب مهمون داریم و یا این که برو استراحت کن تا شب! چطوره؟
 
عجب مادرشوهر کتاب‌خوانی داشتم و خودم خبر نداشتم. با لبخند گفتم:
- خوابم که نمیاد، کتاب اگر دارید به من بدید تا بلکه مطالعه‌ای هم داشته باشم.
لبخندی زد و از کنارش یک کتاب به من داد. از دستش گرفتم و نگاهی بهش کردم.
- قورباغه‌ات را قورت بده؟!
با تعجب به مادرشوهرم که اسمش محبوبه بود، نگاه کردم. چه‌قدر من به دنبال این کتاب بودم!
با لبخند و حیرت‌زده گفتم:
- محبوبه خانم، چه‌قدر من دنبال این کتاب بودم! ازتون خیلی ممنونم!
خندید و خواهش می‌کنمی گفت و دوباره سرشو داخل کتابی که اسمش « راز » بود، کرد.
در کتاب رو باز نمودم و سپس مقدمه‌ی کتاب رو خوندم.
درحال غرق‌شدن در کتاب خوندن بودم که با صدای قاطعانه‌ی رامان سرم رو بلند کردم و بهش سلام دادم و دوباره سرمو داخل کتاب قرار دادم.
صداش رو داخل گوشم حس کردم که می‌گفت:
- کتاب‌خوان هم بودی و ما خبر نداشتیم؟
از این لحنش به طور ناگهانی تک خنده‌ای کردم و به بهش خیره شدم. اخمی کرده بود و به من خیره شده بود.
ابروهامو بالا دادم و گفتم:
- من از بچگی هم کتاب می‌خوندم خواننده‌ی محترم! فقط این کتاب رو از بی‌حوصلگی، مامانت بهم داد.
سرشو سریع پایین آورد و باشه‌ای گفت و سپس کنارم نشست و کتاب رو از من گرفت.
نچی کردم و عصبی شدم و خواستم کتاب رو از دستش بگیرم که داخل بغلش افتادم که شوکه شدم و همین‌طور ضربان قلبم بالا رفت. چشمام هم گشاد شده بود و دست‌هام بالا بود و چشمام به چشم‌های اون خیره شده بود.
چرا یهویی این‌طوری شد؟ آب دهانم داخل گلوم بود و پایین نرفته بود رو قورت دادم.
قیافه‌ی اون رو دیدم. خون‌سرد و با لبخندی خاص به من چشم دوخته بود.
پلک زدم و نگاهم رو ازش گرفتم و هراسان از روی مبل بلند شدم و خواستم برم که با لحنی خنده و استهزاء گفت:
- راحیل، یه وقت پس نیفتی!
عصبانی شدم و لنگ کفش دمپاییم رو به سمتش پرت کردم و گفتم:
- نگران نباش، نوبت تو هم می‌رسه جناب!
خندید و گفت:
- من خیلی وقته که پس افتادم سرکار!
من رو کیش و مات کرد. حرصی شدم و دستمو به عنوان برو بابا براش تکون دادم و راهم رو به سمت حیاط پر سرسبز محبوبه خانم هدایت کردم.
التهاب بدنم بالا رفته بود و ضربان قلبم زیاد می‌زد.
تقصیر خودم بود که برای گرفتن اون کتاب دست از پا خطا کردم. پوفی کشیدم و چشمام رو بستم.
لعنت بهت دختر! هر روز یک سوتی میدی!
 
نفسی کشیدم و چشمام رو باز کردم. در حین درون اندوهم، منظره‌ای که به چشم‌های خودم می‌دیدم‌، موجب شد که دیگه غمم رو فراموش کنم و به سمت گل‌های شمعدونی باغچه‌ی پر از گلِ خونه‌ی رامان، حرکت کردم و دستی به سر اون‌ها کشیدم.
لبخند زیبایی زدم و با لحن بچگانه‌ای گفتم:
- کاش میشد با شما حرف زد؛ اما الآنش رو هم می‌تونم باهاتون حرف بزنم؛ ولی دلم می‌خواد شما با من حرف بزنین!
گلبرگی از شمعدونی رو نوازش کردم و لبخندم هم پررنگ کردم.
- می‌دونین، کاش اونی که خیلی دوسش دارم رو از الآن بهم علاقه داشته باشه؛ ولی خب اون این رو نمی‌دونه. افسوس که دوست نداره خودش رو کمی تغییر بده.
نفسی از سر غم کشیدم و نیز با نگاهی از اندوه، از گل‌ها چشم گرفتم و بلند شدم و به سمت تاب رفتم و روی اون نشستم.
به آسمان آبی‌رنگ خیره شدم و به پرنده‌هایی که متواتر، دسته‌-دسته به سمت دیگری از این به سوی دیگری درحال پرواز بودند، نگاه کردم.
آب دهانم رو قورت دادم و سرمو روی دسته‌ی میله‌ی تاب گذاشتم و نفسم رو بیرون فرستادم. تابستان داغ و گرمش، باعث شده بود که کمی حالم بد بشه و حس بی‌حوصلگی بهم تزریق بشه!
نسیمی به سمتم وزید که موهای بازشده‌ام رو به هوا پخش کرد. بی‌توجه به اون‌ها، به دیوار روبه‌روم خیره شدم و لب‌هام رو داخل دهانم فرو دادم. از بی‌حوصلگی چی‌کار کنم تا بلکه این سستی و تنبلی رو رها کنم؟
موهام رو پشت گوشم قرار دادم و از روی تاب برخاستم و نفس عمیقی از شدت دلتنگی کشیدم. روزهای جمعه چه دلگیر و نفس‌گیر بود. دلم برای پدر و مادرم تنگ شده بود.
بغض عجیبی در درون گلوم رخنه کرد. کاش این‌جا بودن و عروس شدن دخترشون رو تماشا می‌کردن. می‌دیدن که دخترشون با فردی که عاشقشه ازدواج کرده و به مرادش رسیده؛ اما همسرش که عشقش باشه، حتی یک نیم‌نگاهی بهش نمی‌کنه و کم باهاش حرف می‌زنه.
چشمام رو محکم به فرود اومد که بغضم به طور ناگهانی شکست و یک قطره اشک از سر دلتنگی روی گونه‌ام افتاد. مامان، من تنهام! کاش هر دو این‌جا بودین و در کنارم می‌بودین و کمکم می‌کردین! ای کاش!
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
8
بازدیدها
466
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
397
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
228

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 3)

عقب
بالا