اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان در ریسمان اقیانوس| سیده نرگس مرادی خانقاه

رده سنی
  1. جوانان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
نام رمان: در ریسمان اقیانوس.
ژانر: عاشقانه.
نویسنده: سیده نرگس مرادی خانقاه.


خلاصه:
غرق شده‌ام در اقیانوسی که هرلحظه وجودش ننگین‌تر و منفورتر می‌شود. مرا در دل اقیانوسی از جنس بی‌پناهی غرق کرده‌اند که در دل آن جز تنگنا و اسارت، چیزی حس نمی‌شود.
عاشق فردی بودم که روزی مرا خواهر خود خوانده بود؛ اما مرا با کوله‌باری از عشق رها کرد. باعث شد که این عشق را تا ابد به گور ببرم. مرا با حس تنهایی، تنفر و افسرده رها کرد و حالا او نیست و من با این سرنوشت بی‌لایق و سیاه، چگونه دست‌ و پنجه نرم کنم؟!
شروع آغاز: 1403/10/27

مقدمه:
تو مرا آزردی
که خودم کوچ کنم از شهرت.
تو خیالت راحت!
می‌روم از قلبت.
می‌شوم دورترین خاطره در شب‌هایت
تو به من می‌خندی
و به خود می‌گویی: باز می‌آید و می‌سوزد از این عشق،
ولی
برنمی‌گردم، نه!
می‌روم آن‌جا که دلی بهر دلی تب دارد
عشق زیباست و حرمت دارد!

(سهراب سپهری)
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
حس می‌کردم هوای خانه و فضایش برایم خفقان‌آور بود و هرچه هوا را می‌بلعیدم، هوایش برایم ناخوشایند بود؛ اما پدرم انگار حرفم را نادیده گرفته بود و نمی‌شنید و فقط می‌خواست حرف خودش را به کرسی بنشاند.
- فقط هیما، یک کلمه و اون هم ازدواج با آرمان!
دستم را به سمت پاهایش دراز کردم؛ ولی دست‌هایم به پاهایش نرسید و چشم‌هایم سیاهی رفت و دیگر چیزی جز صدای جیغ مامان نشنیدم.
***
پرستار سِرمُم را عوض کرد و با اندوه نگاهم نمود.
- می‌تونم کاری برات بکنم خانم خوشگله؟
با چهره‌ای که از آن اندوه مشهود بود، گفتم:
- نه، ممنونم خانم پرستار.
سرش را پایین افکند و گفت:
- باشه؛ فقط اینکه مراقب خودت باش.
از اتاق بیرون رفت که بغضی در گلویم پدیدار گشت. آدم چقدر می‌توانست سیاه‌بخت باشد که این‌گونه از پدر خود جفا ببیند.
در باز می‌شود و مهشید دخترعمویم با لبخند اندوهی نزدیکم آمد؛ اما سعی نمود که مرا با لحن شیطنت‌اش به وجد بیاورد که گفت:
- هیما، حالت چطوره؟
لحن حرف زدنم همان لحن قبلی که با پرستاره گفته بودم، هنوز هم داشتم.
- مهشید، چرا زندگی این کار رو با من می‌کنه؟ مگه من با بابام چیکار کردم که این‌طور با من تا می‌کنه؟ فقط به خاطر پول من رو می‌خواد به آرمان بده؟
لبخند تلخی بر من زد.
- هیما، تو دختر شجاعی هستی؛ ولی باید گهگاهی مورد آزمایش خداوند قرار بگیری. این سرنوشت رو ما تعیین نمی‌کنیم. اون رو خدا مشخص کرده؛ ولی باید خودت، خودت رو تغییر بدی. ببخش که نمی‌تونم کاری برات بکنم. تلاشم رو کردم؛ اما متأسفانه نمی‌شه. عمو راضی بشو نیست.
مهشید با آن که همانند عمه‌هایم بود؛ ولی همچون کمی آدم را درک می‌کرد.
مهشید: فرداشب سبحان با عشقش از آمریکا به ایران میاد.
با بغض سرم را پایین انداختم. مهشید با وجود حال وخیمم، ادامه می‌دهد:
- عمه زری به نظر خیلی خوشحال می‌رسید؛ ولی... .
با لحنی عصبی گفتم:
- مهشید، بسه دیگه! نمی‌خوام چیزی بشنوم. من می‌خوام آرزوی بابام رو در جهت مخالف بودن خودم، قبول کنم.
بغضم در این راه شکست و دستانم را جلوی چهره‌ام قرار می‌دهم.
- مهشید... .
مهشید مرا در آغوش خود پناه می‌دهد و درحالی که سرم را می‌بوسید، گفت:
- جونم؟ آخه قربونت برم، من درکت می‌کنم. به آدمی که علاقه داشته باشی و اون آدم به تو هیچ علاقه‌ای نداشته باشه که عشق نیست. تازه سبحان نمی‌دونه. اگر می‌دونست که بهترین کار بود.بعدشم آروم باش.
- مهشید، من فقط سبحان رو می‌خوام. همین!
نفس‌های کلافه‌اش را شنیدم.
- هیما، الآن سبحانی در کار نیست. خواهش می‌کنم تمومش کن!
خودم را بیشتر در آغوشش محکم کردم و نیز گفتم:
- پس به جای سبحان، خودت من رو بغل کن.
حس کردم تبسمی در لب‌هایش تشکیل شده است.
- باشه گلم، فقط تو آروم باش.
***
 
( فصل سوم )
همه‌ی خانواده‌ی پدری‌‌ام به عمارت عمه زری آمده بودیم و منتظر مانده بودیم تا سبحان با عشق‌اش بیاید.
با بغض، دست مهشید را محکم گرفته بودم و مدام آن را فشار می‌دادم. بی‌چاره مهشید درد آن را تحمل می‌کرد و هیچ دمی نمی‌زد. وضع کنونی‌ام را نمی‌توانستم توصیف نمایم. با صدای آقا مصطفی باغبان عمه زری، به خود آمدم که می‌گفت:
- خانم جان، آقا سبحان ماشین‌شون رو داخل عمارت گذاشتن و دارن به سمت خونه مشایعت میشن.
اشکی در چشم‌هایم غلتید و صورتم را به طرف مهشید که داشت با حالی مشوش مرا نگاه می‌کرد، گرداندم.
مهشید اشک‌هایم را با کف دست‌هایش پاک نمود و نیز گونه‌هایم را بوسید.
- آروم باش، باشه خوشگل من؟
سرم را آهسته، پایین و بالا به حرکت در آوردم و در همان حین نگاهم را از او گرفتم.
عمه زری با خوشحالی که در پوست خود نمی‌گنجید، با غرور نیم نگاهی بر من انداخت و نیز به راه افتاد.
قصد از این کارش را نفهمیدم. به راه رفتن‌اش که آن را با غرور برمی‌داشت، نگاه کردم. لبم را گزیدم و به در خانه‌ی عمارت عمه زری خیره ماندم. سبحان دست دختری را گرفته بود. دختر چشمانی به رنگ آبی مانند دریا داشت. صورت او گردمانند بود، پوست روشنی داشت که انگار فکر می‌کردی خود سفیدبرفی جلویت ایستاده است. لب‌هایی متناسب با صورتش را داشت و بینی کوچک و هلالی‌ مانندی را هم داشت.
شال سبزرنگ در سرش نهاده بود و موهای قرمزش را فرق کج ریخته بود. به لباس‌هایش خیره گشتم. مانتویی سیاه‌گون و شلوارلی آبی‌رنگی در پاهایش نهاده بود. در واقع دختر زیبایی بود. به خود سبحان و آن دختر خیره شدم. به یک‌دیگر می‌آمدند و من از آن بابت انتخاب‌اش اندوهناک گشتم. چرا سبحان با آن که بسیار فراوان خودم را جلویش آرایش می‌کردم، هیچ‌گاه نگاهی بر من نمی‌انداخت. چرا مرا نمی‌دید و فقط چشم‌اش به دنبال آن دختر بود؟
از این حرفی که تازه در دلم لانه کرده بود، بغض کردم. باری دیگر بازوان مهشید را فشار خفیفی دادم که کنار چشم‌اش، کمی چروکی پدیدار گشت. این به این معنا بود که به بازوهایش داشت آسیب می‌رساند و نزدیک بود از درد کنونی خود فریادی بزند.
دست‌هایش را رها کردم و نیز برخاستم تا به پسرعمه‌ی بی‌انصافم سلامی بدهم. جلو رفتم و با سرسنگینی و لحنی سرد، گفتم:
- سلام پسرعمه، خوشحالم که دوباره هم‌دیگر رو ملاقات می‌کنیم.
سبحان با لبخندی سرشار از گرمی برایم زد و گفت:
- مرسی دختردایی. خوشحالم که منم دوباره دارم تو رو ملاقات می‌کنم.
 
مهشید با نگرانی، ما دونفر را نگاه می‌کرد و این‌بار من تصمیم گرفتم به طور جدیت کامل به سبحان بفهمانم که به او علاقه دارم؛ آن هم چگونه؟ با طعنه و کنایه! پس لبخند ملیح و کم‌حال تحویلش دادم و نیز در همان حین، مستقیم در چشم‌های آبی تیره‌اش نگاه کردم.
- من هم همین‌طور، خیلی ملاقات خوبی هست. انتظارم فقط ملاقات کردن با شما بود!
سبحان دهانش از شدت این پاسخ باز ماند. انتظار طعنه آن هم از جانب مرا نداشت. نیم نگاهی به عمه زری انداختم که اخمی در پیشانی‌اش نهاده بود که انگار ارث پدری‌اش را از من خورده است. می‌خواستم به سبحان، گفته‌های خودم را که چند هفته پیش به او زده بودم را به یادش بیاندازم. از حرفی که ناگهان زد، شوکه گردیدم.
- خیلی خوبه و منم از دیدنت خوشحال شدم دختردایی.
یعنی منظورم را فهمید که این‌گونه خودم و خودش را کیش و مات کرد؟
من هم کم نیاوردم و مانند خودش، پاسخ خودش را به خودش برگرداندم.
- مرسی که این حرف رو زدی!
سپس راهم را به طرف حیاط عمارت کج نمودم و روی پله‌ای که نزدیک دید و سبحان نباشد، نشستم. به طلوع آفتابی که با نور پرتویی درخشان می‌درخشید، خیره گشتم. میان سرم قرار داشت و انگار دست‌بردار نبود.
چرا سبحان، عجیب این کارها را با من می‌کرد؟ چون که قرار است با عشق خودش ازدواج نماید؟
از این فکر نیشخندی در کنج لبانم شکل گرفت.
از پله‌ها برخاستم و راه خانه‌ی عمارت را در پیش گرفتم. وقتی که رسیدم، فضای خانه آرام بود و همه درحال صحبت کردن بودند. فقط یک فرد تنها نشسته بود که آن هم دختر چشم دریایی بود که سرش را پایین انداخته بود و به فرش‌های قرمز سنتی عمارت خیره شده بود. سبحان داشت با آریا پسرعمویم صحبت می‌کرد و یک مبل کنار آن دختر خالی به نظر می‌رسید. به سمت آن دختر حرکت کردم و نیز روی همان مبل کنار آن دختر نشستم. به نظر ساکت و آرامی می‌رسید؛ ولی باید کمی با او سخن بگویم تا ببینم سبحان چه حرف‌هایی درباره‌ی من و دیگران به او گفته است.
- سلام.
سرش را بلند کرد و نگاهی به چشم‌هایم کرد و سپس سلامی بر من کرد؛ اما یک‌بار دیگر سرش را پایین افکند. دوباره سر سخن را با او باز نمودم:
- اسم من هیما هست و ۲۸ساله هستم و تنها دختر مجرد توی این خانواده.
پاسخی نداد و این مرا موجب تعجب و حیرت کرد که ببینم به آن که دوباره آن‌طور با اندوه خیره به فرش‌ها گردیده است. ضربه‌ای به شانه‌اش زدم تا به خود بیاید که با قطره اشکی که در گوشه‌ی چشمانش غلتید که دیگر نمی‌توانستم از شدت شوکه شدن دهانم را باز نمایم. چرا این دختر داشت اشک می‌ریخت؛ درحالی که سبحان باید اکنون به طرف عزیزترین زندگی‌اش بیاید و او را دلداری بدهد؟! انگار بین این دختر و سبحان چیزی پنهان شده است که اسرار آن دست عمه زری می‌باشد.
- میشه اسمت رو بدونم؟
سرش را به سمتم معطوف کرد و گفت:
- سوفیا هستم، ۲۴ساله هستم.
 
کمی زبان فارسی‌اش را با لهجه غلیظ بیان می‌کرد و این بهتر بود.
- میشه بریم اتاق آقا سبحان؟
اخم کم‌رنگی در پیشانی‌اش می‌نشیند و سپس بدون هیچ‌گونه حرفی برمی‌خیزد. من هم بلند می‌شوم و به دنبالش راه می‌روم.
در اتاق سبحان را باز می‌کند و سپس آن را وارد می‌شود. من هم پشت سر او آمدم.
روی تخت سبحان نشست و با بغض گفت:
- زری خانم خیلی زن بی‌رحم و سنگدلی هستند. من... .
اخمی در پیشانی‌ام می‌نشیند. چشمانم بند-بند صورت او را می‌کاوید که ناگهان از درون چشم‌هایش هاله‌ای از اشک را که در آن موج زده بود، در گونه‌های برجسته‌اش غلتید.
- راستش من و سبحان... .
چشمانم در در صورت و لب‌های متناسب‌اش دودو می‌زد و انتظار یک حرف از جانب او داشتم.
سوفیا ادامه‌ی حرفش را بازگو می‌کند:
- من و سبحان عاشق هم‌دیگه نیستیم! ما هم‌دیگه رو از دوسال پیش به عنوان یه همکار می‌شناختیم؛ ولی مادرش نمی‌دونم از کجا فهمیده بود که برامون شایعه درست کرده بود. اون سبحان رو اجبار کرد که به آمریکا بیاد تا بلکه بیشتر با من باشه تا به تمام خانواده‌تون پوز بده و خودش رو از همه بالاتر بدونه. تا دو ساعت دیگه هم قراره عاقد بیارن که من و سبحان ازدواج کنیم؛ ولی من اصلاً راضی به این ازدواج نیستم!
نفس کشیدن برایم به بسیار سخت شده بود و چشمانم پر از اشک گردید. قصد عمه زری از این کار چه بود که خودم خبر نداشتم؟
سوفیا هقی زد و نیز با گریه ادامه می‌دهد:
- این ازدواج رو اصلاً نمی‌خوام!
به ناگهان گریه‌اش قطع گردید و نیز با همان چشم‌های اشکی‌اش بر من زل زد. با تعجب نگاهش کردم. می‌خواست ادامه‌ی حرفش را چه حرفی بزند که خودم از آن خبر نداشتم؟
سوفیا: مگر این که تو به جای من سر سفره‌ی عقد بشینی.
چشمانم به یک آن گرد شد و به سوفیایی که به انتظار تأیید حرفم بود و هیجان‌زده بر من خیره شده بود، نگاه کردم. سر سفره‌ی عقد؟ آن هم با پسرعمه‌ام سبحان؟ غیرممکن بود! عمه زری با من و خانواده‌ام مشکل فراوانی مانند یک خروس جنگی داشت. آن‌وقت من سر سفره‌ی عقد با پسرعمه‌ام بنشینم که بلااجبار همسر سبحان حیدری شوم؟
هرگز این کار را نمی‌کنم! هرگز و هرگز! از طرفی من او را درک می‌کردم که مانند خودم قرار است تن به ازدواج‌اجباری آن هم با پسرعمه‌ام، عشقم که پسرِ عمه زری بود بدهد!
 
من همان بهتر که تن به ازدواج با آرمان را بدهم؛ هرچند که تاکنون عکس او را ندیده بودم.
اخمی کردم و آهسته و استوار گفتم:
- نه! می‌تونی خودت سر سفره‌ی عقد جواب ( نه ) رو بگی تا از این فلاکت راحت بشی!
سوفیا: ولی اگه زری خانم بلااجبار به عاقد بگه خطبه رو بخونه چی؟
نفس عمیقی کشیدم و نیز گفتم:
- به جناب عاقد می‌تونی بپرسی که اگه دختر راضی به ازدواج نبود، اون عقد باطله یا نه؟!
سوفیا با چهره‌ای که از آن اِستِملال می‌بارید، گفت:
- باشه هیما!
لبخندی زیبا حواله‌ی او کردم و نیز دست او را کشیدم.
سوفیا تازه با من راه آمده بود و با یک‌دیگر رفیق شده بودیم. خوشحال بودم که سبحان علاقه‌ی نه چندانی به سوفیا ندارد. سبحان دروغی انکار را بر من گفت. آن که قرار است با عشق‌اش در آمریکا زندگی کند.
در حینی که می‌دویدیم، سوفیا و با نفس‌-نفس‌زنان گفت:
- هیما، یه لحظه صبر کن!
به جایی که رفته بودیم، خیره شدم. جلوی سبحان ایستاده بودیم که ناگهان سرش را بالا آورد و به هردویمان خیره شد.
نگاه‌اش به سوفیا افتاد و لبخند به ظاهر انکاری را بر لبانش جای داد.
- سوفیا جان، یهو کجا غیبت زد عزیزم؟
نگاهی بر من کرد و سپس پلکی زد. می‌دانستم همه‌ی این حرف‌هایش بر اثر دروغ است که جلوی من فیلم بازی کند؛ اما من بلانسبت نفهم نبودم!
آریا پسرعمویم نگاهی بر من و سپس به سوفیا انداخت. من بی‌توجه به نگاه خیره‌اش آن هم بر روی من، به سبحان نگاه می‌کردم. سبحان چشم‌های آبی تیره‌اش را روی چشمان هم‌رنگ آبی سوفیا برداشت و با نگاهی که از آن دلتنگی هویدا بود، بر من خیره شد. از آن نگاه‌اش متعجب گشتم. ضربان قلبم انگاری بر روی هزار رسیده بود و هیچ صدایی جز صدای قلبم را نمی‌شنیدم. من به چشم‌های او خیره شده بودم و او هم به چشم‌های من.
حس می‌کردم سبحان قرار است با همان چشمان آبی‌اش، چیزی بر من بگوید که خودم از آن بی‌خبر بود.
سرم را پایین افکندم. کاش زمان می‌ایستاد و هیچ‌کس را دور و بر خود نه حس می‌کردم و نه می‌دیدم. خودم بودم و سبحان!
در دل خود، نیشخندی حواله‌ی خودم سادگی‌‌هایم زدم. من به هیچ‌گونه آرزوهایی که در خیال خود می‌پرورانم، به حقیقت نمی‌رسند. پوچ و پوچ هستند. خیال‌های مبهمی که همه‌ی آن‌ها در مغز گنجانده شده است.
من نبایستی هراسان بر تمام احساساتم گند بزنم. باید پاسخش را هرچه سریع‌تر بدهم.
به خود آمدم که دیدم سوفیا کنار سبحان جاخوش کرده است و سرش را داخل گوشی‌اش کرده است. آریا انگاری رفته بود. فقط خود سبحان روبه‌رویم نشسته بود و بر من خیره مانده بود. نفس عمیقی کشیدم و سپس رویم را به طرف آشپزخانه گرداندم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اِستِملال: به ستوه آمدن.
 
به طور ناگهانی تصمیم گرفتم که به حیاط بروم
و کمی با خود خلوت کنم که دیدم سبحان هم با دارد به سمتم می‌آید.
در کنار یک‌دیگر راه می‌رفتیم که نگاهم به تاب خورد و روی آن نشستم. سبحان هم در کنارم نشست. سر سخن را باز نمود:
- می‌خوام این حرف رو بزنم و بعد برم. شاید تا یه ساعت دیگه من با سوفیا ازدواج کنم و برای همیشه از ایران برم.
بغض در گلویم لانه می‌کند. حس می‌کنم دیگر نمی‌توانم این هوا را ببلعم. عصبی می‌شوم و بر سرش با غضب می‌گویم:
- فقط اومدی همین حرف رو بگی؟
سرش را به نیم‌رخم برگرداند و با ابروان بالا رفته‌اش گفت‌:
- نه!
می‌خواستم تمام احساساتی که با عشق او در این چندین‌سال اخیر پرورانده بودم را در چشم‌هایم بریزانم تا بلکه متوجه‌ی آن گردد؛ اما از تصمیم خود صرف‌نظر نمودم و فقط به روبه‌رویم که تماشای زیبایی که موجب غرق لذت من گشته بود، خیره شوم.
به آسمان آبی‌رنگی که خورشید با نور پرتو و پرفروغ‌اش در بالای سرمان قرار داشت نگاه کردم. پرندگان جیک‌جیک‌کنان از آن شاخه به شاخه‌ی دیگری روانه بودند. یکی از آن گنجشک‌ها از شاخه‌ای به شاخه‌ی به پرواز در آمد و آن یکی گنجشک پرواز کرد تا آن که به شاخه‌ی دیگری رفت و از دید من و سبحان ناپدید گشت.
به حیاطی که چهارصد متر وجود داشت خیره می‌شوم. وسط آن حیاط، حوض فیروزگون قرار داشت. درختانی که هیچ برگی وجود نداشت و فقط شاخه به شاخه به یک‌دیگر وصل بودند و این نشان‌دهنده‌ی آن بود که پاییز از راه رسیده است.
در سمت راست، دیوار سنگی آجری مانند و بلندی داشت و چراغ‌های شب‌تاب اسپانیایی در کنار همان درختان جاخوش نموده بود. زمین سبز چمنی بود که روی همان چمن‌ها کاشی‌های کرمی‌رنگی قرار داشت.
پلکی زدم و گفتم:
- حرفت رو بزن، می‌خوام برم به مهشید کمک کنم!
این حرف را برای آن گفتم که می‌خواستم از شر او راحت گردم تا دیگر با حرف‌های زخم‌زبان‌اش، منجر به اندوهناکی من نگردد.
سبحان که می‌بیند من تحمل کنجکاوی ندارم، لب‌هایش به سخن گفتن می‌گشاید:
- ببین هیما، من از همون بیست‌سالگی تا الآن پشتت بودم؛ اما دیگه نیستم! چون قراره با سوفیا ازدواج کنم و این دیگه من نیستم که همیشه مثل کوه حامی تو باشم. اینو می‌فهمی؟
بند عمیقی از سر اندوه کشیدم. عشق با دلم چه کرده‌ای؟ چه‌کاری که حتی خودم هم نمی‌توانم از آن خلاص شوم؟ آیا این عشق حکایت دارد؟ چه حکایتی که خود سبحان باری‌دیگر دارد این سخنان بیهوده‌اش را از ابتدا برایم بازگو می‌کند؟ چه حکایتی؟! آیا سرنوشت من انتهایش منجر به ازدواج، آن هم با آرمان می‌شود؟
 
چشم‌هایم را به هرگونه از سختی می‌بندم.داستان من باید داستانی نگاشته شود که تنها ژانرش، ژانر تراژدی باشد. تلخ و بی‌کام!
یادم می‌آید که از همان ابتدا، مهر سبحان در سن هشت‌سالگی در دلم نشست، چه خیال‌پردازی‌های دخترانه‌ای به سرم می‌آمد و هم‌اکنون چه حال شوم و پریشانی به سراغم آمده بود.
نسیم ملایمی، صورتم را نوازش می‌کند. این پاییز، هوای عاشقانه‌ای را به دنبال دارد. پوزخندی در دلم زدم. هیما خانم، باید خود را برای فراموشی سبحان مهیا نمایی. این عشق، عشقی یک‌طرفه و پوچ است که هیچ علاقه و جنونی را به دنبال ندارد. نفس محزونی کشاندم و از روی تاب برخاستم. باید او را فراموش نمایم. خب که چه؟! به زودی هم من ازدواج می‌کنم و هم سبحان با سوفیا ازدواج می‌نماید.
به طرف او چرخیدم و ابروانم را بالا انداختم. لب‌هایم را با زبانم خیس کردم و گفتم:
- فهمیدم پسرعمه! من اولاً ازت بابت این چندسال اخیر که مثل کوه حامی من بودی متشکرم و ثانیاً، من به کمک‌های تو و حمایت‌های تو نیازی ندارم. ثالثاً، تو توی این مدت حتی به منم چشم نداشتی و من...
کمی مکث جایز کردم. چه‌قدر از خود نفرت پیدا کردم که قرار است ضربه‌ی آخر را به او بزنم تا بلکه او را فراموش نمایم.
- و من بابت اینم ازت ممنونم.
برخاست و روبه‌رویم قرار گرفت. نفس عمیقی کشید و سپس گفت:
- خواهش می‌کنم. فقط مراقب خودت باش!
سپس رویش را از من گرداند و به طرف خانه‌ی عمارت عمه به راه افتاد.
از خود بدم آمد که چرا چنین حرفی را به او توزیع کردم.
بغض در گلویم می‌نشیند؛ اما سعی خود را می‌نمایم که گریه‌ام سر نگیرد. چرا چنین حرفی را بدون فکر کردن گفتم؟ چشم‌هایم با استوار بسته می‌شود.
صدای سبحان در آن موقع کودکی‌ام به پژواک در آمد.
- دختردایی، من وقتی که بزرگ بشم می‌خوام از تمام خانواده‌م مثل کوه محافظت کنم تا کسی بهشون آسیب نرسونه.
من هم با همان زبان چرب و چیلی‌ام می‌گویم:
- تو فقط بلدی حرف بزنی و هیچ کاری رو انجام ندی!
 
آن موقع عاشق سبحان نبودم بسیار فراوان مغرور بازی در می‌آوردم و مدام آن را با حرف‌هایم ناامید و به ستوه می‌آوردم. او در اَزَل هم به خودش می‌قبولاند که مهندس یک شرکت کاشی‌کاری خواهد شد و این من بودم که به او می‌گفتم:
- تو هیچ‌وقت با این درس خوندن‌های شاهانه‌ات به هیچ‌ جایی نمی‌رسی.
خب آن موقع درس‌هایش بسیار فراوان ضعیف بود که هرچه او می‌گفت، دیگران به او می‌گفتند که تو با این نمرات هفت و هشتت، می‌خوای مهندس کاشی‌کاری یک شرکت بشی؟
ولی هم‌اکنون در آن نجاح و فردی معروف گشته است. او به من می‌گفت که خودش تصمیم گرفته به طور جازِم درس بخواند تا به آن هدفی که در سر دارد، پیروز گردد.
همان‌طور ایستاده بودم که با طعنه‌ای که مهشید بر من زد به خود آمدم.
- خانم مربی، آیا توی این دنیا هستید؟
نگاهش کردم با لحنی حزین گفتم:
- هستم؛ ولی در ظاهر هستم. چی می‌خواستی بگی؟
مهشید لبخندی زد که انگار شباهت شدیدی به ماتم‌زده‌ها بود.
- هیما بیا بریم داخل که عمه زری گفت قراره این عاقد بیاد و خطبه رو بخونه.
با رخساری برافروخته از اندوه، به آسمان کدر خیره شدم. چانه‌ام داشت می‌لرزید؛ حس می‌کردم گلویم را یک بوته سنگ گرفتار کرده است.
مهشید دستانش را روی شانه‌ام نهاد و سپس لب بر سخن گشود:
- هیما، احساست رو در برابر عشق به سبحان کنترل کن. ببین، نمی‌خوام ناامیدت کنم؛ ولی وقتشه که اونو از ذهنت پاک کنی؛ چون سبحان قسمت تو نیست که باهاش خوشبخت بشی. کسی خوشبخت هست که از گذشته و آینده‌ی خودش درس عبرتی بگیره که هم برای خودش و هم برای دیگران باشه! سرنوشتت این بوده که از این عشق و عاشقی یه درسی رو بگیری!
از این حرف‌هایش، مرا ناامید نکرد و باعث شد که به ستوه نیایم و او را آغوش کشیدم. دخترعمویم تنها فردی بود که تاکنون داشتم و آن بهترین دخترعمویم بود. دیگر بس بود که هرچه که عشق و رنج کشیده‌ام؛ آن هم از کسی که قرار است مزدوج شود.
 
با هم‌دیگر وارد خانه شدیم و روی مبل نشستیم. عمه زری تا چشمش به من خورد نیشخندی زد و سپس رویش را از من گرداند.
نفس عمیقی کشیدم تا بلکه بر اعصاب خود مسلط شوم.
حیف که عمه‌ام بود! حیف!
با صدای یالا گفتن عاقد، نگاه عصبی‌ام را از عمه می‌گیرم و به پیرمردی مسن چشم می‌دوزم.
سوفیا باید خودش تصمیم می‌گرفت که چه راهی را انتخاب نماید؟! آیا می‌توانست چنین راهی را مورد خطا و آزمایش خداوند برود؟
سوفیا را نگاه کردم چهره‌اش مغموم و ماتم‌زده بود. همانا از روی مبل برخاست و خطاب به عاقد گفت:
- جناب! آیا شما حاضرید به فردی که اصلاً راضی به ازدواج یک همکار و یک دوست نیست، خطبه رو بخونید؟
این لحنش را به طور قاطعانه گفته بود و همه در حیران و بهت بودن به غیر از من!
عاقد تک سرفه‌ای کرد و گفت:
- یعنی شما جواب‌تون از ابتدا منفی بوده و حالا دارید اجباری ازدواج می‌کنید؟
سوفیا با گلویی از شدت بغض، بله‌ای گفت که عمه زری با چهره‌ای برافروخته از خشم بر من چشم دوخت.
پوزخندی زدم. فکر می‌کرد که من سوفیا را متقاعد کردم که سر سفره‌ی عقد این‌گونه جوابی را بده؛ اما عمه هرگز نمی‌فهمید که چگونه خانواده‌ام را قضاوت و مورد جنگ و جدال خواند.
عاقد می‌گوید:
- طبق مقررات اسلامی، رضایت کامل دختر و پسر برای ازدواج ضروریه و اگر عقدی به اجبار و دروغ انجام بگیره، عقد باطله و مشروعیت نداره!
به سبحان نگاه کردم نفسی تازه کرد و سپس به مهشید نگاه کرد. مهشید حتی نیم نگاهی به او نینداخت و سعی می‌نمود که او را نگاه نکند. نمی‌دانم بین‌شان چه اتفاقی رخ داده بود که مرا مورد شکاکی نهاده بود؛ هرچند من که قضاوتی در این‌باره نخواهم کرد!
سوفیا لبخندی زد و رو به عمه زری گفت:
- زری خانم، بنده من جواب ازدواجم نسبت به آقا سبحان منفی هست و تا ابد هم یک دوست در کنارشون باقی می‌مونم. مشکلی اگر هست به من بگید که با هم‌دیگه رفعش کنیم!
 
سپس لبخندی زد و کیف خود را از روی همان مبلی که در کرانه‌ی سبحان نشسته بود برداشت و با سرعت فراوان از خانه‌ی منحوس عمه خارج گشت.
عمه زری نفسی عمیق و عصبی کشید و با خشمی که تازه به آن سرایت کرده بود، به طرف من آمد و خطاب به من گفت:
- هیما! تو از اول به سوفیا کمک کرده بودی، درسته؟
آن‌که من به سوفیا کمکی رسانیده بودم، شکی مورد عنایت نبود؛ اما باید به او کمک می‌کردم تا بلکه همانند من مورد اشتباه واقع نگردد.
نفس عمیقی سر دادم و سرم را پایین افکندم.
- درست فهمیدید! خودم به شخصه به اون کمک کردم؛ چون به هیچ‌وجه راضی به این ازدواج نحس و شوم نمی‌شد. می‌گفت شما اونو به همراه آقا سبحان ایجاب به ازدواج کردین که من بازهم بهش کمک کردم.
به طور قاطعانه سرم را بالا آوردم و به چشم‌های قهوه‌ای پررنگ عمه زری خیره شدم. از چشمانش خشم و عصبانیت مشهود بود و از سرش مانند آتش، دود برپا بود.
من همان‌گونه خونسرد و قاطعانه به او خیره شده بودم. خواست کلمه‌ای بگوید که از سخنی که می‌خواست بگوید، پشیمان گشت و لبخند تصنعی بر لبانش جاخوش کرد.
- باشه، حرفات تموم شد؟
می‌خواست جمله‌ای که بر زبان خود بیاورد را مخفی نماید تا بلکه جلوی خویشان آبرویش نرود؟
هه! عمه، چرا خودت را فریب می‌دهی؟ همه‌ی جمع فهمیدند که تو سوفیا را به همراه سبحان، به اجبار سر سفره‌ی عقد نهادی!
نگاهم به سبحان افتاد که با نگاهی سرشار از قدردانی بر من خیره شده بود. نباید به او نگاه می‌کردم تا بلکه به او فکر کنم؛ اما دست خودم نیست که این کار را انجام ندهم.
لبخندی به او زدم و نگاهم را از او دریغ کردم. عمه زری رویش را از من گرداند و با کنایه لب بر سخن گشود:
- باید بغضی که در گلوت داری رو بشکنی و به یکی دیگه فکر کنی خانم دانشمند!
پوزخندی زد و نیز ادامه داد:
- موفق باشی!
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
8
بازدیدها
466
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
397
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
228

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 9)

عقب
بالا