نویسندهی عزیزی که قصد تایپ رمانت رو داری، کافیه که روی فرستادن موضوع کلیک کنی و اسم اثر، نویسنده و خلاصه رمانت رو به همراه ژانرش بنویسی و منتظر تایید توسط مدیر مربوطه باشی. لازم به ارسال مجدد تاپیک اثرت نیست.
نام رمان: در حصار سایه
ژانر: عاشقانه-دلهرهآور
نام نویسنده:پگاه.ر
خلاصه رمان:
سروش، مامور پلیس با تجربه و متعهد، در عملیات دستگیری یک باند قاچاق اسلحه منجر به قتل یکی از اعضای آن میشود .اما این ماموریت به قیمت سنگینی تمام میشود؛ آتش انتقام این باند دامان او را میگیرد و زندگیاش به شدت در خطر میافتد. در این شرایط بحرانی، نفس، دختر عموی سروش، همبازی و عشق دوران کودکیاش برای نجات او ناچار به اتخاذ تصمیمی دشوار و سرنوشتساز میشود. تصمیمی که نه تنها زندگی سروش را تحت تأثیر قرار میدهد، بلکه عواقب آن بر زندگی نفس نیز سایه میاندازد.
نویسندهی عزیز، ضمن خوشآمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید. قوانین تایپ رمان
اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در زیر سوالتون رو مطرح کنید. بخش پرسش سوالها
برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید. درخواست منتقد
برای رمان شما میبایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید. درخواست رصد
جهت درخواست صوتی شدن آثار خود میتوانید در تالار مربوطه، درخواست دهید. درخواست صوتی شدن رمان
و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید. تاپیک اعلام پایان رمان
مقدمه:
نجاتم بده، آفتاب من!
که پیشاپیشم راه می روی
و تقدیر مرا می پاشی
دستم را بگیر
تا چون سایه، کنارت
لنگان لنگان
به خانهء اولم بر گردم.
شمس_لنگرودی
#پارت۱
لاک صورتی رنگم را روی آخرین ناخنم میزنم و مدام دستانم را فوت میکنم تا سریعتر خشک شوند.
برای آخرین مرور،جزوه ام را باز میکنم و
در همین حین، صدای اعلان گوشیام توجهم را جلب میکند و سریع آن را از روی میز بر میدارم. نغمه است که دربارهی امتحان سوالی میپرسد و جواب را برایش تایپ میکنم اما با دیدن پیامک سروش، دستم از حرکت میایستد. روی آن ضربه میزنم و با دیدن متن پیامش در پاسخ به سوالم که چه زمانی مرخصی میگیرد، اخمهایم در هم میرود:
《 هنوز که ماموریتم تموم نشده فلفل خانوم! فعلاً مرخصی نمیدن! 》
با صورتی آویزان برایش تایپ میکنم و دکمهی ارسال را میزنم:
《 ما دلمون برات تنگ شدهها! 》
دو تیک کنار پیامم آبی میشود و لحظهای بعد، تایپ میکند:
《 ما یعنی کی؟! 》
لبخندی روی لبانم شکل میگیرد؛ میتوانستم چهره شرورش را تصور کنم.
《 مامان، بابا،... 》
با تعجب به آیکون سبز رنگ کنار نامش که خاموش شده بود نگاه میکنم. مدتی منتظر میمانم تا دوباره آنلاین شود، اما ناامید صفحهی گوشی را قفل میکنم و به ساعت که نیمهشب را نشان میداد نگاهی میاندازم. به سمت تختم که کنار پنجره قرار دارد میروم و زیر پتو میخزم. بوی گلها از باغچهی حیاط به مشام میرسند و چشمانم آرام گرم میشوند که با بلند شدن صدای گوشی از جا میپرم و سریع وارد صفحهی چت میشوم.
با دیدن پیامش، ضربان قلبم بالا میرود:
《 فقط عمو و زن عمو؟ پس فلفل خانوم چی؟ 》
فرز و با دلخوری تایپ میکنم:
《 فلفل خانوم قهره! 》
منتظر جوابش نمیمانم و چشمانم که برای خواب التماس میکنند، بسته میشوند.