اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان بازگشت به خط پایان | اشعه خورشیدی

رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
  3. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. اجتماعی
  3. دلهره‌‌آور(هیجانی)
  4. طنز
inshot_۲۰۲۵۰۹۲۶_۱۹۰۷۴۲۲۶۱_bb1g.jpg

بازگشت به خطّ پایان

نویسنده: اشعہ خورشیدی

ژانر: اجتماعی، طنز، درام

خلاصه:
لژیون بلیتز! اسمش لرزه می‌نداخت به تن هر حریفی.
یه لشکر بی‌رقیب که ربع قرن حکمرانی کرد؛ اما حالا چی؟ یه باخت سنگین توی یه شب یخ‌بندون زمستونی. همه چی از هم پاشیده، روحیه‌ها داغون…
ولی یه کورسوی امید هست: “نِمِسیس”. یه قهرمان با یه گذشته تاریک، از دل خاکستر بیرون اومده تا دوباره لژیون رو سرپا کنه. حرکاتش برق‌آساست، قدرتش بی‌نظیره؛ ولی یه مشکلی هست. این یارو فقط با دشمن‎‌های بیرون از گود مشکل نداره.
یه جنگ روانی حسابی توی سرش داره جریان داره.
سایه‌های گذشته ولش نمی‌کنن.
بالاخره چی میشه؟ می‌تونه هم سایه‌ها رو از بین ببره هم دشمن‌هاش رو؟
پاسخ در قلب شب سرد زمستون مخفی شده.

مقدمه:
-همیشه یه اشتباه کوچیک می‌تونه نتیجه‌های زیادی داشته باشه.
شاید اون اشتباه باعث خیلی از اتفاقات آینده باشه.
یه تصمیم احمقانه که حتی باعث مرگ یه آدم ممکنه بشه
ما گاهی انتخاب های می‌کنیم .
حالا تو موقعی برنده ای که حتی تو اوج اون اشتباه باز هم تلاش کنی تا همه چیز رو درست کنی .
شاید هم از سر یه جوگیری بخوای اشتباه دیگران رو جبران کنی!
ولی‌ هیچ چیز قابل پیش بینی نیست
همه گذشته دوباره زنده میشه...تو!
تو چوبِ اشتباه های گذشته‌ات رو هم خواهی خورد... .
زمین گرد است.
حالا تصمیم بگیر
ادامه می‌دی یا تمومش می‌کنی؟
می‌ذاری آدم‌های بیشتری غرق بشن یا اون اشتباه رو در نطفه خفه می‌کنی؟

به امید لژیون...!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
#پارت_38

به تعجب به نیم رُخش خیره شدم:
-وات؟ مهمون من؟
دلش خیلی پُر بود.
سرش رو تکون داد و بچه گونه لپ هاشو باد کرد:
-مامان من تو این چند سال یه سر نیومده خونه منو ببینه اونوقت تا تو اومدی به خاطر تو پاشُد اومد،این بود عدالت علی؟
بعد از همون موقعه هم هیچ کس نگفته نیما خوبی؟ همش مهرداد چیکار میکنه؟ مهرداد چه گوهی خورد؟ آقا حالش خوبه؟ایش.
انگار از بین کُل غُر هاش یه جمله
شنیدم و چشمام مثل دل اون زن رنگین کمانی شد مثل همیشه حتی از شنیدن اسم اون فرشته هم زوق کردم و صاف نشستم:
-زیبا اومده دیدنم؟
انگار واقعا بهش بر خورد که اونم صاف نشست:
-خیلی بی شعوری خیلی کثافتی.
منو باش کیو آدم حساب کردم ،مثلا باهاش حرف میزنم .
بعد با حالتِ قهر بچه گونه از جاش بلند شد و سمت در رفت
از سکوتم کُفرش در اومد دست گیره در رو فشرد و با حالتی که انگار می‌خواست برینه بهم برگشت سمتم:
-در ضمن یه چیزی بگم ریده بشه تو روزت بابات و مامانتم باهاشَن.
کُل بادم خوابید و دوباره پوکر شدم چهره ام کج شد
خنده خوش حالی کرو و همونطور که از گرفتن حالم خوش حال بور گفت:
-خوردی؟ نوش جانت.
بعد هم قبل از اینکه بخوام پاره شدن رو براش معنا کنم از در بیرون رفت .
کلافه دوباره روی تخت ولو شدم
زمزمه وار گفتم:
-اینا دیگه چی از جونم میخوان؟
حدود ۳۵ دقیقه بعد جلوی آینه با چشم های سرخم وَر میرفتم.
و دست آخر هم مثل همیشه موهام شد سپر دیده نشدن چشم هام .
دقیق از وقتی از جام بلند شدم هم سردمه هم سردرد دارم.
بد شانسی اینه که بعد از عمری بری جایی و دقیقاً همون موقع سرما بخوری و مریض بشیو کلی بلای دیگه سرت بیاد .
که خب باید بگم من همیشه جزو دسته بَد شناسا بودم.
و جداً سَردم بود به اندازه ای که نوک دماغم قرمز شده بود!
هودی گشاد تو تنم زار میزد و برای اولین بار از ریختم حالم بهم خورد
بی حوصله با قدمای لَنگ سمت دَر رفتم
این سَردرد و سرما به طرز کریهی باعث شده بود اعصابم خورد باشه و به قصد ری‌دن به همه از جمله نیما از اتاق بیرون برم.
ولی قبل از اینکه بخوام از اتاق بیرون برم صدای زنگ گوشیم متوقفم کرد.
اسم"نیک" روش خودنمای می‌کرد.
بی دلیل قطع کردم و در رو باز کردم .
یه چشمه از متفاوت بودن من اینکه همه وقتی سرما میخورن بی حال می‌شن و من بدتر دلم می‌خواد دعوا کنم و همه رو قهوه ای کنم.
همون موقع اس ام اسی از طرف مارسِل اومد.
بدون اینکه سرم رو بلند کنم سمت آشپزخونه. رفتم و همزمان اسِ مارسِل رو خوندم
"Mehrdad, je t'appelle, réponds.
"دارم بهت زنگ میزنم جواب بده"
و من بار هم بی دلیل گوشیم رو رو سایلنت گذاشتم....
 
آخرین ویرایش:
#پارت_39

-قدیما احترام بزرگ ترا واجب بود.
اوه‌ جناب سپهری بزرگ بلخره مارو آدم حساب کرد!
چه اتفاقی بزرگی!
نیشخند مسخره ای زدم
و برگشتم سمت شون انگار تازه فهمیدم اینجان:
-سلام
زیبا کنار مامان نشسته بود با لبخند نگاهم کرد:
-سلام پسرم ‌.
لبخند محوی روی لبام نشست وارد آشپزخونه شدم
نیما سیس آشپز ها رو گرفته بود و داشت چای میریخت ولی بیشتر شبیه سَم شده بود.
همین که سینی شیشه ای برداشت و برگشت و منو یک قدمیش دید با بهت هینی کشید و چای ها از دستش ول شد و
بوم! همه پخش زمین شد!
از صدای گوش خراشش حتی خودمم گرخیدم ولی قیافه اش میم سال بود!
-یا حضرت عباس!
دستش رو رو قلبش گذاشت و با بهت نفس آرومی کشید:
-مهرداد.
خودم پ‌ارت میکنم !
-صدای چی بود؟نیما؟
نیما در حالی که با حرص به عقب هولم میداد صداش رو بلند کرد:
-هیچی نیس.
در دونه اتون خر بازیش گُل کرده.
جمله آخرش رو آروم غرید و بد خم شد تا شیشه ها رو جم کنه.
بی حوصله همراهش خَم شدم که با حرص رو دستم زد:
-نمی‌خوام کمک کنی.
گمشو بیرون.
بی خیال ضربه ای به شونه اش زدم و با درد بلند شدم:
-به چپم
سمت در رفتم و پشت سرم سیلی از انواع فحش مثبت هیجده رونه شد.
-مهرداد جان پسرَم؟
نگاهم رو به شال حریر مشکی دوختم
مامان با محبت مثلا صدام کرد
منتظر نگاهش کردم به بقل دستش اشاره کرد.
-بیا بشین کارت داریم.
دلم حکم میکرد بگم شما کار دارید نه من پس شما بیاید.
ولی واقعاً اس‌کلانه بود!
بی حوصله سَر پُر دردم رو تکون دادم.
از عمد قدم هامو آروم بر می‌داشتم
خیلی بی خیال و اروم!
می‌شد اعصبانیت رو از چهره سپهری بزرگ دید.
مدام به ته ریشش دَست می‌کشید و دهن باز می‌کرد تا کلفت بارم کنه که یادش می‌ومد ای داد بی داد!
نسل های بعدی مونو این باید بسازه پس حالا حالا ها به اس‌پرومش نیاز داریم.!
بلخره بهشون رسیدم ولی آیا من مثل اونام که بخوام حتی مثل شون بشینم؟ ترجیح دادم رو زمین بشینم
البته این جزو چ‌صی اومدن هام نبود
لامصب پام!
وقتی دیشب میخواستم از اسب پایین بیام پام از روی رکاب لیز خورد درستش اینه پوتینام نتونست یاری بده
و با زانو رفتم تو دل خاک!
بابا من آدمی نیستم که آروم راه برم گفتم لنگ بزنم ابهتم میره زیر سوال‌.
-وا..پسرم چرا انقدر رنگت پریده؟چیزی خوردی؟موهاتو بزن کنار ببینم چهره اتو،دلم برات یه زره شده.
به انگشت شصت و اشاره اش رو که به نشونه یه زره بهم چسبونده بود خیره شدم‌.
-زن داداش آدمی که فقط دو ساعت تو طول شبانه روز بخوابه همین میشه دیگه.
تازه بقیه رو هم نزاره بخوابن.
نیما بود؟
نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم.
زر مفت می‌زد!
چرا رفته طرف جبهه مقابل؟
بر خلاف انتظارم لبخند عمیقی زد و سینی چای رو جلوم گرفت
وات؟ من؟
من با این لبخند دیوثانه آشنا بودم
به چای ها خیره شدم
بله حدسم درست بود!
همه لیوان ها کنار هم چیده شده بود و فقط یکیش جدا بود که اونم کم رنگ تر از بقیه بود . هرکاری میکردم نمی تونستم کنار بیام با اون زرات داخلش .
خوب من کم رنگ می‌خورم ولی نیما همیشه به کتفشه.
پس نتیجه می‌گیریم تو چای یه چیزی ریخته.
لبخند ملیحی زدم و یکی از چای های پُر رنگ رو برداشتم و جلوی چشمای زشتش دَستم گرفتم
لبخند پیروزمندانه ام جوری بود که انگار قله دماوند رو فتح کردم.
لبخند روی لبش ماسید.
چشماش دو دو میزد و از یه طرف خندش گرفته بود
-کم رنگ نمی خوری؟
نوچی زمزمه کردم که با حرص کمرشون راست کرد و چای رو روی میز گذاشت.
خودش زودتر از همه شیرجه زد تو سینی و یه پُر رنگ برداشت
خاک بر سرش اگه زیبا برداره چی؟
اونجای قضیه جالب شد که مامان چای کم رنگ رو سمت بابا گرفت و با لحن کاملا لوسی گفت:
-مجید جان لب هات خشک شد بیا بخور.
من سوالم اینه تو جمع واجب بود چنین کاری بکنی؟
نیما فقط نگاه مبهوتش به چای بود .
یه گ×و×ه خوردم خاصی ته چشماش بود.
بابا چای رو گرفت و لب هاشو با زبون خیس کرد:
-هرچه زودتر باید درباره وصیت نامه بابام تصمیم بگیریم‌.
تابی به ابرو هام دادم.
دقیقا انتطار همین رو داشتم .
-فرامرزی میگه در غیر این صورت همه اموال میرسه به خواهرم.
ولی باز هم دخترِ خواهرم نمی تونه نسل مارو ادامه بده که‌.
نترس عمو این مهدی جان هفت نسلتم میبره
انگار انتطار داشت بین حرف هاش یه زری بزنم. ولی وقتی سکوتم رو دید کفرش در اومد.
رو به زیبا ابرو هاش رو شاکیانه بالا داد
انگار داشت با نگاهش می‌گفت دیدی گفتم این همون کره خریه که بود.
زیبا تره ای از موهاش رو پشت گوشش فرستاد و با لبخند لب های رژ خورده اش رو از هم باز کرد
-ببین پسرم.
ما همه موافقیم مهدیه هم دختر بدی نیست
توهم پسر این خونواده ای
به هر حال یه روز باید کینه ها رو بندازی دور
برگردی به خونه خودت چه بهتر که زمان آشتی تون الان باشه.
خندم گرفت
با لبخند سرم رو بالا و پایین کردم:
-تموم شد؟خیلی تاثیر گذار بود.
بی جنبه تر از همه نیما بود که زد زیر خنده
انگار یادم رفته چی می‌خواست به خوردم بده.
بابا استغفرالله هی زمزمه کرد
برو عمو تو اَدای حاجی ها رو در نیار که جات ته جهنمه.
اینبار مامان پای چپش رو از روی پای راستش برداشت.
بوی عطر اصل برند دیور ی که زده بود کل خونه رو برداشته بود به اندازه ای که احساس می‌کردم کل سیستم بویایم مختل شده.
با ناخونای ژلیش شده اش دستی به مینی اسکارفش کشید
این قبلا چادر از سرش نمی افتادا!
با تشر گفت:
-این چه حرفیه؟ نکنه توهم می‌خوای همه ارث برسه به اون عمه دَله دیوونه ات؟
ابرو هامو بالا دادم و تره ای از موهامو عقب دادم سردردم تشدید یافته بود و چشمام داشت از حدقه بیرون میزد
-اونوقت اگه شرط پدر شوهرتو قبول کنم یعنی دیگه هیچ ارثی به عمه نمیرسه؟
مامان با این حرفم تازه فهمید همه جوره باخته و رسما آمپر چسبوند :
- اگه قبول نکنی هم اون پطیاره همه رو بالا می‌کشه با اون دختر لاغر مُردَنیش.!
-به تُ...به من چه.
بابا دیگه جدی کفرش در اومد
صدای بلندش کُل خونه رو برداشت:
-بسته دیگه!
بعد لیوانش رو روی میز گذاشت و نگاه عصبیش رو بهم دوخت:
-گ‌وه تو نسلی که توبخوای ادامه بدی.
-نظرِ لطفِ تونه.
دهن باز کرد تا برینه بم که مامان پیش دستی کرد و لیوان چای شو دوباره دستش داد و زیبا سخنرانی شو برای آروم کردن جو شروع کرد:
-آروم باش مجید
با دعوا چیزی حل نمیشه.
بابا ولی بد با همین دو کلمه کُفرش در اومده بود:
-این تخم سگ اعمدا این کارا رو میکنه.
کاملا مسخره گردنم رو عقب بُردم تا چیزی بگم که زیبا بهم چشم غره ای رفت و همزمان مامان سمت بابا خم شد:
-مجید تورو خدا آروم باش با حرص خوردن خودت رو پیر کردی یکم چای بخور درست شی.
بابا کلافه لیوان رو سمت دهنش برد و سر کشید
همه چیز اونجای بهم ریخت که رنگش بنفش شد
حس می‌کنم ترکیبِ داخلش یا شور بود یا تند
چهرش جم شد و بلافاصله کل محتویات لیوان از دهنش بیرون ریخت و به سرفه افتاد
مامان با بهت با اون النگو های گرون قیمتش به پشت بابا می‌کوبید و من..
انقدر این صحنه طنز بود که بی توجه به خفه شدنش بزنم زیر خنده..‌.
 
آخرین ویرایش:
#پارت_40



-به هر حال به نظرم هیچ دلیلی باعث نمیشه آدم کشور شو ول کنه بره.
دستمو روی جعبه رنگ گذاشتم و با پیدا نکردن رنگ قرمز دنبال رنگ مشکی گشتم.
-ببین بحث با تو بی فایده اس.
نگاه خودش هم کلافه بود از این بحث مسخره ولی بر خلاف ظاهرش لبخندی زد:
-حالا کشورت هیچی
یعنی می‌خوای این همه ارث رو ول کنی بری؟
دماغم رو بالا کشیدم
پاکت رو روی میز انداختم و مقداری رنگ مشکی روش قلمو رو روی رنگ کشیدم :
-نمیشد جای ناقص کردنِ سر و صورتت زبونت رو قطع کنن؟
اصلا تو چرا انقدر صمیمی شدی بَشر؟
با چشمای بی حس به برگه دستش خیره نگاه کرد:
-بابا ر×ی×د×ی به بومِ نقاشیم بعد زر هم نزنم؟
با دست خواست قلمو رو ازم بگیره که با بد عُنُقی قلمو رو روی دستش کوبیدم:
-اه...نکن خراب میشه.
خیلی خوب زر زر کن .
به لطف نیما سرم خوب شده بود و گلو دردم کم تر حس میشد‌.
ولی بعد از گذشت چند ساعت کم کم داشت اثر دارو ها از بین می‌رفت و کم کم حس میکردم سرم درد میکنه.
حتی گلوم به شدت درد می‌کرد.
صد در صد روز اول اشتباه کردم گفتم آروین آدم مارموز و سردی هست بر خلاف قیافش واقعا لوس و پُر حرف هست.
در واقع از صبح زیاد صمیمی شده و واقعا خیلی رو اعصابه همون دَدی سرد و خشن رو ترجیح می‌دادم.
-چرا نمی مونی ارث تو بگیری؟
بابا اسکل تو میتونی اصلا شکایت کنی سه سوته ارث تو می‌گیرن
زندگی لاکچری و شاهانه.
قلمو رو کنار گذاشتم و رنگم رو عوض کردم و جهت نشستن مو هم تغییر دادم و چشمام رو محکم رو هم فشار دادم
با دقت به بوم خیره شدم:
-آخه چیز مغز اینا صد تای منو تو رو می‌خَرن و میفروشن
فکر کردی من شکایت کنم بد اوناهم می‌شینن نیگا میکنن؟
بعدشم من اگه پول حروم اینا رو می خواستم که چند سال پیش مریض نبودم برم یه جای دیگه‌
درضمن من خودمم خوب می‌دونم آدمیم که اهل زندگی آروم و لاکچری نیست! میدونی عاشق اینم که هر روز یه داستان جدید داشته باشم!مثل باد باشم.
سرش رو بلند کرد و دستشو تو موهای پُر پشتش فرو کرد:
-پس چرا برگشتی.
اخمی روی ابرو هام نشوندم و به طرح فوق العاده ام خیره شدم:
-ببین این دیگه به تو ربط نداره.
اصلا بر خلاف این چند روز که راه به راه چص کونش تو برق بود
ایش زنونه ای گفت و بعد محکم به شونَم کوبید.
-ریدم دهنت بابا
خو بِطق سر جات چه گوهی می‌خوای اونور ؟ انگار اونجا براش ریدن.
بی تفاوت زیر لب زمزمه کردم:
-حداقل اونور ریدن اینجا که رسماً گا... مون.
یهو حس کردم کل محتویات معده خالیم داره بالا میاد ‌.
چهره ام جم شد .
با بی حالی نالیدم:
-بکش بیرون عمو
چه گیری دادی به رفتن و برگشتن ما.
صدای بی خیال ش رو شنیدم:
-والا میخوام به اطلاعات عمومی اضافه بشه.
حالا کی دَرست تموم میشه؟
کلافه و به زور در حالی که سعی می‌کردم چیزی به روم نیارم گفتم:
- جوری که جم بندی کردم اگه بتونم دُرست بخونم سال دیگه.
البته با این اوضاع عمرا بتونم!
جدا ترک تحصیل تو این موقعیت بهترین کار بود!
-عجب پس با توجه به ایرانی بودنت می‌تونی این یه سال رو انتقالی بگیری ایران.
بوی رنگ حالم رو بدتر میکرد.
چند خط عمودی رنگ بنفش کشیدم
اون واقعا داشت می‌رفت رو اعصابم:
-اه...مگه خرم
شرایطم تازه خوب شده.
البته شرایطم داشت خوب می‌شد ولی یهو یکی پُلی که ساختم رو خراب کرد و تِر زد به زندگیم .
دیگه واقعا چشم هام داشت می افتاد کف پام و به شدت سَردم شده بود .
ناخداگاه لرزیدم و سرفه خشکی کردم
حتی دیگه فَک زدن های آروین برام محو شده بود.
چشم هام رو روی هم فشار دادم و همین کافی بود تا سرم تیر بکشه انگار که داخلش برق الکتریسته جریان پیدا کرده.
و بلافاصله تمام محتویات معده ام به شدت بالا اومد.
دنیا برام تیره و تار شد
بی توجه به درد پام به سرعت سمت دستشوی پا تُند کردم...
 
آخرین ویرایش:
#پارت_41


چشم های دردناکم رو روی هم گذاشتم و مظلومانه زانو هام رو بغل کردم.
خیلی احمقانه بود که حتی تو حالت مرگ هم داشتم فکر میکردم کاش مثل همیشه آدرین بود.
من واقعا بهش وابسته شده بودم.
مثل وابسته گی یه بچه به مادرش‌ من همونقدر به آدرین وابسته بودم
اون همیشه بود کاش همیشه همون سوپر منِ توی ذهنم میموند.
خیره به دست هام نفس عمیقی کشیدم
ساعت ۱:۴۵ دقیقه بود
-بیا اینو بخور
به دست های آروین خیره شدم قرص توی دستش خودنمای میکرد.
چشم هاش رگه های از نگرانی داشت.‌
وقتی سکوتم رو دید.
از قبل نگران تر شد:
-می‌خوای بریم بیمارستان؟
نیمای کره خر معلوم نیست کدوم گوریه.
چونَم رو بین دست های نرم و سفیدش گرفت و سرم رو بالا برد.
ابرو هاش رو بالا انداحت:
-خوبی؟
نه افتضاح بودم حس واقعا بدی بود انگار بین زمین و آسمون معلق بودم.
گیج بودم درکی از اطراف نداشتم‌.
تمام بدنم داغ بود و حتی حس می‌کردم سرم رو تنم اضافه اس و یه بار سنگین!
سرم رو تکون دادم و فقط خدا میدونه چقدر زحمت کشیدم تا تونستم تکونش بدم
و لرزش بدنم رو اعصاب ترین بود.
انگار متوجه شد که
کلافه قرص رو توی دستم گذاشت و لیوان رو کنارم از جاش بلند شد و سمت تختش رفت و پتو تیره رنگش رو برداشت و سمتم اومد پتو رو روم انداخت
مغزم واقعا داغ کرده بود و مدام چیز های نا مفهومی یادم میومد.
<< لباس سفید پُر از پُف
یه لبخند پُر رنگ صدای خنده های بلند رقص نور >>

<<-چقد منو دوست داری
لبخند نازش و چشمای شیطونش انرژی بی پایانش
-بگم پر رو میشی
-نه دیگه مهرداد خان بازی رو باختی باید اول بگی چقد دوستم داری تا بگم شرطم رو
-خب...تو فکر کن اندازه تمام لحظات خوب زندگیم
-وعووو.
حرف احساسی هم بلدی؟
-پس چی؟حالا شرط تو بگو
-اون پُل رو میبینی
اگه واقعا دوستم داری باید بری روش و بلند جوری که کل دنیا بشنون داد بزنی دوست دارم
-بچه شدی؟
پل خرابه ممکنه بریزه
-پس دوستم نداری؟؟
دیدم خودمو... دیدم که چطور با برق چشمام سمت پل میرم و با افتخار از اون بالا با خوش حالی داد میزنم
-دوست دارم اشعه خورشیدی.!>>
<<خیره به آتیش رو به روم سرم روی روی شونه آدرین میزارم
من به هیچ چیز و هیچ کس نیاز نداشتم تا زمانی که اون بود اون برای من خلاصه میشد توی امید به زندگی کاش میشد مثل تیکه ای از قلبم همیشه برام بمونه‌.
اون بعد از تمام سختی ها تنها دارای من بود.
-آدرین؟
انگشت های نرم و کشیده اش روی موهام میشینه صدای بم در عین حال جذابش گوشم رو پُر میکنه:
-جانَم
نفسم رو عمیق بیرون میدم و لبخندی به عمق دنیا به میزنم:
-خیلی دوستت دارم.
میشد حتی از نیم رُخش هم برق داخل چشم هاش رو دید لبخند عمیقش.>>
 
آخرین ویرایش:
#پارت_42


حدود نیم ساعت بود که دنبال بلیت می گشتم یا قیمتش بالا بود یا تایم ش
-حالا چه عجله ای داری؟بمون یکم خوش بگذرون.
سرم رو از گوشی بیرون آوردم لبخند ملیحی زد:
-به تو چه.
حق به جانب ابرو هاش رو بالا داد و بی اهمیت به حرفم ادامه داد:
-اصلا ببینم مگه نمیگی باید بری برای ثبت نام همین ترم؟ مگه نمی گی افتادی؟خب نظرت چیه کلا اینجا ادامه بدی؟
پوکر دوباره شروع به مقایسه قیمت بلیت ها کردم که سیب قرمزی رو شکمم فرود اومد
-با توعم؟
با اخم سیب رو برداشتم و سمت ساعد پرتاب کردم:
-آره..اره..‌اره
چرا خفه خون نمی‌گیری؟
دسته جمعی چیز کردین تو اعصابم بکشید بیرون بابا.
چشم هاش رو بست و بد مکث کوتاهی باز کرد و به امیر دوخت.
امیر اما بی تفاوت داشت فیلم می‌دید.
وقتی بی توجه ای امیر رو دید کُفرش در اومد کنترل متلاشی شده رو از روی زمین برداشت
تلویزیون رو خاموش کرد که صدای اعتراض امیر هم بلند شد.
-چرا خاموش کردی؟ مَرَض داری مگه.
ساعد حرفش رو به کتف راستش گرفت و خیلی جدی روی زمین جلوم زانو زد:
-مهرداد یه دقیقه بشین.
نگاه چندشی بهش انداختم وقتی مکثم رو دید
یه چیزی شبیه به ف*حش زیر لب زمزمه کرد و دستمو گرفت و محکم سمت خودش کشید
سر جام نشستم و خیره نگاهش کردم تکونی خورد و روی فرش جابه جا شد :
-ببین می‌خوام یه پیشنهاد بهت بدم تو میتونی بهش فکر کنی
در این صورت موقعیت های جذابی هم برای تو پیش میاد
می‌دونی که بین ایرانی ها اصلا معروف نیستی
استعداد تو واقعا خیره کننده اس تو میتونی تبدیل بشی به ستاره مشترک فرانسه و ایران
این فرصت برات پیش اومده از همه چیزت توی این چند روز فهمیدم که آدم پیشرفت هستی.
خمیازه ای کشیدم و خ*مار نگاهش کردم.
این یه هفته سر و ته مکالمات من با آروین و این دوتا اسکل خلاصه می‌شد تو سلام خداحافظ ولی از دیشب تا الان نوبتی روی مخم رژه میرند.
بچه دوساله نبودم که نفهمم از روی محبت الهی مهربون و خودمونی نمیشن اونم اینا!
-زر تو بزن چی میخوای؟
ابرو هاش بالا رفت انگار انتظار داشت خام حرف هاش بشم ولی برخلاف ساعد امیر اصلا به روی مبارک نیاورد
مثل یه مارمولک با پای گچ گرفته اش سمتمون خزید و سرش رو خسته روی پای ساعد گذاشت و چشم هاش رو مالید:
- آفرین دُرست فهمیدی
یه معامله دو سَر سود
پیشنهاد من اینه که قبول کنی!
بزار اول از سودی که تو میبری بگم
تبدیل میشی به ستاره ایرانی ها
رسماً عضو یکی از بزرگ ترین تیم های موتور سواری می‌شی
اسمت میره تو تاریخ لژیون
می‌تونی تو این مدت ارثت رو بگیری
خدا رو چه دیدی شاید از دختر عمه ات هم خوشت اومد...شایدم با خونواده ک.. آشتی کردی
تو این مدت هم شاید رفیقت یه تکونی به خودش بده
همه حرفاش یه طرف جمله آخرش یه طرف.
به به یه بوهای بلند شده!
بوی تحقیقات می اومد ظاهرا فضول هم تشریف دارند.
دوباره روی بالش سرم رو گذاشتم و خیره به صقف چشم هام رو بستم:
-نه.
-وات چی نه؟
صدای بهت زده و بلندش رو شنیدم و بلافاصله صاف نشست.
چشم هام رو بستم:
-پیچ پیچی نه.
معامله دو سَر سودِتو بزار جلو آینه دوتا شه خیر شو ببینی.
-وا.
چرا شِر می‌گی شغال؟انگار می‌خوان ازش بله بگیرند.
انگار ساعد به یه جاش ضربه زد که صدای اخش بلند شد و پشت بندش صدای بچه خر کنه ساعد:
-بزار من بگم اصلا چه خبره بعد جواب بده.
-جوابم بازم نه عه.
لگد نسبتا محکمی به پهلوم خورد و بلافاصله صدای امیر:
-ک...بکنم تو دهنت تا خفه شی ما راحت تر توضیح بدیم؟
دستم رو جای لگدش رو گذاشتم آخ که دلم می خواست اون یکی پای سالمش رو هم بشکنم تا از داشتن نعمت پا محروم بشه.
- اول اینکه اون تیکه فاسد بین پاتو ماهم داریم اتفاقا بزرگ تر و پُر برکت ترش پس انقدر پوزش رو نده چون ممکنه شاخت بد بشکنه جوری که ک... ببینی خ‌...کنی دومشَم اینکه در هر صورت جواب نهِ.
با اخم دهنش رو کج کرد و اینبار با شکایت ساعد رو مخاطب قرار داد:
-بیه
اینم گاوِ انتخابی تون،انگار نوبر شو آوردن.
ساعد براش ابرو بالا انداخت و بعد رو به من اوف کلافه ای کشید:
-ببین ما خودمون هم تو شرایط خوبی نیستیم.
دُرسته تو زیاد هم برات فرق نمیکنه که این معامله رو انجام بدی یا نه
ولی تو می‌تونی کمک مون کنی می‌دونی تو یه هفته سه نفر راهی بیمارستان شدند.؟
اونا حتی همین الان میتونن بریزن اینجا رسما اینجا رو قارت کنند
خار همه مون رو س... کنند ولی ما نمی تونیم چیزی بگیم‌!
اصلا اهمیت نداشت.
من یکی عمرا خودمو درگیر دردسر جدید کنم.
اونم تا ماه دیگه .
تو اوج بی احساسی بودم
تو اوج بی اعصابی
-به ت‌خم مرغای تو یخچال.
امیر خودش گور خودش رو کند خودش رسماً برای مراسم تشیع جنازه اش کفن پوشید.
صاف نشست و قیافش رو جم کرد انگار داره به چندش ترین موجود جهان اشاره میکنه بهم اشاره کرد:
-انگار حالا عن کدوم ک‌ونی هست مرتیکه گِ*یِ هم ج*ن*س گَرا...
(ده دقیقه بعد. لوکیشن: آشپزخونه)
-ول کن.
و...ول کن سرمو.
لبخندم به عمق جهان بود و قدم هام کاملا جدی.
من نه رفیق شون بودم نه نوچه اشون پس حق نداشتند هرچی دم چاک دهن شون می اومد رو بلغور کنند
گاهی وقتا دیدید با یه جمله انقدر فشار میاد روتون که از شدت فشار دست هاتون میلرزه؟
شرایط دقیقا همینطوری بود.
اصلا من تا این جمله رو می‌شنوم قاطی میکنم.
هیچ خری حق نداره اینجوری درباره ام زر زر کنه.
بی توجه به دست و پا زدن های ممتدد این موجود و بر خورد گچ پاش به در و دیوار گلوی لاغرش رو بین دست هام
وارد آشپزخونه خونه شدم
تن لاغرش بین زمین و آسمون معلق بود و صورت قرمزش قطعا پر بازدید ترین میم سال بود.
قدم های مصمم رو سمت در کابینت تند کردن بلافاصله با دست چپ ام درب رو باز کردم
از داخل کابینت سطل مورد نظر رو برداشتم
صدای نعره های جانسوز ساعد و دیدنش اونم وقتی از شدت درد آروم نداشت و خشتک خیس از چای داغ رو در دست داشت و در و دیوارای خونه رو گاز میگیرفت عجیب به دلم می نشیت
ولی...
این شغال گریز پا باید به خاک میرفت
در سطل رو برداشتم
از شدت بوی تند و تیز مخلوط پیاز و انواع غذای مونده حالم بهم خورد و چینی به دماغم دادم
از صدای خر خرش نهایت لذت رو می‌بردم ولی صدای خر خرش با دیدن محتویات سطل لحضه ای قطع شد
حس کردم از دنیا رفت.
اصلا مهم نبود!
موهای کوتاه و بورش رو طی یک حرکت انتهاری محکم گرفتم و سمت سطل کله اش رو بردم که انگار تازه فهمید واقعاً این کار رو قصد دارم انجام بدم.
حتی دیگه اون غرور و تکبر ته چشم هاش وجود نداشت جاش وحشت بود
وحشت از این وضعیت بایدم وحشت کنی مرتیکه دو هزاری.!
همین کافی بود که با تمام توانِ باقی مونده اش داد بزنه
دست و پای درازش تو هوا برقصه
ولی خیلی خیلی دیر شده بود چون تا بخواد به خودش بجونبه سَرش داخل سطل زباله فرو رفته بود...
 
آخرین ویرایش:
#پارت_43


زیر چشمی با لبخند به صحنه رو به روم خیره شدم
نیما دلخور از جاش بلند شد
با شکایت کیفش رو از روی عسلی برداشت حالا معلوم نبود از شکست خوردنش تو دفاع از مُوَکِلش عصبیِ یا از من :
-خجالت بکش.
چرا انقدر جوگیر بازی در میاری؟فقط چون یارو بهت گفته گِی باید سرشو بکنی تو سطل آشغال.؟
نفس آرومی کشیدم
ابرو هام رو بالا کشیدم:
-مرتیکه خر برگشته میگه هم جنس گرا
هم جنس گرا خودشو هفت جدو آبادشه .
دندوناش کیپ شد
مونده بود چی بگه دنبال زره ای پشیمونی بود ولی پیدا نکرد
خنده ای کردم ‌همزمان روی تخت جابه جا شدم:
- بابا تو چطور با این اخلاق وکیل شدی؟
متأسف بهم خیره شد و میشد یه خاک بر سرتِ خاصی رو از چشم هاش دید.
-یعنی میشه حلوای تو یکی رو بخورم بعد بمیرم؟
دهنم رو کج کردم و همزمان که انگشت وسطم رو جلوش پرچم میکردم چشم هامو بستم:
-بشین رو این تقویت شی بیشتر زر بزنی .
نمیدونم چش شد ولی یهو خیلی غیر منتظره چنان با کیفش به سرم کوبید که حس کردم تمام سلول های خاکستریم از کار افتاد.
-یکم آدم شو .
یکم بزرگ شو.
بعد هم با سرعت از اتاق خارج شد‌.
با درد سرم رو گرفتم و صدام رو بلند کردم:
-روانی.
دقیقا ده دقیقه بعد در حالی که تیشرت آبی رنگ رو تنش میکرد وارد اتاق شد
-فردا مثل یه اسب رام شده با سر مثلِ خر پایین افتاده میری خونه آروین و مثل یه سگ هر چی گفت انجام میدی.
با بهت از این حجم از پُر رو ایش لب هامو از هم باز کردم:
-اسب و خر و سگ ؟ اینا صفت های اون رفیقای عن فیست نیست؟
چشم هاش رو ریز کرد و دست هاشو به کمرش زد:
-ببین آخرین باریه که با من یکی به دو میکنی من از توعه ت‌خم سگ جوگیر بازیام خطرناک تره.
با تحسین سر جام نشستم و دست هام رو بهم کوبیدم:
-براوو
ولی جناب خطرناک متاسفانه من برای امشب پرواز دارم.
اصلا حرفم رو جدی نگرفت و گیج شده فکر کرد دارم مسخره اش میکنم:
-پرواز؟ پرواز به سوی قبر عمت.
کاملا جدی از جام بلند شدم:
-خیر جناب وکیل مدافع امیر آشغالی من امشب به سوی فرانسه پرواز دارم.
ابرو هاش رو با چندش جم کرد:
-تو بری فرانسه فرانسه کجا بره؟
حوله رو از کمد برداشتم:
-چرا شِر می‌گی؟جدی می‌گم بیا نشونت بدم آنلاین رزرو کردم.
بعد سمت گوشیم خم شدم و وارد سایت شدم و سمتش گرفتم
به صفحه خیره شد انگار فکر میکرد میخوام ایسگاش کنم.
با بهت چشم هاش رو به چشم های جدیم دوخت:
-چه گوهی خوردی پدر سگ؟
خنده آرومی کردم و به صفحه گوشی اشاره کردم:
-این یه هفته تمومِ تصمیمام رو گرفتم خدا رو شکر در حد یه خونه مستقل پس انداز دارم کار پاره وقت و سال آخر دانشگاه پس مریض نیستم که همه زحمت هام رو به باد بدم.
حالام می‌خوام برگردم..
*
دسته درِ ماشین رو بین انگشت هام فشردم قرار بود یک راست از خونه برم فرودگاه ولی بین راه فکر کردم
بهتر نیست به اینجا سر بزنم؟
از ماشین پیاده شدم و به جاده خلوط رو به روم خیره شدم.
اینجا
بیرون از شهر بین این دار و درخت ها
خلوط ترین مکان تو شب بود،ولی کسی چه می‌دونه اون زیر چه خبره؟
کسی چه می‌دونه سال ها قبل شب ها صدای خنده ها و داد های بلند چه اون زیر چه این بالا رو فرا می‌گرفت
قدمی به جلو برداشتم
پُل روبه روم خاطرات زیادی رو به جا گذاشته بود
ما از اینجا رفتیم ولی خاطرات مون موند .
پسرای که با وجود تمام مشکلات شون اینجا بودن
دقیقا همین جا!
قدم بعدی مصادف شد با نقاشی های سیاه و سفید روی پُل
نقش اسب و گیتار حتی نقاشی دوتا پسر موتور سوار
انواع نقاشی کج و کوله از دیدن انواع ایموجی ناخداگاه دلم گرفت
بهترین لحضات زندگیم بی شک اون شب ها بودند
شب های که از تراس اون اتاق بیرون میزدم و با آدرین به این مکان می اومدیم .
آروم به سمت زیر پُل حرکت کردم شاخه های خشک شده بین کفش هام له میشد و صدای که ازش بلند میشد دلنشین بود.
رود آبی که از بین پل می‌گذشت و ظاهرا مال چند صد سال پیش بود که حالا ازش فقط یه رود کم آب مونده بود.
ردای از برگ دیواره ای از پُل رو پوشونده بود.
برگ های که اگه تو فصل زمستون نبودیم نمی شد تشخیص داد که مصنوعی اند
اخه یه آدم چقدر بی عقل باشه که فکر کنه وسط برف و بارون برگ ها سبز اند.
فقط کافی بود تا با دستم اون برگ ها رو کنار بزنم تا با چیز هایدجدیدی رو به رو بشم
چیز های که این برگ ها روش رو پوشوندند.
به در آهنی و کهنه رو به روم خیره شدم
این ساعت از شب در قفل بود
ساعت خاص خودش رو داشت ولی برای یه مهمون ناخونده
یه عضو قدیمی باز بود دیگه؟
همین کافی بود که یکی از سنگ های سمت راست رو لمس کنم که لق بود و بد بیرون بکشمش
مثل همیشه کلید نقره ای خود نمای میکرد.
لبخندی روی لب هام نشست و کلید رو برداشتم و قفل رو باز کردم.
در باز شد و تاریکی به روحم نفوز کرد.
چراغ گوشیم رو روشن کردم حالا نور کمی راه رو روشن کرده بود
راه پله پوسیده
از زمانی که یادم میاد این پله ها همینجوری بود
دیوار هاش بی رنگ و روح مثل یه مکان سوخته بود
انگار کسی قصد نداشت درستش کنه.
پله های پر از پیچ و خم
همیشه با دیدن این پله ها یاد گیسو کمند می افتم با این تفاوت که اون راهرو های مخفی برای راپُنزل به بالای برج ختم میشد و برای ما به زیر زمین .
جای ‌که هیچ کس احتمال نمی‌داد آدم زنده ای اونجا باشه.
یه راهرو طولانی که به ناکجا آباد ختم میشد
پله ها رو پایین رفتم میشد حس کرد الان توی زمین فرو رفتی
آخرین پله رو پایین رفتم و به دوتا راهرو خوردم.
یکی سمت راست و دومی چپ
یکی از اون راه ها همیشه بسته بود
همیشه!
راهرو سمت راست دقیقا رو به روی راه بسته قرار داشت.
سمت راهرو سمت راست قدم تند کردم باز هم تاریکی ولی حالا میشد صدای زمزمه وار آهنگ رو شنید
راهرو طولانی رو طی کردم و به
در ای خوردم دری که روش علامت ورود ممنوع به چشم میخورد
دستم روی دستگیره فلزی نشست از هیجان چند نفس عمیق کشیدم
در رو باز کردم
صدای آهنگ بیس دار کل سالن بزرگ رو فرا گرفته بود.
نور های رنگی سالن رو روشن کرده بود
حدود ۴۰ الی ۵۰ نفر گوشه گوشه سالن دیده میشد ‌.
جمعیت خیلی کمتر از زمانی بود که یادم میاد.
چشمم به میز بار افتاد کنارش حسین ایستاده بود و با مرد چهار شونه ای حرف می‌زد
در رو پشت سرم بستم
از کنار کاناپه های که واقعا محل اصلی فساد بود رد شدم
حتی نمیشد نگاه کرد!
به میز بار رسیدم همونطور که به شونه حسین میزدم بدون اینکه بِایستم به راهرو اشاره کردم و سمت راهرو رفتم
مردِ کت و شلواری با هیکل درشت جلوی راهرو وایستاده بود
با اخم به گوشه ای اشاره کرد:
-آقا اتاق ها اونطرف هستند.
به اون طرف سالن که حدود چند تا اتاق کوچیک بود اشاره زد.
الان من مگه کسی باهامه و می‌خوام کثافت کاری کنم که برم اونجا؟
صدای حسین رو از پشت سرم شنیدم:
-شایان برو کنار.
بلافاصله دستش رو روی شونم حس کردم
شایان سرش رو پایین انداخت و کنار رفت .
وارد راهرو شدیم و مستقیم سمت اتاق اصلی رفتیم
حسین جمله ای رو گفت که خب به خاطر بلند بودن صدای آهنگ نشنیدم
در رو محکم بستم
نمای اتاق قهوه ای بود و چیز خاصی نداشت
-فکر نمی کردم بخوای بیای اینجا.
سرم رو سمتش چرخوندم:
-نمی خواستم بیاما ولی مثل بعضیا کفه کش و دو دره باز نیستم
گفتم تو مرام ما نیس نا لوتی بازی.
خنده ای کرد و صندلی برداشت و رو به دوم برعکس روش نشست
 
آخرین ویرایش:
#پارت_44

-حالا تو مرام لوتی گری از فردا یه کمکی به ما بده واسه بازسازی اینجا.
ابروی بالا انداختم:
-بعد این همه سال تازه می‌خوای اینجا رو بازسازی کنی؟
اینجا دیگه دُرست نمیشه.
زیر چشمی نگاهم کرد
لبخند مشتاقی روی لب هاش اومده بود:
-نترس درست میشه.
بی خیال به دونه و دیوار خیره شدم:
-بابا ول کن این لونه شیطونو
-مهرداد
صداش باعث شد ساکت بشم و بهش خیره بشم .
مردمک هاش رو به چشم هام دوخت و آروم لب زد:
-بابت اون شب باید بگم،من واقعا نمی دونستم از احساس آدرین الانم نمی تونم کمکت کنم ولی هر کاری که بخوای بکنی پشتتم.
نفس عمیقی کشیدم:
-اینکه بخوام بگم تغسیر من نیست اشتباهه،من رفتارش رو میدیدم ولی جدی نمی گرفتم
همش فکر می‌کردم عادیه‌ حق داره ولی الان می‌دونم اشتباهه
هنوز جملم کامل نشده بود که صدای گوشی از جیب شلوارم بلند شد بی حوصله از جیبم درش آوردم اسم نیما روش خودنمای می‌کرد
این جداً بیکاره!
خواستم جواب ندم ولی باز قرار بود سیلِ فحش رو برام بفرسته پس بی حوصله دستم رو روی آیکون سبز فشردم:
-الو.
صدای نشنیدم
بجاش صدای خِس خِس و شکستن چیزی به گوشم خورد.
گیج شده گوشی رو به گوشم چسبوندم:
-الو.
نیما؟ خودتی؟.
باز هم جوابی نگرفتم.
استرس به دلم رخنه کرد.خوب با این نوع خِس خِس آشنا بودم
ریه های نیما مشکل داشت و این صدا...
اما امکان نداشت مدت ها بود که نشنیده بودم خبری ازش باشه
ناخدا‌گاه صدام مظطرب شد و صاف ایستادم :
-نیما؟خودتی؟
حرف بزن لامصب...
.*.
نفس هام به شمار افتاده بود و با استرس به جاده خیره بودم.
فقط می تونستم شماره اش رو بگیرم
ولی باز هم جوابی جز چند بوق پشت هم نصیبم نمیشد.
-آقا تند تر برو لطفاً.
راننده پیرمرد زپرتی سیگاری بیش نبود
چشم های سرخ ش رو از آینه بهم دوخت و شمرده شمرده جوری که برای تلفظ هر کلمه یک دقیقه وقت میزاشت گفت:
-سرعت ِ مجازِش هَمینه.
ناخن هام رو توی زانوم فرو کردم
خدا خدا میکردم فقط یه شوخی باشه.
فقط کافی بود یکی بهم بگه اون صداهای نا مفهوم همش شوخی بود بگه که هیچ اتفاقی نیفتاده‌.
حتی دیگه مهم نبود ساعت ۱۰ شبه و هواپیما تا الان پریده.
فقط می‌خواستم ببینم نیما سالمه.
از شدت استرس مُدام به موهام چنگ میزدم
توی سرمای ماشین باز هم ع×ر×ق سردی روی تیغه کمرم نشسته بود.
بلخره به خیابون گلِ یاس رسیدیم
پیر مرد زپرتی می تونست از چراغ قرمز رد بشه ولی وایستاد و کفرم رو در آورد.
کلافه اوفی کشیدم و به چراغ خیره شدم ثانیه ها برام اندازه سال می‌گذشت
طی یک تصمیم ناگهانی در ماشین رو باز کردم و زیر لب نالیدم:
-گ‌وه تو خودت و ماشینت.
حتی دیگه توجه ای به بوق زدن ماشین ها
و پیرمرد که صدای آقا آقا گفتن هاش روی مغز نداشتم خراش می‌نداخت نداشتم.
حتی نمیدونم چطور اون همه راه رو دویدم تا بلخره نمای ساختمون رو دیدم.
صورتم سرخ شده بود با رسیدن به در باز بی اختیار روی زمین افتادم و شروع به سرفه کردم
دیگه مهم نبود تازه سرما خوردگی خوب شده
فقط میدونستم اگه این یه ایسگا گیری ساده باشه جوری تمام ادمای این خونه رو آتیش می‌زدم که دیگه معنای زندگی رو ندونند.
به در باز خیره شدم عادی نبود!
بلخره پاهای قفل کرده ام از هم باز شد
سمت آلونک سرایدار ساختمون رفتم ولی خالی بود!
حتی کل پارکینگ داخل سکوت فرو رفته بود.
ترسی که به دلم رخنه کرده بود واقعا عذاب آور بود
جوری مغزم قفل کرده بود که به جای آسانسور سمت پله های اظطراری دویدم.
حتی نفوز هوای نسبتا گرم ساختمون به داخل ریه هام رو هم حس نمی کردم و با تمام وجود. آخرین پله ها رو طی کردم .
این غیر ممکن بود که نیما در رو باز بزاره.
ته دلم خالی شد
از ته دلم میخواستم داد بزنم
ولی حتی صدام در نمی اومد.
با وحشت سمت در حرکت کردم.
فقط کافی بود که چشمم به خونه بیوفته
نه نه لفظ خونه اصلا مناسب نبود بهتره بگم اون لحضه من یه محل قارت شده یا بهتر بگم سرقت شده رو دیدم.
یه خونه که فرقی با خرابه نداشت
همه چیز بهم ریخته بود
چنان آشوبی به پا بود که حتی اگه یه موجود زنده اینجا راه می‌رفت تشخیص داده نمی شد.
از مبل های پاره شده تا خورده شیشه های حاصل از شکسته شدن میز
از گلدون های شکسته تا قاب عکس های نابود شده.
تمام اینا تو چند ثانیه اتفاق افتاد
من یه خونه دیدم که فرقی با بازار شام نداشت ولی اینها مهم نبود اونم وقتی که چشمم به رد خونِ روی دیوارِ کنار راهرو خورد!
حس کردم تمام دنیا برام تار شد با بهت قدمی به جلو برداشتم و صدای وحشت زده ام خونه رو فرا گرفت:
-نی...نیما؟
قدم بعدی رو برداشتم ولی همچنان به رد خونِ روی دیوار خیره بودم.
ته دلم داشتم تمام این فاجعه رو مرور میکردم
آرزو داشتم از خواب بپرم و ببینم همش کابوس بوده‌!
ولی چشمم به جسم بی جون و خونی خورد که کف پارکت ها افتاد بود
که صورت خونیش تیری بود تو قلبم
خونی که اطرافش رو فرا گرفته بود گلوله ای بود داخل مغزم.
حتی یاد آوری اینکه از شدت بهت زبونم بند اومده بود و فقط تونستم کنارش زانو بزنم هم دردناک بود. وقتی ضربان ضعیف دستش رو احساس کردم هم نتونستم چشم ازش بردارم
حتی وقتی که گونه های خیسم رو حس کردم...
*
خیره به کف سرد بیمارستان نفس عمیقی کشیدم و چشم های خسته ام رو بستم.
رَد خون روی هودیِ گشادم خودنمایی میکرد.
چشم هام رو دردناک بستم و سرم رو به دیوار سرد تکیه زدم.
شاید فقط تو این چند دقیقه صد هزار بار مُردم و زنده شدم.
ولی بلافاصله با شنیدن صدای گریه کلافه چشم هام رو باز کردم و به انتهای راهرو خیره شدم
به به جمع مون جمع بود خاندان عزیز مون کم بود.
کی اینا رو خبر کرد؟ چهره تو هم رفت و اوف کلافه ای زمزمه کردم
سر و صداشون انقدر زیاد بود که سریع بلند شدم بی توجه بهم خواستن سمت انتهای راهرو برن کردستان هام رو به دو طرف باز کردم.
با ابرو های بالا رفته صدام بالا رفت:
-چه خبر تونه؟طویله اس مگه اینجا؟ سردرِ اینجا رو خوندید؟
زیبا به زور جلوی گریه اش رو گرفته بود با بغض دست هام رو گرفت :
-مهرداد بچم کجاست؟بچم چش شده؟
دست هاش رو مُتقابلا گرفتم و شمرده شمرده گفتم :
-هیچ چیزی نیست
فقط آروم باش خب؟
 
آخرین ویرایش:
#پارت_45

مطیعانه چشم هاش رو روی هم فشار داد نگرانی از تک تک ارگان های صورتش می‌بارید و از شدت بغض لب هاش رو به هم فشار می‌داد
مامان و عمه
هر کدوم با صدای بلند یه چرندی می پروند.
ای کاش یکی بیاد اینا رو از اینجا بندازه بیرون
کف کفشم رو به زمین کوبیدم و نگاهی به در رو به روم انداختم
نفس عمیقی کشیدم و خواستم سمت زیبا برم که
صدای بابا رو از پشت سرم شنیدم:
-چه خبر شده؟ باز چه بلای سر این پسر آوردی؟
وات؟
" آوردی؟"نگرانی از بابت نیما کم بود که اینم باید تحمل کنم.
با چهره جم شده برگشتم سمتش و لجن تندم واقعا عجیب عصبی بود:
-شما که تشخیص دادی من یه بلای سرش آوردم پس می‌تونی هم تشخیص بدی چی شده.
و بی توجه بهش سمت زیبا رفتم دست های لرزونش رو روی دسته صندلی گذاشته بود حس می‌کردم پاهاش توانِ نگه داشتن وزنش رو ندارند.
دست هاش رو گرفتم که نگاه مظطربش رو بهم دوخت
لحنم آروم شد:
-نگران نباش
دکترا می‌گن فقط یع ضربه کوچیک به سرش بوده که با یه جراحی سر پایی خوب میشه.
با تاکید ادامه دادم
-اصلا جای نگرانی نیس‌.
بغضش ناگهانی شکست
غم نگاهش به روحم نفوز کرد این زن حتی برای مرگ شوهرش هم گریه نکرد
*
فوق عصبی به این احمق رو به روم خیره شدم و صدام حدودا کل محوطه رو در بر گرفت:
-چه گوهی داری می‌خوری؟
چرا پلیس ها رو رد کردی؟من الان جواب این لشکر یزید رو چی بدم؟
کلافه گی از چشم هاش میبارید و گوشه لب پارش نشون از دعوای جدیدش میداد
ولی زره ای اهمیت نداشت مهم نبود چقدر نگرانه و وقتی که رسید بیمارستان تا مرض سکته رفت
مهم این بود که بخاطر اون این بلا سر نیما اومده بود
خسته کف زمین سرد نشست و چنگی به موهاش زد
-میشه انقدر سوال نپرسی؟
با وجود چنین لحظاتی ممکن بود این جواب سوالم باشه؟
با بهت قدمی سمتش برداشتم و یقه ا ش رو یا نفرت بین انگشت هام فشردم :
-ع×و×ض×ی می‌دونی به خاطر گند کاری تو الان
اون بالا یه نفر داره جون میده؟
میدونی به خاطر خود خواهی تو یه نفر بی گناه ممکنه بمیره؟
تو داری گند میزنی به زندگی اطرافیانت.
احمق چشم هاتو باز کن تو یه هفته فرو رفتی تو لجن‌.
نفس عمیقی کشید
چشم هاش رو بی دفاع بست .
انگار حقیقت رو بد به صورتش کوبیدم.
اَهی زمزمه کردم و ازش فاصله گرفتم
-من اشتباه کردم
من همه رو توی دردسر انداختم من خود خواهم
ولی توی که قبول نکردی کمک کنی تا حداقل بقیه رو از این لجن بیرون بکشیم دیگه زر نزن.
توی که زندگی خودت گوهی ترین حالت ممکن رو داره و همراه خودت صد نفر دیگه رو هم بدبخت کردی ادعای چی رو داری؟
صدای خفه در عین حال سردش باعث شد با
خنده ناباوری که روی ابرو هام نشست سمتش برگردم.
من خودم خوب می‌دونستم عن زدم به خیلی ها ولی الان چرا باید خودم رو به خاطر احمق بودن اون نابود می‌کردم؟
خودم خوب می‌دونستم راهی که اون می‌خواد بره کوتاه نیست.
-من باید زندگیم رو لجن بگیرم برای نجات تو رفقات؟ اگه من کمک کنم گند تو لاپوشونی میشه؟
تاحالا به این نتیجه رسیدی که خیلی احمق و خودخواهی؟
از جاش بلند شد و اینبار اون یقه ام رو گرفت
جمله اش رو حدودا توی صورتم فریاد میزد:
-کی به تو گفته مسئول یاداوری اتفاقات زندگی ديگرانی؟
کی به تو گفته مسئولی به من بگی کی ام.
دست های سردم روی دست هاش نشست و با نفرت یقه امو از چنگش آزاد کردم
چنان فشاری روش بود که سیم پیچی هاش قاطی کرد و دیوانه وار به موهاش چنگ زد
-ولی حالا به خاطر تو
توی ع×و×ض×ی نیما اون بالا زیر تیغ جراحی یه.
حس کردم لحًضه ای نفسش قطع شد بی حس روی یکی از صندلی های رنگ باخته سردِ حیاط بیمارستان نشست
قیافش جوری بود که داد میزد من اخر خطم!
اون برای لیدر بودن زیاد ضعیف بود
صدای خفه اش به گوشم خورد انقدر پُر بود که بی هیچ قید و بندی دهنش رو باز کرد.
انگار تمام مسائل روی دوشش باری بود که حالا دیگه نمی تونست به کول بکشدش:
-وضع خیلی ها الان همینجوری‌!
ما رسما بازیچه دست اون هاییم خودت هم خوب میدونی نمی تونیم هیچ گوهی بخوریم به هر دری زدم ولی نشد
حتی امشب همزمان با خونه ما ریختن خونه ساعد
ولی ما نمی تونیم هیچ غلطی بکنیم فقط کافیه دست از پا خطا کنیم تا تمام زندگی مون پخش بشه و برسه دست پلیس.
از خیلی ها کمک خواستم حتی از عضو سابق لژیون ولی اون هم همین حرف ها رو بهمون گفت
اونم گفت ما خودخواه بودیم اونم گفت این احمقانه ترین گل به خودی سال هست.
تنها راه ما جلب رضایت شاهین هست و راه انداختن دوباره،لژیون قمری تا بیشتر از این بلا سرمون نیاد‌، ولی مهرداد اون مسابقه به ظاهر فقط یه مسابقه عادی بود ولی حاظرم قسم بخورم که همه چیز از قبل برنامه ریزی شده بود.
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
11
بازدیدها
566
پاسخ‌ها
8
بازدیدها
941

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 5)

عقب
بالا