اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان بازگشت به خط پایان | اشعه خورشیدی

رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
  3. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. اجتماعی
  3. دلهره‌‌آور(هیجانی)
  4. طنز
inshot_۲۰۲۵۰۹۲۶_۱۹۰۷۴۲۲۶۱_bb1g.jpg

بازگشت به خطّ پایان

نویسنده: اشعہ خورشیدی

ژانر: اجتماعی، طنز، درام

خلاصه:
لژیون بلیتز! اسمش لرزه می‌نداخت به تن هر حریفی.
یه لشکر بی‌رقیب که ربع قرن حکمرانی کرد؛ اما حالا چی؟ یه باخت سنگین توی یه شب یخ‌بندون زمستونی. همه چی از هم پاشیده، روحیه‌ها داغون…
ولی یه کورسوی امید هست: “نِمِسیس”. یه قهرمان با یه گذشته تاریک، از دل خاکستر بیرون اومده تا دوباره لژیون رو سرپا کنه. حرکاتش برق‌آساست، قدرتش بی‌نظیره؛ ولی یه مشکلی هست. این یارو فقط با دشمن‎‌های بیرون از گود مشکل نداره.
یه جنگ روانی حسابی توی سرش داره جریان داره.
سایه‌های گذشته ولش نمی‌کنن.
بالاخره چی میشه؟ می‌تونه هم سایه‌ها رو از بین ببره هم دشمن‌هاش رو؟
پاسخ در قلب شب سرد زمستون مخفی شده.

مقدمه:
-همیشه یه اشتباه کوچیک می‌تونه نتیجه‌های زیادی داشته باشه.
شاید اون اشتباه باعث خیلی از اتفاقات آینده باشه.
یه تصمیم احمقانه که حتی باعث مرگ یه آدم ممکنه بشه
ما گاهی انتخاب های می‌کنیم .
حالا تو موقعی برنده ای که حتی تو اوج اون اشتباه باز هم تلاش کنی تا همه چیز رو درست کنی .
شاید هم از سر یه جوگیری بخوای اشتباه دیگران رو جبران کنی!
ولی‌ هیچ چیز قابل پیش بینی نیست
همه گذشته دوباره زنده میشه...تو!
تو چوبِ اشتباه های گذشته‌ات رو هم خواهی خورد... .
زمین گرد است.
حالا تصمیم بگیر
ادامه می‌دی یا تمومش می‌کنی؟
می‌ذاری آدم‌های بیشتری غرق بشن یا اون اشتباه رو در نطفه خفه می‌کنی؟

به امید لژیون...!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
#پارت_46

شاهین از قصد وارد بازی شد
اون از قصد فن پیج هاش رو جلو فرستاد تا بین دوتا تیم دعوا بندازه.
اون به ظاهر فقط یه موتور سواره ولی
این فقط یه لقبه اون دنبال بردن مسابقه نبود دنبال دانشگاه بود
ما به یه نفر نیاز داشتیم تا بتونه مثل خود شاهین عمل کنه تا بتونیم نجات پیدا کنیم
نمیدونم چطور شد، ولی فقط تو به ذهنم رسیدی تو دقیقا وایب کسانی رو می‌دادی که شاهین می‌خواد
برای همین اومدیم سراغت
هنوز خیلی حرف ها مونده بود که بگه ولی من خیلی خسته شده بودم
شنیدن حرف هاش فایده ای نداشت
من که انقدر بدبختی کشیده بودم حالا که نیما رو توی اون شرایط دیده بودم
همه این اتفاق ها فقط به خاطر یه نفر بود‌
من ضعیف بودم ولی نه تا زمانی که دست روی نقطه های قرمزم نزاشتن
پس این بدبختی هم روش
دست هام رو داخل جیبِ شلوارم فرو کردم
سمت درب بیمارستان حرکت کردم همزمان صدام رو بلند کردم
کلمه ای رو به زبون آوردم که حتی خودم هم ازش مطمئن نبودم:
-قبوله...
*
《لوکیشن : دفترِ وکالت فرامرزی/زمان:۳ روز بعد.ساعت:۱۰:۲۳ دقیقه 》
خسته چشم های سرخم رو به میز شلوغ و پر از پرونده اش دوختم.
-حالا نظرم عوض شده.
میخوام یه سال آخر رو اینجا درس بخونم.
ابرو های پر پشتش رو مشکوک بهم دوخت:
-یعنی به خاطر شرط آقا بزرگه؟
کلافه بهش چشم دوختم
جا داشت یکی از اون به تو چه ها بخش بگم
حیف که دستم زیر سنگش بود:
-چه فرقی داره؟
الان من باید چطور انتقالی بگیرم؟
ابرو هاش رو خیلی باکلاس بالا انداخت و کت ِ مارک دارش رو از تنش در آورد
بحث رو جدی کرد:
-ببینید آقا سپهری شما می‌خواید انتقالی بگیرید به دانشگاه های ایران که خب شرایط خاص خودش رو داره
باید با دانشگاه مورد نظر تون صحبت کنید تا ببینید می پذیرند یا خیر
که واقعا کار سختیه
اون دانشگاه باید تطابق رشته در فرانسه و ایران رو بسنجه.
باید ببینند واحدهایی که در فرانسه گذروندید با سرفصل‌های دانشگاه ایران همخونی دارن؟
و نکته مثبت داستان اینه که دانشگاهی که تو فرانسه شما توش تحصیل می‌کردین اعتبار داره و ظاهرا درس تون هم خوبه
مدارک مورد نظر رو باید آماده کنید
از جمله
مدارکی مثل
ریز نمرات (transcript)
نامه‌ای از دانشگاه فرانسه که نشون بده دانشجو می‌تونه ادامه تحصیل بده
گواهی‌نامه‌های قبلی و مدرک دیپلم هم ممکنه نیاز باشه
بعد از اون باید درخواست انتقالی بدید شرایط شما برسی میشه و بعد پذیرفته میشید یا رد
بعد هم باید برید برای ثبت نام.
خسته از توماری که به هم بافت نفس عمیقی کشیدم.
-زمان...چقدر زمان میبره؟
-به نظر من که راه درست اینه که بزارید روند خودش رو پیش ببره ولی اگه خیلی عجله دارید می‌تونم کمک کنم که حداقل ۵ روز زمان میبره .
دانشگاه مورد نظر شماهم زمان ثبت نامش خیلی وقته تموم شده و فقط باید روی نمرات و دانشگاه تون توی فرانسه حساب باز کنید
با این وجود اگه مایل باشید می‌تونم خودم کار هاتون رو به عهده بگیرم
تا چند روز دیگه همه چیز رو آماده ثبت نام کنم.
باز هم از همه حرف هاش اینو فقط فهمیدم که می‌تونه کمک کنه
-خب
من تایم خیلی کمی دارم و توی این مدت باید حتماً انتقالی گرفته باشم پس خودتون باید انتقالی بگیرید خب حالا من باید چیکار کنم؟
*نیم ساعت بعد.
پول راننده رو حساب کردم و از ماشین پیاد شدم چشم هام به شدت قرمز شده بود و این اثری از بی خوابی بود
قدم های بی جونم رو سمت پله های بیمارستان کشیدم و بعد از طی کردن حدود ۳۵ پله به طبقه ای که اتاق نیما داخلش بود رسیدم
از شدت خسته گی از چشم هام اشک می‌ریخت و در مرض بی هوش شدن بودم
دستگیره رو پایین کشیدم و وارد اتاق شدم
نیما روی تخت دراز کشیده بود و زیبا با ضرف حاوی کمپوت آناناس جلوش نشسته بود
زیر چشم هاش گود شده بود و رنگش زرد بود حقیقتا خیلی تلاش میکردم چشمم به موهای تراشیده شده اش نیوفته.
قیافه جم شده اش گویای حاله بدش بود
-سلام.
این سلامم جوری بود که انگار از زبون یه بیماری که داره از هوش میره گفته شده بود
تنِ خسته امو روی صندلی بغل تخت انداختم و همزمان گونه رنگ پریده نیما رو بوسیدم
-خسته نباشی پسرم
لبخند بی جونی روی لب هام نشست
و چشم هام رو برای دقیقه ای بستم که نگاه خیره نیما رو شکار کردم
با تمام خسته گیم چشمک ی زدم :
-عاشقم شدی؟
تمام ارگان های صورتش کش اومدند
هیچ چیز بدتر از لبخند بی جونش آزارم نمیداد!
زیبا همزمان که لبخند میزد قاشق گنده ای رو سمت دهن نیما فرستاد که نیما اینبار واقعا رنگش پرید دستش رو جولی دهنش گرفت
-الان بالا میارم.
زیبا اما بی توجه به تقلا هاش قاشق رو توی دهنش فرو کرد و با اخم گفت:
-شدی پوست و استخون!
فرقی با اسکلتای اون دختر عمه پفیوز مهرداد نداری
بخور ببینم.
خنده بی صدای کردم و خیره به قیافه مچاله نیما لب زدم:
-از زن من چی می‌خوای؟
نیم نگاه پُر تاسفی بهم انداخت :
-یعنی واقعا داشتم به عقل ناقصت شک می‌کردم.
کم مونده بود بیای اون زشت بد قواره رو بگیری!
خنده بی جون نیما برابر شد با صدای خنده بلند من.
-انگار نه انگار خودت لشکر کشی کردی خونه پسرت که ما راضی ایم‌.
حق به جانب قاشق دوم رو توی حلق نیما فرو کرد و همزمان گفت:
-به هر حال من که جلوی مامان و بابات نمی‌تونستم بگم نه.
خسته عه ای زمزمه کردم
-مهرداد برو خونه استراحت کن این چند روز خسته شدی.
زیبا اینو گفت و از روی تخت بلند شد
این سه روز بیمارستان آشوب بود
حتی فکرشم نمی‌کردم نیما انقدر دوست و آشنا داشته باشه.
بعد از بهوش اومدن نیما مامان و بابا رفتند و آروین هم هر روز بعد از دانشگاه اینجا پلاس بود و زیبا هم هر سه روز رو کامل بالا سر پسرش بود و نیما انقدر که ناز اومد که اصلا اوف
درمورد دلیل این اتفاق هم آروین به همه گفته بود که دزد زده به خونه و نیما باهاش درگیر شده
و خود نیما هم این رو تایید کرد.
حتی صحنه سازی هم کردند.
تو این زمان با نیما تنها نشده بودیم که بتونیم درمورد قضه حرف بزنیم.
خود نیما هم چیزی راجب بهش نگفته بود.
 
آخرین ویرایش:
#پارت_47

نیما طی یک حرکت کاملا نمایشی دستش رو به ظرف زد و همه کمپوت روی زیبا ریخت
زیبا با وحشت از جاش پرید با بهت به مانتو شیک ش نگاه کرد
-وای ببین چی شد...مهرداد دو دقیقه اینجا باش تا من برگردم.
بد با سرعت از در خارج شد
همین که در بسته شد نیما با وحشت سمتم برگشت
لبخندی زدم:
-خب حالا واجب بود یارو رو کمپوت مالی کنی؟ چته.
با درد چشم هاش رو باز و بسته کرد:
-ببینم تو مگه قرار نبود برگردی؟
ابرو هام رو بالا دادم :
-خل شدی؟
خودت زنگ زدی بعدش هم که من نگران شدم اومدم دیدم جنازت کف زمینه.
چشم هام رو ریز کردم و کنکاشانه گفتم:
-اونشب دقیق چیشد؟
خسته آب دهنش رو قورت داد :
-بعد اینکه رفتی نیم ساعت گذشت که یهو زنگو زدن و چند نفر ریختند داخل .
خسته به زیرِ چشم کبودش دستی کشید :
-بعد گفتند که تبغ شرط میتونن اونجا باشن اونقدر شر گفتند تا دعوا مون شد
و یکی شون هولم داد بقیش یادم نیست ولی بعدشم که ظاهرا خونه رو بهم ریختند و رفتند‌‌‌.
اشک گوشه چشمم رو پاک کردم و همزمان با حس شرلوک هلمز مانندی گفتم:
-چرا خونه رو بهم ریختند؟
مکث کرد.
یا بهتر بگم دلیلی پیدا نکرد .
تابی به ابرو هاش داد و بی قرار نالید:
-وای مهرداد مغز من الان ناقصه
بعد تو انتظار داری الان مثلِ مغز ابو علی سینا کار کنه
جا این شِر گفتن ها برو بگو بیان این سِرُم رو از دست من باز کنن فَلج شدم.
چشم هامو گرد کردم و خواستم یکی پس کله تاسش بکوبم که دلم نیومد به جاش حق به جانب گفتم:
-خودت کمپوت ریختی رو زیبا که بره تا بتونی شِر هاتو بگی
بعد برا من چص ک‌ون میزنی تو برق؟
انگار چیز تازه ای یادش اومده باشه گفت:
-منظورت از اینکه شماره شخصی فرامرزی رو گرفتی چی بود؟
تنم واقعا از شدت کوفتگی داشت زار میزد.
خسته یکم به تخت نزدیک شدم و سرم رو روی پاهای نیما گذاشتم
از شدت خسته گی حتی نمی فهمیدم چی می‌گم:
-می‌خواستم بگم بیا انتقالی مو بگیر....دی.
هنوز جملم کامل نشده بود که چنان ضربه ای به سرم خورد که حس کردم تمام زندگیم چنان ضربه ای نخورده بودم.
چنان سرم رو بالا بردم و به دست نیما خیره شدم
حیف حیف بدبختی و بی خوابی که برای تو کشیدم.
حیف منی که تو سه شب صد کیلو بخاطر تو کم کردم.
-مثل آدم زر بزن...سرم درد گرفت.
به زخم های ریز و درشت روی صورتش خیره شدم .
دیگه خواب از سرم پرید.
با عصبی ترین حالت ممکن انگشتم رو سمتش گرفتم
-تو
تو هیچ وقت درست نمیشی.
از این زورم گرفت که حتی نمی تونم بهش چیزی بگم.
دهنش رو برام کج کرد و چشم های زشتش رو بست و باز کرد:
-مهرداد الان زیبا میادا.
رو زمین سرد نشستم و به تخت تکیه زدم:
- به کلیه هام
صدای کلافه ولی جدی ش مثل آژیر خطر اسرائیل میموند:
-پس فردا بلیت می‌گیری میری فرانسه.
خنده بی خیالی کردم و سرم رو به تخت تکیه زدم
اثرِ عمل بود دیگه :
-عه کجا حالا؟ بودی در خدمت
-من هستم تو برمی‌گردی پیش آدرین.
گاوم شده بود.!
سمتش برگشتم و ابرو هام رو بالا بردم:
-انوقت خودت نبودی تا دیروز می‌گفتی بمون؟
تکیه اش رو از تخت برداشت و دستاش رو با هر جمله تو هوا تکون میداد
نگرانی ته چهره اش مشخص بود :
-مهرداد من تاحالا اصلا فکر نمیکردم اونا تا این حد جدی و خطرناک باشن
دیدی که چه بلایی سر من اومد؟ من کجای کار شون بودم؟
به خاطر خودت هم که شده قید اون نقشه رو زدم
برای من مهم تو هستی نه هیچ چیز دیگه‌.
بی عار خندیدم
من بدترش رو دیدم.
این ته دیوانگی بود که بخاطر نیما ازشون کینه به دل گرفتم.
حق اینکه بخوان چنین بلایی رو سرِ نیما که هیچ نقشی تو کارهاشون نداشت بیارند رو نداشتند .
حتی هنوز یادم نرفته بود داستانِ مهدی و علیِ کفتار رو.
-راه نداره جونِ تو
کنجکاو شدم این چیز ادعا ها رو ببینم.
بعد هم چشمکی زدم
کی فکرش رو میکرد چنین موضوع ساده ای تبدیل به چه داستان بزرگی می‌شه؟
کی فکرش رو میکرد حتی شاهین هم بعد ها از این داستان ها خسته می‌شه
وقتی سوارکاری میکنی باید تعادل رو حفظ کنی ولی ما هیچ وقت به این موضوع توجه نکردیم
ما همیشه غرق در زیاده خواهی و زیاده روی ها مون بودیم‌!
ما بدون اینکه بفهمیم وارد بازی ای شدیم که پایانش نه به نفع ما بود نه به نفع هیچ کسِ دیگه ای...
 
آخرین ویرایش:
#پارت_48

《زمان:هفت روز بعد.شنبه/تایم: ۸:۴۵ دقیقه》
خمیازه خسته ای کشیدم و به دیوار تکیه زدم.
شاید باورش سخت باشه ولی من الان دقیقا وسط یه دانشگاه تو ایرانم!
باید بگم که فرامرز همونطور که گفت تونست در طول چند روز انتقالی م رو بگیره
و حتی خودش تو همین لحضه مبارک داخل دفترِ مدیریت داره آخرین خورده کاری ها رو هم انجام میده.
و تنها چیزی که میتونم راجب اینجا بگم اینه که واقعا عجیبه!
مثلا کلِ محوطه سبزه بود و فقط یه راه برای رفت و آمد بود که سنگ فرش شده بود.
سر درِ سالن اصلی میشد رعد و برق ای که حالت بلوری داشت رو دید.
یا مثلا لازمه درباره یونیفرم این دانشگاه چیزی بگم؟
همونقدر بدونید که تنها چیزی بود که خوشم اومد!
فکر کن یه مشت احمق رو به اسم مخ ریاضی جم کنی تو یه جا و بگی اینجا دانشگاهِ مخ های آینده ایرانه .
اگه دقت می‌کردی و با دقت نقش های ساختمون رو برسی میکردی میتونستی بفهمی انواع طرح موتور سیکلت روش نقش بسته.
آروین حتی به قول خودش بروبچ تیتر هماهنگ کرده بود تا خبر اومدن یه مهرداد نامی رو پخش کنن که خب قاعدتاً به یه ورم.
خبری از آروین نبود و حیاط هم زیاد شلوغ نبود.
هر از گاهی چند نفر از کنارم رد می‌شدند و نگاه بهت زده ای بهم مینداختن و پچ پچ می‌کردند.
حوصله ورود گنگ رو هم نداشتم حتی نمی خوام یادم بیاد که دیشب چه دعوای بینِ نیما و من روخ داد.
خیره به کتونی هام تو خستگیم قوطه وَر بودم ولی امان از آرامش که با ما قهره.
به یک باره ضربه محکمی به شونه ام وارد شد
که چون غیره منتظره بود یکه خوردم و چند قدم کنار رفتم.
بلافاصله چنان هیاهوی کل محوطه رو فرا گرفت که انگار در طویله رو به روی گاو باز کردن.
حدود پنج نفر با شلوغی تمام از در ورودی بیرون زدند.
حاظرم قسم بخورم یکی شون از اعمد بهم برخورد کرد.
کلافه نگاه بی خیالم رو به جمع شون دوختم
برخلاف همه دانشجو ها که مرتب و با یونیفرم دیده می‌شدند نَ تنها هیچ کدوم فرم تنشون نبود بلکه تیپ لش و خاکی خاصی داشتند
که از همون لحضه اول چشمت رو میگرفت.
تنها چیزی که در وصف شون میشد گفت یه چیز بود"شرارت"!
حتی رنگِ لباس هاشون ترکیبِ رنگ های مخالف هم بود .
از بین همه اشون نگاهم قفل یه نفر شد و لبخندم عمیق
چشم های وحشی!
قدرت طلبی رو میشد از چشم هاش خوند
قیافه شرورش و نگاه خیره اش همراه با چشم های مشکی و کشیده صورتِ شیو شده و بخیه کنار ابرو هاش.
حتی تیشرت لش به رنگ سفید و مشکیش توی هوای سرد هم نشون دهنده قانون شکن بودنش بود.
دختر سفیده ای که س×ل×ی×ط×ه بودن ازش میبارید ظاهرا بسیار زیبا و گیرای داشت
برخلاف بقیه دانشجو های دختر که مانتو گشادِ تا زانو همراه با روپوشِ مشکی و مقنعه مشکی پوشیده بودند مانتو کوتاهِ آبی رنگ تنش خودنمای می‌کرد.
حدودا داشت خودشو بهش می‌مالید.
پوزیشن شون اینجوری بود که دست شاهین روی کمر اون و دست اون روی شونه شاهین بود و به هم چسبیده بودند.
ل×ا×ش×یِ دختر باز!
خیره گی نگاهش رو قشنگ حس میکردم
از بین موهای بهم ریخته ام به چشم هاش خیره شدم.
حتی اون هم چشم هاش خیره به من بود‌
حاظرم قسم بخورم ته مغزش مثل یه طعمه ام براش
نگاهش ارباب گونه بود
پس منم رعیت خوبی میشم براش!
طی یک حرکت انتهاری شونه ام به عقب کشیده شد و چهره خونسرد در عین حال قلدر آروین رو دیدم.
خیره به چشم های شاهین لب هاش رو باز کرد:
-خوش اومدی پسر‌.
نمی‌دونم چیشد ولی بلافاصله شونه سمت راستم به عقب کشیده شد اینبار شاهین بود که با چشم های خیره به آروین من رو مخاطب قرار داد...
 
آخرین ویرایش:
#پارت_49

-نظرت با یه مهمونی کوچیک چیه؟
آروین اما شونه ام رو ول کرد و به جاش مُچ دستم رو گرفت
در حالی که نگاه من روی پیرهن سفیدِ یونیفرمش بود که چند دکمه اولش رو باز گذاشته و پایین پیراهن رو داخل شلوارش زده بود.
لبخندی به عمق سوختن ک‌ونِ شاهین زد و گفت:
-مدیریت گفته دانشجو جدید رو ببرم قسمت وی ای پی!
حس کردم شاهین یه لحضه نگاهش عصبی شد ولی بلافاصله بدون اینکه بخواد حس خاصی رو منتقل کنه دستش رو از روی شونه ام برداشت:
-ممد قانون اول شرط چی بود؟
پسر ممد نام قدمی سمت شاهین برداشت
صورت پر از جوشش حالم رو بهم زد و ناحداگاه از بوی تند عطرِش نفسم رو حبس کردم.
حتی از نگاه های هیزش به دوست دختر لیدرش هم معلوم بود چیکاره اس:
-قانون اول ما تصمیم می‌گیریم شوما چه گ‌وهی می‌خورید چه گ‌وهی رو نمی‌خورید.
بقیه تو یه لول دیگه بود هم اون چهار تا هم ساعد و امیر ساکت به لیدر اشون نگاه می‌کردند
صدای زمزمه ساعد رو از بغل گوشم شنیدم:
-آره زاپاسشون می‌کنیم واسه جدو آبادت.
نگاه بی تفاوتم بین شون می‌چرخید و بیشتر خسته می‌شدم از احمقی دو جانبه اشون.
-در این صورت سی‌کتو بزن.
شاهین این جمله رو در حالی گفت که به آروین خیره بود و یه لحضه از لحن رئیس گونه اش حالم بهم خورد.
پچ پچ های گوشهِ کنار دانشگاه بلند شد و یه لشکر از پسر و دخترِ یونیفرم به تَن اطراف مون رو گرفته بودند.
آروین جوری نگاهش کرد که انگار چغندر جلوشه ولی برخلاف انتظارم قدمی سمت ورودی سالن برداشت و همزمان تنه محکمی به شاهین زد و زمزمه اش نسبت به شاهین گوشم رو پُر کرد :
-زیادی تو اوجی هواست باشه یهو بادت خالی نشه پرت شی پایین.
بلافاصله گورش رو گو کرد و با اون دوتا احمق محو شد‌.
با تأسف سری تکون دادم و به ساعت مُچیم خیره شدم عقربه ها۹ رو نشون می‌داد و فکر کن فرامرز جان اون تو خوابیده.
-امشب می‌بینمت؟
با اخم سرم رو بالا بردم و به چشم هاش خیره شدم
احمق!
بی حوصله چنگی به م هام زدم و نگاهِ بدون شوقی بهش انداختم:
-چی میگی تو بابا؟
ابرو هاش بالا رفت قدمی سمتم برداشت:
-دعوتی امشب یه مهمونی کوچیک.!
متقابلا قدمی سمتش برداشتم و قد درازم رو یک قدمیش نگه داشتم
-به چه مناسبت؟
سرش رو جلو آورد خودش رو بی میل نشون داد :
-جشن پیروزی شاید خوش آمد گویی به ورودی جدید!
به هر حال امشب منتظرم.
بعد هم در حالی که کاغذی رو از جیبش بيرون آورد و داخل جیب شلوار بگ ام فرو میکرد
نیشخندی زد و سمت دوست دخترش برگشت.
پوزخند ماتی روی لب هام نشست...
*
به درِ روبه روم خیره شدم همزمان گوشی رو از گوشم فاصله دادم:
-ظاهرا زیاد شلوغ نیست.
در حد یه دور همی گروهی یا جشن پیروزی بین خودشون
فردا می‌بینمت.
بدون اینکه منتظر جواب باشم قطع کردم
مطمئن بودم که امشب اینجا قراره دیوونه بشم‌.
محل مهمونی شون دقیقا مرکز شهر بود.
نور های رنگی که از پنجره می‌گذشت هم مسخره بود فقط کافیه گشت از ده کیلو متری این منطقه رد بشه.
صدای آهنگ بیس دار کل محوطه رو برداشته بود.
کلاه کاسکت رو از روی سرم برداشتم و با احتیاط روی موتور گذاشتم
شاید بگید موتور از کجا؟باید بگم یه موتور قسطی بیش نبود ولی از همون نگاه اول عاشق رنگش شدم‌ مشکی!
قدم هام رو سمت خونه تند کردم.
مرد چهارشونه و هیکلی ای جلوی در ایستاده بود ولی به محض دیدینم بدون هیچ حرف اضافه ای کنار رفت
به جاش صدای کلفت و خش دارش به گوشم خورد:
-از آسانسور برید...طبقه پنجم.
اخه اگه من معمور باشم تو لباس مُبَدل چی؟
سری تکون دادم و سمت آسانسور قدم برداشتم...
 
آخرین ویرایش:
#پارت_50

درب آسانسور باز بود و دخترِ قد بلندی پشتش بهم بود ولی همین که برگشت نگاهم میخ چشم های کشیده و مشکی ای شد
که با خط چشم گربه ای حسابی داف نشونش می‌داد.
اکلیل پشت چشم هاش خودنمایی میکرد.
یه نوع سل.یطه گری خاص ته چشم هاش دیده می‌شد.
چیزی که امروز بهش توجه نکردم.
دماغِ عروسکی ش رو بالا کشید بر خلاف صبح آرایش غلیظی روی صورتش خودنمای می‌کرد.
اصلا یکی نبود بگه بابا تو اصلا همه جوره خوشگلی!
حتی روح دختر بازم مدام روی اندامش تمرکز می‌کرد.
دستی به موهای مرتبِ بنفش رنگِ پسرونه اش کشید و بد خلق لب های رژی ش رو از هم باز کرد:
-سوار نمیشی؟
بابا دو دقیقه بزار برسی کنم.
تکونی به ابرو هام دادم و خیره بهش سوارِ آسانسور شدم
کلافه از نگاهم سرش رو سمت مخالف چرخوند.
نگاهم به دست های کشیده و لاک خورده اش افتاد.
مدام ناخن های بلندش رو توی دستش فرو میکرد.
-اسمت چیه؟
از سوالِ بی جا و کاملا یهویم جا خورد و سمتم برگشت.
خیلی تلاش داشت برینه بهم ولی ظاهرا یادش بود که امروز صبح کجا دیدم.
پس به چشم های بی خیالم خیره شد:
-ساغرَم
بر خلاف میلَم لعنتی به گور پدر باعث و بانی اینجا بودنم فرستادم وتکیه ام رو از دیوار آسانسور برداشتم
کاملا اسکلانه طی یک حرکت سرم رو پنج ثانتی متری صورتش بردم
بوی عطرِ سردش به مشامم خورد.
حالا به جای نگاه بی خیال نگاه مشتاقی بهش انداختم.
-مهردادم.
برخلاف انتظارم لبخند شیطونی روی لب هاش نشوند
سرش رو کمی جلوتر آورد:
-خوشبختم.
نیشخندی رو لب هام نشست‌.
درسته
از دوست دختر شاهین چرا انتظار داشتم خوف کنه؟
بلافاصله درب آسانسور باز شد
ازش دور شدم و به سمت محل فساد رفتم.
البته که صدای کفش های پاشنه بلندش رو پشت سرم می‌شنیدم...
حتی در هم نیمه باز بود
با ورودم موجی از ترکیبِ گرما و اهنگ‌بیس دار به روحم نفوز کرد.
دست هام رو داخل جیبم فرو کردم جمعیت زیاد نبود سرجمع ۲۰ نفر الی ۲۵ نفر
یه سالن بزرگ که هر گوشه اش یه میز بار دیده میشد
نصف جماعت وسط بودند و چند نفری هم که انگار نَسخ بودند گوشه کنار ولو بودند.
-دنبالم بیا مهرداد.
اینو ساغر در حالی که سمتی میرفت گفت
دهنم رو ناخداگاه کج کردم.
متنفرم از اینکه یه نفر اینجوری رئیس گونه حرف بزنه
دنبالش راه افتادم
بدون اینکه بخوام نگاهی به اطراف بندازم راهی که کفش هاش میرفت رو طی‌ می کردم.
با ایستادند سرم رو بلند کردم و جشم هام رو به همون جمع پنج نفره صبح دوختم.
شاهین که روی مبل توسی رنگ تک نفره نشسته بود و سیگار بین لب هاش.
محمد که در حال انگولک کردن دختره تیره پوستی بود.
رضا چاق ترین عضو گروه بود شکم گنده ای داشت و قد کوتاهی پوستِ برنزه و صورت عادی ای
تضادِ چاقی،تتوِ گردن وپوست برنزه عجیب بهش می اومد.
مرتیکه خیکی زیر چشمی داشت باس.ن دخترِ سفیده ای رو دید میزد و
همزمان که ویپِ کرم رنگ رو بین انگشت هاش می‌چرخوند در حال مرتب کردن موهای شهرام بود شهرام پسرِ چشم و ابرو مشکی با موهای تقریبا بلند چهره جذاب و هیکل معمولی که پیرسینگ ابرو ش رو می‌خواروند.
خال های ریز روی صورتش دیده می‌شد .
همونطور که اونا من رو می‌شناختند من هم اون ها رو می‌شناختم ولی اونا نمی دونستند که می‌شناسم شون.
خیلی شاد و شنگول هرکدوم در حال بحث بودند.
ناخداگاه سرم کج شد
جمع شون خیلی صميمي به نظر می‌رسید.
-بچه ها مهمون داریم.
با جیغ هیجان زده و بلندِ ساغر نیم نگاهی بهش انداختم
که بعد حرفش که نگاه همه رو بهمون کشید با ناز خودش رو تو بغل شاهین انداخت.
خاک برسره لاسوت !
-اوه بیین کی اینجاست.
نگاهم سمت پسر سفیده و بوری که چشم های سبز رنگش مثل یه جنگل میموند گره خورد.
زیادی برای این جمع مهربون میزد.
از جاش بلند شد و سمتم اومد.
لباس هاش هم به رنگ چشم هاش بود‌
نگاهم روی قدم هاش ثابت موند بی نظم و بدون هیچ حالتی.
دستش رو سمتم دراز کرد:
-سهیل.
با استیصال به دستش خیره شدم
ناخون های لاکِ سبز خورده اش رو کجای دلم بزارم؟
تیم شون بچ ک‌ونی هم داره!
دستش رو همراه با نیشخندی فشردم:
-خوشبختم.
خودش رو به اون راه میزد کاملا مسخره گردنش رو خاروند
انگار که اصلا نمیدونه کدوم خری هستم پرسید:
-اسمت چیه؟
ابرو هام رو بالا دادم و کنج لبم رو کج کردم
دستش رو رها کردم و به چشم هاش خیره شدم
بیشتر از یه عضو معمولی بود
یه نفر که مغز متفکر گروه بود.
شاید حتی از شاهین خیلی خبیس تر.
سهیل برخلاف قیافه مهربونش یه هفت خط تمام عیار‌ بود!
آروین حتی بیشتر از شاهین روی سهیل تاکید داشت میگفت زرنگ ترین آدمیه که تا الان دیده.
-نِمِسیس.!
 
آخرین ویرایش:
#پارت_51


پیرهن سفیدی که دکمه های اولش مثل زنای شیر ده باز بود
و کرواتِ شُل و وِل تو تنم زار میزد و موهای بهم ریخته ام این قاب رو کامل میکرد
کت مشکی با مغز دوزی های سفید رو مچاله کردم و سمتی پرتاب کردم
با کرختی خمیازه ای کشیدم و به ستون تکیه زدم
حتی سرمای هوا رو حس نمی کردم.
یکی نیس به این سگ پدرا بگه مگه با کلاس دومی ها طرفین؟
این چه گ‌وه بازی هایه؟
تو حال و هوای خ‌ماری بودم که یه ضربه محکم به شونه ام خورد که خواب که هیچ روحم از تنم پرید!
-چطوری؟
به چهره شهرام نگاهی انداختم پوست سفیدش در اثر سرما قرمز شده بود
و خسته چشم هام رو روی هم گذاشتم:
-شما الان دقیقا تو این دانشگاه چه گوهی می‌خورید؟
صداش رو از بغل گوشم شنیدم:
-خیلی پر روی تو..
هنوز جمله اش رو کامل نکرده بود صدام رو بالا بردم
واقعا اول صبحی حوصله زر های مفت ش رو نداشتم
-جم کن خودتو برو پیش دوستات‌.
-دوستام گفتن کلاست تموم شد بیا پشت دانشگاه.
کی حال داره؟
-اوکی جم کن بساتتو.
همزمان که دست هاش رو روی شونه اش می‌گذاشت تا بلند شه
صداش رو شنیدم:
-صبح ها خیلی چیز اخلاق میشی.
بی حوصله پوفی کشیدم و به ساعت مچی دستم خیره شدم چند دقیقه دیگه اولین کلاسم شروع می‌شد و من واقعا حوصله خودم رو هم نداشتم .
زندگیم لنگ در هوا بود و من اینجا درگیر خمیازه کشیدن
مثلا اینکه برای دادن قسط های موتور و خونه جدید باید کار کنم
حالا کار از کجا بیارم؟ خدا داند!
گاهی فکر می‌کنم گرفتن مهدیه انقدر هم بد نبود
بعد از کلاس تازه یکم خواب از سرم پرید و تصمیم گرفتم برم پیش شاهین اینا.
ولی همین که به محوطه پشت دانشگاه پا گذاشتم پرهام ریخت!
زمین سبز و بزرگی که در انتهای اون یه ساختمونِ کهنه دیده میشد
ستون های بلند
ناخداگاه یاد خونه های جنی می اوفتادی!
پشمام از دیدن همچین مکانی اونم پشت دانشگاه ریخت.
طول و عرضش از ساختمون دانشگاه کمتر بود و خیلی قدیمی بود.
قدم هام رو سمت ساختمون تند کردم .
حتی در ورودی هم از شدن کهنگی پوسیده بود و با باز کردنش صدای قیژ قیژ ش بلند شد.
سالن بزرگی که خالی بود!
نه البته بهتره بگم که فقط یه میزِ بزرگ وسطش بود و چند تا صندلی دورش و گوشه سالن پله های به چشم میخورد که به طبقه دوم راه داشت به علاوه پارکت های کهنه و خاکی رنگ.
یه لحضه صدای خنده و داد و بیداد بلند شد.
با بهت کمرم رو صاف کردم و به لشکر مختار که از بالا پایین اومدند خیره شدم.
-خوش اومدی داش مهرداد اینم یکی از قنیمت های جنگی مون.!
وات ؟قنیمتِ جنگی؟
پشمام حتما اینجا هم جزو جاهای بود که قبلا مالِ لژیون بوده و الان افتاده دست اینا!
آخه چنین سالنی،چنین ساختمونی رو می‌خوان چیکار؟ یا خودشون رو احمقی می‌زدند یا واقعا احمق بودند!
-وات؟اینجا به چه کارِ تون میاد؟ شبیه داستانای تخمی تخیلیِ ترسناکه!
سهیل لبخند مرموزی زد و خیره به در و دیوار های پوسیده سالن روی یکی از صندلی ها نشست:
-خب اینجا هم مکان ماعه دیگه.
داشتن اینجا، تخریب نکردن اینجا هیچ سودی نداشت
اصلا کارای ساختمون چی بود؟
ولی من شصتکم خبر دار شده بود می‌خوان اینجا یه گوهی میل کنند!
درسته هر کاری هم که بخوان انجام بدن هیچ کس به این مکان شک نمی‌کرد!
در به یک باره باز شد و چهره سه نفر نمایان
پسر سبزه و هیکلی ای و یکی از دانشجو های که داخل کلاس دیده بودمش موهای خرمای خوش رنگی داشت و یه نفر دیگه.
دستی تو موهای خرمای ایش فرو کرد و همین که چشمش بهم خورد
ابرو هاش رو بالا داد...
 
آخرین ویرایش:
#پارت_52

-عه.
اینم کشیدین طرف خودتون؟
شاهین روی آخرین پله نشست و همزمان با لحن اخطار آمیزی صداش رو بالا برد:
-مهرداد از این بعد تو تیمِ منه!
هواست جم باشه بشنوم اطرافش پرسه زدی یه دور میفرستمت وردستِ ممد.!
پسر اخم هاش تو هم فرو رفت و از لفظِ ممد نگاهِ جم شده اش رو به محمد دوخت و خواست چیزی بگه که همون لحضه رضا روی یکی از صندلی ها نشست.
وزن زیاد هم دردسره! مثلا همین رضا به محض نشستنش روی صندلی پایه صندلی در رفت و آره دیگه با اون هیکلِ خیکیش به فنا رفت.
با بهت لب هام رو بهم فشردم که ممد خنده بلندی سر داد و همزمان دستش رو سمت رضا خم کرد تا بلند بشه و بعد خیلی پُر حسرت و جدی خطاب به شاهین گفت:
-من که از خدامه یه باکره شاگردم بشه!
پسر کلافه اخم هاشو بهم وخت و نگاهش رو به زمین
سهیل گوشیش رو روشن کرد و با فازِ متفکرانه ای به صفحه خیره شد و خطاب به پسرِ هیکلی گفت:
-ساعد شر نساخت؟ تونستید رد شون کنید؟
-اره آقا تا فردا جابه جاش میکنیم.
خسته از کارای زیر زیرکی شون از جام بلند شدم:
-چیکارم داشتی؟
شاهین سرش رو بلند کرد و نگاه مطمئنش رو بهم دوخت:
-امشب بیا اینجا.
هنوز بهم اطمینان نداشت و همه چیز رو بهم نمی گفت اون می‌خواست یه کاری انجام بده که نمی گفت‌.
-برای چی؟ می‌خواید چه غلطی بکنید؟
ابرو هاش رو بالا داد و گفت:
-به وقتش می‌فهمی فقط امشب شهرام میاد دنبالت.
کلافه زیر چشمی نگاه کردم.
دست هام رو داخلِ جیبِ شلوارم فرو کردم که صداش رو شنیدم:
-لازم نیست فرم بپوشی.
متفکر بهش خیره شدم:
-لازم می‌دونستم نپوشم نمی پوشیدم
همزمان هواسم رفت پی محمد که یه چیزی رو کاملا جدی درِ گوشِ پسرِ کله خرمای گفت .
شاهین خواست چیزی بگه که
از قیافه اش معلوم بود می‌خواد برینه بهم.
ولی سهیل قیل اون با لبخندِ مرموزی از جاش بلند شد و صداش واقعا عجیب بود:
- هرجور میلته‌.
با سرعت از اونجا خارج شدم
یه مشت روانی احمق!
معلوم نبود چه نقشه ای تو سرشون دارن.
به سمت دست شویی ها راه افتادم.
محیط اطراف دستشویی خلوط بود.
با قدم های آروم سمت سرویس مردان حرکت کردم
خیلی غیرِ منتظره دستی روی شونه ام نشست
با سر جام ایستادم و به انگشت های کشیده و بلند خیره شدم
بلافاصله چهره ساغر روبه روم قرار گرفت
شرارت ته چشم هاش شعله ور بود.
خط چشمِ نازک و بلندش چشم هاش رو کشیده تر کرده بود و نوک دماغش از سرما قرمز شده بود.
رژِ زرشکی مایل به مشکی اش به شدت مورد پسندم بود و حتی در نظرم از دیشب هم داف تر شده بود!
سر نوک پاهاش وایستاد و با لبخند بهم خیره شد:
-دیدم از دور داری میای گفتم یه سلامی ارز کنم.
و بعد چشمکی زد.
اوه هارتم اکلیل شد!
نیشخندی زدم و به لب هاش خیره شدم:
-خوب سلامتو کردی؟
نرم خندید از دیشب تا الان زمین تا آسمون فرق کرده بود مثلا دیشب مدام نگاهش رو ازم می دزدید و یا اصلا محلم نمیداد ولی حالا انقدر سرحال جلوم ایستاده بود.
واقعا زن ها دو قطبی اند!
یه لحضه جرقه ای تو ذهنم خورد.
اگه ساغر دوست دختر شاهین هست پس از خیلی از برنامه ها باخبره
اصلا قدم اول من باید ساغر باشه!
-خیلی بی حوصله ای چی سر حالت میاره؟
این جمله رو در حالی که شونه هاش رو با ناز جم می‌کرد گفت.
نیشخندم تبدیل به لبخند شد سرم رو جلو بردم.
یه چیز خیلی مثبت تو وجودش بود دقیقا مثلِ یه انرژی که میتونه سر حالت بیاره.
دستم روی دستش که هنوز روی شونه ام بود نشست
و دستش رو از روی شونه ام برداشتم و بین انگشت هام نوازش وار نگه داشتم.
مدقیقا همون دیشب روش کراش زدم.
یه دخترِ سل‌یطه !
نگاهش لحضه ای رو دست های گره خورده امون نشست و لبخندش به وضوح پر رنگ شد
دوباره بهم خیره شد. سرم رو چند ثانتی صورتش کج کردم و با لحن اغفال کننده ای تو صورتش لب زدم:
-شاید تو.
ابرو های اصلاح شده اش رو بالا داد میتونستم اون زوق رو پشت چشم های س×ل×ی×ط×ه اش ببینم:
-پس من همیشه می‌تونم با وجودم سر حال بیارمت.
صورتم رو نزدیک تر بردم جوری که اگه هر کدوم حرف میزدیم لب هامون بهم تماس پیدا میکرد
خیره به لب هاش مشتاق گفتم:
-نه همیشه شاید برای یه مدت.
از برخورد لب هام به لب های داغ و رژی ش موقعِ حرف زدن
لبخند رضایت بخشی روی لب هام نشست.
اصلا حرفم رو به روش نیاورد.
بر خلاف چشم هاش که بهت داخلش موج میزد
طی یک حرکت سرش رو جلو آورد و همون زره فاصله رو از بین برد و لب هاش اسیرِ لب هام و کمرِ باریکش اسیرِ دستِ آزادم شد..
..*
-دوست پسر داره.
- شوهرش که نیست...خوب ولش میکنه.
-جزو تیمِ دشمنه.
-خودی میشه.
-س×ل×ی×ط×ه اس.
-از همینش خوشم میاد.
-داره گولت می‌زنه!
-عه؟ بعد من دارم چیکار میکنم؟
همزمان که جوابِ هزارمین چرندِ ساعد رو می‌دادم سیگارِ بین لب هایِ متفکرِ آروین رو کش رفتم.
با اعتراض نگاهم کرد و سیگار رو از بین لب هام بیرون کشید:
-ببین رابطه های تو به کتفم ولی حالا که با این استوره س×ل×ی×ط×ه گری رفتی تو رابطه سعی کن ازش اطلاعات بکشی در ضمن از هر جمله ات یه چیزی بیرون می‌کشه خیلی زرنگِ.
بوی تلخِ سیگار نفسم رو بند می اورد
به پنجره رو به روم اشاره کردم:
-اینو بازش کنید خفه شدیم
بعدشم ببخشید ولی شما الان چرا به خاطر رل زدن من سوختید؟
امیر همزمان که سرش تو گوشی بود با پوزخندی صداش رو بالا برد:
-اونی که همزمان با چند نفره خودش هم از چند نفر تشکیل شده‌.
نیشخندی زدم و از جام بلند شدم
چه غلطی کردم به اینا گفتم.
اصلا چرا خر مغزم رو لگد زد و بلافاصله بعد از اینکه ساغر رفت سر کلاس اومدم پیشِ اینا؟
قرار بود مثلا بعد از کلاسش باهم بریم نزدیک ترین کافی‌شاپ
و رسما اولین دیت مون.
-مهرداد می‌دونی ممکنه بعد از اینکه شاهین بفهمه....
کلافه صدام رو بالا بردم و حرفِ ساعد رو قطع کردم:
-می دونم،ولی اون هیچ گوهی نمی تونه بخوره.
هنوز از اینکه شاهین گفته بود امشب برم پشت دانشگاه بهشون نگفته بودم و می‌خواستم از یه چیزی مطمئن بشم.
حتی خودمم خوب می‌دونسم برای یه گره کوچیک دارم یه گره بزرگ تر ایجاد می‌کنم.
اینجا بود که به خاطرِ فهمیدن یه موضوع پیشِ پا افتاده تصمیم گرفتم کراش ساده ام روی ساغر رو تبدیل به یه چیزِ دیگه کنم .
خوب می‌دونستم عاقبتِ خوبی در انتظارم نیس‌ت.
از اونطرف هم معلوم نبود اینا می‌خوان چه گوهی بخورن؟
-شما چی؟ چیکار کردید؟
آروین بی خیال و با نفرت به افق خیره شد :
-فعلا داریم یه کارای می‌کنیم.
متفکر ابرو هام رو بالا دادم
آتیش انداختن تو کـ×و×ن من بعد خودشون امقدر آروم و خونسرد کارهاشون رو انجام میدن!
-دیر نشه .
-نگران نباش.
قبل اینکه اونا بخوان با تیپا از دانشگاه بندازن مون بیرون کارو تموم کردیم.
زیاد نمیخواست دربارش حرف بزنه و ساعد هم از طرفی نگران بود
-وقتی اومدی اینجا کسی ندیدت که.
خسته از هزار سوالی های ساعد نه ای زمزمه کردم و سمت در رفتم و همزمان گفتم:
-فعلا.
از در بیرون رفتم و به سمتِ کافی شاپ نزدیک به دانشگاه پا تند کردم‌ فقط یه خیابون فاصله داشتند.
به محضِ ورودم به کافه ای که فضای بسیار خفه ای داشت.
و تم روشن و گرمای زیادش اصلا به دل نمی‌نشست
ساغر رو پشت یکی از میز ها دیدم
نیشخندی گوشه لبم نشست.
حسابی تو فکر بود.
سمتش رفتم و از پشت سوتِ بلندی براش زدم
نگاه بعضی ها رومون نشست که ساغر با بهت از جاش پرید و با دیدنم ابروی بالا انداخت و صاف و با ناز نشست.
دقیقا مثل همون داف های که تایپِ مارسِل بودند بود.
پشت میز نشستم و صدای بی خیالم رو بلند کردم:
-نمی دونستم انقدر آن تایمی.
چشمکِ شری زد و خندید
- برای تو همیشه سر موقع هستم.
اصلا حال و فضای لاس زدن دو نداشتم با نیشخند بهش خیره شدم هر دومون انگار نه انگار که دفعه اول مونه که باهم قرار گذاشتیم خیلی عادی بودیم:
-چیزی سفارش دادی؟
-نه...ولی میلِ زیادی به طعم لبات دارم.
و باز هم نیشخند
د لامصب من هی میام میگم لاس نزن
- ولی یه قهوه می‌خورم.
دستم رو سمت گارسون خم کردم که سمت مون اومد سفارش ها رو بهش دادم
تا اومدن گارسون بساطِ حرف های مفتِ اول هر رابطه به راه بود.
بعد از اینکه گارسون سفارش ها رو روی میز گذاشت و رفت فکر کردم بهتره یه سودی هم از اینهمه لاس ببرم.
- امشب می‌خواستم کنار هم باشیم،ولی حیف امشب می‌خوام برم پشت دانشگاه.
لحضه ای مکث کرد و به دست هام خیره شد یه چیزی ته نگاهش لرزید
چرا انگار می‌خواست کمک کنه؟
-امشب هواست رو جمع کن‌.
نخواستم خودم رو مشتاق نشون بدم تا حرفش رو بِبُره و دستم تو پوست گردو بمونه.
پس بی خیال به صندلی تکیه دادم:
-حواسِ من همیشه جمِع.
خیلی زود کلافه شد.
انتظار داشتم مثل گفته های ساعد بحث رو عوض کنه یا بره سراغِ لاس ولی لب هاش آویزون شد انگار مردد بود بگه یا نه .
-ببین تو دیگه رسما دوست پسرم محسوب میشی
پس من نسبت بهت احساس مسئولیت می‌کنم و بهت میگم ببین عشقم شاهین کک خور هست ولی نه آنقدر که یکی که از هوا افتاده رو بیاره بزاره رو سرِ تیمش.
گیج شده ابرو هام رو بالا دادم هر کدومشون انقدر زرِ مفت درباره اون یکی میزدن آدم گه گیجه میگرفت
اصلا نمی فهمیدم چی به چیه.
ولی این وسط یه چیزی رو خوب درک کردم اینکه حتی ممکنه شاهین ساغر رو فرستاده باشه .
 
آخرین ویرایش:
#پارت_53


ساغر دیگه از اون ناز موقع لاس هاش خبری نبود با جدیت انگشت اش رو روی فنجون قهوه اش کشید انگار در حال کنکاش یه چیزی بود
زیر چشمی بهش خیره شدم
یا درست زر تو بزن یا لال شو.
این چه فازیه نسیه حرف میزنن
- به کتفم.
لبخندش پاک شد انتظار داشت ازش حرف بکشم؟ درست حدس زدم اونم می‌خواست منو امتحان کنه
گوساله احمقِ دوست داشتنی!
-تو لازم نیست دخالت کنی نمی خوام تو دردسر بیوفتی.
برق چشماش باعثِ بالا رفتن کنج لبم شد.
حقیقتا دلم می‌خواست ازش اطلاعات بکشم ولی احتمال های ته ذهنم این اجازه رو نمیداد.
چشم هاش رو باز و بسته کرد
تو همین چند ساعت این رو فهمیدم که هر وقت می‌خواد به خودش مسلط بشه چشم هاش رو میبنده و باز میکنه.
لبخندِ کم رنگی زد پای راستش رو روی پای چپش انداخت و کمی به سمتم متمایل شد
نگاهش مستقیم به گردنم بود‌
بکشید بیرون،عمو.!
لبم رو کج کردم نمی خواستم حرفی خارج از بجث اصلی زده بشه:
-کی با شاهین کات می‌کنی؟
انتظار داشت اینو بپرسم!
عاقل کی بودی تو؟
لبخندی زد و با مظلومیت شونه هاش رو جم کرد:
-هر وقت تو بخوای،ولی بهتره زمانی کات کنیم که تو دیگه رسما عصو اونا شی.
رسماً؟
ساغر درست می‌‌گفت خودم هم می‌دونستم به این راحتی پذیرفتن من یکم غیر باور بود
مگر اینکه با این حساب که چون آروین دنبالمه اومده سراغم.
البته که خود آروین رو این حساب که اون من رو می‌کشه طرف خودش تا عضو لژیون نشم وارد بازی کردم.
برای همین همه جا ابن شایعه که نِمِسیس می‌خواد تو ایران درس بخونه
و تیم لژیون می‌خواد اونو جذب خودش کنه تا شانسش برای نجات بیشتر بشه .
پس شاهین که این رو نمی خواست اومد جلو‌.
ولی اونها هم انقدر خر نبودند که آروین و دوستاش با این حجم از شایعه و حرف راجب نِمِسیس اصلا تلاشی برای جذب من نکردند.
ما این تفکر رو داشتیم که اره الان رو هوا عضو تیم شون شدم و بهتره که آروین اینا فقط روی راه اندازی لژیون قمری تمرکز کنن ولی...
شت!!
اصلا حواسم به این قسمت نبود.
امشب هر اتفاقی که می افتاد هر چیزی که می‌شد یه امتحان بود.
ولی درباره ساغر هنوز هم نمی تونستم چیزی بگم.
-مهرداد؟
سرم رو بلند کردم و خیره نگاهش کردم.
-من یعنی درباره تو کم میدونم
توهم می‌خوام بیشتر باهم حرف بزنیم،ولی تو همش ساکت میشی یا جواب هات کوتاهه‌ و گیج ترم میکنه.
بی توجه به حرفش نیشخندی زدم و پر تمسخر جوری که مطمئنم اگه دختر دیگه ای بود حتما همون اول کاری کات میکرد زمزمه کردم:
-تو رسما داری به شاهین خ‌یانت میکنی!
اگه بهت آسیب بزنه چی؟
درواقع منظور من این بود که از کجا معلوم همین کار رو با من هم نکنی؟
به قولِ امیر اونی که همزمان با چند نفره خودش هم از چند نفر تشکیل شده‌.
و حالا من چقدر اسکل بودم که با همچین آدمی وارد رابطه شدم.
نفس عمیقی کشید یه چیزی ته نگاهش لرزید منظورم رو خوب گرفت و مردد بود تا چیزی که تو ذهنش هست رو به زبون بیاره یا نه:
-می‌دونی وقتی دیدمت اولش فقط چون نِمِسیس بودی نظرم رو جلب کردی اما بعدش وقتی دیشب تو آسانسور باهام حرف زدی ته دلم یه جوری شدم
میدونی یه جورای خرت شدم، ولی مهرداد به خدا قسم من هرگز این کار رو با کسِ دیگه ای نمی‌کنم من فقط روت کراش زدم مگه من چقدر زندم ‌که به خاطر ترسم از این و اون زندگی نکنم
من با شاهین کات میکنم من...من حتی از اول هم فقط چون یه لیدر معروف بود باهاش وارد رابطه شدم ولی تو فرق داری...
قبل اینکه حرفش رو ادامه بده با بی حوصله گی قهوه یخ کرده اش رو از روی میز برداشتم و لبه فنجون رو به لب هاش چسبوندم که حرفش قطع شد و شکه با بهت سرش رو بالا اورد.
-قهوه اتو بخور انقدر هم حرف نزن
درضمن هر حرفی که من زدم قرار نیس چیزِ دیگه ای ازش برداشت کنی.
لبخندل ریزی گوشه لبش نشست و دوباره به ورژنِ خودش برگشت خیلی آروم صاف نشست بعد از مزه کردنِ قهوه
با سؤالش چشم هام رو کلافه بستم و نفسِ عمیقی کشیدم.
اصلا نمی‌شد چشماش چیزی رو شکار کنه و بعد بشه پیچوندش!
من گ×و×ه خوردم رل زدم!
 
آخرین ویرایش:
#بازگشت_به_خط_پایان
#پارت_54


اون روز بعد از کافه تا خودِ ساعت ۹ مثل یه غلام حلقه به گوش در خدمتِ حسین بودم.
از زمانی که به هوای استراحت با همون فرم اومدم پل مثل سگ ازم کار کشید.
تصمیم داشت نما رو عوض کنه پس اول همه وسایل رو از اون پایین بیرون بردیم.
بقیه کار ها رو برای چند روز بعد گذاشت.
سرایدار سگ اخلاقِ ساختمون با اخم سگی مثلا از ساختمون پاسداری می‌کرد.
نیشخندی به ریختِ ریقوی بدبختش زدم و به سمت پله ها رفتم
حتی تم شکلاتی خونه باعث آرامشم می‌شد!
خونه تو تاریکی مطلق فرو رفته بود کور کورانه دستم رو روی دیوار کشیدم.
به محض حس کردن کلید برق دستم رو روش فشردم و چراغِ پر نور خونه رو روشن کرد.
عقربه های مشکی ساعتِ نه و سی و پنج دقیقه رو نشون می‌داد.
همون لحضه زنگِ در به صدا در اومد با تعجب سمتِ آیفون برگشتم و به صفحه اش خیره شدم
ای بر خ‌رمگس معرکه لعنت!
دقیقا کدوم مادر خ‌رابی آدرس رو به این داد؟
بی حوصله گوشی رو برداشتم:
-بله؟
سرش رو دقیقا جلوی لنز آورده بود
دهنش رو باز کرد و دندون های ارتودنسی شده اش رو به نمایش گذاشت:
-باز کن درو بابا.
این بشر چرا انقدر پر روعه؟
آیفون رو زدم و در ورودی رو هم براش باز کردم
تمام مدت که من داخل حموم بودم هر صدای که بخواید از سالن اومد از صدای تی وی تا داد و بی داد.
دقیقا وقتی داشتم لباس عوض میکردم.
صدای بلندی به گوش خورد بلافاصله صدای شکستن شیئ تو اتاق پیچید
با بهت قدمی سمت در برداشتم
حتی یادم رفت هودیِ مشکی رو تنم کنم با همون بالا تنه ل‌خت با سرعت از اتاق بیرون زدم
حدس می‌زنید با چه صحنه ای رو به رو شدم؟
شهرام کوچولو با آباژورِ ارثِ پدر بی پدرش کشتی گرفته بود و کلا نابودش کرده بود
مبهوت به ب‌دنه متلاشی شده اش روی پارکت های تیره رنگ خیره شدم.
دستپاچه لبخندی زد و دست های درازش رو برای توضیح تو هوا تکون داد
-ببین جنسش فیک بود فیک!
پس فردا اتصالی میکرد کل برق ساختمونو میسوزوند
نفس عمیقی کشیدم و سرم رو تکون دادم.
اسکل،احمق،گاو کلا صفت های اصلی این بشر بود!
همونطور که خیلی آروم سمتش قدم بر می‌داشتم متفکر لب زدم :
- آباژور شارژی اتصالی میکرد؟
یه لحضه از شدت بهت پلک راستش پرید مبهوت لبخندی به عمق سوتی که داد زد
خاک بر سر ملعون حتی نتونست درست جمعش کنه:
-به هر حال غذا بلا بود!
توهم موافقی؟ اصلا به نظرم ارزش زیادی هم نداشت!
رو به روش ایستادم و هودی دستم رو بین انگشت هام فشردم و بی حوصله و خسته متأسف بهش خیره شدم:
-چه ربطی داره؟مگه شیشه اس؟اسکل این از چوب بود!
فقط پولِ حمل همین شده اندازه کل هیکلت.
اینبار واقعا خیلی روش فشار اومد که به حق علی همین فشار فرو بره تو ناکجا آبادش!
نفس عمیقی کشیدم و چنگی به موهای خیس ام زدم :
-اول این گ‌وهی که ریختی رو جم می‌کنی بعد ک*ونت رو جم میکنی میای پایین منتظرم.
اینو گفتم و به سمتِ درب خروجی رفتم و همزمان هودی رو تنم کردم.
احمقِ اسکل جم کردن چند تا تیکه چوب رو نیم ساعت طول داد دیگه کم کم داشتم قندیل می‌بستم که بلخره اومد .
-خوب خوب داش مهری بزن بریم.
این بشر با این وضعش واقعا باعثِ نابودی بشریت میشه!
روی موتورش نشست و به ترکش اشاره زد:
-بپر بالا بریم دور دور.
پس گردنی نثارش کردم و پشتش نشستم.
جوگیرانه گاز می‌داد و از ماشین ها سبقت می‌گرفت.
از اعمد با سرعت از کنار عابر ها می‌گذشت و اونا هم کم نمی‌زاشتند و از فحش های پر مسما شون نثار دوتامون میکردند.
با حرص جوری که صدام از بینِ بوق ماشین ها و همهمه بهش برسه داد زدم:
-شاهین گاو تر از تو پیدا نکرد بفرسته دنبالم؟
نیم نگاهی به پشتش انداخت و مثل خودم صدای نکره اش رو بلند کرد:
-خودِ عنت نمی تونستی بیای؟
له له می‌خواستی؟
چشم هام از همون پشت کلاه کاسکت گرد شد با بهت محکم به کلاهِ سرش کوبیدم
جوری که کنترل موتور از دستش خارج شد،به جلو متمایل شد و اگه تعادلش رو حفظ نمی کرد دوتامون به فلان سگ میرفتیم.
با بهت یا ابلفضی گفت و دوباره کنترل موتور رو به دست گرفت
عصبی صدام رو بالا بردم:
-چی بلغور میکنی؟کدوم ل‌اشی گفت من گفتم یکی بیاد بکشدم تا دانشگاهه خراب شده اتون؟
صداش رو از خودم بالا تر برد و حرص خوردنش مشهود بود:
-چه مرگته تو؟دو دقیقه گ‌وه نخور تا برسیم .
پوزخندی روی لب هام نشست..
تا زمانی که برسیم هیچ کدوم حرفی نزدیم
و بلخره جلوی دانشگاه ترمز کرد.
از روی موتور پایین پریدم
فقط یا صاحب وحشت!
تاریکی همه جا رو فرا گرفته بود
نور کم سوی ماه به ساختمون بزرگ می‌تابید‌.
-اینجا نگهبان نداره؟
نصف شب اخه چه گوهی می‌خورید اینجا؟
صداش آروم شدا بود و سعی میکرد کمتر سر و صدا کنه:
-نگهبان داره ولی برای امشب خریدنش! یه پیرمرد تریاکیه بچش از لژیون هاعه.
نگاهش خیلی آروم و خونسرد شده بود و مدام زیر چشمی نگاهم می‌کرد با دیدن چیزی
به سمتی اشاره کرد و گفت:
-بریم اونجا
سرم رو سمت مقصدِ دستش چرخوندم
به اتاقکی که نور کم سوی از پنجره اش بیرون میزد.
مچ دستم رو گرفت و با قدم های آرومی سمت اتاقک رفت.
با چندش به شونه اش کوبیدم و با صدای بلندی گفتم :
-دزد گرفتی مگه،ول کن دستو.
یه لحضه کلافه سر جاش وایستاد،با اخم سمتم برگشت
وقتی اخم می‌کرد خط وسط پیشونیش کج می افتاد و کل ابهتش رو نابود میکرد!
-خفه می‌شی؟ مهرداد لال شو و فقط دنبالم بیا.
بلافاصله خواست به راهش ادامه بده ولی نشد.می‌گید چرا؟
چون من با همون اخم،پام رو جلوی پاش دادم و تلپی پخش شد روی چمن ها.
صدای آخ پر از دردش جوری بغضی بود که یه لحضه دلم به حالش سوخت ولی امان از زات ل×ا×ش×ی و مادر خرابش!
همون لحضه که خواستم بی توجه به ریخت تفاله ته چایش به راهم ادامه بدم عین زیگیل پام رو گرفت و خیلی محکم سمت خودش کشید.
نگم از اون لحضه که عینِ گی افتادم و پخش شدم روی چمن های خیس و حس لجز آورش جوری حالم رو بهم زد که حتی نفسم بند اومد.
می‌گن فاجعه یک بار رخ میده. ولی برای ما فاجعه بار سومی هم داشت!
اون لحضه که هم من هم شاهین هیچ کدوم نمی خواستیم قبول کنیم باید بلخره با اون فاجعه کنار اومد صدای پای ضعیفی به گوش رسید بلافاصله کفِ کفشی روی رون پام نشست
بدشانس از این فرا تر مگه داریم؟ یعنی ای ریدم ریختم تو این زندگی!
همین کافی بود که بی اراده از ته دلم نعره جانسوزی بزنم
و اون یارو مادر هزار جریبی هم با دادم
یکه خورد
کورِ احمقِ گوساله با بهت قدمی به عقب برداشت که پاش به پهلوی شهرام خورد
نامرد بودم بزارم با این ضربه هاش سالم بره بیرون.
اینبار هم من و هم شهرام همزمان فوق العاده عصبی به لنگ های درازش چنگی زدیم و به سمت خودمون کشیدم
نمی دونم از از ترسِ ترکیبِ چمن ها و زمین گلی و خیس بود یا از اینکه چی بود زیر پاش ولی چنان بلند با صدای نخراشیده اش نعره یا حضرتِ وحشت سر داد و بلافاصله هیکلِ دراز و ریقوش روی من و شهرام افتاد
ولی کارما یعنی چی؟ یعنی اینکه عَد باید باس‌ن نازنین طرف بیوفته رو سر من!
خدایا کامان!
یعنی شده باس.ن یه نفر خیلی مستقیم روی صورتت باشه و از طرف دیگه ای حس کنی هودی مورد علاقه ات گلیِ و از اون بدتر موهای خیست با گل ترکیب شده
یعنی خار این زندگی...
-امیر؟ چه گوهی داری می‌خوری اون پایین؟مادر خوشگل از سر شب هزار باز رفتی دستشوی هنوزم؟ داداش معدت اتصالی کرده؟
-خفه شو مرتیکه.
بخدا اجنه اینجاست!‌
خشتکمو گرفت کشید پایین خدایا غلط خوردم قول میدم دیگه دخترای دانشگاه رو انگشت نکنم.
یه لحضه دلم به حالِ صدای بغضی امیر سوخت‌!
چنان مظلومانه این جمله رو گفت که واقعا تف توش!
یه لحضه استاپ!
امیر بود؟! این لامروت اینجا چیکار میکرد؟ ای خارتو امیر!
دستِ اعضله ای رو دیدم که با تمام قوا بازوی امیر رو گرفت به بالا کشید و پشت بندش صدای ساعد
-چی شد میگی؟ بزار ببینم یا صاح...مهرداد؟
صدای زمزمه مبهوت ساعد بود که بعد از بلند کردن امیر چشمش بهم خورد.
مرتیکه نسل پیچیده یعنی تمام ارگان های صورتم بدبختی رو داد می‌زد با بهت خندید که چشمش به شهرام خورد و رسما قهقه زد!
-عه شهرام اجاره ای!
بچ خوشگل کف زمین چیکار میکنی؟
صدای خر خر شهرام از خرناس سگ وحشتناک تر بود!
به شخصه اولین بار بود که میدیدم اینطور به کردنِ ساعد و امیر علاقه داره!
-دعا کن دستم بهت نرسه ق‌لمبه!
صدای خفه شهرام بود .
به شخصه خودم ریدم دهن تک تکشون
ساعد نگاه ریز شده اش رو بهم دوخت نیشخندی کنج لبش نشست
-فکر کنم خیلی اونجا تون می‌خاریده که تو تایم ما اومدین اینجا.!
با نفرت چمن های زیر دستم رو بین انگشت هام فشردم جوری که انگار کله ساعد جلومه و صاف نشستم:
-چی می‌گی تو بچ
ریدم تو اول آخر همه اتون .
شهرام پشت بندم خیلی آروم از جاش بلد شد کل لباس های اسپرتش گلی شده بود .
انگار افتاده بود تو فاضلاب.
-تایم شما؟ اوو
مثلا اگه بخوام الان اینجا باشم میخوای چه گوهی بخوری؟
ساعد نفس عمیقی کشید لبخندِ پر رنگی زد انگار دنبال فرصتی بود تمام عقده هاش رو روی این شهرام خالی کنه
رو به ناکجا آباد اشاره ای زد و اون لحضه که دوتا قول بیابونی سمتش اومدن تازه فهمیدم چه خبره!
که شهرام ریز ریز عقب رفت.
دم گوششون یه چیزی وز وز کرد و بلافاصله اون دوتا
خیلی شیک و مجلسی مثل دوتا تیکه آشغال از اونجا جم مون کنند
کارما باعث شده بود دیگه اهمیت ندم بعدش قراره چه اتفاقی بی افته ولی این عدالت نیست که فقط رون پای یکی از اون دو نفر اندازه هیکل منو شهرام بود.
 
آخرین ویرایش:
#پارت_55

جوری بوی عن گرفته بودم که یارو نامحسوس چینی به دماغش داد و صداش رو بلند کرد:
- عمو ریدین روتون مگه؟
قبل اینکه اون جمله اش رو کامل کنه ساعد با اخم دست توی جیب شلوارش فرو کرد و مثلا با جذبه گ×و×ه خورد:
-حرف نباشه راهتو برو
یارو خفه خون گرفت و بجاش خیلی محترمانه داخل همون اتاقک فرو مون کرد و بعد خیلی محترمانه تر و کاملا معنوی به چندتا صندلی پوسیده بست مون!
من یکی که دیگه واقعا برام مهم نبود بعدش قراره چی بشه چون به هر حال من الان با دو طرف بودم و قرار نبود به نفع من نباشه
-من سه شب پشت سر هم اومدم اینجا و هیچ اتفاقی نیفتاد
ولی تو انقدر تنگ بازی در آوردی اخرش لو رفتیم.
این احمق رو پشت به من بسته بودند
نمی تونستم فیسِ کردنی ش رو ببینم تا یکی بزنم دهنش تا ابد بسته بشه
اتاقک خالی بود!
خالی‌خالی فقط چندتا صندلی چوبی گوشه کنارش دیده می‌شد با وجودِ نور زرد رنگ دقیقا یادِ صحنه های اکشن فیلم های مافیای می افتادم‌
-ببخشید اونوقت چه احتیاجی به وجود من بود نمی تونستی تنهای بیای ؟
فوق العاده مسخره با مدل حرف های مسخره اش منظورش رو میرسوند و واقعا خاک بر سر من که با این بحث میکنم:
-گفتن خود ارض‌.ایی عوارض داره گفتم بهتره معتاد بهش نشم
دهنم رو کج کردم
واقعا داشت ریده میشد تو اعصابم
-فِرمْ تَ گُوْل.(دهنت رو ببند)
-نطقِ تو درست کن فهمیدیم زبانِ خارجی بلدی!
-شهرام فقط ببند
بوی گوهی فضا رو پر گرده بود
اینکه دقیقا الان چرا اینجا بسته بودن مون برام تار بود.
د لامصبا لاقد منو بیرون بیارید.
تمام چند ساعتی که شهرام ریلکس در حال آواز خوندن بود من فقط سعی می‌کردم نفس عمیق بکشم آرامش نمی‌زاشت
انقدر صداش مزخرف بود که حاضر بودم تا خودِ صبح این وضعیت رو تحمل کنم ولی صدای این بشر رو نه!
-دیشب که رفته بودم سیگار بخرم
یادم افتاد به ج...عه سام علیک دارو دسته آرشِ کمانگیر.
آروین خان دریوزه بلخره خودش رو کشید و اومد با قدم های گ‌وهی چراغ این اتاق رو روشن کرد
امیر تیپ مشکیش حالا به پلیور و شلوار خاکستری تبدیل شد
فکر کنم خودش رو تو عطر غرق کرده بود جوری که با ورودش کل اتاقک تبدیل شد به بوی عطرِ تلخش
خاک بر سر گوساله اش جوری طلبکار نگاه می‌کرد انگار عمه من بود عین گاو لگد می‌زد.
نگم از نیشخند تحقیر آمیزِ ساعد
آخ که اونجامو رو سوزوند!
ناخداگاه دهنم کج شد و با صورت جم شده
آروین صندلی ای رو برداشت دقیقا رو به روی منو شهرام گذاشت و بر عکس روش نشست.
شهرام خیلی بی خیال با کف کفش رو زمین ضرب گرفت
جوری صداش سر خوش بود انگار که الان تو پنتهوس باباش نشسته داره حالش رو میبره:
-میگم آرش کمانگیر چه خبر از دماوند؟شنیدم تیرات به هدف نخورده
آروین نفس عمیقی کشید
دستی به یقه بازِ کتش کشید و با لبخند مرموزی گفت:
-هر کدوم از تیر ای من که به هدف نخورد رو امشب قرار فرو کنم تو شما
شهرام واقعا یه روانی بود!
خیلی غیر منتظره با زوق شروع کرد به خندیدن:
-اوکی فقط نظرت با ت.ریسام چیه؟
تیرات کلفته دیگه؟
داشت چرت بلغور میکرد خاک بر سرش جوری لحنش جدی بود که حتی امیرم پراش ریخت
یه لحضه واقعا قاطی کردم!
با تمام وجودم سرم رو جلو بردم و بد خیلی خیلی محکم به عقب بردم‌
و بوم! یعنی صدای که با برخورد کله ام به کله پوکش ایجاد کردم رو اسرائیل نتونست با موشک هاش ایجاد کنه
چنان دردی توی سرم پیچید که حتی نتونستم نیمچه لبخندی به صدای آخ بلند و پشت بندش فحش هاش بزنم
چشم هام رو روی هم فشردم.
-مهرداد جداً سندروم بی قراری داری؟
چشم هام رو با نفرت بستم‌.
خدایا یعنی واقعا میشه آروین ده تا از تیر های تیرکمونش رو بکنه تو این بشر؟
آروین نگاهش رو به منی دوخت که با نفرت به همه چیز خیره بودم
نیشخندِ سردی زد یه جوری با لحن سرد و تحقیر آمیزی بهم اشاره کرد
ناخدا گاه چشم هام رو بستم و سرم رو پایین انداختم من واقعا نسبت به این موضوع فوبیا داشتم اصلا در مقابلش کم میاوردم
-شهرام اجاره ای با این ریختی رو هم؟
کاپل شهرام اجاره ای و مهردادِ هم ج.نس گرا
حس کردم نصف تنم لمس شده
شهرام اما اینبار صدای جدیش رو بلند کرد
جوری لحن آروین ک.یری بود که حتی به اون هم برخورد:
-هم ج.نس گرا؟ آرش هواست باشه چی از نطقِت بیرون میزنه.
میگن خود کرده را تدبیر نیست دقیقا توصیفِ قشنگیه برای من
اصلا آروین ع×و×ض×ی چه مرگش بود؟
من به خاطر اون بود که اینجا بودم ادعای چی رو میکرد؟ اخ که از اینجا خلاص شم درت میزارم
از بین موهای که روی صورتم ریخته بود به چهره خونسردش خیره شدم و صدای خفه ام فضا رو پر کرد
-گ×و×ه خوری هم ج.نس گ.را بودن من به تو نیومده
کاپل رو برو با مادر خ‌رابت بچین
نیشخندی زد از جاش بلند شد
واقعا برای امروزم کافی بودکاش همینجا دکمه ایست دنیا رو می‌زدن
اصلا کاش بعضی از قسمت های زندگی رو از حافظه دلیت کنند.
حتی اگه بعضی حرف ها واقعی نباشند یا از روی اعصبانیت باشند
حتی اگر فقط نمایش هم باشند باز هم هیچ وقت از یادمون پاک نمیشه!
دیگه کافی بود.
ولی نمایش شون تازه شروع شده بود
دستش رو زیر چونه ام گذاشت و سرم رو بالا برد تا به چشم هاش خیره بشم
-ولی تو!
تو قراره بد درت گذاشته بشه!
سرش رو نزدیک گوشم آورد جوری لبخند داشت که انگار داره از حرف هاش لذت میبره:
-نه بعدا همین امشب!
بلافاصله ازم فاصله گرفت دستش رو روی شونه شهرام گذاشت
به شخصه امشب میخواست به همه از طریق حرف هاش برینه:
-تو تا امروز خیلی گ‌وه ها خوردی و امروز قراره همه رو پس بدی
کی اهمیت میده که تو الان کجا هستی؟
کی میاد نجاتت بده؟ لابد رفیقات؟ ولی اونا الان تو مهمونی جولون میدن!
اگه امشب جنازه ات برگرده کسی هست که خاکت کنه؟
نوچ! نه مادری نه پدری!
راستی شنیدم مادرتو تو یه پارتی با یه پیر مرد هفتاد و اندی ساله دیدن!
وقتی فهمیدم شهرام چقدر روی این موضوع حساسه که نه دیگه خندید نه به سخره گرفتش فقط ساکت شد
حرف های آروین در واقع مثل یه خنجر بود که توی قلب آدم فرو میرفت
اون نمی تونست جسمانی به یکی از اعضای تیم حریف آسیب بزنه تا وقتی اونا دعوا رو شروع نکنن ولی خوب یه راه بهتر پیدا کرده بود!
-آروین چوب خط هات پر شد!
از این بعد وقتی از خیابون رد میشی هواست به جاده باشع!
تهدید کرد.
امید وارم واقعا هم عملی کندش
امید وارم یه روز خبر مرگش رو بیارن اصلا خودم مسئولیتش رو قبول میکنم
-راستی شَهی میگم مطمئنی بابات همون پا منقلیه است نه؟
آشغالی ع×و×ض×ی تا اون لحضه مثل یه کفتار به هر دومون نگاه می‌کرد و حالا-حالا دهنش رو باز کرد و باز یه چرندی بلغور کرد.
-اخه میدونی نکه مامانت هر شب زیر یکیه برا همون میگم مم...
-تو یکی خفه کفتار
کلافه جمله ام رو بیان کردم ولی ساعد خیلی پر انرژی دهنم رو بست.
-بچ تو بهتره ساکت باشی تا قهوه ای نشدی
هرچند تو خدا دادی عن رنگی بودی.
-ببین مَ...
تا خواستم دهن باز کنم جدو آبادش رو آباد کنم دستی دور دهنم نشست
مبهوت به آروین خیره شدم.
بدون هیچ حسی بهم خیره شد
دقیقا همون آروینی بود که اولین بار دیدم!
-نوبت به توهم میرسه
صبر کن!
پس قرار بود زیادی فک بزنن.
فقط قبلش میشه یه چیزی بدن من بزارم رو گوشام نشوم؟
اصلا حرف هاش دیگه به چپمم نبود فقط خسته شده بودم
حتی اینکه شاهین الان تو یه مهمونی لاسش رو میزنه و ما داریم وقت مون رو اینجا تو این سگ سرما تو یه اتاق شبیه به اتاقای بازجوی سپری می کنیم هم رو مخم بود
پس کوش این سهیلِ سگ صفت؟
از اینها بعید نبود همه اش یه نقشه باشه!
حاضر بودم عمه و مامان رو تحمل کنم ولی این عقده توجه ها رو نه!
-پَ...همین بود زور تون؟
چه فرقی داره من از کی تشکیل شدم؟
مهم اینه که از شما چند لول بالا تر نیستم هم سطحیم!
میگم‌شاید داداش هم باشیم و ندونیم!
آخه نکه ننه هامون نوبتی میدادن سر همون میگم!
اصلا شهرام اگه چ‌صو بازی در میاورد که شهرام نبود!
وقتی گ×و×ه خوری امیر ع×و×ض×ی رو دید از این رو به اون رو شد.
به قولی اگه قرار بود تا صبح میزبان مون باشن پس اصلا مهم نبود قراره به کی توهین بشه‌.
امیر رسما آمپر سوزوند و خیلی زود فشاری شد
با سیس لاتی سمت شهرام اومد
چ‌ص غیرت بازی
یه جوری صورتش سرخ شد انگار تو سرخ کن انداختنش
خواست به قصد کشت سمت شهرام بیاد که ساعد از پشت شونه هاش رو گرفت و بغل گوشش شروع کرد وز وز کرد.
- ولش کن بزار بیاد...بیا داداش بیا.
شهرام سر حال اومده بود.میدونست نمی تونن گوهی بخورن برا همین مدام کرم میریخت.
-گشنتون نیست؟
با سوالِ آروین احمق که کاملا جدی این رو پرسیده بود نیم نگاهی بهش انداختم :
-تو اگه گشنته همینجا می‌تونی بخوریش.
دهنش کج شد و چند دقیقه طول کشید تا ویندوزش بالا بیاد و منظورم رو بفهمه
تنها واکنشش لبخند زدن بود:
- اونو که باید یکی دیگه برات بخوره .
فعلا براتون یه غذای خوشمزه داریم!
معلوم نبود چه فکری تو سرشه.
هرچیزی که بود برای ما بد بود کثافت پلشت‌
بعد کاملا جدی و مهربون رو به ساعد گفت:
-د غذاشونو بیارید دیگه.
ساعد لبخندِ خبیثی زد یه دارم براتونِ خاصی ته نگاهش بود :
-اون که الان
بعد با سرعت از در بیرون رفت و چند دقیقه بعد وقتی وارد اتاق شد از بوی که تو اتاق پیچید یه لحضه سرم گیج رفت!
پشم های هر دو مون از صحنه رو به رومون ریخته بود.
ناباورانه تک خنده ای کردم .
حاظرم تا خود صبح همینجا کتک بخورم ولی چیزی که فکر می‌کنم نباشه!
-حاجی این بوی چیه؟
حتی شهرامِ پوک مغز هم دیگه مسخره بازی در نمی‌آورد.
مگه میشه این بوی لعنتی رو نشناخت؟
-پهن اسب؟!
صدای زمزمه مبهوتم تو کل اتاق پیچید
حتی نمی تونستم نگاهم رو از اون سطل بگیرم!
شهرام واقعا داشت از بوی بد بی هوش می‌شد و با جمله ام دیگه جدی جدی پراش ریخت
-وات؟شت!
عصبی سرم رو سمت آروین چرخوندم
دست به سینه به دیوار تکیه زده بود و با سر کج شده نگاهمون می‌کرد
- می‌خوای چه گوهی بخوری؟
تکیه اش رو از دیوار برداشت و چند قدم جلو اومد تک خنده ای کرد و به سطل اشاره کرد:
-گوهو که شما قراره بخوری!
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
11
بازدیدها
566
پاسخ‌ها
8
بازدیدها
941

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 5)

عقب
بالا