اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان بازگشت به خط پایان | اشعه خورشیدی

رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
  3. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. اجتماعی
  3. دلهره‌‌آور(هیجانی)
  4. طنز
inshot_۲۰۲۵۰۹۲۶_۱۹۰۷۴۲۲۶۱_bb1g.jpg

بازگشت به خطّ پایان

نویسنده: اشعہ خورشیدی

ژانر: اجتماعی، طنز، درام

خلاصه:
لژیون بلیتز! اسمش لرزه می‌نداخت به تن هر حریفی.
یه لشکر بی‌رقیب که ربع قرن حکمرانی کرد؛ اما حالا چی؟ یه باخت سنگین توی یه شب یخ‌بندون زمستونی. همه چی از هم پاشیده، روحیه‌ها داغون…
ولی یه کورسوی امید هست: “نِمِسیس”. یه قهرمان با یه گذشته تاریک، از دل خاکستر بیرون اومده تا دوباره لژیون رو سرپا کنه. حرکاتش برق‌آساست، قدرتش بی‌نظیره؛ ولی یه مشکلی هست. این یارو فقط با دشمن‎‌های بیرون از گود مشکل نداره.
یه جنگ روانی حسابی توی سرش داره جریان داره.
سایه‌های گذشته ولش نمی‌کنن.
بالاخره چی میشه؟ می‌تونه هم سایه‌ها رو از بین ببره هم دشمن‌هاش رو؟
پاسخ در قلب شب سرد زمستون مخفی شده.

مقدمه:
-همیشه یه اشتباه کوچیک می‌تونه نتیجه‌های زیادی داشته باشه.
شاید اون اشتباه باعث خیلی از اتفاقات آینده باشه.
یه تصمیم احمقانه که حتی باعث مرگ یه آدم ممکنه بشه
ما گاهی انتخاب های می‌کنیم .
حالا تو موقعی برنده ای که حتی تو اوج اون اشتباه باز هم تلاش کنی تا همه چیز رو درست کنی .
شاید هم از سر یه جوگیری بخوای اشتباه دیگران رو جبران کنی!
ولی‌ هیچ چیز قابل پیش بینی نیست
همه گذشته دوباره زنده میشه...تو!
تو چوبِ اشتباه های گذشته‌ات رو هم خواهی خورد... .
زمین گرد است.
حالا تصمیم بگیر
ادامه می‌دی یا تمومش می‌کنی؟
می‌ذاری آدم‌های بیشتری غرق بشن یا اون اشتباه رو در نطفه خفه می‌کنی؟

به امید لژیون...!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
# پارت_۲۱

<پایان فلش بک>
به آغوشش که برای بغل کردنم باز بود خیره شدم لبخند ریزی نشست رو لبام. هنوزم زیبا بود محکم بغلش کردم.
ـ آخ پسرکم.
ـ مامان بزرگی درو داف من.
نیما با اخم پس گردنی زد و یقه‌مو کشید عقب.
ـ هی ی×ا×ب×و من رو مامانم غیرت دارما.
انگار انرژیش به منم سرایت کرده بود،با شیطنت ابروهامو دادم بالا.
ـ عمو مامانتو چند می‌فروشی؟
اخم خنده‌داری کرد و دوباره یه پس گردنی مهمونم کرد.
زیبا با خنده دستمو گرفت.
ـ الان می‌خوای بخریم؟ تا دو روز پیش که در به در یه شماره بودیم ازت.
ـ اطلاع نداشتم. وگرنه شماره که هیچ، وجود ما مال شما بود.
نیما ی ایش کشیده گفت و با چندش صورتشو ازمون گرفت.
بالاخره با نزدیک شدن به در ورودی دوباره برگشتم به جلد خودم.
نمای سفید و مجلل ساختمون مثل تاجی رو باغ می‌درخشید. کنارش یه استخر بزرگ بود که معلوم بود آبش یخ زده.
اینجا هیچ چیز شبیه تابستون پنج سال پیش نبود بی‌روح و سرد شده بود.
قدم‌هامو محکم‌تر کردم و صاف وایستادم. بی‌حالت طوری که انگار نه انگار بعد این همه سال برگشتم خونه البته خونه من نه!
پشت زیبا وارد خونه شدم. نگاهم به خونواده‌ای افتاد که یه زمانی تو زندگیم نقش پررنگی داشتن. نگاه سرسری انداختم بهشون. هیچ کس تغییر نکرده بود. همه همون بودن.
حتی ظاهراً عمه مژه کاشته بود و مامان لباش گنده‌تر شده بود. بابا مثل همیشه کت و شلوار سورمه‌ای داشت. فقط شوهرعمه یه ذره شکسته‌تر شده بود.
تنها کسی که واقعاً تغییر کرده بود خودم بودم.
این وسط چشمم خورد به دخترعمه و پشمام ریخت.
ابروهای پیوندی. سیبیل پرپشت. صورت اصلاح‌نشده. دماغ بلند. رژ لب قرمز.
یه ترکیب سمی درست کرده بود که اعتماد به نفسش رو چند برابر کرده بود، ولی صحنه خنده‌دار بود.
ناخودآگاه یه تپق خنده زدم.
اونم با قیافه طلبکار و دهن کج گفت:
ـ ایش.
خونه یه سالن فوق بزرگ داشت که یه دست مبل سلطنتی طلایی هم به سه‌تا دست قبلی اضافه شده بود.
آشپزخونه‌ش به اندازه کل خونه نیما جا داشت.
پنجره‌هایی روبه‌روی ساده‌ترین مبل‌ها و پله‌هایی که ختم می‌شدن به راهروی اتاق خواب‌ها.
مامان مثل فنر پرید از جاش.
من فقط با لبخند طبیعی به چشماش زل زدم.
ـ خدا بچم... الهی مادر فدات بشه.
فقط نگاهش می‌کردم. یه چیزی ذهنمو سفت گرفته بود.
وقتی فهمید دیگه نمی‌تونه بچه‌دار شه، شدم بچه عزیزش؟
چند قدم اومد جلو. خودشو پرت کرد تو بغلم.
با اینکه رو نوک پاش وایستاده بود، هنوز تا شونه‌هام نمی‌رسید.
فکر کنم نیما هم از اون صحنه یه لبخند ریز زد.
اشکاشو نمایشی پاک کرد. از سر تا پام رو برانداز کرد.
یهو جیغ بلندی کشید که یه لحظه حس کردم قلبم از کار افتاد
 
آخرین ویرایش:
#پارت_22
-بچـم...خدا ببین سر بچم چی اومده...مجید ببین کی این بلا رو سر بچم آورده.
پوکر به این چصونه واویلا ی راه افتاده خیره شدم.
-ببین می خواستن بچمو مثل خروس سر ببرن.
این جمله رو با صدای خروسکی در اثر گریه گفت و نیما دهنش رو اندازه غار علیصدر باز کرد و زد زیر خنده.
حتی خودمم ناخداگاه خنده ریزی کردم و با ابرو های بالا رفته با شکایت گفتم:
-یعنی چی؟چرا انگ میزنی؟
زیبا لب پاینشو گاز گرفت و اشاره کرد تا از اتاق برم بیرون.
با نیما از اتاق بیرون رفتیم و نیما با خنده گفت:
-خب کجا بریم جناب خروس؟
دهنمو براش کج کردم:
-خروس و درد یک ساعته.
- به من چه اسمیه که مامانت روت گذاشته.
-نیما همینجا می‌رینم بهتا!
-کلاً کار خروسا ریدنه.
-باز من خروسم تو که همون جوجه اردک زشتم نیستی.
دهنشو برام کج کرد نگاهشو ازم گرفت.
بعد از مثلا غش کردن نمایشی مامان به اتاق خواب بردنش تا مثلا حالش جا بیا و حدود نیم ساعت فقط آه نفرین میکرد.
من نمیفهمم این حجم از اشک و گریه برای کسی که طی پنج سال اخیر حتی یه زنگ هم به بچه اش نزده بود عادی بود؟
دلم برای اتاقم تنگ شده بود تنها قسمت این خونه بود که دلم می‌خواست ببینمش!
داخل راهرو حدود هشت تا اتاق بود که روبه روی هم قرار داشت.
از راهرو سمت راست دومین اتاق،اتاق من بود.
نگاهی به دربش انداختم:
-اونجا الان اتاق کسی یه؟
نیما رد دستم رو دنبال کرد:
-نه کلا تغییرش ندادند.
همون دکوراسیون بچه گانه رو داره
می‌خوای ببینیش؟
سرم رو به معنای آره تکون دادم و سمت در رفتم
با تعلل دسته در رو فشردم و در اتاق باز شد
اتاقم هیچ تغییری نکرده بود،فقط مرتب تر از سابقش شده بود،همون تخت آبی و پوستر های موتور سوار های معروف فوتبال دستی و پیانو
اتاق بزرگی که خودش حکم یه خونه رو داشت
نیما بی حوصله به جلو هولم داد و داخل شد .
کلید برقی که روش برچسب موتور خودنمایی می کرد رو زدم و لامپ روشن شد .
از دیدن عکس انیمه ها روی در کمد دیواری و یاداوی اینکه یه انیمه باز بودم لبخند پر مفهومی زدم
-می‌گم از همون بچه گی اسکل بودی!
-برای چی؟
-اسکلی،دیگه همچین اتاقی و همچین خونواده ای رو ول کردی چسبیدی به چی؟هیچ و پوچ.
جلوی آینه وایستادم:
-از نظر تو هیچ و پوچ تو چه میفهمی من چی میگم.
-من هنوز هم بر این باورم ارزششو نداشت
تو می‌تونستی الان تو بهترین دانشگاه های ایران درس بخونی و در کنار اون ثروت بزرگ خونوادگی تون رو اداره کنی خدا رو چه دیدی شاید یه زن هم داشتی.
-شاید،البته شاید هم تا الان دیوونه شده بودم و تو دارلمجانین بستری بودم!
برای عوض کردن بحث گفتم:
-نیما من یه عکس اینجا نداشتم؟
نیما به میز تحریری که اشاره کردم نگاه کرد:
-نمیدونم شاید.
نگاهی به دور و برم انداختم:
-مطمئنم اینجا بود.
-حتما مامانت برداشته
خودمو روی تخت کنار نیما انداختم و با خنده گفتم:
-یه معلم زبان داشتم...
 
آخرین ویرایش:
#پارت_23
نیما خیره به صقف متفکر گفت:
-خب؟
نیشخندی زدم:
-سی سالش بود...خیلی خوشگل بود!
نیما با تعجب برگشت سمتم و با تک خنده‌ای گفت:
-یعنی چی؟
-هیچی دیگه گفتم که خیلی خوشگل بود .
نیما خنده‌ای کرد و صاف نشست:
-ببینم روش کراش بودی...نه؟
با خنده زیر چشم نگاهش کردم:
-یه جورای!
با بهت بهم اشاره کرد:
-اونوقت چند ساله بودی؟
با خنده گفتم:
-ده
-حاجی‌ چرا تا الان نگفتی؟
-دیگه دیگه.
بعد چند دقیقه دوباره گفتم:
-یه روز که اومد خیلی خسته بود به هوای اینکه من بچم و نمی‌فهمم رفت چند دقیقه دراز بکشه که خوابش برد،اولش چندتا عکس ازش گرفتم،بعد انقدر نگاهش کردم تا بیدار شد باورت میشه؟
-پشـــمام.
-اون عکسی که گفتم پشتش یه عکس از همون معلم بود.
چشماش رو گرد کرد و همونطور که می‌خندید اوفی گفت
همون لحضه در مثل در طویله باز شد و چهره دختر عمه نمایان شد با صدای تو دماغیش و همون پر روی گفت:
-بابام میگه بیاید پایین.
خواست مثل اسب سرشو پایین بندازه بره که گفتم‌:
-پسر...ببخشید دختر عمه؟
با ناز و اخم ناشی از اعتماد بنفس برگشت:
-می‌گم اسم شما چی بود خیلی وقته صدات نکردم؟
مغرور گفت:
-مهدیه
-ام...آقا مهدی خیلی خشگلی!
نیما با بهت خندید و خودمم خندم گرفته بود:
-فقط یه چیزی رو تو می‌دونی؟
با اخم طلبکارانه‌ای که آغشته به ناز بود موهاش رو پشت گوشش داد و منتظر نگاهم کرد:
-چرا با وجود تو خاندان ما بازهم به وارث پسر نیاز داره؟...بابا پسر به این رعنای
تو خودت تا هفت نسل ما رو یه شبه می‌سازی.
و بعد خودش اشاره کردم
چند ثانیه با سکوت نگاهش کردم و زرتی با نیما زدیم زیر خنده.
با اخم دهنش رو برامون کج کرد:
-‌خر بخنده.
-الاغ تماشا کنه.
با بهت جیغ زد:
-عوضـــــی
و از اتاق خارج شد
-چش شد؟ من فقط حقیقتو گفتم...اصلا جنبه نداره.
نیما هنوزهم می‌خندید،لگد محکمی به پهلوش زدم که از تخت افتاد
و از همون پایین صدای مملوء از خنده‌اش رو شنیدم از شدت خنده کلمات رو بریده بریده و بی نظم می‌گفت:
-حدود...دو س...سال پیش مامانش اینا یه هفته رفتند ترکیه سر بزنند به مامان محمود(شوهر عمم)بعد این سیبیلاشو زد تو این یه هفته.
به اینجای حرفش رسید و بلند تر زد زیر خنده جوری که مطمئنم صداش،حتی به گوش کلاغای آسمونم رسید...
 
آخرین ویرایش:
#پارت_24
بعد به زور همزمان که از شدت خنده نفسش بالا نمی اومد گفت:
-بعد جالب اینجاست با ریش تراش آقا بزرگ سیبیلاشو زده بود!
با بهت و خنده‌ای کردم و اوف بلندی زمزمه کردم.
این سم کافی نبود که ادامه داد:
-‌بعد که مامانش برگشت جلو جمع گرفتش زیر مشت و لگد!
-پشمام‌ این الان باید۱۹سالش باشه که
-باورت نمیشه شاشید به خودش!
دیگه پشمی نمونده بود که بریزه بیچاره
-از اون موقع جلوش اسم سیبیل بیاری غش می‌کنه!
بعدم غش غش خندید اصلا از شدت بهت نمی‌شد حرف زد.
بلخره خودشو جمع کرد و بلند شد و دست منم گرفت و بلند کرد از در اُتاق که بیرون اومدیم
مجید جون کنار راه پله با عمه بحث می‌کرد
که با باز شدن در اتاق ساکت شدند و به ما زل زدند.
خیلی عادی و با لبخند طبیعی بهشون خیره شدم انگار داشتم با نگاهم بهش می‌فهموندم من اونی نیستم که باختم !و بلخره بابا که نگاهشو دزدید عمه هم خودشو مشغول برداشتن گوشیش از میز کنار راهرو نشون داد .
لبخندم پیروزمندانه‌ام پر رنگ شد،انگار توی این جنگ چشمی من بردم!
بلخره همه دور هم جمع شدند و روی مبل های سلطنی کنار پنجره نشسته بودند
وکیل فرامرزی نام که حدود سی و پنج سالی داشت بلخره دل کند از گوشیش و رفت سراغ وصیت نامه:
-خب من تونستم بلخره بعد از کلی زحمت و تلاش کل خانواده رو جمع کنم
باید بگم که این درخواست اقا بزرگ بود که حتماً نوه اشون هم حضور داشته باشه.
دهن کج شده و خنده مسخره‌ام از روی لبم کنار نمی‌رفت قطعا خیلی توهین امیز بود از نظر شون.
واقعا فکر نمی‌کردم یه روز برسم به یکی از چرت ترین صحنه های داخل فیلم ها!
-خب من با اجازه جناب سپهری بزرگ وصیت نامه رو بخونم.
لامصب اصلا نمی‌شد نخندید!
این دیگه چه سمی بود؟چقدر یه می تونست تاکسیک باشه؟سپهری بزرگ؟قرن چندیم مگه؟
نکته جالب تر قضیه این بود که جناب مثلا سپهری بزرگ با اون کت و شلوار سرمه ای مسخره اختیار دارید گفت و من واقعا قیافم میم سال بود!
«
 
آخرین ویرایش:
#پارت_25

وصیت‌نامه رسمی کیارش سپهری
به نام خدا
اینجانب کیارش سپهری، در کمال صحت عقل و سلامت جسم، با اراده‌ی کامل و به خط خود، این وصیت‌نامه را تنظیم نموده و بدین‌وسیله موارد زیر را جهت اجرا پس از وفاتم اعلام می‌نمایم:
بند ۱ – سهم همسر
همسرم، بانو زیبا [نام خانوادگی]، که سال‌ها در کنارم با صبر و وفاداری زیسته، مستحق تمام عشق و سپاس من است.
کلیه‌ی چهار دانگ از شش دانگ منزل اصلی واقع در [نشانی ملک] به نام ایشان منتقل می‌گردد.
همچنین تمامی حساب‌های بانکی و سپرده‌های شخصی‌ام نیز به او واگذار می‌شود.
بند ۲ – سهم پسر ناتنی
به پسرخوانده‌ام نیما [نام خانوادگی]، که از بچگی به باغ واقع در [محل باغ] علاقه‌مند بوده، مالکیت کامل باغ را واگذار می‌نمایم.
این تصمیم از روی مهر پدرانه اتخاذ شده است.
بند ۳ – سهم نوه و ادامه‌ی نسل
تنها وارث رسمی من از سوی پسرم مجید، مهرداد، می‌باشد.
با این حال، شرط انتقال کامل اموالم این است که مهرداد، با نوه‌ی دختری‌ام، بانو مهدیه [نام خانوادگی]، ازدواج کند.
در صورت تحقق این ازدواج، دو سوم از دارایی‌های من – منقول و غیرمنقول – به این زوج تعلق خواهد گرفت.
بند ۴ – سایر ارثیه
یک سوم باقی‌مانده‌ی اموالم به زیبا دلشاد تعلق می‌گیرد.
بند ۵ – وصی و ناظر اجرا
جناب فرامرزی، به عنوان وصی رسمی و ناظر بر اجرای وصیت‌نامه تعیین می‌شود تا مفاد آن را طبق قانون اجرا کند.
بند ۶ – شرایط جایگزین
اگر شرط ازدواج مذکور انجام نشود، اموال طبق قوانین ارث کشور و نظر وصی تقسیم خواهد شد.
امضا: کیارش سپهری
تاریخ: …
و در آخر سکوت مطلق.
وکیل هنوز برگه رو دستش گرفته بود و نگاه سنگینی به همه‌مون انداخت.
تکیه دادم به صندلی و پا روی پا انداختم
همه ساکت بودن، جز صدای نفس تند نیما کنارم که کم‌کم داشت عصبی‌تر می‌شد.
زیبا هنوز سرش پایین بود.
نیما اخماش درهم بود، حقم داشت، اون پیری واقعاً تو این همه سال باهاش چه رفتار وحشتناکی کرده بود.
از اونطرف، عمه با اون چهره‌ اشک‌تمساحیش فقط نشسته بود و وانمود می‌کرد که غصه‌ی بابای صدوخرده‌ایش رو می‌خوره.
یه نگاه چندش‌آور به زیبا انداخت و با ناز چشم چرخوند طرف فرامرز.
من واقعاً حالم از این زن به هم می‌خورد.
وکیل دوباره برگه رو بلند کرد و گفت:
– طبق وصیت، تنها وارث واقعی، مهرداد پسر مجید هست…
خندم خشک شد. فقط چشم‌هام برق برداشت.
پیرمرد احمق!
معلوم بود از عمد اون شرط عقد رو نوشته که مطمئن بشه من پا پس می‌کشم.
ناخدا گاه با صدای بلندی گفتم:
–یعنی کی...
قبل اینکه جمله ام بخواد کامل بشه نیما محکم ناخن فرو کرد توی کف دستم.
دردش زد بالا، صورتم مچاله شد. زمزمه کرد گوشم:
– جمع کن دهنتو، خجالت بکش.
آروم، ولی با حرص ازش فاصله گرفتم.
عمه لبخند عجیبی زد، انگار رو ابرا بود
یا بهتر بگم به چیزی که می‌خواست رسیده بود
حق هم داشت، با این شرط هم دخترش شوهر پیدا می‌کرد، هم یه سهم از ارث گیرش می‌اومد.
دخترش هم نزدیک بود از خوشی غش کنه.
یه نفر آب قند به این بده لطفا
مامان یه نگاه سنگین به عمه انداخت، معلوم بود تو دلش داره می‌سوزه که قراره تا آخر عمر با این فامیل سروکله بزنه.
تصور خودم در لباس دامادی کنار اون دختره… باعث شد مو به تنم سیخ بشه.
اگه شب خواب سبیلش رو ببینم درجا سکته میزنم!
فرامرز دوباره وصیت‌نامه رو بالا گرفت و با جدیت گفت:
– بعد از ازدواج این دو جوان، دو سوم اموال به اون‌ها تعلق می‌گیره و باقی اموال، یعنی یک سومش، به دخترم داده می‌شه.
من از خنده خفه شدم.
من اینو بگیرم که ارث بهم برسه؟ نه بابا، با عرض پوزش، هیچ چی نمی‌خوام از این ارث!
وکیل بی اهمیت به جو جمله‌ی آخر رو خوند:
– امیدوارم نسل خانواده سپهری با این وصلت ادامه پیدا کنه.
همونجا به صندلی تکیه زدم و پوزخندم پر رنگ شد نسل سپهری؟
 
آخرین ویرایش:
.
 
آخرین ویرایش:
.
 
آخرین ویرایش:
#پارت_26
-ببخشید این وصیت نامه واقعی بود؟
فرامرز به صورت جدیم نگاه کرد.
نمی‌دونم شاید ته نگاهش یه چیزی حس کردم مثل یه لرزش:
-بله خود آقا بزرگ زیرش رو هم مهر کرده می‌تونید ببینید.
یعنی باور کنم آقا بزرگ به پسرش چیزی نداد اونوقت به دخترش اینجوری ارث و میراث بخشید
مامان ابرو های تتو شده اش رو تو هم کشید:
-یعنی چی؟آقا بزرگ به پسرش چیزی نداد اونوقت یک سوم اموالش رو بخشید به دخترش؟
عمه زنجیر پاره کرد همونطور که بغض تمساحی می‌کرد حدودا صدای عفریته‌اش خونه رو برداشت:
-وای بابام،نیستی ببینی کفنت خشک نشده عروست سر ارث دعوا می‌کنه.
جاش بود یکی از اون واو های کشیده و بلند بگم
کاملا نمایشی به سرش کوبید و چنان شیون و زاری راه انداخت که رسما کر شدم:
-خاک بر سرم خاک بر سر من که فکر می‌کردم زن داداش دارم نکنه،بخاطر پول زن داداش بیچارم شدی؟هان؟خوب معلومه دیگه داداش بیچاره من .
مامان خیلی سریع زنجیر پاره کرد و جیغ س×ل×ی×ط×ه‌ا‌ش چهار سطون بدن عمه رو لرزوند:
-ببخشید؟چی گفتی؟من دنبال ارثم؟
آخه توئه عقده پول دیگه اینو به من نگو توی که روز اول مرگ آقا بزرگ پریدی رفتی اتاقشو زیرو رو کردی تا وصیت نامه رو پیدا کنی.
جاش بود بگم صلوات بفرستید پول اصلا ارزش نداره،ولی خب این پول تو همچین خونواده پولکی می‌تونه منجر به قتل هم بشه
پس بهتره کلا دخالت نکنی!
جدی می‌گم ممکنه یه لحضه نفهمی چیشد و بعد ببینی یه چوب کردن تو اونجات!
-عه؟من هر کاری هم کرده باشم حق دارم می‌دونی ارث خودم بود،بابای خودم بود!
توهم بهتره تو تصمیما و کارای خونواده‌امون دخالت نکنی!
مامان جیغ وحشت ناکی زد و پشت بندش سمت عمه شیرجه زد:
-س×ل×ی×ط×ه فکر کردی من هول پول شمام؟
عمه اما کم نیاورد متقابلا سمت مامان حمله حمله ور شد:
-بشین سر جات دوهزاری فکر کردی نفهمم؟
توی که توی این پنج سال نزدیک بود خودتو غرق کنی از قرص و دوا و دعا تا بتونی یه پسر دیگه بیاری، ولی فقط عمر داداشم رو حدر دادی.
-من نتونستم؟هه طلا که پاکه چه منتش به خاکهمن لاقد تونستم یه گل پسر به دنیا بیارم چشم حسودام کور‌ الانشم بخاطر همین ک.. بد سوخته تو که شب و روز جادو جمبل کردی تو حلق شوهرت و آخرشم یه دختر لاغر مردنی پس انداختی چی؟‌
مامان و عمه گیس به گیس شده بودند.
مامان با دوتا دستش چنگ محکمی به موهای بلوند عمه زد و از ته دل کشید جوری که عمه آه غلیضی کشید و صدای کنده شدن موهاش اونم از ریشه باعث شد دلم ریش بشه و چهره؛ام جم شد
دمت گرم مامان از طرف منم بزن!
نیما با زوق و خنده بغل گوشم گفت:
-گفتم این وحشی بازیای مهرداد به کی رفته .
با خنده کمرمو صاف کردم:
-چی فکر کردی پس؟
ژن وحشی گری مامان به منم رسیده!
بلافاصله با شنیدن صدای اخ مامان برگشتم و به دعوا خیره شدم
عمه اون ناخونای بیلش رو درون پوست صاف صورت مامان فرو کرد و چنان چنگی انداخت که از ته دل اوفی گفتم
زیبا سعی در جدا کردن شون داشت و این وسط دست و بالشون به سر و صورت بابا و محمود هم می‌خورد
بنده خدا ها می‌دونستن کوچک ترین حرکتی مساوی با پاره شدن توسط عمه و مامان

و اونا رسما داشتن همو پاره می‌کردند!
اوضا اونجای خراب شد که زیبا و پسر عمه مهدیه
سعی می‌کردند اونا رو از هم جدا کنند
زیبا شونه های مامان رو گرفته بود و سعی داشت موهای عمه رو از چنگ مامان در بیاره
دختر عمه متقابلا مامانش رو عقب می‌کشید و دست هاش رو محار می‌کرد
ولی مدام پوزیشن شون عوض می‌شد
زیبا جای مامان عمه رو می‌گرفت و مهدیه مامان رو
-مامان جون لطفا آروم باشید زشته تو جمع!
یه لحضه حس کردم مغز سرم سوت کشید
کل سالن توی سکوت فرو رفت!
همه خشک شون زد!
همه با بهت به مهدیه خیره شدیم که این جمله رو خطاب به مامان گفته بود!
مامان من؟
-چی؟
با چی کشیده و پر بهت من شونه هاشو با ناز خرکی جم کرد و جالب اینجاست که زیر چشمی نسما رو زیر نظر داشت ولی خطاب به جم گفت:
-اگه...دعوا سر ارث من قبول می‌کنم
به وصیت آقا بزرگ عمل کنم!
دیگه رسما سرم گیج رفت و از شدت چیز بودن قضیه چشمام سیاهی رفت...
 
آخرین ویرایش:
#پارت_29

با لذت کلاه هودی رو روی سرم انداختم.
شاید حس کرده باشید چقدر لذت بَخشه حس موهای خیست روی لباست
با خسته گی به نرده های فلزی تراس خیره شدم
تاریکی شب و هوای سرد ترکیب بهشتی ساخته بود .
خوبی خونه نیما این بود که میشد از این بالا شهرو دید
ماشینای که تک و توکی دیده میشدن
چراغ های روشن
محشر بود!
پاهامو تو هم جمع کردم و به سرم رو روی زانوم گذاشتم
شاید ده دقیقه بعد
کسی به در کوبید و پشت بندش وارد شد.
با فکر اینکه نیما باز هم مثل همیشه خَریتش گُل کرده و میخواد بلای روی سَرم نازل کنه
بی اهمیت دوباره به شهر خیره شدم تا بره.
لحضه ای بد در تراس باز شد و صدای آروین باعث شد سرم رو بلند کنم
-بیداری؟
نه الان اینجا روی تراس تو این سرما با موهای خیس خوابم !
نیشخند مسخره ای زدم:
-به نظرت الان به آدمی که خواب باشه میخورم؟
یا خودت شب تو خواب راه میری فکر میکنی بقیه هم همینطور اند؟
نگاهش پوکر شد و سَرد انگار بهش بر خورد:
-تو خواب راه رفتن مال آدمای سادیسمی و عقده ایه.
-خب پس از این به بعد تو خواب هم راه میرم!
نگاهشو از چشمام برداشت و به نرده های مشکی رنگ تکیه زد خیره به کف زمین گوشی رو سمتم گرفت
با تعجب به گوشی من دستش نگاه کردم
طلبکار لب زدم:
-پیش تو چیکار میکنه؟
با تمسخر نگاهم کرد
و انگار که بهش برخورد:
-ببخشید جناب
نکه بعضیا از سرِ آلزایمر اموال شونو همه جا ول میدن و بد مردم رو می‌کنن دزد توحفه هاشون.
اینم امشب از دست یه آلزایمر دار افتاده بود،کَف پارکتا.
با تعجب گوشی رو گرفتم .
آخرین بار دم خونه نیما دستم بود شاید هواسم نبوده و یه جا انداختم
-چندبار زنگ خورد فکر کردم شاید کار واجب داره این وقت شب.
به شماره خیره شدم مارسِل چهار بار زنگ زده بود!
منتظر نگاهش کردم مثل اینکه قصد نداشت بره!
پوکر نگاهش کردم
-به سلامت
-هستم فعلا
سری تکون دادم و خواستم جوابش رو بدم
که همون موقع دوباره صدای گوشیم بلند شد
اسم مارسِل روش خود نمای میکرد آیکون سبز رو فشردم بی حوصله و
کلافه نالیدم:
-Hello?
طولی نکشید که صدای شیطون و سر حالش رو شنیدم:
-الو مهرداد؟
دیگه کَم کَم داشتم فکر میکردم واقعاً خوابی!
با خسته گی برای بار هزارم بابت اینکه پسرا فارسی بلد بودند .
خدا رو شُکر کردم
و از لحجه اش لبخندی روی لبم اومد:
-سلام.شبت خوش
-شبِ توهم.
چشمای سرخم رو مالیدم و به قد دراز آروین خیره شدم:
-نمیشد صبح زنگ بزنی؟
جیب برا و خفت گیرا هم الان خوابن!
-خواب بودی؟
از لحن بی خیال و سر حالش لجم گرفت
آروین سیگاری روشن کرد و با فَندَک مشغول بازی بود
-نه بابا
چیزی شده؟ ساعت سه نصف شب بیکاری؟
-البته که اینجا ساعت چار و سی دقیقه است.
بعدشم یار گفت یه زنگ بِزَنم ببی...
قبل اینکه جملش تموم بشه صدای چکی توی فضا پیچید و بعد صدای آخ بلندی پشت سرش.
خوب میتونستم حدس بزنم چه خبره بازهم کلکل یه مُشت روانی.
به علاوه اون ع×و×ض×ی
نفرت انگیز بود که وقت با ارزشم صرف یاداوری اون میشد!
 
آخرین ویرایش:
#پارت_30
-ک‌ون‌ی بازی چرا در میاری؟ ببینم این تریاکی چی میگه.
صدای بم در عین حال عصبی
خیلی خوب میشد فهمید کیه من حتی صداش رو از صد فرصخی میشناختم
صدای اون ع×و×ض×ی و بلافاصله صدای متعرض مارسِل رو شنیدم:
-چرا میزنی؟
اه کل آخر شب لذت بخشم رو بهم زدن!
کلافه خواستم به این تماس رو مخ پایان بدم که صدای نیک متوقفم کرد
-سلام مخرداد.
شاید،شنیدن صدای نیک بین اون دله دیوانه ها زره ای برام قابل تحمل تر بود.
-سلام مستر!خ نه و ه اینم هزار بار.
آروین با ابرو های بالا رفته نگاهم کرد .
اینم یه چیزی میزنه!
-حالت چطوره؟خواستم صبح بهت زنگ بزنم دیگه آدرین گفت شب بیداری قطعا سرتم خلوطه بد وقتی که زنگ نزدیم؟
-نه

[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]اون ک... پیش شما چیکار میکنه؟[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)] انگار که فهمید با کی ام که بد مکث کوتاهی آروم گفت:[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]-میخواست از حالت خبر دار بشه.[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]سری تکون دادم و با نفرت انگار چندش ترین موجود جهان جلومه گفتم:[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]-میدونی نیکی[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]اینجا کاملا بهم خوش میگذره تازه با خونواده تومخیم آشتی هم کردم![/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]در ضمن بهش برسون نمیخوام حتی به قیافه نحسش فکر کنم![/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]-گوشی به سیستم وصل بود![/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]با بهت تک خنده عصبی ای کردم[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]-لعنت بهتون![/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]-بهش بگو منم از ندیدن قیافه نحس بعضیا خوش حالم.[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]صداش ناخداگاه باعث شد دهنم کج بشه[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]-بهش بگو دو رو های حرومزاده فقط،باید بمیرن.[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]مارسِل بود که صداش قبل از صدای زشت اون بلند شد:[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]-بچه ها دعوا نکنید.[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]آدرین اما بی توجه به اون حرفش رو زد:[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]- اول اینکه دوتا صفت اولی که مختص خودته دوم اینکه گ×و×ه خوری زنده موندن یا مردنم به تو نیومده![/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]عصبی چینی به دماغم دادم:[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]- دقیقا منو چه به حیونای سوءاستفاده گر و بی وجدان![/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]-بی وجدان؟ ببخشید مطمئنی لقب خودت نیست؟[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]-نه مطمئنم لقب توعه.[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]انگار سیستم رو قطع کرد که صدام به گوشش نرسید و بجاش صدای با اعتراضش رو شنیدم[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]-اه نیک.[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]چیکار میکنی بزار ببینم چی قم... میکنه؟[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]صدای قدم هاش رو شنیدم.[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)] انگار که اونجا رو ترک کرد[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)] شروع کرد به حرف زدن:[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]-این قَهر شماهَم دردسر شده برای ما.[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]خسته شدم از کلکل ها تون.[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]دردسر قهر شما برای اطرافیان شون هست.[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]ولش کن مهم نیست[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]حالا جدی چطور میگذره؟ مارو ول کردی اینجا.[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)] قرار بود باهم بریم ایران ها![/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]سعی کردم به اخلاق گَند شدم مسلط باشم و از خدا خواسته درباره این موضوع حرف نزنم خوش حال بودم که درباره دلیل این حرف ها ازم چیزی نمی پرسید.[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]-دیگه..دیگه[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]قراره زن بگیرم![/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]بد جملم تک خنده ای کردم[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]برام مهم نبود ده ثانیه پیش چیشد و چی گفتم[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]بد بلافاصله صداش باعث خندم شد: [/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]-Toi et le fait de trouver une femme؟[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]< تو و زن گرفتن؟>[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]خنده ای کردم و خیره به افق با خنده یه بی صدای گفتم:[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]- دختر عمم.[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]باورت نمیشه بگم چی به چیه.[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]-مهرداد؟[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]صدای پر از مکثش باعث شد هومی بگم [/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]-بلخره که چی[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)][/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]نمیخوای آشتی کنین؟[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)][/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]مهم نیست چرا اینجوری شد ولی باید،برگردی .[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)][/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]صورتم جم شد.[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)][/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]چرا سعی داشتم خودمو از رو به رو شدن با واقعیت فراری بدم؟[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)][/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]-بد دربارش حرف میزنیم.[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)][/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]-باشه پس برو بخواب.[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)][/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]با نفرت و انگیزه گفتم:[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)][/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]-میخوام به رفقا شب به خیر بگم وصل شو به سیستم.[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)][/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]صداش امید،گرفت [/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)][/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]بشین تا با اون ع×و×ض×ی اشتی کنم.[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)][/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]شاید،بد از اینکه ک**ونش گذاشتم تازه به این موضوع فکر کنم![/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)][/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]-چشم عشقم.[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)][/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]بد چند ثانیه صداش رو شنیدم[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)][/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]-معری وصله.[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]نفس عمیقی کشیدم [/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]هر کاری هم می‌کردم این نمی‌تونست مهرداد رو درست تلفظ کنه. [/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]-C'est dommage que l'eau que ton père aurait pu renverser sur le tapis se soit plutôt renversée sur ta grand-mère et que vous soyez tous les deux devenus un désastre.[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]<ترجمش با خودتون. فقط یکم ترجمه اش ممکنه تو گوگل ترجمه اشتباه یا بی معنی باشه. به هر حال حرف قشنگی نیست >[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]با لبخند عمیقی بدون اینکه منتظر واکنش شون باشم قطع کردم .[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]انگار که دلم خالی شد [/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]نگاهم میخ آروین شد . به یک باره از جام بلند شدم:[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]-نمیشد داخل سیگار بکشی؟[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]صدای سرد و بی تفاوتش باعث شد لبخندم پر رنگ شه:[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]-نه.[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]بخاطر ریه های نیما دود تو خونه ممنوعه.[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]با تحسین دستامو بِهَم کوبیدم و همونجور که به دیوار پشت سرم تکیه میدادم گفتم:[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]-احسنت[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]چه به فکر.![/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]سرد نگاهی بالای بهم انداخت[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]بی توجه به نگاه خیرش به پشت سرش خیره شدم[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]درواقع یه حس رقابت مسخره ای به جونم افتاده بود.[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]نیشخند تمسخر آمیزی زدم:[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]-کاش همینقدر هم به تصمیمای که میگیری فکر میکردی![/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]بد به طرز نمایشی جلوی دهنمو گرفتم و کاملا فیک به ظاهر هول شده گفتم:[/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]-هواسم نبود.![/BGCOLOR]
[BGCOLOR=rgb(61, 142, 185)]ته مونده سیگارش رو از تراس پَرت کرد پایین .سرش رو به چپ مُتَمایل کرد چشمای بُراق شدش و هودی مشکی و بخیه روی صورتش به شدت خطرناک نشونش میداد.تکیه اش رو از دیوار برداشت و بدون تغییر حالتی توی چهره اش قدمی سمتم برداشت
[یه لحضه حس کردم قراره همینجا بهم حمله کنه و بد سرمو ببره
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
11
بازدیدها
583
پاسخ‌ها
8
بازدیدها
943
پاسخ‌ها
16
بازدیدها
310
پاسخ‌ها
17
بازدیدها
195

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 6)

عقب
بالا