اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان نیمه منی | زهرا.km

رده سنی
  1. جوانان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. تراژدی
  3. طنز
  4. جنایی
« به نام خالق عشق »
نام رمان: نیمه منی
نویسنده: زهرا.km
ژانر: عاشقانه، جنایی، طنز، درام

خلاصه:
••هر كس در مقابلش بود را نابود ميكرد؛ اما تنها كسی كه در مقابلش رام و مطيع ميشد كسی بود که صدايش طنين انداز قلبش بود••
 
جالب شد 😁👌
 
ℙ𝕒𝕣𝕥8
ꕀꕀꕀꕀ• ꒰ঌ ໒꒱ •ꕀꕀꕀꕀ

که خودشو بهم نزدیک کرد، خیلی خوشم میومد ازش که همش بهم نزدیک میشد:

-نعنا رژلبت روی زمین افتاده بود.

رژلبم توی دستم گذاشت که بدون هیچ حرفی از اتاق خارج شدم

دنیل با دیدنم پاشو از دیوار گرفت و پشت سرم راه افتاد..

دستی توی موهام کشیدم با پیامک گوشیم، گوشیم روشن کردم:

-بیرون جلوی در منتظرتم.

با تصور اینکه دنیلِ از عمارت خارج شدم ولی به جای موتور ماشین فراری جلوی پام ایستاد

سقف ماشین پایین داد و عینک آفتابی اش از روی چشماش برداشت و گفت:

-سوارشو نعنا.

خواستم سوار نشم اصلا ازش خوشم نمیومد، قبل از اینکه فرصت بده

دنیل پیدا کنم بوقی زد که به مجبوری سوار ماشینش شدم، پاشو محکم روی گاز گرفت

جوری که محکم به پشتی صندلی کوبیده شدم!!

چند دقیقه ای گذشته بود و بدون ذره ای حرف رانندگی میکرد:

+منو داری کجا میبری؟

لبخند کجی زد و گفت:

-برسیم، خودت زودتر از من از اونجا خوشت میاد.

متعجب بهش زل زدم که جلوی کلابی پارک کرد، از ماشین پیاده شد

و درو برام باز کرد خواست دستشو سمتم بگیره که خودم از ماشین پیاده شدم که گفت:

-نعنا برات یه مهمونی ترتیب دادم.

دستشو داخل جیبش کرد و جلوتر از من وارد کلاب شد، همه جا تاریک بود

اصلا از این جور جاها خوشم نمیومد، مخصوصا وقتی که قرار بود با کسی برم که ازش متنفرم!

دامنم توی دستم گرفتم و گفتم:

+مطمئنی مهمونی برای منه؟

پوزخندی گوشه ی لبش زد و اسمم رو با حالت کلافگی گفت:

-نعنا، به دلت نشسته؟

چیزی نگفتم که دوتا دختر به سمتم امدن، دست هر کدومشون یه نوشیدنی بود!

نگاه چندش آوری بهم کردن و یکی شون گفت:

-این س×ل×ی×ط×ه کیه؟؟

دستمو جلو بردم و سیلی محکمی توی گوشش زدم،

حق نداشت اینطوری راجبم حرف بزنه!!

تئو منو با آرومی ازش جدا کرد و رو به دختره گفت:

-درست حرف بزن.

دختره لبخند کجی زد و با دوستش زدن زیر خنده که دوستش گفت:

+مثلا ایشون کی باشن؟؟

تئو جلوم امد و دستمو توی دستش گرفت،

خواستم دستشو پس بزنم که نذاشت و گفت:

ꕀꕀꕀꕀ• ꒰ঌ ໒꒱ •ꕀꕀꕀꕀ
 
ℙ𝕒𝕣𝕥9
ꕀꕀꕀꕀ• ꒰ঌ ໒꒱ •ꕀꕀꕀꕀ

خواستم دستشو پس بزنم که نذاشت و گفت:

-این به شما ربطی نداره.

از حرفش جا خوردن که با تشری به دختره از کنارش رد شد و منو گوشه ی کلاب برد.

دستم از توی دستش کشیدم که با امدن گارسون نوشیدنی برداشت و گفت:

-اگه دوست نداری توی جمع باشی همینجا باش، من الان میام.

سری تکون دادم، فضا گرفته و خفه بود، گرمم شده بود یکی از پسرها که به نظر میرسید

هنوز کمی هوشیاره نزدیکم شد و زیر لب گفت:

-دوست داری یکم باهم بیشتر حرف بزنیم؟

نگاهم ازش گرفتم که جلوی چشمام سرشو خم کرد و پیچ زد:

-ناز نکن دیگه لیدی!

دستشو خواست نزدیکم بیاره که دستشو گرفتم

اما قبل از اینکه بتونم سیلی بهش بزنم دستمو گرفت و منو دنبال خودش کشوند.

هر چقدر تلاش کردم بی فایده بود!!

نمیتونستم دستمو از دستش جدا کنم لعنتی ول کن نبود!!

منو توی اتاق برد و در قفل کرد.

نباید باهاش میومدم حالا چجوری میتونستم خودمو نجات بدم؟!

فکر کن نعنا..

با فهمیدنش لبخند شیطانی روی لبم امد که دکمه ی بالای پیراهنش باز کرد و گفت:

-چقدر جذا..

حرفشو خورد و دوتا دستامو گرفت که لگدی به پاش زدم

که چشماش قرمز شد و رگ های صورتش باد کرد، توی دلم زمزمه کردم:

+حالا داری برام قدرت به رخم میکشی؟؟ واییی ترسیدم.

از حرف خودم خنده ای کردم که زیر لب غرید:

-به من میخندی؟

نه ای گفتم که لباسم توی مشتش گرفت و قبل از اینکه توی صورتم سیلی بزنه،

دستش توسط کسی گرفته شد با یه حرکت دستشو پیچوند و پشت سرش گرفت.

نگاه خشمگینی بهم انداخت که سرمو بالا اوردم، دنیل اینجا چکار میکرد؟!

اصلا چجوری منو پیدا کرده بود؟!

متعجب بهش زل زدم که مرده رو با یک حرکت روی زمین نشوند.

پاش رو روی کمرش گذاشت و پشت سر هم بهش سیلی زد، همینطور بهش زل زده بودم

که دستشو زیر پام انداخت و منو توی بغلش کشوند.

تا به حال کسی منو اینطوری بغل نکرده بود!!

با یه دست منو بغل کرده بود و با یک دست یقه ی مرده رو توی دستش گرفته بود:

-ببرینش بیرون.

با حرفش بادیگاردی داخل اتاق شد و کشان کشان اونو از اتاق خارج کرد.

بدبخت خیلی کتک خورد ولی حقش بود تا دیگه به یه خانوم متشخص آزار نرسونه!!

سرمو برگردوندم که دنیل گفت:

-خوشت امده بچه؟؟

پس منو توی بیرون بچه صدا میزد!!

از در اتاق که خارج شد، دوستاش جلوم امدن، طلبکار به دنیل خیره شدن و گفتن:

+بیا جلو اگه مردی.

دنیل پوزخندی زد و رو به من گفت:

ꕀꕀꕀꕀ• ꒰ঌ ໒꒱ •ꕀꕀꕀꕀ
 
ℙ𝕒𝕣𝕥10
ꕀꕀꕀꕀ• ꒰ঌ ໒꒱ •ꕀꕀꕀꕀ

دنیل پوزخندی زد و رو به من گفت:

-هر وقت گفتم پاتو صاف کن بچه.

چیزی نگفتم و بهش زل زدم که سمتشون رفت و با یه دست یقه اشو گرفت:

-حالا.

پامو صاف کردم که توی شکم مرده خورد و ناله اش درامد،

دنیل از فرصت دردش استفاده کرد و اون کسی کسی که گرفته بدد به طرفش پرت کرد!!

منو روی زمین گذاشت و لگدی به پای یکه دیگه اشون زد، قبل از اینکه منو بغل کنه

دامنم توسط یکیشون گرفته شد به پایین نگاه کردم که سخت مشغول کشیدن دامنم بود

دامنم به طرف خودم کشیدم تا از توی دستش بیرون بیارم اما در عوض دامنم پاره شد!!

تیکه ی پاره شده اش رو توی دستم گرفتم که دنیل گفت:

-این چیه دستت گرفتی؟ ولش کن.

با ناراحتی بهش زل زدم ولی با اخم گفتم:

+میدونی چقدر گرونه؟

لبخند کجی زد:

-بعدا یکی دیگه برات میخرم.

پارچه رو توی دستم مچاله کردم و عصبی گفتم:

+حتی اگه کل حقوقت و همه دارایت بدی نمیتونی یکی مثلش بخری.

چیزی نگفت و دوباره بغلم کرد

مردی که روی زمین نشسته بود، بهم زل زد که با یه مشت توی صورتش نقش زمین شد.

خونی که از دماغش می امد رو با دستش پاک کرد حتی خواست بلند بشه،
اما توان بلند شدن نداشت.

چشمام بستم با اینکه خیلی از این صحنه ها دیده بودم، اما بازم برام عادی نشده بود!

دنیل منو محکم به خودش چسبوند:

-چرا چشمات بستی بچه؟

با اعتماد به نفس گفتم:

+گردو غبار توی چشمم رفته بود.

آهانی زیر لب گفت.

سرش کنار گوشم نزدیک کرد و آروم پیچ زد:

-توت فرنگی خانوم ترسیدی؟

پسره ی پرو بازم منو با این لقب صدا زد!

میدونه چجوری توی هر موقعیتی حرصم بده!

ناخنم توی دستم فرو کردم و قبل از اینکه کسی بفهمه گفتم:

+اینقدر بهم توت فرنگی خانوم نگو.

پوزخندی گوشه ی لبش زد:

-اتفاقا خیلی بهت میاد توت فرنگی خانوم.

مشتی به بازوش زدم که منو از مهمونی بیرون برد.

مونده بودم چطوری منو بدون اینکه از در اصلی ببره خارج شده بودیم؟!

گیج بهش چشم دوختم که منو روی موتورش نشوند و کنارم به موتور تیکه داد:

-دستتو بده توت فرنگی خانوم.

ꕀꕀꕀꕀ• ꒰ঌ ໒꒱ •ꕀꕀꕀꕀ
 
ℙ𝕒𝕣𝕥11
ꕀꕀꕀꕀ• ꒰ঌ ໒꒱ •ꕀꕀꕀꕀ

برای چی دستم میخواست؟!

همینطور بهش زل زدم که کلافه دستی لای موهاش کشید و گفت:

-لعنتی دِ بده دستتو.

دستمو توی دستش فشرد:

-چرا به خودت آسیب میزنی؟ نمیدونی باید جواب پس بدم؟

لپم رنگ گرفته بود.

نمیدونم چرا اینقدر به حرفاش واکنش نشون میدادم!

نگاهی به دستم انداخت و تیکه اش از موتور گرفت:

-تکون نخور تا بیام.

الان به من دستور داده بود؟!

تا خواستم چیزی بگم ازم دور شد.

دستم مگه براش چه اتفاقی افتاده بود که اینقدر عصبی شده بود؟!

با دیدن اینکه از دستم خون میاد چشمام چهارتا شد.

یعنی فقط با فرو کردن ناخونم اینطوری شده بود؟!

دست گرمی روی دستم قرار گرفت که نگاهم به سمت دیگه بردم.

اما زیر چشمی حواسم به کارش بود.

پماد باز کرد و روی دستم زد، اخ ریزی توی دلم گفتم که گوشیش زنگ خورد.

همینطور که پماد روی دستم میزد تماس به بی سیم وصل کرد:

-به خودش زنگ میزدی.

بدون حرفی بی سیم از توی گوشش دراورد و سمتم گرفت.

گوشی کنار گوشم گرفتم که صدای اِما توی گوشم پخش شد:

+نعناا خودت پشت گوشی هستی؟

آره ای گفتم که ادامه داد:

+عجب بادیگاردی برات جور کردم. آقا به ما روی تلخش نشون میده.

گیج و واج به دنیل چشم دوختم که ادامه داد:

-نعنا امشب وقتت آزاده بیای خونم؟

آره ای گفتم که با شب میبینمت تماس قط کرد.

با نزدیک شدن دنیل اونم درست جلوی صورتم کمی خودم عقب کشیدم

که سرش کنار گوشم آورد.

ضربان قلبم بالا رفته بود، نمیدونم قراره چکار کنه؟!

بی سیم از گوشم برداشت و سرش جلوی صورتم گرفت.

چرا یکدفعه بهم نزدیک میشد؟!

دستم روی قفسه ی سینه اش گذاشتم و گفتم:

+این آخرین بارته که بدون اجازه م بهم نزدیک میشی، فهمیدی؟

پوزخندی گوشه ی لبش زد:

-چرا اونوقت توت فرنگی خانوم؟

چرا این بشر اینقدر پرو بود که از رو نمی رفت؟!

با جوابی که به ذهنم رسید، لبخندی روی لبم نشست:

+چون اخراجت میکنم.

دستش داخل جیبش تا نصفه کرد و بعد گفت:

-نمی تونی.

لبخندی زد و سوار موتورش شد:

-دیرت نشه.

اخ یادم رفته بود که باید بازداشتگاه برم.

با احتیاط سوار موتورش شدم که پاش روی گاز فشار داد..

با رسیدن به بازداشتگاه از موتورش پیاده شدم.

امروز قرار بود با آدم خطرناکی روبه رو بشم!

ꕀꕀꕀꕀ• ꒰ঌ ໒꒱ •ꕀꕀꕀꕀ
 
ℙ𝕒𝕣𝕥12
ꕀꕀꕀꕀ• ꒰ঌ ໒꒱ •ꕀꕀꕀꕀ

کارتم به نگهبان اونجا نشون دادم که در باز کرد.

یه اتاق تاریک که پنجره ای داخلش نبود تا فضا دیده بشه،

فقط یه چراغ کوچیک که از سقف آویزون شده بود و تا روی میز می رسید!

صندلی روبه روی میز قهوه ای را که با خاک پوشیده شده بود، عقب کشیدم.

پام رو روی پام انداختم و منتظر به روبه رو خیره شدم.

پلیس دوتا دستاش گرفته بود.

با ورودش نگاه چندشش بهم انداخت و روی صندلی نشست که گفتم:

+پلیس ها میگن توی کشتن به طرز فجیعی دریغ نکردی!

پوزخندی گوشه ی لبش رفت و همینطور که دستاش بهم قلاب میکرد گفت:

-امدی اینجا که فقط اینو بگی؟

پرونده را باز کردم.

اِنزو مک راید قاتلی که هشت سال تحت تعقیبه و به خاطر شاهد ما تونست لو بره!

آدم خطرناکی میاد اما نه خیلی زیاد!

پرونده را بستم و به چشماش زل زدم:

+کی بهت گفته براش آدم بکشی؟

همینطور که پوزخند گوشه ی لبش بود، زمزمه کرد:

-برای چی باید بهت بگم؟

لبخند کجی زدم:

+به نعفته که بگی تا از جرمت سبک تر بشه.

سرش روبه روی صورتم گرفت و گفت:

-منو نترسون بچه.

دستم با حرفش مشت کردم و با یادآوری چیزی پوزخندی زدم.

مثل خودش سرم را جلوی صورتش گرفتم:

+من فکر نمیکنم خیلی قدرتمند باشی.

قرمز شدن چشماش نشون میداد حرفم روش تاثیر گذاشته.

لبخندی زدم:

+هدفت از کشتن آدم های بی گناه چیه؟

آهسته زمزمه کرد:

-بی گناه؟

خنده ای کرد که ادامه دادم:

+هیچ وقت از این کارت پشیمون نشدی؟

صورتش عقب گرفت و به پشتی صندلی تکیه داد:

-پشیمونی برای آدم های ضعیفه.

قرار نبود به این راحتی همه چیز را لو بده.

پس مجبورم برم سراغ نقشه شماره ی دو.

توی چشماش زل زدم و دستم روی پام گذاشتم:

+میدونستی از اول قربانی بودی؟

از حرفم جا خورد اما سعی کرد نشونش نده!

حالا که تا اینجا نقشه ام جواب داده، همین نقشه را ادامه میدم:

+تو جزء یه مهره ی بی ارزش چیز..

مشتی محکم روی میز زد که باعث شد صداش توی کل اتاق پخش بشه!

داد زد:

-خفه شو.

پوزخندی زدم، عالی پیش رفته بودم.

ꕀꕀꕀꕀ• ꒰ঌ ໒꒱ •ꕀꕀꕀꕀ
 
ℙ𝕒𝕣𝕥13
ꕀꕀꕀꕀ• ꒰ঌ ໒꒱ •ꕀꕀꕀꕀ

با چشمای قرمز اش بهم نگاه کرد.

انگار که از پوزخندم عصبانیتش بیشتر شده بود!

به سمتم هجوم آورد و گفت:

-هه، فکر کردی میتونی منو خر کنی؟

دستم روی قفسه ی سینش گذاشتم و گفتم:

+هر چی گفتم حقیقته.

سرش را مثل دیوونه ها تکون داد و زیر لب زمزمه کرد:

-نه، نه دروغه.

لبخند کجی زدم که یکدفعه دستش بالا آورد و با همون دستبند دور گردنم گذاشت:

-بگو دروغه، بگو.

+ولم کن.

دستش دور گردنم فشار داد که دستی روی دستش قرار گرفت.

سرم بالا آوردم.

دنیل اینجا چه کار میکرد؟!

قبل از اینکه بیشتر بتونم فکر کنم، دنیل توی یه حرکت دستاش پشت سرش گرفت و غرید:

-دفعه آخرته که بهش نزدیک میشی.

از اینکه اولین بار بود این طوری میدیدمش، لپام سرخ شد که نگهبان توی اتاق امد.

نزدیک دنیل شد و دستای اِنزو را گرفت و از اتاق بیرون برد.

دنیل سمتم امد و زیر لب گفت:

-لعنتی نمیتونی از خودت محافظت کنی؟

چیزی نگفتم.

کلافه دستی توی موهاش کشید که پشت سرش راه افتادم

سوار موتورش شدم و نگاهی به ساعت انداختم، هوا تقریبا تاریک شده بود.

دنیل پاش را روی پدال گاز فشار داد و جلوی خونه ی اِما ایستاد.

قبل از اینکه زنگ بزنم در باز کرد و محکم بغلم پرید:

-دلم برات تنگ شده بود، نعنا.

لبخندی زدم:

+دیوونه ای اِما.

از بغلم جدا شد و دستش روی شونم گذاشت:

-ما اینیم دیگه.

خنده ای کردم که نگاهش را به دنیل دوخت و با حالت عصبی گفت:

-برای چی اینجا ایستادی؟ برو.

دنیل تخس پاش به موتورش تکیه داد و بهم زل زد که گفتم:

+ولش کن اِما، بزار اینقدر اینجا وایسته، تا زیر پاش علف سبز بشه.

اِما با حرفم خنده ای کرد و دستم را توی دستش گرفت:

-وای نعنا، نمیدونی چیشده.

با هیجانی که توی صدام مشخص بود، گفتم:

+چیشده اِما؟

دستم کشید و در حالی که من را داخل خونه اش می برد، گفت:

-عجله نداشته باش.

ꕀꕀꕀꕀ• ꒰ঌ ໒꒱ •ꕀꕀꕀꕀ
 
ℙ𝕒𝕣𝕥14
ꕀꕀꕀꕀ• ꒰ঌ ໒꒱ •ꕀꕀꕀꕀ

باشه ای گفتم و با هم داخل خونه شدیم همه جا به طرز زیبایی تزئین شده بود!

شمع های کوچیک دور تا دور خونه گذاشته شده بود!

با تعجب به اِما نگاه کردم که من توی اتاقش کشید

و یه سارفون قهوه ای نارنجی که طبقه طبقه بود، جلوی صورتم گرفت و گفت:

-خوشگله نعنا؟

آره ای گفتم که لباس را روی دستم انداخت و سمت میز آرایش رفت که گفتم:

+اِما برای چی اینقدر..

دستش روی دهنم گذاشت و با ذوق گفت:

-سالگرد ازدواجمونه.

همینطور بهش زل زده بودم.

نگفته بود اینقدر صمیمی شده!

لبخندی زدم و ادامه دادم:

+مبارکه.

دستش را دور گردنم انداخت و محکم بغلم کرد:

-نعنا خیلی خوشحالم امروز.

دستش روی دستم گذاشتم:

+اِما خفه ام کردی.

ببخشیدی زیر لب گفت و از بغلم جدا شد که گفتم:

+چرا زودتر بهم نگفتی؟

لباس از روی دستم برداشت و گفت:

-شرمنده میخواستم قافلگیرت کنم.

چشماش مظلوم کرد و ادامه داد:

-ببخش عشقم؟ قهر نکن.

لبخندی زدم و زیر لب زمزمه کردم:

+دیوونه برای چی قهر کنم؟

گونه ام ب×و×س×ه ای زد و سارفونش پوشید که بهش کمک کردم پاپیون دور کمرش ببنده.

برگشت سمتم و رژ لبش از روی میز آرایش برداشت و روی لباش کشید و گفت:

-نعنا به نظرت توی دلش میرم؟

نزدیکش شدم و توی گوشش گفتم:

+عاشقت میشه.

خنده ای کرد و بعد زدن عطر، من توی اتاق لباساش برد و گفت:

-یکی انتخاب کن.

سارفون سفید با گلای صورتی ریزش توجه ام جلب کرد که سریع لباس به طرفم گرفت:

+برو بپوشش ببینم چطوری میشی، سیسی.

باشه ای گفتم و بعد از اتاق بیرون آوردم.

نگاهش از آینه برداشت و با دیدنم، من توی آغوشش کشید:

ꕀꕀꕀꕀ• ꒰ঌ ໒꒱ •ꕀꕀꕀꕀ
 
ℙ𝕒𝕣𝕥15
ꕀꕀꕀꕀ• ꒰ঌ ໒꒱ •ꕀꕀꕀꕀ

-عین پرنسس شدی، نعنا.

لبخندی به ذوقش زدم که دو جفت کفش سفید پاشنه بلند جلوی پام گذاشت.

کفش را برداشتم و به پام کردم که رژ لب صورتی کم رنگی به لبام زد:

-حالا شدی عشق خودم.

بوسی براش فرستادم که دستم توی دستش گرفت و با هم از اتاق خارج شدیم.

توی حیاط ویلاش مهمونی گرفته بود!

همه جا پر از گل رز بود!

و صحنه ی رمانتیکی ساخته بود!

سمت پسری که کت و شلوار سیاه پوشیده بود و موهاش ژل زده بود رفت و با دلبری گفت:

-آرین.

موهاش توی دستش گرفت و عمیق بو کشید:

+عاشق بوتم، خانومم.

از اینکه تونسته بود همچین شوهری پیدا کنه، اشک توی چشمام حلقه زد

که اِما به سمتم برگشت و با دیدن حلقه شدن اشک توی چشمام گفت:

-چرا داری گریه میکنی عشقم؟

قطره اشکی که از گوشه ی چشمم افتاده بود، پاک کردم:

+اشک شوقه عشقم.

لبخندی روی لبش امد و سرش به طرف شوهرش برگردوند:

-آرین دوستم نعنا.

آرین نگاهش به من دوخت که خواستم سکته را بزنم.

اون اینجا مکار میکرد؟!

ویشگون کوچکی دستم گرفتم، نه خواب نبودم، باورش برام سخت بود،

راننده م همسر دوستم باشه!

توی تاریخ باید این ثبت کنن!

لبخندی زدم انگار اونم من شناخته بود که جلوم امد و گفت:

-سلام خانم.

دستی روی شونش گذاشتم:

+لازم نیست اینقدر رسمی حرف بزنی، هر چی نباشه دیگه شوهر دوستمی.

دستی پشت گردنش کشید که ادامه دادم:

+ولی حق نداری اذیتش کنی.

ترسیده لبخندی زد و گفت:

-چشم هر چی شما بگین.

اِما که صدای صحبت هامون شنیده بود، با خنده گفت؛

-نعنا آرین همچین آدمی نیست.

بعد دستش دور بازوش حلقه کرد که آرین ب×و×س×ه ای روی پیشونیش زد.

لبخندی زدم که اِما نزدیکم شد و با دیدن کسی، آروم زمزمه کرد:

-نعنا اونجا رو ببین.

ꕀꕀꕀꕀ• ꒰ঌ ໒꒱ •ꕀꕀꕀꕀ
 
ℙ𝕒𝕣𝕥16
ꕀꕀꕀꕀ• ꒰ঌ ໒꒱ •ꕀꕀꕀꕀ

با تعجب سرم به سمت جایی که اشاره کرده بود، گرفتم.

چشمم به دنیل که داشت سمت ما میومد، لبخندم جمع کردم.

آرین دستش دور گردنش حلقه کرد و گفت:

-خوش امدی داداش.

دنیل سری تکون داد که نگاهش به من خورد.

آرین نگاهش را دنبال کرد و با فهمیدن چیزی، گفت:

-من و اِما میریم به کارا یه سری بزنیم.

دنیل چیزی نگفت و صاف فقط به من زل زده بود!

حتی چندباری خدمتکار امد و نوشیدنی به سمتش گرفت اما بازم تکون نخورد.

داشتم زیر نگاهش آب میشدم ازش فاصله گرفتم و روی مبل کنار استخر، نشستم.

همینکه خواستم سرم برگردونم با نگاهش روبه رو شدم.

دنیل درست رو به روی صورتم بود!

کمی سرم عقب بردم که توی گوشم پیچ زد:

-امروز خوشگل شدی، توت فرنگی خانوم.

دستم روی بازوش گذاشتم و گفتم:

+تو اینجا چکار میکنی؟

پوزخندی گوشه ی لبش زد:

-دلت برام تنگ نشده بود؟

خواستم چیزی بگم که با امدن اِما و آرین، حرفم توی دهنم خفه کردم.

اِما بهم چسبید و آروم گفت:

-داشتین چکار میکردین؟

ꕀꕀꕀꕀ• ꒰ঌ ໒꒱ •ꕀꕀꕀꕀ
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
2
بازدیدها
162
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
35
پاسخ‌ها
0
بازدیدها
18
پاسخ‌ها
19
بازدیدها
286

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 18)

عقب
بالا