اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان بازگشت به خط پایان | اشعه خورشیدی

رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
  3. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. اجتماعی
  3. دلهره‌‌آور(هیجانی)
  4. طنز
inshot_۲۰۲۵۰۹۲۶_۱۹۰۷۴۲۲۶۱_bb1g.jpg

بازگشت به خطّ پایان

نویسنده: اشعہ خورشیدی

ژانر: اجتماعی، طنز، درام

خلاصه:
لژیون بلیتز! اسمش لرزه می‌نداخت به تن هر حریفی.
یه لشکر بی‌رقیب که ربع قرن حکمرانی کرد؛ اما حالا چی؟ یه باخت سنگین توی یه شب یخ‌بندون زمستونی. همه چی از هم پاشیده، روحیه‌ها داغون…
ولی یه کورسوی امید هست: “نِمِسیس”. یه قهرمان با یه گذشته تاریک، از دل خاکستر بیرون اومده تا دوباره لژیون رو سرپا کنه. حرکاتش برق‌آساست، قدرتش بی‌نظیره؛ ولی یه مشکلی هست. این یارو فقط با دشمن‎‌های بیرون از گود مشکل نداره.
یه جنگ روانی حسابی توی سرش داره جریان داره.
سایه‌های گذشته ولش نمی‌کنن.
بالاخره چی میشه؟ می‌تونه هم سایه‌ها رو از بین ببره هم دشمن‌هاش رو؟
پاسخ در قلب شب سرد زمستون مخفی شده.

مقدمه:
-همیشه یه اشتباه کوچیک می‌تونه نتیجه‌های زیادی داشته باشه.
شاید اون اشتباه باعث خیلی از اتفاقات آینده باشه.
یه تصمیم احمقانه که حتی باعث مرگ یه آدم ممکنه بشه
ما گاهی انتخاب های می‌کنیم .
حالا تو موقعی برنده ای که حتی تو اوج اون اشتباه باز هم تلاش کنی تا همه چیز رو درست کنی .
شاید هم از سر یه جوگیری بخوای اشتباه دیگران رو جبران کنی!
ولی‌ هیچ چیز قابل پیش بینی نیست
همه گذشته دوباره زنده میشه...تو!
تو چوبِ اشتباه های گذشته‌ات رو هم خواهی خورد... .
زمین گرد است.
حالا تصمیم بگیر
ادامه می‌دی یا تمومش می‌کنی؟
می‌ذاری آدم‌های بیشتری غرق بشن یا اون اشتباه رو در نطفه خفه می‌کنی؟

به امید لژیون...!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
#پارت_31

یک قَدَمیم وایستاد.
چشماش انگار یه حس غریبی داشت هار و درنده.!
تنها چارَم این بود که خیلی عادی جلوه کنم:
-اوم به من ربطی نداشت،میدونی از دهنم در رفت.
به چشماش خیره شدم
بابا اصلا من منظور خاصتی نداشتم
اینجاست که به قول شاعر باید از دری که خودش وارد شده وارد شیم!
مثل خودش،بدون هیچ حالتی بهش خیره شدم
اونم خیره به چشمای من بود
سرشو یک سانتی صورتم نگه داشته بود و فضای خفقان آوری بود.
کله کج شده اش و موهای که رو صورتش ریخته بود،عالیه!
یه فضای اکشن کم داشتیم!
شاید این هم یه جنگ چشمی بود!
اون میخواست با این کار قدرتش رو به رُخ بکشه نشون بده که یه لیدر بازنده نیست!
شاید چند دقیقه بهم خیره بودم. ولی بعد نگاهش پایین رفت
نگاهش بین لب هام و گردنم در گردش بود.
شک شده اخمام به طرز کریهی تو هم بود.
یه وقت دیدی با این هوش بی کرانش زد بی عفتم کرد!
خیلی غیر ارادی کف دستم رو روی صورتش گذاشتم و به عقب هول دادم
بدون اندکی شوک خیلی عادی چند قدم عقب رفت و بد سمت در تراس
-تصمیمای من به خودم مربوطه!
توی چیزای که بهت مربوط نیست دخالت نکن.
از در خارج شد و من موندم و دهن کج شُدَم...
*روز بعد
به دربِ نیمه باز خیره شدم
صدای پچ پچ ها و زمزمه های نا مفهوم روی اعَصابم بود
ولی شعورم انقدر می کشید که نباید،تو خونه مردم به سر و صداشون اعتراض کنم.
بالش رو به سر پُر دردم فشار دادم
شاید این سر درد نشون از شب بیداری شب قبل رو می‌داد!
-تو حق چنین درخواستی رو نداری آروین!
-ببین نیما ما داریم به فنا میریم! اینم تنها ریسمونیه که میتونیم بهش چنگ بزنیم!
-ع×و×ض×ی هیچ چیز عوض نمیشه!
فقط،یه نفر دیگه رو هم بدبخت میکنی!
اونا یه مُشت روانی اند هیچی برای از دست دادن ندارند
پس هر کاری میکنن!
-تو نمیدونی
اونا هر لحضه ممکنه یه بلای سر یکی از بچه ها بیارند!
ما بهش احتیاج داریم.!
صداهای که کم کم رو به بلندی میرفت واقعاً داشتند مغزم رو میخوردند!
گ×و×ه تو هرچی آدم مزاحمه!
کلافه از جام بلند،شدم و بالش رو محکم به زمین کوبیدم
موهامو از جلوی صورتم کنار زدم و سمت دستشوی پا تند کردم
صورتِ خواب آلودم رو زیر آب گرفتم و
از حسِ قطرات آب سرد روی پوستم باعث میشد
لبخندِ محوی بِزَنم
با حوله کوچیکِ کرم رنگ نَمِ موهای خیسم رو گرفتم .
سمت دربِ اتاق پاتند کردم.
هموز صداب پچ پچ شون میومد و با بلند شدن صدای در اتاق خفه خون گرفتن.
نیما روی اپن نشسته بود و ظاهرا صبحانه اماده میکرد
آروین با حالت زاری کف پارکت ها نشسته بود و میشد کلافه گی رو از چشماش خوند.
نیما با دیدنم لبخند ریزی زد با با خوش روی همونطور که از روی اپن پایین میپرید گفت:
-بیدار شدی؟
مسخره چشم هام رو گرد کردم:
-نه الان خوابم.
خندید و همونطور که به اپن اشاره میکرد گفت:
-حال ندارم صبونه رو تا میز ببرم عمینجا باید بخوریمـ
آروین صورتشو جم کرد و با دهنکج شده گفت:
-گشاد.
-عمته.
آروین دلخورانه از جاش بلند شد و سمت مبل رفت و همونجا دراز کشید:
-صبونه نمیخورم
-منم برای تو درست نکردم که
برا خودمو مهرداده.
با تأسف نگاهی بهشون انداختم و با چشمای گشنم سمت آشپزخ نه رفتم کنار اپن وایستادم
اینا که نمیتونن چار تا ظرف جابه جا کنن نمیشد،تو آشپزخونه اشون یه میز و چهار تا صندلی بزارن؟
به چای بی رنگ و ظاهرا بد مزه ای که درست کرده بود و جلوم گذاشت خیره شدم
و تک خنده ای زدم .
خواستم اظهار نظر درباره چای رو شروع کنم که با حرف یهویش گیج شده به چهره اش خیره شدم....
 
آخرین ویرایش:
#پارت_32

-مهرداد؟؟
بلخره میخوای چیکار کنی.؟
اینم سوال داشت
به اپن اشاره کردم:
-صبونه بخورم.
چینی به دماغش داد:
-اون که نه، کلاً
بی هدف به افق خیره شدم
-بر می‌گردم
البته الان نه بعد از اینکه از یه چیزای مطمئن شدم.!
-تو این مدت برنامه خاصی نداری؟
-خیر
کلافه بود نگاهی به آروین که حالا صاف رو مبل نشسته بود انداخت.
گیج شده لب زدم:
-چطور؟
-هیچی،همینطوری پرسیدم.
فهمیدم نیما برای آروین چشم غره ای رفت و بد مشغول صبحانه خوردن شد.
اخم محوی روی ابرو هام نشست...
*چند ساعت بعد.
خیره به ابر های تو آسمون پاهامو تکون دادم
شاید اگه تو موقعیت دیگه ای بودم الام یه نفر کنارم دراز کشیده بود
بهم لبخند میزد و کنارم بود
اون بود.
گیج بودم و سردرگم نمیدونستم چی به چیه
چی درسته چی غلط
همیشه اون بود که وقتی مشکلی پیش میومد کمکم میکرد
ولی امروز اون خودش مشکلم بود و من تنها بودم!
خسته بودم مثل کسی که بعد از مدت زیادی از خواب بیدار شده ولی حالا نمیدونه کجاست؟
چیکار میکنه؟
متعلق به چه چیزیه؟
کی دوسته و کی دشمن؟
دلش نمی‌خواست دوباره اشتباه کنه
دوباره همه چیزو قاطی کنه
یا دوباره به کسی اعتماد کنه!
همه چیز رو از اول کنار هم چید شاید حالا قسمت های از پازلش که خالی بود پُر شده بود!
تمام مدتی که اون رنج کشید
آدمای زیادی تغسییر کار بودند ولی اون،اون از پشت خنجر زد!
اون از اولشم دلش نمیخواست رهای وجود داشته باشه.
همیشه سعی میکرد نقش اون رو تو زندگیم محو کنه!
بی هدف به روبه روم خیره بودم.
به هیاهوی داخل پارک بچه های کوچیکی که در حال بازی بودند
بلخره بعد از چند روز آفتاب از پشت ابر بیرون اومده بود ولی همچنان هوا کم و بیش سرد بود.
-داداش تازه واردی؟
چیرا اینجوری نسخی؟ بیا خودم بسازمت.
با اخم سرم رو سمت منبع صدا که مال یه پسر تقریبا ۱۸ ساله که تریاکی بودن از قیافش میبارید
-چی میگی تو؟ دوزش بالا بوده؟
بی توجه به حرفام ناشیانه خندید نی قلیون به یه فوت بند بود.!
-پَ شهرام ک*ی*ر شُل فرستادَتِت.
خنده بهت زده ای کردم:
-وات؟چی شُل؟
خوب حالا چی بدم؟دوای دردت پیش منه!
به هیکل ریقوش خیره شدم و پیرهن آلبالوی رنگ و رو رفته اش ترکیب افتضاحی با تَه ریش و دماغ عقابی
-به نظرت دوای دَردم چیه دکتر؟
دماغشو با آستینای چرکش پاک کرد.
به صورت غیر ارادی از این کارِش صورتم رو مچاله کردم.
حالا شما هی بگید بچه سوسول ولی این کار ته چندش بودنه.!
-قیافَت داد میزنه شیکست عشقی خوردی.!
پوکر نگاهش کردم انگار که تو فضا سیر میکنه دستِ پُر پَشمش رو زیر چونه اش زد
-ولت کرد؟ خیانت؟
ببین روزی هزار بار صد نیفر میان اینجا با همین حالی خراب ولی تهش توپِ توپ از اینجا میرن بیرون!
 
آخرین ویرایش:
#پارت_33

بد دستمو محکم گرفت و من از اینکه هیکل ریقو ای داشت ولی زور دستش انقدر زیاد بود تعجب کردم.!
همین که پلاستیکی از جیبش درآورد و بینش اون چیز لجز لواشک مانند رو دیدم
با بهت دستم رو عقب کشیدم.
و اخم عصبی رو ابروم نشست:
-این چه عنیه؟جمع کن بساتتو از اینجا گمشو.
متقابلا کنه مانند دستمو چسبید و سمت خودش کشید
چشماش رو به بسته شدن میرفت خمار گفت:
-جنس اصل دارم از دستش بیدی دیگه گیرت نمیادا!
درحالی که با نفرت دستم رو عقب میکشیدم با حرص غریدم:
-ول کن دستو لجن.
نمیدونم شاید اثر تریاک بود یا حالا هر چیز
یه لحضه دستمو ول کرد و بد خیلی تحاجمی از جاش بلند شد و چند متر دورتر جلوی درخت حدودا خشکیده وایستاد.
با بهت بهش خیره شدم بدون کوچک ترین حرکتی جلوی درخت وایستاده بود و چشماشم بسته بود.!
بلافاصله صدای شبیه هندل موتور درآورد و بد با سرعت باور نکردنی سمت درخت دوید.
اون لحضه فهمیدم بهتره این مکان رو ترک کنم که سرش به درخت برخورد کرد!
ولی هیچ کس واکنشی نشون نداد انگار عادی ترین اتفاق افتاده.
حس میکنم یکم زیاد زده بود
ترجیح دادم زودتر این مکانو ترک کنم...

*یک ساعت بعد،خونه‌نیما.
خسته از اسانسور خارج شدم و درِ نیمه باز رو به عقب هُل دادم
بلافاصله بعد از باز کردن در با سه تا چهره روبه رو شدم گه قول شاعر خودم ریختم پَر هام موند!
امیر روی مبل های جلوی در با کیسه یخ روی چشمش و دست بانداژ شده اش دراز کشیده بود.
ساعد به دیوار کنار راهرو تکیه زده بود و پای گچ گرفته گویای همه چیز بود.
با بانداژ دور سرش ور میرفت.
آروی،بهتره بگم اصلا اولش نشناختمش.
دماغی که خون مرده روش دیده میشد و گونه اش چندتا بخیه خورده بود و زخم های ریز و درشت صورتشو گرفته بود،این تابلو رو گردن خونیش کامل کرد
دیدی چند نفر آب بازی میکنن لباس شون خیسه؟ دقیقا اینا همون وضع رو داشتن لباسهاشون خونی بود!
انگار با قیچی به جون لباس هاشون افتادند که پاره. پوره بود!
چنان هر کدوم شون مظلومانه یه گوشه کز کرده بودند که برگام ریخت!
چخبر شده بود.
ته دلم وحشت موج زد و ناخداگاه نگاهی به کل خونه انداختم
دنبال نیما گشتم نبود! این خیالم رو راحت کرد که تو این قائله آسیب ندیده.
قدمی به جلو برداشتم .
هیچ کدوم حرف نمی‌زدند.
یه زور جلوی دهنمو گرفتم تا چیزی نپرسم حقیقتا ترسیدم برینن بهم!
قیافم از شرایط مچاله شد .
ناخدا گاه بلند یا خدای زمزمه کردم.
ببخشید؟! مطمئنی این یاخدا رو من گفتم؟
صدای یا خدای بلند و مبهوت نیما از پشت سرم باعث شد هول شده به عقب برگردم و هینی زمزمه کنم.
-اینجا چخبره؟....
 
آخرین ویرایش:
#پارت_34

دستمال خیس رو روی دماغ آروین گذاشتم و همزمان یقه نیمای که داشت سمت آروین حمله میکرد رو عقب کشیدم.
واقعا روانی بود.!
یه دقیقه داشت با دلسوزی تیمار شون میکرد دقیقه بعد رَم میکرد و میگرفت شون زیر لگد.
-احمق گاو
بازم دعوا خودتو به فلان سگ میدی به چپم ببین چه بلای سر این بچه ها آوردی.
آروین اما مثل یه گناهکار ساکت بود.
امیر با اخم کیسه یخ رو جابه حا کرد و متعرضانه نالید:
-نیما وقت گیر آوردی توهم؟
نیما سمتش،برگشت و حدودا ریدن رو معنا کرد:
-هر وقت گفتم خاک انداز خودتوو وسط،بنداز.
مگه زبون این نفله ای؟ خودش کی لال شد؟
پوکر یقه اشو دوباره سمت راست چرخوندم.
و بی حوصله گاز استریل رو روی بخیه روی گونه آروین گذاشتم.
آروین خان چشم هاش رو عمیق بست انگار به خواب عمیق نیاز داشت ولی نیما ول کن ماجرا نبود:
-چند نفر دیگه راهی بیمارستان شدند؟ تا کی اوباشی ؟
آروین میفهمی داری همه تونو می‌کشی تو باتلاق؟
احمق تو مسئول بالا کشیدن لژیون نیستی تو فقط،باید جوری که تحویل گرفتیش تحویلش بدی .
آروین انگار جوش اورد و خون به مغزش نرسید طی یک حرکت انتهاری دستِ راستش رو بالا برد و تقی کوبید به گونه بخیه خوردش
صدای بغض دارش اصلا برام آشنا نبود توی این چند روز فقط نگاه تیز و قلدارنه آروین رو دیده بودم .
درسته هر روز که از در خونه بیرون میرفت عصبی و فشاری تر بر می‌گشت.
ولی امروز جوری فشار روش بود که با هر جمله ای که داد میزد اشک ها از صورتش مثل آبشار میریختند.
و دلم برای عجز تَهِ صداش ریش،شد
تو این چند روز چی کشیده؟
-اره من یه احمقم یه احمق که فقط،می‌خواست پرچم کوفتی رو بالا نگه داره .
من همه رو بهم ریختم؟ نیما شد یه بار هم که شده بگی گور بابای بقیه خودت خوبی؟ همش فکر میکنی باید،اون بابای مهربون قصه باشی که به فکر همه هست!
فکر میکنی خودم نمیدونم چه گندی زدم؟ چرا نمی فهمی من میخوام دُرستش کنم ولی نمیشـــه.!
اوضاع بد خیط بود . نیما ناباورانه سرش رو کج کرد چ با بهت نالید:
-من می‌خوام همیشه بابای مهربون قصه باشم؟
آروین بدتر از قبل آمپر چسبوند انگار سعی داشت نشون بده تنها مقصر نیست
حالا نمیدونم بابای مهربون بودن چه ربطی،به اوضاع درست شده داشت.
ولی خدای بابای ِ مهربون بودن به نیما میومد!
-هه،نیما خیلی دوست داری همیشه اون شخصیت خوبه داستان که سلاح همه رو میخواد باشی نه؟
اصلا-اصلا تو چیکاره ای؟‌ تیم خودمه دوست دارم به گند بکشمش!
نیما با بهت از جاش بلند شد دست هاش به خاطر عوض کردن پانسمان سر ساعد خونی بود . با بهت یه قدم عقب رفت :
-تو منو اینجوری شناختی؟
واقعا برات متأسفم.
اون لحضه فکر میکردم الان نیما با چندتا قطره اشک صحنه رو تَرک میکنه ولی وقتی فهمیدم اینجا ایرانه که لیوان روی میز رو برداشت و با تمام قدرتش سمت صورت آروین پَرت کرد!
اونجای قضیه اکشن شد که آروین با همون اشک ها جا خالی‌داد و جعبه کمک های اولیه رو خیلی سریع از کنارم برداشت و محکم به سمت نیما پرت کرد .
که خب صاف خورد به سَر نیما:
-جاکش ِعقده ای.
نیما با بهت به جعبه نگاه کرد:
-ببین خشتک تو سفت بچسب که قراره پرده های عفتت دریده بشه
درز و ارزتو قراره بهم بدوزم!
اون لحضه فهمیدم اینا همه یه مشت خُل و چِل هستند و بهتره اصلا خودم رو درگیر چنین روانی های نکنم...
(بعد از ظهر.اصطبل)
چشم هام رو آروم باز و بسته کردم و دربِ اصطبل رو باز کردم.شاید از نوک پا تا مغز و استخون هام سراسر استرس بود. همیشه وقتی نگاهم به دیوار های کهنه و کاهگلی اصطبل می اوفتاد سرتاسر وجودم رو آرامش فرا میگرفت
نفس آرومی کشیدم و درِ کشویی اصطبل رو باز کردم
اولین چیزی که روحم رو تسخیر کرد بوی پهن اسب بود.
شاید اولین انسانی باشم که دیوانه و عاشق این بوی بد هستم.
قدم اول رو به جلو برداشتم نگاهم میخ سمت راست پاگاه سوم شد!
صدای شیهه اسب ها بر خلاف سالها پیش نوازشگر روحم بود
من کی فراموش کردم چنین جای رو؟
قدم بعدی و برداشتم صدای قرچ قرچ ِ میله های زنگ زده و کشیده شدن کتونی هام روی کف پوش های اصطبل بین صدای شیهه اسب ها محو میشد.
هر قدم انگار که سال ها دوری رو جبران میکرد.
بلخره رو به روی دربِ اهنی پاگاه قرار گرفتم
بی قرار نفسم رو بیرون دادم و مردمک های لرزونم از بین پنجره مربع شکلِ پاگاه میخِ چشم های درشت و بُراق شد. مژه های بلند!
بدنه سفیدش هنوز هم مثل سابق درخشان بود.
کم کم لبخند روی لب هام نقش بست تنگار که کل دنیا رو بدست آوردم.
انگار که رایکو هم شناخته بودم!
انگار اونم بی قرار بود.
بی تاب شیهه کشید و سرش رو از پنجره بیرون آورد
با قدم های بلند سمتش رفتم و گردن کلفت و یال های شونه شده اش رو به آغوش کشیدم و پیشونیم رو به پیشونی سفیدش زدم و صدام از هیجان لرزید:
-آخ
رایکو عشق من.
اسب خوش خط و خال من هم آروم گرفت دیگه شیهه نمی کشید،انگار اونم دلتنگ بود.
-م...مهرداد.!؟

«نیم ساعت بعد . لوکیشن: دفترِحسین»
خیره به پاشنه پوتین هایِ مشکی رنگ لب برچیدم
-به هر حال من اشتباهی نکردم .
اینو هم میدونم که هیچ چیز اونجور که جلوه میکنه نیست.
حسین انگار واقعا روشن فکر شده بود! کلاه ایمنی مشکی رو از روی میزِ پوسیده و چوبی برداشت :
-نظرت چیه یه فرصت هم به اون بدی؟
با شکایت کلاه رو از دستش گرفتم
اون واقعا حس میکرد همه رو میشه بخشید،حتی اونای که بزرگ ترین خطا ها رو کردند.
-میدونی من حاظر بودم به خاطر راحتی و خوش حالیش حتی جونمم بِدَم!
ریز بینانه ابرو هاش رو بالا داد مثل همیشه لبخند داشت
نه مغرور بود نه سرد نه همیشه خندون!
-یعنی،الان دیگه حاضر نیستی؟
مکث کردم!
دستای که بالا برده بودم تا بند کلاه رو ببندم تو همون حالت خُشک شدند !
حاضر بودم؟ من واقعا احمق بودم من هیچ کس رو نمی بخشیدم حتی اونای که کوچک ترین اشتباهی در حقم کردند ولی
می‌شد بهترین دوستم رو نبخشم؟ می‌شد، پنج سال رو بندازم سطل؟من تا همیشه حتی اگه اون منو به فنا هم میداد باز هم احمقانع دوستش داشتم.
من روب هر کسی رو خط می‌کشیدم بجز رفیقام هرچند که رفیق واقعی نبودند.
 
آخرین ویرایش:
پارت_35


از مکثم لبخندش پر رنگ شد انگار به چیزی که می خواسته بود رسیده بود.
-دیدی،هنودم همون مهردادی.
دور هر کس رو خط بزنی دور آدرین رو نمی تونی!
بند کلاهم رو بستم
خب راست میگفت.
-این زندگی خودته و تو تصمیم میگیری آدرین بهت دروغ گفت اون باعث شد تمام این بلا ها سرت بیاد تغسیر کارِ ولی اول خودت باید تکلیفت رو مشخص کنی...
«فلش بک/دو هفته پیش.لوکیشن : خونه مشترک آدرین و مهرداد. از زبانِ مهرداد»
خسته کمرم رو به در کابینت کوبیدم و از شدت خسته گی پاهام گِز گِز میکرد
به آشپز خونه ای که بلخره تونستم تنهای بدون کمک تمیزش کنم نگاهی انداختم واقعا کارِ سختی بود!
قبل اینکه مغزم بخواد تصمیم بگیره تا چیکار منم صدای زنگ در باعث شد کلافه اوفی بکشم
حتی قسم خوردم که اگه آدرین یا یکی از بچه ها باشه به عنوان شام قربونیش کنم !
هر کدوم شون یه کلید داشتند ولی معلوم نیست چرا هیچ وقت استفاده نمی کنند.
با عزار زحمت از جام بلند شدم و سمت آیفون رفتم با دیدن پست چی دم در ابرو هامو بالا دادم.
احتمالا بسته مادر آدرین بود!
دکمه کنار آیفون رو فشردن و دربِ حیاط رو بازکردم .
با دیدن حیاط تغریبا سر سبز و سنگ فرش لبخندِ ریزی زدم. آدرین خوب میدونست عاشق اینم که از وسط یه مشت دار و درخت یه راه برای ورود و خروج با سنگ فرش وجود داشته باشه
و دقیقا خونه ای رو انتحاب مرد که همچین حیاطی داشته باشه.
سمت در قدم برداشتم و بازش کردم ولی...
پست چی دم در نبود با تعجب اطراف رو برانداز کردم ولی نبود .
کلافه اوفی کشیدم و خواستم به داخل خونه برگردم که جعبه کوچیک کارتوتی جلوی در نظرم رو جلب کرد
گیج شده خم شدم و برش داشتم در کارتون رو باز کردم که با انبوهی از کاغذ و سی دی مواجه شدم!
کاغذ ها همه شات بود که روی برگه چاپ شده بود.
گیج شدا داخل شدم و در رو بستم سمته خونه رفتم و روی کاناپه های خاکستری چهار زانو نشستم و جعبه رو خالی کردم.
یکی از برگه ها رو به صورت شانس برداشتم و شروغ به خوندن کردم
جالب اینحا بود که مخاطب به اسم
«Adrienne»
سیو شده بود (توجه داشته باشید تمام مکالمه ها به زبان فرانسوی بودند و فقط،برای راحتی خودتون اینجا فارسیی نوشتم )
اولین اس رو هم شماره ای که نمیشناختم داده بود
<-خوبه که بعد از سه سال حالا دیگه همه چیز تموم شد.
حالا کی میخوای بهش بگی؟
-نه دکتر.
الان نه هر زمان که مطمئن شدم همه چیز رو فراموش کرده
-به هر حال تو خیلی تلاش کردی. من نمیگم کارت درست بود هنوز عم متعقدم کارت اشتباه بوده ولی تو این مدت علاقه اتو نشون دادی و حالا به نظرم حق،دوتا تون زندگی کردنه.
- میشه یاداوری نکنی گذشته رو؟ من هم مثل مهرداد میخوام فراموش کنم.
-اومید وارم.
-به هر حال ازت ممنونم اگه کمک تو نبود همه چیز خیلی بدتر از سابق میشد.>
صفحه شات اول خیلی موتاه بود و گیج کننده سردرگم یه برگه دیگه برداشتم
<از آدرین:
-هفته دیگه عقد مهرداد با تابان عه.
تو گفتی تابان به خاطر پول با مهرداده و حالا اگه راست میگی بهم ثابت کن.
-بهت ثابت شده
اونم وقتی که دیدی رها تا زمانی که اسپُرتِش کردم باهام بود.
-از کجا بفهمم که دروغ نمیگی؟
-همه میدونن اون با من بود اون هم تا زمانی که خرجِ خودش و مادرش رو میدادم.
خیلی خوب حالا اکه میخوای بهت ثابت شه خودت ببینش
....یه فیلم که متاسفانه تو شات قابل رویت نیست.
-دیدی؟
-خب میخوای چیکار کنی؟تو رقیب مای از کجا معلوم که باید بهت اعتماد کنم.
 
آخرین ویرایش:
#پارت_36

با دقت به زین نگاه کردم تا درست تنظیم شده باشه .
پام رو روی رکاب گذاشتم و با یک حرکت روی اسب نشستم
لبخند روی لب هام پاک نمی شد.
حسین به دیوار تکیه زده بود و نگاه خیره اش رو حس میکردم.
-خیلی وقته به کسی سواری نداده حواست رو جم کن‌.
-هواسم جمعِ.
آروم یال بلند رایکو رو نوازش کردم:
-بریم دلی از عزا دراریم؟
اون روز تا خود شب کنار رایکو بودم
شاید یکی از بهترین لحضات زندگیم رو سپری میکردم.
حتی وقتی حسین دعوتم کرد تا شام رو کنار آتیش بخوریم باز هم نگاهم ناخداگاه به اصطبل کشیده میشد.
-به نظرت اگه بخوام خونه رو عوض کنم و تنها زندگی کنم وایب یه آدم احمق و ترسو رو میدم؟
زیر چشمی با خنده نگاهم کرد:
-میخوای فرار کنی؟
لبمو کج کردم و به آتیش خیره شدم ترکیب سرما و آتیش؟ فوق العاده اس.!
- شر نگو.
یکم واقع بین باش.
لعنتی من هنوز نتونستم درکش کنم
فکر هم نکونم که بتونم .
حتی فکر بهشم باعث میشد تا مرز جنون برم
چنگی به موهام زدم و لحنم تند شد:
-باورت نمیشه حس میکنم دارم خواب میبینم.
آدرین حتی میدونست اونشب من کجام و به چپش گرفت.
اون میتونست نجاتم بده ولی فقط نگاه کرد که چطور نابود شدم.
نگاه نگرانش روم نشست:
- اروم باش
همه چیز گذشته میدونم که این عقده ای بودنت شامل رفیقات نمیشه درسته؟ نظرت چیه باهاش حرف بزنی.؟
-نه.
افتضاحه، می‌خوام به نیک بگم تا برام دنبال خونه بگرده، شرایطش برام مهم نیست
قمقمه آبش رو از روی زمین برداشت:
-خب؟ پلن بعدیت چیه؟
با جدیت به قمقمه دستش خیره شدم
-درسم رو ادامه میدم، زندگیم رو ادامه میدم.
کمی از آب خورد:
- می‌خوای چیو ثابت کنی؟
از لحن پُر از تمسخرش صورتمو جم کردم:
- به نظرت چیکار کنم؟
نه می‌تونم نبخشمش نه می تونم فراموش کنم.
با جدیت صاف نشست و بهم خیره شد ولی من به کفش هام خیره بودم.
-مشکل تو آینه که الان بین حقیقت و رفاقت گیر کردی.
دقیقا مشکل من همین بود.!
بی توجه به قیافه زارم ادامه داد:
-مشکل تو اینه که انقدر تنهای که می‌ترسی آدرین رو از دست بدی ولی بازهم فاصله میگیری چون میدونی اشتباهه ولی بازهم نمی تونی انتحاب درست رو تشخیص بدی تو حتی اگه صد سال دیگه هم بشینی و بهش فکر بکنی تهش به جای نمیرسی
آدرین میتونست نزاره تا مراسم عقد تون بهم بخوره می‌تونست وقتی اون ع×و×ض×ی داشت زندگی تو بازی میداد نجاتت بده
حتی اونشب می تونست‌ بیاد و کمکت کنه تا از سر شیرین عقلی نیوفتی دست اون حرومزاده ها تا دوماه از عمرت رو گوشه یه تخت نیوفتی ولی نکرد- نیومد!
درسته ولی همش به خاطر خودت بود
آدرین بَد نیست اون فقط گول خورد اون فقط خوش حالی تو رو میخواست
مهرداد اون تغسیر کاره دُرست ولی این سال ها تلاش کرد اون این چند سال رو مثل پروانه دورت گشت و کمکت کرد .
تنهات نزاشت.
اون دید نابود شدی و پا به پات نابود شد و دوبارع کنار هم ساخته شدید.
اون برات تو این سال ها حتی بیشتر از یه داداش بود...
 
آخرین ویرایش:
#پارت_37

-همش فقط به خاطر حس کوفتیش بود.!
چرا انگار که صدام از ته چاه در میومد؟چرا انقدر ضعیف بود؟ من همیشه در مقابل گذشته ضعیف بودم .
من همیشه در مقابل حقیقت بازنده بودم.!
انگار وزنه دیویست کیلوی رو شونه هام گذاشتن سرم روی تنم سنگینی میکرد.
به سختی
سرم رو بالا بردم و نگاهش کردم
چشمایی رو نگاه کردم که باز هم انتظار داشت به حرف های خود خواهانه اش احترام بزارم اون نمی دید منی که تازه داشتم زنده میشدم چطور تو یه روز دوباره ریختم
ولی اون نگاه مصمم و جدیش با دیدن چشمام ازهم ریخت
حتی تو هم نمی تونی درک کنی حسین!
نمی تونی درک کنی چه بلا های سرم اومد و من فقط چشمم به یه نفر بود.
چون اون همیشه کنارم بود چون تنها کسی که بهم آسیب نزد خودش بود .
بین کی زندگی میکردم؟آدمای که زندگی کردن رو ازم گرفتند.
من ضعیف بودم درست ولی حتی قوی ترین پسر هم نمی تونه با چنین گذشته ای با شنیدن حقیقتی که کور کورانه ازش فرار کرده و حالا بی رحمانه به صورتت می کوبندش چشم هاش پُر نشه.
-ا..اصلا رفاقت چیه؟
فکر میکنی اون انقدر با مرام بود که باا وجود اینهمه سختی باز هم بمونه؟
با گفتن جمله اخرم نفسی که حبس شده بود ازاد شد هر کلمه مساوی بود با سرخ شدنم با بند اومدن نفسم.
آروم از جام بلند شدم بدون نپاه کردن به حسین به آتیش،خیره شدم و یه قدم به عقب برداشتم:
-ولی من،من فقط به عنوان داداشم دوستش داشتم .
به عنوان رفیق براش صدم رو گذاشتم .
هر روز بابت وجودش اندازه یه دنیا خوش حال شدم . به خاطرش بارها توبیخ شدم چون...چون فقط،فکر میکردم تنها کسی یه که تو همه مواقع مرام داشت رفیق بود ولی اونم....
صدام قطع شد!
ادامه ای برای جمله ام نداشتم کلمه کم اوردم!
فقط بدون توجه به صدا کردن هاش سمت در خروجی رفتم
نه اینکه آدم روشن فکری نباشم.
ولی من صادقانه باهاش رفاقت داشتم من حاضر بودم بمیرم تو بدبختی غلط بزنم ولی یه تار مو از سرش کم نشه تا همیشه خوش باشه ولی اون خود خواهانه به زندگی ای که زره زره برای داشتنش تلاش کرده بودم
به خاطر خودش لگد زد!
*صبح روز بعد.
با کلافگِی پتو رو سمت در پرتاب کردم می تونم با قاطعیت بگم بدترین قسمت زندگی صبح بیدار شدنه.!
یه لحضه
فقط یه لحضه چشمم به آینه رو به روی تخت خورد
یا صاحب وحشت.!این منم؟
موهای ژولیده ای که رو صورتم ریخت بود .
صورت رنگ پریده
چشمای سرخ!
از بین موهام چشمای سرخم خودنمای میکرد و واقعا شبیه دوتا گوله آتیش شده بود!
یعنی قشنگ هرکی میدیدَم جای اینکه بخواد بخنده یا حالش بهم بخوره وحشت میکرد!
اصلا اولش خودمو نشناختم.
اوفی زمزمه کردم که از شدت خشکی لب هام و گلو. دَرد دوباره پشمام ریخت و از کیپ بودن دماغم فهمیدم
آخ خدای من سرما خوردم
و یه دور دیگه سکته زدم
-مهر...یا صاحب وحشت.!
سرم سمت نیما چرخید بیچاره فکر کنم مُرد.
دستش روی دستگیره در بود و پای راستش داخل اتاق و چپ بیرون نصف تنش بیرون و کَلش داخل اتاق بود چشماش درشت شده و دهنش باز مونده بود .
یعنی اگه حال داشتم میشد تا فردا مسخره اش کنم ولی فعلا شرایط خودم تمسخر آمیز تَر بود.
خسته خمیازه ای کشیدم و بالش رو سمتش پرت کردم :
-چه مرگته،نمیری‌.
تازه به خودش اومد با بهت یه قدم جلو اومد و انگار که نگران بود کسی صداش رو بشنوه در رو پشتش بست .خندید:
-این چه ریختیه؟
بد عُنُق پاهامو از تخت آویزون کردم که پای راستم فجیع تیر کشید
دراز کشیدم انقدر بَدَنم کوفته بود که حال نداشتم از جام بلند شم:
-شاخ دارم یا دُم؟حداقل انقدر اسکل نیستم تو هوای سرد رکابی بپوشم.
دوباره خندید
گفتم خنده هاش خیلی خوشگله دیگه؟
جوری که وقتی می‌خنده دوست داری فقط بهش خیره بشی.
یک قدمیم وایستاد و به قیافه ام خیره شد
چهرش یه جور خاصی بود انگار سعی داشت بگه نمیخام هیچ وقت غم تو وجودت باشه.
مهربون،دلسوز
بد چند ثانیه سَرم رو محکم بغل کرد.
-حس کردم جبرئیل اومده جونمو بگیره!
صداشو چقدر تو دماغی و رو مُخ شده.
بعدم اسکل حیف این سیکس پک ها نی داخل پیرهن بپوشونم؟
یعنی چی؟اصلا همه حرفاش هیچی الان با این بغل من گفتم صحنه هندی در پیش داریم‌.
این دیگه چه نوع ابراز احساساتی بود؟
اتفاقا صدام خیلی هم خوب بود فقط یکم گرفته بود.
با چندش از خودم جداش کردم:
-عن توت .
خندید و بی خیال خودشو کنارم رو تخت انداخت و انگار خیلی خسته بود
اروم چشماشو مالید :
-دهنتو مهری.
یعنی دیشب تا خود ساعت چهار این حسین مارو س... کرد!
نزاشت بخوابیم هی زنگ هی وَنگ که مهرداد کوش؟ لو لو نَخوردِش؟! الانم که اون بیرون براتون مهمون اومده دو ساعته جناب خوابیدن ما داریم بیگاری میکشیم...
 
آخرین ویرایش:
خسته نباشی قشنگ خانوم
پارت بعدی کی میزاری
 
چنل روبیکاتو میتونی بدی
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
11
بازدیدها
566
پاسخ‌ها
8
بازدیدها
941

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 5)

عقب
بالا