اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان نیمه منی | زهرا.km

رده سنی
  1. جوانان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. تراژدی
  3. طنز
  4. جنایی
« به نام خالق عشق »
نام رمان: نیمه منی
نویسنده: زهرا.km
ژانر: عاشقانه، جنایی، طنز، درام

خلاصه:
••هر كس در مقابلش بود را نابود ميكرد؛ اما تنها كسی كه در مقابلش رام و مطيع ميشد كسی بود که صدايش طنين انداز قلبش بود••
 
جالب شد 😁👌
 
ℙ𝕒𝕣𝕥8
ꕀꕀꕀꕀ• ꒰ঌ ໒꒱ •ꕀꕀꕀꕀ

که خودشو بهم نزدیک کرد، خیلی خوشم میومد ازش که همش بهم نزدیک میشد:

-نعنا رژلبت روی زمین افتاده بود.

رژلبم توی دستم گذاشت که بدون هیچ حرفی از اتاق خارج شدم

دنیل با دیدنم پاشو از دیوار گرفت و پشت سرم راه افتاد..

دستی توی موهام کشیدم با پیامک گوشیم، گوشیم روشن کردم:

-بیرون جلوی در منتظرتم.

با تصور اینکه دنیلِ از عمارت خارج شدم ولی به جای موتور ماشین فراری جلوی پام ایستاد

سقف ماشین پایین داد و عینک آفتابی اش از روی چشماش برداشت و گفت:

-سوارشو نعنا.

خواستم سوار نشم اصلا ازش خوشم نمیومد، قبل از اینکه فرصت بده

دنیل پیدا کنم بوقی زد که به مجبوری سوار ماشینش شدم، پاشو محکم روی گاز گرفت

جوری که محکم به پشتی صندلی کوبیده شدم!!

چند دقیقه ای گذشته بود و بدون ذره ای حرف رانندگی میکرد:

+منو داری کجا میبری؟

لبخند کجی زد و گفت:

-برسیم، خودت زودتر از من از اونجا خوشت میاد.

متعجب بهش زل زدم که جلوی کلابی پارک کرد، از ماشین پیاده شد

و درو برام باز کرد خواست دستشو سمتم بگیره که خودم از ماشین پیاده شدم که گفت:

-نعنا برات یه مهمونی ترتیب دادم.

دستشو داخل جیبش کرد و جلوتر از من وارد کلاب شد، همه جا تاریک بود

اصلا از این جور جاها خوشم نمیومد، مخصوصا وقتی که قرار بود با کسی برم که ازش متنفرم!

دامنم توی دستم گرفتم و گفتم:

+مطمئنی مهمونی برای منه؟

پوزخندی گوشه ی لبش زد و اسمم رو با حالت کلافگی گفت:

-نعنا، به دلت نشسته؟

چیزی نگفتم که دوتا دختر به سمتم امدن، دست هر کدومشون یه نوشیدنی بود!

نگاه چندش آوری بهم کردن و یکی شون گفت:

-این س×ل×ی×ط×ه کیه؟؟

دستمو جلو بردم و سیلی محکمی توی گوشش زدم،

حق نداشت اینطوری راجبم حرف بزنه!!

تئو منو با آرومی ازش جدا کرد و رو به دختره گفت:

-درست حرف بزن.

دختره لبخند کجی زد و با دوستش زدن زیر خنده که دوستش گفت:

+مثلا ایشون کی باشن؟؟

تئو جلوم امد و دستمو توی دستش گرفت،

خواستم دستشو پس بزنم که نذاشت و گفت:

ꕀꕀꕀꕀ• ꒰ঌ ໒꒱ •ꕀꕀꕀꕀ
 
ℙ𝕒𝕣𝕥9
ꕀꕀꕀꕀ• ꒰ঌ ໒꒱ •ꕀꕀꕀꕀ

خواستم دستشو پس بزنم که نذاشت و گفت:

-این به شما ربطی نداره.

از حرفش جا خوردن که با تشری به دختره از کنارش رد شد و منو گوشه ی کلاب برد.

دستم از توی دستش کشیدم که با امدن گارسون نوشیدنی برداشت و گفت:

-اگه دوست نداری توی جمع باشی همینجا باش، من الان میام.

سری تکون دادم، فضا گرفته و خفه بود، گرمم شده بود یکی از پسرها که به نظر میرسید

هنوز کمی هوشیاره نزدیکم شد و زیر لب گفت:

-دوست داری یکم باهم بیشتر حرف بزنیم؟

نگاهم ازش گرفتم که جلوی چشمام سرشو خم کرد و پیچ زد:

-ناز نکن دیگه لیدی!

دستشو خواست نزدیکم بیاره که دستشو گرفتم

اما قبل از اینکه بتونم سیلی بهش بزنم دستمو گرفت و منو دنبال خودش کشوند.

هر چقدر تلاش کردم بی فایده بود!!

نمیتونستم دستمو از دستش جدا کنم لعنتی ول کن نبود!!

منو توی اتاق برد و در قفل کرد.

نباید باهاش میومدم حالا چجوری میتونستم خودمو نجات بدم؟!

فکر کن نعنا..

با فهمیدنش لبخند شیطانی روی لبم امد که دکمه ی بالای پیراهنش باز کرد و گفت:

-چقدر جذا..

حرفشو خورد و دوتا دستامو گرفت که لگدی به پاش زدم

که چشماش قرمز شد و رگ های صورتش باد کرد، توی دلم زمزمه کردم:

+حالا داری برام قدرت به رخم میکشی؟؟ واییی ترسیدم.

از حرف خودم خنده ای کردم که زیر لب غرید:

-به من میخندی؟

نه ای گفتم که لباسم توی مشتش گرفت و قبل از اینکه توی صورتم سیلی بزنه،

دستش توسط کسی گرفته شد با یه حرکت دستشو پیچوند و پشت سرش گرفت.

نگاه خشمگینی بهم انداخت که سرمو بالا اوردم، دنیل اینجا چکار میکرد؟!

اصلا چجوری منو پیدا کرده بود؟!

متعجب بهش زل زدم که مرده رو با یک حرکت روی زمین نشوند.

پاش رو روی کمرش گذاشت و پشت سر هم بهش سیلی زد، همینطور بهش زل زده بودم

که دستشو زیر پام انداخت و منو توی بغلش کشوند.

تا به حال کسی منو اینطوری بغل نکرده بود!!

با یه دست منو بغل کرده بود و با یک دست یقه ی مرده رو توی دستش گرفته بود:

-ببرینش بیرون.

با حرفش بادیگاردی داخل اتاق شد و کشان کشان اونو از اتاق خارج کرد.

بدبخت خیلی کتک خورد ولی حقش بود تا دیگه به یه خانوم متشخص آزار نرسونه!!

سرمو برگردوندم که دنیل گفت:

-خوشت امده بچه؟؟

پس منو توی بیرون بچه صدا میزد!!

از در اتاق که خارج شد، دوستاش جلوم امدن، طلبکار به دنیل خیره شدن و گفتن:

+بیا جلو اگه مردی.

دنیل پوزخندی زد و رو به من گفت:

ꕀꕀꕀꕀ• ꒰ঌ ໒꒱ •ꕀꕀꕀꕀ
 

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
2
بازدیدها
150
پاسخ‌ها
16
بازدیدها
159
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
63
پاسخ‌ها
13
بازدیدها
272
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
145

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 10)

عقب
بالا