اینجا رمانیکــ ـه!

با عضویت در رمانیک، شما قادر خواهید بود با دیگر اعضای انجمن بحث کنید، به اشتراک بگذارید و پیام خصوصی ارسال کنید.

عضویت! **پیدا کردن رمان بی نام**

در دست اقدام رمان بازگشت به خط پایان | اشعه خورشیدی

رده سنی
  1. نوجوانان
  2. جوانان
  3. بزرگسالان
ژانر اثر
  1. عاشقانه
  2. اجتماعی
  3. دلهره‌‌آور(هیجانی)
  4. طنز
inshot_۲۰۲۵۰۹۲۶_۱۹۰۷۴۲۲۶۱_bb1g.jpg

بازگشت به خطّ پایان

نویسنده: اشعہ خورشیدی

ژانر: اجتماعی، طنز، درام

خلاصه:
لژیون بلیتز! اسمش لرزه می‌نداخت به تن هر حریفی.
یه لشکر بی‌رقیب که ربع قرن حکمرانی کرد؛ اما حالا چی؟ یه باخت سنگین توی یه شب یخ‌بندون زمستونی. همه چی از هم پاشیده، روحیه‌ها داغون…
ولی یه کورسوی امید هست: “نِمِسیس”. یه قهرمان با یه گذشته تاریک، از دل خاکستر بیرون اومده تا دوباره لژیون رو سرپا کنه. حرکاتش برق‌آساست، قدرتش بی‌نظیره؛ ولی یه مشکلی هست. این یارو فقط با دشمن‎‌های بیرون از گود مشکل نداره.
یه جنگ روانی حسابی توی سرش داره جریان داره.
سایه‌های گذشته ولش نمی‌کنن.
بالاخره چی میشه؟ می‌تونه هم سایه‌ها رو از بین ببره هم دشمن‌هاش رو؟
پاسخ در قلب شب سرد زمستون مخفی شده.

مقدمه:
-همیشه یه اشتباه کوچیک می‌تونه نتیجه‌های زیادی داشته باشه.
شاید اون اشتباه باعث خیلی از اتفاقات آینده باشه.
یه تصمیم احمقانه که حتی باعث مرگ یه آدم ممکنه بشه
ما گاهی انتخاب های می‌کنیم .
حالا تو موقعی برنده ای که حتی تو اوج اون اشتباه باز هم تلاش کنی تا همه چیز رو درست کنی .
شاید هم از سر یه جوگیری بخوای اشتباه دیگران رو جبران کنی!
ولی‌ هیچ چیز قابل پیش بینی نیست
همه گذشته دوباره زنده میشه...تو!
تو چوبِ اشتباه های گذشته‌ات رو هم خواهی خورد... .
زمین گرد است.
حالا تصمیم بگیر
ادامه می‌دی یا تمومش می‌کنی؟
می‌ذاری آدم‌های بیشتری غرق بشن یا اون اشتباه رو در نطفه خفه می‌کنی؟

به امید لژیون...!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
2a3627_23IMG-20230927-100706-639.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمانیک را برای انتشار رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.

قوانین تایپ رمان

اگر سوالی دارید میتوانید بعد از خواندن قوانین در زیر سوالتون رو مطرح کنید.
بخش پرسش سوال‌ها

قبل از درخواست جلد، قوانین زیر را مطالعه کنید.
قوانین درخواست جلد

برای درخواست نقد، با توجه به قوانین در تاپیک زیر اعلام آمادگی کنید.
درخواست منتقد

برای رمان شما می‌بایست پس از اتمام اثرتون درخواست رصد اثرتان را دهید تا ممنوعات اثرتون بررسی بشه، برای درخواست از طریق لینک زیر اقدام کنید.
درخواست رصد


جهت درخواست صوتی شدن آثار خود می‌‌توانید در تالار مربوطه، درخواست دهید.
درخواست صوتی شدن رمان

و پس از پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
تاپیک اعلام پایان رمان

|کادر مدیریت رمانیک|
 
«مهرداد»
از شلوغی سالن انتظار نفرت خاصی دارم! دلم می‌خواست هرچه زودتر از اون‌جا بیرون برم تا هم از شلوغی سالن دور بشم، هم هوای زمستون رو به ریه‌هام بکشم. شلوغ بودن سالن باعث گرمای بیش از حد شده بود و نفس کشیدن رو سخت‌تر از همیشه می‌کرد!
دسته‌ی چمدون مشکی رنگ رو محکم بین انگشت‌های کشیده و پر از اکسسوریم فشردم. با قدم‌های بلند به سمت درب فرودگاه رفتم. خنده‌دار بود ولی انگار با هر قدم، زمین فریاد می‌زد:«بالاخره برگشتی به جایی که متعلق بهش هستی! همون جهنم‌دره‌ای که فکر می‌کردی با ترک کردنش همه چیز تغییر می‌کنه.»
با خروج از سالن، راه تنفسم به طرز عجیبی باز شد! چنان نفس عمیقی کشیدم که انگار سال‌ها بی‌اکسیژن بودم! اون هوای گرم به یک‌باره از بین رفت و حالا جز لذت هوای سرد، چیزی نبود. پله‌های سفید‌رنگ رو پایین رفتم و دسته‌ی چمدون رو کنار پله‌ی آخر ول کردم. نگاه دقیقی به اطراف انداختم و با ندیدن پورشه‌ی مشکی نیما خسته و کلافه نفس عمیقی کشیدم. این بشر قرار بود مثل همیشه بازهم دیر برسه؟! می‌خواستم گوشیم رو از جیب شلوارم بیرون بیارم که ناگهان کسی گردنم رو سفت، مثل گوسفند دم قربونی، چسبید!
یه لحظه بهت زده به کله‌ی طلایش نگاه کردم و خب از موهای نرم و طلایی‌رنگش فهمیدم که کیه! با دل‌تنگی هم‌دیگر رو به آغوش گرفتیم؛ محکم! طوری که انگار صد‌ سالی هست هم رو ندیدیم. با مکثی نسبتاً طولانی از هم جدا شدیم و با دل تنگی به سر تا پای قناصش نگاه کردم. تغییرات زیادی کرده بود؛ مثلا صورت لاغراندامش تپل‌تر و هیکلش درشت‌تر شده بود. موهاش رو کوتاه‌تر از همیشه کرده بود که تضاد خوبی با آبی چشم‌هاش داشت. این‌جوری شیطنت نگاهش رو بیش‌تر از همیشه نشون می‌داد.
با دیدنش یاد پسربچه‌های شر و شیطون کلاس اولی‌ می‌افتادی! همون‌هایی که همیشه کلاس رو شلوغ می‌کردن و تو ازشون متنفر بودی؛ همون برق همیشگی داخل چشم هاش و همون صمیمیت.
- دلم برات تنگ شده بود.
لبخند دلتنگی، روی لب‌هام نشست ولی برخلاف تفکراتم لب زدم:
- من که دلم برای پسر بچه خنگ و صد البته اخمو تنگ نشده بود.
تای ابرو‌هاش رو بالا انداخت. انتظار این جمله رو داشت ولی خب طبق معمول به روی خودش نیاورد.
دستی به موهای کوتاهش کشید و درحالی که نمکی می‌خندید، با انگشتش، گونه‌ی سمت راستم رو لمس کرد و ابرویی بالا انداخت.
- پس جدی‌جدی آرم تیم‌تون رو روی گونه‌هاتون می‌زنین. من فکر می‌کردم فیلتره یا موقته.
بی‌خیال هومی زمزمه کردم و نیشخندی زدم:
- پیر شدی!
با حساسیت به پالتوی مشکیش دستی کشید و دهنش رو برام کج کرد:
- بیا! بیا که به خاطر تو، از خوش‌گذرونی امشبم جا موندم.
- هرکی ندونه فکر می‌کنه هرشب با ملکه‌ی انگلیس وقت می‌گذرونی!
بی توجه بهم، نگاهش رو به اطراف انداخت و بعد از مکثی، با دست به گوشه ای اشاره کرد.
- ماشینم اونجاست؛ بریم.
و خیلی راحت سرش رو پایین انداخت و خواست بره
که با دهن کج شده داد زدم:
- هوی؟!
با تعجب سرش رو برگردوند سمتم:
- با منی؟
چشمام رو توی کاسه چرخوندم.
- خب احمق! من مسافرم؛ مثلا خستما! بیا چمدون رو ببر.
منگلانه و شیرین خندید. همه معتقد بودند خوشگل‌ترین خنده رو داره. راه رفته‌اش رو برگشت تا چمدون رو‌ هم با خودش ببره و منم با خیال راحت پشت سرش می‌رفتم تا به ماشین رسیدیم. نیما ریموت رو زد و خودش زودتر از من، چمدون رو گذاشت توی صندوق عقب ماشین و بعدش سمت درب راننده رفت. با دیدن ماشینش نیش‌خندی روی لب‌هام نشست. هم‌زمان که درش رو باز می‌کردم تا بشینم معنی‌دار گفتم:
- بسوزه پدر پولداری... !
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
#پارت_2
زیر چشمی با خنده نگاهم کرد.
ماشین رو روشن کرد و به راه افتاد، چند دقیقه‌ای گذشته بود که با صداش دست از نگاه کردن به جاده نسبتا تاریک برداشتم:
- اومدی بمونی؟ اگه موندگاری زودتر بگو که بدونم مهمون نیستی.
نیم نگاهی بهش انداختم و باز نگاهم رو به شیشه‌ی ماشین دوختم که دونه های برف روش می‌نشست، اما شیشه پاک کن فوری از بین می‌بردشون.
همونطور که خیره به برف ها بودم، زمزمه کردم:
-‌ اگر خسته شدی از دیدنم، فرودگاه پیاده می‌شم.
نیشخندی زد:
- زر نزن بابا، جدی پرسیدم.
این دفعه نگاهم روی خودش نشست
من نمی‌دونستم هدفم چیه
من مثل بادبادکی بودم که نخش رو رها کرده بودند و به هر سمتی که باد می‌وزید می‌رفت
گفتم:
- اومدم که برم!
اَبروی بالا انداخت و با بدخلقی نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
- بری که چی بشه؟
نفس عمیقی کشیدم و با خودم تکرار کردم"الان وقتش نیست این بنده خدا که کاری باهات نداره، اون تنها کسیه که هیچ وقت ازش هیچ آسیبی ندیدی!
لب زدم:
- بمونم که چی بشه نیما؟کسی اینجا منتظرمه؟ آدم واسه موندن دلیل می‌خواد، من دارم زندگیمو می‌کنم.
تک خنده تمسخر آمیزی سر داد
نیم نگاهی بهم انداخت و پوزخند‌ معنا‌‌داری زد:
-اره چقدرم که زندگی می‌کنی وای خدایا مرسی!دومین گاو سال هم جلوم ظاهر شد! یه جای سالم تو بدنت پیدا نمی‌شه همش کبود و زخم، نمونش رو ببین! فقط کافیه یه نگاه بندازی به گردنت، زندگی یعنی با یه موتور بری از رو آتیش بپری؟ از حلقه رد بشی! داداش ببخشیدا ولی ای من ر‌‌‌‌یدم تو زندگی‌ای که اینجوری باشه!
خواستم حرفی بزنم که خیلی سریع اَهی زمزمه کرد و با بد عنقی همونطور که حواسش به رانندگیش بود لب زد:
- اصلاً ولش کن بعدا دربارش حرف می‌زنیم، به کل یادم رفت، امشب مسابقه آروینه.
من هم می‌دونستم استدلال کلامی اونهم اینجا بی‌فایده ترین کار ممکن بود پس بی‌‌خیالش شدم.
گوشیش رو از جیبش در آورد و دقیقه ای بعد وارد پخش زنده‌ای شد و گوشی رو داد دستم.
همونطور که به جاده نگاه می کرد گفت:
- مسابقه فقط مسابقه ایرانی چیه این خارجکی ها به گرد پای موتور سوارای ایرانی هم نمی‌رسند، آروین رو می‌شناسی؟ امشب مسابقه‌اشه.
گیج از اسم آشنا‌ی که گفت همه حرفش رو به چپم گرفتم و فقط زمزمه کردم:
- آروین؟
نگاهی به آینه بغل ماشین انداخت:
_ آره یکی از اعضای اصلی لژیون و هم خونه و البته دوست من.
اَبروی بالا انداختم اِسم لژیون بلیتز رو چند باری از زبون نیما شنیده بودم که بی همتا و بی همانند اند!
با دقت به پخش زنده خیره شدم انگار از پیج یکی از فن پیج هاش داشت پخش می‌شد...
 
آخرین ویرایش:
#پارت_ 3
همه چیز رو شفاف و عالی نشون می‌داد
یه جای خارج از شهر بود.
نور چراغ موتور سوارها و چراغ گوشی کسانی که اونجا بودند،‌همه‌جا رو روشن کرده بود
انگار منبع نوری که همه‌جا رو روشن کنه وجود نداشت.
کسی که فیلم می‌گرفت چند قدم جلو رفت و جاده رو نشون داد؛ تقریبا ناهموار بود و از هر دو طرف به گودال ختم می‌شد داخل اون صفحه کوچیک گوشی توی گودال ها محو بود، ولی از برق زدن شیئ های داخل گودال می‌شد فهمید داخل گودال شیشه خورده هست
مسابقه هیجان انگیزی به نظر می‌رسید
دوربین سمت خط رفت.
با دقت و ریز‌ بینانه به دوربین خیره بودم.
موتور سوار‌ها به خط بودند و اهنگ بیس‌دار پخش می‌شد
فردی که دوربین دستش بود مدام تکون می‌خورد و اطراف رو نشون می‌داد تا به خوبی همه چیز رو به نمایش بزاره
یه سری‌ها که کلا تو یه لول دیگه از مسابقه بودند، یه سری‌هام که تو فاز جوگیری نعره می‌زدند و عشوه بعضی از دخترا واقعا باعث تأسف بود.
مردی که می‌شد تشخیص داد ته تهش چهل رو پر کرده با پرچم سفید داخل دستش جلوی موتور سوار‌ها ایستاد و با صدای سوت بلندی که کل فضا رو پر کرد‌ مسابقه رو شروع کرد، تیمی که فرم چرمی مشکی داشتند خیلی جوگیرانه گاز می‌دادند انگار داشتند قدرت نمای می‌کردند.
- نیما؟این سرهمی چرم مشکی‌ها لژیون‌اند؟
-آره دیگه تیم لژیون.
بی خیال و با چندش صورتم رو جمع کردم:
-چه فازی هم گرفتند.
نیما که انگار به عمش توهین کردم‌‌ حق به جانب به گوشی اشاره کرد:
- اونا واقعا حرفه‌ای اند.
دوباره با دقت به مسابقه خیره شدم.
کلاً یادم رفت اولین پلنم بعد از فرودگاه تمام مدت خیره شدن به خیابون‌ها بود.
موتور سوارها دور و دورتر شدند تا جایی که دیگه هیچ کس بهشون دید نداشت!
- یعنی چی؟‌ الان از کجا بفهمیم کی برد؟
همونطور که نگاهش به بیرون بود دستش رو به نشونه توضیح تکون داد:
- ببین مهرداد، قانون بازی های کریس اینجوری!‌ اول اینکه شرط داره، دوم اینکه هر چند متر یه دوربین گذاشته می‌دونی، به خاطر عمق گودال کسی نمی‌توته جز شرکت کننده اونجا باشه وگرنه ممکنه آسیب ببینند می‌بینی که جاده باریک و تماماً امکان لغزش هست، دوربین هم برای اینکه شرکت کننده‌ها بین مسیر باهم نبندن بقیه‌اش رو هم که شرکت کننده می‌دونه، سرعت و قدرت کنترلش‌.
گیج شده ابروی بالا انداحتم:
- خط پایان چی؟ اینجوری که نمیشه!
 
آخرین ویرایش:
#پارت_4
با دقت به جلوش خیره بود و با حوصله توضیح می‌داد:
-بردنده باید تا ته این جاده که ختم می‌شه به یه دره بره اولین نفری که دوربین کِریس رو بشکنه، یعنی بُرده.
گیج شده اخمی کردم:
-این دیگه چه مزخرفیه؟
-قانونای کِریس یکم عجیبه دیگه هرکی هم دورش بزنه به رسم واقعی شکل خودشو خاک کرده.
بعد از سکوت نیما با ذهنی که تعجب توش شناور بود به صفحه گوشی خیره شدم.
ظاهرا مسابقه جای واقعا پرتی بود دوربین پخش زنده برگشت سمت دیواری که ظاهرا نور پروژکتور بهش می‌تابید و از دوربینی بود که باید شرکت کننده‌ی برنده می‌شکستش
هنوز خبری نبود
این مسابقه که کلا از بیخ و بن مشکل داشت:
-چرا دوربین های بین راه رو نشون نمیده؟
-تا بوده همین بوده،گفتم که قانوناش یکم عجیبه.
عجبی زمزمه کردم و به گوشی خیره شدم
با این وجود خیلی راحت می‌شد تقلب کرد همین سوال رو از نیما کردم که گفت:
_همه مثل سگ از کِریس می‌ترسند حداقل می‌شه گفت جرئت تقلب ندارند.
می‌خواستم بپرسم اگه خود کِریس تقلب کنه چی؟ ولی نگاهم به دوربین افتاد
چراغ موتوری رو از دور می‌شد دید
با چشم های ریز به صفحه خیره بودم
کم کم موتور سوار نزدیک تر شدند و ظاهرا به خاطر اینکه داخل دره نیوفته سرعتش رو کم کرد
اون موقع تونستم فرم رنگی تَن اون شرکت کننده رو ببینم!
_شت!نیما، این چرا سرهمیش رنگیه؟
نیما چنان رو ترمز زد که یه متر هوا پریدم!
سمت گوشی خم شد از شدت تنگی جا به صندلی چسبیدم و پوکر به صفحه گوشی که از بین موهای نیما مشخص بود نگاه کردم و نیما با بهت به اون آدم که با چوب به سمت دوربین می‌اومدتا به دوربین بکوبه خیره شده بود
که کوبید و بلافاصله صفحه تاریک شد.
نیما چند تا ضربه محکم به صفحه گوشی زد و نالید:
_وایی،باختند!
پس اون سرهمی رنگی‌ رغیب شون بود.
حالا می‌فهمم این تیمی که انقدر ازش تعریف می‌کردند همچین حرفه ای و مهم هم نبودند
شاید هم...بودند!
ته دلم حس عجیبی داشتم انگار یه چیزی جور در نمی‌اومد.
نیما راه افتاد بی خیال به دونه های برف خیره شدم و با لبخند کم رنگی گفتم:
-خب پس این لژیون‌ها همچین پوخی هم نیستند می‌دونی اخه تا ده دقیقه پیش فکر می‌کردم رغیب پیدا کردم.
_مـهـرداد؟...
 
آخرین ویرایش:
#پارت_5
فهمیدم اعصابش بهم ریخته
کلاً نیما سر هر چیزی همیشه عصبی می شد
حتی اگه بهش ربط نداشت اون مثل یه بابای مهربون برای دوستاش بود
اگه اونا ناراحت بودن اینم غم‌باد می‌گرفت اگه اونا خوش‌حال بودند قاعدتا اینم خوش‌حال بود.
تفاوت سنّی من و نیما در حد سه سال بود و اون خیلی جاها پشتم بود، وجدانا خیلی جاها نه! اون همیشه همه جا هر زمان پشتم بود
فقط کافی بود لب تر کنم
اون عوضیه در عین حال دوست داشتنی برای همه اطرافیانش همین بود.
ترجیح دادم ساکت باشم و به مغازه های که تَک و توکی باز بودند نگاه کنم.
با سرعت رانندگی می‌کرد
همه چیز به سرعت برق از نظرم رد می‌شد تا اینکه بالاخره جلوی درِ سفید و سیاه با نمایی سفید رنگ نگه داشت.
با ریموت در رو باز کرد وارد پارکینگ شد.
فضای داخل پارکینگ تاریک بود.
اما همچنان می‌شد فهمید تعداد ماشین های داخل پارکینگ انگشت شماره! این نشون از جمعیت کم این ساختمون می‌داد.
همچنان اخم داشت
قبل از من چمدون رو برداشت
مثل گونی برنج بغل زد:
_بیا بالا.
با قدم های آروم و نگاه خیره دنبالش راه افتادم
سوار آسانسور تماما شیشه شدیم و طبقه چهارم
اون تمام مدّت سرش تو گوشی بود تا زمانی که
از آسانسور پیاده شدیم و مستقیم کلید انداخت داخل قفل واحد روبه روی آسانسور و وارد شدیم
اوّلین چیزی که نظرم رو جلب کرد تِم سفید و طلایی خونه بود!
در یک جمله شیک و تمیز بود.
دو سالن بزرگ داشت
وسط سالن اول یه دست مبل ساده و سمت راست سالن آشپزخونه بود،سمت چپ راهروی متوسط که ظاهرا سرویس،حمام و اتاق خواب ها اونجا بودند.
سه پله بالا می‌رفتی و وارد سالن دوم که مجلل تر چیده شده بود می‌شدی دیوار سمت راست سالن دوم سرتاسر پر از عکس بود و مبل های کلاسیک سفید رنگ خودنمای می‌کردند .
تمیز تَر از جای که پسرا توش زندگی کنند به نظر می‌رسید به‌خدا قسم قشنگ می‌شد بوی مواد شوینده رو حس کرد! نیما ی وسواسی بود دیگه غیر این بود باید شک می‌کردی!
بی حال پافر مشکیم رو در اوردم
نیما کاپشن سفید رنگش که تضاد قشنگی با پوستِ سفیدش ایجاد کرده بود درآورد و روی مبل انداخت
همزمان خیره به راهرو گفت:
_اتاقت اونیه که ته راهرو‌ئه‌ درواقع اتاق مهمونه
اخه می‌دونی ما چندتا سر خر هم داریم
چی سفارش بدم؟
خسته تر از اونی بودم که بخوام کاری انجام بدم:
_نه داداش خوابم میاد.
سمت اتاقی که نیما درش رو باز کرده بود رفتم.
چمدون رو کنار در گذاشته بود.
دیزاین ساده ولی روشنش خیلی زیبا بود!
حقیقتا از شدت تمیزیش ناخداگاه لبخندی رو لب هام نشست...
 
آخرین ویرایش:
#پارت_6
پافر رو روی چمدون گذاشتم و خودمو رو تخت انداختم.
شاید ندونید،وّلی بهترین حسی که می‌تونه آخر شبت رو بسازه اینه که وقتی از جایی بر می‌گردی با لباس بیرون بخوابی.
سریع تر از چیزی که فکر می‌کردم چشمام گرم شد بین خواب و بیداری حس کردم کسی پتو روم کشید و ب×و×س×ه‌ای روی پیشونیم کاشت.
قاعدتا اگه صبح فردا درباره این کارش چیزی بگم اصلا زیر بار نمی‌ره و می‌گه خیالاتی شدی!
و بلخره به عماق خواب رفتم...
*صبح روز بعد
به رسم عادت قوطی هایپ رو داخل دستم مچاله کردم
دیشب به خاطر خسته‌گی اصلا نتونستم درست اطراف رو بر انداز کنم
خونه نیما داخل یه کوچه بزرگ و خلوط بود و تَک و توکی ماشین داخلش دیده میشد.
بیشتر خونه ها ویلای بود،خیلی تمیز و باکلاس!
خیلی راحت قوطی رو به ناکجا آباد شوت کردم.
سمت در خونه اشون رفتم ولی صدای موتور باعث شد سر جام مکث کنم،نامحسوس سمت صدا برگشتم
از آخر کوچه بود بی تفاوت خواستم زنگ رو بزنم
که صدای داد و بیداد ناخداگاه باعث شد
کنجکاوانه سمت اخر کوچه برم
اونجا نسبت به خونه‌های تمیز و شیک اول کوچه خیلی تاریک و فرسوده به نظر می‌رسید
جوری که حس می‌کردی از بهشت می‌ری به جهنم.
با رسیدن به داخل کوچه
کنجکاوانه سرم رو جلو بردم
دوتا موتور سوار با یه نفر درگیر شده بودند!
یه لحضه به نظرم یکی شون آشنا اومد
پسر مو پرکلاغی و چشم عسلی که می‌شد با زاویه فکش هندونه قاچ زد!
تیشرت پاره و اَبروی بخیه خورده علاوه بر اون دست پر از انواع مختلف طرح تتوش به شدت تو چشم بود،البته فقط دستش نبود بلکه حدودا حتی گردنش هم پر از تتو بود
این پسر رو قطعا یه جایی دیده بودم!
لحن سرد و مغرور در عین حال عصبیِ پسر باعث شد اَبروی بالا بندازم
نه از شدت خاطر خواهیش از حرفش:
-خارِ خودتو اون گدایِ خیابونی رو روهم ساییدم فکر کردین شهر هرته هر عنی بخواید بخورید؟
یکی از موتور سوارا که حدودا پشتش به من بود صداش بلند شد:
-ببین بچه مایه دار،نفله کردن تو و امثال تو برام به راحتیِ آب خوردنه فکر کردی چهار نفر دور و بر تو گرفتن خبریه؟نوچ،خرجِت یه تیزی و خلاص!
پسر مو کلاغی از کوره در رفت
انگار اصلا اعصاب دیس و دیس‌بک نداشت.
با الواتی تمام سمت یکی از اون آدما که جمله اش رو خیلی محکم و جدی گفت حمله کرد و به شدت درگیر شدند.
فقط یه لحضه یاد عکس های داخل خونه‌ی نیما افتادم،مطمئن نبودم.
اون یکی موتور سوار که کلاه کاسکتش رو روی زمین انداخت و تونستم قیافه‌اش رو ببینم
به زور ۲۵ سالش بود
هیکل عضله ای داشت
شلوار پلنگی و رکابی مشکیش اونم تو هوای سرد طنز سال بود.
انگار می‌خواست هیکلش رو به رخ بکشه.
تونستم چاقوی ضامن داری رو که از جیبش در آورد ببینم....
 
آخرین ویرایش:
#پارت_7
مونده بودم دخالت بکنم یا نکنم؟
اون لحظه به این نتیجه رسیدم که اگر یکی از دوستای نیما باشه‌ و من مثل ماست دارم نگاهشون می‌کنم و بلای‌هم سرش بیاد،قطعا یه قبر سفارشی قسمت وی ای پی قبرستون باید برای خودم سفارش بدم.
جدا وجدانمم راحتم نمی‌ذاشت یه نفر به دونفر از نظرم نا‌عادلانه بود.
پس دخالت رو انتخاب کردم،البته اینکه خودمم یه هفته بود که دعوا نکرده بودم و راستش تنم می‌خارید رو هم نمی‌شد نادیده گرفت!
خاک بر سرم با این دخالت های عاقلانه و عادلانه ام!
با قدم های گشاد سمت شلوار پلنگی رفتم،با صدای کشیده شدن کف کتونی هام روی زمین خاکی با ابروهای بالا رفته و چشمایی که وحشی گری داخلش موج می‌زد برگشت سمتم‌ از نگاهش لاتی می‌ریخت.
با دیدنم که با لبخند و حالت لَش دارم سمت شون میرم چاقوش رو بالا بُرد و با لحن تند،قلدرانه و کاملا تاثیر گذاری داد زد:
- گم شو،زود،اینورا نبینمت.
بی توجه به قیافه خلاف و شرش به راهم ادامه دادم،اینه ورود خفن!
-تنت می‌خاره نه؟
ابرو‌هام رو مثل خودش بالا دادم:
- آره،بخارون!
نیشخند مسخره‌ای زد انگار که از نظر خودش اوج شرارتش رو می‌رسوند، همین که بهش رسیدم دستش سمت گلوم رفت،معلوم بود زیاد اهل الواتی بود که خوب می‌دونست هر موجود زنده ای رو گردنش حساسه!
فقط کافیه دستت به اونجا برسه تا طرف مقابلت به معنای واقعی کلمه شل کنه
خداروشکر روزگار با سرو کله زدن با آدرین و یه مشت احمق تر از خودم بهم یاد داده بود چه واکنشی در مقابل چنین حرکاتی داشته باشم!
بلافاصله دستشو گرفتم و همزمان با پیچوندن دست راستش دست چپم رو برای مهار کردن چاقوش به کار بردم، ولی خب همه چیز خوب پیش نرفت،خیلی غیر منتظره چاقوش رو از ضامن بیرون آورد که دست عزیزم که صاف و مستقیم و چکشی داشت می‌رفت تا چاقو رو بگیره خراش عمیقی برداشت که تا عمق روحم نفوز کرد و نفسم از دردش بند اومد، از غفلتم نهایت استفاده رو کرد و چاقوش رو محکم به پشت گردنم کوبید
از دردش آخی گفتم و خَم شدم
اون طرف پسر مو پر کلاغی و موتور سوار دوم در حال پاره کردن خشتک گرامی هم بودند
واقعا دعوا شون شدید بود!
-زورت همین بود بچه جون‌؟
صورتم از لحن قلدر و مغرورش جمع شد
بابا منو تو تهش یه دو سال تفاوت سنی مونه...
 
آخرین ویرایش:
#پارت_8
نگاهم به پاهاش افتاد برخلاف هیکلش پاهای ریقوی داشت!
قبل اینکه دوباره بخواد کاری انجام بده همونطور که خم بودم پاش رو محکم کشیدم و بلند شدم که با کو...ببخشید باس‌ن زمین خورد .
وحشیانه روش پریدم و با دست خونیم مشت محکمی به فکش زدم، بلافاصله از درد چهره اش جم شد و آه غلیظی از بین دندون های کیپ شده اش بیرون اومد.
خنده شیطونی کردم:
-تو فقط آه بکش.
مشت دوم رو دقیق پایین چشمش کاشتم که آخ پر دردی گفت و نعره وحشت ناکی پشت بندش سر داد:
-ننه ق..
نوچ نوچی کردم و دستم رو تکون دادم گفتم:
-چه بی تربیتی!
مُشت سوم داشت سمت صورت نحس و دماغ بلند و درازش می رفت
که با حس سَردی چیزی روی پهلوم دستم تو هوا موند،بلافاصله خنده م×س×ت×ی سر داد.
اصلا یادم نبود که باید چاقو‌ش رو بگیرم.
همیشه همین بی دقتی کار دستم می‌داد
ته دلم کلمه خاک بر سرت موج می‌زد ولی اصلا به روی خودم نیاوردم:
-می‌دونستی حمل سلاح سرد تا چند سال حبس داره؟
دهنش رو باز کرد و بوی بد دهنش به خاطر حرف زدنش به صورتم خورد و از عمق وجودم نزدیک بود عوق بزنم:
-این برا شما بچه سوسولائه.
شرط اول برد هر دعوا اینه که نشون بدی از اون دعوا لذت می‌بری و درد برات شیرینه.
تک تک ارگان های صورتم کش اومد و با لبخند زوری ابرو هام رو بالا بردم:
-قبوله،تو عاقل تری، اصلا سوسول نیستی بلکه خیلی هم شاخی ولی این باعث نمیشه که منصرف بشم!
گیج خواست بلند شه که نزاشتم،با اخم وحشتناکی کمی چاقو رو روی پهلوم فشار داد و نعره قلدرانه اش هوا رفت:
-دِ...بلند شو تا نفله ات نکردم!
هیچ ایده ای نداشتم ولی غرورم هم اجازه نمی‌داد که مثل یه ترسو جا بزنم.
که اگه جا می‌زدم باید خودم خودمو می کشتم.
با چشم های ریز شده بهش خیره شدم و لبخندم دوباره عمیق شد
وحشیانه مشتم رو روی دماغش پایین اوردم که با وحشت نعره جان سوزی زد
فقط یه لحظه حس کردم سمت تیز چاقو روی بدنم کشیده شد.
ولی انقدر محکم و قوی نبود که بخواد به فلان بدتم
در حدی که کت چرمم داغون بشه و خراش سطحی و کاملا محوی روی پوستم بیوفته.
حالا از دماغشم خون می‌ریخت و هار شده بود.
پُشت هم تو هوا لگد می‌پروند
خواستم طی یک حرکت انتهاری برعکسش کنم تا چاقو ازم دور بشه
ولی همه چیز خوب پیش نرفت و همین که دستم شل تر شد
محکم با دست هلم داد و روی زمین افتادم
از حس خورده سنگ های کف آسفالت که به بدنم کشیده می‌شد،دلم ریش شد.
با حرص روم خیمه زد.
جوری که نتونم تک‌ون بخورم با دک و دهن خونیش و لبخند لجنش...
 
آخرین ویرایش:

موضوعات مشابه

پاسخ‌ها
11
بازدیدها
537
پاسخ‌ها
8
بازدیدها
912
پاسخ‌ها
2
بازدیدها
94
پاسخ‌ها
1
بازدیدها
96

کاربران در حال مشاهده این موضوع (مجموع: 0, کاربران: 0, مهمان‌ها: 0)

کاربرانی که این موضوع را خوانده‌اند (مجموع کاربران: 5)

عقب
بالا